تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : سبحةالابرار
بخش ۶۵ - حکایت آن پیر خمیده پشت که در طریق محبت قالب راست بر زمین ننهاد و به سبب کجروی خود از نظر معشوق راست بین افتاد
چارده ساله مهی بر لب بام
چون مه چارده در حسن تمام
بر سر سرو کله گوشه شکست
بر گل از سنبل تر سلسله بست
داد هنگامه مشعوقی ساز
شیوه جلوه گری کرد آغاز
او فروزان چو مه و کرده هجوم
بر در و بامش اسیران چو نجوم
ناگهان پشت خمی همچو هلال
دامن از خون چو شفق مالامال
کرد در قبله او روی امید
ساخت فرش ره او موی سفید
گوهر اشک به مژگان می سفت
وز دو دیده گهر افشان می گفت
کای پری با همه فرزانگیم
نام رفت از تو به دیوانگیم
لاله سان سوخته باغ توام
سبزه وش پی سپر باغ توام
نظر لطف به حالم بگشای
رنگ اندوه ز جانم بزدای
نوجوان حال کهن پیر چو دید
بوی صدق از نفس او نشنید
گفت کای پیر پراکنده نظر
رو بگردان به قفا باز نگر
که در آن منظره گل رخساریست
که جهان از رخ او گلزاریست
او چو خورشید فلک من ماهم
من کمین بنده او و او شاهم
عشقبازان چو جمالش نگرند
من که باشم که مرا نام برند
پیر بیچاره چو آن سو نگریست
تا ببیند که در آن منظره کیست
زد جوان دست و فکند از بامش
داد چون سایه به خاک آرامش
کان که با ما ره سودا سپرد
نیست لایق که دگر جا نگرد
هست آیین دو بینی ز هوس
قبله عشق یکی باشد و بس
چون مه چارده در حسن تمام
بر سر سرو کله گوشه شکست
بر گل از سنبل تر سلسله بست
داد هنگامه مشعوقی ساز
شیوه جلوه گری کرد آغاز
او فروزان چو مه و کرده هجوم
بر در و بامش اسیران چو نجوم
ناگهان پشت خمی همچو هلال
دامن از خون چو شفق مالامال
کرد در قبله او روی امید
ساخت فرش ره او موی سفید
گوهر اشک به مژگان می سفت
وز دو دیده گهر افشان می گفت
کای پری با همه فرزانگیم
نام رفت از تو به دیوانگیم
لاله سان سوخته باغ توام
سبزه وش پی سپر باغ توام
نظر لطف به حالم بگشای
رنگ اندوه ز جانم بزدای
نوجوان حال کهن پیر چو دید
بوی صدق از نفس او نشنید
گفت کای پیر پراکنده نظر
رو بگردان به قفا باز نگر
که در آن منظره گل رخساریست
که جهان از رخ او گلزاریست
او چو خورشید فلک من ماهم
من کمین بنده او و او شاهم
عشقبازان چو جمالش نگرند
من که باشم که مرا نام برند
پیر بیچاره چو آن سو نگریست
تا ببیند که در آن منظره کیست
زد جوان دست و فکند از بامش
داد چون سایه به خاک آرامش
کان که با ما ره سودا سپرد
نیست لایق که دگر جا نگرد
هست آیین دو بینی ز هوس
قبله عشق یکی باشد و بس
جامی : سبحةالابرار
بخش ۶۶ - مناجات در طلب شوق که ثمره شجره محبت است و شجره ثمره دریافت صحبت
ای فروزان ز تو کاشانه چرخ
پر می عشق تو خمخانه چرخ
ما درین خمکده مستان توییم
دست بر فرق ز دستان توییم
یافتیم از تو چو پیمانه شکست
دست ما گیر که رفتیم ز دست
گر چه در قید سیاهیم و سفید
از تو بی قیدیی داریم امید
به که از ما برهانی ما را
دامن از ما بفشانی ما را
دل جامی که به عشقت گرو است
ناقه کوشش او کندرو است
پای دل مانده به گل مپسندش
از دو عالم بگسل پیوندش
رو به ره دار ز آوارگیش
کندپایی ببر از بارگیش
زاد راه از کرم خویش دهش
شادمانی به غم خویش دهش
محمل عشق مقامش گردان
ربقه شوق زمامش گردان
پر می عشق تو خمخانه چرخ
ما درین خمکده مستان توییم
دست بر فرق ز دستان توییم
یافتیم از تو چو پیمانه شکست
دست ما گیر که رفتیم ز دست
گر چه در قید سیاهیم و سفید
از تو بی قیدیی داریم امید
به که از ما برهانی ما را
دامن از ما بفشانی ما را
دل جامی که به عشقت گرو است
ناقه کوشش او کندرو است
پای دل مانده به گل مپسندش
از دو عالم بگسل پیوندش
رو به ره دار ز آوارگیش
کندپایی ببر از بارگیش
زاد راه از کرم خویش دهش
شادمانی به غم خویش دهش
محمل عشق مقامش گردان
ربقه شوق زمامش گردان
جامی : سبحةالابرار
بخش ۶۷ - عقد بیستم در شوق که کمندیست برازنده کنگره وصال و زمامیست رساننده به سر منزل اتصال
ای دلت را به کف شوق زمام
سیر عاشق شود از شوق تمام
شوق اگر قاید راهت نشود
کعبه وصل پناهت نشود
شوق قلاب دل دوران است
جاذب خاطر مهجوران است
شوق کوتاه کند راه دراز
بر رخ مرد ببندد در آز
شوق برقیست نشیمن افروز
مانع ره شده را خرمن سوز
کوه هر رنج که در راه بود
پیش مشتاق کم از کاه بود
چون زند شعله شوق از دل تاب
نشود کشته به صد دریا آب
هر چه تسکین ویت دسترس است
آن نه شوق است هوا و هوس است
به هوس گام طلب نتوان زد
خیمه در کوی طرب نتوان زد
هوس آیین هوسناک بود
جان عاشق ز هوس پاک بود
هوس ابریست ز باران خالی
سایه اش مایه بی اقبالیست
نه ازو کشت امل آب خورد
نه ز تن تب نه ز دل تاب برد
خواجه دل بسته در اسباب جهان
کشتی افکنده به گرداب جهان
خفته بر نطع امل مست غرور
طبعش ازنفس و هوا پر شر و شور
چشمش از طلعت شاهد روشن
گشته در کاخ بطالت روزن
دل او پردگی پرده آز
مانده در پرده ازو چهره راز
دستش از بازوی خذلان رنجه
زده در دامن حرمان پنجه
پای او رهسپر کوی خطا
گام پیمای پی نفس و هوا
معده غارتگر هر پخته و خام
خورده در هم چه حلال و چه حرام
گوشش از قول نصیحتگر کر
رام با زمزمه رامشگر
ژاژخایی هنر دندانش
هزل دستور لب خندانش
شبش آبستن هر فسق و فساد
روز او پرده در صدق و سداد
با چنین فعل و صفت گر ناگاه
بشنود خارقی از اهل الله
که فلان پیر جهان پیما گشت
قدم خشک ز دریا بگذشت
وان دگر پرده عادت بدرید
کرد پرواز و چو مرغان بپرید
وان دگر کرد سوی کوه نظر
کوه سنگ از نظر او شد زر
وان دگر زد به کرامت قدمی
کرد طی بادیه ای را به دمی
وان دگر لشکر همت انگیخت
لشکری را به دعایی خون ریخت
زین مقالات فتد در دل او
کین مقامات شود حاصل او
چند روزی ره مردان گیرد
شیوه راهنوردان گیرد
لیکن آن شیوه از صدق تهی
ندهد بهره بجز دل سببی
صدق باید که بود شوق فزای
تا به مقصود شود راهنمای
شوق صادق چو کشد محمل مرد
کعبه وصل کند منزل مرد
هیچ مانع نگذارد در راه
تا در آن کعبه کند منزلگاه
بلکه پندار وجود ار به مثل
افکند در ره مقصود خلل
کشتی آساش به هم در شکند
رخت هستیش به دریا فکند
چون در آن موج ز خود شوید دست
افتدش ماهی مقصود به شست
سیر عاشق شود از شوق تمام
شوق اگر قاید راهت نشود
کعبه وصل پناهت نشود
شوق قلاب دل دوران است
جاذب خاطر مهجوران است
شوق کوتاه کند راه دراز
بر رخ مرد ببندد در آز
شوق برقیست نشیمن افروز
مانع ره شده را خرمن سوز
کوه هر رنج که در راه بود
پیش مشتاق کم از کاه بود
چون زند شعله شوق از دل تاب
نشود کشته به صد دریا آب
هر چه تسکین ویت دسترس است
آن نه شوق است هوا و هوس است
به هوس گام طلب نتوان زد
خیمه در کوی طرب نتوان زد
هوس آیین هوسناک بود
جان عاشق ز هوس پاک بود
هوس ابریست ز باران خالی
سایه اش مایه بی اقبالیست
نه ازو کشت امل آب خورد
نه ز تن تب نه ز دل تاب برد
خواجه دل بسته در اسباب جهان
کشتی افکنده به گرداب جهان
خفته بر نطع امل مست غرور
طبعش ازنفس و هوا پر شر و شور
چشمش از طلعت شاهد روشن
گشته در کاخ بطالت روزن
دل او پردگی پرده آز
مانده در پرده ازو چهره راز
دستش از بازوی خذلان رنجه
زده در دامن حرمان پنجه
پای او رهسپر کوی خطا
گام پیمای پی نفس و هوا
معده غارتگر هر پخته و خام
خورده در هم چه حلال و چه حرام
گوشش از قول نصیحتگر کر
رام با زمزمه رامشگر
ژاژخایی هنر دندانش
هزل دستور لب خندانش
شبش آبستن هر فسق و فساد
روز او پرده در صدق و سداد
با چنین فعل و صفت گر ناگاه
بشنود خارقی از اهل الله
که فلان پیر جهان پیما گشت
قدم خشک ز دریا بگذشت
وان دگر پرده عادت بدرید
کرد پرواز و چو مرغان بپرید
وان دگر کرد سوی کوه نظر
کوه سنگ از نظر او شد زر
وان دگر زد به کرامت قدمی
کرد طی بادیه ای را به دمی
وان دگر لشکر همت انگیخت
لشکری را به دعایی خون ریخت
زین مقالات فتد در دل او
کین مقامات شود حاصل او
چند روزی ره مردان گیرد
شیوه راهنوردان گیرد
لیکن آن شیوه از صدق تهی
ندهد بهره بجز دل سببی
صدق باید که بود شوق فزای
تا به مقصود شود راهنمای
شوق صادق چو کشد محمل مرد
کعبه وصل کند منزل مرد
هیچ مانع نگذارد در راه
تا در آن کعبه کند منزلگاه
بلکه پندار وجود ار به مثل
افکند در ره مقصود خلل
کشتی آساش به هم در شکند
رخت هستیش به دریا فکند
چون در آن موج ز خود شوید دست
افتدش ماهی مقصود به شست
جامی : سبحةالابرار
بخش ۶۸ - حکایت آن کنیزک و غلام که بر کنار دجله دست از زندگانی خود شستند و به غرقه شدن در آب از خشک لبی ساحل فراق خلاصی جستند
بر لب دجله چو شد سبز بساط
زد سراپرده خلیفه به نشاط
داشت در ستر خلافت دو نگار
هر دو مه طلعت و خورشید عذار
آن یکی پردگی پرده ناز
چنگ ناهید ازو یافته ساز
عکس گلگونه رخسارش گل
بنده حلقه زلفش سنبل
وان دگر ساده غلامی چون ماه
سوده بر چرخ کله گوشه جاه
سرو قدش ز قبا یافته زیب
عقل را نرگس او داده فریب
هر دو بودند به هم عاشق زار
عشقشان برده ز دل صبر و قرار
لیکن از دست رقیبان غیور
می طپیدند ز یکدیگر دور
مجلس از باده چو دیگرگون شد
پردگی را غم عشق افزون شد
پرده ای نو ز پس پرده بساخت
چنگ را هم به همان پرده نواخت
گفت صوتی که دگر وقت رسید
کاید از پرده گشادیم پدید
سوختم از دل غمخواره خویش
به که سازم پس ازین چاره خویش
دست زد پرده ز رخسار گشاد
تشنه لب رو به سوی دجله نهاد
بیخودی کرد و دل از خود پرداخت
بار خود در خطر موج انداخت
بود مه طلعت و ماهی اندام
کرد در آب چو ماهی آرام
می زدش شعله شوق از دل تاب
خواست تسکین دهد آن شعله به آب
دید چون حال وی آن طرفه غلام
خویش را در پیش انداخت چو دام
گشته صد چشم هواخواهی را
یافت در موج شط آن ماهی را
هر دو گشتند هم آغوش به هم
رازگوی از لب خاموش به هم
لب به لب روی به رو بنهادند
دست در گردن هم جان دادند
زد سراپرده خلیفه به نشاط
داشت در ستر خلافت دو نگار
هر دو مه طلعت و خورشید عذار
آن یکی پردگی پرده ناز
چنگ ناهید ازو یافته ساز
عکس گلگونه رخسارش گل
بنده حلقه زلفش سنبل
وان دگر ساده غلامی چون ماه
سوده بر چرخ کله گوشه جاه
سرو قدش ز قبا یافته زیب
عقل را نرگس او داده فریب
هر دو بودند به هم عاشق زار
عشقشان برده ز دل صبر و قرار
لیکن از دست رقیبان غیور
می طپیدند ز یکدیگر دور
مجلس از باده چو دیگرگون شد
پردگی را غم عشق افزون شد
پرده ای نو ز پس پرده بساخت
چنگ را هم به همان پرده نواخت
گفت صوتی که دگر وقت رسید
کاید از پرده گشادیم پدید
سوختم از دل غمخواره خویش
به که سازم پس ازین چاره خویش
دست زد پرده ز رخسار گشاد
تشنه لب رو به سوی دجله نهاد
بیخودی کرد و دل از خود پرداخت
بار خود در خطر موج انداخت
بود مه طلعت و ماهی اندام
کرد در آب چو ماهی آرام
می زدش شعله شوق از دل تاب
خواست تسکین دهد آن شعله به آب
دید چون حال وی آن طرفه غلام
خویش را در پیش انداخت چو دام
گشته صد چشم هواخواهی را
یافت در موج شط آن ماهی را
هر دو گشتند هم آغوش به هم
رازگوی از لب خاموش به هم
لب به لب روی به رو بنهادند
دست در گردن هم جان دادند
جامی : سبحةالابرار
بخش ۶۹ - مناجات در اظهار شوق و حیرت و طلب ترقی به مقام غیرت
ای سراسیمه شوق تو فلک
سر نپیچیده ز طوق تو ملک
داغ بر جان و دل از شوق توییم
بنده داغ و سگ طوق توییم
گرنه با طوق وفا تیزتگیم
در ره تو چو سگان کم ز سگیم
میل غیر از دل ما بیرون کن
شوق خود روز به روز افزون کن
گر می از ساغر وصلت نکشیم
به جگر خواری شوق تو خوشیم
هست بهر تو جگر خواری ما
عزت ما و دگر خواری ما
باد در لجه این بحر سراب
جامی از خواری تو عزت یاب
گر کند بخت ره آموزی را
داغ شوق تو شود روزی او
هر چه جز شوق تو در جان فگار
کارد افسوس و دریغ آرد بار
تا کند قطع ز افسوس و دریغ
بنه اندر کفش از غیرت تیغ
سر نپیچیده ز طوق تو ملک
داغ بر جان و دل از شوق توییم
بنده داغ و سگ طوق توییم
گرنه با طوق وفا تیزتگیم
در ره تو چو سگان کم ز سگیم
میل غیر از دل ما بیرون کن
شوق خود روز به روز افزون کن
گر می از ساغر وصلت نکشیم
به جگر خواری شوق تو خوشیم
هست بهر تو جگر خواری ما
عزت ما و دگر خواری ما
باد در لجه این بحر سراب
جامی از خواری تو عزت یاب
گر کند بخت ره آموزی را
داغ شوق تو شود روزی او
هر چه جز شوق تو در جان فگار
کارد افسوس و دریغ آرد بار
تا کند قطع ز افسوس و دریغ
بنه اندر کفش از غیرت تیغ
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۰ - عقد بیست و یکم در غیرت که عبارت است از حمیت محبت صاحب سیر به قطع تعلق غیر از محبوب یا قطع التفات محبوب از غیر
ای به هر غیر گشاده نظری
در دلت نیست ز غیرت اثری
می کنی دعوی غیرتناکی
لیکن از معنی غیرت پاکی
غیرت و دیدن اغیار که چه
غیر بین و خبر از یار که چه
دیدن غیر ز غیرت دور است
غیر بین در دو جهان مغرور است
دیده کو دیدن شه را شاید
به رخ غیر نظر نگشاید
عشق شاه آمد و غیرت چاووش
به که چاووش به صد بانگ و خروش
منع اغیار کند از در شاه
غیر را در حرمش ندهد راه
حرم شاه حریم دل توست
شاه همواره مقیم دل توست
غیر شه را به حرم راه مده
به گدا محرمی شاه مده
شاه جو شاه نگر شاه پرست
هر چه جز شاه بشوی از وی دست
دست در دامن شه محکم دار
دل به داغ غم او خرم دار
هر چه جز وی ز دلت بیرون کن
داغ شوقش به دلت افزون کن
مکن آن داعیه چون بوالهوسان
که بتابی رخ مهرش ز کسان
فیض مهرش که جهان را عام است
حصر بر خود نه حد هر خام است
خواست ابلیس که آن فیض کرم
باز برد به فریب از آدم
آن خود از وی نتوانست برید
لیک ازان شیوه کشید آنچه کشید
کرد ازان شیوه پر شیون خویش
لعن را طوق نه گردن خویش
اینقدر بس ز تو غیرت که به دل
شوی از هر چه نه او مهر گسل
رشته مهر بدو پیوندی
با وی انباز دگر نپسندی
نه که صد کس به وی انباز کنی
عشقبازی به همه ساز کنی
گاه با شاهد مهوش باشی
به هواداری او خوش باشی
گاه خیمه به در شاه زنی
دست دل در کمر جاه زنی
گه سوی میر کنی روی امید
سازی از حرص سیه روی سفید
گه کنی جای ز ایوان وزیر
تا شوی از کرمش جایزه گیر
این همه قاعده کافری است
به خداوند شریک آوری است
نیست بر شرکت کس رخصت ده
حکم «لایغفر ان یشرک به »
چرک شرک از دل خود پاک بشوی
پاک شو پس سوی پاک آور روی
مبر آنجا دل آلایشناک
صحبت پاک نیابد جز پاک
دل که در خون نزد پر ز غمش
کی سزد مرغ حریم حرمش
جان که ناید به لب از شوق و نیاز
با لبش گو که چه سان گوید راز
دیده کز دل نکنی خونبارش
نیست شایستگی دیدارش
دمبدم شوی به خون دیده خویش
پس طلبگاری دیدار اندیش
هر که از محنت هجران نگریست
کی تواند رخ جانان نگریست
نیست خوش گنج چو رنجی نکشی
رنج کش گرطلبی گنج خوشی
در دلت نیست ز غیرت اثری
می کنی دعوی غیرتناکی
لیکن از معنی غیرت پاکی
غیرت و دیدن اغیار که چه
غیر بین و خبر از یار که چه
دیدن غیر ز غیرت دور است
غیر بین در دو جهان مغرور است
دیده کو دیدن شه را شاید
به رخ غیر نظر نگشاید
عشق شاه آمد و غیرت چاووش
به که چاووش به صد بانگ و خروش
منع اغیار کند از در شاه
غیر را در حرمش ندهد راه
حرم شاه حریم دل توست
شاه همواره مقیم دل توست
غیر شه را به حرم راه مده
به گدا محرمی شاه مده
شاه جو شاه نگر شاه پرست
هر چه جز شاه بشوی از وی دست
دست در دامن شه محکم دار
دل به داغ غم او خرم دار
هر چه جز وی ز دلت بیرون کن
داغ شوقش به دلت افزون کن
مکن آن داعیه چون بوالهوسان
که بتابی رخ مهرش ز کسان
فیض مهرش که جهان را عام است
حصر بر خود نه حد هر خام است
خواست ابلیس که آن فیض کرم
باز برد به فریب از آدم
آن خود از وی نتوانست برید
لیک ازان شیوه کشید آنچه کشید
کرد ازان شیوه پر شیون خویش
لعن را طوق نه گردن خویش
اینقدر بس ز تو غیرت که به دل
شوی از هر چه نه او مهر گسل
رشته مهر بدو پیوندی
با وی انباز دگر نپسندی
نه که صد کس به وی انباز کنی
عشقبازی به همه ساز کنی
گاه با شاهد مهوش باشی
به هواداری او خوش باشی
گاه خیمه به در شاه زنی
دست دل در کمر جاه زنی
گه سوی میر کنی روی امید
سازی از حرص سیه روی سفید
گه کنی جای ز ایوان وزیر
تا شوی از کرمش جایزه گیر
این همه قاعده کافری است
به خداوند شریک آوری است
نیست بر شرکت کس رخصت ده
حکم «لایغفر ان یشرک به »
چرک شرک از دل خود پاک بشوی
پاک شو پس سوی پاک آور روی
مبر آنجا دل آلایشناک
صحبت پاک نیابد جز پاک
دل که در خون نزد پر ز غمش
کی سزد مرغ حریم حرمش
جان که ناید به لب از شوق و نیاز
با لبش گو که چه سان گوید راز
دیده کز دل نکنی خونبارش
نیست شایستگی دیدارش
دمبدم شوی به خون دیده خویش
پس طلبگاری دیدار اندیش
هر که از محنت هجران نگریست
کی تواند رخ جانان نگریست
نیست خوش گنج چو رنجی نکشی
رنج کش گرطلبی گنج خوشی
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۱ - حکایت دیده وری که به چشمی که در وقت وداع محبوب نگریست بعد از ملاقات به جمال وی ننگریست
بیدلی داغ دل افروزی داشت
در دل از آتش او سوزی داشت
عمرها مست لقایش می بود
بسته در قید وفایش می بود
دمبدم جلوه دیگر می دید
از جمالش گل دیگر می چید
چرخ از آنجا که ستم دین ویست
قطع یاران ز هم آیین ویست
خواست تا خانه براندازدشان
خانه در کوی دگر سازدش
صبح دولت متواری گردد
روز صحبت شب تاری گردد
بر جدایی دل خود بنهادند
بر سر ره به وداع استادند
عاشق دلشده برداشت فغان
بر رخ از خون جگر اشک فشان
لیک یک دیده او اشک فشاند
وان دگر زآتش دل خشک بماند
چشم تر ناشده را زد مسمار
تا نبیند پس ازان طلعت یار
رشکش آمد که به چشمی که نریخت
اشک چون رشته صحبت بگسیخت
بار دیگر به جمالش نگرد
بلکه دیدن به خیالش گذرد
بعد یکچند رسیدند به هم
ساغر وصل کشیدند به هم
سالها همنفس هم بودند
در یکی زاویه همدم بودند
هرگز آن دیده به رویش نگشاد
کامش از دولت دیدار نداد
در دل از آتش او سوزی داشت
عمرها مست لقایش می بود
بسته در قید وفایش می بود
دمبدم جلوه دیگر می دید
از جمالش گل دیگر می چید
چرخ از آنجا که ستم دین ویست
قطع یاران ز هم آیین ویست
خواست تا خانه براندازدشان
خانه در کوی دگر سازدش
صبح دولت متواری گردد
روز صحبت شب تاری گردد
بر جدایی دل خود بنهادند
بر سر ره به وداع استادند
عاشق دلشده برداشت فغان
بر رخ از خون جگر اشک فشان
لیک یک دیده او اشک فشاند
وان دگر زآتش دل خشک بماند
چشم تر ناشده را زد مسمار
تا نبیند پس ازان طلعت یار
رشکش آمد که به چشمی که نریخت
اشک چون رشته صحبت بگسیخت
بار دیگر به جمالش نگرد
بلکه دیدن به خیالش گذرد
بعد یکچند رسیدند به هم
ساغر وصل کشیدند به هم
سالها همنفس هم بودند
در یکی زاویه همدم بودند
هرگز آن دیده به رویش نگشاد
کامش از دولت دیدار نداد
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۲ - مناجات در طلب آتش غیرت افروختن و موانع مقام قرب سوختن
ای ز غیرت رقم غیر زدای
زین صقیل آینه غیر نمای
جلوه گر در همه اغیار تویی
وز همه گشته نمودار تویی
در همه کون و مکان غیر تو کو
تا کسی بر تو برد غیرت ازو
گرد گشتیم درین خانه بسی
نیست غیر تو درین خانه کسی
هر کسی جسته به غیری پیوند
کرده دل را به غم غیر تو بند
جامی از غیر تو بر دوخته چشم
وز خیال رخت افروخته چشم
چشمش از طلعت خود روشن ساز
بر دلش کن در آن گلشن باز
رو بگردان ز در دورانش
هجرت آموز ز مهجورانش
سوز او ساز فزون روز به روز
ز آتش غیرت غیریت سوز
وادی بعد بر او کوته کن
به سراپرده قربش ره کن
زین صقیل آینه غیر نمای
جلوه گر در همه اغیار تویی
وز همه گشته نمودار تویی
در همه کون و مکان غیر تو کو
تا کسی بر تو برد غیرت ازو
گرد گشتیم درین خانه بسی
نیست غیر تو درین خانه کسی
هر کسی جسته به غیری پیوند
کرده دل را به غم غیر تو بند
جامی از غیر تو بر دوخته چشم
وز خیال رخت افروخته چشم
چشمش از طلعت خود روشن ساز
بر دلش کن در آن گلشن باز
رو بگردان ز در دورانش
هجرت آموز ز مهجورانش
سوز او ساز فزون روز به روز
ز آتش غیرت غیریت سوز
وادی بعد بر او کوته کن
به سراپرده قربش ره کن
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۳ - عقد بیست و دوم در قرب که عبارت است از استغراق وجود سالک در عین جمع به غیبت از همه چیز تا غایتی که از صفت قرب نیز
ای زده در صف دوران دم قرب
ره فراوان ز تو تا عالم قرب
روز قرب آمد و دوری شب تار
روز چون نیست به شب گیر قرار
دور ازین روز شب تاریکی
چند چون صبحدم از نزدیکی
چون دهد دولت نزدیکی دست
به ادب بایدت از دور نشست
گر به نزدیکی خود مغروری
غم خود خور که به غایت دوری
پاکبازان که دم قرب زدند
نام خود بر درم قرب زدند
پا کشیدند ازین دیر مغاک
رخت بردند ز مطموره خاک
بر سر آب نهادند قدم
برتر از باد کشیدند علم
گرم از آتش بگذشتند چو دود
پای کوبان به سر چرخ کبود
یک یک اوراق فلک طی کردند
روی در کرسی و عرش آوردند
ساختند از سر کرسی پایه
عرش افکند به سرشان سایه
سر بدان سایه فرو نامدشان
خواب در سایه نکو نامدشان
مدد از دولت سرمد جستند
ظلمت سایگی از خود شستند
صد در از لطف گشود ایشان را
قرب بر قرب فزود ایشان را
چشمشان سرمه اقبال کشید
دیدن قرب نشد پرده دید
غرقه در وصل و ز وصل آگه نی
جز ازان قبله اصل آگه نی
پرده قربتشان آمده جا
فارغ از پرده در خوف و رجا
لیکن آنان که ز قرب آگاهند
جان ز آگاهی آن می کاهند
گر چه از قرب نوازش یابند
هر دم از بیم گدازش یابند
که مباد آن به زوال انجامد
به دل اندوه و ملال آرامد
حالشان باشد ازان دیگرگون
دیده پر آب بود دل پر خون
چهره دولتشان گردد زرد
نفس عشرتشان آید سرد
شعله در رشته جان اندازد
شمع سان از تف آن بگدازند
ره فراوان ز تو تا عالم قرب
روز قرب آمد و دوری شب تار
روز چون نیست به شب گیر قرار
دور ازین روز شب تاریکی
چند چون صبحدم از نزدیکی
چون دهد دولت نزدیکی دست
به ادب بایدت از دور نشست
گر به نزدیکی خود مغروری
غم خود خور که به غایت دوری
پاکبازان که دم قرب زدند
نام خود بر درم قرب زدند
پا کشیدند ازین دیر مغاک
رخت بردند ز مطموره خاک
بر سر آب نهادند قدم
برتر از باد کشیدند علم
گرم از آتش بگذشتند چو دود
پای کوبان به سر چرخ کبود
یک یک اوراق فلک طی کردند
روی در کرسی و عرش آوردند
ساختند از سر کرسی پایه
عرش افکند به سرشان سایه
سر بدان سایه فرو نامدشان
خواب در سایه نکو نامدشان
مدد از دولت سرمد جستند
ظلمت سایگی از خود شستند
صد در از لطف گشود ایشان را
قرب بر قرب فزود ایشان را
چشمشان سرمه اقبال کشید
دیدن قرب نشد پرده دید
غرقه در وصل و ز وصل آگه نی
جز ازان قبله اصل آگه نی
پرده قربتشان آمده جا
فارغ از پرده در خوف و رجا
لیکن آنان که ز قرب آگاهند
جان ز آگاهی آن می کاهند
گر چه از قرب نوازش یابند
هر دم از بیم گدازش یابند
که مباد آن به زوال انجامد
به دل اندوه و ملال آرامد
حالشان باشد ازان دیگرگون
دیده پر آب بود دل پر خون
چهره دولتشان گردد زرد
نفس عشرتشان آید سرد
شعله در رشته جان اندازد
شمع سان از تف آن بگدازند
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۴ - حکایت سؤال و جواب ذوالنون با آن عاشق مفتون
والی مصر ولایت ذوالنون
آن به اسرار حقیقت مشحون
گفت در مکه مجاور بودم
در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانی دیدم
نه جوان سوخته جانی دیدم
لاغر و زرد شده همچو هلال
کردم از وی ز سر مهر سؤال
که مگر عاشقی ای شیفته مرد
که بدین گونه شدی لاغر و زرد
گفت آری به سرم شور کسیست
کش چو من عاشق رنجور بسیست
گفتمش یار به تو نزدیک است
یا چو شب روزت ازو تاریک است
گفت در خانه اویم همه عمر
خاک کاشانه اویم همه عمر
گفتمش یکدل و یکروست به تو
یا ستمکار و جفاجوست به تو
گفت هستیم به هر شام و سحر
به هم آمیخته چون شیر و شکر
گفتمش یار تو ای فرزانه
با تو همواره بود همخانه
سازگار تو بود در همه کار
بر مراد تو بود کارگزار
لاغر و زرد شده بهر چه یی
سر به سر درد شده بهر چه یی
گفت رو رو که عجب بی خبری
به کزین گونه سخن درگذری
محنت قرب ز بعد افزون است
جگر از هیبت قربم خون است
هست در قرب همه بیم زوال
نیست در بعد جز امید وصال
آتش بیم دل و جان سوزد
شمع امید روان افروزد
آن به اسرار حقیقت مشحون
گفت در مکه مجاور بودم
در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانی دیدم
نه جوان سوخته جانی دیدم
لاغر و زرد شده همچو هلال
کردم از وی ز سر مهر سؤال
که مگر عاشقی ای شیفته مرد
که بدین گونه شدی لاغر و زرد
گفت آری به سرم شور کسیست
کش چو من عاشق رنجور بسیست
گفتمش یار به تو نزدیک است
یا چو شب روزت ازو تاریک است
گفت در خانه اویم همه عمر
خاک کاشانه اویم همه عمر
گفتمش یکدل و یکروست به تو
یا ستمکار و جفاجوست به تو
گفت هستیم به هر شام و سحر
به هم آمیخته چون شیر و شکر
گفتمش یار تو ای فرزانه
با تو همواره بود همخانه
سازگار تو بود در همه کار
بر مراد تو بود کارگزار
لاغر و زرد شده بهر چه یی
سر به سر درد شده بهر چه یی
گفت رو رو که عجب بی خبری
به کزین گونه سخن درگذری
محنت قرب ز بعد افزون است
جگر از هیبت قربم خون است
هست در قرب همه بیم زوال
نیست در بعد جز امید وصال
آتش بیم دل و جان سوزد
شمع امید روان افروزد
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۵ - مناجات در انتقال از حال قرب به حیا
ای که چون روح به تن نزدیکی
چون رگ جان به بدن نزدیکی
بلکه نزدیکتری از رگ جان
لیک دورند ازین فهم کجان
قرب تو گر ننهد پیش قدم
بازگردد همه عالم به عدم
گر ز ما دور نشیند همه کس
مایه هستی ما قرب تو بس
دور و نزدیک ز تو بهره ورند
وز سماط کرمت طعمه خورند
در رهت قطع مسافت دوریست
وصل جستن به سفر مهجوریست
چیست قرب تو ز خود ببریدن
دامن از کون و مکان در چیدن
روز جامی که ز قربت دور است
تیره گشته چو شب دیجور است
از فروغ رخ خود نورش ده
مرهمی بر دل رنجورش نه
تا دهد نیر قرب تو ضیا
درکشد روی به جلباب حیا
چون رگ جان به بدن نزدیکی
بلکه نزدیکتری از رگ جان
لیک دورند ازین فهم کجان
قرب تو گر ننهد پیش قدم
بازگردد همه عالم به عدم
گر ز ما دور نشیند همه کس
مایه هستی ما قرب تو بس
دور و نزدیک ز تو بهره ورند
وز سماط کرمت طعمه خورند
در رهت قطع مسافت دوریست
وصل جستن به سفر مهجوریست
چیست قرب تو ز خود ببریدن
دامن از کون و مکان در چیدن
روز جامی که ز قربت دور است
تیره گشته چو شب دیجور است
از فروغ رخ خود نورش ده
مرهمی بر دل رنجورش نه
تا دهد نیر قرب تو ضیا
درکشد روی به جلباب حیا
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۶ - عقد بیست و سیم در حیا که محافظت ظاهر و باطن است از مخالفت احکام الهی به سبب مراقبه نظر حق سبحانه و تعالی
ای برافکنده ز رخ ستر حیا
هیچ ازین کار حیا نیست تو را
خیره چشمی چه کنی اختروار
همچو خورشید حیایی پیش آر
دل تو مزرعه تخم وفاست
نم آن مزرعه باران حیاست
نشود سبزه زبستان نو خیز
ناشده ابر بر آن باران ریز
خوی که بر رخ ز حیا دارد گل
زان بسی نشو و نما دارد گل
غنچه کز شرم به رخ بسته نقاب
زان نقاب است زر و گوهر یاب
لعل و زر باشد ازان حاصل او
منبسط گشته ز شادی دل او
لاله کز شرم به دل دارد داغ
سرخرو گشته از آنست به باغ
بنگر آن سوسن شرمنده که چون
از زبان نامده حرفیش برون
لاجرم در صف سوری و سمن
شد به آزادی مشهور چمن
خیره چشم است به بستان نرگس
که دهد جام به مستان نرگس
زان سبب دیده اش از نور تهی
مانده بی خاصیت نوردهی
خوی که از شرم نشیند به جبین
تازه رو باشد ازو شاهد دین
آنکه بر صخره صما شب تار
که بود در تگ چه در بن غار
از نفوذ بصر نور فشان
بیند از رهروی مور نشان
ناظر حال تو باشد شب و روز
تو هم از ناظریش دیده فروز
ناظر ناظری او می باش
حاضر حاضری او می باش
بو که شرمندگیت آید پیش
که بتابی ز گنه خاطر خویش
در مقامی که کنی قصد گناه
گر کند کودکی از دور نگاه
شرم داری ز گنه در گذری
پرده عصمت خود را ندری
شرم بادت که خداوند جهان
که بود واقف اسرار نهان
بر تو باشد نظرش بیگه و گاه
تو کنی در نظرش قصد گناه
هیچ ازین کار حیا نیست تو را
خیره چشمی چه کنی اختروار
همچو خورشید حیایی پیش آر
دل تو مزرعه تخم وفاست
نم آن مزرعه باران حیاست
نشود سبزه زبستان نو خیز
ناشده ابر بر آن باران ریز
خوی که بر رخ ز حیا دارد گل
زان بسی نشو و نما دارد گل
غنچه کز شرم به رخ بسته نقاب
زان نقاب است زر و گوهر یاب
لعل و زر باشد ازان حاصل او
منبسط گشته ز شادی دل او
لاله کز شرم به دل دارد داغ
سرخرو گشته از آنست به باغ
بنگر آن سوسن شرمنده که چون
از زبان نامده حرفیش برون
لاجرم در صف سوری و سمن
شد به آزادی مشهور چمن
خیره چشم است به بستان نرگس
که دهد جام به مستان نرگس
زان سبب دیده اش از نور تهی
مانده بی خاصیت نوردهی
خوی که از شرم نشیند به جبین
تازه رو باشد ازو شاهد دین
آنکه بر صخره صما شب تار
که بود در تگ چه در بن غار
از نفوذ بصر نور فشان
بیند از رهروی مور نشان
ناظر حال تو باشد شب و روز
تو هم از ناظریش دیده فروز
ناظر ناظری او می باش
حاضر حاضری او می باش
بو که شرمندگیت آید پیش
که بتابی ز گنه خاطر خویش
در مقامی که کنی قصد گناه
گر کند کودکی از دور نگاه
شرم داری ز گنه در گذری
پرده عصمت خود را ندری
شرم بادت که خداوند جهان
که بود واقف اسرار نهان
بر تو باشد نظرش بیگه و گاه
تو کنی در نظرش قصد گناه
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۷ - حکایت یوسف و زلیخا که پرده پوشی زلیخا پرده گشای دیده یوسف آمد تا حق را ناظر خود یافت و از نظر زلیخا روی بتافت
چون زلیخا ز مه کنعانی
ماند در دایره حیرانی
بازوی عشق بر او زور آورد
تلخی هجر در او شور آورد
کردش از انجمن پیدایی
جای در زاویه تنهایی
شد حجاب از نظر اصحابش
پرده «غلقت الابوابش »
دامن عصمتشان کرد رها
میل «همت به و هم بها»
شوق بستد ز کف هر دو زمام
هر دو گشتند ز هم طالب کام
ناگهان جست زلیخا از جای
از سر تخت طرب پرده ربای
تا شود مانع دیدار کسی
پرده پوشید به رخسار کسی
یوسفش گفت به صد گونه شگفت
که چه چیز است پس پرده نهفت
گفت دارم صنمی از زر ناب
پای تا سر گهر و لعل خوشاب
سالها شد که هوادار ویم
روی بر خاک پرستار ویم
شرمم آید که پس از چندین سال
بیندم فاش درین ناخوش حال
گفت یوسف که نه قاصر نظرم
من بدین شرم سزاوارترم
تو ازین پیکر بی نفع و ضرر
که خود آراستی از گوهر و زر
مانده ای روی خجالت در پیش
دیده می بندیش از دیدن خویش
من ازان پاک که نفع و ضر ازوست
بحر و کان پر زر و پر گوهر ازوست
چون نباشم خجل و شرمنده
سر تشویر به پیش افکنده
این سخن گفت و به در روی نهاد
بر زلیخا در حرمان بگشاد
ماند در دایره حیرانی
بازوی عشق بر او زور آورد
تلخی هجر در او شور آورد
کردش از انجمن پیدایی
جای در زاویه تنهایی
شد حجاب از نظر اصحابش
پرده «غلقت الابوابش »
دامن عصمتشان کرد رها
میل «همت به و هم بها»
شوق بستد ز کف هر دو زمام
هر دو گشتند ز هم طالب کام
ناگهان جست زلیخا از جای
از سر تخت طرب پرده ربای
تا شود مانع دیدار کسی
پرده پوشید به رخسار کسی
یوسفش گفت به صد گونه شگفت
که چه چیز است پس پرده نهفت
گفت دارم صنمی از زر ناب
پای تا سر گهر و لعل خوشاب
سالها شد که هوادار ویم
روی بر خاک پرستار ویم
شرمم آید که پس از چندین سال
بیندم فاش درین ناخوش حال
گفت یوسف که نه قاصر نظرم
من بدین شرم سزاوارترم
تو ازین پیکر بی نفع و ضرر
که خود آراستی از گوهر و زر
مانده ای روی خجالت در پیش
دیده می بندیش از دیدن خویش
من ازان پاک که نفع و ضر ازوست
بحر و کان پر زر و پر گوهر ازوست
چون نباشم خجل و شرمنده
سر تشویر به پیش افکنده
این سخن گفت و به در روی نهاد
بر زلیخا در حرمان بگشاد
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۸ - مناجات در طلب حیا از نقایص بشریت و تحقیق به خصایص حریت
ای اولی اجنحه مرغان سر خویش
برده از شرم تو زیر پر خویش
کار آدم ز حیایت شده سخت
ستر خود ساخته از برگ درخت
شب ز انجم نظر افروخته ایست
چشم خجلت به زمین دوخته ایست
صبحدم گرد درت کار سپهر
اشکریزی بود از گرمی مهر
بنده جامی که کمین بدنه توست
در ره عجز سرافکنده توست
چون مه آورده رخ اندر کمی است
حلقه گشته به در محرمی است
محرم حلقه رازش گردان
وز در بیهده بازش گردان
گر بود حرص و هوا را بنده
ساز ازان بندگیش شرمنده
چون به شرمندگی افتاده شود
هر چه شرم آرد ازان ساده شود
زن رقم بر ورق سادگیش
حرف آزادی و آزادگیش
برده از شرم تو زیر پر خویش
کار آدم ز حیایت شده سخت
ستر خود ساخته از برگ درخت
شب ز انجم نظر افروخته ایست
چشم خجلت به زمین دوخته ایست
صبحدم گرد درت کار سپهر
اشکریزی بود از گرمی مهر
بنده جامی که کمین بدنه توست
در ره عجز سرافکنده توست
چون مه آورده رخ اندر کمی است
حلقه گشته به در محرمی است
محرم حلقه رازش گردان
وز در بیهده بازش گردان
گر بود حرص و هوا را بنده
ساز ازان بندگیش شرمنده
چون به شرمندگی افتاده شود
هر چه شرم آرد ازان ساده شود
زن رقم بر ورق سادگیش
حرف آزادی و آزادگیش
جامی : سبحةالابرار
بخش ۷۹ - عقد بیست و چهارم در حریت که طوق بندگی حق را گردن نهادن است و ربقه بندگی خلق از گردن گشادن
ای ملک زاده اقلیم وجود
پدرت خیل ملک را مسجود
سایبان حرمت چرخ برین
تختگاه قدمت گوی زمین
«ولقد کرمنا» تاج سرت
«وحملناهم » رخش سفرت
کوه در خدمت تو بسته کمر
کان پی زینت تو داده گهر
بحر هم نیز به کار تو در است
بهر تو حیله ور و حیله گر است
که دهد حقه در از صدفت
که نهد پنجه مرجان به کفت
از پی مطبخ تو جانوران
گله گله به در و دشت چران
باغ صد میوه خوش پرورده
نقل بزم تو مهیا کرده
هر چه زیر فلک بی سر و بن
هست القصه چه نوی چه کهن
همه بهر تو و تو بهر خدای
یکدم از رقده غفلت به خود آی
بازگونه مکن این وضع بدیع
که وضیعی نبود کار رفیع
نیستی باد چو صاحب هوسی
در میاویز به هر خار و خسی
نیستی آب چو آلوده دلی
در میامیز به هر لای و گلی
نیستی خاک بنه زین پستی
قدم سعی به بالادستی
گرم رو آمده چون آتش باش
هر چه پیش آید ازان سرکش باش
از خسان سرکشی آزادگی است
به خسان بستگی افتادگی است
تا به کی بنده هر خس باشی
بنده هر کس و ناکس باشی
چیست خس هر چه نه شاه ازل است
کش به هستی نه عوض نی بدل است
از همه بگسل و با او پیوند
بنه از بندگیش بر خود بند
بو که از بند غم آزاد شوی
به غم بندگیش شاد شوی
شاه فرد است مشو بیهده گرد
فرد شو بهر طلبگاری فرد
دست ز آلایش کونین بشوی
ترک آسایش کونین بگوی
پای بیرون نه ازین دیرین دیر
دل بپرداز ز آویزش غیر
بنده ای شو ز دو کون آزاده
لوحی از نقش تعلق ساده
گر برآرد ز زمین باد دمار
ننشیند به ضمیر تو غبار
ور ز موجت گذرد آب ز سر
نشود دامن تجرید تو تر
ور جهان شعله زند آتش وش
وقت تو گردد ازان آتش خوش
زیر این دایره زنگاری
گل بود خار و عزیزی خواری
رونق گل مطلب از خارش
مشو از بهر عزیزی خوارش
آن زمان خلعت عزت یابی
که رخ از عزت او برتابی
پدرت خیل ملک را مسجود
سایبان حرمت چرخ برین
تختگاه قدمت گوی زمین
«ولقد کرمنا» تاج سرت
«وحملناهم » رخش سفرت
کوه در خدمت تو بسته کمر
کان پی زینت تو داده گهر
بحر هم نیز به کار تو در است
بهر تو حیله ور و حیله گر است
که دهد حقه در از صدفت
که نهد پنجه مرجان به کفت
از پی مطبخ تو جانوران
گله گله به در و دشت چران
باغ صد میوه خوش پرورده
نقل بزم تو مهیا کرده
هر چه زیر فلک بی سر و بن
هست القصه چه نوی چه کهن
همه بهر تو و تو بهر خدای
یکدم از رقده غفلت به خود آی
بازگونه مکن این وضع بدیع
که وضیعی نبود کار رفیع
نیستی باد چو صاحب هوسی
در میاویز به هر خار و خسی
نیستی آب چو آلوده دلی
در میامیز به هر لای و گلی
نیستی خاک بنه زین پستی
قدم سعی به بالادستی
گرم رو آمده چون آتش باش
هر چه پیش آید ازان سرکش باش
از خسان سرکشی آزادگی است
به خسان بستگی افتادگی است
تا به کی بنده هر خس باشی
بنده هر کس و ناکس باشی
چیست خس هر چه نه شاه ازل است
کش به هستی نه عوض نی بدل است
از همه بگسل و با او پیوند
بنه از بندگیش بر خود بند
بو که از بند غم آزاد شوی
به غم بندگیش شاد شوی
شاه فرد است مشو بیهده گرد
فرد شو بهر طلبگاری فرد
دست ز آلایش کونین بشوی
ترک آسایش کونین بگوی
پای بیرون نه ازین دیرین دیر
دل بپرداز ز آویزش غیر
بنده ای شو ز دو کون آزاده
لوحی از نقش تعلق ساده
گر برآرد ز زمین باد دمار
ننشیند به ضمیر تو غبار
ور ز موجت گذرد آب ز سر
نشود دامن تجرید تو تر
ور جهان شعله زند آتش وش
وقت تو گردد ازان آتش خوش
زیر این دایره زنگاری
گل بود خار و عزیزی خواری
رونق گل مطلب از خارش
مشو از بهر عزیزی خوارش
آن زمان خلعت عزت یابی
که رخ از عزت او برتابی
جامی : سبحةالابرار
بخش ۸۰ - حکایت آن پیر خارکش که از خار خواریش گل عزت می گشاد و جوان رعناوش که گل عزتش بوی خواری می داد
خارکش پیری با دلق درشت
پشته خار همی برد به پشت
لنگ لگان قدمی برمی داشت
هر قدم دانه شکری می کاشت
کای فرازنده این چرخ بلند
وی نوازنده دلهای نژند
کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادی
تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی راند ز دور
آمد آن شکرگزاریش به گوش
گفت کای پیر خرف گشته خموش
خار بر پشت زنی زینسان گام
دولتت چیست عزیزیت کدام
عمر در خارکشی باخته ای
عزت از خواری نشناخته ای
پیر گفتا که چه عزت زین به
که نیم بر در تو بالین نه
کای فلان چاشت بده یا شامم
نان و آبی که خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکرد
به در شاه و گدا بنده نکرد
داد با این همه افتادگیم
عز آزادی و آزادگیم
پشته خار همی برد به پشت
لنگ لگان قدمی برمی داشت
هر قدم دانه شکری می کاشت
کای فرازنده این چرخ بلند
وی نوازنده دلهای نژند
کنم از جیب نظر تا دامن
چه عزیزی که نکردی با من
در دولت به رخم بگشادی
تاج عزت به سرم بنهادی
حد من نیست ثنایت گفتن
گوهر شکر عطایت سفتن
نوجوانی به جوانی مغرور
رخش پندار همی راند ز دور
آمد آن شکرگزاریش به گوش
گفت کای پیر خرف گشته خموش
خار بر پشت زنی زینسان گام
دولتت چیست عزیزیت کدام
عمر در خارکشی باخته ای
عزت از خواری نشناخته ای
پیر گفتا که چه عزت زین به
که نیم بر در تو بالین نه
کای فلان چاشت بده یا شامم
نان و آبی که خورم و آشامم
شکر گویم که مرا خوار نساخت
به خسی چون تو گرفتار نساخت
به ره حرص شتابنده نکرد
به در شاه و گدا بنده نکرد
داد با این همه افتادگیم
عز آزادی و آزادگیم
جامی : سبحةالابرار
بخش ۸۱ - مناجات در توجه از مقام حریت به فتوت
ای غمت مایه ده شادی ما
بر درت بندگی آزادی ما
بنده خاص تو را نیست پسند
بر دل از بندگی غیر تو بند
فارغ است از دو جهان در دو جهان
نه عیان بسته چیزی نه نهان
جا گرفته به سر خشک زمین
گشته در کوی فنا خاک نشین
نشده خاطر او بند به هیچ
نه دلش یافته پیوند به هیچ
تافته روی ز روی همه کس
روی در روی تو آورده و بس
جامی از بندگی خویش ملول
دارد از خواجگیت چشم قبول
بر درت عز قبولیش بده
در رهت اذن دخولیش بده
بر وی افشان ز ره خود گردی
بر دلش نه ز غم خود دردی
افکن از منزل بی دردانش
رخت در کوی جوانمردانش
بر درت بندگی آزادی ما
بنده خاص تو را نیست پسند
بر دل از بندگی غیر تو بند
فارغ است از دو جهان در دو جهان
نه عیان بسته چیزی نه نهان
جا گرفته به سر خشک زمین
گشته در کوی فنا خاک نشین
نشده خاطر او بند به هیچ
نه دلش یافته پیوند به هیچ
تافته روی ز روی همه کس
روی در روی تو آورده و بس
جامی از بندگی خویش ملول
دارد از خواجگیت چشم قبول
بر درت عز قبولیش بده
در رهت اذن دخولیش بده
بر وی افشان ز ره خود گردی
بر دلش نه ز غم خود دردی
افکن از منزل بی دردانش
رخت در کوی جوانمردانش
جامی : سبحةالابرار
بخش ۸۲ - عقد بیست و پنجم در فتوت که بار خود از گردن خلق نهادن است و زیر بار خلق ایستادن
ای که از طبع فرومایه خویش
می زنی گام پی وایه خویش
خاطر از وایه خود خالی کن
زین هنر پایه خود عالی کن
بهر خود گرمی جز سردی نیست
سردی آیین جوانمردی نیست
چند روزی ز قوی دینان باش
در پی حاجت مسکینان باش
شمع شو شمع که خود را سوزی
تا به آن بزم کسان افروزی
با بد و نیک نکوکاری ورز
شیه یاری و غمخواری ورز
ابر شو تا که چو باران ریزی
بر گل و خس همه یکسان ریزی
چشم بر لغزش یاران مفکن
به ملامت دل یاران مشکن
در گذر از گنه و از دگران
چون ببینی گنهی در گذران
باش چون بحر ز آلایش پاک
ببر آلایش از آلایشناک
همچو دیده به سوی خویش مبین
خویش را از دگران بیش مبین
بس عمارت که بود خانه رنج
بس خرابی که شود پرده گنج
با همه باش به صلح آوریی
که نگنجد به میان داوریی
همچو آن بیخته خاک از خس و خار
که زند آب بر آن ابر بهار
کف پا رانبود زان دردی
پس پا را نرسد زان گردی
ور سوی داوریت افتد رای
به که با خود کنی از بهر خدای
بت خود را بشکن خوار و ذلیل
ناور شو به فتوت چو خلیل
بت تو نفس هواپرور توست
که به صد گونه خطا رهبر توست
بسط کن بر همه کس خوان کرم
بذل کن بر همه همیان درم
گر براهیمی و گر زردشتی
روی در هم مکش از هم پشتی
بازکش پای ز آزار همه
دست بگشای به ایثار همه
هر چه بدهی به کسی باز مجوی
دل ز اندیشه آن پاک بشوی
آنچه بخشند چه بسیار و چه کم
نیست بر گشتن ازان طور کرم
طفل چون صاحب احسان گردد
زود از داده پشیمان گردد
هر چه خندان بدهد نتواند
که دگر گریه کنان نستاند
تا توانی مگشا جیب کسان
منگر در هنر و عیب کسان
عیب بینی هنر چندان نیست
هدف قصد هنرمندان نیست
هر چه نامش نه پسندیده کنی
بهتر آنست که نادیده کنی
دل ز اندیشه آن داری دور
دیده از دیدن آن سازی کور
بو که از چون تو نکو کرداری
به دل کس نرسد آزاری
می زنی گام پی وایه خویش
خاطر از وایه خود خالی کن
زین هنر پایه خود عالی کن
بهر خود گرمی جز سردی نیست
سردی آیین جوانمردی نیست
چند روزی ز قوی دینان باش
در پی حاجت مسکینان باش
شمع شو شمع که خود را سوزی
تا به آن بزم کسان افروزی
با بد و نیک نکوکاری ورز
شیه یاری و غمخواری ورز
ابر شو تا که چو باران ریزی
بر گل و خس همه یکسان ریزی
چشم بر لغزش یاران مفکن
به ملامت دل یاران مشکن
در گذر از گنه و از دگران
چون ببینی گنهی در گذران
باش چون بحر ز آلایش پاک
ببر آلایش از آلایشناک
همچو دیده به سوی خویش مبین
خویش را از دگران بیش مبین
بس عمارت که بود خانه رنج
بس خرابی که شود پرده گنج
با همه باش به صلح آوریی
که نگنجد به میان داوریی
همچو آن بیخته خاک از خس و خار
که زند آب بر آن ابر بهار
کف پا رانبود زان دردی
پس پا را نرسد زان گردی
ور سوی داوریت افتد رای
به که با خود کنی از بهر خدای
بت خود را بشکن خوار و ذلیل
ناور شو به فتوت چو خلیل
بت تو نفس هواپرور توست
که به صد گونه خطا رهبر توست
بسط کن بر همه کس خوان کرم
بذل کن بر همه همیان درم
گر براهیمی و گر زردشتی
روی در هم مکش از هم پشتی
بازکش پای ز آزار همه
دست بگشای به ایثار همه
هر چه بدهی به کسی باز مجوی
دل ز اندیشه آن پاک بشوی
آنچه بخشند چه بسیار و چه کم
نیست بر گشتن ازان طور کرم
طفل چون صاحب احسان گردد
زود از داده پشیمان گردد
هر چه خندان بدهد نتواند
که دگر گریه کنان نستاند
تا توانی مگشا جیب کسان
منگر در هنر و عیب کسان
عیب بینی هنر چندان نیست
هدف قصد هنرمندان نیست
هر چه نامش نه پسندیده کنی
بهتر آنست که نادیده کنی
دل ز اندیشه آن داری دور
دیده از دیدن آن سازی کور
بو که از چون تو نکو کرداری
به دل کس نرسد آزاری
جامی : سبحةالابرار
بخش ۸۳ - حکایت آن جوانمرد که چون به روی معشوق که چشم روشنش بود آبله افتاد خود را به نابینایی فرانمود تا معشوق نداند که عیب وی را می بیند
آن جوانمرد زنی زیبا خواست
خانه دل به خیالش آراست
لیک ازان پیش که بینند به هم
وز پی وصل نشینند به هم
آن صنم عارضه ای پیدا کرد
بر سر بستر و بالین جا کرد
زآتش تب به رخش تاب نماند
زآبله در گل او آب نماند
اختر منخسف افزون ز شمار
ماند بر ماه رخش ثابت وار
قرص خورشید رخش پر زده شد
خوان خوبیش به هم بر زده شد
مردم دلداده چو آن قصه شنید
دیده بر بست و به رخ پرده کشید
هر دم از درد فغانی می کرد
دردمندانه بیانی می کرد
که ازین درد که آمد به سرم
مانده از نور سواد بصرم
بعد یکچند برآورد نفیر
که فغان از اثر چرخ اثیر
کز دلم نقد شکیبایی برد
وز کفم گوهر بینایی برد
پس ازان هر دو به هم پیوستند
شاد و ناشاد به هم بنشستند
مرد کورانه معاشی می کرد
زن ز کوریش دریغی می خورد
آن نکو زن چه پس از سالی بیست
که درین دیر پر آفات بزیست
خیمه در عالم تنهایی زد
مرد حالی دم بینایی زد
لب گشادند حریفان به سؤال
شرح جستند ز کیفیت حال
گفت آن روز که آن غیرت حور
ماند از آبله در عین قصور
نظر از جمله جهان در بستم
فارغ از دیدن او بنشستم
تا نداند که من آن می بینم
دامن خاطر ازو می چینم
در دلش ناید ازان اندوهی
به ضمیرش نرسد مکروهی
چون ازین دیر فنا رخت ببست
به سراپرده جاوید نشست
فارغ از وهم غم افزایی خویش
کردم اقرار به بینایی خویش
همه گفتند که احسنت ای مرد
وز حریفان به جوانمردی فرد
غایت دین مروت اینست
حد آیین فتوت اینست
خانه دل به خیالش آراست
لیک ازان پیش که بینند به هم
وز پی وصل نشینند به هم
آن صنم عارضه ای پیدا کرد
بر سر بستر و بالین جا کرد
زآتش تب به رخش تاب نماند
زآبله در گل او آب نماند
اختر منخسف افزون ز شمار
ماند بر ماه رخش ثابت وار
قرص خورشید رخش پر زده شد
خوان خوبیش به هم بر زده شد
مردم دلداده چو آن قصه شنید
دیده بر بست و به رخ پرده کشید
هر دم از درد فغانی می کرد
دردمندانه بیانی می کرد
که ازین درد که آمد به سرم
مانده از نور سواد بصرم
بعد یکچند برآورد نفیر
که فغان از اثر چرخ اثیر
کز دلم نقد شکیبایی برد
وز کفم گوهر بینایی برد
پس ازان هر دو به هم پیوستند
شاد و ناشاد به هم بنشستند
مرد کورانه معاشی می کرد
زن ز کوریش دریغی می خورد
آن نکو زن چه پس از سالی بیست
که درین دیر پر آفات بزیست
خیمه در عالم تنهایی زد
مرد حالی دم بینایی زد
لب گشادند حریفان به سؤال
شرح جستند ز کیفیت حال
گفت آن روز که آن غیرت حور
ماند از آبله در عین قصور
نظر از جمله جهان در بستم
فارغ از دیدن او بنشستم
تا نداند که من آن می بینم
دامن خاطر ازو می چینم
در دلش ناید ازان اندوهی
به ضمیرش نرسد مکروهی
چون ازین دیر فنا رخت ببست
به سراپرده جاوید نشست
فارغ از وهم غم افزایی خویش
کردم اقرار به بینایی خویش
همه گفتند که احسنت ای مرد
وز حریفان به جوانمردی فرد
غایت دین مروت اینست
حد آیین فتوت اینست
جامی : سبحةالابرار
بخش ۸۴ - مناجات در انتقال از فتوت به صدق
ای جوانمردی مردان از تو
جنبش راهنوردان از تو
ما برای تو جهانگردانیم
در وفای تو جوانمردانیم
جز به سر نیست جهانگردی ما
جز به جان نیست جوانمردی ما
فرخ آن کس که سرافرازی یافت
در رهت پایه جانبازی یافت
سر تویی خیل سرافرازان را
جان تویی پیکر جانبازان را
جامی از رنج طلب آمده سیر
بر درت می گذرد دیر به دیر
تیر غفلت بکش از کیش او را
گرمیی ده به ره خویش او را
چون صبا تیز عنانش گردان
در طلب گرد جهانش گردان
با دلی تنگ درونی تیره
شد بر او بیهده گویی چیره
فیض نوریش ده از عالم صدق
تا چو صبح از تو برآرد دم صدق
جنبش راهنوردان از تو
ما برای تو جهانگردانیم
در وفای تو جوانمردانیم
جز به سر نیست جهانگردی ما
جز به جان نیست جوانمردی ما
فرخ آن کس که سرافرازی یافت
در رهت پایه جانبازی یافت
سر تویی خیل سرافرازان را
جان تویی پیکر جانبازان را
جامی از رنج طلب آمده سیر
بر درت می گذرد دیر به دیر
تیر غفلت بکش از کیش او را
گرمیی ده به ره خویش او را
چون صبا تیز عنانش گردان
در طلب گرد جهانش گردان
با دلی تنگ درونی تیره
شد بر او بیهده گویی چیره
فیض نوریش ده از عالم صدق
تا چو صبح از تو برآرد دم صدق