تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۱۰۱ - آرامش جان من آرام روان من
آرامش جان من آرام روان من
روشن بتو چشم من شادان بتو جان من
بالات چو تیر من مژگان چو سنان من
گیسو چو کمند من ابرو چو کمان من
بیهوده چرا داری ای سرو روان من
نومید چرا داری از وصل روان من
ز بس که همی جوئی از هجر زیان من
ریش است نهان من زار است عیان من
دانیم بهر حالی ای جان جهان من
من راز نهان تو تو راز نهان من
هستم ز دل آن تو هستی ز دل آن من
بل نیست زبان تو شیرین چو زبان من
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۱۰۲ - آواره شد از مسکن و مأوا صنم من
آواره شد از مسکن و مأوا صنم من
از طعنه بدگوی و ز بیغاره دشمن
هم بسته زبانم من و هم خسته روانم من
هم سوخته جانم من و هم سوخته خرمن
از فرقت آن عارض چون ماه ببستان
گریانم و نالانم چون ابر به بهمن
گریان گه و بیگاه برهمن ز غم بت
نالان گه و بیگاه بت از درد برهمن
بدگوی همی گوید هر روز یکی زور
بدخواه همی سازد هر روز یکی فن
گردن بفرازند همیشه بغم من
خون من دلسوخته شان باد بگردن
او روز و شب اندر دل من دارد مأوا
او سال و مه اندر تن من دارد مسکن
هر چند توانند برون کردنش از شهر
کردن نتوانند برونش ز دل من
هرچند به آهن نتوان بست دل من
دانم که دل من بتوان خست بآهن
هرگز ز دل من نشود دوستی او
گر من بخراسان بوم و دوست بار من
بت روی مرا بهره بلای سفر آمد
هنگام می روشن و وقت گل و گلشن
تیره شود از دود دل این دیده گریان
تیره کند ار گرد ره آن عارض روشن
خوار از پی آنست که آنجاست نگارم
زیرا که همه چیز بود خوار بمعدن
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۱۰۳ - از یار بریدن بسزا وار گزیدن
از یار بریدن بسزا وار گزیدن
مستم ز بنفشه بسمن برگ گزیدن
چون سیم کشیده شده مویم بجوانی
از راز نهان کردن و اندیشه کشیدن
از بسکه سخندانم هر گونه بگویم
هستم گه و بیگاه بانگشت گزیدن
بسیار شدند انده و کم گشت نشاطم
ز اندیشه کم گفتن و بسیار شنیدن
اندیشه بسیار نهفتن بدل اندر
چون کوه کشیدن بود این صبر کشیدن
اندیشه بپوشیدن و بد مهر نمودن
تیمار خریدن بود و پرده دریدن
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۲۴ - تسلیت از درگذشت مادر سلطان ارسلان بن طغرل
در گلشن ایام نسیمی ز وفا نیست
در دیده افلاک نشانی ز حیا نیست
بر خوانچه مینای فلک خود همه قرص است
و آن هم زپی گرسنه چشمان چوما نیست
پنهای فلک حبر ندارد که به تحقیق
بر مائده او به جز این ترش ابا نیست
هر لحظه جوانی بگشد عالم اگر چند
جز بر سر پیران اثر گرد دعا نیست
آنجا که امل دام نهد باز و مگس هست
لیکن چو اجل تیغ گشد میرو گدا نیست
در راه فنا خلق چو دندانه شانه است
کائینه آن، روی چو این سطح قفا نیست
آسایش و سیمرغ دو نام است که معنیش
یا هست، در ادراک نمی آید و یا نیست
خاک است میان خانه افلاک و لیکن
چندان که نه بندد ره سیلاب بلا نیست
بر گیسه عالم چه زنی دست که در وی
از عقد بها یک گهر بیش بها نیست
کمتر بود از یک نفس امید فراغت
گر هست تو را حاصل، و الله که مرانیست
الحق گهری سخت ثمین است امان لیک
افسوس که بر صفحه شمشیر بقا نیست
روی دل از این شاهد بد مهر بگردان
کانجا که جمال است علی القطع وفا نیست
هم مالک دریاست، زمین هم ملک کان
برجای عظیم است ولی نیک ادا نیست
مجروح هوائی ز هوان دست بیفشان
زیراک هوان نیست هر آنجا که هوا نیست
چون سبزه زره پوش بباغ آی که دردی
زوبین زندت غنچه و گر چند کیا نیست
زین عالم خونخواره دلی خونشده چون لعل
دانم که مرا هست ندانم که کرا نیست
بر چرخ چه دعوی کنم از بخت چگویم
چون محنت عمرم ز تفاسیر کوا نیست
دیماه فنا تاختن آورد جهان را
خورشید امان جز کنف ظل خدا نیست
از خطه اقبال شه مشرق و مغرب
گر نیم قدم پیش نهی خطه خطا نیست
چون صورت پیگانش که سیراب ظفر باد
در باغچه معرکه یک زهر گیا نیست
جز شاخ زمستانی و جز مرغ خزانی
در دولت او گیست که با برگ و نوا نیست
ای شاه. ضمیر تو که در پرده صبر است
مهری است که چون ماه نو انگشت نمانیست
بر رأی تو پیداست که این حادثه صعب
دردی است که در سر شده قانونش دوا نیست
کس، نوش نکرده است زخمخانه دوران
یک جام صفا کاخر او دُرد جفا نیست
پائی و سری نیست بزیر فلک دون
کز دست فلک همچو فلک بی سر وپا نیست
در باغ جهان گلبن امید ز تخمی است
کاو را به چنین آب و هوا نشو و نما نیست
در خار سر سوزن درزی نگذشت است
یک جامه که چون پیرهن غنچه قبا نیست
با این همه هم مرهم تسلیم که از وی
چون در گذری صورت بهبود شفا نیست
این خاتمت کل عزاهای ملوک است
کاندر پی وی فاتحه ی هیچ عزا نیست
خلد ابدی باد جزای تو در این رنج
کان را که گذشت است به جزخلدجزانیست
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۳۲ - مدح یکی از صدور
ای کلک تو بر لوح عطارد زده ابجد
عنوان نسب نامه آدم باب وجد
هم کاهل هامونی با حلم تو مسرع
هم شبرو گردونی با عزم تو معقد
بر مفرش صدر تو پی عزت جاوید
در سایه قدر تو سر دولت سرمد
جز رای تو در تیه معانی نبرد راه
جز حزم تو بر راه حوادث نکشد سد
در موکب اقبال علمدار جلالت
بر چتر سپهری زده یک گوشه مطرد
در مسند همت بنشین زانکه ضیاها است
از خاک کف پای تو تا دیده فرقد
دشمن چه شنیده است و چه دیده است زتوباس
تا بر غر تزویر زند بانک مؤید
تا شست قضا در کشد این تیر جگر دوز
تا دست قدر برکشد این تیغ مغمد
هم خوابه کین تو هم از بارقه خشم
بر خرده الماس کند عرصه مرقد
در مجلس تادیب تو چون سوسن و نرگس
از بیم زبان لال وز غم دیده مشهد
زرین قلم چرخ شود نکته بینش
زان لفظ گهر بار بر این لوح زبر جد
نه پایه افلاک مرصع ز پی توست
بر منبر چوبین چه نهی بیهده مسند
گر، دیده کان طلعت زیبای تو بیند
پیش رخ خورشید به بندد تتق رد
بر سلسله خط تو بگذشت خرد گفت
صد پای معانی است بهر حلقه مقید
احسنت زهی ذات تو در مبدأ ترکیب
از شرکت طبع آمده چون عقل مجرد
خاک در میمون تو، اکسیر سعادت
وز وی شده عز ابدی عز مخلد
تو کعبه فضلی و من از دور تو محروم
لبیک زنان روی نهاده سوی مقصد
آن باز سپیدم که بیک صولت پرواز
بر شیر سیه تنک کنم عرصه مصید
شب طره مشگین نفشاند به تبرک
گر مدخنه طبع تو تنک آمده بد قد
تا پای بشویند عروسان نکاتم
در شیشه ی مه گرده گلابیست مصعد
یک رمز مرا کاتب علوی بنویسد
چون کار بشرح اند، در این هفت مجلد
پیش تو میان بستم چون رمح ز دینی
گوهر ز زبان رسته چون تیغ مهند
در چشم عدو خارم و بر خد ولی خال
پالایش این چشمم و آرایش آن خد
خاری که ز زخمش شود آن دیده معذب
خالی که ز لطفش شود این چهره مورد
بر رغم جهانی چه شود، گر چو منی را
اسباب مرتب کنی احوال ممهد
نیکو نبود گر پس از ایمان مدیحت
طبعم به ثنای دگری گردد مرتد
زان پس که خضر وار سپردم ره دریا
سجاده سبز آرم بر صرح ممرد
تا درع سیه عیبه مه را گند از نور
زرادی خورشید بزر آب مزّرد
از سم براق تو هلالی که بیفتد
بادا شده زو گردن خورشید مقلد
هم نام تو بر دیده اقبال منقش
هم عهد تو، با مدت ایام مؤکد
بر دوش من از بخشش تو دیبه معلم
در کوش تو از مدحت من در معقد
عرض تو چو علم تو ز آفات منزه
رسم تو چو اسم تو در آفاق محمد
دین ساخت عمادی ز تو ایوان شرف را
بادا، بتو این ایوان تا حشر معمد
در تهنیت روزه چگویم که جهان را
هر روز بدیدار تو عیدی است مجدد
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۴۶ - مدح سلطان ارسلان بن طغرل
تا قافله شیر ز ماهی به حمل شد
در باغ صبا صانع چالاک عمل شد
از بلبل خوش نغمه که ناهید طیور است
نالیدن او تار اغانی به زحل شد
از خاک بر انگیخت گل زرد زر سرخ
با مرتبت رونق او خاک خجل شد
ضرّاب زر از لاله درستی ملکی بود
تا خور که درستی فلکی بود دغل شد
تا زاده دریا چو صدف قبه بر آورد
دامان گل از لعل پر از لولوی طل شد
شاخ متمایل شبه دست اشل داشت
انگشت زنان برگ بر آن دست اشل شد
از یشم زده ابر که خفتان فک بود
این یشم بیفتاد که اکلیل قلل شد
بستان چو عروسان ز زر و سیم جلی گشت
هان چون سر و تنشان ز خضر سیر خلل شد
تا قرص فروزنده که تنوّر روان است
مهمانی عالم را در وجه حمل شد
در دست پلنگینه شب از نور غزاله
هر جا که غزالی است سراینده غزل شد
جان بخش جوان بخت که در مجلس ومیدان
روشن کف او شهره ی روزی و اجل شد
هم زور غضفر که به مردی و دلیری
یکباره چو هم نام در آفاق مثل شد
با فضله خوان و قدحش جدول و بستان
این صحن بهشت آمد و آن جوی عسل شد
با زلزله گرز کرانش گه ناورد
تجویف دل کوه پراز لرزو و جل شد
آنجا که سپر ترکش میدان بلا گشت
روزی که زره چنبر حلقوم بطل شد
از تیغ سران برق هوا کرد و بصر سوخت
و از خون یلان خاک در آغشت و وحل شد
بر عارض مه کرد در آغوش کلف جفت
در چشم سنان چون مدد باد سبل شد
از مردمک دیده تهی یافت نشیمن
هر شعله خنجر که ببالین مقل شد
پولاد بلارک لقب از قبضه گردان
یکبار دگر در دل خارای جبل شد
وان باره که بر گوشه او کوه سکون بود
چون و هم سبک تک همه تن باد عجل شد
با پرچم دیلم کله رمح شهنشاه
روح از بر اعدا چو دماغ از سر کل شد
وان چیره زبان هندوی ابخاز گشایش
چون طبع مناظر به همه جنگ و جدل شد
اندهگده خصم ز سیلاب حسامش
گر خود همه طاق فلکی بود ظلل شد
ای ابلق خوش گام زمان وقف رکابت
یکران مه از داغ تو آباد کفل شد
بی یاد تو هر حرف که در کام بجنبید
حقا که کزاینده تر از نوک عسل شد
تا محو شود خصم تو از دفتر ابجد
چون بهر نهان خانه امراض و علل شد
شاها، خبرت باد که حال من مسکین
یکبار دگر، همچو دماغم به خلل شد
گر واقعه این است سراینده لب من
انگار که چون چشم حیا میر اجل شد
تا نقش کتابت که نگار جمل آمد
از نقش سه حرف است که تصحیف جمل شد
عمرت ابدی باد، که عزت ازلی گشت
وان، کاو ابدی گشت هم از حکم ازل شد
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۶۵ - مدح امیر جمال الدین بکلر
سنبل بدمید از گل آن سر و صنوبر
آباد صنوبر به چنان سنبل نوبر
از غیرت آن گل سرانگشت گزان ورد
در سایه آن سر و برخسار دوان خور
آن حلقه زر چیست بر آن زلف و بنا گوش
و آن سنبل تر چیست بر آن سرو و صنوبر
زان حلقه زر آینه ماه، مرصع
زان سنبل تر حاشیه مهر معنبر
با صورت او باد شمر در کف مانی
با چهره ی او خاک فشان بر سر آذر
او شاهد و آنگه نسب حور بکشمیر
او حاضر و آنگه وطن سرو به کشمر
آن چشم کزو هوش حذر ماند و واله
وان لب که از او گوش گهر چیند و شکر
تو جزع همی خوانی و من جان منقش
تو لعل همی گوئی و من عقل مصور
در باغ نماید قد او سر و کمانکش
بر دیده نگارد خط او مشک زره ور
از پیکر او عکس برد آینه روز
با تیر قلم در کشد آنجا بدو پیکر
و آن خط مقوس چو به بینند ببرند
در حال دو قوس فلک از یک خط محور
دیری است که از رنگ بناگوش تر او
چشم من درویش بسیم است توانگر
ترسم به روالی خبر افتد که از این جاست
این سیم که امروز همی بارم بر زر
با آنکه من از شاه جهان هم نبرم پاک
در خدمت درگاه جمال الدین بکلر
آن صاحب خنجر که در اوصاف کمالش
صاحب سخنان جمله زبانند چوخنجر
آن ابر کرم قطره که با اوج پذیرفت
آکند دهان صدف ماه به گوهر
چون صف بکشد بر گذر حادثه دیوار
دیوار حوادث را، چون جمله کند، در
در دایره دولت او نقطه غبرا
بر حاشیه رتبت او گنبد اخضر
شهمرغ سخن بی نظر او نزند بال
شاهین قضا در کنف او به نهد، پر
مهر از فرح خدمت او شاه سپرکش
چرخ از فرح خدمت او طاق گمان در
در بزم جمالش نفر وزد گهر مهر
در رزم سنانش نشمارد عدد زر
بر دوش عدودست کرم وار ز تیغش
کش باز، رهانند ز حمل ثقل سر
چون بخت هنر را هنر اوست خریدار
چوی طبع فلک را فلک اوست مسخر
ای رای تو بر هر چه بزرگی است مقدم
وز رتبت تو هر که بزرگ است مؤخر
با رؤیت تو عقل بر افراشته رایت
در منظر تو عقل بیاراسته مخبر
داماد خرد بود با بکار معانی
لیکن بسر خنجر و همشیره افسر
ناهید خرد راست گل افشان تو میزان
خورشید کرم راست گریبان تو خاور
ایوان تو چون قبله آمال، مصلی
درگاه تو چون کعبه اقبال، مجاور
بی حکم تو ایام وکیلی است فضولی
بی دست تو انعام سجلی است، مزور
پنهان فلک در نظر پاک تو پیدا
اسرار قضا در نکت بکر تو مضمر
در دامن و جیب خرد، از لفط تولولو
بر گردن و گوش سخن، از نام تو زیور
خورشید جهانبانی اگر با تو گذارد
از سنگ سیه سبزه دمد در مه آذر
وصف تو که پیرایه و سر دفتر کلک است
جائی است کز و کلک ستوه آید و دفتر
میدان مدیح تو نیامد بکران لیک
دیری است، که لنگ است مرا، فکر تکاور
تا باغ بسعی فلک و اختر روشن
از برگ فلک سازد و، زا شکوفه اختر
بادا، فلک تند رو،ات خاضع و خاشع
باد. اختر فرخنده پیت، خادم و چاکر
دولت به همه کام تو را رهبرو همدم
یزدان به همه وقت، تو را حافظ ویاور
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۶۹ - مدح ملک مظفرالدین قزل ارسلان
کوی ظفر اقبال تو بر بود ز هرکس
المنته لله تعالی و تقدس
اثبات کرامات تو را حجت ظاهر
آنرا که دل و دیده بیناست همین بس
کز، یک اثر عزم تو مردود بماندند
چندین متطلس همه چون زر مطلس
در جوشن تلبیس حشر کرده چوماهی
لیکن همه چون تیغ زبان آور و اخرس
زین یکدو سبکبارتر از نبض مودن
غماز تر از صفحه قاروره ی املس
چندانکه بشوئی همه دل قار چو دبه
چندانکه بجوئی همه تن ریش چو مکنس
چهره همه گلگونه تزویر چو لاله
چنگال همه ناخن درنده چو فلحس
ناموس طلب مال ربا نغز چو طاوس
مردار نگر، چشم طمع، پیر، چو کرکس
بد زهره تر از ناقه و لیکن ز تصلف
چون ناقه همه گرد در افکنده بمعطس
کردند با کسیر حیل بر تو مزور
لیکن تو مصعد شوی آن قوم مکلس
ای شست تو یک تیر و جهانی همه شمسول
وی عزم تو یک باد و جهانی همه برخس
هر تحفه که لفظ تو طرازید بزرگان
بر دیده نهادندش چون میوه نورس
نصرت چو ملک با تو هم از راست هم از چپ
دولت چو حشم با تو هم از پیش هم از پس
این وقعه شبی بود که همرنگ نمودند
در ظلمت اودون و شریف و کس و ناکس
شد پرده آن قوم بیک بار دریده
من مطلع اقبال اذا الصبح تنفس
افروخته بر گیتی از این فتح بد انسان
کز خنجر خورشید رخ چرخ مقوس
با آنکه تو خود کعبه ی ئی و زینت کعبه
هم رکن مطهر شود و خاک مقدس
نیکو نبود با شرف یاء اضافت
مدحش بالف لام قصب کردن و اطلس
تا رشته ترکیب طباع است مربع
تا عرصه میدان جهات است مسدس
مملو نعم کن دل این کلبه شش سوی
زیر قدم آور سر این سقف مقرنس
در بارگه فتح بهر عزمی بنشین
بر باره امید بهر کامی در رس
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۱ - مدح اتابک ایلد گز (شمس الدین)
امروز نشاطی است درافلاک و درارکان
کز مهر گهر زای ارم شد حرم کان
و ز دیده شعاعی قمر از عارض شعری
نوشیده زلالی خضر از چشمه حیوان
ناهید خرامید بخلوتگه خورشید
بلقیس درآمد به شبستان سلیمان
کردند بهم روی، فرا روی دل و چشم
دادند بهم دست، فرا دست تن و جان
دیدند رخ هم دو جهان بین گرامی
هم دربر خورشید زمین، سایه یزدان
قطب ملکان، اعظم اتابک، که شعارش
پیراهن امن آمد و پیرایه ایمان
شاهی که در اقطاع کهین چاکرش امروز
افطار عراق است و قضا رای خراسان
شاهی که بایران ز می از ابر حسامش
سیلاب بیک واقعه برده است بتوران
خورشید جهانتاب که آب و گل اویند
از زیر ظلی کرده بیک پرتو احسان
با تاج به جنگ است ز سهمش سر قیصر
در حلق به تنگ است ز بیمش نفس خان
صد ملک بگیرد به حمیت نه به حیلت
صد تاج به بخشد به تفضل نه بفرمان
هر حصن که بگشاد به شمشیر چهانگیر
دارنده ی او گشت به توقیع جهانبان
بر عرصه ملکش بمساحت نشود چیر
هرچند سبک تاز شود فکرت انسان
از فرضه گه پارس بر او تا در ابخاز
وز بیشه بغداد بر او تا در گرگان
معمار ایادیش بهر بنده که پیوست
حالی سر ایوانش بسایند بکیوان
گرد صف ناورد جهانگیر نگه کن
بخشایش یزدان نگر و بخشش سلطان
در مرتبه ی میر جهانگیر نگه کن
لشکرشکن توران لشکرکش ایران
چون قد کواعب ز کمندش ششم اقلیم
چون چرخ ثوابت ز کمانش نهم ایوان
با حمله سرمای خلافش نشود کرم
خورشید حرارت دهش اندر مه آبان
موج کف او کف گهر افکند بساحل
ابر کف او قطره زر افشاند به نیسان
بیرق بظفر بست بر آن نیزه براق
گوهر ز اجل ریخت بر آن خنجر بران
تنگ آمد از آن دایره عالم او، جود
پرداخته چون نقطه وطن در دل دوران
ای منشی دیوان ازل نامه جان را
اول رقم نام تو بر خوانده زعنوان
تا زادن مثل تو و کمتر زتو در عقل
یک جزو وجوب آمد و یک باب زامکان
سبزی سر و سرخشی روی گل و دل را
هم ابر سخا باری و هم عقل سخندان
چون دعوی فضل تو کند ساغر و خنجر
در حال گواهی بدهد مجلس و میدان
گر بحر جلا یافتی از مصقل تیغت
هرگز نزدی باد ز رخ آب به سوهان
ور مائده جود تو بنهند بر افلاک
در خاک برآیند خور از قرص و مه از نان
شاخ آن همه زیور ز چه بربست بنوروز
پیرایه احسان تو گر نیست بر ارکان
باغ آن همه نعمت، ز کجا یافت به تمّوز
سکبای کفت گر نرسیده است بدربان
تو معجز ملکی و کرامات الهی
در جبهه غرای تو پیداست چو برهان
با معجزه ی احمد اگر سنگ سخن راند
با سنگ دلان در کف زید از سرطغیان
موسی به عصار مار نمود و تو بناورد
از رمح عصا شکل کنی صورت ثعبان
با معجزه ی مدح تو از دفتر الهام
پولاد زبان ور شود و سنگ سخندان
عیسی به نفس مرده تن، زنده هیمگرد
تو باز بکف زنده کنی مرده ی احزان
ور، وی ز گریبان کف رخشنده برآورد
تو صبحدمان ماه برآری ز گریبان
نوح اررک سیلاب گشادی، تو به نخجیر
در رزم ز شریان عدو رانی طوفان
آدم سبب نسل شد از اول فطرت
تا قطع نگردد ز جهان بچه انسان
پیوند مبارک سبب نسل تو آمد
تا قطع نگردد کرم وجود ز کیهان
در مملکت شاه بدین مرتبت خاص
شاید که مباهات کنی بر همه اقران
کاین صید نکردند بمردی و به اقبال
دستان که بکابل شد و رستم به سمنگان
این مرتبت از همت خاتون جهان بین
وین تربیت از حضرت خاتون دویم دان
یکدانه عقد عقب آدم و حوا
اکلیل کمال گهر خسرو و خاقان
زهرای دوم رابعه ی ثانیه کز قدر
پیدای نهان است فلک وار و ملک سان
از همدمی سایه ی او مهر به خجلت
وز همرهی هودج او باد بزندان
در پرده کیفیت او، وهم فضولی
ماخوذ به کنکی شد و موسوم به نسیان
با جاه عریضش خرد پیر، یک اعرج
در ستر رفیعش فلک ثابته، حیران
هر سعی که فرمود در این باب، خدایا
در هر دو جهان پر ثمر و فایده گردان
قدرش چو فلک وار، سهی اوج و سهاسای
عمرش چو سخن، دار ازل پود و ابد، تان
سر بر خط فرمان همایون شه او
گردون چو رعایای دگر، از بن دندان
این شادی و آبادی و آزادی و رادی
تا حشر مبرا، وز، آب و گل زنگان
اثیر اخسیکتی : غزلیات
شماره ۱۰ - در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیست
در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیست
خون میخورم از غصه و سامان نطق نیست
آمد بفذلک ز غمت دفتر عمرم
گر مابقی ای هست به جز یک دو ورق نیست
چشمم مه رخسار تو را باز مبیناد
گردر شب هجران تو چشمم چوشفق نیست
در مملکت درد، نشان می ندهد کس
یک کار که ازعشق تو بی ساز و نسق نیست
خلق از تو، چو نیلوفر تا حلق درآبند
وز شرم تو را بر گل رخسار عرق نیست
ما نیز رضای تو گزیدیم، چو کس را
بر هرچه هوای تو کند، زهره دق نیست
کی دید اثیر از تو وفا، خاصه که امروز
در قالب عالم ز وفا هیچ رمق نیست
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۱۹ - من گرد سر کوی تو از بهرتو گردم
من گرد سر کوی تو از بهرتو گردم
بلبل ز پی گل بکنار چمن آید
بشکست دلم در شکن زلف مبادا
کز چشم بدی برشکن او شکن آید
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۲۷ - جمشید رکابا توئی آن شاه که امرت
جمشید رکابا توئی آن شاه که امرت
از سنگ سیه ناقه صالح بدر آرد
گر گلبن فردوس خورد آب خلافت
برجای گل تازه، شتر خار بر آرد
او، بار بیک رقص شتر بگسلد از هم
هر کار که بدخواه تو در یکدگر آرد
ماهارکشی دور فتد در بنه چرخ
تا چون شترش کی بقطار تودر آرد
بر هر که رود کین شتر در دل دوران
از تیغ تو ناکاه کمیتش بسر آرد
همچون شتر جمز رود ابر سبکپای
تا باز ز فتح تو بعالم خبر آرد
تو ملک جهان جوی که در خانه همت
هرکس شتر خویش ببالای در آرد
در شغل خلافت چه برد خصم شتردل
احسنت پلاسی و مهاری بسر آرد
گه گه فلک از نفس شتر حذف کند پا
تا محمل اعدای تو در پشت سر آرد
این دیده ی نار است بداندیش تودارد
کز قد شتر کردن کژ در نظر آرد
بر شهپر جبرئیل چمد چون شتر حاج
هر کاو سوی درگاه توراه سفر آرد
منزلگه عیسی سزد و مرحله خضر
آنجا که شتربان توروزی مقر آرد
با بخشش تو هر که کند یاد دو عالم
از بهر شتر غالیه گون آنجور آرد
ور فی المثل از جرعه بزم توشودمست
جمّال شتر جانب خانه بجر آرد
در مرتبه تا کعب کمال تو نباشد
کردون شتر خو که زکوهان قمر آرد
هر کاو بغذا مغزشتر خورده نباشد
آلت ز پی شیشه ز دودن بتر آرد
کشتی زشتر وصف طبیعی است ولیکن
با شیر ژیان دست کجا در کمر آرد
پای شتر آمد کف بدخواه تو دررزم
ز آنجا که بر او نیزه گذارد سپر آرد
باز این دم مشکین ز حیات است اثیرا
کس بر شتری اینهمه خون جگر آرد
حساد فرومایه بسی داری و اشتر
بیماری مرک از مگس مختصر آرد
زان قوم کران خوی که با بار قمطره
نادان بود آنکس که شتر در شمر آرد
از عقل که باشد خرفی کاو شتر نر
بی فایده در کارگه شیشه گر آرد
صد خنده زند خرکه گه علت قولنج
دانا به بر لفج شتر گل شکر آرد
ای آنکه بیک دم زدن از بکر تفکر
صد مرغ شترمرغ بیانت بپر آرد
زان طبع که پیرایه ده کل وجود است
شاید که نصیب شتری اینقدر آرد
یک نکته هم از باب شتر لایق حال است
تا بنده بر این نکته حکایت بسر آرد
ایشاه درین فصل شتر موی بیفکند
ترسم شتر من به غلط موی بر آرد
شاها در عید است و مدام از پی قربان
در شرط بود کاین شتر و آن نفر آرد
شایسته نحر است عدو چون شتر کور
چندانش امان ده که ز گل پای بر آرد
من کعب غزال آرم و خلعت برم و زر
تا جان کند آن بیش که روشن کدر آرد
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۷ - در مدح بهرام شاه گوید
آرامش و رامش همگان را بدر ماست
بخشایش و بخشش ره جد و پدر ماست
گر در سهریم از جهت خلق سزد آن
کین خفتن فتنه ز فراوان سهر ماست
ما را دل اگر هست قوی نیست عجب زانک
خوش خوئی و شیرین سخنی گل شکر ماست
خورشید زند تیغ و شود منکسف از ماه
آری چه عجب ماه به شکل سپر ماست
در خواب نبینند سلاطین زمانه
آن مال که عشر صله ی مختصر ماست
سیم و زر عالم همه دادیم بخلقان
زانجا که سخاهای کف با خطر ماست
وقتست کنون کز مه و خورشید ببخشم
کان راست چو سیم ما و این همچو زر ماست
المنة لله که ز بس رادی و مردی
ما در دل ملکیم و عدو در جگر ماست
بی رحمتی گر بود اندر همه عالم
هم رحمت ما داند کان بیخبر ماست
زان نام بزرگ ما بهرام شه آمد
کاندر کف بهرام حسام ظفر ماست
یا رب به رعیت تو به ارزانی مان دار
کاسایش ایشان ز مبارک نظر ماست
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۱۴ - سلطان سنجر را بدین قصیده مدح کند
توقیع خداوند جهان نقش ظفر باد
هر دم که زند مایه صد عمر دگر باد
چون بخشش تو آیت احسان علی گشت
بخشایش او غایت انصاف عمر باد
چون عقل همه گرد معانیش طواف است
چون روح همه سوی معالیش سفر باد
طغرای هلالیش دریغ است به کاغذ
آن ابروی پیروزی بر روی قمر باد
آن رایت عالیش که زلفین فتوحست
زیب گل رخسار عروسان ظفر باد
سلطان سلاطین همه مشرق و مغرب
کز همت او فرق زحل پای سپر باد
بخشنده تاج ملکان سنجر عادل
کان تخت بدو هر نفش آراسته تر باد
شاها ز نسیم گل فتح تو که بشکفت
جان های سلاطین را در خلد مقر باد
هر تاج که دارند شهان گرچه تو دادی
در خدمت درگاه تو آن تاج کمر باد
تا دامن ابر از عرق چشمه خورشید
از خجلت بحر کف در بار تو تر باد
این لشکر منصور ترا حاطهم الله
بر شه ره پیروزی پیوسته گذر باد
چون مدبر بدخو حرمت همه بابت؟
رمح گذراند که چو عزمت همه سر باد؟
آن گاه که از آتش دل سوخته گردد
بدخواه ترا دیده پر از خون جگر باد
جسمش زنم دیده و جانش ز تف دل
سوزان و گذارنده چو شمع و چو شکر باد
بسیار ز تیرت سپرش همچو زره شد
این باره ز گرزت ز رهش همچو سپر باد
زینسان که به زیر قلمم نظم کهر هاست
همواره به زیر قدمت نثر گهر باد
ای از نظرت رنج غریبان شده راحت
در حق غریبی چو منت نیز نظر باد
این گنبد گردنده که زیر و زبرش نیست
گر جز به مراد تو رود زیر و زبر باد
در جمله عالم ز نسیم کرم تو
تا صبح قیامت خوشی وقت سحر باد
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۳۸ - در تهنیت صحت ملکزاده خسروشاه گوید
ای بخت بده مژده که برخاست به یکبار
از گوهر شمشیر خداوندی زنگار
ای خلق بنازید که بار دگر آمد
فرخنده نهال چمن دولت پربار
دلشاد بخندید که از مطلع امید
بنمود هلال فلک شاهی دیدار
شکر از تو خدایا که از این جان مبارک
شد مردمک چشم جهانداری بیدار
آرام دل و روشنی چشم شهنشاه
خسرو شه فرخنده که باداش فلک یار
از رنج برون آمد المنة لله
چونان که در از آب و زر از کان و گل از خار
آسوده شد آن جان که تن نازک پاکش
از سایه برگ گل تر گیرد آزار
نرگس چو سمن گفت که ای دیده صحت
بیماری تو من کشم از دیده بیدار
ایام برو خواند که ای جان گرامی
بی از تو مبادام حیات اندک و بسیار
شاها ز گل باغ جلال تو که بشکفت
شد گلشن نیلوفری از عطر چو گلزار
از یمن رضای تو شفا یافت و گرنه
عیسی به زمین آمدی از چرخ دگر بار
از بهر شفای تن او ثور و حمل را
هم نام تو خون کردی از خنجر خون خوار
بر پوست سبز فلک از کلک عطارد
تعویذ نوشتی پی او گنبد دوار
خود را چو سپند از جهت دفع گزندش
بر مجمر خورشید زدی کوکب سیار
یارب چه کم آید ز خداوندی و جاهش
کز بنده خود یاد کند شاه جهاندار
پرسد که مرا چاکر کی بود شکر باش
گوید که مرا بند گکی بود گهربار
خود ره در سایه مبر زانکه روان نیست؟
تا ذات چو خورشید تو بازم بدهد بار
آنرا که همی بردی از خاک بر افلاک
چون ابر میان ره رحمت کن و مگذار
بی صورت میمون تو آن دل که سبک شد
از روشنی دیده کنون هست گرانبار
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۴۶ - هم در مدح بهرام شاه گفت در شکارگاه
ناگاه چو بشنید شهنشه خبر شیر
فرمود که تازید سبک بر اثر شیر
چندانکه خبر گشت یقین شاه ز مرکب
بر پیل شد و کرد چو شاهان خطر شیر
خود شاه در این بود که در لشکر منصور
آوازه در افتاد که اینک خبر شیر
آهو بره بر پشته و گور از گله بر بست
اقبال خداوند جهان رهگذر شیر
بازوش قوی باد که در حین ز کمان چرخ
بر چرخ رسانید نفیر و نفر شیر
گه شیر به چنگال همی خست پی پیل
گه پیل به خرطوم همی کوفت سر شیر
چون پنجه فصاد گهی ناز و گهی نیش
در کرد مر آن پنجه بر نیشتر شیر
کوشید چو بیلک ز دلش نیش چو بگذشت
تاریک شد آن دیده خیره نگر شیر
تا پنج عدد شیر نیفکند شهنشه
نامد بسوی خوابگه از آبخور شیر
تیرش سوی آن جوی که در بیشه همی رفت
بگشاد زه از چشمه خون جگر شیر
ای آنکه رکابت چو سوی بیشه گذر کرد
جان بود همه خدمتی ما حضر شیر
هم ذات ترا باره سیمین ز تن پیل
هم تیر ترا ترکش زرین ز بر شیر
چونان برهانیدی شیران عرین را
کاهو مثل آورد ز حزم و حذر شیر
بو کز سرطان آید در سنبله خورشید
کامسال بگردد ز نهیب تو سر شیر
زین پس سکرة در ازان کز بیخ پلید؟
با نور نشیند ز عواقب ز بتر شیر؟
ای شاه بدشت آهو و نخجیر و دد و دام
گویند همی هر یک عیب و هنر شیر
رفتند گوزنان بره تهنیت گور
گشتند شکالان بعرین نوحه گر شیر
هر لحظه از آن خون شکاری بشماتت
دم دم همه آشامند خون هدر شیر
زین یک اثر تو که جهان پر خبرت باد
روباه ندارد خبر و نه اثر شیر
سید حسن غزنوی : قصاید
شماره ۷۷ - از گریه اگر یکدم سربر کنمی من
از گریه اگر یکدم سربر کنمی من
چون شمع بسی آتش بر سر کنمی من
من دست نیارم به سر زلف تو بردن
ورنه همه آفاق معطر کنمی من
گر چشمه نوشت دهدی آب حیاتم
هرگز سخن چشمه کوثر کنمی من
چون غنچه بخنده بگشائی لب و گوئی
چون گل دهن تنگ تو پرزر کنمی من
تو می بدهی باده و خاصه ز پی نقل
زان پسته یاقوتین شکر کنمی من
جانی است مرا خشک بیاور نه هم آخر
از باده لبهات کمی تر کنمی من
بر دیده من پای چو ابرو بنهی تو
برگردن تو دست چو چنبر کنمی من
مشغول توام گرنه به سال و به شب و روز
از دیده و جان خدمت مهتر کنمی من
فرزانه امین الدین آن حایگه من
کز نعل سمندش زر افسر کنمی من
در مدحت آن سرور واجب بود اینک
کز چشم و مژه خامه و دفتر کنمی من
جان در سر خاک قدمش پاشمی آخر
دانم که اگر کارش در خور کنمی من
توفیق عزیز است و گرنه بثناهاش
از گوی فلک حقه گوهر کنمی من
وان پیکر بد خواه فرومایه او را
از تیغ زبان همچو دو پیکر کنمی من
سربر خط فرمانش همی دارم اگر نه
خاک از ستم هر دو بسر بر کنمی من
اقبال چنان گفت که گر خواهدی آن صدر
از مهر و مهش باده و ساغر کنمی من
مردی نبود کشتن نامردان ورنی
برجمله اعداش مظفر کنمی من
دین هست قوی ورنه برای مدد دین
در حمله به میدانش چو حیدر کنمی من
اندر دل کفار که همچون شب تیره است
تیر چو شهابش را رهبر کنمی من
عاجز شده ام الحق در حق بزرگیش
ای کاش حوالت به پیمبر کنمی من
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۹۱ - در مدح خداوند زاده خسرو شاه گوید در جواب امیر معزی
ای یافته از چهره تو حسن کمالی
داده است جمالیت خدا و چه جمالی
از دیده من عشق تو انگیخته نیلی
وز قامت من هجر تو پرداخته فالی
چون زلف تو شد حالم و این از همه خوشتر
کاندر خم زلف تو دلم دارد حالی
نادیده کمالت که گمان برد که هرگز
خوشتر ز شکر کوزه بود بسته سفالی
دل سوخته چون لاله ازینم که پی تست
بر گل ز دل تنگ پدید آمده خالی
هجران تو دیدم که بگشتم به ضرورت
از مملکت وصل تو قانع به خیالی
بر بود ز من خواب که تا نیز نباشد
از خیل خیال توام امید وصالی
بر چرخ هلالی که پدید آید یک چند
از دست محاقش نبود بیم زوالی
این نادره بشنو که مرا بیم محاق است
اکنون که ز عشق تو شدم همچو هلالی
میم دهنت عین جمل است و مباد آنک
در عین جمال تو رسد عین زوالی
هر گه که کنم قصد سؤال از لب لعلت
تا بوک ببوسی بودم از تو مثالی
اقبال مرا گوید کای نادان هی هی
در دولت خسرو تو نه محتاج سؤالی
خسرو شه بهرام شه که شاه جوان بخت
کایام نیاورد چنان خوب خصالی
کیوان سخطی مهر اثری چرخ محلی
باران حشمی بحر کفی ابر نوالی
ای دهر گرفته ز تو فری و بهائی
وی ملک فزوده ز تو جاهی و جلالی
بد خواه تو هر گه که به بی دولتی خویش
آگه شود و آیدش از خویش ملالی
از کوتهی عمر بود شاد نداند
کز بیم تو با او گذرد روزی سالی
تا نام بزرگ تو پدید آمد نه نشست
ازجود تو بر هیچ طمع نام محالی
خون همه اعدای تو چون شیر حلال است
وین طرفه که در عمر نخوردند حلالی
ای شاه جهان طوطی شکر لب بستان
خوش خوش که کنون باز کند پری و بالی
گه برق کشد خندان از چرخ حبابی
گه رعد زند گریان برطبل دوالی
جامی نکند وسوسه بی چشم خروسی
بادی ندهد دمدمه بی نای غزالی
همچون الف قد بتان لام کند شاخ
کین ناخنه به پیرست وین ناخنه زالی
و آن روز که روز افزون چون بخت تو کو گشت
چون دولت تو باید در دهر مجالی
در دهر تو خوش می خور و خوش باش که امروز
نوروز گرفت است به دیدار تو فالی
شاها ز حسن بشنو بیتی که عجیب است
کان شکر خدایست تبارک و تعالی
از لفظ متین معنی عذبم چو بخندد
گوئی که جهد بیرون از سنگ زلالی
زنهار چو وطواط و عمادیم مپندار
کافسوس بود عیسی با خر به جوالی
خود حکم تو کن کین به یا شعر معزی
کای بر سمن از مشک بعمدا زده خالی
هر کس که بود گر چه جمالیش نباشد
بنمایدش آیینه هم از عکس همالی
در حجله عروسان ضمیرم چو در آیند
بنمایدم این آینه گون حقه مثالی
جان داد خفاش بدم کار مسیح است
ورنی بکند از گل صد مرغ کلالی
تا در چمن باغ نهالی به بر آید
از تربیت اختر و تأثیر شمالی
ایزد ببر آراد ز فضل و کرم خویش
چون در چمن ملک تو بشکفت نهالی
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۱۱ - ما را به همه عمر سلامی نکند دوست
ما را به همه عمر سلامی نکند دوست
تمکین درودی و پیامی نکند دوست
آید بر ما گه گه از روی ترحم
بنشیند و بسیار مقامی نکند دوست
صد عشوه و صد نادره و بذله بگویم
در پیش من آغاز کلامی نکند دوست
من بسته میان خدمت او را و مرا هیچ
یک روز گرامی چو غلامی نکند دوست
کرده ست مرا بنده و بس در عجبم من
کین بنده ی مسکین را نامی نکند دوست
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۱۵ - ماهیست کز آن روی چو ماهت خبرم نیست
ماهیست کز آن روی چو ماهت خبرم نیست
وان چهره ی زیبای تو پیش نظرم نیست
همچون گل در خاکم و چون شکر در آب
زان غم که ز رخسار و لبت گل شکرم نیست
بر گردون ظفرم هست ولیکن
بر تو که دل و دیده و جانی ظفرم نیست
زرین کمران پیشم هر چند بپایند
چه سود که از دست تو سیمین کمرم نیست
گفتی که تو را باد گران هست خوش و نوش
طعنه مزن ای دوست چو دانی اگرم نیست
داند به کرم عهد و وفای تو که امروز
جز آرزوی روی تو کار دگرم نیست
بهر تو چو دیده که مقیم است و مسافر
ره می روم و گویی عزم سفرم نیست