تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : دفتر اول
بخش ۳۳ - ملاقات پیر کار دیده با جوان نورسیده
شد جوانی ز سالکان طریق
با یکی پیرکار دیده رفیق
پیر چون آفتاب پرمایه
وان جوان از قفاش چون سایه
می بریدند ره که ناگاهی
گشت پیدا پر آب و گل راهی
پیر مستانه می نهاد قدم
آن جوان از پی ایستاده دژم
کش مبادا شود در آن ما بین
از گل آلوده جامه یا نعلین
پیر چون آن بدید گفتا هی
خر نیی بیم آب و گل تا کی
چند داری نگاه جامه ز گل
دل نگه دار ای مغفل دل
از گل و آب جامه بتوان شست
که شود پاکتر ز بار نخست
لیک چون دل به غفلت آلاید
خونت از دیدگانت بپالاید
جامی : دفتر اول
بخش ۳۴ - در بیان آنکه حضرت خواجه بزرگوار قدس سره می فرمودند که بنای کار را به نفس می باید کرد چنانکه اشتغال به وظیفه و زمان حال از تذکر ماضی و تفکر در مستقبل را مشغول گرداند و نفس را مگذارد که ضایع گذرد
خواجه پاک دین پاک نفس
روح الله روحه الاقدس
گفت عارف که در وفا فرد است
کار خود بر نفس بنا کرده ست
هیچگه پیش و پس نمی نگرد
نقد خود جز نفس نمی شمرد
ما مضی مات و المؤمل غیب
نیست جز نقد وقتش اندر جیب
می کند از سر شعور و وقوف
هر نفس را به حق آن مصروف
شده امروز و دی و فردایش
نقطه خاک گشته مأموایش
شغل حالش سترده است از دل
ذکر ماضی و فکر مستقبل
خارج از اختلاف روز و شب است
وقت را گاه ابن و گاه آب است
این وقت است اگر تصرف حال
باشد او را محول احوال
ورز قید تصرفش بدر است
وقت فرزند اوست او پدر است
نیست او ابن وقت ابوالوقت است
وقتش ایمن ز وصمت و مقت است
وقت ها را به قدرت مولا
می کند صرف افضل و اولی
جامی : دفتر اول
بخش ۳۵ - امام شافعی گفت عمری گرد صوفیه گردیدم از ایشان دو سخن پسندیده شنیدم. یکی آنکه الوقت سیف قاطع و دیگر آنکه ان من العصمة ان لا تقدر
شاه دین شافعی مطلبی
گفت عمری پی خدا طلبی
کرده ام طوف گرد درویشان
نکته ای دو شنیده ام زیشان
هر دو پاکیزه و پسندیده
به ترازوی عقل سنجیده
وقت را گفته اند تیغ بران
که بود بی توقفی گذران
هر کجا تیز بگذرد چون تیغ
وانگردد به وای وای و دریغ
گرچه باشد گذشتش نفسی
لیک تاثیر او قویست بسی
اثرش بر دلی که می آید
ابدالابدین همی پاید
جهد کن کان اثر چنان باشد
که تو را آرزوی جان باشد
قاطع از بهر دشمن است این سیف
تو کشی دوست حیف باشد حیف
تیغ در دست توست دشمن کش
خاصه آن را که هست دشمن هش
هش چه چیزی است آگهی ز خدا
دشمن هش کدام نفس و هوا
نفس تو دشمن درونی تو
مابقی دشمن برونی تو
گر شود دشمن درونی نیست
باکی از دشمن برونی نیست
نفس اگر نیست در درون باقی
چه غم از دشمنان آفاقی
بلکه آفاقیان همه یارند
با تو آیین دوستی دارند
گر چه در قصد مال و جاه تواند
همه مانع کشان راه تواند
هست در راه فقر مصطفی
مال و جاه تو مانعان قوی
لیک از نفس بی مروت تو
دفع ایشان چو نیست قوت تو
لطف حق دیگری برانگیزد
که به یک حمله خونشان ریزد
تا تو آسوده راه حق سپری
هر چه جز راه حق ازان گذری
ظاهرا گر چه خصم و بدکار است
در حقیقت تو را مددگار است
وان که با نفس تو چه صبح و چه شام
می نهد گام سعی در پی کام
گر به صورت همی نماید دوست
به حقیقت عدوی جان تو اوست
جامی : دفتر اول
بخش ۳۶ - در بیان سخن آن عارف که گفت دوستان همه عالم دشمنند و همه دشمنان دوستند
عارفی گفت هر که یارم شد
خصم جان امیدوارم شد
جوهر من مناسب خود یافت
رویم از حق به جانب خود تافت
مرد حق زان که را بتر داند
که دلش را ز حق بگرداند
وان که با من ز دشمنی زد دم
دوستدار من اوست در عالم
رویم از خود بتافت در حق کرد
قبله ام وجه حق مطلق کرد
که ازان به به پیش عاشق زار
که کند روی او به جانب یار
دشمنان خدا به مذهب من
دوستانند و دوستان دشمن
تا تو در بند نفس وسواسی
دشمن خود ز دوست نشناسی
نیست بر رهروان ستمگاره
هیچ دشمن ز نفس اماره
جامی : دفتر اول
بخش ۳۷ - در شرح حدیث اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک
هم به هر قبه ای تو را روییست
هم به هر جانبیت پهلوییست
پهلوی راست سوی گلشن غیب
پهلوی چپ درین نشیمن ریب
در میان دو پهلویت پیوست
نفس دشمن نهاد کرده نشست
از چپ و راست جنس وهب و عمل
هر چه آید بری ز نقص و خلل
یا براندازش به حرص و هوا
یا بپالایدش به عجب و ریا
هر که باشد جز او چه جن و چه انس
چه ز جنس بشر چه دیگر جنس
یا گریزان شود به لاحولی
یا موافق به فعلی و قولی
لیک این نفس شوم بدکاره
که هم آغوش توست همواره
نه به تدبیر ازان توان رستن
نه به تزویر ازان توان جستن
در نگیرد بدو نه مهر و نه کین
سر اعدا عدوک اینست این
جامی : دفتر اول
بخش ۳۸ - در بیان معنی ان من العصمة ان لایقدر
آن دگر نکته را که کرد ادا
شافعی از کلام اهل هدی
بود آن کز خدای عز و جل
عصمت آمد نصیب تو ز ازل
کانچه خواهد دلت ز خود رایی
ندهندت بر او توانای
عصمت است اینکه نیست سیم و زرت
که شود آرزوی شور و شرت
مطرب آری به خانه می نوشی
شاهدان را کنی هم آغوشی
عصمت است اینکه نیست دسترست
که چو آزار کس شود هوست
برکشی تیغ و خون او ریزی
خاک و خونش به هم درآمیزی
عصمت است اینکه صاحب دیوان
نیستی خوش نشسته در ایوان
تا کنی بر امید عزت و جاه
عالمی را ز دود خانه سیاه
عصمت است اینکه همچو شحنه شهر
نیست با هر کسیت قوه قهر
تا کنی تهمت مسلمانی
واستانی به ظلم تاوانی
عصمت است اینکه نیستی قاضی
که چو باشی ز خواجه ناراضی
مالش از حکم پایمال کنی
خون او بر کسان حلال کنی
عصمت است اینکه ز احتساب تو را
نیست حظی به هیچ باب تو را
تا به بهتان در بهانه زنی
بیگناهی به تازیان هزنی
صد ازین عصمت است هر نفسی
که ندارد بدان شعور کسی
گر دهم شرح آن دراز شود
وحشت انگیز اهل راز شود
زانچه گفتم دلت گران نکنی
وهم تعریض این و آن نکنی
من که عیب است پای تا به سرم
کی به عیب کسان فتد نظرم
خود مرا در میان چه کار و چه بار
غیر من دیگریست کارگزار
من زبان و او سخن گذارنده
بلکه من خامه و او نگارنده
در حقایق به چشم عامه مبین
حرف و نقش از زبان خامه مبین
خامه آمد ز دست جنبش گیر
دست درست قدرتست اسیر
قدرت آمد اراده را تابع
وان ارادت ز علم شد واقع
علم فایض ز واهب فیاض
که مبراست فیضش از اعراض
لیکن آن علم اختیاری نیست
فیضانش جز اضطراری نیست
علم فایض چو گشت فتوی ده
که نوشتن ز نانوشتن به
تابع او شدند کارکنان
شد نوشته به هر ورق سخنان
سر این سلسله ببین که کجاست
جنبش مابقی ازان سر خاست
سر چو جنبید کی بود ممکن
که بود ماورای سر ساکن
گر تو را این نوشته ناید خوش
بشکن خامه را و دم درکش
زانکه خامه درین نوشتن خط
مظهر فعل کاتب است فقط
نیست امری دگر به خامه مضاف
عیب خامه چه می کنی ز گزاف
هرگه از چوب بر سگ آید کوب
باشد از جهل سگ گزیدن چوب
چوب را در میانه کاری نیست
در کف چوب اختیاری نیست
سگ اگر نیز می کند دندان
اینک آن چوبزن خوش و خندان
در کف قهر حق من آن چوبم
که به سگ سیرتان رسد کوبم
گر کسی را بود خیال نطق
در میان نیستم من آنک حق
جامی : دفتر اول
بخش ۳۹ - در بیان آنکه در کلام سابق مذکور شد منافی اثبات اختیار آدمی نیست و در تحقیق معنی اختیار و جبر
نبرد فعل را چه خیر و چه شر
آنچه گفتم ز اختیار بدر
آن بود اختیار در هر کار
که بود فاعل اندر آن مختار
معنی اختیار فاعل چیست
آنکه فاعل چو فعل را نگریست
ایزد اندر دلش به فضل و رشاد
درک خیریت وجود نهاد
یعنی آنش به دیده خیر نمود
کاید آن فعل از عدم به وجود
منبعث شد ازان ارادت و خواست
کرد ایجاد فعل و بی کم و کاست
درک خیریت اختیار بود
وان به تعلیم کردگار بود
هر چه این علم و خواست شد سببش
اختیاری نهد خرد لقبش
وانچه باشد بدون این اسباب
اضطراریست نام او دریاب
باشد از اختیار و قدرت دور
فاعل آن بود بر آن مجبور
همچو برگ درخت و شاخ شجر
که بجنبد ز باد شام و سحر
هر که در فعل خود بود مختار
فعل او دور باشد از اجبار
گر چه از جبر فعل او دور است
اندر آن اختیار مجبور است
ور چه بی اختیار کارش نیست
اختیار اندر اختیارش نیست
جامی : دفتر اول
بخش ۴۰ - در بیان جواب از سؤالی که چون بنده مختار در اختیار خود مجبور باشد اختیار وی به جبر راجع شود پس حکمت تکلیف وی به اوامر و نواهی چه باشد
گر تو گویی چو بنده مامور
هست در اختیار خود مجبور
اختیارش به جبر شد راجع
وان بود امر و نهی را مانع
کس نگوید به سنگ کز لب بام
چون بیفتی مکن به خاک مقام
یا ز پستی هوای بالا کن
از بن کوه بر سرش جا کن
کس نگوید به آب کز تگ چاه
مطلب بی رسن به بالا راه
یا چو دلو از رسن شود پاره
به تگ چه رود دگر باره
گویمت نکته ای به وجه صواب
که شود زین سؤال صعب جواب
حق چو تعیین جمله اعیان کرد
صفت هر یکی دگرسان کرد
ساخت احوالشان به هم مربوط
شد یکی شرط و دیگری مشروط
خوردن نان نهاد شرط شبع
خوف و امید شرط زهد و ورع
بهر آن کرد امر و نهی عباد
تا شود ظاهر انقیاد و عناد
زاید از انقیاد حب و رضا
وز خلاف و عناد سؤ قضا
زید را گرنه نهی بودی و امر
در ادای زکات و خوردن خمر
کی شدی پیش غایب و حاضر
انقیاد و عناد او ظاهر
زان چشیدی عواید درجات
زین کشیدی شداید درکات
زان پدید آمدی صفات جمال
زین هویدا شدی نعوت جلال
ور نه در دست زید نبود کار
نیست در فعل و ترک آن مختار
اختیاری چنانک هر چه خدا
خواست کارد ز فعل و ترک بجا
او تواند خلاف آن کردن
غیر آن را به ظاهر آوردن
بود پیش از وجود ما شیطان
در میان فرشتگان پنهان
بود از جنس جن و لعنت او
مستجن بود در جبلت او
تا نشد امر اسجدوا صادر
نشد آن سر مستجن ظاهر
بس بود امر و نهی شرط ظهور
فعل ها را ز بنده مامور
نی پی آنکه بنده را در دست
اختیار تمام و کامل هست
جامی : دفتر اول
بخش ۴۱ - حکایت بر سبیل تمثیل
داشت پور سبکتگین دو غلام
گلرخ و لاله روی و سرو خرام
هر دو در پله بها همسنگ
هر دو در حله صفا یکرنگ
با یکی بود شاه را نظری
که نبود آن نظر بدان دگری
زانکه می دید لایحش ز جبین
سر دولت به چشم آخر بین
کس بر آن سر چو اطلاع نداشت
آن تفاوت گزاف می پنداشت
بود صد گفت و گو میان سپاه
که سبب چیست در تفاوت شاه
پیش فهم سلیم و عقل صحیح
کی سزد بی مرجحی ترجیح
دو گهر هر دو حاصل از یک کان
هر دو در قیمت و صفا یکسان
چون یکی شد نشانده در افسر
وان دگر مر قلاده را زیور
هر کسی موجب دگر می گفت
گوهر نکته دگر می سفت
آن یکی گفت شاه بی بدل است
ذات و فعلش منزه از علل است
آن که مقبول شد به قرب و وصول
کان من غیر موجب لقبول
وان که مردود شد به بعد و غضب
کان من غیر علت و سبب
وان دگر داد علم و دانش داد
گفت باشد طریق عشق و وداد
مبتنی بر مناسبت در ذات
یا در اسماء ذات و فعل و صفات
هر کجا این مناسبات افزون
نشئه عشق بیش و جذب درون
وان دگر گفت چند بحث و جدل
ملهمانند صاحبان دول
شاه باشد به رازها ملهم
که بود مر سپاه را مبهم
پیش او هست سر کار عیان
گر ندانند دیگران چه زیان
صد ازین قصه بلکه افزون هم
می گذشت اندر آن سپاه و حشم
وان همه بود از فراست شاه
نقد در کیسه کیاست شاه
هر چه شان در ضمیر می گردید
همه در لوح چهرشان می دید
آنچه نادان به گفت و گو داند
خرده بین از جبین فرو خواند
روز و شب داشت اهتمام تمام
که کند امتحان آن دو غلام
تا شود فاش پیش دشمن و دوست
که در آن قصه حق به جانب اوست
لیک همواره منتظر می بود
تا شود وقت امتحان موجود
پی نبرده به وقت کار نخست
ناید از مرد کار کار درست
زیر ایوان چرخ بوقلمون
کل امر بوقته مرهون
جامی : دفتر اول
بخش ۴۲ - امتحان کردن شاه آن دو غلام را
شاه روزی به اتفاق شکار
خیمه بر بیشه زد ز شهر و دیار
زانکه جز در شکار نتوان کرد
ورزش کارزار و جنگ و نبرد
کار ارباب ملک بازی نیست
بازی آیین سرفرازی نیست
شغل اهل خرد نه لهو بود
ور بود سهل بلکه سهو بود
شرزه شیری ز بیشه غره کشید
که یلان را ز بیم زهره درید
آمد و بر کنار بیشه نشست
بر همه رهگذار بیشه ببست
شاه گفتا که وقت شد بی شک
که زنم آن دو نقد را به محک
سیم و زر تا نیوفتد به گداز
سره از قلب کی شود ممتاز
هر دو را پیش خواند و پیش نشاند
سخن شیر پیش ایشان راند
گفت خیزید و سازکار کنید
با وی آهنگ کارزار کنید
جامی : دفتر اول
بخش ۴۳ - سرعت نمودن غلام مقبول به انقیاد امر پادشاه و تبری کردن او از حول و قوت خویش
آن یکی چست از زمین برجست
تیغ جست و میان به کین در بست
گفت شاها غلام فرمانم
هر چه حکم تو بنده آنم
گر کنم طاعت و اطاعت تو
باشد آن هم به استطاعت تو
من خود اندر میانه هیچ نیم
جز دروغ و بهانه هیچ نیم
آلتی ام به دست کارگزار
نیست در دست من کفایت کار
کار در دست کار ساز بود
نسبت آن به من مجاز بود
کار خود کن که کارساز تویی
معنی آرای این مجاز تویی
گر توانم دهی توانم کرد
ور دهانم شوی توانم خورد
فعلم از دست قدرتت هست است
دست من آستین آن دست است
دست جنبد ز آستین آری
لیک ناید ز آستین کاری
پیش آن کس که راست بین باشد
فعل و جنبش نه ز آستین باشد
دست تا ز آستین نه جنبان است
جنبش آستین چه امکان است
تا تو برنامدی به صورت من
نشد اثبات فعل و قدرت من
عین ممکن چو پیش چشم شهود
نیست فی حد ذاته موجود
فعلش از وی وجود چون یابد
نیست از نیست بود چون یابد
این مثل یاد کن که صاحب هش
ثبت العرش گفت ثم انقش
جامی : دفتر اول
بخش ۴۴ - ابا کردن غلام دیگر از امتثال فرمان پادشاه
شاه چون اضطراب او می دید
زیر لب نرم نرم می خندید
خنده ای همچو برق عالم سوز
نه چو صبح دوم جهان افروز
مشو از لطف پادشاه دلیر
که بود خنده اش چو خنده شیر
او به قصد تو می کند دندان
تیز و تو می شماریش خندان
آن دگر یک چو حکم شاه شنید
سر طاعت ز حکم شاه کشید
گفت شاها چه مرد این کارم
چه کشی زار زیر این بارم
آهویی ام ز عمر ناشده سیر
آهویی را چه تاب پنجه شیر
چیست حکمت تو را درین تلبیس
که شریفی شود فدای خسیس
گر بتابم ازین حکایت رو
حجت من بس است لاتقلوا
ماندن از ساخت حضور تو دور
به که رفتن به پای خویش به گور
چه شود حاصلم بجز حرمان
که دهی فوق طاقتم فرمان
چون به ملا یطاق افتاد کار
رسم و راه پیمبرانست فرار
این و امثال این بسی می گفت
شاه از آن گفت و گو نمی آشفت
شیوه شاه نیست آشفتن
واندر آشفتگی سقط گفتن
شاه باید که بردبار بود
در سخن صاحب وقار بود
هر چه در باب مهر و کین گوید
هر بر وفق عقل و دین گوید
ای بسا کز لبش جهد یک حرف
که بسوزد هزار جان شگرف
جامی : دفتر اول
بخش ۴۵ - بیان فرمودن پاشاه که مقصود از این امر اتیان بفعل مأمور به بود بلکه غرض آن بود که آنچه در سرشت شماست از انقیاد و عناد ظاهر شود
چون گذشت از حد آن جحود و عناد
شاه گفتا خدات صبر دهاد
چند ازین گفت و گوی بیهوده
که زبان زان مباد آلوده
امر من بهر آزمون شماست
نه مرا آرزوی خون شماست
خواستم تا درین فضای وجود
سر معلوم من شود مشهود
آنچه دانسته ام چه زین و چه شین
از شما بینمش به رأی العین
هر چه در هر کدام مکتوم است
پیش من لایزال معلوم است
تا ز قوت همه به فعل آید
زان سبب امر و نهی می باید
کی بود امر مقتضی موجود
فعل ها را درین نشیمن بود
عبد مأمور ازان کند بی مر
ترک اتیان بما به یؤمر
جامی : دفتر اول
بخش ۴۶ - اشارت به آنکه امر دو قسم است ایجادی و ایجابی
بر دو قسم است امر اگر یابی
امر ایجادی است و ایجابی
امر ایجادی امر کن باشد
که مفیض نو و کهن باشد
زو تخلف نمی کند مدلول
زانکه او علت است و این معلول
امر ایجابی از حکیم ازل
صیغه افعل است و لا تفعل
بر قوی روشن است و بر عاجز
که تخلف ازان بود جایز
جامی : دفتر اول
بخش ۴۷ - سؤال غلام گناهکار از شاه گردون اقتدار
گفت شاها چو نهی و امر از توست
قدرت و فعل زید و عمرو از توست
می کنی امر و می کنی امداد
زید را در حصول فعل مراد
می کنی امر و می شوی مانع
عمرو را کان شود ز وی واقع
این تفاوت میان شان ز چه خاست
آن چرا ز اولیا و این ز اعداست
جامی : دفتر اول
بخش ۴۸ - جواب پادشاه از سؤال غلام
گفت بر عارفان بود معلوم
که شما حاکمید و من و محکوم
هر چه ظاهر ز زین و شین شماست
موجب مقتضای عین شماست
هر چه عین شما تقاضا کرد
فیض جود من آن هویدا کرد
زید چون بر لسان استعداد
پیش جودم در سؤال گشاد
امر تکلیف خویش خواست نخست
مطلبش شد چنانکه خواست درست
بعد ازان رو به جست و جو آورد
میل فعل مکلف به کرد
دادمش باز هر چه کرد طلب
کردمش مؤمن مطیع لقب
کرد آن اقتضا حقیقت عمرو
که مکلف شود به نهی و به امر
چون ز تکلیف کار او شد راست
ترک فعل مکلف به خواست
وقت آن چون به ترک شد معروف
شد به عصیان و سرکشی موصوف
هر چه ظاهر ز جمله اعیان است
سر به سر مقتضای ایشان است
این بود سر آنکه در محشر
چون شود آشکار سر قدر
هر که باشد ز اهل نفس و نفس
نفس خود را کند ملامت و بس
همه بر نفس خویشتن مویند
همه با نفس خویشتن گویند
جز تو ننهاد کس به راه تو فخ
بل یداک اوکتا و فوک نفخ
جامی : دفتر اول
بخش ۴۹ - سؤال دیگر از زبان غلام
گفت شاها چو فیض جود تو داد
قابلان را قبول استعداد
این تفاوت چراست در قابل
این چرا مدبر است وان مقبل
نظر لطف سوی قابل کن
هر که را مدبر است مقبل کن
جامی : دفتر اول
بخش ۵۰ - جواب
گفت اعیان همه صفات مرا
صورتند و شئون ذات مرا
وان صفات و شئون مذکوره
صور ذات و ذات ذوالصوره
نیست ذوالصوره را تغیر حال
در صور هم نفوذ جعل محال
صورت آن صور که اعیانند
هم بدان سیرت و بدانسانند
اختلافی که در صفات و شئون
بود در مستقر عز بطون
گشت در عین این و آن ساری
غیر آن چون شود دگر طاری
کی دهد دست جعل جاعل را
که موافق کند قوابل را
جامی : دفتر اول
بخش ۵۱ - سؤال دیگر
گفت شاها چو فعل و نیت من
هست بر وفق قابلیت من
قابلیت به جعل جاعل نیست
فعل و فاعل خلاف قابل نیست
هر چه قابل به حسن استعداد
خواست فاعل به غیر آنش نداد
چون شناسا شدم بدین معنی
دستم از کار داشتن اولی
آنچه در من سرشته شد ز ازل
چون نیاید جز آن به فعل و عمل
جنبش و فعل من چه کار آید
کوشش و سعی من چه افزاید
تا به کی روزگار فرسودن
خواهم از کار و بار آسودن
چون ندانم که پی به گنج برم
بی طلب در طلب چه رنج برم
جامی : دفتر اول
بخش ۵۲ - جواب آن
گفت هر جا شد این شناسایی
موجب عطلت و تن آسایی
آن نشان شقاوت از لیست
اثر لعن و طرد لم یزلیست
هر کجا باشد سبب مجاهده را
محنت کوشش و مکابده ار
آن دلیل سعادت است و نجات
موجب نیل رفعت درجات
مثل آن چو آب نیل آمد
بر بلا و ولا دلیل آمد
قبطیان را ازان دهان پر خون
سبطیان را ازو روان افزون
هر که را در طبیعت اطلاق است
خوردن قابضش چو تریاق است
هر که را قبض باشد و قولنج
او ز قابض ملال بیند و رنج
هست قابض یکی ولی هر جا
اثر دیگرش شود پیدا
اثرش در یکی دوا و علاج
در دگر مایه فساد مزاج
وین تفاوت درین صلاح و خلل
هست ناشی ز اختلاف محل