تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۵ - دیباچه
چو دانا ز گنجینه در باز کرد
بنام خدا نامه آغاز کرد
خدائیکه در مغز هوش آفرید
بتن آدمی با سروش آفرید
روان را بدانش ستایش نمود
سخن را ترازوی دانش نمود
سپس خامه را با زبان جفت کرد
نی گنگ را داور گفت کرد
از او یافت و خشور یزدان پرست
کلید در گنج دانش بدست
محمد چراغ خرد گستران
خداوند و سالار پیغمبران
که با نامه آسمانی بخاک
فرود آمد از نزد یزدان پاک
در آن نامه از راز هر تر و خشک
بپا کند ناف جهان را بمشک
ایا خواجه از داور هست و بود
بجان تو و خاندانت درود
بر آن پیشکار جوان مرد تو
بر آن دختر نازپرور تو
بر آن پیشوایان با فرو داد
که دارند از شیر یزدان نژاد
همه وارث تاج و تخت تواند
همه میوه های درخت تواند
بویژه علی بن موسی که هست
مرا دامن مهرش اندر بدست
برد آسمان بر زمینش نیاز
کند کعبه در آستانش نماز
بفروی این نامه را ساختم
بامیدش این نکته پرداختم
که او در جهان پادشاه من است
ز نیرنگ اختر پناه من است
چو کردم ز خاکش پر از نافه مغز
همه کار من گشت ستوار و نغز
بریدم بسی بندهای شگرف
برون آمدم از بن چاه ژرف
بنام تو ای شاه گردن فراز
نمودم من این پارسی نامه ساز
پی آنکه بنیاد آیین و کیش
در او زنده سازم بنیروی خویش
کنم تازه آیین شرع کهن
براندازم از مشرکان بیخ و بن
چنان خواهم از همت راد تو
وز آن داد و بخش خدا دادتو
که تا هست گردنده گردون بپای
ز من ماند این نامه اندر بجای
ادیب الممالک : مثنویات
شماره ۶ - بنام خداوند هر بود و هست
بنام خداوند هر بود و هست
نگارنده نقش بالا و پست
فروزنده گوهر آفتاب
طرازنده پیکر خاک و آب
خدائی که بخشید تن را خرد
روان را همی با خرد پرورد
ز ما باد پیغمبرش را درود
که شد ایزدی نامه بر وی فرود
ابوالقاسم ص آن احمد مصطفی ص
خداوند دیهیم و تخت صفا
جهان روشن از پرتو دین او
زمین خرم از آب و آیین او
گر او تن بدی ما سوی پیرهن
ور او جان بدی انبیا جمله تن
مرا ای خداوند دیهیم و گاه
چنان دان که هستم کم از خاک راه
بفرسا تنم با پی پاک خویش
بیاویز جانم ز فتراک خویش
بمهر علی جانم آکنده دار
غمانم ز خاطر برآمنده دار
ز مهرویم سینه پر نور کن
دلم روشن از نخله طور کن
جزاک الله ای شیر پروردگار
از آن دست و بازو که خستی بکار
وز آن پنجهائیکه با نره دیو
زدی در بر تخت کیهان خدیو
به تیمار دین سخت بستی کمر
بماندی بسی دیر بیخواب و خور
درود خدا باد بر جان تو
بر آن رشته درو مرجان تو
بر آن همسر نازپرورد تو
که مهرش بدی داروی درد تو
بر آن یازده سرو بالا فراخ
که توحیدشان برگ و تقوی است شاخ
توئی آن همه شاخ را بیخ و بن
ز گفت تو رانند یکسر سخن
بویژه علی بن موسی الرضا
امیر قدر حکمران قضا
که این بنده سالی است در کوی او
چو مستسقیم بر لب جوی او
زلال خضر نوشم از همتش
سکندر نشان باشم از دولتش
بنیروی آن شاه والا رهی
نوشتم یکی نامه با فرهی
در آن نامه در حضرت کبریا
قوی کردم آیین فرخ نیا
چو سالی ازین نامه بر شد فراز
کهن گشت و نو کردم اینک طراز
هم ایدون برانم در این سال نیز
که آرم عروس سخن را جهیز
به نیروی این چارده نور پاک
ازین نامه روشن کنم روی خاک
هنرهای مردانه آرم بکار
ز من کوشش و یاری از کردگار
ادیب الممالک : مثنویات
شماره ۷ - بنام پدید آور هست و بود
بنام پدید آور هست و بود
که این جامه را بافت بی تار و پود
بگسترد بر آب فرشی زمی
بر آن آب زد خیمه آدمی
ز خاک آدمی کرد و از نار دیو
جدا کرد دانش ز نیرنگ و ریو
خرد یار کرد آدمیزاده را
که خم گلین پرورد باده را
نخستین گهر کافریدش خدای
خرد بود کامد بحق رهنمای
در انبان دانای گوهر فروش
ندیده است کس گوهری چون سروش
که روشن دلان را برد در بهشت
بدوزخ کند روی پتیاره زشت
شریعت ازین گنج سرمایه یافت
طریقت ازین عقد پیرایه یافت
مه و مهر از این آسمان سایه ایست
سپهر اندرین نردبان پایه ایست
بدانش سرانجام ده کار خویش
که هر کس بیرزد بکردار خویش
ز یزدان بر آن خواجه بادا درود
که در کار دین شد ز بالا فرود
فرو شد بفرمان یزدان پاک
ز افلاک دامن کشان سوی خاک
برافروخت در شام یلدا چراغ
صف باغ پرداخت از بوم و زاغ
یکی نامه آسمانی بدست
نبشة در او راز بالا و پست
همه رازها در دل یکدیگر
نهفته چو شیرینی اندر شکر
سر رازها بسته با آن طلسم
که جان را گشاید ز زندان جسم
کلید در این فروزنده گنج
سپرده نهان در کف هفت و پنج
که هستند فرمان گذاران وی
همه از صفا راز داران وی
نخستین پسر عم والا گهرش
که خاک رهش بود دیهیم عرش
علی آنکه فرزند بوطالب است
بدیوان و اهریمنان غالب است
نبیند ستاره چنو روشنی
ندارد چنو چرخ شیر اوژنی
شگفت آیدم کان مه تابناک
چسان پرتو افکند بر تیره خاک
چسان جا درین قصر پیروزه کرد
که نتوان کسی بحر در کوزه کرد
چسان با دد و دیو و پتیاره زیست
چسان رنجها برد و خون ها گریست
ای آن شهریاری که دیهیم و تخت
ندیده چو تو شاه پیروز بخت
بدین گیتی اندر توئی کدخدای
توئی نیز داور به دیگر سرای
درود خدا بر سرشت تو باد
بر آن باغ و بستان و کشت تو باد
بر آن لاله و سوسن و شنبلید
بر آن سرو و شمشاد و ناژ و بید
به بهرام و کیوان و خورشید تو
مه و تیر و برجیس و ناهید تو
بر آن جفت پاکیزه مقبلت
بر آن شکرین میوهای دلت
بر آن نه چراغی که از چهار سوی
نمودند روشن درو بام و کوی
بویژه خداوند اقلیم دین
شه هشتمین قبله هفتمین
علی بن موسی بن جعفر که مهر
نتابد چو رخسار او در سپهر
سمن برگی از گلشن کوی او
ختن بوئی از ناف آهوی او
بهشت از مقامات او گوشه ای
بهار از کرامات او توشه ای
ایا شاه بخشنده داد ده
که بند هوا را گشودی گره
دو سال است کاین بنده در خاک تو
زند بوسه بر تربت پاک تو
تنش خفته در سایه بید تو
دلش شاد و خرم بامید تو
کنون سال سوم فراز آمده است
که بر درگهت با نیاز آمده است
ندارد بکف تحفه غیر از درود
نیابد سرش جز بخاکت فرود
درین هر دو سال ای همایون درخت
که گستردم اندر پناه تو رخت
ز زندان غم بود جانم رها
برستم ز دندان نر اژدها
ندیدم یکی روز تاریک زشت
همه فرودین بود و اردی بهشت
دو نامه بیاراستم چون بهار
پر از رنگ و نیرنگ و بوی و نگار
بدین نامها کار دین ساختم
هم از خامه ارژنگ چین ساختم
گسستم ز دیوان سرشته را
رهاندم ز اهریمن افرشته را
بتصدیق آیین پیغمبران
گرفتم جهان از کران تا کران
کنون سومین نامه آغاز شد
لبم با سیاست هم آواز شد
تو باب المرادی و کهف الرجا
من آورده ام بر درت التجا
مرانم که جز تو پناهیم نیست
بیار کسی جز تو راهیم نیست
در این کعبه زنهار جوی آمدم
پی سبزه و برطرف جوی آمدم
پناهی، که دشمن برآهیخت تیغ
چراغی، که ماهم فروشد بمیغ
ز آسیب اهریمن تیره بخت
نگهدار جانم در این روز سخت
تو دانی که باغ مرا سایه نیست
بکنجم جز امید سرمایه نیست
لب بسته را جفت گفتار کن
دل خسته را عافیت یار کن
بر این کشته از فضل باران فرست
بر این گل شمیم بهاران فرست
ادیب الممالک : مثنویات
شماره ۱۱ - سهی سروی از تخم شاهان کی
سهی سروی از تخم شاهان کی
چو گلبن بروئید در خاک ری
بیاراست رخسار و بالا فراشت
گل و لاله از چهره در باغ کاشت
بتان سر نهادند بر پای او
سر سروران گرم سودای او
ز بیگانه و خویش و نزدیک و دور
بدان لعل شیرین برآورد شور
چو گیتی ز سودای او مست شد
ز پای اندر افتاد و از دست شد
ز آه سحر بر درش پیک راند
بر آن کعبه از عشق لبیک راند
بت نازنین چهره پرشرم داشت
بسر کبر و در دیده آزرم داشت
نه رخسار او شمع هر خانه بود
نه برگرد هر شمع پروانه بود
نشد پخته از جوش آن مرد خام
ز افسون نگشت آن دل آرام رام
چو دیوانه گشت از پری ناامید
نیامد به و سیبش از سرو و بید
شنیدم شبی گفت در انجمن
که موم من است آهن سیمتن
همه شب مرا خسبد اندر کنار
به دل غمگسار و به لب میگسار
بخوانمش روزی درین بوستان
که شادان شوند از رخش دوستان
مشام از شمیمش معنبر کنند
بگردن ز گیسوش چنبر کنند
مگر باد این قصه را در نهفت
بدزدید ازین لب در آن گوش گفت
پریچهره پاکیزه گفتار بود
خردمند و بیدار و هوشیار بود
بجنبید چون بید ازین باد سخت
ولیکن نیفتاد برگ از درخت
چو سنبل شد آن لاله پرتاب و پیچ
ولی شکوه بر لب نیاورد هیچ
دلش گرچه با درد و غم گشت جفت
پراکنده و ناسزا برنگفت
همی گفت کاین بس مر او را سزا
که داند بود گفته اش ناروا
چه کیفر توانمش ازین داد بیش
که رسواست در پیش انصاف خویش
گر انصاف باشد سخن کوته است
که بر پاکی من دلش آگه است
زبان زشت راند سخن لیک دل
همی گویدش کز بدی در گسل
یقولون بافواههم را بخوان
درستی ز دل شد کژی در زبان
زبان گر نگردد بگفتار راست
دل و مغز و جان بر دروغش گواست
چو او خود بداند که بندد دروغ
اگر ماه باشد بود بی فروغ
بدین نکته پرداخت آن سیمتن
برآمد بر او آفرین ز انجمن
به یکباره گفتند احسنت زه
که بگشودی از بند فکرت گره
سرودند نفرین بر آن مرد خام
که با زهر آلوده می را بجام
فزودند خواری بر آن شوخ چشم
که از گفته اش غیرت آید بخشم
کسی نام نیکان بزشتی برد
که با نام بد جامه بر تن درد
ادیب الممالک : مثنویات
شماره ۲۶ - به ایرانیان روس بیداد کرد
به ایرانیان روس بیداد کرد
گمانش که ایران تهی شد ز مرد
چو بیشه تهی ماند از نره شیر
شغالان در آیند در وی دلیر
تن خفته را مرده پنداشتند
پدید آمد آن کارزو داشتند
که خسبیده در بستر و مست خواب
تهی باشد از هوش و نیروی و تاب
شبیخون زند دزد مر خفته را
کند سخره فرزانه آشفته را
تنی را که جنبش ندارد ز خویش
نداند بد از خوب و اندک ز بیش
چه بر خاک باشد چه بر تخت عاج
چه در گور خسبد چه اندر دواج
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۲۷ - اشاره بمعاهده ۱۹۰۷
چو پیمان شکن یار همسایه دید
کسی را به او نیست گفت و شنید
ز پیمان و عهد کهن دست شست
سوی انگلیس آمد از در نخست
بدو گفت ایرانیان مرده اند
وگر مرده نی سخت افسرده اند
در این خانه یک تن هشیوار نیست
تن زنده و مغز بیدار نیست
زبونند و شوریده و نانورد
نه ساز سلیح و نه مرد نبرد
ز دانش تهی مغز و از سیم گنج
کدیور بسوگ است و دهقان برنج
دو تن را نباشد بهم راستی
رسید آندمی کز خدا خواستی
مهانشان که و کهتران مهترند
همه دشمن خون یکدیگرند
بزرگان آن بوم و ویران همه
هواخواه گرگند و یار رمه
بما دل سپردند و با دوست روی
نه آزرم جویند و نه آبروی
رسیده کنون روز نخجیر ما
که دشمن درآید بزنجیر ما
به فردا منه کار امروز خویش
که فردا بسی کارت آید به پیش
درین نغز هنگام ما را نکوست
که با یکدیگر یار باشیم و دوست
بیا تا به هم دوست باشیم و یار
ببندیم پیمان مهر استوار
نگوئیم هیچ از گذشته سخن
نماند بدل کینه های کهن
بتازیم در تخت گاه کیان
نترسیم از پیل و شیر ژیان
که پیلان فتادند یکسر ز کار
شدستند شیران سگان را شکار
در این بیشه دیگر پی شیر نیست
یلان را تبرزین و شمشیر نیست
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۲۸ - موافقت انگلیس و تصدیق بر بستن عهد و پیمان
چو روس این سخن گفت با انگلیس
بگفتش هلا زود پیمان نویس
که با هم نجوئیم راه دوئی
نرانیم گفت از منی و توئی
بزودی کنیم این زمین را دو بهر
ز دشت و که و رود و رستاق و شهر
نه شمشیر بایست و نه تیر تخش
نه خمپاره و نه توپ چون آذرخش
که ایرانیان خسته اند از دو کار
یکی از نهیب و دوم از فشار
بزودی خورند از دم ما فریب
فریب ار نشد راند باید نهیب
نشاید به ایرانیان جنگ خواست
که با مرده پیکار جستن خطاست
همه مردم امروز بی دار و گیر
بما سفته کوشند و فرمان پذیر
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۲۹ - نگارش عهدنامه
سپس بهر تاراج این تاج و تخت
نشستند و پیمان به بستند سخت
که در خاک ایران سپارند راه
به روز سپید و به شام سیاه
دلیرانش را خوار و خیره کنند
چراغ شبش تار و تیره کنند
به هر جا پرستش گه ایزدی
بکوبند یکسر ز نابخردی
نمانند از رازداران دین
تن زنده بر جا در آن سرزمین
بدان سان که اندر سمرقند و سغد
سپردند جای هزاران بجغد
چنان چون بفرغانه و دشت چاچ
مساجد شده پر ز ناقوس و خاج
به ایران زمین نیز غوغا کنند
مساجد بدل بر کلیسا کنند
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۳۰ - اولتیماتوم روس به ایران و تجاوزات او در سرحدات ایران
چو همراز شد روس با انگلیس
همانند خالیگر و کاسه لیس
به بستند پیمان مهر استوار
که با هم نباشند زنهار خوار
نخست از در کینه روس دژم
به پیمان ایرانیان زد قلم
بسی کار نستوده فهرست کرد
به دربار ایران پروتست کرد
وز آن پیش کز رازداران تخت
بر او پاسخ آید گفتار سخت
بدریا فرستاد فوجی گران
به گیلان و گرگان و مازندران
که شیران آن بیشه را از کنام
برانند وزیشان نمانند نام
دلیران آن بوم را بی گناه
رود سر به دار و شود تن به چاه
سپاه دگر شد ز راه ارس
به گلزار تبریز چون خار و خس
که باغ از ریاحین بپرداختند
چمن را ز مرغان تهی ساختند
شکستند درهم قد سرو بن
نهال نو و شاخسار کهن
بزرگان دین را در آن گیر و دار
کشیدند بر دار و کشتند زار
دگر ره چگویم که بیداد روس
چها کرد از کینه در مرز طوس
همانا زبان گنگ شد خامه لال
ندارم دل گفت و تاب مقال
که شد تیره از توپ دشمن فضا
به بار علی بن موسی الرضا
در آن باغ بارید باران مرگ
ز تنها فرو ریخت سر چون تگرگ
بنالید چرخ و بلرزید عرش
زمین را بهم در نوردید فرش
به مینو خبر برد روح الامین
رسول خدا زین خبر شد غمین
پیمبر بسر زد علی ناله کرد
ز خون چشم زهرا س زمین لاله کرد
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۳۱ - تجاوزات همسایگان در جنوب و شمال
ندیدی مگر کاندرین سال شوم
که آتش فرو زد بهر مرز و بوم
دو همسایه اندر هیاهو شدند
بما شیر و با دشمن آهو شدند
به هر شهر لشگر کشید انگلیس
به تاراج ده یار شد با رئیس
به هم چشمی او سپهدار روس
به تسخیر ری کوفت ناگاه کوس
همی خواست ما را ازین بوم و بر
براند چو چین از در کاشغر
ازیرا که مان بی زر و زور دید
تنی چند خسبیده در گور دید
چو شیر ژیان خسته شد روزگار
سگ گله را کرد خواهد شکار
کنون گر بهم دست یاری دهیم
به پیروزی امیدواری دهیم
بدان سان که فرمود خیرالبشر
همه یار باشیم با یکدیگر
چو بنیان مرصوص صف برکشیم
وزین کافران سخت کیفر کشیم
نه از روس مانیم یک تن بجای
نه زین انگلیسان بی عهد و رای
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۳۲ - تمثیل از گفتار پهلوان بفرزند
چه خوش گفت با پور خود پهلوان
چو دیدش هم آغوش شیر ژیان
که گر زنده شیر نر اندر نبرد
درد بر تنت چرم و نالی ز درد
از آن به که در گورت اندر کفن
درد پنجه و ناخن گورکن
هلا ای دلیران ایران زمین
بنازید چو شیر مست از کمین
که دشمن بتاراج ما چیره شد
ز آهنگشان روز ما تیره شد
برآنند کاین خانه ویران شود
بداندیش دارای ایران شود
به مرز کیان روس باشد رئیس
در ایوان جم پا نهد انگلیس
بمانیم در چنبر اهرمن
ابا خانه و گنج و فرزند و زن
بگور نیاکانمان در مغاک
فروزند آتش بر آرند خاک
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۳۳ - یادآوری از شاهان و دلیران باستان
کجا شد فریدون زرین کلاه
کجا شد منوچهر گیتی پناه
کجا کیقباد آن یل سرفراز
کجا شاه کاوس دشمن گداز
کجا رفت کیخسرو تاجدار
چه شد شاه گشتاسب و اسفندیار
کجا رفت شاپور و شاه اردشیر
که با دشنه درید پهلوی شیر
کجا رفت بهرام و بهمن کجاست
خداوند ایران و ارمن کجاست
کجا شاه اشکانیان اردوان
ز ساسانیان شاه نوشیروان
کجا آن بزرگان ایران زمین
که فرمانشان رفت تا هند و چین
کجا پهلوانان دشمن شکار
چو زال و چو نیرم چو سام سوار
چو رستم خداوند زابلستان
که بدناوکش چون اجل جانستان
چو گیو و چو بیژن چو گودرز گو
مهان کهن نامداران نو
دریغا که رفتند یکبارگی
براندند ازین خاکدان بارگی
یلان قوی پنجه سرفراز
همه رخت بستند و رفتند باز
گر از تخم آنان یکی داشتیم
به دل تخم شادی همی کاشتیم
ادیب الممالک : سرودهای وطنی
شمارهٔ ۱ - سرود ملی
ز راه کرم ای نسیم سحرگه
سوی پارسا گرد بگذر از این ره
به سیروس از ما بگوی کای شهنشه
چرا گشتی از حال این ملک غافل
که گشته چنین خراب و تبه، فتاده ز غم
رعیت شده، بحال پریش و به روز سیه
ز برای خدا، ز طریق وفا، بنگر سوی ما
که جهان به ما، شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس
تو بودی که لشگر به قفقاز راندی
و زانجا بشط العرب باز راندی
ز ارمینیه سوی اهواز راندی
خراسان و ری و وصل کردی به موصل
کنون چه شدت که بیخبری، به کشور
خود نمی گذری، به جانب ما نمی نگری
ز برای خدای، ز طریق وفا، بنگر سوی ما
که جهان بما شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس
تو با فارس انبار کردی مدی را
گرفتی کریسوس شاه لدی را
نمودی عیان فره ایزدی را
شکستی بهم سقف و دیوار بابل
سپاه تو کرد، چو عزم سفر، به ساحل روم به دشت خزر
احاطه نمود ز بحر و ز بر
ز برای خدای، ز طریق وفا، بنگر سوی ما
که جهان به ما شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس
دریغا که اقلیم سیروس و دارا
فتاده است در بحر غم آشکارا
تو ای ناخدا همتی کن خدا را
مگر کشتی ما برد ره به ساحل
رسد فرجی ز عالم غیب
چنانکه رسید بصهر شعیب
ز برای خدای، ز طریق وفا، بنگر سوی ما
که جهان به ما شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس
چو ویرانه شد ملک کی، کشور جم
ز علم و هنر باید افراشت پرچم
ز همت کمر ساخت از عدل خاتم
ز تقوی کلاه و ز دانش حمایل
ز ساقی علم شراب بنوش، بجهد تمام به علم بکوش، لوای هنر بگیر بدوش
ز برای خدای، ز طریق وفا، بنگر سوی ما
که جهان به ما شده چون قفس، به گلو رسیده همی نفس
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۲ - بند دوم
بت من چه این داستان می سرود
ببحر تقارب تقرب نمود
فعولن فعولن فعولن فعول
چه خوش باشد این سنجه با چنگ و رود
گریوه بود پشته و نهر رود
زبر از فراز است و زیر از فرود
چو بر بت بود بربط م و چنگ صنج
کمانچه غژک دان و عود است رود
ربابه رواده بود و جد م و شت
طرب را مشستی و خنیا سرود
سیاه آبه زاگاب و آمه دوات
سلام است زندش تحیت درود
حسد تیورک غبطه پژمان بود
جگر خون دل دان و اندوه دود
همان مرده ریگ است میراث وارث
زیان است خسران و نفع است سود
چو نیروی پنداره شد واهمه
همان مکر و اندیشه دان نیرنود
زره پوش و خفتان و خرپشته شد
دگر ترک و گبر است هم نام خود
جماد و گیا بسته و رسته دان
بسیط است کامود و ضد اشکیود
چو خدیه مضاف است و مطلق بود
همان موکده بشنو این نکته زود
«سبک موکده » عنصر آتش است
«گران موکده » عنصر خاک بود
گران خدیه آب و سبک خدیه باد
سبب رون و اندیشه و بهره بود
کشک عقعق و سعوه سنگانه دان
بود غاز خربت قطاع اسفرود
هزار است بلبل م غراب است زاغ
کلنگ است گرگی عقاب است مود
صنوبرم بود ناژو و کاژو توژ
تبر خون چو عناب توت است تود
بشین و گهر ذات و وصف است زاب
چو اویش هویت وجود است بود
همان گبر و ترسا و تیداک را
مجوس و نصاری شمر با جهود
بسودن بسفتن چو سائیدن است
خراشیدن رخساره گوئی شخود
بلارک پرند است و آتش زنه
بود زند و غودان خف و پود و هود
هنایش اثر حاجت آیفت دان
فلیوه بود هرزه غره فنود
تمطی است فنجا و خمیازه خاژ
فلانه لود تار و پوده است پود
چو ناویژ مغشوش و بیژه است ناب
نبهره بود قلب و نو نابسود
بنفشه بود فرمه شاهسپرم
چو ریحان و سنبل بود آبرود
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۴ - بند چهارم
سپیده چو زد دامن چرخ چاک
پر از سیم و زر گشت دامان خاک
بت من ز بحر تقارب کشید
به گوش خرد گوهری تابناک
فعولن فعولن فعلون فعول
بخوان ای پریچهره روحی فداک
سیامک مجرد اشو هست پاک
چمی معنوی دان و زمیاد خاک
نمشته عقیده نمیر ای شرح
قرار است هر نیز و عیب است آک
فراتین کلام شهادت بود
فره و هر روح خوش تابناک
وکالت بود «برگماری » ولیک
تو کنگاش دان مشورت بیم باک
هم آواز و همداستان متفق
فدا برخی انبازی است اشتراک
بود شرط پیغون و ورفان شفیع
می و عنبر و مشک ناویژه تاک
سرک حصبه بوشاسب دان احتلام
صدائی که از خفته آید خراک
کجسته است ملعون و برموته، چیز
جهانه ز شاخ درختان شتراک
توسک است در پارسی باقلا
قدید است و انسان و خشکیده کاک
کمسته بتازی بود لااقل
همان خواربار است اندک خوراک
سماروغ را قارج گویند لیک
ابوزینه جز تخم مرغ است هاک
چو داماد انوشه عروسش بیوک
شبین شاه بالا کرایه سلاک
بود مهر خوان منصب و ماژ عیش
ادک فرج زن دان جزیره اداک
خرابات ماخور بود یا لهر
چو بوزه فقاع است و طوفان کلاک
بود سنسن الکن سخنور فصیح
تگه تیس دان قوچ جنگی است راک
بتاریخ مرداس شد مار دوش
ولی نام ضحاک شد اژدهاک
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۴ - در هجو میرزا بابا طبیب خلخالی
طبیبی زخلخال آمد بری
کمر بسته وزرد رخ همچو نی
سر و پوز او همچو بوزینه بود
زنخدانش آویزه سینه بود
بشخصه رخش همچو صفرای من
بعینه سرش همچو سر نای من
کنون هفت سال است کو خوانده طب
ولی توبه نشناسد از شطر غب
نه از بول بشناسد او نبض را
نه از بسط بشناسد او قبض را
پدر بر پدر عام بوده است لیک
سیادت بخود بسته با ضرب سیک
همانا یقین تخمه باب نیست
ز مادرش باید به پرسم که کیست
ز زردی رنگش هویداستی
که او محترق خلط صفراستی
چو گردد رخش از حجاب آشکار
نباید دگر دهن خردع بکار
زبانش چو در قصه گویا شود
برای مریان اپیکا شود
ز سودا سرش آنچنان گشته خشک
که سوزد در او خطمی و بیدمشک
مگر قیل سمع است یرقان او
که بر دوش چرخ است یرقان او
چو عاشق بگیرد از او حب صبر
ز بی صبری اندر شتابد بقبر
گرش دل به تنگ آید از کار من
بجلدش رود حب ستار من
ندانم که را داده گلقند خام
که از کونش آمد ورا بار عام
گمانم بود کرمی از مغز کون
که افیون خوران ساختندش برون
مرا سالها فکر بد شام و روز
که آیا چگونه بود شکل کون
کنونش بدیدم رخی زرد داشت
قدی سخت نازک دمی سرد داشت
نه از حبس بول است رخ زردیش
که در پیش قول است دم سردیش
بگفتم دوا جستن از وی خطا است
سخنهای سعدی شنیدن رواست
طبیبی که او خود بود زرد روی
از او داروی سرخ روئی مجوی
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۹ - فروزنده تخت و دیهیم و گاه
فروزنده تخت و دیهیم و گاه
بتن یادگار منوچهر شاه
بیفزود بر بندگانش امید
در علم را پادشه شد کلید
بسی سال گردون گردنده گشت
که خون بارد از دیده زان سرگذشت
کنون جهل را دست بر بست و پای
مظفر شهنشاه ایران خدای
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۱۰ - من این نامه را نیک آراستم
من این نامه را نیک آراستم
کم و کاستش را به پیراستم
که از بینوا مؤبد عبدالعلی
بماناد تا حشر نامی جلی
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۱ - شورشنامه
سراینده داستان نوی
رقم زد بر این صفحه بانوی
که دانند مردان این کهنه دز
زنان را نباشد سزاوار عز
بجز کجروی نیست در کارشان
خط راست ناید بپرگارشان
ندیدی مگر بانوی خانقاه
بجادو برد عابدان را ز راه
همه کار او جادو ریمن است
همانا که بدتر ز اهریمن است
سر شیر نر کوفت از مادگی
که در جنگ میبودش آمادگی
علمهاش بیرون خرگاه بود
غلامانش نزدیک درگاه بود
ز بس کجروی کرد در انجمن
بجوشید زین غصه، خان حسن
بپیچید بس زین پراکنده گی
بخود گفت افسوس ازین زندگی
که بیگانگی ز آشنایان خطاست
بد اندیشی از دوستان نارواست
من این شوخ را دوست پنداشتم
وز او بس امید بهی داشتم
ندانستم اینسان درشتی کند
سموری چنین خارپشتی کند
ندانستم اینسان دلیری کند
گوزنی چنین شیرگیری کند
ندانستمی ترکتازی کند
بکوتاه دستی درازی کند
ندانستم اینگونه شیدا شود
بکام بداندیش رسوا شود
گر این داستان خوب می دیدمی
کی این ننگ بر خود پسندیدمی
کی او را بدین پایه بنشاند می
سزای بدی را بدی خواند می
چو او را زره برد اینگونه دیو
برم داد او نزد کیهان خدیو
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۲ - رفتن حسنخان به دربار ظل السطان در شکایت از بانوی خود
خروشان و جوشان و گریان و زار
روان شد سوی درگه شهریار
بغلطید بر خاک و نالید سخت
که ای در خور تاج و دارای تخت
که ای شاه با عدل فرو نگین
به درگاه تو صد چون طغرل تگین
بمردی ستان داد من از زنی
بخوان از بر افسون اهریمنی
من آنم که از عمر تنگ آمدم
گرفتار زندان ننگ آمدم
مهیا کن امروز مرگ مرا
و یا خرمی بخش برگ مرا
نمانده است دیگر مرا آبروی
چه آب رخ من چه آن آب جوی
فرو خواند بر شاهزاده بسی
بسوزاند آهش دل هر کسی