تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۶۵ - در مرثیه یکی از اکابر فرماید
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۶۷ - وله ایضا
محتشم کاشانی : قطعات
شمارهٔ ۹۳ - در مرثیه فرماید
باز فلک سلسلهای زد به هم
کز اثرش گشت جهانی حزین
اتشی افروخت که از پرتوش
دود برآمد ز زمان و زمین
فتنهای انگیخت که از هم گسست
سلسله ربط شهور و سنین
فتنه چو بود این که جهان را گذشت
قطب زمین تاج سر اهل دین
آن که در انواع کمالات بود
عالمی از خرمن او خوشه چین
وانکه گرفت از ید علیای علم
ملک شریعت همه زیر نگین
چون به هوای سفر آخرت
توسن همت ز خرد کرد زین
وز پی آسایش جاوید راند
رخش به آرامگه حور عین
غارت آرام ز عالم نمود
فرقت آن عالم عزلت گزین
ای که در این واقعهٔ جانگداز
با من بیصبر و قراری قرین
ضابطهٔ سال وفاتش اگر
میطلبی از من اندوهگین
مگذر ازین بیت که تاریخ اوست
مصرع دقت اثر هشتمین
کز اثرش گشت جهانی حزین
اتشی افروخت که از پرتوش
دود برآمد ز زمان و زمین
فتنهای انگیخت که از هم گسست
سلسله ربط شهور و سنین
فتنه چو بود این که جهان را گذشت
قطب زمین تاج سر اهل دین
آن که در انواع کمالات بود
عالمی از خرمن او خوشه چین
وانکه گرفت از ید علیای علم
ملک شریعت همه زیر نگین
چون به هوای سفر آخرت
توسن همت ز خرد کرد زین
وز پی آسایش جاوید راند
رخش به آرامگه حور عین
غارت آرام ز عالم نمود
فرقت آن عالم عزلت گزین
ای که در این واقعهٔ جانگداز
با من بیصبر و قراری قرین
ضابطهٔ سال وفاتش اگر
میطلبی از من اندوهگین
مگذر ازین بیت که تاریخ اوست
مصرع دقت اثر هشتمین
خاقانی : قطعات
شماره ۹۵ - شب که مثال مه ذیالحجه دید
خاقانی : قطعات
شماره ۲۸۴ - خیره کشا، بد کنشا، ظالما!
سعدی : قطعات
شماره ۳۰ - دشمن اگر دوست شود چند بار
سعدی : قطعات
شماره ۸۹ - حاکم ظالم به سنان قلم
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۶۱ - سید مجدالدین بوطالب نعمه را گوید
ای زتو بنهاده کلاه منی
هر که نیاید کلهش از دو برد
نام تو اوراق سعادت نبشت
جاه تو الواح نحوست سترد
ازخلفات ذات دویم چون برفت
نام مبارک پدرت را سپرد
جز تو کرا در صف عرض جهان
عارض تقدیر جهانی شمرد
باد صبای کرمت چون بجست
آتش آز بنیآدم بمرد
قدر فلک باتو چه گر سخت باخت
نرد تقدم نتواتنست برد
رو که دراین عهد ز می تلختر
صاف تویی باقی خم جمله درد
در شکم خاک کسی نیست کو
پشت زمین چون تو به واجب سپرد
بار بزرگیت زمین کی کشد
کیک و عماری نه محالیست خرد
ای که ز تو آز شود پایمال
وی که ز تو حرص برد دستبرد
من که ره از حادثه گم کردهام
پی سپری میشوم اکنون چو کرد
عزم بر آنست که عهدی رود
پای بر آن عهد بخواهم فشرد
خرقه بپوشم به همین قافیت
قافیت اول یعنی که برد
هر که نیاید کلهش از دو برد
نام تو اوراق سعادت نبشت
جاه تو الواح نحوست سترد
ازخلفات ذات دویم چون برفت
نام مبارک پدرت را سپرد
جز تو کرا در صف عرض جهان
عارض تقدیر جهانی شمرد
باد صبای کرمت چون بجست
آتش آز بنیآدم بمرد
قدر فلک باتو چه گر سخت باخت
نرد تقدم نتواتنست برد
رو که دراین عهد ز می تلختر
صاف تویی باقی خم جمله درد
در شکم خاک کسی نیست کو
پشت زمین چون تو به واجب سپرد
بار بزرگیت زمین کی کشد
کیک و عماری نه محالیست خرد
ای که ز تو آز شود پایمال
وی که ز تو حرص برد دستبرد
من که ره از حادثه گم کردهام
پی سپری میشوم اکنون چو کرد
عزم بر آنست که عهدی رود
پای بر آن عهد بخواهم فشرد
خرقه بپوشم به همین قافیت
قافیت اول یعنی که برد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۷۴ - شبی در حال مستی از بامی درافتاد این قطعه را گفت
گرچه شب سقطهٔ من هر که دید
پارهای از روز قیامت شمرد
عاقبت عافیتآموز را
گنج بزرگست پس از رنج خرد
من چو نیم دستخوش آسمان
کی برم از گردش او دستبرد
نقش طبیعی سترد روزگار
نقش الهی نتواند سترد
پی نبری خاصه در این حادثه
تانشوی بر سر پی همچو کرد
واقعه از سر بشنو تا به پای
پای براین راه جه باید فشرد
سوی فلک میشدم الحق نه زانک
تا بشناسم سبب صاف و درد
منزلتت گفت شوی بنگری
تا کلهیت آید از این هفت برد
خاک چو از عزم من آگاه شد
روح برو از غم هجرم بمرد
حلم مرا باز برو دل بسوخت
راه نکو عهدی ویاری سپرد
از فلکم باز عنان باز تافت
بار دگر زی کرهٔ خاک برد
پارهای از روز قیامت شمرد
عاقبت عافیتآموز را
گنج بزرگست پس از رنج خرد
من چو نیم دستخوش آسمان
کی برم از گردش او دستبرد
نقش طبیعی سترد روزگار
نقش الهی نتواند سترد
پی نبری خاصه در این حادثه
تانشوی بر سر پی همچو کرد
واقعه از سر بشنو تا به پای
پای براین راه جه باید فشرد
سوی فلک میشدم الحق نه زانک
تا بشناسم سبب صاف و درد
منزلتت گفت شوی بنگری
تا کلهیت آید از این هفت برد
خاک چو از عزم من آگاه شد
روح برو از غم هجرم بمرد
حلم مرا باز برو دل بسوخت
راه نکو عهدی ویاری سپرد
از فلکم باز عنان باز تافت
بار دگر زی کرهٔ خاک برد
انوری : مقطعات
شماره ۲۱۲ - بیخ دو غماز برانداختند
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۲۷۸ - در موعظه
هر که تواند که فرشته شود
خیره چرا باشد دیو و ستور
تا نکنی ای پسر ناخلف
ملک پدر در سر شیرین و شور
چیست جهان قعر تنور اثیر
خود چه تفرج بود اندر تنور
جان که دلش سیر نگردد زتن
مرغ و قفس نیست که مرده است و گور
خشم چو دندان بزند همچو مار
حرص چو دانه بکشد همچو مور
طیره توان داد ملک را به قدر
سخره توان کرد فلک را به زور
چشمهٔ خورشید شو از اعتدال
تا برهی از قصب و از سمور
خاک به شهوت مسپر چون سپهر
تا نه زنت غتفره گیرد نه پور
بو که گریبانت بگیرد خرد
خود که گرفتست گریبان عور
گیر که گیتی همه چنگست و نای
گیر که گردون همه ماهست و هور
طبع ترا زانچه که گوشیست کر
نفس ترا زانچه که چشمیست کور
خیره چرا باشد دیو و ستور
تا نکنی ای پسر ناخلف
ملک پدر در سر شیرین و شور
چیست جهان قعر تنور اثیر
خود چه تفرج بود اندر تنور
جان که دلش سیر نگردد زتن
مرغ و قفس نیست که مرده است و گور
خشم چو دندان بزند همچو مار
حرص چو دانه بکشد همچو مور
طیره توان داد ملک را به قدر
سخره توان کرد فلک را به زور
چشمهٔ خورشید شو از اعتدال
تا برهی از قصب و از سمور
خاک به شهوت مسپر چون سپهر
تا نه زنت غتفره گیرد نه پور
بو که گریبانت بگیرد خرد
خود که گرفتست گریبان عور
گیر که گیتی همه چنگست و نای
گیر که گردون همه ماهست و هور
طبع ترا زانچه که گوشیست کر
نفس ترا زانچه که چشمیست کور
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۳۶۴ - در نصیحت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۳۷۴ - در تمثیل
انوری : مقطعات
شماره ۴۰۲ - پارگکی کاه و نبیذم فرست
پروین اعتصامی : مثنویات، تمثیلات و مقطعات
بیت
ابوسعید ابوالخیر : ابیات پراکنده
تکه ۶۱ - تنگ دلی نی و دل تنگ نی
سعدی : مفردات
بیت ۴۵
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۸ - سوی تو بی تاب دویدن خوشست
سوی تو بی تاب دویدن خوشست
برقع از آن روی کشیدن خوشست
می زدهان تو کشیدن نکوست
جان زلبان تو مکیدن خوش است
در هوس بوسه لعل لبت
جان بلب کام رسیدن خوش است
گوشهٔ ابروی تو آن ماه نو
بر رخ خورشیدن تو دیدن حوشست
نیست به از باغ رخت روضهٔ
سیب زنخدان تو چیدن خوش است
فیض زمیخانه لعل لبش
ساغر سرشار کشیدن خوش است
قصه شیرین لبش دم بدم
از نی کلک توشنیدن خوشست
برقع از آن روی کشیدن خوشست
می زدهان تو کشیدن نکوست
جان زلبان تو مکیدن خوش است
در هوس بوسه لعل لبت
جان بلب کام رسیدن خوش است
گوشهٔ ابروی تو آن ماه نو
بر رخ خورشیدن تو دیدن حوشست
نیست به از باغ رخت روضهٔ
سیب زنخدان تو چیدن خوش است
فیض زمیخانه لعل لبش
ساغر سرشار کشیدن خوش است
قصه شیرین لبش دم بدم
از نی کلک توشنیدن خوشست
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۱۱۴ - دل بوفای تو نهادن خوش است
دل بوفای تو نهادن خوش است
جان بتمنای تو دادن خوش است
گر سرعاشق برود رفته باش
بر قدم عشق ستادن خوش است
پای کشیدن زهمه کارها
سربسر عشق نهادن خوش است
یکسره بر خواستن از هر دو کون
بر قدم دوست فتادن خوش است
دل زجهان کندن جان کندنست
روز ازل دل ننهادن خوش است
پای برین توده غبرا زدن
روسوی فردوس نهادن خوش است
نیست خوشی فیض درین خاکدان
از عدم آباد نزادن خوش است
جان بتمنای تو دادن خوش است
گر سرعاشق برود رفته باش
بر قدم عشق ستادن خوش است
پای کشیدن زهمه کارها
سربسر عشق نهادن خوش است
یکسره بر خواستن از هر دو کون
بر قدم دوست فتادن خوش است
دل زجهان کندن جان کندنست
روز ازل دل ننهادن خوش است
پای برین توده غبرا زدن
روسوی فردوس نهادن خوش است
نیست خوشی فیض درین خاکدان
از عدم آباد نزادن خوش است