تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۸۱ - بی ادبی نمودن ابن زیاد بد
چه دندان و لب؟ آنکه خیرالبشر
بدان بوسه می داد شام و سحر
چه لب ها؟ که بوسید روح الامین
ز روی نیازش به عرش برین
یکی پیر بود اندر آن انجمن
ز یاران پیغمبر موتمن
که او بود زید ابن ارقم به نام
بسی برده سر، با رسول انام
چو دید از بد اندیش آن کار زشت
بشد خشمگین، بیمش ازدل بهشت
خروشید و گفتا به بیدادگر
که آخر بکن شرمی از دادگر
مزن چوب بر لب، چنین شاه را
زماهی مکن تیره تا ماه را
که من خود بدیدم ز حد بیشتر
همی زد بدان بوسه، خیرالبشر
لبی کان زیان نبی را مکید
کجا می توان زیر چوب تو دید
بگفت این و بگریست پس زار زار
غو گریه برخاست از هر کنار
بداختر بدو گفت: ای بی خرد
چرا می زنی بهر ما فال بد؟
چو درشادی ما نباشی توشاد
تو را چشم، بی گریه هرگز مباد
چو پیری رسد راست قد، خم شود
خرد مرد آگاه را کم شود
همان سستی رای و موی سپید
زشمشیر خشم منت بر خرید
وگرنه بفرمودی تا سرت
بگیرند از این بی خرد پیکرت
بدو پیر گفتا: که ای نابکار
بداندیش پیغمبر و کردگار
تو را گر بد آمد زگفتار من
به جانت زنم آتش از این سخن
بدیدم همی شاه لولاک را
حسن (ع) راواین کشته ی پاک را
به زانو نشاند از یمین و یسار
بگفتا: که ای پاک پروردگار
من این هر دو نوباوه ی خویش را
که هستند مرهم دل ریش را
سپردم به تو از بد بدکنشت
همی تا در آیند اندر بهشت
همی خواهشم هست اسلامیان
کز این دو بدارند دست زبان
کس آزارد ار زاده گان مرا
چنان دادن که آزرده جان مرا
تو اکنون چنان دان که با چوب کین
زنی بر لب سیدالمرسلین (ص)
بگفت این و برخاست مردکهن
برون رفت گریان از آن انجمن
همی گفت: کای کوفیان پلید
چه بد برشما از پیمبر رسید؟
که کشتید فرزانه فرزند او
همه دوده و خویش و پیوند او
به جایش گزیدید بیگانه را
همان پور ناپاک مرجانه را
که گیرد روان از روان شما
شویدش چو بنده بدان شما
پس از رفتن زید، پور زیاد
سر شاه را برگرفت از عناد
زمانی بدان روی و مو، خیره شد
یکی هول از آن بردلش چیره شد
نماند ایچ نیرو در آن بد نهاد
سر پاک شه را به زانو نهاد
چکید از سر شه یکی قطره خون
به رانش، وزآنسوی آمد برون
فرو رفت برخاک آن خون پاک
همی تاکه بد زنده، بد درد ناک
وز آن بوی بد آمدی بر مشام
نهادی برآن مشک هر صبح و شام
ولی بوی گندش همی شد فزون
چو گندی که آمد ز زخم هیون
بد اختر بشد تیره زان، دستبرد
به دست اندرش بود یک تیغ خرد
نگویم بدان تیغ با شه چه کرد؟
دل مصطفی (ص) را نیارم به درد
حرم را سپس گفت آن بد گمان
برد، جا به زندان دهد روزبان
به نزدیک مسجد یکی خانه بود
بسی سال بود آن که ویرانه بود
درآن خانه آل علی (ع) را مقام
بدادند چون شد جهان، نیلفام
به کاشانه ی چرخ برگرد ماه
گرفتند چو اختران جایگاه
گزیدند برگرد دخت بتول (س)
به ویرانه، جا کودکان رسول
هم آغوششان یاد جان های پاک
خورش، خون دل بو و بستر، زخاک
سرشک سوان بود برجای آب
نه درجسم، تاب و نه درچشم، خواب
دلا خویش را خوش به گیتی مساز
که او بد نواز است و نیکوگذار
گمان بهی، بر زمانه مبر
که او بد نواز است و نیکو گداز
گمان بهی، بر زمانه مبر
که این باغ را نیست جز رنج، بر
شنیدی که با آل حیدر چه کرد
مراین چرخ پر فتنه ی گرد گرد
به ویرانه جا داد آن را کز اوی
شد اینگونه گردنده و تیز پوی
چو با داور خود چنین کرد، کار
تو امید آسایش از وی مدار
یکی گوش بگشا بر این داستان
که گیتی چه ها کرد با راستان
ز زندان مغرب چو کرد آفتاب
سوی کوی و بازار مشرق شتاب
بدان بوسه می داد شام و سحر
چه لب ها؟ که بوسید روح الامین
ز روی نیازش به عرش برین
یکی پیر بود اندر آن انجمن
ز یاران پیغمبر موتمن
که او بود زید ابن ارقم به نام
بسی برده سر، با رسول انام
چو دید از بد اندیش آن کار زشت
بشد خشمگین، بیمش ازدل بهشت
خروشید و گفتا به بیدادگر
که آخر بکن شرمی از دادگر
مزن چوب بر لب، چنین شاه را
زماهی مکن تیره تا ماه را
که من خود بدیدم ز حد بیشتر
همی زد بدان بوسه، خیرالبشر
لبی کان زیان نبی را مکید
کجا می توان زیر چوب تو دید
بگفت این و بگریست پس زار زار
غو گریه برخاست از هر کنار
بداختر بدو گفت: ای بی خرد
چرا می زنی بهر ما فال بد؟
چو درشادی ما نباشی توشاد
تو را چشم، بی گریه هرگز مباد
چو پیری رسد راست قد، خم شود
خرد مرد آگاه را کم شود
همان سستی رای و موی سپید
زشمشیر خشم منت بر خرید
وگرنه بفرمودی تا سرت
بگیرند از این بی خرد پیکرت
بدو پیر گفتا: که ای نابکار
بداندیش پیغمبر و کردگار
تو را گر بد آمد زگفتار من
به جانت زنم آتش از این سخن
بدیدم همی شاه لولاک را
حسن (ع) راواین کشته ی پاک را
به زانو نشاند از یمین و یسار
بگفتا: که ای پاک پروردگار
من این هر دو نوباوه ی خویش را
که هستند مرهم دل ریش را
سپردم به تو از بد بدکنشت
همی تا در آیند اندر بهشت
همی خواهشم هست اسلامیان
کز این دو بدارند دست زبان
کس آزارد ار زاده گان مرا
چنان دادن که آزرده جان مرا
تو اکنون چنان دان که با چوب کین
زنی بر لب سیدالمرسلین (ص)
بگفت این و برخاست مردکهن
برون رفت گریان از آن انجمن
همی گفت: کای کوفیان پلید
چه بد برشما از پیمبر رسید؟
که کشتید فرزانه فرزند او
همه دوده و خویش و پیوند او
به جایش گزیدید بیگانه را
همان پور ناپاک مرجانه را
که گیرد روان از روان شما
شویدش چو بنده بدان شما
پس از رفتن زید، پور زیاد
سر شاه را برگرفت از عناد
زمانی بدان روی و مو، خیره شد
یکی هول از آن بردلش چیره شد
نماند ایچ نیرو در آن بد نهاد
سر پاک شه را به زانو نهاد
چکید از سر شه یکی قطره خون
به رانش، وزآنسوی آمد برون
فرو رفت برخاک آن خون پاک
همی تاکه بد زنده، بد درد ناک
وز آن بوی بد آمدی بر مشام
نهادی برآن مشک هر صبح و شام
ولی بوی گندش همی شد فزون
چو گندی که آمد ز زخم هیون
بد اختر بشد تیره زان، دستبرد
به دست اندرش بود یک تیغ خرد
نگویم بدان تیغ با شه چه کرد؟
دل مصطفی (ص) را نیارم به درد
حرم را سپس گفت آن بد گمان
برد، جا به زندان دهد روزبان
به نزدیک مسجد یکی خانه بود
بسی سال بود آن که ویرانه بود
درآن خانه آل علی (ع) را مقام
بدادند چون شد جهان، نیلفام
به کاشانه ی چرخ برگرد ماه
گرفتند چو اختران جایگاه
گزیدند برگرد دخت بتول (س)
به ویرانه، جا کودکان رسول
هم آغوششان یاد جان های پاک
خورش، خون دل بو و بستر، زخاک
سرشک سوان بود برجای آب
نه درجسم، تاب و نه درچشم، خواب
دلا خویش را خوش به گیتی مساز
که او بد نواز است و نیکوگذار
گمان بهی، بر زمانه مبر
که او بد نواز است و نیکو گداز
گمان بهی، بر زمانه مبر
که این باغ را نیست جز رنج، بر
شنیدی که با آل حیدر چه کرد
مراین چرخ پر فتنه ی گرد گرد
به ویرانه جا داد آن را کز اوی
شد اینگونه گردنده و تیز پوی
چو با داور خود چنین کرد، کار
تو امید آسایش از وی مدار
یکی گوش بگشا بر این داستان
که گیتی چه ها کرد با راستان
ز زندان مغرب چو کرد آفتاب
سوی کوی و بازار مشرق شتاب
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۸۲ - زدن سر پر نورامام شهید (ع) را درکوفه برنیزه
سرشاه را گفت آن نابکار
نمایند بر نیزه ای استوار
برآرند برگرد بازار وکوی
که دانند این مردم فتنه جوی
کز آل علی (ع) پاک شد روزگار
به پور معاویه شد راست کار
چو لختی بدادند درکوفه سیر
سر پاک آن قدوه ی اهل خیر
جهان را به سر خاک غم بیختند
به شاخ درختیش آویختند
بر آن نخل بن، آن سر سرفراز
همی خواند قرآن به صوت حجاز
چو آن دید حارث از آن پاک سر
که آن مرد را بد وکیده پدر
به خود گفت: چون می سراید سخن
سری چند گه دور مانده ز تن؟
همانا جهان بین من تیره شد
و یا دیو بر هوش من چیره شد
بدو گفت شه، دور شو زین گمان
مخوان مرده آن را که بخشد روان
نمیریم هرگز، که ما زنده ایم
به نزد خداوند، پاینده ایم
لقای خداوندمان روز نیست
به جان بداندیش فیروز نیست
اگر عشق بر نیزه دارد سرم
نمردم که با یار همبسترم
چو این وکیده زشه این شنفت
شگفتیش افزوده شد بر شگفت
بدانست کان نغمه ها از کجا ست
تن و جان مردان ز مردم، جداست
بگریید یک لخت و با خویش گفت:
که امروزم این راز باید نهفت
مگر چون شب آید ببندم کمر
بچینم ز نخل ولایت ثمر
بدزدم از این مردم تیره بخت
من این میوه ی عشق را زین درخت
که دیگر نکوشند برخواری اش
نسازند اینگونه بازاری اش
به ناگه لب شاه چون گل شکفت
بدو پاسخ از راز پوشیده گفت
که بگذر از این کام ای نیکخواه
بهل تا که این مردم دین تباه
کنند آنچه خواهند با من زکین
که زود است دادار جان آفرین
از ایشان کشد انتقام مرا
به جایی رساند مقام مرا
که کس را نباشد بدان دسترس
خدا داند و من، دگر هیچکس
دلا مگذر از میوه ی این نهال
همی تا ببالد، بزار و بنال
درخت جهان را نمود آشکار
خدا تا چنین میوه آرد به بار
از آن باغ کون و مکان آفرید
که این میوه ی نغز آید پدید
پیمبر (ص) از آن کام، شیرین کند
زخونش علی (ع)، چهره رنگین کند
چنین میوه را چون کند آشکار
جهان داور پاک روز شمار
نهد در طبق داغ فاطمه (س)
بگیرد سبک، عرش را قائمه
بگوید که ای پاک جان آفرین
به این میوه ی باغ خلد برین
ببخشا گنه دوستان مرا
ز دشمن بکش انتقام ورا
بدو بخشد ایزد گناه همه
که جز او نباشد پناه همه
ایا داغدل مادر شهریار
سرافراز بانوی روز شمار
به آن میوه ی نورس باغ تو
که شد تازه از مرگ او داغ تو
که خواهی ز یزدان گناه مرا
کنی سرخ، روی سیاه مرا
چو روز دگر تافت از چرخ هور
ز روی هوا تیرگی گشت دور
به مسجد روان گشت پور زیاد
پی رفع بد نامی آن فساد
نمایند بر نیزه ای استوار
برآرند برگرد بازار وکوی
که دانند این مردم فتنه جوی
کز آل علی (ع) پاک شد روزگار
به پور معاویه شد راست کار
چو لختی بدادند درکوفه سیر
سر پاک آن قدوه ی اهل خیر
جهان را به سر خاک غم بیختند
به شاخ درختیش آویختند
بر آن نخل بن، آن سر سرفراز
همی خواند قرآن به صوت حجاز
چو آن دید حارث از آن پاک سر
که آن مرد را بد وکیده پدر
به خود گفت: چون می سراید سخن
سری چند گه دور مانده ز تن؟
همانا جهان بین من تیره شد
و یا دیو بر هوش من چیره شد
بدو گفت شه، دور شو زین گمان
مخوان مرده آن را که بخشد روان
نمیریم هرگز، که ما زنده ایم
به نزد خداوند، پاینده ایم
لقای خداوندمان روز نیست
به جان بداندیش فیروز نیست
اگر عشق بر نیزه دارد سرم
نمردم که با یار همبسترم
چو این وکیده زشه این شنفت
شگفتیش افزوده شد بر شگفت
بدانست کان نغمه ها از کجا ست
تن و جان مردان ز مردم، جداست
بگریید یک لخت و با خویش گفت:
که امروزم این راز باید نهفت
مگر چون شب آید ببندم کمر
بچینم ز نخل ولایت ثمر
بدزدم از این مردم تیره بخت
من این میوه ی عشق را زین درخت
که دیگر نکوشند برخواری اش
نسازند اینگونه بازاری اش
به ناگه لب شاه چون گل شکفت
بدو پاسخ از راز پوشیده گفت
که بگذر از این کام ای نیکخواه
بهل تا که این مردم دین تباه
کنند آنچه خواهند با من زکین
که زود است دادار جان آفرین
از ایشان کشد انتقام مرا
به جایی رساند مقام مرا
که کس را نباشد بدان دسترس
خدا داند و من، دگر هیچکس
دلا مگذر از میوه ی این نهال
همی تا ببالد، بزار و بنال
درخت جهان را نمود آشکار
خدا تا چنین میوه آرد به بار
از آن باغ کون و مکان آفرید
که این میوه ی نغز آید پدید
پیمبر (ص) از آن کام، شیرین کند
زخونش علی (ع)، چهره رنگین کند
چنین میوه را چون کند آشکار
جهان داور پاک روز شمار
نهد در طبق داغ فاطمه (س)
بگیرد سبک، عرش را قائمه
بگوید که ای پاک جان آفرین
به این میوه ی باغ خلد برین
ببخشا گنه دوستان مرا
ز دشمن بکش انتقام ورا
بدو بخشد ایزد گناه همه
که جز او نباشد پناه همه
ایا داغدل مادر شهریار
سرافراز بانوی روز شمار
به آن میوه ی نورس باغ تو
که شد تازه از مرگ او داغ تو
که خواهی ز یزدان گناه مرا
کنی سرخ، روی سیاه مرا
چو روز دگر تافت از چرخ هور
ز روی هوا تیرگی گشت دور
به مسجد روان گشت پور زیاد
پی رفع بد نامی آن فساد
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۸۳ - گفتگوی عبدالله بن عفیف علیه الرحمه در مسجد کوفه
چو ابلیس دون جا به منبر نمود
خدا و پیمبرش را بر ستود
وزان پس بگفتا: خدا را سپاس
که اسلام را داشت از فتنه پاس
یزید آن شهنشاه آیین وکیش
بشد کامران بربداندیش خویش
چراغ علی(ع)، شاه اهل دروغ
شد از کشتن پور او بی فروغ
در آنجای بد پیر مرید ضعیف
ورا نام، عبدالله ابن عفیف
به صفین و جنگ جمل، نیک رای
دو بیننده داده به راه خدای
به مسجد شب و روز بد جای او
به درگاه یزدان همی سود رو
چو بشنید گفتار ناپاک مرد
دل حق پرستش در آمد به درد
به پا خاست در آن بزرگ انجمن
بگفتا: که ای پور بدکاره زن
تو و آنکه برخود پدر دانی اش
دگر آنکه دارای دین خوانی اش
دروغ است آیین و کار شما
بود اهرمن شهریار شما
نشینی ابا دشمن کردگار
براین جای پیغمبر تاجدار
بگویی به اولاد او ناسزا
خدا چون بدین کار باشد رضا
بر آوردی از خاندانی تو دود
که جان آفرینشان به پاکی ستود
هنوزت دراسلام باشد امید
کسی اینچنین خیره رویی ندید
کشی پور و آنگاه چشم بهی
بداری زبابش، زهی ابلهی
مجو از پسر کشتگان آشتی
شکر کی خوری، حنظل ار کاشتی
دریغا کجایند شیران نر؟
ز اولاد و یاران خیرالبشر
که جویند از تو زنازاده کین
نمانند، مانی به روی زمین
بد اختر ز گفتار آن را مرد
دلش گشت از خشم، لبریز درد
بگفتا: که این بی خرد مرد کیست؟
که از ما، و را دردل آزرم نیست
بگیرید و بندید او را که هم
سزای و را در کنارش نهم
غلامان گرفتند پیرامنش
که بندند بازوی شیر افکنش
ازو گوهران را بجوشید خون
ببردند او را ز مسجد برون
نهشتند تا بروی آید گزند
که بد در ازل مهتری ارجمند
به ایوان زمسجد چو شد بد نهاد
دلی پر ز خشم و سری پر زیاد
سپاهی بیاراست ز آل مضر
همه کینه جویان پرخاشخور
به سالاری پور اشعث که بود
زکین علی (ع) سینه اش پر ز دود
بکوشید گفتا که این مرد پیر
بیارید نزد منش دستگیر
برفتند آن مردم دیو سار
سوی جان عبدالله نامدار
ازو گوهران آگاهی بافتند
به رزم بد اندیش بشتافتند
گروهی هم از مردمان یمن
برایشان پیوست دشمن شکن
به نزدیک کاشانه ی پیرمرد
به هم باز خوردند و برخاست گرد
به گردون بر آمد غو گیر و دار
بکردند مردان یکی کارزار
که گفتی فلک تیغ بارد همی
هوا بر زمین نیزه کارد همی
چو شد از دو سو کشته بسیار مرد
دگرگونه گردون یکی کار کرد
ازو رای زد لشگر کفرکیش
که بودند از ایشان از اندازه بیش
چو شد پر ازو بسته دست ستیز
گرفتند در پیش راه گریز
در خانه ی پیر را با تبر
شکستند کند آوران مضر
یکی دخترش بود چون آن بدید
خروشید کای باب، دشمن رسید
هم ایدون شوی کشته یا دستگیر
دریغا که من نیز گردم اسیر
مرا کاشکی بود نیروی جنگ
که بر دشمنت کردمی کار تنگ
بدوگفت عبدالله سرفراز
که تو خویش را جای انده مساز
بنه دسته ی تیغ در چنگ من
سپس دیده بگشای بر جنگ من
زهر سو که تازد به من کینه خواه
تو بیننده ام باش و بنمای راه
بدو داد شمشیر و از چپ و راست
همی گفت دختش که دشمن کجاست
زمانی چنین گرم پیکار شد
بسی کشت و آخر گرفتار شد
چو دختش چنین دید و بگریست زار
بگفتا: فسوسا که گشتیم خوار
کسی نیست تا جویم از وی پناه
که بستند باب مرا بی گناه
بسی گفت از اینسان و برزد خروش
ندادند بر زاری اش هیچ گوش
ببردند آن پیر را بسته دست
بر پور مرجانه ی خود پرست
بدو گفت مرد سیه روزگار
که ازمن ستایش به پروردگار
که اینسان تو را نزد من خوار کرد
ز من دور اندوه و تیمار کرد
بگفتا: دریغا که این روزگار
دراین پیری و کوری ام شد دچار
گرم بود بیننده ی روشنا
نبودی تو را چیره گی بر منا
دگر باره گفتا بر او نابکار
که برکوری ای دشمن کردگار
که درحال عثمان تو را چیست رای؟
به مینو و یا دوزخ او راست جای
به پاسخ بدو گفت داننده مرد
چه پرسی زمن تاکه عثمان چه کرد؟
گروهی بر او تیغ کین تاختند
ز روی جهانش برانداختند
کند چون عیان داوری، دادگر
دهد کیفر مرد بیدادگر
تو از باب و از مادر خویشتن
بپرس ازمن اکنون که گویم سخن
تو را مادری بود نستوده کار
پدر نیز، اما برون از شمار
هم ار خواهی از باب و مام یزید
نمایم کهن داستان را جدید
بگفتا بدو بد گهر با تو من
نگویم دگر جز زکشتن سخن
بخندید وگفتا بدو پیر پاک
نباشد زکشتن مرا بیم و باک
مرا سالیان بود این آرزوی
که یابم شهادت شوم سرخ روی
چو درچشم من تیرگی شد پدید
شدم از چنین دولتی ناامید
به یزدان سپاسم که پایان کار
بداد آنچه از وی بدم خواستار
ز گفتار او شد بداختر به خشم
بگفتا: نرفت از تو بیهوده چشم
هر آنکو چو تو مرد استیزه جوست
دوچشمان او بهر گویی نکوست
سپس گفت تا خون او ریختند
تنش را ز داری برآویختند
بدان پیر بخشایش کردگار
که در راه دیدن کرد مردانه کار
از آن پس نویسنده را پیش خواند
سخن ها که بایست با وی براند
یکی نامه بنوشت سوی یزید
از آن کینه جستن ز شاه شهید
خدا و پیمبرش را بر ستود
وزان پس بگفتا: خدا را سپاس
که اسلام را داشت از فتنه پاس
یزید آن شهنشاه آیین وکیش
بشد کامران بربداندیش خویش
چراغ علی(ع)، شاه اهل دروغ
شد از کشتن پور او بی فروغ
در آنجای بد پیر مرید ضعیف
ورا نام، عبدالله ابن عفیف
به صفین و جنگ جمل، نیک رای
دو بیننده داده به راه خدای
به مسجد شب و روز بد جای او
به درگاه یزدان همی سود رو
چو بشنید گفتار ناپاک مرد
دل حق پرستش در آمد به درد
به پا خاست در آن بزرگ انجمن
بگفتا: که ای پور بدکاره زن
تو و آنکه برخود پدر دانی اش
دگر آنکه دارای دین خوانی اش
دروغ است آیین و کار شما
بود اهرمن شهریار شما
نشینی ابا دشمن کردگار
براین جای پیغمبر تاجدار
بگویی به اولاد او ناسزا
خدا چون بدین کار باشد رضا
بر آوردی از خاندانی تو دود
که جان آفرینشان به پاکی ستود
هنوزت دراسلام باشد امید
کسی اینچنین خیره رویی ندید
کشی پور و آنگاه چشم بهی
بداری زبابش، زهی ابلهی
مجو از پسر کشتگان آشتی
شکر کی خوری، حنظل ار کاشتی
دریغا کجایند شیران نر؟
ز اولاد و یاران خیرالبشر
که جویند از تو زنازاده کین
نمانند، مانی به روی زمین
بد اختر ز گفتار آن را مرد
دلش گشت از خشم، لبریز درد
بگفتا: که این بی خرد مرد کیست؟
که از ما، و را دردل آزرم نیست
بگیرید و بندید او را که هم
سزای و را در کنارش نهم
غلامان گرفتند پیرامنش
که بندند بازوی شیر افکنش
ازو گوهران را بجوشید خون
ببردند او را ز مسجد برون
نهشتند تا بروی آید گزند
که بد در ازل مهتری ارجمند
به ایوان زمسجد چو شد بد نهاد
دلی پر ز خشم و سری پر زیاد
سپاهی بیاراست ز آل مضر
همه کینه جویان پرخاشخور
به سالاری پور اشعث که بود
زکین علی (ع) سینه اش پر ز دود
بکوشید گفتا که این مرد پیر
بیارید نزد منش دستگیر
برفتند آن مردم دیو سار
سوی جان عبدالله نامدار
ازو گوهران آگاهی بافتند
به رزم بد اندیش بشتافتند
گروهی هم از مردمان یمن
برایشان پیوست دشمن شکن
به نزدیک کاشانه ی پیرمرد
به هم باز خوردند و برخاست گرد
به گردون بر آمد غو گیر و دار
بکردند مردان یکی کارزار
که گفتی فلک تیغ بارد همی
هوا بر زمین نیزه کارد همی
چو شد از دو سو کشته بسیار مرد
دگرگونه گردون یکی کار کرد
ازو رای زد لشگر کفرکیش
که بودند از ایشان از اندازه بیش
چو شد پر ازو بسته دست ستیز
گرفتند در پیش راه گریز
در خانه ی پیر را با تبر
شکستند کند آوران مضر
یکی دخترش بود چون آن بدید
خروشید کای باب، دشمن رسید
هم ایدون شوی کشته یا دستگیر
دریغا که من نیز گردم اسیر
مرا کاشکی بود نیروی جنگ
که بر دشمنت کردمی کار تنگ
بدوگفت عبدالله سرفراز
که تو خویش را جای انده مساز
بنه دسته ی تیغ در چنگ من
سپس دیده بگشای بر جنگ من
زهر سو که تازد به من کینه خواه
تو بیننده ام باش و بنمای راه
بدو داد شمشیر و از چپ و راست
همی گفت دختش که دشمن کجاست
زمانی چنین گرم پیکار شد
بسی کشت و آخر گرفتار شد
چو دختش چنین دید و بگریست زار
بگفتا: فسوسا که گشتیم خوار
کسی نیست تا جویم از وی پناه
که بستند باب مرا بی گناه
بسی گفت از اینسان و برزد خروش
ندادند بر زاری اش هیچ گوش
ببردند آن پیر را بسته دست
بر پور مرجانه ی خود پرست
بدو گفت مرد سیه روزگار
که ازمن ستایش به پروردگار
که اینسان تو را نزد من خوار کرد
ز من دور اندوه و تیمار کرد
بگفتا: دریغا که این روزگار
دراین پیری و کوری ام شد دچار
گرم بود بیننده ی روشنا
نبودی تو را چیره گی بر منا
دگر باره گفتا بر او نابکار
که برکوری ای دشمن کردگار
که درحال عثمان تو را چیست رای؟
به مینو و یا دوزخ او راست جای
به پاسخ بدو گفت داننده مرد
چه پرسی زمن تاکه عثمان چه کرد؟
گروهی بر او تیغ کین تاختند
ز روی جهانش برانداختند
کند چون عیان داوری، دادگر
دهد کیفر مرد بیدادگر
تو از باب و از مادر خویشتن
بپرس ازمن اکنون که گویم سخن
تو را مادری بود نستوده کار
پدر نیز، اما برون از شمار
هم ار خواهی از باب و مام یزید
نمایم کهن داستان را جدید
بگفتا بدو بد گهر با تو من
نگویم دگر جز زکشتن سخن
بخندید وگفتا بدو پیر پاک
نباشد زکشتن مرا بیم و باک
مرا سالیان بود این آرزوی
که یابم شهادت شوم سرخ روی
چو درچشم من تیرگی شد پدید
شدم از چنین دولتی ناامید
به یزدان سپاسم که پایان کار
بداد آنچه از وی بدم خواستار
ز گفتار او شد بداختر به خشم
بگفتا: نرفت از تو بیهوده چشم
هر آنکو چو تو مرد استیزه جوست
دوچشمان او بهر گویی نکوست
سپس گفت تا خون او ریختند
تنش را ز داری برآویختند
بدان پیر بخشایش کردگار
که در راه دیدن کرد مردانه کار
از آن پس نویسنده را پیش خواند
سخن ها که بایست با وی براند
یکی نامه بنوشت سوی یزید
از آن کینه جستن ز شاه شهید
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۸۴ - نامه نوشتن ابن زیاد به شام و مدینه
به دست نوندی فرستاد تیز
به یثرب یکی نامه بنوشت نیز
به عمرو سعیدش بداد آگهی
که شد گیتی از آل حیدر تهی
سپس زاده ی سعد را پیش خواند
ز نیرنگ باوی چنین راز نماند
که منشور ری را بده تا دگر
گمارم در آن نیک و بد را نظر
عمر گفت آن نامه از این رهی
بشد یاوه، زآن نیستم آگهی
بگفتا: چنین نیست از بهر آن
تو آن زشت منشور کردی نهان
که چونت زنان قریش و حجاز
زبان ملامت نمایند باز
تو آن نامه برخویش سازی گواه
که خود را کنی پاک از این گناه
بگویی به فتوای ابن زیاد
به پا گشت اندر جهان این فساد
بده باز پس زود منشور ری
وگرنه کنم روز عمر تو طی
عمر زاده ی سعد بگریست زار
بگفتا چو من کیست بد روزگار؟
نهادم به خود بار چندین گناه
شدم در دو گیتی از آن رو سیاه
که شاید ببینم به خود ملک ری
امید مرا کردی اینگونه طی
برادر یکی داشت ابن زیاد
که عثمان بدش نام آن پرفساد
بدو گفت بی کژی و کاستی
عمر گفت این از ره راستی
برای تو سبط نبی را بکشت
ندارد به جز باد از تو به مشت
خدا را بدم راضی از این فساد
نماند به جا نام آل زیاد
که خواهد زما خون فرزند خویش
پیمبر که شد زین عزا، سینه ریش
عمر زاده ی سعد از این سخن
به خود کرد نفرین در آن انجمن
که بدتر زمن کیست نزد خدای؟
چه آید مرا؟ تابه دیگر سرای
مرا دین و دنیا ابر باد رفت
زخویشم به خود بین چه بیداد رفت
زما برخداوند بادا سپاس
که آن زشت کردار حق ناشناس
پس از کشتن خسرو نینوا
نشد کام او در زمانه روا
به کوفه چو آل نبی روز چند
بماندند در بند کین مستمند
به یثرب یکی نامه بنوشت نیز
به عمرو سعیدش بداد آگهی
که شد گیتی از آل حیدر تهی
سپس زاده ی سعد را پیش خواند
ز نیرنگ باوی چنین راز نماند
که منشور ری را بده تا دگر
گمارم در آن نیک و بد را نظر
عمر گفت آن نامه از این رهی
بشد یاوه، زآن نیستم آگهی
بگفتا: چنین نیست از بهر آن
تو آن زشت منشور کردی نهان
که چونت زنان قریش و حجاز
زبان ملامت نمایند باز
تو آن نامه برخویش سازی گواه
که خود را کنی پاک از این گناه
بگویی به فتوای ابن زیاد
به پا گشت اندر جهان این فساد
بده باز پس زود منشور ری
وگرنه کنم روز عمر تو طی
عمر زاده ی سعد بگریست زار
بگفتا چو من کیست بد روزگار؟
نهادم به خود بار چندین گناه
شدم در دو گیتی از آن رو سیاه
که شاید ببینم به خود ملک ری
امید مرا کردی اینگونه طی
برادر یکی داشت ابن زیاد
که عثمان بدش نام آن پرفساد
بدو گفت بی کژی و کاستی
عمر گفت این از ره راستی
برای تو سبط نبی را بکشت
ندارد به جز باد از تو به مشت
خدا را بدم راضی از این فساد
نماند به جا نام آل زیاد
که خواهد زما خون فرزند خویش
پیمبر که شد زین عزا، سینه ریش
عمر زاده ی سعد از این سخن
به خود کرد نفرین در آن انجمن
که بدتر زمن کیست نزد خدای؟
چه آید مرا؟ تابه دیگر سرای
مرا دین و دنیا ابر باد رفت
زخویشم به خود بین چه بیداد رفت
زما برخداوند بادا سپاس
که آن زشت کردار حق ناشناس
پس از کشتن خسرو نینوا
نشد کام او در زمانه روا
به کوفه چو آل نبی روز چند
بماندند در بند کین مستمند
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۸۵ - فرستادن ابن زیاد اسرا و سرهای اهل بیت
یکی نامه آمد به ابن زیاد
ز نزد یزید آن سر هر فساد
که سرهای آل علی (ع) را تمام
ابا اهل بیتش سوی شهر شام
روان ساز با مردمی هوشمند
که در ره نیاید برایشان گزند
به امر یزید آن بد اندیش دین
یکی لشگر آراست از اهل کین
سپرد آن سران و زنان اسیر
به ضجر بن قیس و به شمر شریر
دگر محسن شوم ناپاک زاد
که بد تغلبه باب آن بد نژاد
به نیزه برافراختند آن سپاه
سر پاک شه را و یاران شاه
زنان حریم رسول خدای
برهنه سر و بر شتر بسته پای
زکوفه سپردند یک لخت راه
به نزدیک رود فرات آن سپاه
گزیدند منزل به ویرانه ای
نه ویرانه ای بلکه غمخانه ای
سر شاه و یاران آن شاه را
که بودند پرتو فکن، ماه را
به دیوار ویرانه آویختند
فلک را به سر خاک غم بیختند
وزآن پس به می برگشودند دست
چو از باده ی ناب گشتند مست
بدیدند آن مردمان پلید
شد از غیب ناگاه دستی پدید
به کلکی ز فولا د با خون نوشت
به دیوار، کای مردم بد سرشت
به دشت بلا تشنه با تیغ کین
بکشتید سبط رسول امین
همانا شما راست، زان شهریار
امید شفاعت به روز شمار؟
به پا خاستند آن گروه شریر
که شاید بگیرند دست دبیر
ز بیننده ی آن سپاه پلید
مرآن دست فرخنده شد ناپدید
دگر ره چو زان کار لختی گذشت
همان دست غیبی پدیدار گشت
نوشت آن کسانی که کشتند زار
لب تشنه، شه را لب رودبار
نگردند روز جزا کامیاب
خداشان به دوزخ نماید عذاب
دگر ره سوی دست بردند دست
نهان گشت زان قوم شیطان پرست
از آن کار، پر بیم گشت آن سپاه
همان دم از آنجا گرفتند راه
به نزدیک تکریت چون آمدند
پذیرنده مردم برون آمدند
درآنجا گروهی زترسا بدند
که درکیش و دین مسیحا بدند
زنی چند دیدند اشتر سوار
سری چند بر نیزه ها استوار
پژوهش نمودند کاین قوم زار
اسیران رومند یا زنگبار؟
بگفتند: خود آل پیغمبرند
که اشتر سوار و برهنه سرند
چو بر حال ایشان شناسا شدند
همان دم به سوی کلیسا شدند
تعجب کنان دست بر سر زدند
همی زار ناقوس غم بر زدند
که فرزند پیغمبر خویش را
بکشتند و شادند زین ماجرا
کنون آل او را برهنه، سوار
نمودند بر ناقه ها سوگوار
شمارند خود را مسلمان همی
بدانند از اهل ایمان همی
تفو باد بر رسم و آیینشان
کند داور پاک، نفرینشان
خدایا تو ما را بدیشان مگیر
که هستیم از کار این قوم سیر
ز تکریت چون آن گروه لئام
برفتند با آل خیرالانام
به صحرای نخله خروش و فغان
شنیدند از لشگر جنیان
که بودند در ماتم شهریار
خروشان و گریان چو ابر بهار
رسیدند چون آن بد اختر سپاه
شتابان به مرشاد از گرد راه
زن و مرد آنجا ز پیر و جوان
چو دیدند سرها و آن بانوان
بدادند با گریه و مویه سر
درود فراوان به خیرالبشر
به بدخواه دین امیر عرب
پیاپی به نفرین گشودند لب
به حران درون چون سپاه آمدند
تن آسوده از رنج راه آمدند
به تلی یکی مرد موسی پرست
بدش خانه و جایگاه نشست
ز حق آن سرافراز فرخ نهاد
بدش نام یحیی و نیکو نژاد
چو دید آن سپه را و چندین اسیر
برای تماشا بیامد به زیر
سر شاه را دید کاندر سنان
دمادم همی جنبد او را لبان
چو نیکو نیوشید آن سرفراز
همی خواند قرآن به لحن حجاز
زلشگر بپرسید: کاین سر زکیست؟
دگر باب و مام ورا نام چیست؟
چو گفتند و بشناخت او شاه را
پدرش آن شه عرش خرگاه را
ز دینی که خود داشت پیچید سر
درآمد به آیین خیرالبشر
زسر، پاک دستار خود راد مرد
بیفکند آن را، سپس پاره کرد
به هر زن یکی پاره چون زان بداد
یکی جامه ی خز بدش پاکزاد
بیاورد آن را به نزد امام
بگفتا: که ای پور خیرالانام
مر این جامه ی نغز و دینار چند
مرا هست، بپذیر از این مستمند
چو دیدند کردار آن نیکبخت
سپه نعره ها برکشیدند سخت
که ای مرد زین جا برو برکنار
تو را چیست با دشمن شاه کار؟
چو این دید یحیی کشید از میان
سبک تیغ و زد بر صف کوفیان
بسی کشت و شد کشته در راه دین
به جانش درود از جهان آفرین
به حران مر او را یکی بارگاه
بود تاکنون همچو در چرخ، ماه
پناه خلایق بود در گهش
به رتبت، بر، ازچرخ، خاک رهش
از آن جایگه چون سپردند راه
به سوی نصیبین کوفه سپاه
ز نزد یزید آن سر هر فساد
که سرهای آل علی (ع) را تمام
ابا اهل بیتش سوی شهر شام
روان ساز با مردمی هوشمند
که در ره نیاید برایشان گزند
به امر یزید آن بد اندیش دین
یکی لشگر آراست از اهل کین
سپرد آن سران و زنان اسیر
به ضجر بن قیس و به شمر شریر
دگر محسن شوم ناپاک زاد
که بد تغلبه باب آن بد نژاد
به نیزه برافراختند آن سپاه
سر پاک شه را و یاران شاه
زنان حریم رسول خدای
برهنه سر و بر شتر بسته پای
زکوفه سپردند یک لخت راه
به نزدیک رود فرات آن سپاه
گزیدند منزل به ویرانه ای
نه ویرانه ای بلکه غمخانه ای
سر شاه و یاران آن شاه را
که بودند پرتو فکن، ماه را
به دیوار ویرانه آویختند
فلک را به سر خاک غم بیختند
وزآن پس به می برگشودند دست
چو از باده ی ناب گشتند مست
بدیدند آن مردمان پلید
شد از غیب ناگاه دستی پدید
به کلکی ز فولا د با خون نوشت
به دیوار، کای مردم بد سرشت
به دشت بلا تشنه با تیغ کین
بکشتید سبط رسول امین
همانا شما راست، زان شهریار
امید شفاعت به روز شمار؟
به پا خاستند آن گروه شریر
که شاید بگیرند دست دبیر
ز بیننده ی آن سپاه پلید
مرآن دست فرخنده شد ناپدید
دگر ره چو زان کار لختی گذشت
همان دست غیبی پدیدار گشت
نوشت آن کسانی که کشتند زار
لب تشنه، شه را لب رودبار
نگردند روز جزا کامیاب
خداشان به دوزخ نماید عذاب
دگر ره سوی دست بردند دست
نهان گشت زان قوم شیطان پرست
از آن کار، پر بیم گشت آن سپاه
همان دم از آنجا گرفتند راه
به نزدیک تکریت چون آمدند
پذیرنده مردم برون آمدند
درآنجا گروهی زترسا بدند
که درکیش و دین مسیحا بدند
زنی چند دیدند اشتر سوار
سری چند بر نیزه ها استوار
پژوهش نمودند کاین قوم زار
اسیران رومند یا زنگبار؟
بگفتند: خود آل پیغمبرند
که اشتر سوار و برهنه سرند
چو بر حال ایشان شناسا شدند
همان دم به سوی کلیسا شدند
تعجب کنان دست بر سر زدند
همی زار ناقوس غم بر زدند
که فرزند پیغمبر خویش را
بکشتند و شادند زین ماجرا
کنون آل او را برهنه، سوار
نمودند بر ناقه ها سوگوار
شمارند خود را مسلمان همی
بدانند از اهل ایمان همی
تفو باد بر رسم و آیینشان
کند داور پاک، نفرینشان
خدایا تو ما را بدیشان مگیر
که هستیم از کار این قوم سیر
ز تکریت چون آن گروه لئام
برفتند با آل خیرالانام
به صحرای نخله خروش و فغان
شنیدند از لشگر جنیان
که بودند در ماتم شهریار
خروشان و گریان چو ابر بهار
رسیدند چون آن بد اختر سپاه
شتابان به مرشاد از گرد راه
زن و مرد آنجا ز پیر و جوان
چو دیدند سرها و آن بانوان
بدادند با گریه و مویه سر
درود فراوان به خیرالبشر
به بدخواه دین امیر عرب
پیاپی به نفرین گشودند لب
به حران درون چون سپاه آمدند
تن آسوده از رنج راه آمدند
به تلی یکی مرد موسی پرست
بدش خانه و جایگاه نشست
ز حق آن سرافراز فرخ نهاد
بدش نام یحیی و نیکو نژاد
چو دید آن سپه را و چندین اسیر
برای تماشا بیامد به زیر
سر شاه را دید کاندر سنان
دمادم همی جنبد او را لبان
چو نیکو نیوشید آن سرفراز
همی خواند قرآن به لحن حجاز
زلشگر بپرسید: کاین سر زکیست؟
دگر باب و مام ورا نام چیست؟
چو گفتند و بشناخت او شاه را
پدرش آن شه عرش خرگاه را
ز دینی که خود داشت پیچید سر
درآمد به آیین خیرالبشر
زسر، پاک دستار خود راد مرد
بیفکند آن را، سپس پاره کرد
به هر زن یکی پاره چون زان بداد
یکی جامه ی خز بدش پاکزاد
بیاورد آن را به نزد امام
بگفتا: که ای پور خیرالانام
مر این جامه ی نغز و دینار چند
مرا هست، بپذیر از این مستمند
چو دیدند کردار آن نیکبخت
سپه نعره ها برکشیدند سخت
که ای مرد زین جا برو برکنار
تو را چیست با دشمن شاه کار؟
چو این دید یحیی کشید از میان
سبک تیغ و زد بر صف کوفیان
بسی کشت و شد کشته در راه دین
به جانش درود از جهان آفرین
به حران مر او را یکی بارگاه
بود تاکنون همچو در چرخ، ماه
پناه خلایق بود در گهش
به رتبت، بر، ازچرخ، خاک رهش
از آن جایگه چون سپردند راه
به سوی نصیبین کوفه سپاه
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۸۶ - رسیدن کاروان اهل بلا به نصیبین
به نزدیک منصور الیاس بر
فرستاده ای رفت و دادش خبر
که بد آدمی شوم و ناپاکدین
امیر از یزید، اندر آن سرزمین
به فرمان وی مردم آن دیار
ببستند آیین به هر رهگذر
سپه چون به شهر اندر آمد ز راه
برآمد به ناگاه ابری سیاه
بغرید و برقی از آن شد پدید
توگفتی جهنم نفس در کشید
از آن برق پس آتشی برفروخت
ز مردم یکی نیم با شهر سوخت
ز مرد و زن شهر نیم دگر
هراسنده گشتند و آسیمه سر
که برما ببارید خشم خدای
ز بیداد این مردم تیره رای
از آن حال، آن قوم ناپاکدین
هراسنده گشتند و اندوهگین
به زودی از آن شهر بیرون شدند
ابا آن اسیران به هامون شدند
چو لختی برفتند زانجا فراز
یکی قلعه و مرز دیدند باز
یکی مرد شوم از نژاد حرام
که او بد سلیمان یوسف به نام
در آن جایگه بود فرمانگزار
برادر یکی بودش آن نابکار
که با وی در آن قلعه انباز بود
به دل با علی (ع) کینه پرداز بود
همی خواست هر یک از آن دو شریر
که آن لشگر و کاروان اسیر
ز دروازه ی وی در آید به شهر
که او را شود اجر آن کار بهر
از آن گفتگو آن دو ناپاکدین
کشیدند بر روی هم تیغ کین
به تیغ برادر به پایان کار
سلیمان بشد کشته درکارزار
یکی سخت پیکار آمد پدید
چو زانگونه شعر بداختر بدید
بپیچید از آنجا سر کاروان
شتابان به سوی حلب شد روان
چو از راه، آن ناکسان عرب
رسیدند نزدیک شهر حلب
در آن جایگه بود یک کوهسار
که گرگش، جمل را نمودی شکار
فرستاده ای رفت و دادش خبر
که بد آدمی شوم و ناپاکدین
امیر از یزید، اندر آن سرزمین
به فرمان وی مردم آن دیار
ببستند آیین به هر رهگذر
سپه چون به شهر اندر آمد ز راه
برآمد به ناگاه ابری سیاه
بغرید و برقی از آن شد پدید
توگفتی جهنم نفس در کشید
از آن برق پس آتشی برفروخت
ز مردم یکی نیم با شهر سوخت
ز مرد و زن شهر نیم دگر
هراسنده گشتند و آسیمه سر
که برما ببارید خشم خدای
ز بیداد این مردم تیره رای
از آن حال، آن قوم ناپاکدین
هراسنده گشتند و اندوهگین
به زودی از آن شهر بیرون شدند
ابا آن اسیران به هامون شدند
چو لختی برفتند زانجا فراز
یکی قلعه و مرز دیدند باز
یکی مرد شوم از نژاد حرام
که او بد سلیمان یوسف به نام
در آن جایگه بود فرمانگزار
برادر یکی بودش آن نابکار
که با وی در آن قلعه انباز بود
به دل با علی (ع) کینه پرداز بود
همی خواست هر یک از آن دو شریر
که آن لشگر و کاروان اسیر
ز دروازه ی وی در آید به شهر
که او را شود اجر آن کار بهر
از آن گفتگو آن دو ناپاکدین
کشیدند بر روی هم تیغ کین
به تیغ برادر به پایان کار
سلیمان بشد کشته درکارزار
یکی سخت پیکار آمد پدید
چو زانگونه شعر بداختر بدید
بپیچید از آنجا سر کاروان
شتابان به سوی حلب شد روان
چو از راه، آن ناکسان عرب
رسیدند نزدیک شهر حلب
در آن جایگه بود یک کوهسار
که گرگش، جمل را نمودی شکار
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۸۷ - منزل دادن سپاه اهل ستم
دهی بود آباد در پشت کوه
سپردند ره سوی ده آن گروه
بدند اهل آن ده، یهودی تمام
بزرگش غریر بن هارون به نام
به نزدیک آن ده سپاه ستم
بماندند با آن اسیران غم
شبانگه که گردون پرند سیاه
بپوشند و بیرون شد از پرده ماه
مگر شهربانوی جفت امام
کنیزی ورا بود شیرین به نام
رخی داشت محجوب و گفتار گرم
تو گفتی مگر آفریده ز شرم
مه رویش آنگونه تابنده بود
که شیرین ارمن برش بنده بود
ببخشیده بد بانویش بر امام
ورا کرده آزاد شاه انام
درآن روز بانوی گردن فراز
یکی خلعتش داده گوهر طراز
گذشته از آن، یافته آن کنیز
زبانوی بخشنده، بسیار چیز
دراین روز با دیده ی اشکبار
بیامد بر بانوی سوگوار
بگفتا: که ای بانوی غم نصیب
غم تو مرا برده از جان، شکیب
چو تو دختر شاه و والای شاه
که حکمش روان بود بر مهر و ماه
در این جامه ی کهنه پوشیده تن
سزد خون بریزم ز بیننده من
چو یاد آورم زان مرصع سلب
که دادی مرا در زنان عرب
شود خون، دلم همچو لعل مذاب
فرو ریزم از دیده یاقوت ناب
از آن زیب و زرکان زمان داشتم
یکی را ز دشمن نهان داشتم
کنونم بفرمای تا شب به پاست
شوم سوی این دژ که نزدیک ماست
برای تو ز آن زیور و زر که هست
یکی جامه ی نو بیارم به دست
چو دستوری اش داد بنمود راه
سوی کوه سر همچو تابنده ماه
چو نزدیک دروازه ی دژ رسید
نگهبان دژ را خروشی کشید
بگفتا: درباره را برگشای
که باشم دمی، باز گردم به جای
به پشت در دژ بد آن دم عزیر
بگفتا: که ای زن چه خواهی زخیر؟
همانا که شیرین فرخنده ای
که بر داور دین پرستنده ای
بگفتا: همانم که گفتی تو نیز
گمانم به شه بنده ای ای عزیز
چو بشنید این، در به رویش گشاد
سوی خان خود برد، خندان و شاد
بدو گفت شیرین که ای راد مرد
ز نام منت برگو آگه که کرد؟
تو را خود چه نام است و آیین کدام؟
شناسا چه سانی به حال امام؟
بگفتش: منم مهتر این گروه
که دارند جا اندر این سخت کوه
عزیرم بود نام و اصلم کریم
از این پیش بودم به دین کلیم
در این شب چو شد دیده ام گرم خواب
بدیدم دو پیغمبر کامیاب
یکی بود هارون و دیگر کلیم
که بودند از درد و غم دل دو نیم
برهنه سر و پا، چو ابر بهار
به رخساره گان از مژه اشکبار
بگفتم: که این پادشاهان پاک
دل پاکتان از چه شد دردناک؟
بگفتند: این گریه و آه ما
بود در عزای شهنشاه ما
بگفتم کدام است شاه شما
که سوگش بر آورده آه شما
بگفتند: شاه شهیدان، حسین (ع)
گل باغ پیغمبر عالمین
محمد (ص) که ما بنده گان وی ایم
به جان از پرستندگان وی ایم
بگفتم: مگر جز شما کردگار
کسی را گزیده است در روزگار
بگفتند: آری رسول امین
محمد، شهنشاه بطحا زمین
که ما هر دو هستیم در دین او
ندانیم جز راه آیین او
تو نیز ار بخواهی شوی رستگار
بدان شاه ابرار ایمان بیار
بگفتم: نشان اندر این کار چیست؟
که دام مر این خواب از اعلام نیست
بگفتند: هوشت چو آمد زخواب
سبکرو به دروازه ی دژ شتاب
خجسته کنیزی است شیرین به نام
که آزاد گشته است او، از امام
بیاید بکوبد در این حصار
بر او برگشا در به خانه بیار
بکن با وی آن نیکویی کان سزد
که او از ازل بر تو شد نامزد
سپس ساز او را به خود رهنمای
ببر تا بر سبط شیر خدای
مسلمان شو اندر بر شهریار
به هر چت که او گوید ایمان بیار
برو پس به نزد سر پاک شاه
سلامش کن آنگاه با اشک و آه
وز آن پس زما گوی او را درود
که در پاسخت لب بخواهد گشود
چو گردید بیدار چشمم ز خواب
به دروازه ی دژ گرفتم شتاب
همان لحظه بانگ تو آمد به گوش
ببرد از سرم آن صدا عقل و هوش
تو اکنون برو سوی بانوی خویش
به وی بازگو هر جت آمد به پیش
شنید این چو شیرین از آن کوهسار
بیامد بر بانوی سوگوار
بدو گفت آن دیدنی ها که دید
هر آنچ از عزیر یهودی شنید
همه بانوان حرم زان خبر
تعجب کنان گریه کردند سر
سحرگه چو از کوه بنمود چهر
سر بی تن پادشاه سپهر
عزیر از بر کوه چون تند سیل
سوی خیل خونین دلان کرد میل
بیامد بر روزبانان نخست
بگفتا: مرا هست عهدی درست
که پوشم تن چند بینوا
دگر آن اسیری که بینم روا
دهم مر شما را هزاری درم
که آن نذر خود را به پایان برم
گرفتند از او درم ها سپاه
به نزد اسیرانش دادند راه
بیامد بر بانوان ایستاد
به هریک یکی جامه ی نو بداد
یکی کیسه آورد پر زر ناب
برشاه بیمار و گفت: ای جناب
مر این هدیه از این رهی در پذیر
به آیین اسلام دستش بگیر
شهنشه بدو داد ایمان به یاد
به روی دلش درز رحمت گشاد
از آنجا بیامد سری پر ز شور
زبان در ارنی چو موسی به طور
به نزد سر شاه و او را بدید
نه موسی صفت لن ترانی شنید
درودش فرستاد با چشم تر
سپس گفت: کای سبط خیرالبشر
تو را گفته موسی و هارون درود
لب شاه چون غنچه از هم گشود
بگفتا: درود برون از شمار
به موسی و هارون ز پروردگار
چو از لعل شه آن سخن ها شنفت
بنالید و زارید و آنگاه گفت:
رهی را به این بنده بنما شها
کز آن راه گردم ز غم ها رها
از این بنده راضی شود کردگار
شوم در دو گیتی از آن رستگار
سر شاه عشاق گفتا بدو
که این پاکدین مرد بگزیده خو
گرفتی چو دین رسول امین
ز تو گشت خوشنود جان آفرین
چوکردی نکویی به آل رسول
ز تو گشت خوشنود، شوی بتول
سلام رسولان پروردگار
به من چون رسانیدی انده، مدار
که من نیز خوشنودم ازکار تو
به روز جزا یار و غمخوار تو
ازاین پس برو رسم دیگ یادگیر
غم دین خور و هر غمی باد گیر
که پروردگارت به روز شمار
ز یاران ما آورد در شمار
چو بشنید آن مژده ها مرد پاک
به شکرانه بنهاد صورت به خاک
بسی زار نالید و برپای خاست
بگفتا به شیرین شه داد راست
که گر یاری ماست درسر تو را
بباید مراین مرد، همسر تو را
شه ناتوان عقد شیرین ببست
بدادش بدان مرد یزدانپرست
مسلمان شدند آن یهودان، همه
ز اعجاز نوباوه ی فاطمه (س)
بدیدم من این داستان درکتاب
ندانم صواب است یا ناصواب
بپیوستم آنرا ز گفتار خویش
اگر چند آورده بودم ز پیش
که این شهربانوی فرخنده فر
به عاشور پنهان شد ازهر نظر
بر آن رفته قومی که شاه زنان
نبد آن سفر با شه انس و جان
از این راز آگه بود کردگار
که او داند آغاز و انجام کار
روایت کند اینچنین بو سعید
که بد همره آن گروه عنید
که یک روز آن لشگر تیره رای
به نزدیک دیری گرفتند جای
سپردند ره سوی ده آن گروه
بدند اهل آن ده، یهودی تمام
بزرگش غریر بن هارون به نام
به نزدیک آن ده سپاه ستم
بماندند با آن اسیران غم
شبانگه که گردون پرند سیاه
بپوشند و بیرون شد از پرده ماه
مگر شهربانوی جفت امام
کنیزی ورا بود شیرین به نام
رخی داشت محجوب و گفتار گرم
تو گفتی مگر آفریده ز شرم
مه رویش آنگونه تابنده بود
که شیرین ارمن برش بنده بود
ببخشیده بد بانویش بر امام
ورا کرده آزاد شاه انام
درآن روز بانوی گردن فراز
یکی خلعتش داده گوهر طراز
گذشته از آن، یافته آن کنیز
زبانوی بخشنده، بسیار چیز
دراین روز با دیده ی اشکبار
بیامد بر بانوی سوگوار
بگفتا: که ای بانوی غم نصیب
غم تو مرا برده از جان، شکیب
چو تو دختر شاه و والای شاه
که حکمش روان بود بر مهر و ماه
در این جامه ی کهنه پوشیده تن
سزد خون بریزم ز بیننده من
چو یاد آورم زان مرصع سلب
که دادی مرا در زنان عرب
شود خون، دلم همچو لعل مذاب
فرو ریزم از دیده یاقوت ناب
از آن زیب و زرکان زمان داشتم
یکی را ز دشمن نهان داشتم
کنونم بفرمای تا شب به پاست
شوم سوی این دژ که نزدیک ماست
برای تو ز آن زیور و زر که هست
یکی جامه ی نو بیارم به دست
چو دستوری اش داد بنمود راه
سوی کوه سر همچو تابنده ماه
چو نزدیک دروازه ی دژ رسید
نگهبان دژ را خروشی کشید
بگفتا: درباره را برگشای
که باشم دمی، باز گردم به جای
به پشت در دژ بد آن دم عزیر
بگفتا: که ای زن چه خواهی زخیر؟
همانا که شیرین فرخنده ای
که بر داور دین پرستنده ای
بگفتا: همانم که گفتی تو نیز
گمانم به شه بنده ای ای عزیز
چو بشنید این، در به رویش گشاد
سوی خان خود برد، خندان و شاد
بدو گفت شیرین که ای راد مرد
ز نام منت برگو آگه که کرد؟
تو را خود چه نام است و آیین کدام؟
شناسا چه سانی به حال امام؟
بگفتش: منم مهتر این گروه
که دارند جا اندر این سخت کوه
عزیرم بود نام و اصلم کریم
از این پیش بودم به دین کلیم
در این شب چو شد دیده ام گرم خواب
بدیدم دو پیغمبر کامیاب
یکی بود هارون و دیگر کلیم
که بودند از درد و غم دل دو نیم
برهنه سر و پا، چو ابر بهار
به رخساره گان از مژه اشکبار
بگفتم: که این پادشاهان پاک
دل پاکتان از چه شد دردناک؟
بگفتند: این گریه و آه ما
بود در عزای شهنشاه ما
بگفتم کدام است شاه شما
که سوگش بر آورده آه شما
بگفتند: شاه شهیدان، حسین (ع)
گل باغ پیغمبر عالمین
محمد (ص) که ما بنده گان وی ایم
به جان از پرستندگان وی ایم
بگفتم: مگر جز شما کردگار
کسی را گزیده است در روزگار
بگفتند: آری رسول امین
محمد، شهنشاه بطحا زمین
که ما هر دو هستیم در دین او
ندانیم جز راه آیین او
تو نیز ار بخواهی شوی رستگار
بدان شاه ابرار ایمان بیار
بگفتم: نشان اندر این کار چیست؟
که دام مر این خواب از اعلام نیست
بگفتند: هوشت چو آمد زخواب
سبکرو به دروازه ی دژ شتاب
خجسته کنیزی است شیرین به نام
که آزاد گشته است او، از امام
بیاید بکوبد در این حصار
بر او برگشا در به خانه بیار
بکن با وی آن نیکویی کان سزد
که او از ازل بر تو شد نامزد
سپس ساز او را به خود رهنمای
ببر تا بر سبط شیر خدای
مسلمان شو اندر بر شهریار
به هر چت که او گوید ایمان بیار
برو پس به نزد سر پاک شاه
سلامش کن آنگاه با اشک و آه
وز آن پس زما گوی او را درود
که در پاسخت لب بخواهد گشود
چو گردید بیدار چشمم ز خواب
به دروازه ی دژ گرفتم شتاب
همان لحظه بانگ تو آمد به گوش
ببرد از سرم آن صدا عقل و هوش
تو اکنون برو سوی بانوی خویش
به وی بازگو هر جت آمد به پیش
شنید این چو شیرین از آن کوهسار
بیامد بر بانوی سوگوار
بدو گفت آن دیدنی ها که دید
هر آنچ از عزیر یهودی شنید
همه بانوان حرم زان خبر
تعجب کنان گریه کردند سر
سحرگه چو از کوه بنمود چهر
سر بی تن پادشاه سپهر
عزیر از بر کوه چون تند سیل
سوی خیل خونین دلان کرد میل
بیامد بر روزبانان نخست
بگفتا: مرا هست عهدی درست
که پوشم تن چند بینوا
دگر آن اسیری که بینم روا
دهم مر شما را هزاری درم
که آن نذر خود را به پایان برم
گرفتند از او درم ها سپاه
به نزد اسیرانش دادند راه
بیامد بر بانوان ایستاد
به هریک یکی جامه ی نو بداد
یکی کیسه آورد پر زر ناب
برشاه بیمار و گفت: ای جناب
مر این هدیه از این رهی در پذیر
به آیین اسلام دستش بگیر
شهنشه بدو داد ایمان به یاد
به روی دلش درز رحمت گشاد
از آنجا بیامد سری پر ز شور
زبان در ارنی چو موسی به طور
به نزد سر شاه و او را بدید
نه موسی صفت لن ترانی شنید
درودش فرستاد با چشم تر
سپس گفت: کای سبط خیرالبشر
تو را گفته موسی و هارون درود
لب شاه چون غنچه از هم گشود
بگفتا: درود برون از شمار
به موسی و هارون ز پروردگار
چو از لعل شه آن سخن ها شنفت
بنالید و زارید و آنگاه گفت:
رهی را به این بنده بنما شها
کز آن راه گردم ز غم ها رها
از این بنده راضی شود کردگار
شوم در دو گیتی از آن رستگار
سر شاه عشاق گفتا بدو
که این پاکدین مرد بگزیده خو
گرفتی چو دین رسول امین
ز تو گشت خوشنود جان آفرین
چوکردی نکویی به آل رسول
ز تو گشت خوشنود، شوی بتول
سلام رسولان پروردگار
به من چون رسانیدی انده، مدار
که من نیز خوشنودم ازکار تو
به روز جزا یار و غمخوار تو
ازاین پس برو رسم دیگ یادگیر
غم دین خور و هر غمی باد گیر
که پروردگارت به روز شمار
ز یاران ما آورد در شمار
چو بشنید آن مژده ها مرد پاک
به شکرانه بنهاد صورت به خاک
بسی زار نالید و برپای خاست
بگفتا به شیرین شه داد راست
که گر یاری ماست درسر تو را
بباید مراین مرد، همسر تو را
شه ناتوان عقد شیرین ببست
بدادش بدان مرد یزدانپرست
مسلمان شدند آن یهودان، همه
ز اعجاز نوباوه ی فاطمه (س)
بدیدم من این داستان درکتاب
ندانم صواب است یا ناصواب
بپیوستم آنرا ز گفتار خویش
اگر چند آورده بودم ز پیش
که این شهربانوی فرخنده فر
به عاشور پنهان شد ازهر نظر
بر آن رفته قومی که شاه زنان
نبد آن سفر با شه انس و جان
از این راز آگه بود کردگار
که او داند آغاز و انجام کار
روایت کند اینچنین بو سعید
که بد همره آن گروه عنید
که یک روز آن لشگر تیره رای
به نزدیک دیری گرفتند جای
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۸۸ - جا دادن اسیران آل پیغمبر
در آن دم یکی گفت با آن سپاه
که نصر حرامی یل رزمخواه
سپاهی برآراسته بی شمار
همه نوجوانان دشمن شکار
که گردد شبانگه چوگیتی سیاه
شبیخون زند بر شما با سپاه
بگیرد اسیران و سرها تمام
بخواهد از این قوم، خون امام
بیفتاد در آن سپه همهمه
سران را دل آمد پر از واهمه
نشستند با یکدیگر رایزن
بگفتند: اگر شد درست این سخن
ندارند مردان ما تاب جنگ
تن مرد خسته، پی باره لنگ
به ویژه ز اعجاز این پاک سر
سراسر پشیمان شده زین سفر
سر نیزه ای گر برآید ز گرد
نماند به جا زین سپه پنچ مرد
در انجام، اینگونه دادند رای
که شب را در آن دیر گیرند جای
چو این رای شد بر همه استوار
نمودند آل علی (ع) را سوار
برفتند نزدیک آن کهنه دیر
سوی دیر شد شمر دون، گرمسیر
چو دیدند این مردمان آن مقام
یکی مرد راهب برآمد به بام
برآورد آوا بگفت: ای سو را
شما را بدین دیر باشد چه کار؟
بگفتا بر او شمردن کاین سپاه
در این دیر جویند امشب پناه
بگفتا بدو پیرمرد کشیش
کیانند و باشد شما را چه کیش؟
بگفتا: که هست از یزید این سپاه
که امروز باشد در اسلام، شاه
بد او را یکی دشمن اندر عراق
به جنگش نمودیم ما اتفاق
بکشتیم او را به شمشیر و تیر
نمودیم پس اهل او را اسیر
سرش را کنون با عیالش تمام
برند این اسیران و سرها به در
سپاهی به ما کرده امشب کمین
همه با سنان و سلیح گزین
که سازند بر ما شبیخون مگر
برند این اسیران و سرها به در
نداریم چون پای با آن سپاه
تو ما را در این دیر می ده پناه
بگفتا بدو پیر روشن روان
که با خود بیندیش ای پهلوان
چنین لشگر اندر چنین جای تنگ
چگونه توان کرد امشب درنگ؟
همان به که آرید دراین حصار
اسیران و سرها و خود هوشیار
به پای همین دیر بر پشت زین
بمانید آماده ی جنگ و کین
که از هر طرف حمله آرد سپاه
شما هم برایشان ببندید راه
پسندید شمر آنچه از وی شنفت
بیامد به نزدیک یاران بگفت
اسیران آل علی (ع) را ببرد
درآن دیر بر دست راهب سپرد
سرشاه دین را به صندوق، در
به یک خانه بنهاد و بر بست در
پرستنده بیمار را با حرم
نشانید در حجره ای، محترم
بیاورد از بهرشان نان و آب
خود آمد از بستر خواب خویش
چو یک لخت بگذشت از شب، کشیش
برون آمد از بستر خواب خویش
بدان حجره کانجا سرشاه بود
نهانی از آن خفته گان رخ نمود
که بیند زمانی برآن پاک سر
یکی روشنی آمدش در نظر
چو نیکو نگه کرد زان حجره بود
هراسان بیامد بدان سوی زود
در حجره بد بسته، مرد ایستاد
سبک دیده بر روزن در نهاد
چه گویم در آن حجره راهب چه دید؟
که هرگز نیاید به گفت و شنید
ز صندوق، نوری بدید آشکار
که می تافت تا عرش پروردگار
همه سقف آن حجره، بشکافته
در آن پرتو نور حق تافته
دل و هوش از آن مرد، بیگانه شد
سراپای او محو آن خانه شد
به ناگه یکی تخت دیدی ز نور
به گردش به پرواز غلمان و حور
همی گفت یک تن که هان راه، راه
که حوا رسد اندر این بارگاه
دگر ساره و هاجر و آسیه
دگر مریم اندر لباس سیه
دگر یک صفورای دخت شعیب
دگر مادر یوسف پاک جیب
از آن بانگ ترسا بلرزید سخت
بیامد فرود اندر آن خانه لخت
زنی چند از آن تخت بر خاستند
به آه و فغان مویه آراستند
ببردند یک یک به سوز و گداز
بدان پاک صندوق و آن سر،نماز
به ناگه بزد نعره بر وی سروش
که چشم خود ای مرد ترسا بپوش
که اینک سر بانوان، فاطمه (س)
رسد با زنان رسولان، همه
از آن بانگ شد خاک، پر زلزله
بیفتاد در عرشیان غلغله
مسیحی از آن نعره از پا فتاد
همش پرده بر چشم بینا فتاد
ولیکن دو گوشش شنیدی که زار
زنی نوحه می کرد بر شهریار
همی گفت: ای نوگل گلشنم
چراغ دو بیننده ی روشنم
ایا کشته ی تشنه در نزد رود
ز من بر تو بادا سلام و درود
فدای تو ای سرشود مادرت
که وقت شهادت نبد بر سرت
که ببریده زینسان گلوی تو را؟
زخون لاله گون کرده روی تو را؟
بخواهم من از دشمنان خون تو
کنم شاد این جان محزون تو
چو آن ناله ی زار ترسا شنید
تو گفتی ز تن مرغ جانش پرید
زمانی بدان گونه بیهوش بود
که گفتی تنش خالی از توش بود
چو یک لخت بگذشت و آمده به هوش
از آن خانه نشنید دیگر خروش
از آن مویه گر انجمن کس ندید
بلرزید از بیم چون شاخ بید
شد از دیده بررخ همی اشک ریز
درحجره بشکست و صندوق، نیز
بریده سرشاه دین را نخست
به مشک و گلاب و به کافور شست
بیاورد آن را به جای نماز
نهاد و نشست از برش با نیاز
بدیدی برآن روی چون آفتاب
به زاری همی ریخت از دیده آب
بدوگفت: کای سر، سر کیستی؟
همانا مسیحی، و گر نیستی
چرا محرمان حریم سپهر
به سوگ تو دارند پرآب، چهر
سروشان عرشت ببوسند خاک
زنان رسل در غمت سینه چاک
نه ای گر تو عیسی به بزم غمت
چرا داشت مریم به پا ماتمت؟
گمانم تو آنی که پروردگار
به انجیل گشتت ستایش نگار
به آنکس که دادت چنین آبروی
تو با من یکی نام خود را بگوی
به گفتن درآمد سر شهریار
بدوگفت: کای راهب هوشیار
منم آنکه دشمن نمود از قفا
سر تاجدارم ز پیکر جدا
منم آنکه کشتند اهریمنان
مرا تشنه با تیغ و تیر و سنان
من آنم که دشمن پس از کشتنم
زکین سود با سم اسبان تنم
بدوگفت راهب که فرمای نام
هم از جد و بابت بگو هم زمام
شهش گفت: نامم حسین (ع) و نیا
بود مصطفی (ص) خاتم انبیا
پدر حیدر (ع) و هاشمی گوهرم
برادر حسن (ع) فاطمه (س) مادرم
به هر دو جهانم خدا کرده شاه
به یثرب زمینم بود تختگاه
چو آن پیرمرد آن سخن ها شنید
بزد دست و زنار را بر درید
کشید از جگر ناله ی دردناک
بگریید و برسر فرو ریخت خاک
در آن دیر بودند هفتاد مرد
مریدان و شاگرد آن راد مرد
نمودند برگرد پیر انجمن
پژوهش نمودند زان موتمن
بدیشان بگفت آنچه که شب بدید
دگر آن سخن ها که از شه شنید
بریدند زنار آن مردمان
کشیدند در ماتم شه فغان
برفتند با وی بر شاه دین
پناه جهان سیدالساجدین
فتادند در پای آن شهریار
نمودند اسلام و دین اختیار
بگفتند پس کای شهنشاه دین
بده اذن پیکار با مشرکین
که امشب بر ایشان شبیخون زنیم
به راهت همه جامه درخون زنیم
شهنشاه فرمود: منما شتاب
که زود است گردیم ما کامیاب
برآرد خداوند از ایشان دمار
دهد جا درآتش به روز شمار
سحرگه چو برخاست بانگ خروش
برفتند از آن دیر با صد فسوس
شنیدم بدینگونه از ناقلان
کز آنجا برفتند زی عسقلان
که نصر حرامی یل رزمخواه
سپاهی برآراسته بی شمار
همه نوجوانان دشمن شکار
که گردد شبانگه چوگیتی سیاه
شبیخون زند بر شما با سپاه
بگیرد اسیران و سرها تمام
بخواهد از این قوم، خون امام
بیفتاد در آن سپه همهمه
سران را دل آمد پر از واهمه
نشستند با یکدیگر رایزن
بگفتند: اگر شد درست این سخن
ندارند مردان ما تاب جنگ
تن مرد خسته، پی باره لنگ
به ویژه ز اعجاز این پاک سر
سراسر پشیمان شده زین سفر
سر نیزه ای گر برآید ز گرد
نماند به جا زین سپه پنچ مرد
در انجام، اینگونه دادند رای
که شب را در آن دیر گیرند جای
چو این رای شد بر همه استوار
نمودند آل علی (ع) را سوار
برفتند نزدیک آن کهنه دیر
سوی دیر شد شمر دون، گرمسیر
چو دیدند این مردمان آن مقام
یکی مرد راهب برآمد به بام
برآورد آوا بگفت: ای سو را
شما را بدین دیر باشد چه کار؟
بگفتا بر او شمردن کاین سپاه
در این دیر جویند امشب پناه
بگفتا بدو پیرمرد کشیش
کیانند و باشد شما را چه کیش؟
بگفتا: که هست از یزید این سپاه
که امروز باشد در اسلام، شاه
بد او را یکی دشمن اندر عراق
به جنگش نمودیم ما اتفاق
بکشتیم او را به شمشیر و تیر
نمودیم پس اهل او را اسیر
سرش را کنون با عیالش تمام
برند این اسیران و سرها به در
سپاهی به ما کرده امشب کمین
همه با سنان و سلیح گزین
که سازند بر ما شبیخون مگر
برند این اسیران و سرها به در
نداریم چون پای با آن سپاه
تو ما را در این دیر می ده پناه
بگفتا بدو پیر روشن روان
که با خود بیندیش ای پهلوان
چنین لشگر اندر چنین جای تنگ
چگونه توان کرد امشب درنگ؟
همان به که آرید دراین حصار
اسیران و سرها و خود هوشیار
به پای همین دیر بر پشت زین
بمانید آماده ی جنگ و کین
که از هر طرف حمله آرد سپاه
شما هم برایشان ببندید راه
پسندید شمر آنچه از وی شنفت
بیامد به نزدیک یاران بگفت
اسیران آل علی (ع) را ببرد
درآن دیر بر دست راهب سپرد
سرشاه دین را به صندوق، در
به یک خانه بنهاد و بر بست در
پرستنده بیمار را با حرم
نشانید در حجره ای، محترم
بیاورد از بهرشان نان و آب
خود آمد از بستر خواب خویش
چو یک لخت بگذشت از شب، کشیش
برون آمد از بستر خواب خویش
بدان حجره کانجا سرشاه بود
نهانی از آن خفته گان رخ نمود
که بیند زمانی برآن پاک سر
یکی روشنی آمدش در نظر
چو نیکو نگه کرد زان حجره بود
هراسان بیامد بدان سوی زود
در حجره بد بسته، مرد ایستاد
سبک دیده بر روزن در نهاد
چه گویم در آن حجره راهب چه دید؟
که هرگز نیاید به گفت و شنید
ز صندوق، نوری بدید آشکار
که می تافت تا عرش پروردگار
همه سقف آن حجره، بشکافته
در آن پرتو نور حق تافته
دل و هوش از آن مرد، بیگانه شد
سراپای او محو آن خانه شد
به ناگه یکی تخت دیدی ز نور
به گردش به پرواز غلمان و حور
همی گفت یک تن که هان راه، راه
که حوا رسد اندر این بارگاه
دگر ساره و هاجر و آسیه
دگر مریم اندر لباس سیه
دگر یک صفورای دخت شعیب
دگر مادر یوسف پاک جیب
از آن بانگ ترسا بلرزید سخت
بیامد فرود اندر آن خانه لخت
زنی چند از آن تخت بر خاستند
به آه و فغان مویه آراستند
ببردند یک یک به سوز و گداز
بدان پاک صندوق و آن سر،نماز
به ناگه بزد نعره بر وی سروش
که چشم خود ای مرد ترسا بپوش
که اینک سر بانوان، فاطمه (س)
رسد با زنان رسولان، همه
از آن بانگ شد خاک، پر زلزله
بیفتاد در عرشیان غلغله
مسیحی از آن نعره از پا فتاد
همش پرده بر چشم بینا فتاد
ولیکن دو گوشش شنیدی که زار
زنی نوحه می کرد بر شهریار
همی گفت: ای نوگل گلشنم
چراغ دو بیننده ی روشنم
ایا کشته ی تشنه در نزد رود
ز من بر تو بادا سلام و درود
فدای تو ای سرشود مادرت
که وقت شهادت نبد بر سرت
که ببریده زینسان گلوی تو را؟
زخون لاله گون کرده روی تو را؟
بخواهم من از دشمنان خون تو
کنم شاد این جان محزون تو
چو آن ناله ی زار ترسا شنید
تو گفتی ز تن مرغ جانش پرید
زمانی بدان گونه بیهوش بود
که گفتی تنش خالی از توش بود
چو یک لخت بگذشت و آمده به هوش
از آن خانه نشنید دیگر خروش
از آن مویه گر انجمن کس ندید
بلرزید از بیم چون شاخ بید
شد از دیده بررخ همی اشک ریز
درحجره بشکست و صندوق، نیز
بریده سرشاه دین را نخست
به مشک و گلاب و به کافور شست
بیاورد آن را به جای نماز
نهاد و نشست از برش با نیاز
بدیدی برآن روی چون آفتاب
به زاری همی ریخت از دیده آب
بدوگفت: کای سر، سر کیستی؟
همانا مسیحی، و گر نیستی
چرا محرمان حریم سپهر
به سوگ تو دارند پرآب، چهر
سروشان عرشت ببوسند خاک
زنان رسل در غمت سینه چاک
نه ای گر تو عیسی به بزم غمت
چرا داشت مریم به پا ماتمت؟
گمانم تو آنی که پروردگار
به انجیل گشتت ستایش نگار
به آنکس که دادت چنین آبروی
تو با من یکی نام خود را بگوی
به گفتن درآمد سر شهریار
بدوگفت: کای راهب هوشیار
منم آنکه دشمن نمود از قفا
سر تاجدارم ز پیکر جدا
منم آنکه کشتند اهریمنان
مرا تشنه با تیغ و تیر و سنان
من آنم که دشمن پس از کشتنم
زکین سود با سم اسبان تنم
بدوگفت راهب که فرمای نام
هم از جد و بابت بگو هم زمام
شهش گفت: نامم حسین (ع) و نیا
بود مصطفی (ص) خاتم انبیا
پدر حیدر (ع) و هاشمی گوهرم
برادر حسن (ع) فاطمه (س) مادرم
به هر دو جهانم خدا کرده شاه
به یثرب زمینم بود تختگاه
چو آن پیرمرد آن سخن ها شنید
بزد دست و زنار را بر درید
کشید از جگر ناله ی دردناک
بگریید و برسر فرو ریخت خاک
در آن دیر بودند هفتاد مرد
مریدان و شاگرد آن راد مرد
نمودند برگرد پیر انجمن
پژوهش نمودند زان موتمن
بدیشان بگفت آنچه که شب بدید
دگر آن سخن ها که از شه شنید
بریدند زنار آن مردمان
کشیدند در ماتم شه فغان
برفتند با وی بر شاه دین
پناه جهان سیدالساجدین
فتادند در پای آن شهریار
نمودند اسلام و دین اختیار
بگفتند پس کای شهنشاه دین
بده اذن پیکار با مشرکین
که امشب بر ایشان شبیخون زنیم
به راهت همه جامه درخون زنیم
شهنشاه فرمود: منما شتاب
که زود است گردیم ما کامیاب
برآرد خداوند از ایشان دمار
دهد جا درآتش به روز شمار
سحرگه چو برخاست بانگ خروش
برفتند از آن دیر با صد فسوس
شنیدم بدینگونه از ناقلان
کز آنجا برفتند زی عسقلان
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۸۹ - ورود آل محمد (ص) و آله و سلم به عسقلان
بدی عسقلان را یکی مرزبان
که یعقوب بد نام آن بد گمان
مر این بدگهر بود در کربلا
به رزم خداوند اهل ولا
به مردم چنین گفت آن زشت خوی
که آیینه بندند بازار و کوی
نوازند رامشگران رود و دف
تماشاچیان پای کوبند و کف
چو آل پیمبر بدان زشت بوم
رسیدند همچون اسیران روم
زهر سو شدند انجمن مرد و زن
به همراه رامشگران چنگ زن
یکی مرد بازارگان نیک کام
که خود بد ضریر خزاعیش نام
در آن تازگی کرده آنجا مکان
چو دید آنچنان شادی از مردمان
ز مردی بپرسید کای نیک یار
مگر روز عیدی است در این دیار؟
بگفتا: گمانم که باشی غریب
کز این شادمانی نداری نصیب
بگفتا: بلی نیستم زین دیار
بگفتش: تو هم رو به شادی بیار
که شخصی برآویخت با شاه شام
همی خواست گردد به مردم امام
فرستاد لشگر عبیدزیاد
بکشتند او را و، طی شد فساد
کنون اهل او رابدینجا اسیر
بیارند و مردم به فرمان میر
سپه را به شادی پذیره شوند
که دل های بدخواه تیره شوند
بپرسید از او مرد بازارگان
که بد دشمن شاه از مشرکان
و یا بد مسلمان و از اهل دین
بگفتا بدو مرد پاسخ چنین
که آن مرد بد سبط خیرالانام
حسین علی (ع) داشت فرخنده نام
چو بشنید این، زد به هر دو دست
که آوخ که پشت پیمبر شکست
بیفتاد برخاک و می گفت زار
دریغا، ز خیرالبشر یادگار
پس آنگاه برجست و آمد دوان
به نزدیک آن غمزده کاروان
چو افتاد آنگونه چشم ضریر
برآن شاه بیمار و خیل اسیر
خروشان به خاک سیه برنشست
زغم زد همی برسر و سینه دست
بدو گفت آن ناتوان شهریار
که گویا نه ای مردم این دیار
که این قوم شادند و تو در غمی
نشسته به خاکی و در ماتمی
بگفتا: بلی ای جهان را پناه
من امروز اینجا رسیدم ز راه
بدی کور ای کاش بیننده ام
نمی آفرید آفریننده ام
که بینم شما را چنین سوگوار
برهنه سر و بر شترها سوار
بگفتا بدو شاه کای نیکنام
ز تو بوی یاری رسد برمشام
خروشان بزد دست بر سر ضریر
بگفتا که ای شاه گردون سریر
من اندر جهان زنده تا بوده ام
پرستنده ای از شما بوده ام
بفرما به من آنچه فرمان تو راست
که امر تو برجسم و جانم رواست
بگفتش گرفتار زنجیر غم
که داری گرایدون به همره درم
ببر نزد این بد گهر نیزه دار
که بر نیزه دارد سر شهریار
بدوده که بخشد به یاران خویش
که از ما برانند یک لخت پیش
بود کان تماشاییان شریر
روند از میان زنان اسیر
به دنبال سرها بگیرند راه
بر این بیکسان کمتر افتد نگاه
برفت و بکرد آنچه فرموده بود
بیامد دمان تا برشاه زود
که گر خدمتی هست فرمای باز
بفرمود: کاین بانوان حجاز
ندارد در بر لباسی کز آن
بپوشند خود را ز نامحرمان
گرت هست از جامه چیزی به بار
برو بهر این بی پناهان بیار
برفت و بیاورد آن نیکنام
سراپای رختی ز بهر امام
به هریک از آن بیکسان، مرد راه
بدانسان که بایست پوشش بداد
که ناگه ز دنبال برخاست غو
گروهی روان شمرشان پیشرو
همی بد گهر نعره بر می کشید
که دشمن بشد کشته، شادی کنید
ضریر خزاعی چو زینسان بدید
شکیب از دلش رفت و بر وی دوید
گرفتش عنان سخت پس ناگهان
بیفکند بر رویش آب دهان
بدوگفت: کای از نژاد حرام
پلید و تبهکار از باب و مام
نداری مگر هیچ شرم از خدا
که سازی سر پور زهرا (س) جدا؟
حریم نبی را به بازارها
کشانی، کنی هر دم آزارها
ابا اینچنین زشتی ای مرد دون
کشی نعره ی شادمانی کنون؟
تفو باد بر این دو موی پلید
که بر روی بی آبرویت دمید
نماید به هر دو سرا داورت
چو چشم دلت کور چشم سرت
چو دشنام بسیار شمر پلید
بدانگونه زان مرد برنا شنید
به یاران خود کرد ناپاک روی
که گیرند اطراف این یاوه گوی
زنیدش به چوب و به مشت و به سنگ
نمایید خاکش ز خون لاله رنگ
به فرمان شمر آن گروه شریر
گرفتند پیرامن آن دلیر
زدندش همی تا ازو رفت توش
بیفتاد و برخاک بسپرد هوش
گمانشان که یکباره مرده ست مرد
بهشتند او را درآنجای، فرد
چو نیمی ز شب رفت آمد به هوش
به هر سوی لختی فرا داد گوش
چو نشنید از هیچ سوبانگ کس
بجنبید برخویش و برزد نفس
به دست و به زانو روان گشت تفت
همی تا به یک بقعه اندر برفت
در آنجا یکی انجمن دید مرد
همه زار و گریان و نالان به درد
نشسته همه با گریبان چاک
به جای کله هشته بر فرق، خاک
از ایشان بپرسید کای مردمان
شما را چه آمد بسر از زمان
همه اهل این شهر خندان و شاد
درغم به روی شما چون گشاد
مرا بس شگفت آید از کارتان
از آن خنده وین گریه ی زارتان
بگفتند تو دوست یا دشمنی
سروشی و یا زشت اهریمنی
اگر دشمنی رو سر خویش گیر
چو یاران ره خرمی پیش گیر
اگر دوستی ناله سرکن چو ما
به سوک شهنشاه ارض و سما
بگفتا که دشمن نیم دوستم
که دشمن دریده به تن پوستم
بگفت آنچه آن روزش آمد به سر
ز بد خواه آل نبی سر بسر
چو آگاه گشتند از حال وی
بگفتند کای مرد فرخنده پی
چو تو ما ز یاران پیغمبریم
غلامان شیر خدا حیدریم
بود گریه ی ما بدان شهسوار
که باشد سرش بر سنان استوار
چو بشنید این مویه پرداز شد
به ایشان دران سوک انباز شد
دگر روز کاین مهر گردون مسیر
روان شد به گردون سپاه شریر
پی کوچ رایت بیفراختند
از آنجا سوی بعلبک تاختند
همه اهل آن مرز پیر و جوان
زن و مرد با زیب زیور روان
که یعقوب بد نام آن بد گمان
مر این بدگهر بود در کربلا
به رزم خداوند اهل ولا
به مردم چنین گفت آن زشت خوی
که آیینه بندند بازار و کوی
نوازند رامشگران رود و دف
تماشاچیان پای کوبند و کف
چو آل پیمبر بدان زشت بوم
رسیدند همچون اسیران روم
زهر سو شدند انجمن مرد و زن
به همراه رامشگران چنگ زن
یکی مرد بازارگان نیک کام
که خود بد ضریر خزاعیش نام
در آن تازگی کرده آنجا مکان
چو دید آنچنان شادی از مردمان
ز مردی بپرسید کای نیک یار
مگر روز عیدی است در این دیار؟
بگفتا: گمانم که باشی غریب
کز این شادمانی نداری نصیب
بگفتا: بلی نیستم زین دیار
بگفتش: تو هم رو به شادی بیار
که شخصی برآویخت با شاه شام
همی خواست گردد به مردم امام
فرستاد لشگر عبیدزیاد
بکشتند او را و، طی شد فساد
کنون اهل او رابدینجا اسیر
بیارند و مردم به فرمان میر
سپه را به شادی پذیره شوند
که دل های بدخواه تیره شوند
بپرسید از او مرد بازارگان
که بد دشمن شاه از مشرکان
و یا بد مسلمان و از اهل دین
بگفتا بدو مرد پاسخ چنین
که آن مرد بد سبط خیرالانام
حسین علی (ع) داشت فرخنده نام
چو بشنید این، زد به هر دو دست
که آوخ که پشت پیمبر شکست
بیفتاد برخاک و می گفت زار
دریغا، ز خیرالبشر یادگار
پس آنگاه برجست و آمد دوان
به نزدیک آن غمزده کاروان
چو افتاد آنگونه چشم ضریر
برآن شاه بیمار و خیل اسیر
خروشان به خاک سیه برنشست
زغم زد همی برسر و سینه دست
بدو گفت آن ناتوان شهریار
که گویا نه ای مردم این دیار
که این قوم شادند و تو در غمی
نشسته به خاکی و در ماتمی
بگفتا: بلی ای جهان را پناه
من امروز اینجا رسیدم ز راه
بدی کور ای کاش بیننده ام
نمی آفرید آفریننده ام
که بینم شما را چنین سوگوار
برهنه سر و بر شترها سوار
بگفتا بدو شاه کای نیکنام
ز تو بوی یاری رسد برمشام
خروشان بزد دست بر سر ضریر
بگفتا که ای شاه گردون سریر
من اندر جهان زنده تا بوده ام
پرستنده ای از شما بوده ام
بفرما به من آنچه فرمان تو راست
که امر تو برجسم و جانم رواست
بگفتش گرفتار زنجیر غم
که داری گرایدون به همره درم
ببر نزد این بد گهر نیزه دار
که بر نیزه دارد سر شهریار
بدوده که بخشد به یاران خویش
که از ما برانند یک لخت پیش
بود کان تماشاییان شریر
روند از میان زنان اسیر
به دنبال سرها بگیرند راه
بر این بیکسان کمتر افتد نگاه
برفت و بکرد آنچه فرموده بود
بیامد دمان تا برشاه زود
که گر خدمتی هست فرمای باز
بفرمود: کاین بانوان حجاز
ندارد در بر لباسی کز آن
بپوشند خود را ز نامحرمان
گرت هست از جامه چیزی به بار
برو بهر این بی پناهان بیار
برفت و بیاورد آن نیکنام
سراپای رختی ز بهر امام
به هریک از آن بیکسان، مرد راه
بدانسان که بایست پوشش بداد
که ناگه ز دنبال برخاست غو
گروهی روان شمرشان پیشرو
همی بد گهر نعره بر می کشید
که دشمن بشد کشته، شادی کنید
ضریر خزاعی چو زینسان بدید
شکیب از دلش رفت و بر وی دوید
گرفتش عنان سخت پس ناگهان
بیفکند بر رویش آب دهان
بدوگفت: کای از نژاد حرام
پلید و تبهکار از باب و مام
نداری مگر هیچ شرم از خدا
که سازی سر پور زهرا (س) جدا؟
حریم نبی را به بازارها
کشانی، کنی هر دم آزارها
ابا اینچنین زشتی ای مرد دون
کشی نعره ی شادمانی کنون؟
تفو باد بر این دو موی پلید
که بر روی بی آبرویت دمید
نماید به هر دو سرا داورت
چو چشم دلت کور چشم سرت
چو دشنام بسیار شمر پلید
بدانگونه زان مرد برنا شنید
به یاران خود کرد ناپاک روی
که گیرند اطراف این یاوه گوی
زنیدش به چوب و به مشت و به سنگ
نمایید خاکش ز خون لاله رنگ
به فرمان شمر آن گروه شریر
گرفتند پیرامن آن دلیر
زدندش همی تا ازو رفت توش
بیفتاد و برخاک بسپرد هوش
گمانشان که یکباره مرده ست مرد
بهشتند او را درآنجای، فرد
چو نیمی ز شب رفت آمد به هوش
به هر سوی لختی فرا داد گوش
چو نشنید از هیچ سوبانگ کس
بجنبید برخویش و برزد نفس
به دست و به زانو روان گشت تفت
همی تا به یک بقعه اندر برفت
در آنجا یکی انجمن دید مرد
همه زار و گریان و نالان به درد
نشسته همه با گریبان چاک
به جای کله هشته بر فرق، خاک
از ایشان بپرسید کای مردمان
شما را چه آمد بسر از زمان
همه اهل این شهر خندان و شاد
درغم به روی شما چون گشاد
مرا بس شگفت آید از کارتان
از آن خنده وین گریه ی زارتان
بگفتند تو دوست یا دشمنی
سروشی و یا زشت اهریمنی
اگر دشمنی رو سر خویش گیر
چو یاران ره خرمی پیش گیر
اگر دوستی ناله سرکن چو ما
به سوک شهنشاه ارض و سما
بگفتا که دشمن نیم دوستم
که دشمن دریده به تن پوستم
بگفت آنچه آن روزش آمد به سر
ز بد خواه آل نبی سر بسر
چو آگاه گشتند از حال وی
بگفتند کای مرد فرخنده پی
چو تو ما ز یاران پیغمبریم
غلامان شیر خدا حیدریم
بود گریه ی ما بدان شهسوار
که باشد سرش بر سنان استوار
چو بشنید این مویه پرداز شد
به ایشان دران سوک انباز شد
دگر روز کاین مهر گردون مسیر
روان شد به گردون سپاه شریر
پی کوچ رایت بیفراختند
از آنجا سوی بعلبک تاختند
همه اهل آن مرز پیر و جوان
زن و مرد با زیب زیور روان
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۰ - ورود اهل بیت به بعلبک
ز بهر پذیره برون تاختند
غو شادمانی بر افراختند
علم ها برافراشته رنگ رنگ
برآورده آوای طنبور و چنگ
چو آن قوم را ام کلثوم دید
نوای دف و نای ایشان شنید
بگفت ای جهان داور بی نیاز
تواین انجمن را پراکنده ساز
ابر کشتشان آفتی برگمار
بر ایشان بکن آب ها ناگوار
کسی را برانگیز از تیغ کین
برانداز این قوم را از زمین
شه ناتوان نیز اشعار چند
بخواند ایدر آنجا به بانگ بلند
همی گفت تا چند این روزگار
به نیکان بود سر به سر کارزار
ندانم که از گشت چرخ بلند
همی تا کجا بود باید به بند
کشانند ما را بر اشتر سوار
برهنه سر و دوش بر هر دیار
ایا امت زشت کار پلید
به پیغمبر خویش کافر شدید
تفو برشما باد و کردارتان
که دلتنگ شد احمد (ص) از کارتان
گشودند آن مردم زشت بار
به پا شد یکی دیر در آن دیار
سرشاه را بر سنان بلند
به دیوار آن صومعه بر زدند
یکی مرد راهب درآن کهنه دیر
بدش جای و پیوسته جویای خیر
چو شب آمد و گشت گیتی سیاه
سرخود برون کرد از خانقاه
سر پاک شه را برآن نیزه دید
که از وی همی نور بر می دمید
پر از نور روی هوا رنگ رنگ
به پا گشته هر سو غریو و غرنگ
شده باز در های هفت آسمان
سروشان به دیدار آن سرو چمان
بسودند پیشش زمین ادب
به تسبیح و تهلیل بگشوده لب
همی تا سحر مرد یزدان پرست
ز دیدار شه دیده را بر نبست
چو از پرده ی شب عیان گشت مهر
زمین گشت تابان و روشن سپهر
مسیحی برون آمد از جای خویش
ندانستی از غم سر و پای خویش
زلشگر بپرسید کاین سر ز کیست
شما را ز ببریدنش کام چیست
بگفتند کاین سبط پیغمبر است
که او را پدر نامور حیدراست
در افتاد با داور ما یزید
نمودیم اندر عراقش شهید
سرش را بریم این زمان سوی شام
که یابیم از شاه خود جاه و نام
مسیحی چو گفتار ایشان شنفت
بیامد به سالار لشگر بگفت
که با این سرم هست یک لخت کار
دمی نیز او را به من می سپار
برم تا بیابم ازو خواسته
شود کار دنیایم آراسته
برم اندرین خانه اش یک زمان
بیارم سپارم ترا بی زیان
بدو پاسخ آورده بوده عنید
که این پاک سر را ز بهر یزید
گرت هست زر رو بیاور بیام
که از سیم و زر میتوان یافت کام
چو بشنید این راهب هوشیار
بیاورد زر سره ده هزار
بدو داد و سر را گرفت او به دست
بیامد به جای پرستش نشست
نخستین بشستش به مشک و گلاب
روان کرد به رخ ز بیننده آب
سپس روی خود بر رخ او بسود
بران روی و مو خواند لختی درود
به زاری بگفت ای بریده سرا
پسر دختر پاک پیغمبرا
دریغا نبودم که در راه تو
شوم کشته از تیغ بدخواه تو
ولیکن تو ای خسرو بی سپاه
مرا باش نزد نیایت گواه
که دادم گواهی که پیغمبر است
ورا جانشین باب تو حیدر است
چو لختی چنین گفت سر را ببرد
به دست سپاه بد اختر سپرد
بداد آن سر پاک و خود سوی کوه
برفت آن پرستنده دور از گروه
درآنجا بگریید برشاه، زار
همی تا به فردوس شد رهسپار
وزان سو سپهدار آن زر زرد
به سر کردگان سپه پخش کرد
چو نیکو نظر کرد آن بد سگال
شده آن زر ناب یکسر سفال
نوشته برآن، بازگشت بدان
به آتش بود جای خود را بدان
بگفتا بدارید این را به راز
که این مردم از ما نکردند باز
از آنجا براندند یک لخت پیش
تن از بیم لرزان دل از درد ریش
به ناگه یکی هاتف از آسمان
برآورد آوا که ای مردمان
امید شفاعت نباید دگر
بدارید فردا ز خیرالبشر
کسانی که کشتند فرزند او
همه دوده ی پاک و پیوند او
نکردند بیم از خداوند خویش
گرفتند یکسر ره کفر، پیش
روان باد نفرین پروردگار
به آل زیاد تبه روزگار
که کشتند فرزند پیغمبرا
خداشان بسوزد به دیگر سرا
ازان بانگ یکسر نمودند بیم
شد از هول دلهای لشگر دونیم
شتابان نهادند سر سوی شام
نکردند جایی تن آسان مقام
غو شادمانی بر افراختند
علم ها برافراشته رنگ رنگ
برآورده آوای طنبور و چنگ
چو آن قوم را ام کلثوم دید
نوای دف و نای ایشان شنید
بگفت ای جهان داور بی نیاز
تواین انجمن را پراکنده ساز
ابر کشتشان آفتی برگمار
بر ایشان بکن آب ها ناگوار
کسی را برانگیز از تیغ کین
برانداز این قوم را از زمین
شه ناتوان نیز اشعار چند
بخواند ایدر آنجا به بانگ بلند
همی گفت تا چند این روزگار
به نیکان بود سر به سر کارزار
ندانم که از گشت چرخ بلند
همی تا کجا بود باید به بند
کشانند ما را بر اشتر سوار
برهنه سر و دوش بر هر دیار
ایا امت زشت کار پلید
به پیغمبر خویش کافر شدید
تفو برشما باد و کردارتان
که دلتنگ شد احمد (ص) از کارتان
گشودند آن مردم زشت بار
به پا شد یکی دیر در آن دیار
سرشاه را بر سنان بلند
به دیوار آن صومعه بر زدند
یکی مرد راهب درآن کهنه دیر
بدش جای و پیوسته جویای خیر
چو شب آمد و گشت گیتی سیاه
سرخود برون کرد از خانقاه
سر پاک شه را برآن نیزه دید
که از وی همی نور بر می دمید
پر از نور روی هوا رنگ رنگ
به پا گشته هر سو غریو و غرنگ
شده باز در های هفت آسمان
سروشان به دیدار آن سرو چمان
بسودند پیشش زمین ادب
به تسبیح و تهلیل بگشوده لب
همی تا سحر مرد یزدان پرست
ز دیدار شه دیده را بر نبست
چو از پرده ی شب عیان گشت مهر
زمین گشت تابان و روشن سپهر
مسیحی برون آمد از جای خویش
ندانستی از غم سر و پای خویش
زلشگر بپرسید کاین سر ز کیست
شما را ز ببریدنش کام چیست
بگفتند کاین سبط پیغمبر است
که او را پدر نامور حیدراست
در افتاد با داور ما یزید
نمودیم اندر عراقش شهید
سرش را بریم این زمان سوی شام
که یابیم از شاه خود جاه و نام
مسیحی چو گفتار ایشان شنفت
بیامد به سالار لشگر بگفت
که با این سرم هست یک لخت کار
دمی نیز او را به من می سپار
برم تا بیابم ازو خواسته
شود کار دنیایم آراسته
برم اندرین خانه اش یک زمان
بیارم سپارم ترا بی زیان
بدو پاسخ آورده بوده عنید
که این پاک سر را ز بهر یزید
گرت هست زر رو بیاور بیام
که از سیم و زر میتوان یافت کام
چو بشنید این راهب هوشیار
بیاورد زر سره ده هزار
بدو داد و سر را گرفت او به دست
بیامد به جای پرستش نشست
نخستین بشستش به مشک و گلاب
روان کرد به رخ ز بیننده آب
سپس روی خود بر رخ او بسود
بران روی و مو خواند لختی درود
به زاری بگفت ای بریده سرا
پسر دختر پاک پیغمبرا
دریغا نبودم که در راه تو
شوم کشته از تیغ بدخواه تو
ولیکن تو ای خسرو بی سپاه
مرا باش نزد نیایت گواه
که دادم گواهی که پیغمبر است
ورا جانشین باب تو حیدر است
چو لختی چنین گفت سر را ببرد
به دست سپاه بد اختر سپرد
بداد آن سر پاک و خود سوی کوه
برفت آن پرستنده دور از گروه
درآنجا بگریید برشاه، زار
همی تا به فردوس شد رهسپار
وزان سو سپهدار آن زر زرد
به سر کردگان سپه پخش کرد
چو نیکو نظر کرد آن بد سگال
شده آن زر ناب یکسر سفال
نوشته برآن، بازگشت بدان
به آتش بود جای خود را بدان
بگفتا بدارید این را به راز
که این مردم از ما نکردند باز
از آنجا براندند یک لخت پیش
تن از بیم لرزان دل از درد ریش
به ناگه یکی هاتف از آسمان
برآورد آوا که ای مردمان
امید شفاعت نباید دگر
بدارید فردا ز خیرالبشر
کسانی که کشتند فرزند او
همه دوده ی پاک و پیوند او
نکردند بیم از خداوند خویش
گرفتند یکسر ره کفر، پیش
روان باد نفرین پروردگار
به آل زیاد تبه روزگار
که کشتند فرزند پیغمبرا
خداشان بسوزد به دیگر سرا
ازان بانگ یکسر نمودند بیم
شد از هول دلهای لشگر دونیم
شتابان نهادند سر سوی شام
نکردند جایی تن آسان مقام
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۱ - در ذکر اعجازی که از سر مطهر امام(ع)درراه شام بظهور رسیده بروایت ابن لهیعه
ز کوفه همی تا به شهر دمشق
شگفتی بسی از سر شاه عشق
عیان شد به هر منزل و هر دیار
دراین نامه گفتم یکی از هزار
چه بسیار جا کز محبان شاه
ندادند بر لشگر کفر راه
ببستند در، بر سیاه شریر
براندند از خویش با تیغ و تیر
من آن جمله را کوته انداختم
به پیوستن آن نپرداختم
شنو این یک اعجاز را از امام
کز آن پس بگوییم ازشهر شام
چنین گفته پور لهیعه که من
بدم روزی اندر حرم دور زن
بدیدم یکی مردک تیره رنگ
ابر پرده ی خانه یازیده چنگ
همی گفتی ای دادگر داورا
ببخشا گناه فزون مرا
اگر چند دانم که چونین گناه
نه درخورد بخشایش است ای اله
نگیرم ازین آستان من سرا
اگر چند دانم نبخشی مرا
بدو گفتم ای مرد کوتاه کن
بترس از خدا شرمی از این سخن
ز بخشایش حق مشو ناامید
دهد تا امیدی به آتش نوید
اگر بنده دارد گنه بی شمار
خدا مهربان است و آمرزگار
مرا گفت آن مرد با اشک و آه
که من خویش دانم چه کردم گناه
از اینجا به یکسو بیا تا که من
بگویم تو را از بد خویشتن
چو رفتیم از آنجا به کنجی فراز
چنین پرده بگرفت از روی راز
که من زان گروهم که در راه شام
برفتیم با آل خبر الانام
من و چند تن زان سپه نابکار
که بودیم پنجاه تن نیزه دار
سر پاک شه را نگهبان بدیم
شب و روز مست و غزلخوان بدیم
به شب می نمودیم سر را نهان
به صندوقی و خویش برگرد آن
نشستیم درشادی و درطرب
همی باده خوردیم تا نیم شب
ز شب ها شبی من نخوردم شراب
چو گشتند آنقوم مست و خراب
بدیدم دری ز آسمان باز شد
همه روی گیتی پرآواز شد
همی دم به دم آن صدا می فزود
تو گفتی مگر غرش رعد بود
بشد درهوا روشنی ها پدید
تو گفتی مگر برق ها می جهید
به ناگاه آوای مرد و سمند
به گوش آمدم از سپهر بلند
بدیدم خروشان سپاه ملک
به سوی زمین آمدند از فلک
مکاییل برآن سپه پیشرو
به ناگه دگرباره برخاست غو
یکی گفت اینک رسول امین
رسد از بلند آسمان بر زمین
به همراه او آدم و جبرییل
ذبیح است و نوح و مسیح و خلیل
چو کروبیان و رسولان پاک
به سوی سمک آمدند از سماک
در افتاد در توده ی خاک جوش
ز خیل ملایک برآمد خروش
ز صندوق در بسته روح المین
برآورد پر خون سرشاه دین
ببوسید و بر سینه اش بر نهاد
تزلزل بر افلاک در اوفتاد
همه قدسیان و رسولان پاک
فشاندند برسر زغم تیره خاک
بدادند بوسه بدان پاک سر
رسولان و افلاکیان مویه گر
وز آنان فزون شاه بطحا دیار
ببوسیدش از دیده ها اشکبار
همی زار گفت ای جگر بند من
نهال برومند، فرزند من
به دامانم ای پور، شمر پلید
سر از پیکر چاک چاکت برید
بر دیده ی من بزد بر سنان
سر پر ز خونت بداختر سنان
سپس گفت با ناله ی دردناک
به افلا کیان و رسولان پاک
که بینید ای پاک جان، انجمن
چه کردند امت به فرزند من
خروشان و جوشان چو دریای نیل
چنین گفت با مصطفی (ص) جبرییل
که دستوری ام بخش ای شهریار
که گیرم هم اکنون زمین را مهار
به یک جنبش آنرا کنم باژگون
نماند تنی زنده زین قوم دون
بدانسان که کردم ازین پیشتر
همه امت لوط زیر و زبر
بگفتا بدین کیفرم نیست رای
نهم کار ایشان به دیگر سرای
نمود آن زمان شهریار حجاز
بدان پاک سر با ملایک نماز
درآندم به سوی زمین از فلک
بیامد گروه دگر از ملک
به دست اندر دشت ها آتشین
بگفتند با شاه دنیا و دین
که فرموده ما را چنین کردگار
که سوزیم پنجه تن نیزه دار
ترا چیست فرمان، بفرمود من
نگویم بر امر یزدان سخن
ببارید فرمان داور به جای
سروشان بفرموده ی رهنمای
یکی آتش از خنجر افروختند
تن آن پلیدان همه سوختند
یکی از سروشان به من حمله کرد
بماندم من از بیم برجای سرد
بجستم ز دارای دوران امان
به من گفت آن شاه آخر زمان
برو بر تو نفرین پروردگار
پس از مرگ بادت به دوزخ قرار
من از بیم جان اوفتادم ز پای
پس از لختی آمد چو هوشم به جای
ندیدم زیاران به جا هیچکس
یکی توده خاکستر آنجا و بس
ابا این گنه کامد از من پدید
نباشم ز رحمت چسان ناامید
چو اهل حریم شهنشاه عشق
رسیدند نزدیک شهر دمشق
بپیمود زجر بن قیس از سپاه
به درگاه پور معاویه راه
شگفتی بسی از سر شاه عشق
عیان شد به هر منزل و هر دیار
دراین نامه گفتم یکی از هزار
چه بسیار جا کز محبان شاه
ندادند بر لشگر کفر راه
ببستند در، بر سیاه شریر
براندند از خویش با تیغ و تیر
من آن جمله را کوته انداختم
به پیوستن آن نپرداختم
شنو این یک اعجاز را از امام
کز آن پس بگوییم ازشهر شام
چنین گفته پور لهیعه که من
بدم روزی اندر حرم دور زن
بدیدم یکی مردک تیره رنگ
ابر پرده ی خانه یازیده چنگ
همی گفتی ای دادگر داورا
ببخشا گناه فزون مرا
اگر چند دانم که چونین گناه
نه درخورد بخشایش است ای اله
نگیرم ازین آستان من سرا
اگر چند دانم نبخشی مرا
بدو گفتم ای مرد کوتاه کن
بترس از خدا شرمی از این سخن
ز بخشایش حق مشو ناامید
دهد تا امیدی به آتش نوید
اگر بنده دارد گنه بی شمار
خدا مهربان است و آمرزگار
مرا گفت آن مرد با اشک و آه
که من خویش دانم چه کردم گناه
از اینجا به یکسو بیا تا که من
بگویم تو را از بد خویشتن
چو رفتیم از آنجا به کنجی فراز
چنین پرده بگرفت از روی راز
که من زان گروهم که در راه شام
برفتیم با آل خبر الانام
من و چند تن زان سپه نابکار
که بودیم پنجاه تن نیزه دار
سر پاک شه را نگهبان بدیم
شب و روز مست و غزلخوان بدیم
به شب می نمودیم سر را نهان
به صندوقی و خویش برگرد آن
نشستیم درشادی و درطرب
همی باده خوردیم تا نیم شب
ز شب ها شبی من نخوردم شراب
چو گشتند آنقوم مست و خراب
بدیدم دری ز آسمان باز شد
همه روی گیتی پرآواز شد
همی دم به دم آن صدا می فزود
تو گفتی مگر غرش رعد بود
بشد درهوا روشنی ها پدید
تو گفتی مگر برق ها می جهید
به ناگاه آوای مرد و سمند
به گوش آمدم از سپهر بلند
بدیدم خروشان سپاه ملک
به سوی زمین آمدند از فلک
مکاییل برآن سپه پیشرو
به ناگه دگرباره برخاست غو
یکی گفت اینک رسول امین
رسد از بلند آسمان بر زمین
به همراه او آدم و جبرییل
ذبیح است و نوح و مسیح و خلیل
چو کروبیان و رسولان پاک
به سوی سمک آمدند از سماک
در افتاد در توده ی خاک جوش
ز خیل ملایک برآمد خروش
ز صندوق در بسته روح المین
برآورد پر خون سرشاه دین
ببوسید و بر سینه اش بر نهاد
تزلزل بر افلاک در اوفتاد
همه قدسیان و رسولان پاک
فشاندند برسر زغم تیره خاک
بدادند بوسه بدان پاک سر
رسولان و افلاکیان مویه گر
وز آنان فزون شاه بطحا دیار
ببوسیدش از دیده ها اشکبار
همی زار گفت ای جگر بند من
نهال برومند، فرزند من
به دامانم ای پور، شمر پلید
سر از پیکر چاک چاکت برید
بر دیده ی من بزد بر سنان
سر پر ز خونت بداختر سنان
سپس گفت با ناله ی دردناک
به افلا کیان و رسولان پاک
که بینید ای پاک جان، انجمن
چه کردند امت به فرزند من
خروشان و جوشان چو دریای نیل
چنین گفت با مصطفی (ص) جبرییل
که دستوری ام بخش ای شهریار
که گیرم هم اکنون زمین را مهار
به یک جنبش آنرا کنم باژگون
نماند تنی زنده زین قوم دون
بدانسان که کردم ازین پیشتر
همه امت لوط زیر و زبر
بگفتا بدین کیفرم نیست رای
نهم کار ایشان به دیگر سرای
نمود آن زمان شهریار حجاز
بدان پاک سر با ملایک نماز
درآندم به سوی زمین از فلک
بیامد گروه دگر از ملک
به دست اندر دشت ها آتشین
بگفتند با شاه دنیا و دین
که فرموده ما را چنین کردگار
که سوزیم پنجه تن نیزه دار
ترا چیست فرمان، بفرمود من
نگویم بر امر یزدان سخن
ببارید فرمان داور به جای
سروشان بفرموده ی رهنمای
یکی آتش از خنجر افروختند
تن آن پلیدان همه سوختند
یکی از سروشان به من حمله کرد
بماندم من از بیم برجای سرد
بجستم ز دارای دوران امان
به من گفت آن شاه آخر زمان
برو بر تو نفرین پروردگار
پس از مرگ بادت به دوزخ قرار
من از بیم جان اوفتادم ز پای
پس از لختی آمد چو هوشم به جای
ندیدم زیاران به جا هیچکس
یکی توده خاکستر آنجا و بس
ابا این گنه کامد از من پدید
نباشم ز رحمت چسان ناامید
چو اهل حریم شهنشاه عشق
رسیدند نزدیک شهر دمشق
بپیمود زجر بن قیس از سپاه
به درگاه پور معاویه راه
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۲ - رسیدن اسیران کربلا به نزدیکی شهر شام
به گاهی که دژخیم بر گاه بود
به مجلس در آمد بدادش درود
بدو گفت: اهریمن کینه خو
خبر تا چه آورده ای بازگو
بگفتا دلت شاد باد ای امیر
که شد دشمنت کشته و دستگیر
سر پور زهرا (س) و فرزند او
دگر شانزده سر ز پیوند او
ز یاران جان باز او شصت سر
ابر نیزه داریم در این سفر
اسیران و سرهای پر خاک و خون
بدین شهر نزدیک آمد کنون
به فرمان فرزند مرجانه ما
کشیدیم لشگر چو در نینوا
به پور علی(ع) ره به بستیم تنگ
نپذرفت بیعت درافکند جنگ
دهم روز ماه محرم که مهر
برآمد در این طارم نیل چهر
به رزمش نهادیم ما نیز روی
بکشتیم او را و یاران اوی
کنون جمله با پیکر چاک چاک
غریقند در لجه ی خون و خاک
زیارت کندشان همی در تراب
به منقار کرکس به مخلب عقاب
خورند آب از خون ایشان طیور
به سر سایه اندازد از چرخ هور
چو بشنید گفتار او را شریر
فریبنده افکند سر را به زیر
زمانی خمش بود و برداشت سر
چنین گفت اهریمن حیله گر
که گر من به جای عبید زیاد
بدم سر نمی زد ز من این فساد
حسین (ع) را بکشت او چنین بیگناه
که سازد خدا روی زشتش سیاه
چو پور حکم عبد رحمن چنین
شنید از یزید بد اندیش دین
به تازی زبان خواند اشعار چند
که کشتند آن سرور ارجمند
که نزدیکتر بود آن شه به ما
ز فرزند مرجانه ی بی حیا
عبیدالله آن شوم بی ننگ و نام
که باشد نژادش ز تخم حرام
سمیه که بد مادر مادرش
زناکار بود و پلید اخترش
ازو زاد مرجانه و زان پلید
چنین پور ناپاک آمد پدید
که سبط رسول امین را بکشت
خداوند دنیا و دین را بکشت
به شمشیر کین کرد آن پر جفا
زمین خالی ازتوده ی مصطفی
ولیکن ز نسل سمیه زمین
بود پر دریغا ز کاری چنین
فرا گوش او برد سر اهرمن
بدو گفت پنهان از آن انجمن
که اکنون چه جای چنین گفتگو ست
زتو این سخن نزد ما کی نکوست
به مجلس در آمد بدادش درود
بدو گفت: اهریمن کینه خو
خبر تا چه آورده ای بازگو
بگفتا دلت شاد باد ای امیر
که شد دشمنت کشته و دستگیر
سر پور زهرا (س) و فرزند او
دگر شانزده سر ز پیوند او
ز یاران جان باز او شصت سر
ابر نیزه داریم در این سفر
اسیران و سرهای پر خاک و خون
بدین شهر نزدیک آمد کنون
به فرمان فرزند مرجانه ما
کشیدیم لشگر چو در نینوا
به پور علی(ع) ره به بستیم تنگ
نپذرفت بیعت درافکند جنگ
دهم روز ماه محرم که مهر
برآمد در این طارم نیل چهر
به رزمش نهادیم ما نیز روی
بکشتیم او را و یاران اوی
کنون جمله با پیکر چاک چاک
غریقند در لجه ی خون و خاک
زیارت کندشان همی در تراب
به منقار کرکس به مخلب عقاب
خورند آب از خون ایشان طیور
به سر سایه اندازد از چرخ هور
چو بشنید گفتار او را شریر
فریبنده افکند سر را به زیر
زمانی خمش بود و برداشت سر
چنین گفت اهریمن حیله گر
که گر من به جای عبید زیاد
بدم سر نمی زد ز من این فساد
حسین (ع) را بکشت او چنین بیگناه
که سازد خدا روی زشتش سیاه
چو پور حکم عبد رحمن چنین
شنید از یزید بد اندیش دین
به تازی زبان خواند اشعار چند
که کشتند آن سرور ارجمند
که نزدیکتر بود آن شه به ما
ز فرزند مرجانه ی بی حیا
عبیدالله آن شوم بی ننگ و نام
که باشد نژادش ز تخم حرام
سمیه که بد مادر مادرش
زناکار بود و پلید اخترش
ازو زاد مرجانه و زان پلید
چنین پور ناپاک آمد پدید
که سبط رسول امین را بکشت
خداوند دنیا و دین را بکشت
به شمشیر کین کرد آن پر جفا
زمین خالی ازتوده ی مصطفی
ولیکن ز نسل سمیه زمین
بود پر دریغا ز کاری چنین
فرا گوش او برد سر اهرمن
بدو گفت پنهان از آن انجمن
که اکنون چه جای چنین گفتگو ست
زتو این سخن نزد ما کی نکوست
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۳ - آذین بستن شهر دمشق را برای ورود اهل بیت پیغمبر
گه شادمانی است نی روز پند
زبان را این گفتگوها ببند
سپس گفت آن مرد بی آبروی
که بندند آذین به بازار و کوی
همه مردم شهر بیرون روند
سپاه ستم را پذیره شوند
به شهر اندرون شد روان خواسته
همه کوی و بر زن شد آراسته
سر بام ها پرشد ازمرد و زن
جوانان غزلخوان و طنبور زن
یکی نیمه مردم ز برنا و پیر
بپوشیده تن در لباس حریر
صد و بیست رایت بر افراختند
ز بهر پذیره برون تاختند
ببردند با خویش خنیاگران
ز بانگ دهل گوش ها شد گران
دورویه کشیدند بر راه صف
برآورده آوا نی و رود و دف
به ناگه برآمد غو گاو دم
رسیدند سرها و اهل حرم
به بی پرده محمل حریم رسول
نشسته همه اشکبار و ملول
همه کودکان مو پریشان و زار
برهنه به پشت شترها سوار
شه چارمین سیدالساجدین
بدیدند آن قوم ناپاکدین
سرشاه و یارانش اندر سنان
زنان حرم را عنان بر عنان
چو آل رسول امین را چنین
به زنجیر بر بسته زار و حزین
همه بسته دربند و زنجیرها
ز شادی کشیدند تکبیرها
به ناگاه گوینده ای در هوا
به تازی زبان برکشیدند این نوا
که ای سبط پیغمبر کامیاب
سر توست کارندش ازخون خضاب
نرفته به پیغمبر نیکبخت
چو امروز روزی غم انگیز و سخت
چنان دانم امروز او کشته شد
به خون تو ریش وی آغشته شد
پیمبر بشد کشته امروز فاش
ز قتل تو از امت بی وفاش
ز خوشحالی الله اکبر زنند
همان به ز غم دست برسر زنند
که شد کشته الله اکبر کنون
که شد پیکر تو زخون لعلگون
به شمر پلید ام کلثوم گفت
چو آن شور و غوغای مردم شنفت
که ای شمر یک ره به مردی گرای
بیندیش از پرسش آن سرای
بگو تا سر شاه و یاران شاه
که نزدیک آرند با ما به راه
برند از دگر راه کاین مردمان
نه بینند بر روی ما هر زمان
نپذیرفت آن خواهش از دخت شاه
که بودش دل ازکین حیدر سیاه
برو پر زچین کرد و برکاشت روی
ز بد گوهران مردمی خود مجوی
به لشگر بگفتا که با این زنان
ببایست سرها رود همعنان
تفو باد بر روی آن بد نژاد
که چون وی ستمگر ز مادر نژاد
یک داستان گفته سهل ابن سعد
شنو تا زنی ناله مانند رعد
زبان را این گفتگوها ببند
سپس گفت آن مرد بی آبروی
که بندند آذین به بازار و کوی
همه مردم شهر بیرون روند
سپاه ستم را پذیره شوند
به شهر اندرون شد روان خواسته
همه کوی و بر زن شد آراسته
سر بام ها پرشد ازمرد و زن
جوانان غزلخوان و طنبور زن
یکی نیمه مردم ز برنا و پیر
بپوشیده تن در لباس حریر
صد و بیست رایت بر افراختند
ز بهر پذیره برون تاختند
ببردند با خویش خنیاگران
ز بانگ دهل گوش ها شد گران
دورویه کشیدند بر راه صف
برآورده آوا نی و رود و دف
به ناگه برآمد غو گاو دم
رسیدند سرها و اهل حرم
به بی پرده محمل حریم رسول
نشسته همه اشکبار و ملول
همه کودکان مو پریشان و زار
برهنه به پشت شترها سوار
شه چارمین سیدالساجدین
بدیدند آن قوم ناپاکدین
سرشاه و یارانش اندر سنان
زنان حرم را عنان بر عنان
چو آل رسول امین را چنین
به زنجیر بر بسته زار و حزین
همه بسته دربند و زنجیرها
ز شادی کشیدند تکبیرها
به ناگاه گوینده ای در هوا
به تازی زبان برکشیدند این نوا
که ای سبط پیغمبر کامیاب
سر توست کارندش ازخون خضاب
نرفته به پیغمبر نیکبخت
چو امروز روزی غم انگیز و سخت
چنان دانم امروز او کشته شد
به خون تو ریش وی آغشته شد
پیمبر بشد کشته امروز فاش
ز قتل تو از امت بی وفاش
ز خوشحالی الله اکبر زنند
همان به ز غم دست برسر زنند
که شد کشته الله اکبر کنون
که شد پیکر تو زخون لعلگون
به شمر پلید ام کلثوم گفت
چو آن شور و غوغای مردم شنفت
که ای شمر یک ره به مردی گرای
بیندیش از پرسش آن سرای
بگو تا سر شاه و یاران شاه
که نزدیک آرند با ما به راه
برند از دگر راه کاین مردمان
نه بینند بر روی ما هر زمان
نپذیرفت آن خواهش از دخت شاه
که بودش دل ازکین حیدر سیاه
برو پر زچین کرد و برکاشت روی
ز بد گوهران مردمی خود مجوی
به لشگر بگفتا که با این زنان
ببایست سرها رود همعنان
تفو باد بر روی آن بد نژاد
که چون وی ستمگر ز مادر نژاد
یک داستان گفته سهل ابن سعد
شنو تا زنی ناله مانند رعد
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۴ - درچگونگی ورود اهل بیت پیغمبر به شهر دمشق و روایت سهل بن سعد ساعدی
بدان پیر مرد ستوده تبار
ز اصحاب پیغمبر تاجدار
چنین گوید آن پیر روشن ضمیر
که بد خاکش از آب رحمت خمیر
که بودم من آنروز در شهر شام
نموده به بازارگانی مقام
ز حجره به بازار گشتم روان
برفتی مرا کاش از تن روان
ندیدم به بازار راه عبور
زبس مردمان جمله درعیش و سور
زن و مرد بسته به کف ها نگار
به هم تهنیت گو به دل شاد خوار
ز هر گوشه بر پاست آوای ساز
بگفتم مگر عیدی آمد فراز
گروهی بدیدم ستاده خموش
ندارند چون دیگران بانگ و جوش
از آن ها پژوهش نمودم یکی
از ایشان به پیش آمدم اندکی
بگفتا همانا غریبی،که نیست
ترا آگهی کاین طرب بهر چیست
چو بشناختم مرد بگریست زار
بگفتا شگفتا دراین روزگار
نریزد چرا آسمان سیل خون
زمین از چه رو می نگردد نگون
چرا روی گیتی نگردد سیاه
به سوک شه آسمان بارگاه
ز گفتار او شد دلم پر شتاب
بگفتم به من گوی روشن جواب
کدامین شه و ماتم او کدام
بگفتا جگر بند خیرالانام
که کردند او را به امر یزید
ابا یاورانش به کوفه شهید
سرش را کنون بر سنان استوار
بیارند امروز در این دیار
زن و مرد از آنروی باشند شاد
که آن نخل ایمان ز پا اوفتاد
ز گفتار او عقل من خیره شد
جهان بر جهان بین من تیره شد
بگفتم ز دروازه ها از کدام
درآرند سرهای ایشان به شام
ز ساعات گفتا درآرند شان
بجستم از آن سوی لختی نشان
بدانسوی گشتم دمان همچو گرد
ابا چرخ در زیر لب در نبرد
همی رفتم افتان و خیزان به راه
جهان گشته در پیش چشمم سیاه
ز دروازه رفتم برون چون به دشت
از انبوه مردم سرم خیره گشت
علم ها برافراخته رنگ رنگ
به گردون شده ناله ی رود چنگ
سپاهی بدیدم ز اندازه بیش
وز ایشان سواری همی راند پیش
سراپاش پوشیده در رخت جنگ
یک نیزه ی شست بازش به چنگ
یکی سر بر آن نیزه بد جلوه گر
که بد زیب آغوش خیرالبشر
سری همچو خورشید پرتو فشان
از او تافته نور تا کهکشان
جدا از زمین گشته یک نیزه دار
چو خورشید رخشان به روز شمار
ز دیدار آن سر رسول خدای
به یاد آمدم اوفتادم ز پای
گرستم زمانی بر او زار زار
بران گل شدم نغمه گر چون هزار
به پاس ادب زان سر تابناک
بسودم به پیشانی خویش خاک
بگفتم که ای خسرو سر جدا
بدی کاش اینجا رسول خدا
بدیدی که امت سرت را چسان
ز شهری به شهری برند ارمغان
ابر نیزه درکوی و بازارها
برند و نمایند آزارها
خطا گفتم ای شه نبی بود و دید
جفاها کزین قوم بر تو رسید
کنون با سرت نیز پوید به راه
بپوشید تن در پرند سیاه
علی (ع) بریمینش حسن (ع) بریسار
سروشان به گرد اندرش بیشمار
رخانش ز زخم طپانچه کبود
بگوید همی در غمت رود رود
من این بینم ار کس نبیند همی
که مادر به مرگم نشیند همی
چو لختی بدینسان بدم مویه گر
مرا ناگهان آمد اندر نظر
زن و کودکی چند اشتر سوار
که روح الامینشان بدی پرده دار
زن و کودکی چند زآل رسول
پدر شان علی (ع) مام فرخ بتول (س)
بدی دختری برهمه پیشرو
به هودج چو بر آسمان ماه نو
به گردون زدی آتش از سوز آه
بجستی همی از پیمبر پناه
چو مرغ خوش الحان همی گفت زار
که بنگربه ما ای شه تاجدار
ببین کامد ای داور رهنما
چه از بد سگالان امت به ما
سرور دلت را ایا تاجور
بریدند لب تشنه از پشت سر
شد از آتش به خرگاهش افروخته
سرا پرده ی شاهی اش سوخته
کنون اهل بیت ترا خوار و زار
که بودند ناموس پروردگار
کشانند در شهرها بی حجاب
ز بهر دل دشمن بوتراب
چو دیدم من آن بانوی مویه گر
برفتم که از وی بگیرم خبر
به من بر خروشید از روی خشم
که شرمی کن ای مرد، بربند چشم
مگر نیست شرمت ز خیرالبشر
که گستاخ آری به دختش نظر
فرشته ندیده مرا بی نقاب
مسلمان مگر نیستی رخ بتاب
شنیدم چو از دخت شاه آن سخن
ز هیبت بلرزید اندام من
به پوزش بدو گفتم ای شاه زاد
مرا دیده از روی تو کور باد
منم یکتن از بندگان شما
به جان از پرستندگان شما
مرا نام سهل است و سعد است باب
ز یاران پیغمبر کامیاب
ازان آمدم سویت ای سرفراز
که گویی مرا نام فرخنده باز
دگر خدمتی هست فرمان دهی
که از جان به جا آورد این رهی
بگفتا سکینه منم دخت شاه
کز اینگونه گردیده ام بی پناه
تو رو نزد آن بد گهر نیزه دار
که بر نیزه دارد سر شهریار
بگو کز زنانش برد دور تر
وگر نشنود می دهش سیم زر
برفتم بدادم بدان زشتمرد
به رشوت یکی مشت دینار زرد
چو زر دید پذرفت گفتار من
به یکسو ببرد آن سر از انجمن
تماشاییان تاختند از پی اش
سرشاه لرزان به نوک نی اش
همی خواند قرآن به بانگ بلند
که بشنیدی اش مردم هوشمند
یکی مرد ترسای نیکو سیر
به من آشنا گشته در آن سفر
ز اصحاب پیغمبر تاجدار
چنین گوید آن پیر روشن ضمیر
که بد خاکش از آب رحمت خمیر
که بودم من آنروز در شهر شام
نموده به بازارگانی مقام
ز حجره به بازار گشتم روان
برفتی مرا کاش از تن روان
ندیدم به بازار راه عبور
زبس مردمان جمله درعیش و سور
زن و مرد بسته به کف ها نگار
به هم تهنیت گو به دل شاد خوار
ز هر گوشه بر پاست آوای ساز
بگفتم مگر عیدی آمد فراز
گروهی بدیدم ستاده خموش
ندارند چون دیگران بانگ و جوش
از آن ها پژوهش نمودم یکی
از ایشان به پیش آمدم اندکی
بگفتا همانا غریبی،که نیست
ترا آگهی کاین طرب بهر چیست
چو بشناختم مرد بگریست زار
بگفتا شگفتا دراین روزگار
نریزد چرا آسمان سیل خون
زمین از چه رو می نگردد نگون
چرا روی گیتی نگردد سیاه
به سوک شه آسمان بارگاه
ز گفتار او شد دلم پر شتاب
بگفتم به من گوی روشن جواب
کدامین شه و ماتم او کدام
بگفتا جگر بند خیرالانام
که کردند او را به امر یزید
ابا یاورانش به کوفه شهید
سرش را کنون بر سنان استوار
بیارند امروز در این دیار
زن و مرد از آنروی باشند شاد
که آن نخل ایمان ز پا اوفتاد
ز گفتار او عقل من خیره شد
جهان بر جهان بین من تیره شد
بگفتم ز دروازه ها از کدام
درآرند سرهای ایشان به شام
ز ساعات گفتا درآرند شان
بجستم از آن سوی لختی نشان
بدانسوی گشتم دمان همچو گرد
ابا چرخ در زیر لب در نبرد
همی رفتم افتان و خیزان به راه
جهان گشته در پیش چشمم سیاه
ز دروازه رفتم برون چون به دشت
از انبوه مردم سرم خیره گشت
علم ها برافراخته رنگ رنگ
به گردون شده ناله ی رود چنگ
سپاهی بدیدم ز اندازه بیش
وز ایشان سواری همی راند پیش
سراپاش پوشیده در رخت جنگ
یک نیزه ی شست بازش به چنگ
یکی سر بر آن نیزه بد جلوه گر
که بد زیب آغوش خیرالبشر
سری همچو خورشید پرتو فشان
از او تافته نور تا کهکشان
جدا از زمین گشته یک نیزه دار
چو خورشید رخشان به روز شمار
ز دیدار آن سر رسول خدای
به یاد آمدم اوفتادم ز پای
گرستم زمانی بر او زار زار
بران گل شدم نغمه گر چون هزار
به پاس ادب زان سر تابناک
بسودم به پیشانی خویش خاک
بگفتم که ای خسرو سر جدا
بدی کاش اینجا رسول خدا
بدیدی که امت سرت را چسان
ز شهری به شهری برند ارمغان
ابر نیزه درکوی و بازارها
برند و نمایند آزارها
خطا گفتم ای شه نبی بود و دید
جفاها کزین قوم بر تو رسید
کنون با سرت نیز پوید به راه
بپوشید تن در پرند سیاه
علی (ع) بریمینش حسن (ع) بریسار
سروشان به گرد اندرش بیشمار
رخانش ز زخم طپانچه کبود
بگوید همی در غمت رود رود
من این بینم ار کس نبیند همی
که مادر به مرگم نشیند همی
چو لختی بدینسان بدم مویه گر
مرا ناگهان آمد اندر نظر
زن و کودکی چند اشتر سوار
که روح الامینشان بدی پرده دار
زن و کودکی چند زآل رسول
پدر شان علی (ع) مام فرخ بتول (س)
بدی دختری برهمه پیشرو
به هودج چو بر آسمان ماه نو
به گردون زدی آتش از سوز آه
بجستی همی از پیمبر پناه
چو مرغ خوش الحان همی گفت زار
که بنگربه ما ای شه تاجدار
ببین کامد ای داور رهنما
چه از بد سگالان امت به ما
سرور دلت را ایا تاجور
بریدند لب تشنه از پشت سر
شد از آتش به خرگاهش افروخته
سرا پرده ی شاهی اش سوخته
کنون اهل بیت ترا خوار و زار
که بودند ناموس پروردگار
کشانند در شهرها بی حجاب
ز بهر دل دشمن بوتراب
چو دیدم من آن بانوی مویه گر
برفتم که از وی بگیرم خبر
به من بر خروشید از روی خشم
که شرمی کن ای مرد، بربند چشم
مگر نیست شرمت ز خیرالبشر
که گستاخ آری به دختش نظر
فرشته ندیده مرا بی نقاب
مسلمان مگر نیستی رخ بتاب
شنیدم چو از دخت شاه آن سخن
ز هیبت بلرزید اندام من
به پوزش بدو گفتم ای شاه زاد
مرا دیده از روی تو کور باد
منم یکتن از بندگان شما
به جان از پرستندگان شما
مرا نام سهل است و سعد است باب
ز یاران پیغمبر کامیاب
ازان آمدم سویت ای سرفراز
که گویی مرا نام فرخنده باز
دگر خدمتی هست فرمان دهی
که از جان به جا آورد این رهی
بگفتا سکینه منم دخت شاه
کز اینگونه گردیده ام بی پناه
تو رو نزد آن بد گهر نیزه دار
که بر نیزه دارد سر شهریار
بگو کز زنانش برد دور تر
وگر نشنود می دهش سیم زر
برفتم بدادم بدان زشتمرد
به رشوت یکی مشت دینار زرد
چو زر دید پذرفت گفتار من
به یکسو ببرد آن سر از انجمن
تماشاییان تاختند از پی اش
سرشاه لرزان به نوک نی اش
همی خواند قرآن به بانگ بلند
که بشنیدی اش مردم هوشمند
یکی مرد ترسای نیکو سیر
به من آشنا گشته در آن سفر
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۵ - مسلمان شدن مرد نصارا به اعجاز مطهر امام(ع)و شهادت آن با سعادت
همی خواست آن مرد فرخنده پی
سوی بیت مقدس کند راه طی
بد استاده آنجا و کردی نظر
چو بشنید قرآن از آن پاک سر
مرا گفت کای یار بنگر شگفت
که دیده سر بی تن آید به گفت
بکن آگه از نام این سر مرا
گمانم که او هست پیغمبرا
بگفتم نه خود پور پیغمبر است
که ما را به اسلام او رهبر است
یکی تیغ برنده آن نیکبخت
همیشه نهان داشت در زیر رخت
چو بشنید گفتار من بی دریغ
مسلمانی آورد و بگرفت تیغ
بزد بر سپه خویش را بی درنگ
بیالود از خونشان تیغ و چنگ
به پایان بشد کشته در کار زار
چو دید آنچنان ام کلثوم زار
بدو سخن بگریست از روی درد
ستودش بدان کار نیکو که کرد
بگفت ای عجب مرد عیسی پرست
پی یاری ما برآورده دست
ولی رو سیه امت مصطفی (ص)
نجویند با ما به غیر از جفا
چو شد کشته ترسا برفتم روان
همی تا به نزد شه ناتوان
بدیدمش بسته به زنجیر پای
سرش بی عمامه تنش بی ردای
شدم پیش و بوسیدمش پا و دست
بپرسید نامم شه حق پرست
بدادمش از نام خود آگهی
هم از خدمتی کامد از این رهی
بفرمود کز جامه با خویشتن
چه داری بیاور به نزدیک من
ز پوشش مرا هر چه بودی به بر
برون کردم از تن ز پا تا به سر
نهشتم که چیزی بماند به جای
ببردم به نزدیک آن رهنمای
بپذیرفت آن را شه دادراست
مرا مزد نیک از خداوند خواست
به اهل حرم آن خداوند راد
به هریک یکی بهره زان جامه داد
وزان پاره ای خویش بر سر ببست
که بودش برهنه سرحقپرست
سوی شهر زان پس گرفتند راه
اسیران ز دنبال و در پیش شاه
من او را همی رفتم اندر رکاب
شتابان به سرخاک و دو دیده آب
به ناگه یکی غرفه آمد پدید
دران پنج زن جمله زشت و پلید
وز آنان مهین تر یکی پیر زال
بداندیش و از تخمه ی بد سگال
سوی بیت مقدس کند راه طی
بد استاده آنجا و کردی نظر
چو بشنید قرآن از آن پاک سر
مرا گفت کای یار بنگر شگفت
که دیده سر بی تن آید به گفت
بکن آگه از نام این سر مرا
گمانم که او هست پیغمبرا
بگفتم نه خود پور پیغمبر است
که ما را به اسلام او رهبر است
یکی تیغ برنده آن نیکبخت
همیشه نهان داشت در زیر رخت
چو بشنید گفتار من بی دریغ
مسلمانی آورد و بگرفت تیغ
بزد بر سپه خویش را بی درنگ
بیالود از خونشان تیغ و چنگ
به پایان بشد کشته در کار زار
چو دید آنچنان ام کلثوم زار
بدو سخن بگریست از روی درد
ستودش بدان کار نیکو که کرد
بگفت ای عجب مرد عیسی پرست
پی یاری ما برآورده دست
ولی رو سیه امت مصطفی (ص)
نجویند با ما به غیر از جفا
چو شد کشته ترسا برفتم روان
همی تا به نزد شه ناتوان
بدیدمش بسته به زنجیر پای
سرش بی عمامه تنش بی ردای
شدم پیش و بوسیدمش پا و دست
بپرسید نامم شه حق پرست
بدادمش از نام خود آگهی
هم از خدمتی کامد از این رهی
بفرمود کز جامه با خویشتن
چه داری بیاور به نزدیک من
ز پوشش مرا هر چه بودی به بر
برون کردم از تن ز پا تا به سر
نهشتم که چیزی بماند به جای
ببردم به نزدیک آن رهنمای
بپذیرفت آن را شه دادراست
مرا مزد نیک از خداوند خواست
به اهل حرم آن خداوند راد
به هریک یکی بهره زان جامه داد
وزان پاره ای خویش بر سر ببست
که بودش برهنه سرحقپرست
سوی شهر زان پس گرفتند راه
اسیران ز دنبال و در پیش شاه
من او را همی رفتم اندر رکاب
شتابان به سرخاک و دو دیده آب
به ناگه یکی غرفه آمد پدید
دران پنج زن جمله زشت و پلید
وز آنان مهین تر یکی پیر زال
بداندیش و از تخمه ی بد سگال
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۶ - وارد کردن اهل بیت حضرت خیرالانان
پرستشگهی بود نزدیک راه
به درگاه آن کینه گستر سپاه
حریم نبی را نگه داشتند
به مسجد زنان دیده بگماشتند
به یاد آمد از شاه لولاکشان
برآمد خروش از دل چاکشان
نمودند با مصطفی (ع) این خطاب
که ای خانه ی دین پس ازتو خراب
در اسلام مسجد تو کردی بنا
ز تو گشت محراب و منبر به پا
ز تیغ کجت پشت دین شد چو راست
ز گلدسته ها بانگ تکبیر خاست
تو را چون سوی جنت آمد شتاب
پرستشگه آباد شد ما خراب
شگفت است کردار این مردمان
که سازند این خانه بهر امان
نمایند برخانه حرمت فزون
ز جسم خدا خانه ریزند خون
پرستش نمایند برنام تو
مر این امت زشت فرجام تو
نمایند با زاده گانت چنین
که هرگز نکردی تو با مشرکین
برآور سر از تربت پاک خویش
ببین تاکه ما را چه آمد به پیش
در این دم بیامد یکی مرد پیر
نگه کرد بر آن گروه اسیر
بگفتا به یزدان داور سپاس
که اسلام را از شما داشت پاس
به شمشیر شد کشته مردانتان
برستند مردم ز دستانتان
همین بد ز داور سزای شما
که بر فتنه می بود رای شما
شه خسته را، دیده پر شد ز آب
بگفتا که ای پیر بشنو جواب
کلام خدا هیچگه خوانده ای
سخن هیچ از معنی اش رانده ای
بگفتا بلی خوانده باشم بسی
چو من نیست دانا به آن هر کسی
بگفتا درآنجا که گوید خدا
که میگوی با امتت احمدا (ص)
که مزدی نمیخواهم از بیش و کم
مگر نیکویی با ذوی القربی ام
مراد از ذوی القربی ای مرد کیست
که نیکی بایشان برای نبی است
بگفتا ذوی القربی اند آل او
که برجای هستند زان پاکخو
شهش گفت جز ما ازان شهریار
مجو یادگاری در این روزگار
سپس شاه گفتا جهان آفرین
به فرقان نبی را بگفتا چنین
که ما اهل بیت تو را از بدی
نمودیم پاک از ره ایزدی
همان دوده ی پاکجانیم ما
که پاک از خدای جهانیم ما
زحق حکم تطهیر در شان ماست
پیمبر نیا باب شیر خداست
چو پیر این شنید از خداوند دین
سرافکنده در زیر و شد شرمگین
سپس سر بر آورد و بگریست زار
بگفتا خطا کردم ای شهریار
ببخشا گناهم که نشناختم
ازین کار دین راز کف باختم
سپس رو سوی قبله آورد مرد
برآورد از سینه آوا به درد
به سوی خدازان گنه بازگشت
پس آورد بر سوی شه بازگشت
بیفکند خود را به پای شتر
فرو ریخت بر پایش از دیده در
بغلطید برخاک در پیش شاه
که شاها بیا بگذر ازاین گناه
شهش گفت بخشید یزدان ترا
بدید از گنه چون پشیمان ترا
چو بشنید این از شه حقپرست
به زاری سوی ایزد افراشت دست
بگفتا که ای پاک جان آفرین
نخواهم دگر زندگی شرمگین
نمودی اگر توبه ی من قبول
به خلدم روان ساز پیش رسول
هماندم روانش برآمد زتن
بشد سوی منزلگه خویشتن
خوشا عاشق مرده در پای دوست
اگر مرگ این است مردن نکوست
شد آن روز آل علی (ص) را مقام
به ویرانه ای پشت مسجد به شام
به درگاه آن کینه گستر سپاه
حریم نبی را نگه داشتند
به مسجد زنان دیده بگماشتند
به یاد آمد از شاه لولاکشان
برآمد خروش از دل چاکشان
نمودند با مصطفی (ع) این خطاب
که ای خانه ی دین پس ازتو خراب
در اسلام مسجد تو کردی بنا
ز تو گشت محراب و منبر به پا
ز تیغ کجت پشت دین شد چو راست
ز گلدسته ها بانگ تکبیر خاست
تو را چون سوی جنت آمد شتاب
پرستشگه آباد شد ما خراب
شگفت است کردار این مردمان
که سازند این خانه بهر امان
نمایند برخانه حرمت فزون
ز جسم خدا خانه ریزند خون
پرستش نمایند برنام تو
مر این امت زشت فرجام تو
نمایند با زاده گانت چنین
که هرگز نکردی تو با مشرکین
برآور سر از تربت پاک خویش
ببین تاکه ما را چه آمد به پیش
در این دم بیامد یکی مرد پیر
نگه کرد بر آن گروه اسیر
بگفتا به یزدان داور سپاس
که اسلام را از شما داشت پاس
به شمشیر شد کشته مردانتان
برستند مردم ز دستانتان
همین بد ز داور سزای شما
که بر فتنه می بود رای شما
شه خسته را، دیده پر شد ز آب
بگفتا که ای پیر بشنو جواب
کلام خدا هیچگه خوانده ای
سخن هیچ از معنی اش رانده ای
بگفتا بلی خوانده باشم بسی
چو من نیست دانا به آن هر کسی
بگفتا درآنجا که گوید خدا
که میگوی با امتت احمدا (ص)
که مزدی نمیخواهم از بیش و کم
مگر نیکویی با ذوی القربی ام
مراد از ذوی القربی ای مرد کیست
که نیکی بایشان برای نبی است
بگفتا ذوی القربی اند آل او
که برجای هستند زان پاکخو
شهش گفت جز ما ازان شهریار
مجو یادگاری در این روزگار
سپس شاه گفتا جهان آفرین
به فرقان نبی را بگفتا چنین
که ما اهل بیت تو را از بدی
نمودیم پاک از ره ایزدی
همان دوده ی پاکجانیم ما
که پاک از خدای جهانیم ما
زحق حکم تطهیر در شان ماست
پیمبر نیا باب شیر خداست
چو پیر این شنید از خداوند دین
سرافکنده در زیر و شد شرمگین
سپس سر بر آورد و بگریست زار
بگفتا خطا کردم ای شهریار
ببخشا گناهم که نشناختم
ازین کار دین راز کف باختم
سپس رو سوی قبله آورد مرد
برآورد از سینه آوا به درد
به سوی خدازان گنه بازگشت
پس آورد بر سوی شه بازگشت
بیفکند خود را به پای شتر
فرو ریخت بر پایش از دیده در
بغلطید برخاک در پیش شاه
که شاها بیا بگذر ازاین گناه
شهش گفت بخشید یزدان ترا
بدید از گنه چون پشیمان ترا
چو بشنید این از شه حقپرست
به زاری سوی ایزد افراشت دست
بگفتا که ای پاک جان آفرین
نخواهم دگر زندگی شرمگین
نمودی اگر توبه ی من قبول
به خلدم روان ساز پیش رسول
هماندم روانش برآمد زتن
بشد سوی منزلگه خویشتن
خوشا عاشق مرده در پای دوست
اگر مرگ این است مردن نکوست
شد آن روز آل علی (ص) را مقام
به ویرانه ای پشت مسجد به شام
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۷ - جا دادن یزید پلید
نیارم بگویم چه ویرانه ای
چه پرسوک جایی و غمخانه ای
ستم ها که برآل احمد(ص) گذشت
دران تنگ ویرانه از حد گذشت
نه فرشی دران خانه نه بستری
نه سقفی دران مانده و نه دری
نبود اندر آن خانه جز درد و داغ
نه نان و نه آب و نه فرش و چراغ
رقیه درآن غم فزا خانه مرد
به سوی پدر از جهان رخت برد
ایا چرخ ویرانه، ویران شوی
چه آن خانه بی طاق و ایوان شوی
به ویرانه جا دادی آن شاه را
کزو داری این هفت خرگاه را
نهاد آن خداوند برخشت سر
که از کاخ او مهر، یک خشت زر
بسود آن شهنشاه برخاک چهر
که بر درگهش خاکساری سپهر
چو بگذشت آن شب به آل رسول
که کردند در آن خرابه نزول
نمود از بر طاس وارونه خور
چو آن سرکه بنهند در طشت زر
پی شادی از قتل سلطان عشق
یکی مجلس آراست شاه دمشق
ز دیبا بگسترد فرش سرای
دو رویه نگه داشت مردم به پای
زر آگین یکی تاج گوهر نگار
به سر برنهاد آن تبه روزگار
به ایوان یکی تخت گوهر نشان
نهادند و خود رفت دامن کشان
نشست از برتخت زر پر غرور
نشسته سران نیز نزدیک و دور
بزرگ یهودان و بطریق روم
نشسته به کرسی درآن بزم شوم
غلامان برش دست ها برکمر
زنانش پس پرده ها درنظر
ز یکسو فکنده بساط شراب
ز یکسوی خنیاگران با رباب
نشسته حریفان شطرنج باز
اباوی قمار دغل کرده ساز
بفرمود کارند در بارگاه
اسیران و سرهای شاه و سپاه
اسیران پیغمبر سرفراز
چنان عقد گوهر بهم بسته باز
به یک ریسمان روزبانشان کشان
بیاورد در بزم آن بدنشان
امام امم بسته بازو به بند
نموده ابر نیزه سرها بلند
نخستین درون آمد آن نیزه دار
که برنیزه بودش سر شهریار
بشیر ابن مالک یکی نام داشت
که شمرش بدان زشترویی گماشت
درودی فرستاد و گفت ای امیر
پر از سیم و زرکن مرا بارگیر
که من کشتم آن سید پر هنر
کزو به نبد کس ز مام و پدر
بزرگی چو او ناید اندر جهان
نداده خبر نیز کار آگهان
بر آشفت از مدح او آن پلید
جبین ازسر خشم درهم کشید
بگفت ار چنین بود این راد مرد
چرا پس سرش برگرفتی به درد
بگفتا چو دیدم در آن کام تو
بکشتمش تا یابم انعام تو
بگفتا بران کاو چنین کس بکشت
نباشد روا غیر زخم درشت
سپس گفت دژخیم را تا به پای
کشیدش برون از میان سرای
به خنجر دو نیمش بکرد از میان
روانش سوی دوزخ آمد روان
چو آن بد گهر جا به دوزخ گرفت
مرآن سنگ دل کرد کاری شگفت
بگفتا که آرند طشتی ز زر
در آن برنهادند آن پاک سر
چو بردند آن طشت را در برش
ازان نور شد خیره چشم و سرش
بپوشید آنرا به لختی حریر
پس آنگه برآورد چون دد، نفیر
بگفتا چو بودی نیاکان من
بدندی در این جانفزا انجمن
شدی روشن ازکار من چشمشان
به شادی بدل آمدی خشمشان
که گویند دستت مریزد یزید
که خون های ما باز جستی شدید
نبودم ز آل امیه اگر
بهشتم شود خون ایشان هدر
من از آل احمد (ص) همی خون خویش
بجستم که در بدر آمد به پیش
بنی هاشم از بهر ملک و شهی
فکندند در پیش مردم رهی
نه جبریلی آمد نه از آسمان
خبر داشت از بهر این مردمان
پس آنگه عصایی که دردست داشت
چو نمرود بر جنگ یزدان فراشت
چه پرسوک جایی و غمخانه ای
ستم ها که برآل احمد(ص) گذشت
دران تنگ ویرانه از حد گذشت
نه فرشی دران خانه نه بستری
نه سقفی دران مانده و نه دری
نبود اندر آن خانه جز درد و داغ
نه نان و نه آب و نه فرش و چراغ
رقیه درآن غم فزا خانه مرد
به سوی پدر از جهان رخت برد
ایا چرخ ویرانه، ویران شوی
چه آن خانه بی طاق و ایوان شوی
به ویرانه جا دادی آن شاه را
کزو داری این هفت خرگاه را
نهاد آن خداوند برخشت سر
که از کاخ او مهر، یک خشت زر
بسود آن شهنشاه برخاک چهر
که بر درگهش خاکساری سپهر
چو بگذشت آن شب به آل رسول
که کردند در آن خرابه نزول
نمود از بر طاس وارونه خور
چو آن سرکه بنهند در طشت زر
پی شادی از قتل سلطان عشق
یکی مجلس آراست شاه دمشق
ز دیبا بگسترد فرش سرای
دو رویه نگه داشت مردم به پای
زر آگین یکی تاج گوهر نگار
به سر برنهاد آن تبه روزگار
به ایوان یکی تخت گوهر نشان
نهادند و خود رفت دامن کشان
نشست از برتخت زر پر غرور
نشسته سران نیز نزدیک و دور
بزرگ یهودان و بطریق روم
نشسته به کرسی درآن بزم شوم
غلامان برش دست ها برکمر
زنانش پس پرده ها درنظر
ز یکسو فکنده بساط شراب
ز یکسوی خنیاگران با رباب
نشسته حریفان شطرنج باز
اباوی قمار دغل کرده ساز
بفرمود کارند در بارگاه
اسیران و سرهای شاه و سپاه
اسیران پیغمبر سرفراز
چنان عقد گوهر بهم بسته باز
به یک ریسمان روزبانشان کشان
بیاورد در بزم آن بدنشان
امام امم بسته بازو به بند
نموده ابر نیزه سرها بلند
نخستین درون آمد آن نیزه دار
که برنیزه بودش سر شهریار
بشیر ابن مالک یکی نام داشت
که شمرش بدان زشترویی گماشت
درودی فرستاد و گفت ای امیر
پر از سیم و زرکن مرا بارگیر
که من کشتم آن سید پر هنر
کزو به نبد کس ز مام و پدر
بزرگی چو او ناید اندر جهان
نداده خبر نیز کار آگهان
بر آشفت از مدح او آن پلید
جبین ازسر خشم درهم کشید
بگفت ار چنین بود این راد مرد
چرا پس سرش برگرفتی به درد
بگفتا چو دیدم در آن کام تو
بکشتمش تا یابم انعام تو
بگفتا بران کاو چنین کس بکشت
نباشد روا غیر زخم درشت
سپس گفت دژخیم را تا به پای
کشیدش برون از میان سرای
به خنجر دو نیمش بکرد از میان
روانش سوی دوزخ آمد روان
چو آن بد گهر جا به دوزخ گرفت
مرآن سنگ دل کرد کاری شگفت
بگفتا که آرند طشتی ز زر
در آن برنهادند آن پاک سر
چو بردند آن طشت را در برش
ازان نور شد خیره چشم و سرش
بپوشید آنرا به لختی حریر
پس آنگه برآورد چون دد، نفیر
بگفتا چو بودی نیاکان من
بدندی در این جانفزا انجمن
شدی روشن ازکار من چشمشان
به شادی بدل آمدی خشمشان
که گویند دستت مریزد یزید
که خون های ما باز جستی شدید
نبودم ز آل امیه اگر
بهشتم شود خون ایشان هدر
من از آل احمد (ص) همی خون خویش
بجستم که در بدر آمد به پیش
بنی هاشم از بهر ملک و شهی
فکندند در پیش مردم رهی
نه جبریلی آمد نه از آسمان
خبر داشت از بهر این مردمان
پس آنگه عصایی که دردست داشت
چو نمرود بر جنگ یزدان فراشت
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۸ - گفتگوی ثمره ابن جندب با یزید در یاری سرامام شهید(ع)
نگویم به آن چوب دستی چه کرد
که قلب نبی زان شود پر ز درد
همی گفت دارم ازین سر عجب
کزین خوب تر نیست دندان و لب
یکی مرد ز اصحاب خیرالانام
که خود ثمره و جندبش بود نام
درآنجای بد دید تا او چه کرد
خروشید بروی که ای زشت مرد
چه کارست این؟ شرمی ازکردگار
که با چشم خود دیده ام چند بار
پیمبر بر این لب بسی بوسه داد
به بدخواه او لب به نفرین گشاد
مکن جان احمد (ص) پر ز درد
کسی با خداوند خود این نکرد
برآشفت و گفتا بد اختر بدوی
که لب را ببند از چنین گفتگوی
نبودی ز یاران آن شاه اگر
کنون از تنتدور می گشت سر
به پا خاست ثمره بگفت ای پلید
کسی اینچنین تیره رایی ندید
به من میکنی این چنین احترام
که هستم ز یاران خیرالانام
ولی خون بریزی ز فرزند او
همه دوده و پاک پیوند او
سرش را بیاری به بزم شراب
بیاری از این کرده ی ناصواب
زنان تو در پرده ها شادمان
عیال نبی نزد نامحرمان
مسلمانی این نیست ایمرد زشت
بدین کیش خندند اهل کنشت
ز گفتار آن پیر بی واهمه
برآمد از آن انجمن همهمه
ز غوغا بترسید برخود یزید
بر آشفت بر پیر مرد سعید
بسی ناسزا گفت و راندش زپیش
برون رفت مرد از پی کار خویش
یهودی یکی مرد جالوت نام
که بد پیشوای یهودان به شام
که قلب نبی زان شود پر ز درد
همی گفت دارم ازین سر عجب
کزین خوب تر نیست دندان و لب
یکی مرد ز اصحاب خیرالانام
که خود ثمره و جندبش بود نام
درآنجای بد دید تا او چه کرد
خروشید بروی که ای زشت مرد
چه کارست این؟ شرمی ازکردگار
که با چشم خود دیده ام چند بار
پیمبر بر این لب بسی بوسه داد
به بدخواه او لب به نفرین گشاد
مکن جان احمد (ص) پر ز درد
کسی با خداوند خود این نکرد
برآشفت و گفتا بد اختر بدوی
که لب را ببند از چنین گفتگوی
نبودی ز یاران آن شاه اگر
کنون از تنتدور می گشت سر
به پا خاست ثمره بگفت ای پلید
کسی اینچنین تیره رایی ندید
به من میکنی این چنین احترام
که هستم ز یاران خیرالانام
ولی خون بریزی ز فرزند او
همه دوده و پاک پیوند او
سرش را بیاری به بزم شراب
بیاری از این کرده ی ناصواب
زنان تو در پرده ها شادمان
عیال نبی نزد نامحرمان
مسلمانی این نیست ایمرد زشت
بدین کیش خندند اهل کنشت
ز گفتار آن پیر بی واهمه
برآمد از آن انجمن همهمه
ز غوغا بترسید برخود یزید
بر آشفت بر پیر مرد سعید
بسی ناسزا گفت و راندش زپیش
برون رفت مرد از پی کار خویش
یهودی یکی مرد جالوت نام
که بد پیشوای یهودان به شام
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۹۹ - مسلمانی جالوت یهودی و شهادتش دریاری سرامام شهید(ع)
بدآنجا و آن گفتگو را شنید
بگفتا بدان زشت روی پلید
که ای میر این سر بگو زان کیست
مر این پیر را یاری از بهر چیست
بگفتا یکی بود ز اسلامیان
که بر بسته بد پاس دین را میان
همیخواست گردد در اسلام، شاه
ولیکن نبود اندر این پایگاه
به سوی عراق آمد او از حجاز
که سازد درآنجا در فتنه باز
به جنگش برفتند اسلامیان
ببردند آن فتنه را از میان
بپرسید کاین مرد را در عرب
بدی از کدامین قبیله نسب
بگفتا که او بد قریشی نژاد
پسر دختر احمد (ص) پاکزاد
بگفت احمد (ص) آنست کورا شما
بدانید پیغمبر رهنما
بگفت آری و روی درهم کشید
یهودی چو آن پاسخ از وی شنید
برآشفت کای ابله این کار چیست
شما را به خود زار باید گریست
تو خود گویی این سبط پیغمبر است
به سبط پیمبرکی این درخور است
نیندیشی آخر که روز شمار
کند ازتو خود نخواهی آن شهریار
ز من تا به داوود هفتاد پشت
گذشته است در این جهان درشت
یهودان که هستند دراین جهان
فشانند در راه من مال و جان
رسول شما نیست بیش از دو روز
رفته است زین گیتی مرد سوز
شما می بریدش ز فرزند سر
نگر تا چه دارد مر این کشته بر
یزید از سخن های او گشت تیز
بگفتا دگر آب خود را مریز
نمی کرد اندرز اگر مصطفی (ص)
که با ذمیان زشت باشد جفا
چو ایشان پناهندگان من اند
ز بدها همی در امان من اند
هر آنکس که آرد بدیشان زیان
من از بهر کینش ببندم میان
بفرمودمی تازنندت به دار
نمایند اندام تو پاره پار
چو بشنید جالوت گفت ای دریغ
که پنهان شد آن ماه در زیر میغ
چنین پاک پیغمبر مهربان
که بردشمن خود نخواهد زیان
روا کی بود دوستانش زکین
نمایند با زاده گانش چنین
کسی کو ز بهر پناهنده اش
شود دشمن مرد خواهنده اش
ببین تا به آن کس چه خواهد نمود
که از خاندانش برآورد دود
زگفتار او شد فزون خشم وی
جهان تیره گردید در چشم وی
خروشید و گفتا به دژخیم زود
ازین موسوی خودروان کن چو رود
جهودی چنین در جهان گو مباد
که ناموس شاهان دهد او به باد
چو جالوت بشنید گفتار او
به سوی سر شاه دین کرد رو
بگفت ای سر مادر انس و جان
برآنم که تو زنده هستی به جان
همین دم گواهی به پیش نیا
همان سرور و مهتر انبیا
که من دین او برگزیدم کنون
ندانم جز او سوی حق رهنمون
یزید این چه بشنید گفت ای یهود
ترا زین مسلمان شدن نیست سود
مرا کشتنت گشت آسان کنون
که از ذمیان نامت آمد برون
بدوگفت آن نو مسلمان که من
نیم بهتر از پور شاه زمن
چو اوگشت ازچون تو بی دین شهید
من ار کشته گردم چه باک ای یزید
زگفتار او مرد بد روزگار
بپیچید برخویش مانند مار
بگفتا که تا خون او ریختند
همه خاک با خونش آمیختند
فرستاده ای را ز شاه فرنگ
درآنجای بد رفت از روی رنگ
بگفتا بدان زشت روی پلید
که ای میر این سر بگو زان کیست
مر این پیر را یاری از بهر چیست
بگفتا یکی بود ز اسلامیان
که بر بسته بد پاس دین را میان
همیخواست گردد در اسلام، شاه
ولیکن نبود اندر این پایگاه
به سوی عراق آمد او از حجاز
که سازد درآنجا در فتنه باز
به جنگش برفتند اسلامیان
ببردند آن فتنه را از میان
بپرسید کاین مرد را در عرب
بدی از کدامین قبیله نسب
بگفتا که او بد قریشی نژاد
پسر دختر احمد (ص) پاکزاد
بگفت احمد (ص) آنست کورا شما
بدانید پیغمبر رهنما
بگفت آری و روی درهم کشید
یهودی چو آن پاسخ از وی شنید
برآشفت کای ابله این کار چیست
شما را به خود زار باید گریست
تو خود گویی این سبط پیغمبر است
به سبط پیمبرکی این درخور است
نیندیشی آخر که روز شمار
کند ازتو خود نخواهی آن شهریار
ز من تا به داوود هفتاد پشت
گذشته است در این جهان درشت
یهودان که هستند دراین جهان
فشانند در راه من مال و جان
رسول شما نیست بیش از دو روز
رفته است زین گیتی مرد سوز
شما می بریدش ز فرزند سر
نگر تا چه دارد مر این کشته بر
یزید از سخن های او گشت تیز
بگفتا دگر آب خود را مریز
نمی کرد اندرز اگر مصطفی (ص)
که با ذمیان زشت باشد جفا
چو ایشان پناهندگان من اند
ز بدها همی در امان من اند
هر آنکس که آرد بدیشان زیان
من از بهر کینش ببندم میان
بفرمودمی تازنندت به دار
نمایند اندام تو پاره پار
چو بشنید جالوت گفت ای دریغ
که پنهان شد آن ماه در زیر میغ
چنین پاک پیغمبر مهربان
که بردشمن خود نخواهد زیان
روا کی بود دوستانش زکین
نمایند با زاده گانش چنین
کسی کو ز بهر پناهنده اش
شود دشمن مرد خواهنده اش
ببین تا به آن کس چه خواهد نمود
که از خاندانش برآورد دود
زگفتار او شد فزون خشم وی
جهان تیره گردید در چشم وی
خروشید و گفتا به دژخیم زود
ازین موسوی خودروان کن چو رود
جهودی چنین در جهان گو مباد
که ناموس شاهان دهد او به باد
چو جالوت بشنید گفتار او
به سوی سر شاه دین کرد رو
بگفت ای سر مادر انس و جان
برآنم که تو زنده هستی به جان
همین دم گواهی به پیش نیا
همان سرور و مهتر انبیا
که من دین او برگزیدم کنون
ندانم جز او سوی حق رهنمون
یزید این چه بشنید گفت ای یهود
ترا زین مسلمان شدن نیست سود
مرا کشتنت گشت آسان کنون
که از ذمیان نامت آمد برون
بدوگفت آن نو مسلمان که من
نیم بهتر از پور شاه زمن
چو اوگشت ازچون تو بی دین شهید
من ار کشته گردم چه باک ای یزید
زگفتار او مرد بد روزگار
بپیچید برخویش مانند مار
بگفتا که تا خون او ریختند
همه خاک با خونش آمیختند
فرستاده ای را ز شاه فرنگ
درآنجای بد رفت از روی رنگ
الهامی کرمانشاهی : خیابان سوم
بخش ۱۰۰ - مسلمانی و شهادت فرستاده ی پادشاه فرنگ در مجلس یزید
بگفتا که ای کار فرمای شام
بیندوختی بهر خود زشت نام
یکی داستان گویمت می شنو
وزان پس به هر ره که خواهی برو
یکی ژرف دریا بود در فرنگ
چو دریای چرخ برین، نیل رنگ
زجوش و خروشش فلک درستوه
همی موج خیزد ازو کوه کوه
بود در میانش یکی مرغزار
پر از سرو کاج و تذرو و هزار
درختان او سبز و خرم زمین
هوا مشکبار و فضا عنبرین
درازیش صد فرسخ افزونتر است
به هشتاد فرسنگ پهناور است
در آن مرغزار است شهری بزرگ
به هر کویش از آب نهری سترک
درآن شهر باشد برون از شمار
زکافور و عنبر ز مشک تتار
همه اهل این شهر هر کس که هست
ز خرد و بزرگ اند عیسی پرست
کلیسای حافر درآنجا بود
که چون قبله ی مرد ترسا بود
یکی حقه با گوهر هفت رنگ
بپردخته استادهای فرنگ
به محراب آن معبد آویخته
همان حقه از زر برانگیخته
سمی از خر عیسی پاک جان
بود اندر آن درج گوهر نهان
برای زیارت ز راه دراز
به هرسال قومی به عجز و نیاز
بیایند و برخاک سایند سر
به نزدیک آن درج و آن سم خر
بگیرند راه مناجات پیش
ز یزدان بخواهند حاجات خویش
کسانی که هستند در بند دین
چنینند در خدمت مرسلین
تو فرزند پیغمبر خویشتن
کشی زار و پس در بر انجمن
بیاری زنانی که در روزگار
گزید از همه خلقشان کردگار
زهی کیش و ملت زهی داد و دین
ترا باد خشم جهان آفرین
ازین پس زکردار تو زشت کار
بود داستان ها به هر روزگار
چو گفتار او را بد اختر شنید
به جز کشتن مرد چاره ندید
به دژخیم گفتا که با تیغ تیز
برون بر از اینجا و خونش بریز
و گرنه برد نام ما زیر ننگ
از اینجا رود چون به شهر فرنگ
فرستاده را گرچه کشتن خطاست
ولیکن ازو چون بد آید رواست
چو ترسا شنید این ببوسید خاک
بگفتا سپاسم به یزدان پاک
که خوابی که دیدم همه راست شد
دلم آنچه از بخت میخواست شد
شب دوش عیسای مینو سرشت
مرا داده بد مژده سوی بهشت
کنونم ره مینو آمد پدید
بگفت این و سوی سرشه دوید
مرآنرا از آن طشت زر و برگرفت
به زاری بر او مویه اندر گرفت
ببوسید و گفت ای حبیب رسول
ز من کن تو قربانی ام را قبول
به نزد پیمبر گواهم تو باش
به روز قیامت پناهم تو باش
که من جان سپردم به آیین او
گرفتم ره ملت و دین او
بگفت این و دژخیم ببرید سر
از آن نو مسلمان فرخ گهر
زکینش اگر کشت شاه دمشق
نمیرد که زنده است جانش به عشق
پس از وی بر آشفت بطریق روم
که بودی نشسته درآن بزم شوم
بگفتا بدان نابکار پلید
که چون تو ستمگستری کس ندید
بیندوختی بهر خود زشت نام
یکی داستان گویمت می شنو
وزان پس به هر ره که خواهی برو
یکی ژرف دریا بود در فرنگ
چو دریای چرخ برین، نیل رنگ
زجوش و خروشش فلک درستوه
همی موج خیزد ازو کوه کوه
بود در میانش یکی مرغزار
پر از سرو کاج و تذرو و هزار
درختان او سبز و خرم زمین
هوا مشکبار و فضا عنبرین
درازیش صد فرسخ افزونتر است
به هشتاد فرسنگ پهناور است
در آن مرغزار است شهری بزرگ
به هر کویش از آب نهری سترک
درآن شهر باشد برون از شمار
زکافور و عنبر ز مشک تتار
همه اهل این شهر هر کس که هست
ز خرد و بزرگ اند عیسی پرست
کلیسای حافر درآنجا بود
که چون قبله ی مرد ترسا بود
یکی حقه با گوهر هفت رنگ
بپردخته استادهای فرنگ
به محراب آن معبد آویخته
همان حقه از زر برانگیخته
سمی از خر عیسی پاک جان
بود اندر آن درج گوهر نهان
برای زیارت ز راه دراز
به هرسال قومی به عجز و نیاز
بیایند و برخاک سایند سر
به نزدیک آن درج و آن سم خر
بگیرند راه مناجات پیش
ز یزدان بخواهند حاجات خویش
کسانی که هستند در بند دین
چنینند در خدمت مرسلین
تو فرزند پیغمبر خویشتن
کشی زار و پس در بر انجمن
بیاری زنانی که در روزگار
گزید از همه خلقشان کردگار
زهی کیش و ملت زهی داد و دین
ترا باد خشم جهان آفرین
ازین پس زکردار تو زشت کار
بود داستان ها به هر روزگار
چو گفتار او را بد اختر شنید
به جز کشتن مرد چاره ندید
به دژخیم گفتا که با تیغ تیز
برون بر از اینجا و خونش بریز
و گرنه برد نام ما زیر ننگ
از اینجا رود چون به شهر فرنگ
فرستاده را گرچه کشتن خطاست
ولیکن ازو چون بد آید رواست
چو ترسا شنید این ببوسید خاک
بگفتا سپاسم به یزدان پاک
که خوابی که دیدم همه راست شد
دلم آنچه از بخت میخواست شد
شب دوش عیسای مینو سرشت
مرا داده بد مژده سوی بهشت
کنونم ره مینو آمد پدید
بگفت این و سوی سرشه دوید
مرآنرا از آن طشت زر و برگرفت
به زاری بر او مویه اندر گرفت
ببوسید و گفت ای حبیب رسول
ز من کن تو قربانی ام را قبول
به نزد پیمبر گواهم تو باش
به روز قیامت پناهم تو باش
که من جان سپردم به آیین او
گرفتم ره ملت و دین او
بگفت این و دژخیم ببرید سر
از آن نو مسلمان فرخ گهر
زکینش اگر کشت شاه دمشق
نمیرد که زنده است جانش به عشق
پس از وی بر آشفت بطریق روم
که بودی نشسته درآن بزم شوم
بگفتا بدان نابکار پلید
که چون تو ستمگستری کس ندید