تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : دفتر دوم
بخش ۲۴ - اشارت به آنکه تعلق خاطر طالبان راه حق که به آثار کونیه و تأمل در آن و توسل به آن در معرفت ذات و صفات حق سبحانه از این قبیل است
هست ازین جمله آنکه اهل نظر
که ندوزند چشم دل ز اثر
به تفکر شوند برخوردار
ز آیت فانظروا الی الآثار
در جمال اثر کنند نگاه
به مؤثر برند از آنجا راه
از وجود ذوات در هر حال
بر وجودش کنند استدلال
زانکه آن کش وجود نیست به خود
موجدی بایدش به حکم خرد
در فضای وجود ننهد پا
یک بنا بی عنایت بنا
نعت موجد وجوب می باید
کز تسلسل محال پیش آید
حال عالم به یک نظام و نسق
نیست الا دلیل وحدت حق
موجد کون اگر دو تا بودی
کار آن منتظم کجا بودی
صنع پاکش چو هست محکم و راست
می برد عقل پی که او داناست
نیست پوشیده بر ذوی الافهام
که حیات است شرط علم مدام
اختصاص حوادث اکوان
به مواقیت عالم و ازمان
بر ثبوت ارادت است دلیل
نکی نفی آن به رای علیل
اولا هر چه خواست کرد آخر
وصف قدرت ازین شود ظاهر
قس علی ذاک سایر الاوصاف
کین بود پیش هوشمند کفاف
من که اسرار عشق می گویم
راه ارباب فکر چون پویم
فکر سرگشتی ست در ره عشق
کی رود حکم فکر بر شه عشق
چون نماند کمال عشق جمال
لال گردد زبان استدلال
ای خوش آن کو جمال حق دیده
پرده های اثر بدریده
پردگی جلوه کرده بر نظرش
گشته نور شهود پرده درش
گل توحید بی شکی چیده
پرده و پردگی یکی دیده
که ندوزند چشم دل ز اثر
به تفکر شوند برخوردار
ز آیت فانظروا الی الآثار
در جمال اثر کنند نگاه
به مؤثر برند از آنجا راه
از وجود ذوات در هر حال
بر وجودش کنند استدلال
زانکه آن کش وجود نیست به خود
موجدی بایدش به حکم خرد
در فضای وجود ننهد پا
یک بنا بی عنایت بنا
نعت موجد وجوب می باید
کز تسلسل محال پیش آید
حال عالم به یک نظام و نسق
نیست الا دلیل وحدت حق
موجد کون اگر دو تا بودی
کار آن منتظم کجا بودی
صنع پاکش چو هست محکم و راست
می برد عقل پی که او داناست
نیست پوشیده بر ذوی الافهام
که حیات است شرط علم مدام
اختصاص حوادث اکوان
به مواقیت عالم و ازمان
بر ثبوت ارادت است دلیل
نکی نفی آن به رای علیل
اولا هر چه خواست کرد آخر
وصف قدرت ازین شود ظاهر
قس علی ذاک سایر الاوصاف
کین بود پیش هوشمند کفاف
من که اسرار عشق می گویم
راه ارباب فکر چون پویم
فکر سرگشتی ست در ره عشق
کی رود حکم فکر بر شه عشق
چون نماند کمال عشق جمال
لال گردد زبان استدلال
ای خوش آن کو جمال حق دیده
پرده های اثر بدریده
پردگی جلوه کرده بر نظرش
گشته نور شهود پرده درش
گل توحید بی شکی چیده
پرده و پردگی یکی دیده
جامی : دفتر دوم
بخش ۲۵ - در بیان آنکه روش عارف به خلاف ارباب فکر و نظر از مؤثر است به اثر
روش عارف نکو رفتار
از مؤثر بود سوی آثار
چون دل او ز زنگ کثرت رست
داد او را شهود وحدت دست
دید نور بسیط بی پایان
منبسط بر حقایق اعیان
متنزل ز وحدت اطلاق
متکثر ز انفس و آفاق
زانچه بر لوح کون مسطور است
اولا چشم وی بر آن نور است
هر چه در عرصه جهان بیند
همه بعد از شهود آن بیند
یابد آن را ز اختلاف شئون
جلوه گر بر وجوه گوناگون
از مؤثر بود سوی آثار
چون دل او ز زنگ کثرت رست
داد او را شهود وحدت دست
دید نور بسیط بی پایان
منبسط بر حقایق اعیان
متنزل ز وحدت اطلاق
متکثر ز انفس و آفاق
زانچه بر لوح کون مسطور است
اولا چشم وی بر آن نور است
هر چه در عرصه جهان بیند
همه بعد از شهود آن بیند
یابد آن را ز اختلاف شئون
جلوه گر بر وجوه گوناگون
جامی : دفتر دوم
بخش ۲۶ - حکایت بر سبیل تمثیل
قطره ای از تموج دریا
در زمستان فتاد بر صحرا
خویش را منجمد ز شدت برد
هستی مستقل توهم کرد
لیکن از هر کسی و هر جایی
می شنید اینکه هست دریای
کرد از موج و شبنم و باران
بر وجودش اقامت برهان
گر چه از روی عقل برهان گفت
بود صد شک درون جانش نهفت
آری از سنگلاخ وهم و خیال
کس نرسته به پای استدلال
فلسفی عمرها نهاد اساس
دانش خویش را ز فکر و قیاس
به کف از بهر وزن کردن آن
از قوانین منطقش میزان
تا شناسد صحیح را ز سقیم
باز داند ولود را ز عقیم
کرد بسیاری از علوم و فنون
حاصل خویشتن به این قانون
ظن او آنکه از گمان رسته ست
همه در بار خود یقین بسته ست
لیکن آندم که بار بگشاید
جز متاع گمان برون ناید
در زمستان فتاد بر صحرا
خویش را منجمد ز شدت برد
هستی مستقل توهم کرد
لیکن از هر کسی و هر جایی
می شنید اینکه هست دریای
کرد از موج و شبنم و باران
بر وجودش اقامت برهان
گر چه از روی عقل برهان گفت
بود صد شک درون جانش نهفت
آری از سنگلاخ وهم و خیال
کس نرسته به پای استدلال
فلسفی عمرها نهاد اساس
دانش خویش را ز فکر و قیاس
به کف از بهر وزن کردن آن
از قوانین منطقش میزان
تا شناسد صحیح را ز سقیم
باز داند ولود را ز عقیم
کرد بسیاری از علوم و فنون
حاصل خویشتن به این قانون
ظن او آنکه از گمان رسته ست
همه در بار خود یقین بسته ست
لیکن آندم که بار بگشاید
جز متاع گمان برون ناید
جامی : دفتر دوم
بخش ۲۷ - قصه حکیمی که به واسطه مشاهده خرق عادت از اولیاء علم وی به جهل برآمد
یافت ناگاه آن حکیمک راه
پیش جمعی از اولیاء الله
فصل دی بود و منقلی آتش
شعله می زد میان ایشان خوش
شد بتقریب آتش و منقل
از خلیل بری ز نقص و خلل
ذکر آن قصه کهن به تمام
که بر او نار گشت برد و سلام
آن حکیمک ز جهل و استنکار
گفت بالطبع محرق آمد نار
آنچه بالطبع محرق است کجا
گردد از مقتضای طبع جدا
یکی از حاضران ز غیرت دین
گفت هین دامنت بیار و ببین
منقل آتشین به دامان ریخت
آتش خجلتش ز جان انگیخت
گفت در کن میان آتش دست
هیچ گرمی ببین در آتش هست
چون نه دستش بسوخت نی دامن
شد ازان جهل او بر او روشن
طبع را هم مسخر حق دید
جانش از تیرگی جهل رهید
اگر آن علم او یقین بودی
قصه او کی اینچنین بودی
علم کامد یقین ز بیم زوال
به یقین ایمن است در همه حال
پیش جمعی از اولیاء الله
فصل دی بود و منقلی آتش
شعله می زد میان ایشان خوش
شد بتقریب آتش و منقل
از خلیل بری ز نقص و خلل
ذکر آن قصه کهن به تمام
که بر او نار گشت برد و سلام
آن حکیمک ز جهل و استنکار
گفت بالطبع محرق آمد نار
آنچه بالطبع محرق است کجا
گردد از مقتضای طبع جدا
یکی از حاضران ز غیرت دین
گفت هین دامنت بیار و ببین
منقل آتشین به دامان ریخت
آتش خجلتش ز جان انگیخت
گفت در کن میان آتش دست
هیچ گرمی ببین در آتش هست
چون نه دستش بسوخت نی دامن
شد ازان جهل او بر او روشن
طبع را هم مسخر حق دید
جانش از تیرگی جهل رهید
اگر آن علم او یقین بودی
قصه او کی اینچنین بودی
علم کامد یقین ز بیم زوال
به یقین ایمن است در همه حال
جامی : دفتر دوم
بخش ۲۸ - رجوع به تمامی تمثیل
قطره چون آب شد به تابستان
گشت آن آب سوی بحر روان
وز روانی خود به بحر رسید
خویشتن را ورای بحر ندید
هستی خویش را در او گم ساخت
هیچ چیزی بغیر او نشناخت
گاه او را عیان به صورت موج
دید هم در حضیض و هم بر اوج
گاه دیدش به شکل تف و بخار
سوی بالا روان ز دریا بار
متراکم شد آن بخار و ز آن
متکون شد ابر در نیسان
متقاطر شد ابر و باران گشت
رونق افزای باغ و بستان گشت
قطره ها چون به یکدگر پیوست
سیل شد بر رونده راه ببست
سیل هم کف زنان خروش کنان
تافت یکسر به سوی بحر عنان
چون به دریا رسید و کرد آرام
شد درین دوره سیر بحر تمام
قطره این را چو دید نتوانست
کردن انکار دیده و دانست
کوست موج و بخار و سیل و سحاب
اوست کف اوست قطره اوست حباب
هیچ جز بحر در جهان نشناخت
عشق با هر چه باخت با او باخت
از چپ و راست چون گشاد نظر
غیر دریا ندید چیز دگر
همچنین عارفان عشق آیین
در جهان نیستند جز حق بین
دیده جمله مانده بر یکجاست
لیکن اندر نظر تفاوت هاست
گشت آن آب سوی بحر روان
وز روانی خود به بحر رسید
خویشتن را ورای بحر ندید
هستی خویش را در او گم ساخت
هیچ چیزی بغیر او نشناخت
گاه او را عیان به صورت موج
دید هم در حضیض و هم بر اوج
گاه دیدش به شکل تف و بخار
سوی بالا روان ز دریا بار
متراکم شد آن بخار و ز آن
متکون شد ابر در نیسان
متقاطر شد ابر و باران گشت
رونق افزای باغ و بستان گشت
قطره ها چون به یکدگر پیوست
سیل شد بر رونده راه ببست
سیل هم کف زنان خروش کنان
تافت یکسر به سوی بحر عنان
چون به دریا رسید و کرد آرام
شد درین دوره سیر بحر تمام
قطره این را چو دید نتوانست
کردن انکار دیده و دانست
کوست موج و بخار و سیل و سحاب
اوست کف اوست قطره اوست حباب
هیچ جز بحر در جهان نشناخت
عشق با هر چه باخت با او باخت
از چپ و راست چون گشاد نظر
غیر دریا ندید چیز دگر
همچنین عارفان عشق آیین
در جهان نیستند جز حق بین
دیده جمله مانده بر یکجاست
لیکن اندر نظر تفاوت هاست
جامی : دفتر دوم
بخش ۲۹ - اشارت به اصحاب مکاشفه که تجلی صفات است
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۰ - اشارت به ارباب مشاهده که تجلی ذات است
وان دگر جمله را یک آینه دید
که خدا را در آن معاینه دید
دید یک ذات در حدود جهات
متجلی شده به جمله صفات
یک وجود است سر به سر عالم
همه اجزاش متصل با هم
کره مصمت است بی تجویف
جمع گشته در او لطیف و کثیف
نه در آن فرجه ای نه فاصله ای
نز خلاء هیچ ظرف را گله ای
امتیازاتشان ز یکدیگر
هست از اعراض با صفات و صور
آن گرانمایه جوهر قابل
که مر اعراض را بود حامل
هست مرآت ذات بی همتا
وان عوارض مجالی اسما
هر که ناظر به حال مرآت است
صورتش دیدن از محالات است
هر که را دیده هست بر صورت
بیند آیینه محو در صورت
چشم عارف که تیزبین باشد
در شهود جهان چنین باشد
بیند اندر همه جهان یک ذات
جلوه گر گشته با شئون و صفات
همچو آیینه وصف و ذات جهان
باشد از پیش چشم او پنهان
از جهان جز خدا نبیند هیچ
غیر حق هیچ جا نبیند هیچ
شد جمال خدا معاینه اش
محو مشهود گشت آینه اش
هیچ دانی که این چه جلوه گریست
آینه چیست و اندر آینه کیست
آینه اوست و اندر آینه هم
غایب از دیده و معاینه هم
اول آیینه سان برون آید
پس در آیینه روی بنماید
گر به تقیید بینی او را بند
نام و نقشش جز آینه مپسند
ور ز تقیید یابی اش مطلق
اوست پیدا در آینه الحق
که خدا را در آن معاینه دید
دید یک ذات در حدود جهات
متجلی شده به جمله صفات
یک وجود است سر به سر عالم
همه اجزاش متصل با هم
کره مصمت است بی تجویف
جمع گشته در او لطیف و کثیف
نه در آن فرجه ای نه فاصله ای
نز خلاء هیچ ظرف را گله ای
امتیازاتشان ز یکدیگر
هست از اعراض با صفات و صور
آن گرانمایه جوهر قابل
که مر اعراض را بود حامل
هست مرآت ذات بی همتا
وان عوارض مجالی اسما
هر که ناظر به حال مرآت است
صورتش دیدن از محالات است
هر که را دیده هست بر صورت
بیند آیینه محو در صورت
چشم عارف که تیزبین باشد
در شهود جهان چنین باشد
بیند اندر همه جهان یک ذات
جلوه گر گشته با شئون و صفات
همچو آیینه وصف و ذات جهان
باشد از پیش چشم او پنهان
از جهان جز خدا نبیند هیچ
غیر حق هیچ جا نبیند هیچ
شد جمال خدا معاینه اش
محو مشهود گشت آینه اش
هیچ دانی که این چه جلوه گریست
آینه چیست و اندر آینه کیست
آینه اوست و اندر آینه هم
غایب از دیده و معاینه هم
اول آیینه سان برون آید
پس در آیینه روی بنماید
گر به تقیید بینی او را بند
نام و نقشش جز آینه مپسند
ور ز تقیید یابی اش مطلق
اوست پیدا در آینه الحق
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۱ - اشارت به قربات اربع که مراتب ولایت است یعنی قرب نوافل و قرب فرایض و مقام جمع الجمع که مرتبه قاب قوسین است و مقام جمع احدیت که مرتبه اؤ ادنی است و خاصه پیغمبر ماست صلی الله علیه و سلم و کمل ورثه وی
هر که را دیده نی به حق بیناست
دیده او به دید حق نه سزاست
تا نگردد به حکم «بی یبصر»
دیده تو به عین حق ناظر
نیست امکان جمال حق دیدن
گل ز باغ شهود حق چیدن
چون تو سازی روان ز نافله ها
به دیار قبول قافله ها
بر قوای تو وحدت و اطلاق
غالب آید به قدر استحقاق
چشم و گوش و زبان تو هر یک
عین هستی حق شود بی شک
وصف امکان شود در او مغلوب
منصبغ یابی اش به حکم وجوب
فعل و ادراک در همه حالت
به تو باشد مضاف و حق آلت
گرددت پیش صوفیان کرام
متقرب به قرب نافله نام
وگر آن رتبه ات شود حاصل
که تو آلت شوی و حق فاعل
هر که عرف مقربان داند
اهل قرب فرایضت خواند
ور کنی این دو قرب را با هم
جمع باشی یگانه عالم
نقد قربین حاصل تو بود
قاب قوسین منزل تو بود
ور ز همت کمی بلند روی
که مقید به جمع هم نشوی
دوران باشدت درین سه مقام
بی تقید به قید هیچکدام
پا ز عالی نهی سوی اعلی
سرفرازی به اوج او ادنی
این مقام نبی ست وان که قوی
باشد اندر وراثت نبوی
حبذا عارفی ز خود رسته
به مقامات قرب پیوسته
شده از قید خویشتن مطلق
ذات او وصف او شده همه حق
هر که افتد به آب و گل نظرش
شود از خود تصور بشرش
چون شود کشف سر ربانی
سر زند زو صدای سبحانی
گوید ار زانکه بنده ام حق کو
ور حقم چیست از من این تک و پو
افتد از حیرتش به کار گره
همچو آن گربه سنج خواجه ده
دیده او به دید حق نه سزاست
تا نگردد به حکم «بی یبصر»
دیده تو به عین حق ناظر
نیست امکان جمال حق دیدن
گل ز باغ شهود حق چیدن
چون تو سازی روان ز نافله ها
به دیار قبول قافله ها
بر قوای تو وحدت و اطلاق
غالب آید به قدر استحقاق
چشم و گوش و زبان تو هر یک
عین هستی حق شود بی شک
وصف امکان شود در او مغلوب
منصبغ یابی اش به حکم وجوب
فعل و ادراک در همه حالت
به تو باشد مضاف و حق آلت
گرددت پیش صوفیان کرام
متقرب به قرب نافله نام
وگر آن رتبه ات شود حاصل
که تو آلت شوی و حق فاعل
هر که عرف مقربان داند
اهل قرب فرایضت خواند
ور کنی این دو قرب را با هم
جمع باشی یگانه عالم
نقد قربین حاصل تو بود
قاب قوسین منزل تو بود
ور ز همت کمی بلند روی
که مقید به جمع هم نشوی
دوران باشدت درین سه مقام
بی تقید به قید هیچکدام
پا ز عالی نهی سوی اعلی
سرفرازی به اوج او ادنی
این مقام نبی ست وان که قوی
باشد اندر وراثت نبوی
حبذا عارفی ز خود رسته
به مقامات قرب پیوسته
شده از قید خویشتن مطلق
ذات او وصف او شده همه حق
هر که افتد به آب و گل نظرش
شود از خود تصور بشرش
چون شود کشف سر ربانی
سر زند زو صدای سبحانی
گوید ار زانکه بنده ام حق کو
ور حقم چیست از من این تک و پو
افتد از حیرتش به کار گره
همچو آن گربه سنج خواجه ده
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۲ - حکایت بر سبیل تمثیل
یک منک گوشت داد خواجه به زن
کش بپز زود بهر طعمه من
گوشت را زن کباب کرد و بخورد
خواجه چون گشت خواست عذر آورد
که هنوز آن ز دیگ بیرون بود
که کمین کرد گربه و بربود
خواجه سنجید گربه را فی الحال
نامد افزون ز گوشت یک مثقال
زد به صد غصه دست بر زانو
کرد با زن عتاب کای بانو
گربه بی شک چو گوشت یک من بود
گوشت یک من دگر بر آن افزود
نیست این نکته پیش من روشن
که تواند شدن دو من یک من
اگر این گربه است گوشت کجاست
وگر این گوشت شکل گربه چراست
کش بپز زود بهر طعمه من
گوشت را زن کباب کرد و بخورد
خواجه چون گشت خواست عذر آورد
که هنوز آن ز دیگ بیرون بود
که کمین کرد گربه و بربود
خواجه سنجید گربه را فی الحال
نامد افزون ز گوشت یک مثقال
زد به صد غصه دست بر زانو
کرد با زن عتاب کای بانو
گربه بی شک چو گوشت یک من بود
گوشت یک من دگر بر آن افزود
نیست این نکته پیش من روشن
که تواند شدن دو من یک من
اگر این گربه است گوشت کجاست
وگر این گوشت شکل گربه چراست
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۳ - اشارت به تقسیم حیرت محمود و مذموم
معنی حیرت ار شود مقسوم
غیر محمود نیست یا مذموم
آنست مذموم کز شکوک و شبه
بسته گردد به سوی مقصد ره
هست در راه سعی و کوی طلب
شرط اول تعین مطلب
وجهه قصد ناشده ممتاز
طایر سعی چون کند پرواز
در بیابان دو ره چو پیش آید
که یکی زان دو کعبه را شاید
تا به تعیین ندانی آن ره را
کی بریدن توانی آن ره را
لیک تعیین ره به جزم و یقین
که نه شک را شوی رهی و رهین
به امارات عقل دان و حواس
یا به تقلید مرد راه شناس
یا به الهام و کشف ربانی
که مر آن را خلاف نتوانی
گر نباشد یکی ازین سه دلیل
باز مانی ز راه خوار و ذلیل
ره زند بر تو غول حیرانی
بلکه غولی شوی بیابانی
چون تو را سر حیرت مذموم
شد به تفصیل ازین سخن معلوم
آن بود شرع حیرت محمود
که کشی برقع از رخ مقصود
لمعات جمال قدس قدم
بر تو تابد ز اوج فضل و کرم
هر زمان لمعه دگر بینی
هر نفس میوه دگر چینی
سازدت اصطلام آن لمعات
فارغ از مبدعات و مخترعات
خورد و خوابت تمام بربایند
بر تو درهای فیض بگشایند
گم شوی جاودان ز هستی خویش
ساده گردی ز خود پرستی خویش
صد بد و نیک بگذرد به سرت
که نباشد ز خویشتن خبرت
غیر محمود نیست یا مذموم
آنست مذموم کز شکوک و شبه
بسته گردد به سوی مقصد ره
هست در راه سعی و کوی طلب
شرط اول تعین مطلب
وجهه قصد ناشده ممتاز
طایر سعی چون کند پرواز
در بیابان دو ره چو پیش آید
که یکی زان دو کعبه را شاید
تا به تعیین ندانی آن ره را
کی بریدن توانی آن ره را
لیک تعیین ره به جزم و یقین
که نه شک را شوی رهی و رهین
به امارات عقل دان و حواس
یا به تقلید مرد راه شناس
یا به الهام و کشف ربانی
که مر آن را خلاف نتوانی
گر نباشد یکی ازین سه دلیل
باز مانی ز راه خوار و ذلیل
ره زند بر تو غول حیرانی
بلکه غولی شوی بیابانی
چون تو را سر حیرت مذموم
شد به تفصیل ازین سخن معلوم
آن بود شرع حیرت محمود
که کشی برقع از رخ مقصود
لمعات جمال قدس قدم
بر تو تابد ز اوج فضل و کرم
هر زمان لمعه دگر بینی
هر نفس میوه دگر چینی
سازدت اصطلام آن لمعات
فارغ از مبدعات و مخترعات
خورد و خوابت تمام بربایند
بر تو درهای فیض بگشایند
گم شوی جاودان ز هستی خویش
ساده گردی ز خود پرستی خویش
صد بد و نیک بگذرد به سرت
که نباشد ز خویشتن خبرت
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۴ - حکایت آن زن که در دیار مصر سی سال در مقام حیرت بر یک جای بماند
در نواحی مصر شیر زنی
همچو مردان مرد خود شکنی
به چنین دولتی مشرف شد
نقد هستی تمامش از کف شد
شست از آلودگی به کلی دست
نه به شب خفتی و نی به روز نشست
قرب سی سال ماند بر سر پای
که نجنبید چون درخت از جای
خفت مرغش به فرق فارغ بال
گشت مارش به ساق پا خلخال
شست و شو داده موی او باران
شانه کرده صبا چو غمخواران
هیچگه ز آفتاب عالمتاب
سایه بانش نگشته غیر سحاب
لب فرو بسته از شراب و طعام
چون فرشته نه چاشت خورد نه شام
همچو مور و ملخ ز هر طرفی
دام و دد گرد او کشیده صفی
او خوش اندر میانه واله و مست
ایستاده به پا نه نیست و نه هست
چشم او بر جمال شاهد حق
جان به طوفان عشق مستغرق
دل به پروازهای روحانی
گوش بر رازهای پنهانی
زن مگویش که در کشاکش درد
یک سر موی او به از صد مرد
مرد و زن مست نقش پیکر خاک
جان روشن بود از اینها پاک
کردگارا مرا ز من برهان
وز غم مرد و فکر زن برهان
مردیی ده که راد مرد شوم
وز مرید و مراد فرد شوم
غرقه گردم به موج لجه راز
هرگز از خود نشان نیابم باز
همچو مردان مرد خود شکنی
به چنین دولتی مشرف شد
نقد هستی تمامش از کف شد
شست از آلودگی به کلی دست
نه به شب خفتی و نی به روز نشست
قرب سی سال ماند بر سر پای
که نجنبید چون درخت از جای
خفت مرغش به فرق فارغ بال
گشت مارش به ساق پا خلخال
شست و شو داده موی او باران
شانه کرده صبا چو غمخواران
هیچگه ز آفتاب عالمتاب
سایه بانش نگشته غیر سحاب
لب فرو بسته از شراب و طعام
چون فرشته نه چاشت خورد نه شام
همچو مور و ملخ ز هر طرفی
دام و دد گرد او کشیده صفی
او خوش اندر میانه واله و مست
ایستاده به پا نه نیست و نه هست
چشم او بر جمال شاهد حق
جان به طوفان عشق مستغرق
دل به پروازهای روحانی
گوش بر رازهای پنهانی
زن مگویش که در کشاکش درد
یک سر موی او به از صد مرد
مرد و زن مست نقش پیکر خاک
جان روشن بود از اینها پاک
کردگارا مرا ز من برهان
وز غم مرد و فکر زن برهان
مردیی ده که راد مرد شوم
وز مرید و مراد فرد شوم
غرقه گردم به موج لجه راز
هرگز از خود نشان نیابم باز
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۵ - در بیان آنکه روی عاشق اول به سوی خویش است و بعد از آن به سوی معشوق و در آخر کار به سوی عشق
روی عاشق نخست در خویش است
دل او از برای خود ریش است
گر بخواهد برای خود خواهد
ور بکاهد برای خود کاهد
همه گرد مراد خود گردد
بهر بند و گشاد خود گردد
باشد از جام عشق مستی او
دوست باشد طفیل هستی او
دوست را چون به کام خود یابد
صید مقصود رام خود یابد
ور بود بر خلاف مقصودش
زان تغابن به سر رود دودش
این نه عشق است خویشتنداریست
به هواهای خود گرفتاریست
هیچ عاشق هوا پسند مباد
به مرادات نفس بند مباد
حیف عاقل که نقد عمر نفیس
هیچ سازد برای نفس خسیس
خیر خود را ز سود و مایه نفس
نشناسد به غیر وایه نفس
بس که باشد فرود پایه وی
شر بود هر چه هست وایه وی
هر چه با وایه وی انجامد
خیر خواند بر آن بیارامد
شکر گوید بسی که آخر کار
یافت کارش به وجه خیر قرار
دل او از برای خود ریش است
گر بخواهد برای خود خواهد
ور بکاهد برای خود کاهد
همه گرد مراد خود گردد
بهر بند و گشاد خود گردد
باشد از جام عشق مستی او
دوست باشد طفیل هستی او
دوست را چون به کام خود یابد
صید مقصود رام خود یابد
ور بود بر خلاف مقصودش
زان تغابن به سر رود دودش
این نه عشق است خویشتنداریست
به هواهای خود گرفتاریست
هیچ عاشق هوا پسند مباد
به مرادات نفس بند مباد
حیف عاقل که نقد عمر نفیس
هیچ سازد برای نفس خسیس
خیر خود را ز سود و مایه نفس
نشناسد به غیر وایه نفس
بس که باشد فرود پایه وی
شر بود هر چه هست وایه وی
هر چه با وایه وی انجامد
خیر خواند بر آن بیارامد
شکر گوید بسی که آخر کار
یافت کارش به وجه خیر قرار
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۶ - قصه آن مخنث که از روزن در منظری افتاد و از آنجا در خانه سفلی و از آنجا در سردابه ای و از آنجا در چاهی چون در سردابه افتاد بانگ کرد که ای خداوندان سرای، سرای شما زمین ندارد
آن مخنث به بام همسایه
رفت از همت فرومایه
پا فرو شد به روزنش ناگاه
داشت روزن به سوی منظر راه
چون به منظر فتاد و خاست ز جای
شد فرودش به جای دیگر پای
یافت خود را به خانه زیرین
بود سردابه ای در او دیرین
شد به سردابه هم خطا پایش
جزم شد بر هلاک خود رایش
بانگ برداشت کای مسلمانان
کرده قصد هلاک مهمانان
گر نه تحت الثری ست جای شما
چون ندارد زمین سرای شما
بود چاهی درون سردابه
کآخر آنجا گشاد پاتابه
در تگ چاه میخی ایستاده
بهر عیش مخنث آماده
چون فرود آمد از برابر میخ
گشت جای نشست او سر میخ
میخ را شد به جای خویش قرار
شد مخنث ز میخ شکرگزار
عاقبت چرخ جز به خیر نگشت
وآخر کار من به خیر گذشت
که بحمدالله ار چه صد غم و رنج
بر من آمد درین سرای سپنج
خیر هر کس به قدر همت اوست
همت مرد راه قیمت اوست
کی توانی شناخت قیمت مرد
تا ندانی که چیست همت مرد
همت آن یکی علو نسب
شرف جد سیادت ام و اب
همت آن دگر صفات کمال
علم و عفت شجاعت و افضال
همت آن یکی زن و فرزند
همدم و آشنا و خویشاوند
همت آن دگر زر و زیور
تاج آراسته به لعل و گهر
همت آن یکی سراچه و باغ
مجلس امن و بزمگاه فراغ
همت آن دگر ده و کاریز
وانچه باشد مناسب از هر چیز
آن یکی را هوای درس علوم
منطق و نحو و صرف و طب و نجوم
وان دگر را خیال کلک و دوات
جمع کردن برای خط ادوات
بس کنم کانچه زین شمار بود
که حجاب جمال یار بود
از طریق شمار بیرون است
وز حد اعتبار افزون است
لیک با هم درین صفت یارند
که ازین کارخانه عارند
جلوه گاه جمالشان دنیی ست
جای وزر و وبالشان عقبی ست
همه از عز قرب واهب فرد
مایه لعنت اند و موجب طرد
رفت از همت فرومایه
پا فرو شد به روزنش ناگاه
داشت روزن به سوی منظر راه
چون به منظر فتاد و خاست ز جای
شد فرودش به جای دیگر پای
یافت خود را به خانه زیرین
بود سردابه ای در او دیرین
شد به سردابه هم خطا پایش
جزم شد بر هلاک خود رایش
بانگ برداشت کای مسلمانان
کرده قصد هلاک مهمانان
گر نه تحت الثری ست جای شما
چون ندارد زمین سرای شما
بود چاهی درون سردابه
کآخر آنجا گشاد پاتابه
در تگ چاه میخی ایستاده
بهر عیش مخنث آماده
چون فرود آمد از برابر میخ
گشت جای نشست او سر میخ
میخ را شد به جای خویش قرار
شد مخنث ز میخ شکرگزار
عاقبت چرخ جز به خیر نگشت
وآخر کار من به خیر گذشت
که بحمدالله ار چه صد غم و رنج
بر من آمد درین سرای سپنج
خیر هر کس به قدر همت اوست
همت مرد راه قیمت اوست
کی توانی شناخت قیمت مرد
تا ندانی که چیست همت مرد
همت آن یکی علو نسب
شرف جد سیادت ام و اب
همت آن دگر صفات کمال
علم و عفت شجاعت و افضال
همت آن یکی زن و فرزند
همدم و آشنا و خویشاوند
همت آن دگر زر و زیور
تاج آراسته به لعل و گهر
همت آن یکی سراچه و باغ
مجلس امن و بزمگاه فراغ
همت آن دگر ده و کاریز
وانچه باشد مناسب از هر چیز
آن یکی را هوای درس علوم
منطق و نحو و صرف و طب و نجوم
وان دگر را خیال کلک و دوات
جمع کردن برای خط ادوات
بس کنم کانچه زین شمار بود
که حجاب جمال یار بود
از طریق شمار بیرون است
وز حد اعتبار افزون است
لیک با هم درین صفت یارند
که ازین کارخانه عارند
جلوه گاه جمالشان دنیی ست
جای وزر و وبالشان عقبی ست
همه از عز قرب واهب فرد
مایه لعنت اند و موجب طرد
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۷ - اشارت به معنی آنچه رسول صلی الله و علیه و سلم فرموده است که الدنیا ملعونة و ملعون ما فیها الا ذکر الله سبحانه
هست قول نبی که دنیی دون
وانچه جز ذکر ایزد بیچون
داخل اوست جمله ملعونند
وز نظرگاه قرب بیرونند
هر که پیوند ساخت با ملعون
نیست او هم ز حکم لعن برون
لعن حق چیست گویمت مشروح
کنم ابواب فهم آن مفتوح
لعن، راندن بود ز ساحت قرب
محنت بعد بعد راحت قرب
هر که یکدم جدا ز مقصود است
او در آن دم لعین و مطرود است
چون به مقصود خویش رو آورد
رست از زخم تیغ لعنت و طرد
سایه لطف و رحمتش دریافت
آفتاب قبول بر وی تافت
قرب او چیست از حق آگاهی
بعد او زین طریقه گمراهی
امر و نهیی که هست در قرآن
هست ازین قرب و بعد داده نشان
امر باشد به قرب حق خواندن
نهی از اسباب بعد او راندن
دوزخ و آنچه هست در دوزخ
وان عذاب و نکال در برزخ
درکات مراتب بعداند
که یکایک مناسب بعداند
گشت ظاهر به یک طریق و نسق
صورت غفلت تو اندر حق
روضه خلد و بوستان نعیم
چشمه سلسبیل یا تسنیم
درجات بهشت و لطف قصور
عرفات قصور و جلوه حور
همه هستند پیش صاحب رای
صورت قرب و آگهی ز خدای
ای کزین آگهی شدی آگاه
غیر ازین آگهی مجوی و مخواه
هستی جان و تن همی فرسای
واندر آن آگهی همی افزای
تا نه از جان و تن فنا باشی
مرد آن آگهی کجا باشی
آگهی هست جاودان گنجی
گنج می بایدت بکش رنجی
در طلب ناکشیده محنت و رنج
ریش گاوی بود توقع گنج
وانچه جز ذکر ایزد بیچون
داخل اوست جمله ملعونند
وز نظرگاه قرب بیرونند
هر که پیوند ساخت با ملعون
نیست او هم ز حکم لعن برون
لعن حق چیست گویمت مشروح
کنم ابواب فهم آن مفتوح
لعن، راندن بود ز ساحت قرب
محنت بعد بعد راحت قرب
هر که یکدم جدا ز مقصود است
او در آن دم لعین و مطرود است
چون به مقصود خویش رو آورد
رست از زخم تیغ لعنت و طرد
سایه لطف و رحمتش دریافت
آفتاب قبول بر وی تافت
قرب او چیست از حق آگاهی
بعد او زین طریقه گمراهی
امر و نهیی که هست در قرآن
هست ازین قرب و بعد داده نشان
امر باشد به قرب حق خواندن
نهی از اسباب بعد او راندن
دوزخ و آنچه هست در دوزخ
وان عذاب و نکال در برزخ
درکات مراتب بعداند
که یکایک مناسب بعداند
گشت ظاهر به یک طریق و نسق
صورت غفلت تو اندر حق
روضه خلد و بوستان نعیم
چشمه سلسبیل یا تسنیم
درجات بهشت و لطف قصور
عرفات قصور و جلوه حور
همه هستند پیش صاحب رای
صورت قرب و آگهی ز خدای
ای کزین آگهی شدی آگاه
غیر ازین آگهی مجوی و مخواه
هستی جان و تن همی فرسای
واندر آن آگهی همی افزای
تا نه از جان و تن فنا باشی
مرد آن آگهی کجا باشی
آگهی هست جاودان گنجی
گنج می بایدت بکش رنجی
در طلب ناکشیده محنت و رنج
ریش گاوی بود توقع گنج
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بوده ای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفت ای پدر تا من بوده ام ریش گاو بوده ام
با پسر گفت پیری از همدان
کای در اطوار کار خود همه دان
خویش را عمری آزمودستی
هیچگه ریش گاو بودستی
گفت با وی پسر که ای بابا
که بود ریش گاو گو با ما
گفت آن کس که بامداد پگاه
می نهد پا ز کنج خانه به راه
در دلش این هوس که بی رنجی
یابم امروز رایگان گنجی
چون به اینجا رساند پیر سخن
پسرش گفت در جواب که من
بوده ام ریش گاو تا هستم
ریش گاویست کار پیوستم
نیست جز ریش گاویم کاری
نیست از ریش گاویم عاری
کای در اطوار کار خود همه دان
خویش را عمری آزمودستی
هیچگه ریش گاو بودستی
گفت با وی پسر که ای بابا
که بود ریش گاو گو با ما
گفت آن کس که بامداد پگاه
می نهد پا ز کنج خانه به راه
در دلش این هوس که بی رنجی
یابم امروز رایگان گنجی
چون به اینجا رساند پیر سخن
پسرش گفت در جواب که من
بوده ام ریش گاو تا هستم
ریش گاویست کار پیوستم
نیست جز ریش گاویم کاری
نیست از ریش گاویم عاری
جامی : دفتر دوم
بخش ۳۹ - در بیان آنکه چون عاشق ظلمت وایه های نفس بداند روی از خود بگرداند و در معشوق آورد
جامی : دفتر دوم
بخش ۴۰ - قصه آن گلخنی که در مشاهده جمال شاهزاده آتش در ژنده اش گرفت و از ژنده به تنش رسید و وی از همه بی خبر بود
از رخ شاهزاده گلخنیی
یافت در دل ز مهر روشنیی
شد چو از ره سواره بگذشتی
گلخنی در نظاره گم گشتی
چو در آمد ز درد عشق ز پای
ساخت در تنگنای گلخن جای
چند گه شاهزاده ره پیمود
گلخنی در نظاره گه ننمود
به لطافت بهانه ای بر ساخت
مرکب خود به سوی گلخن تاخت
گلخنی چون لقای شاه بدید
نقد هستی به پای شاه کشید
چشم و دل بر جمال جانان دوخت
ژنده اش ز آتشی که بود افروخت
شعله از ژنده در تنش آویخت
او ز دیدار شه نظر بگسیخت
داشت حیران به روی دوست نظر
نه ز تن نی ز ژنده داشت خبر
شه ز رحمت به سوی او چو شتافت
غیر خاکسترش به جای نیافت
یافت در دل ز مهر روشنیی
شد چو از ره سواره بگذشتی
گلخنی در نظاره گم گشتی
چو در آمد ز درد عشق ز پای
ساخت در تنگنای گلخن جای
چند گه شاهزاده ره پیمود
گلخنی در نظاره گه ننمود
به لطافت بهانه ای بر ساخت
مرکب خود به سوی گلخن تاخت
گلخنی چون لقای شاه بدید
نقد هستی به پای شاه کشید
چشم و دل بر جمال جانان دوخت
ژنده اش ز آتشی که بود افروخت
شعله از ژنده در تنش آویخت
او ز دیدار شه نظر بگسیخت
داشت حیران به روی دوست نظر
نه ز تن نی ز ژنده داشت خبر
شه ز رحمت به سوی او چو شتافت
غیر خاکسترش به جای نیافت
جامی : دفتر دوم
بخش ۴۱ - در بیان آنکه چون عشق به مرتبه کمال رسد روی عاشق را از معشوق نیز بگرداند و در خود کند
عشق عاشق چو سر کشد به کمال
شود از غیر عشق فارغ بال
عشق را قبله گاه خود سازد
دل ز معشوق هم بپردازد
حب محبوب حب حب گردد
آنچه لب بود لب لب گردد
غیر حب کس نماندش محبوب
شود اندر شهود حب مغلوب
عشق او چون بدین حد انجامد
پا به دامن کشد بیارامد
به گریبان جان درآرد سر
بندد از هر چه غیر عشق نظر
طالب این مقام بود نبی
که به حق در اوان به طلبی
گفت کای چشم و گوش من همه تو
مایه عقل و هوش من همه تو
عشق خود را که غایت امل است
دولت لایزال و لم یزل است
بر من خسته جان تشنه جگر
ساز محبوب تر ز سمع و بصر
شود از غیر عشق فارغ بال
عشق را قبله گاه خود سازد
دل ز معشوق هم بپردازد
حب محبوب حب حب گردد
آنچه لب بود لب لب گردد
غیر حب کس نماندش محبوب
شود اندر شهود حب مغلوب
عشق او چون بدین حد انجامد
پا به دامن کشد بیارامد
به گریبان جان درآرد سر
بندد از هر چه غیر عشق نظر
طالب این مقام بود نبی
که به حق در اوان به طلبی
گفت کای چشم و گوش من همه تو
مایه عقل و هوش من همه تو
عشق خود را که غایت امل است
دولت لایزال و لم یزل است
بر من خسته جان تشنه جگر
ساز محبوب تر ز سمع و بصر
جامی : دفتر دوم
بخش ۴۲ - حکایت مجنون
عشق مجنون بدین مقام رسید
از تک و پوی و گفت و گوی رهید
داد با خود ترانه ای نو ساز
عشقبازی به عشق کرد آغاز
آستین زد به هر نو و کهنی
داد دامن به چنگ خاربنی
از درون نرم خارپشت آیین
وز برون با کسان درشت آیین
زیر آن خاربن قرار گرفت
ترک رفتن به کوی یار گرفت
چند روزی بر این نسق چو گذشت
بارها در ضمیر لیلی گشت
که چه حال اوفتاد مجنون را
بیخود آن مبتلای مفتون را
که نشانش به دشت پیدا نیست
هم تگ آهوان صحرا نیست
مانده است از گروه گوران دور
نفکند در صف گوزنان شور
روزها نشنوم ز کس رازش
شب نیاید به گوشم آوازش
آخرالامر هیچ چاره ندید
شرح حالش ز محرمان پرسید
قصه درد او بیان کردند
صورت حال او عیان کردند
نیمروزی به کام دمسازان
یافت در خواب چشم غمازان
چشم ها را کشید سرمه ناز
عقل و دین را درید پرده راز
کرد نعلین دلبری در پای
شد به گام وفا زمین فرسای
شد خرامنده تا بر مجنون
سایه افکند بر سر مجنون
بانگ زد کای ز عشق برخوردار
سایه انداخت وصل سر بردار
گفت مجنون کیی تو باز نمای
لب خامش به شرح راز گشای
گفت من آن که زخم او خوردی
به تمناش سر فرو بردی
منم آرام جان تو لیلی
قبله جاودان تو لیلی
گفت رو رو که آنچنانم من
که بجز عشق تو ندانم من
عشق تو ای نگار فرزانه
در دلم کرد آنچنان خانه
که تو را هم نماند گنجایی
خوشترم بعد ازین به تنهایی
از تک و پوی و گفت و گوی رهید
داد با خود ترانه ای نو ساز
عشقبازی به عشق کرد آغاز
آستین زد به هر نو و کهنی
داد دامن به چنگ خاربنی
از درون نرم خارپشت آیین
وز برون با کسان درشت آیین
زیر آن خاربن قرار گرفت
ترک رفتن به کوی یار گرفت
چند روزی بر این نسق چو گذشت
بارها در ضمیر لیلی گشت
که چه حال اوفتاد مجنون را
بیخود آن مبتلای مفتون را
که نشانش به دشت پیدا نیست
هم تگ آهوان صحرا نیست
مانده است از گروه گوران دور
نفکند در صف گوزنان شور
روزها نشنوم ز کس رازش
شب نیاید به گوشم آوازش
آخرالامر هیچ چاره ندید
شرح حالش ز محرمان پرسید
قصه درد او بیان کردند
صورت حال او عیان کردند
نیمروزی به کام دمسازان
یافت در خواب چشم غمازان
چشم ها را کشید سرمه ناز
عقل و دین را درید پرده راز
کرد نعلین دلبری در پای
شد به گام وفا زمین فرسای
شد خرامنده تا بر مجنون
سایه افکند بر سر مجنون
بانگ زد کای ز عشق برخوردار
سایه انداخت وصل سر بردار
گفت مجنون کیی تو باز نمای
لب خامش به شرح راز گشای
گفت من آن که زخم او خوردی
به تمناش سر فرو بردی
منم آرام جان تو لیلی
قبله جاودان تو لیلی
گفت رو رو که آنچنانم من
که بجز عشق تو ندانم من
عشق تو ای نگار فرزانه
در دلم کرد آنچنان خانه
که تو را هم نماند گنجایی
خوشترم بعد ازین به تنهایی
جامی : دفتر دوم
بخش ۴۳ - مناجات
ای فروغ جمال تو خوبان
پرتو خوبی تو محبوبان
جلوه حسن تو کجاست که نیست
جذبه عشق تو کراست که نیست
همه ذرات مست عشق تواند
پایکوبان ز دست عشق تواند
حسن لیلی که راه مجنون زد
کامش از کوی عقل بیرون زد
زلف عذرا که صبر وامق برد
دل و جانش به رنج و غصه سپرد
لعل شیرین که شد ز شکر ریز
قوت فرهاد و قوت پرویز
یک به یک نشئه جمال تو بود
که در اطوار مختلف بنمود
زد به هر جا ره اسیر دگر
صبرش از دل ربود و هوش ز سر
به کند خودش مقید کرد
رویش از هر دو کون در خود کرد
من هم ای پادشا گدای توام
هدف ناوک قضای توام
چند سرگشته داریم چون گوی
بی سر و پا دوانیم هر سوی
گه بری بر در خراباتم
گه شوی قبله مناجاتم
گه به صلحم کشی و گاه به جنگ
گه به شهدم کشی و گه به شرنگ
چه شود کز خودم خلاص دهی
جامی از باده های خاص دهی
بربایی چنان ز خویشتنم
که نیابم ز خود خبر که منم
ور نیابی سزا بدین هوسم
که عجب سفله طبع و هیچکسم
به در اهل درد راهم ده
به صف عاشقان پناهم ده
سر من خاک پای ایشان کن
حرز جانم دعای ایشان کن
خاطرم رام با کشاکش شان
وقت من خوش ز قصه خوش شان
پرتو خوبی تو محبوبان
جلوه حسن تو کجاست که نیست
جذبه عشق تو کراست که نیست
همه ذرات مست عشق تواند
پایکوبان ز دست عشق تواند
حسن لیلی که راه مجنون زد
کامش از کوی عقل بیرون زد
زلف عذرا که صبر وامق برد
دل و جانش به رنج و غصه سپرد
لعل شیرین که شد ز شکر ریز
قوت فرهاد و قوت پرویز
یک به یک نشئه جمال تو بود
که در اطوار مختلف بنمود
زد به هر جا ره اسیر دگر
صبرش از دل ربود و هوش ز سر
به کند خودش مقید کرد
رویش از هر دو کون در خود کرد
من هم ای پادشا گدای توام
هدف ناوک قضای توام
چند سرگشته داریم چون گوی
بی سر و پا دوانیم هر سوی
گه بری بر در خراباتم
گه شوی قبله مناجاتم
گه به صلحم کشی و گاه به جنگ
گه به شهدم کشی و گه به شرنگ
چه شود کز خودم خلاص دهی
جامی از باده های خاص دهی
بربایی چنان ز خویشتنم
که نیابم ز خود خبر که منم
ور نیابی سزا بدین هوسم
که عجب سفله طبع و هیچکسم
به در اهل درد راهم ده
به صف عاشقان پناهم ده
سر من خاک پای ایشان کن
حرز جانم دعای ایشان کن
خاطرم رام با کشاکش شان
وقت من خوش ز قصه خوش شان