تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فلکی شروانی : غزلیات
شماره ۸ - آن عارض چون دو هفته ماهش بین
آن عارض چون دو هفته ماهش بین
و آن طره گوشه کلاهش بین
رویش به پناه زلف ار دیدی
جان و دل خلق در پناهش بین
در زیر رخ چو آفتاب او
آن غبغب چون دو هفته ماهش بین
از نور و ضیاء عارض خوبش
رخشان چو ستاره خاک راهش بین
از بهر سپید کردن روزم
خال و خط و نرگس سیاهش بین
از مشک بمه برش رسن یابی
از سیم در آفتاب چاهش بین
لبهاش چو مهره سلیمان دان
گرد دو رخ از پری سپاهش بین
در حسن و جمال پایهایش دان
در غنج و دلال دستهاهش بین
گر ماه ندیده که می نوشد
در بزم شراب پادشاهش بین
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۵ - در ستایش استاد قوام الدین ابوالمعالی فخرالملک
تا خلد بباغ داد رونق را
خوش گشت نوا مرغ مطوق را
از ناله بلبل و نسیم گل
بفزود هوی دل مشوق را
در باغ هوا به کمترین نقشی
انگشت گزان کند خورنق را
داده است صبا بفرق کوه از گل
طاوس بدل خروس افرق را؟
مانند بباغ بلبلان از گل
خوبان متوج و مفرطق را؟
در پشته بنفشه نیز مانند است
از دور یکی ستور ابلق را
در باغ دور رویه گل چه آمد وه
یکروی بغازه زد مطبق را؟
وز تازه بنفشه مرزها یکسر
مانند بساطهای ارزق را
ماننده زلف زنگیان آمده
در باغ شکوفه شاخ فندق را؟
از میغ هوا کلنگ را ماند
ماند چمن از سمن ستبرق را
از شاخ شکوفه شاخ سیب و به
مانند عروسان مجنق را؟
با بوی شمال کس نخواند خوش
مشگ و می و نافه مفتق را
از سرخ ورقهای گل افزون شد
بازار می سرخ مروق را
ابر آمد همچو زورق تازان
ماند کف استاد موفق را
عالی دل و رای بوالمعالی کو
خون شیر کند تن مخلق را؟
رادی که کند یکی عطای او
آرام و دو صد دل معلق را
از فضل بیک حدیث او الکن
بگشاید صد در مغلق را
هرگز نکند قرار بد خواهش
تا ننمایدش چاه مطبق را
بد خواهش زیبق است پنداری
در چاه بود قرار زیبق را
فرش بکران کشد بیکساعت
از بحر زمانه مرد مغرق را
ماننده حاتم است مجلس را
ماننده رستم است فیلق را
ضایع نکند ز جود خدمت را
باطل نکند ز راستی حق را
زو برده سپاه شاه قوت را
زو برده سریر میر رونق را
بر هرکس هست دست او مطلق
کس پای نداشت دست مطلق را
نادان چه شناسد ز گفتار او را؟
چه شناسد خر ز عود خربق را
گردد دل دشمنان مشفق زو
بشکافد تیغش آن مشفق را؟
کنده است بگرد ملک شاه اندر
تدبیرش صد هزار خندق را
دارد سخا و فضل صاحب را؟
چونانکه به تک پلنگ خرنق را
شهمات کند به لعب خصمان را
هر گه که فرو کشند بیدق را
تا هرچه بهی بودش چون بنهی
با حشو شفق شعر مطابق را؟
دین است هواش مرد دانا را
کیش است و غاش مرد احمق را
او را که دهد بمردم عالم
گوهر که دهد بدل مرفق را؟
از صدق خود آفرید یزدانش
طعنه نتوان زدن مصدق را
نتواند گفت صد یک از مدحش
گر زنده کند فلک فرزدق را
با بخت جوان زیاد و با شادی
تا بوی بود می معتق را
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۱۸۷ - فی المدیحه
آدینه و مهرگان و ماه نو
بادند خجسته هر سه بر خسرو
ای خسرو تاج بخش و لشگرکش
صد بنده ترا رسد چو کیخسرو
با شادی و ناز و خصلت نیکو
بگذار هزار سال جشن نو
تخت تو گذشته از سر کیوان
بدخواه تو پست ماند اندر گو
با جود تو قطره ایست رود ویم
با حلم تو ذره ایست کوه لو
بدخواه تو نغنوده شادمان
خرم بنشین تو شادمان بغنو
جز تخم مهی نکاشتی هرگز
جز بار بهی و نیکوئی مدرو
کاری که کنی بفال نیکو کن
جایی که روی به بخت میمون رو
شادی کن و خرمی برسم جم
دشمن کش و خشم خور بسان زو
قطران تبریزی : قصاید
شمارهٔ ۱۹۵ - فی الرثاء
ای میر بسان مصطفی بودی
چون او ز همه بدی جدا بودی
بسیار بلا کشیدی از گیتی
بی آنکه تو خلق را بلا بودی
رفتی ز جهان به تشنگی بیرون
مانند شهید کربلا بودی
همراه براه انبیا رفتی
زیرا که ز جمع انبیا بودی
تیمار و بلای انبیا دیدی
هر چند بخواب و خور چو ما بودی
کس پور نگشت پادشاهان را
بودی تو نبی نه پادشا بودی
غالی بتو در چرا شد این عالم
گر نه تو بفضل مرتضی بودی
تأثیر زحل ببرد جانت را
هر چند تو مشتری لقا بودی
از روی زمین سوی هوا رفتی
زیرا که بپاکی هوا بودی
گر مرگ سزای مردمان آمد
باری تو بمرگ ناسزا بودی
زیرا که بخلق و خوی از هر چیز
از مردم این جهان جدا بودی
مرگ تو صواب کس نبیند زانک
پوشنده زلت و خطا بودی
چون اقدم و چون نیا بدستی بل
فرخ تر از اقدم و نیا بودی
از هیبت دیو و دیو مردم
چون خسرو پور برخیا بودی
گردنده جهان به آسیا ماند
تو شاه چو قطب آسیا بودی
گشتی ز نیاز و آز ما فانی
زان پس که نیاز را فنا بودی
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۷۲ - ای وصل تو آب و هجر تو آذر
ای وصل تو آب و هجر تو آذر
ماننده تو نزاید از مادر
آذر شود از رضای تو آزار
وازار ز خشم تو شود آذر
با مهر تو لاله روید از سندان
با فر تو آب زاید از آذر
از بیم تو خصم ترک و جوشن را
کرده است بدل بمعجر و چادر
در غیب رهنمای چون سلمان
در حضرت راستگوی چون بوذر
ای میر بجنگ کافران رفتی
بامیر بسان طوس بن نوذر
بگذار جهان بدانش و رامش
تا هست جهان تو از جهان مگذر
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۹۸ - ای زدوده دل و زدوده سخن
ای زدوده دل و زدوده سخن
تازه گشت از تو روزگار کهن
زائران سر نهاده اند بتو
مال تو زین قبل نگیرد تن
بگشائی دل یکی به سخا
بزدائی دل یکی بسخن
بی تو رادی چو دیده بی دیدار
بی تو شادی چو دست بی ناخن
وعده کردی مرا بزیر نخو
وعده خویش را خلاف مکن
آی آفت شهر و فتنه برزن
از روی تو خیره ماند مرد و زن
ماهی و که دید ماه سنگین دل
سروی و که دید سر و سیمین تن
ای من رهی آن دو چشم زوبین دار
ای من رهی آن دو دست زوبین زن
زان دستان بسته دل شده عاشق
زین زوبین خسته تن شده دشمن
گر من ز غم بمیرم سزد تا تو
با میر همی روی سوی ار من
چون جوشن پوشیدی گه رفتن
شد تیر علم را دلم بند جوشن
پیراهن آهن آن دلت بس باد
ز آهن چکنی تو نیز پیراهن
نه در خور جنگ و در خور رزمی
ای در خور بزم و در خور گلشن
یارب تو بگردان نیت خسرو
زین عزم درست کردن و رفتن
گر میر مرا رها کند زنده
به آید مرا زین غزا کردن
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۴۷ - مدح نجم الدین لاجین
گر، خاتم مردمی نگین دارد
حقا، که ز دست نجم دین دارد
رستم جگری که بر در همت
رخش فلکی بزیر زین دارد
چرب آخر مکرمات معروفش
پهلوی نیاز راسمین دارد
گردون، ز شرف بر آستان دوزد
ور بار سخا در آستین دارد
بازی است که آشیان همت را
بر در زده ی طارم برین دارد
با سخت کمانی سخا جودش
بر لشکر نیستی کمین دارد
از دست سپاه فتنه، دارد امن
زیرا که جهان در آستین دارد
آن مه نه که بر عذار گردون است
این ماه خواجه بر جبین دارد
صدرا، ذاتی که خادم از فکرت
چرخی است که پای برزمین دارد
چون روی تو نکته ها نکو راند
چون رای تو شعرها متین دارد
در کنج خرابه وجود او
صد گنج هنر فلک دفین دارد
در کان جهان گرفت اشعارش
چون نام ثنات بر نگین دارد
شاداب نهال طبع او در او
کابشخور از این دل حزین دارد
آن ره چله نیست او که یکساعت
پای ادب سر گزین دارد
مپسند که آسمان چنان درّی
محبوس ذهاب پار گین دارد
نخلی است که ندهد انگبین رااو
گو سرکه نحل در حنین دارد
ایام ز طبع او توانگر شد
او چشم ز جود تو همین دارد
ور جمله ز شرم دست رادت باد
از چهره آفتاب چین دارد
گردون همه ساله نایب قهرش
با هر که سر خلاف و کین دارد
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۶۲ - مدح فخرالدین علاءالدوله عربشاه خداوند قهستان
ای جزع تو، هم نیام و هم خنجر
وی لعل تو، هم شراب و هم ساغر
از نقش تو، نغز خامه ی مانی
وز روی تو، تیره کلبه آذر
خوی کرده زطیره عذارت مه
تر گشته ز خجلت لبت شکر
با زلف تو، کفر گشته در بالش
وز چشم تو دین فتاده در بستر
شب را خم طره تو دامنگیر
صبح از پی روی تو گریبان در
بیجاده تو ز غم ما را
چون عارض ماه کرده است اصفر
از ماه مگریز زانکه بیجاده
رسمی است که کاه را کشد در بر
بوسی بفروش و دین و دل بستان
تا حق مکاس جان نهم برسر
با سایه قهر زلف شبرنگت
سر در کنف غرور دارد خور
زان تحفه بمجلس تو می آرم
چون شمع زبان خشک و چشم تر
در ملک گل رخ تو سلطان را
نازش نرسد بتاج چون عبهر
خاصه که قبول یافت لعل تو
از گوهر تاج آل پیغمبر
دریای سپهر موج فخرالدین
دارای عجم، عرب شه صفدر
آویخته در جلال او گردون
چون دست عرض زدامن جوهر
نقشی است گواه پاکی زهرا
سری است دلیل عصمت حیدر
پیدا شده در وجود او عالم
چون در غلبات مهر جرم زر
شد غرقه فلک چو از تف تیغش
یک موج بزد محیط براخضر
در موج خلاف او چه کشتی هاست
همخوابه ی بادبان شده لنگر
ای پهلوی دین، به تیغ تو فربه
وی کیسه کان، ز دست تو لاغر
از خاک تو تاج میکند گردون
با قدر تو باج میدهد اختر
عزم تو، چو آفتاب تنها رو
نا جسته ز هیچ همرمی یاور
در یوزه قهر، کی کند هرگز
از روبه ماده، چنگ شیر نر
صد غوطه دهد محیط عالم را
کف تو که قلزمی است بی معبر
ای معتکفان آستان تو
آزاد ز دام کنبد اخضر
جز بنده که در ترانه ی مدحت
دارد صفت رباب را مشگر
کرده بنوا، بترک مجلس را
واو، بر رک جان همیخورد نشتر
چون گل بدرید پرده رازش
شب بازی این بنفشه گون چادر
ای نفس شرف پذیر هان و هان
خود را ز شمار هر خسی مشمر
زان یک دو سه صلب دیده چون سندان
کون سوخته همچو بوته زر گر
بی تیغ زبان نمانده چون ماهی
پس در صف مار مانده جوشن در
برخاسته با کمان تاریکی
جلادی نور را چو خاکستر
چون مار زخاک طعمه کن، بنشین
لشگر چه کشی چو مور بهر خور
آلوده مشو که سرفراز آمد
از غایت پاکدامنی مرمر
بندیش ز خاکساری همت
دنبال خسان مدار چون صرصر
در تعزیت گل کرم بنشین
دراعه کبود همچو نیلوفر
از عقل مبین هوان، که هرگز کس
نگرفته مسیح را بجرم خر
عیب است بطبع چون صدف شعرت
آبستن و، وانگهش لقب دختر
ناگشته دغل درون گیتی روی
رایج نشوی بنزد هر مهتر
در مهد رعایت تو طفلی هست
زاده چو مسیح ناطق از مادر
اینت چو دوات کی شود روشن
صد تیره دلی بکرده چون دفتر
جز خامه بخون من خطی داری
یک بارکی از خط ادب مگذر
محرومی فضل من چو روز آمد
گر منکر هر دوئی؟ زهی منکر
یا، بر سر دولتم کلاهی نه
یا پیرهن مقام در بر در
هرچند که بارگاه شاه اکنون
دارد ز تو بندگان معزز تر
دربان سرای اوست صد خاقان
فراش بساط اوست، صد قیصر
گر چاووش او شدی نیازاری
از خنجر مرگ حنجر سنجر
شبدیز مجره طوق با قهرش
بر طاق نهد حدیث کر و فر
مریخ زبر برون کند جوشن
خورشید ز سر فرو نهد مغفر
ای چرخ بساط او چو بنوردی
زین خسته قهر خود سخن گستر
گو. ای شده بی ثنای تو جان را
فکرت ز نتاج خلقت گوهر
در دامن من نهاده خلق تو
در جیب صبا شمامه اذفر
در سایه جرم تو، زمین ساکن
در پرتو جاه تو، فلک مضطر
در بزم تو، ریش گردن زهره
اوزان گه لطفت توست خیناگر
کام قدح تو سر بخاریده
در مالش گوش چشمه انور
ای طفل وجود را دلت دایه
وی بکر مدیح را کفت شوهر
از صولت بحر لفظ او لولوء
بی زحمت گاو خط او عنبر
بر کردن او خراج نه گردون
در پیکر او روان دو پیکر
هر باد نفس گرفته عالم را
چون ابر ز آب نظم در گوهر
این عبداللهیش بیوفتاده
رهبان صفتان دهر را باور
هر نقش فروش پای او دارد
در بیع گه سران معنی خر
در رزم کجا شود هر اشتر دل
با چشم دریده مالک اشتر
بوده است ز مهر حلقه در گوشم
هرچند که حلقه بوده ام بردر
در منزل شکر خواهم آسودن
آنروز که رخت بر نهم زایدر
این شرزه فرو گشایم، از زنجیر
این مهره برون جهانم، از ششدر
دانسته که در پیش جهودانند
جان در بدن حواریان مضطر
گشته ز غذای لقمه عرشی
هم کاسه قرص مهر بر محور
بردار چکار، آن خطیبی را
کا ز چرخ نهاده باشدش منبر
زین فلک اثیر زین شعله
ز محمده اثیر شد مطهر
جز باده که نقطه عقول است
شاها، تو منوش نکته دیگر
عمری است که سخره میکند روحش
از خاک در تو بر، بم و کوثر
با باد عنان همی زند مدحت
از رایض طبع او ببحر و بر
جان میدهد از مقام او نامت
در نقش طراز جامه ششتر
گر مدحت تو بیان کند، گوئی
عودی است فکنده، دردم آذر
یاقوت که میهمان آتش شد
خاصیت خود بیان کند، یک سر
چرخ اربخورد به بد، رگی خونم
هم بار خورم بمکرمی درخور
لابد به مطالبت برون آید
با منظر من ز سر این مخبر
کای طوطی، در آن قفص چه خوردی قوت
وی طوطی از آن چمن من چه داری بر
ای در صف ترکتاز قهر تو
تقدیر قرا غلامی از لشگر
ای مایه قلزم گهر شبیر
ای مایه دوحه ی ثمر شبر
باد از سر ذوالفقار عدل تو
حلق سر ذوالقفار ظلم احمر
خورشید سمند زیر تو دلدل
کردون بلند پیش تو قنبر
گویم چه پلنگ من برنگی بر
بربست طویله چون خرمزمر
بیمار سفر گزیدم از عیسی
لب خشک رحیل کردم از کوثر
ای عذر جرایم فلک راتب
عذریم، در این مقام یادآور
ور جمله بد است خجلتم مسپار
این راه بپای مکرمت بسپر
دولت ز ثنای من رسانندت
در عمر خضر بملک اسکندر
حقی که مراست از جناب تو
ویران نکند اساس آن، محشر
رفتم که خلف نیابیم هرگز
از پشت فلک سخنور دیگر
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۹۷ - مدح اقضی القضات خواجه رکن الدین حافظ همدانی
ای عشق تو داده بر جهان فرمان
درد تو گوارنده تر از درمان
پروانه ی خرمن غمت گردون
پروانه ی شمع عارضت دوران
در سایه زلف و نور رخسارت
شد عالم نور و سایه آبادان
جان را هوس نظاره ی رویت
بر غرفه ی چشم تا زد از زندان
وز بهر سپند عارضت گل را
در کوره ی مالک افکند رضوان
زی مجلس تو چو تحفه ئی آرم
دل میگوید که بر طبق نه جان
بر طلعت تو چو عیدی آغازم
جان میگوید که دیده کن قربان
بر خوان هلاک باشد افطارش
هر، کز تو گرفته روزه حرمان
کوی ذقنت مرا چنین کرده است
دل، داغ و خمیده چون سر چوگان
قدّم چو هلال در فراق توست
بر ماه صیام چون نهم بهتان
بر چهره ی من نوشته کلک غم
خطی بوجوه زعفران آسان
لوزینه خیال لعل نوشینت
بروی شده چشم من گلاب افشان
ور کرد دلم مثال خط تو
چون تره ی خورد برگ بر بریان
من تن زده و خیال منهی را
جاسوس نظر بهر طرف پویان
کان برگ و نوا بدید گفت الحق
نزدیک تو باید آمدن مهمان
دندان امید بر کنم از تو
فردا چو لب افق شود خندان
شب دامن و خوان صاحب فاضل
فهرست کمال گوهر انسان
رکن الدین، رکن کعبه ملت
حسنیه بهار گلشن احسان
دیباچه ی تالیف سعادت را
همزانوی جسم اسم پاکش دان
گر مونس روح خوانمش، تقوی
ور شمع ضمیر خوانمش، ایمان
رایش مهر است و آسمان ذره
دستش ابر است و مکرمت باران
در مسکین او کمال را مسکن
بر ساحت او امید را جولان
مقبول نگشت نامه روزی
تا نام کفت نداشت بر عنوان
در یوزه گزید بر در جودش
گنجینه کان و کیسه ارکان
وقفند بر آستانه قهرش
طاق بهرام و طارم کیوان
ای رخش ظفر تاخته از گردون
وی کوی کمال برده از اقران
خورشید چو خیل تاش رای توست
بر مردم دیده میدهد فرمان
هرکس که شود حواری عیسی
گردونش چو تره ها نهد بر خوان
دستوری داد هر دو عالم را
جاه تو که فارغ آمد از اعوان
تنها رو گشت خسرو انجم
چون فایده ئی ندید از اخوان
دیوان عمل بتو شرف یابد
نه تو بوجود عامل و دیوان
رای توبه اختران دهد پرتو
قهر تو بر آسمان نهد پالان
دهر از سخط تو پشت پائی خورد
بنهاد ز دست حیلت و دستان
کلک تو بهار گلشن دولت
خط تو زهاب چشمه ی حیوان
تا صبح هدایت تو هر خاطر
کاذب چو زبان ذنب السرحان
ورد دم صور قهر تو نبود
جز آیت کل من علیها فان
ای جای گرفته در دل عصمت
وی پای نهاده بر سر اقران
در صلب سپهر منعقد نطفه
از لقمه حکمت صد لقمان
پیران عقول تخته برگیرند
گر ذهن تو نو کند دبیرستان
در حیطه آسمان توئی مرکز
در دیده اختران توئی انسان
در دیده همت امل بخشت
نا یافته کاینات هیچ امکان
ای آنکه در اعتقاد با مهرت
گشته است روانم احدالصنوان
زان پس که هوای خاک درگاهت
بستاند مرا ز حضرت سلطان
نام تو نگاشت نظم من بر دل
داغ تو نهاد، شعر من بر ران
اینجا بتو پای بسته ام، ورنه
من کیستم و اقامت زنگان
ایام بهر چه میکند با من
برخواهم داشت رهنی از سامان
مفقود چهار ساله عمرم را
آخر به تفقدی بده تا وان
نا راستی سر و تنم می بین
کفارت آن گذشته ها میدان
تا طبع بود مکیف اعضا
تا نفس بود مدبر ابدان
بادات، نهایت امل حاصل
بادات، ولایت بدن عمران
از مجلس تو بشکر بر گشته
ماه رمضان چون رجب و شعبان
اثیر اخسیکتی : مفردات
شماره ۹ - جز کف رادت به یک قرابه تلخ
جز کف رادت به یک قرابه تلخ
مشکل او را کسی جواب نداد
سید حسن غزنوی : قصاید
شماره ۲۷ - روی تو به ماه آسمان ماند
روی تو به ماه آسمان ماند
قد تو به سرو بوستان ماند
گر سایه برگ گل فتد بر تو
بر عارض نازکت نشان ماند
وقتی که رخ تو پرده بر گیرد
از شرم نه گل نه گلستان ماند
طاوس ملایکه ز نو شاید
گر چون عنقا در آشیان ماند
جان تعبیه در لب تو کرد ایزد
زان چون دهنت همی نهان ماند
دلتنگ نیم اگر چه دل تنگ است
کاخر دل من بدان دهان ماند
روزی گذرد ز هجر تو سالی
بی چاره حسن چسان جوان ماند
بیکار مباش من بحل کردم
بد کن که ز نیکوان همان ماند
درهم شده و شکسته و خسته
خون گشته دلم بناردان ماند
بیدادیهای آسمان بر من
تو بر تو هم به آسمان ماند
گویند ز زعفران چنان خندد
مردم که به برگ ارغوان ماند
خندید اینک چو ارغوان اشکم
زیرا که رخم به زعفران ماند
پاداش وفای من جفا کردی
اکنون ز تو پرسم این بدان ماند
در چشم من آی تا تو هم بینی
جسمی که به صد هزار جان ماند
بی از تو جهان مباد و خود بی تو
افسوس بود اگر جهان ماند
خوبی صنما چو ابر تابستان
گر ماند دیر یک زمان ماند
حسن تو که دولت خدا داد است
با ذکر حسن که جاودان ماند
چرخی که مطالع جلالش را
چشم فرقد به دیدبان ماند
شمسی که اشارت ضمیرش را
صبح صادق به ترجمان ماند
گر برگ و نوا نیابد از خلقش
گلبن بی رنگ و بی روان ماند
در سایه عدل و سایه امنش
آهو از شیر در امان ماند
بیداری عدل بین که توزی را
ماه شب رو به پاسبان ماند
یک رویه چنین که اوست تا صد بیش
در بندگی خدایگان ماند
ای آنکه ز جرعه سخای تو
تا حشر امید سرگردان ماند
این حقه مهره باز نورانی
از رای تو قمره؟ رایگان ماند
رأی تو هزار چشم دارد لیک
هر چشم به چشمه سنان ماند
از سیم و زرت عجایبی باشد
گر نفس حیات در میان ماند
با جود تو سنگ و لعل بی حقی
کز خاک سیه به دست کان ماند
پیرایه بریده و شده بی برگ
خصم تو چو شاخ در خزان ماند
گر دست همای شیر پروردش
کاخر ز سگی چو استخوان ماند
تا دایر نعش چون سهی باخود
از مرکز ملک برکران ماند
ای آنکه به ناز دولتت پرورد
زان بر تو به ناز و مهربان ماند
پیش گل روی تو ز دم دستان
تا زین دستان چه داستان ماند
نظمی کردم که خلق را دائم
چون گوهر تیغ در زبان ماند
زین گوهر آبدار آتش کان
آب و آتش در امتحان ماند
تا غره مه ز مهر زرین تیغ
بر چرخ به سیمگون کمان ماند
بادا مه و مهر چون زر و سیمت
تا از تو امید شادمان ماند
جاهت که کشیده بر فلک دامن
تا دامن آخر الزمان ماند
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۴۱ - دل در غم عشق یار بستیم
دل در غم عشق یار بستیم
وز درد سر فراق رستیم
از خانه خویش سخت دوریم
وز باده رنج نیک مستیم
از بادیه هوا گذشتیم
در زاویه عنا نشستیم
از شست بلات نوش خوردیم
وز تیر غمت جگر بخستیم
برخاک در تو جان فشاندیم
معلومت شد که باد دستیم
یکراه تو سنگسارمان کن
چون می دانی که بت پرستیم
روزی که غم تو مان نجوید
بازش طلبیم و کس فرستیم
بر مرگ زنیم خویشتن را
تا نیست شویم از اینکه هستیم
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۵۰ - تن در بد و نیک یار دادیم
تن در بد و نیک یار دادیم
دل در غم آن نگار دادیم
تاجی برسر ز خاکپایش
بر تخت وفاش بار دادیم
همرنگ تو سوی گل نشاندیم
هم پای بدست خار دادیم
تا چند مگر که خویشتن را
در عشق هزار بار دادیم
درقبضه زینهار خواری
سرمایه به زینهار دادیم
فرمود که بی قرار می باش
ما نیز براین قرار دادیم
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۵۱ - زار بکشتی تو از آن می زیم
زار بکشتی تو از آن می زیم
تا تو بدانی که چسان می زیم
سرزده بی سر چو فلک می روم
دل شده بی دل چو جهان می زیم
هجر که آسان نبود می کشم
بی تو که هرگز نتوان می زیم
خط چو کشی بر من خطی مکش
تا به مراد تو چنان می زیم
گفت کزو نام و نشانی بده
ای مه چه نام و چه نشان می زیم
از تو به صد جان به خرم بوسه ای
گرچه به جان دگران می زیم
ماند ز من یک نفس و من هنوز
در طلبت بردو گمان می زیم
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۶۷ - ما را رخ آن نگار بایستی
ما را رخ آن نگار بایستی
آن شاهد روزگار بایستی
گویند حدیث یار خود ناری
اول باید که یار بایستی
در دست و دلم ز روضه وصلش
چون گل نرسید خار بایستی
آید بر من شکار دل وقتی
بازش هوس شکار بایستی
دل بردی به عشوه بردی جان
این عشوه خوش دو بار بایستی
گویند ز عشق درد دل خیزد
این درد دلم هزار بایستی
نهمار خوش است لیک پاینده
چون دولت شهریار بایستی
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۱۴ - قاضی ز دست خواجه عطا امروز
قاضی ز دست خواجه عطا امروز
هر جا که می رسد کلکی دارد
گر غم نخورد بهر پدر امروز
این غم کسی خورد که یکی دارد
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۲۵ - ای که بی در لفظ خامه تو
ای که بی در لفظ خامه تو
نو عروس هنر بود عاطل
جز تو در یک زمان چنین که گشاد
چهره حق ز طره باطل
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۱۰ - گیتی شده از شکوفه چون مینو
گیتی شده از شکوفه چون مینو
از لاله لعل و از گل خوشبو
این سال چهارم است کامد باز
گل در صف باغ و آب اندر جو
امسال شکوفه را بیارآید
باد سحر از نسیم عنبر بو
امسال زند شکوفه از خوبی
بر زهره و ماه و مشتری پهلو
آرد بچمن بنفشه و سنبل
بارد بورق زبرجد و لؤلؤ
امسال شکوفه در چمن افکند
آوازه لا الله الا هو
در پیش شکوفه خم شود اینک
هم قامت سرو هم قد ناژو
در پیش شکوفه غنچه خندان
در پیش شکوفه لاله خود رو
شمعیست فروخته بر خورشید
برجی است فراخته با بارو
آن کیست که همسری کند با وی
یا لاف برابری زند با او
با قدس مسیح چون کند شیطان
با چوب کلیم چون زید جادو
گر شیر شود حسود نتواند
زین نامه دقیقه گرفت آهو
زیب از قلم مزینی دارد
این نامه نغز و دلکش دلجو
خاتون بزرگوار بافره
بانوی سرو شیار با نیرو
آن غیرت گلشن بهار از طبع
آن رشک فرشته بهشت از خو
سلمی به نیاز گیردش چادر
خنسا بنماز بوسدش زانو
صفوت ز صفای طبع نامش را
تعویذ کند چو حرز بر بازو
خیرات حسان بطره مشکین
رویند همی غبارش از مشکو
بی پرده چو گل حدیث فرماید
کی راز کند چو غنچه تو برتو
زین نامه دلربا بیاموزد
هر جان زن پارسای کدبانو
در بیت حیا پرستش طفلان
دل مهد نشاط دلبری از شو
هر کس ورقی از آن فرو خواند
بر طاعت ایزدی شود خستو
چون سال چهارمین این دفتر
نوگشت بفال فرخ و نیکو
گفتم به ادیب بهر تاریخش
زیبا و ستوده مصرعی برگو
افزود یکی پس آنگهی گفتا
گیتی شده از شکوفه چو مشکو
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۰۴ - ماده تاریخ
شاه چون مجلس مقدس را
از دم توپ کینه زد آتش
بهر تاریخ آن امیری گفت
«ارشدالدوله توپچی جاکش »
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۴۰ - من در غم تو چو مرغ سرکنده
من در غم تو چو مرغ سرکنده
همواره لبت ز عیش در خنده