تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال‌الدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۹۹ - وقال ایضاً و یلتمس الفرس
ای هنر را دولت تو دستگیر
وی ندیده چشم ایّامت نظیر
سالها شد تا ببوی همدمی
می دهد خلقت دم مشک و عبیر
آرزوها را درآید دل برقص
چون زند کلک تو دستان صریر
از زبان تیغ و کلکت فاش شد
در جهان خاصیت بهرام و تیر
در ثنایت سوده گردد و ربود
تیرگردون رازبان زاهن چو تیر
ماجرایی گرچه زحمت می شود
انندرین حضرت ندارم زان گزیر
دی بخدممت سوی درگه آمدم
آن سپهر از رفعتش عشر عشیر
زحمتی دیدم که تا جاوید باد
کثرتی بگذشته از جمّ غفیر
گشته چون روز قیامت مجتمع
خلق عالم از صغیر و از کبیر
از سباع و از وحوش وجنّ و انس
از خیول و از بغال و از حمیر
ترک و تازیکو و وشاق و بلمه ریش
حاجب و سرهنگ و جاندار و وزیر
حارس و خربنده و سگبان و سگ
خواجه و شاگرد و عوّان و دبیر
کافر و گبر و مسلمان و جهود
وانک من نشناختمشان خودمگیر
من پیاده در میان این گروه
عاجز و مضطر فرومانده اسیر
نه ز بس آسیب، بد جای مقام
نه زبس آشوب ، بد راه مسیر
زیر پای مرکب و دست سوار
من همی اندیشه کردم خیر خیر
گفتم آیا چون کنم گرزین یکی
آورد بی حرمتییّ در ضمیر
خود ز استخفاف خالی کی بود؟
مردکی دستار دار نیم پیر
عقل را گفتم که تو می بین که من
چون ز بی اسبی شدم خوار و حقیر
بر زمین چون سایه گشتم پی سپر
من که مشهورم چو خورشید منیر
کو کسی کز خاک برگیرد مرا ؟
تا بجان گردم ازو منّت پذیر
عقل گفت ار راست خواهی این سخن
می نشیند همچو زین بر اسب میر
گر ترا برگیرد او از خاک ره
خاک راه تو شود چرخ اثیر
از تو این بار تواند برگرفت
زانکه خود نامست او را بارگیر
چون مخمّر گشت با عقل این سخن
در تنور دولتت بستم فطیر
همچنین باد ترا تا نفخ صور
بر سر هفتم فلک پای سریر
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - وله ایضا
ای به یاد خلق تو در بزم چرخ
زهره نوشیده فراوان جامها
ساعد کلک تو از چاه دوات
می برآرد آرزو را کامها
داده بر دست سعادت هر زمان
سعد اکبر سوی تو پیغامها
هست احسان تو از انواع لطف
بر ره دلها نهاده دامها
از بن دندان شکسته قهر تو
حاسدان را کامها در کامها
نوک ناوک می شود از سهم تو
دشمنان را موی بر اندامها
نامداران در جهان هستند لیک
سعد دین اصلست و دیگر نامها
مملکت را می دهد هر ساعتی
جنبش کلکت ز نو آرامها
می کند پیوسته جود عام تو
در حق اهل هنر انعامها
با دعا گو نیز هم فرموده یی
نوع انعامی درین ایّامها
نیست بر رای منوّر مختفی
کاصل اتمامست در اکرامها
گرچه بر من واجبست از روی طبع
احتراز از جنس این اقدامها
گر ز تو مجری نگردد این برات
ما و شعر و زحمت و ابرامها
ور جزینت زحمتی دیگر دهم
پس تو دانی آنگه و دشنامها
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۴ - وله ایضا
نور دین ای ذات تو کان هنر
کان چه باشد؟ خود سراسر گوهرست
زنده همچون شمع از نور دلست
هر کرا تا بی ز مهرت در سرت
از برای نوعروس خاطرت
حقّه های آسمان پر زیورست
عنبر اندر بحر باشد، پس چرا؟
بحر شعرت در میان عنبرست
تا بدید آن طبع گوهر زای تو
از خجالت دامن دریا ترست
شعر می خواهی و خادم مدّتیست
تا ز شعر و شاعری فارغ ترست
شعر را گر بود وقتی رونقی
این زمان باری عجب مستنکرست
هر کجا از فضل و دانش حلقه ییست
گوشها زان حلقه یکسر بر درست
بلبل طبعم نوا کم میزند
زانکه شاخ جود بی برگ و برست
کشتیاهل هنر بر خشک ماند
کابها را ره به جویی دیگرست
زان چو سوسن خامشم کاین قوم را
همچو نرگس چشم یکسر برزرست
در هران خانه که زاید دختری
خامشی آنجا بمرد درخورست
من چرا خامش نباشم کز سخن
در کنارم زاده چندین دخترست
تا برین صورت بود کار هنر
وای آن مسکین که معنی پرورست
هم فرستادم بخدمت چند بیت
تا بدانی کین رهی فرمان برست
نیستم در خدمتت محتاج عذر
لطف تو خود عذر خواه چاکرست
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵ - وله ایضا
ای که با الفاظ گوهر بار تو
سعی ضایع در جهان کان کندنست
کار طبع دلفروزت روز و شب
بیخ غم از طبع یاران کندنست
دشمن ار داری تو،بهرام فلک
از برای گور ایشان کندنست
صبر کردن در فراق خدمتت
چون به ناخن کوه و سندان کندنست
چارۀ هجر تو الّا وصل نیست
در دندان را چو درمان کندست
پیشۀ من بی تو دور از روی تو
پشت دست غم به دندان کندنست
در فراق زندگی گر می کنم
زندگانی نیست این جان کندنست
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۵۸ - ایضا له
ای خداوندان انبار علف
هیچ می دانید کم خر گرسنه ست؟
هان و هان بر خود ببخشاید از آن
شاعری کو راخری نرگرسنه ست
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۳۵ - ایضا له
گفتم اکنون میوه های خوش خوریم
کین دو شاخ نو بهم پیوسته شد
خود ندانستم که ققل و پرّه اند
کین بدان پیوسته شد در بسته شد
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۴۱ - ایضا له
در نگر در صدر دیوان و ببین
خواجگان نو که صف پیوسته اند
سر بسر بازاریان مختلف
جمع گشته جمله در یک رسته اند
دست خلقی تا قلم بگشاده اند
چون در دکّان خود در بسته اند
نیک سر تیزند در راه ستم
گر چه در راه کرم آهسته اند
در خور بالش نیند امّا هنوز
از پی هم بستری شایسته اند
موی را نازرده اند الحق جز آنک
از زنخدان خودش بگسسته اند
نی خطا گفتم جوانانی همه
شتاهد و شایسته و بایسته اند
راست پنداری عروسان نوند
بس که چست و شاهد و بر رسته اند
چهره هاشان در قبای سرخ و سبز
همچو گل باغنچه در یک دسته اند
رونق صدر ایالت باقیست
تا نگویی رونقش بشکسته اند
خواجگان کردن اربر خواستند
خواجگان گردران بنشسته اند
مرهمی ده ای خدا کز ظلمشان
اهل شهر و روستا دلخسته اند
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۴۲ - وله ایضا
صاحبا عمریست تا از عدل تو
عالمی در انتهاز فرصه اند
تا نظر در کار آنها افگنی
کز تظلّم رافع این قصّه اند
لعبها بینند در شطرنج ملک
آنکه ساکن بر کنار عرصه اند
می کنند از غصّه افغان بر درت
در دل آن قومی که صاحب حصّه اند
وین عجب نبود که خود صاحبدلان
هر کجا هستند اسیر غصّه اند
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۵۳ - وله ایضا
از علامتها که در آخر زمان
آن دلالت بر قیامت می کند
هست روشن این که برفرمانها
این خر مقبل علامت می کند
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۱۷۰ - ایضا له
هر کرا جای این نگارستان بود
دایم اندر روضۀ رضوان بود
بیت معمورست و تا این خانه هست
خاندان ملک آبادان بود
گر جهان طوفان غم گیرد چه باک؟
هر که او را کشتیی زینسان بود
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۶۰ - ایضاله
صاحب عادل شهاب ملک و دین
ای درونت مهبط روح الامین
تابرآوردی سر از جیب سخا
بحر می دزدد کف اندر آستین
بر امید آن که تا بخشی مرا
جبّه و دستار واسب و طوق و زین
تحفه یی آورده ام نزدیک تو
کاندر آن حیران شود نقّاش چین
بیت چندی نیز بر هم بسته ام
هر یک اندر شیوة خود به گزین
شعر بشنیدی و تحفه بستدی
خود همین بود و همین بود و همین
نی یکی از راه انصاف اندر آی
چون تویی شه را وزیر راستین
تو وزیری در خراسان و عراق
صیت تو بگذشته از چرخ برین
من گدایی ژاژ خایی بی نوا
گه فضایل خوان و گاهی ره نشین
من ز سیم تو ندیدم یک پشیز
تو ز من داری متاعی بس ثمین
این فضیلت منعکس اولیترست
خود بچشم عقل و دانش باز ببن
بر زمین دیدم که بارید از فلک
بر فلک هرگز نبارید از زمین
نقد کن باری بهای تحفه ام
گر نفرمایی عطایی بافرین
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۷۲ - وله ایضا
قدوۀ اهل مهانی ای که هست
مهر تو همواره یار غار من
مایه از طبع تو اندوزد همی
چشم دریا طبع گوهر بار من
مدح تو همچون شهادت می رود
بر زبان خامة بیمار من
باشمت تا آسمان منّت پذیر
گر زمین گردد ترا رخسار من
بارها بستست نوک کلک تو
عقد مروارید اندر بار من
با کمال قوّت نظم سخن
قاصرست از شکر تو افکار من
هر کجا شعری فروشم بر کسی
گاه دلّالی و گه سمسار من
مشتری شاگرد دکّان منست
تا تو دادی رونق بازار من
تیر گردون خاک بر سر می کند
تا تو بودی راوی اشعار من
در جهانت جز غم من غم مباد
ای بتحقیق از کرم غمخوار من
خود بجز تیمارکی من خوردمی
گر نخوردی لطف تو تیمار من؟
ور نباشد پای لطفت در میان
سر به چیزی در نیارد کار من
با خیالت دوش تا وقت سحر
گفت صد بار این دل افکار من
ای شفای دردمندان یاد تو
چونی از درد سر بسیار من
پای مردی دیگرم دانی که کیست
خود به خود تمهید کن اعذار من
من به اقبال تو بس مستظهرم
تا قیامت باد استظهار من
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۷۷ - ایضا له
سرورا رسم تصوّف آن بود
کز تو می بیند دل اگاه من
تربیت بر سنة الله می کنی
زان که هستی پیر نیکو خواه من
جملگی از پیش من برداشتی
هر چه شاغل بد ز مال و جاه من
از شواغل چون مجرّد کردیم
آنگهی دادی به حضرت راه من
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۸۰ - وله ایضاً
ای ز تو کار همه کس بر مراد
تا کی آخر کار ما باشد چنین ؟
خود روا داری تو از روی کرم
کین دعا گو بی نوا باشد چنین
من نگویم هیچ و تو باشی خموش
کار ما پس دایما باشد چنین
چون نباشد روی دخلی وانگهم
خرج خلقی در قفا باشد چنین
پس گدایی کردنم لازم شود
از تو پرسم سرورا باشد چنین؟
هم تو اهل جود و هم من اهل فضل
پس میان ما چرا باشد چنین ؟
نان من بروام و خدمت بر دوام
رسم و آیین کجا باشد چنین؟
من چنین محروم و هر بی حاصلی
از تو در نعمت ، سزا باشد چنین ؟
چون جز از تو کس نخواهد کر دراست
کار من، گر سالها باشد چنین
گر ازین بهتر همی باید بکن
ورچنین نیکست تا باشد چنین
با چو تو مخدوم حال چون منی
هم تو فتوی ده روا باشد چنین؟
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۸۵ - ایضا له
ای خبر داری که شوخان جهان
عاجزند از دیدۀ بی شرم تو
گر چه سختم در غلط می افکند
پرسش کرم و حدیث نرم تو
هیچ آزرم منت در طبع نیست
من غلام طبع بی ازرم تو
اینچنین سرد از چه معنی می شود؟
آن تکلّفهای گرما گرم تو
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۲۸ - ایضا له
بر سر ما آمد ابر بهمنی
همچو سلطان بر سپاه ارمنی
شد به چشم من سیه گیتی ز برف
گر چه زاید از سپیدی روشنی
گر سپید آمد سیه کاری برف
و حل چالاکست در مرد افکنی
روز عیش است و سماع خرگهی
نیست روز مدبری و تن زنی
برف چون بر نقره زد شاید که تو
دست بی آزرم اندر زر زنی
ریش شادی گیری و در خودکشی
خوش برایی، سبلت غم برکنی
وقت آن آمد که در خرگه خزی
وز تنور و منقل آتش بر کنی
روز هزلست و نشاط و خرّمی
نیست روز روسبی خواهر زنی
سرد شد بازار درس و مدرسه
...خر در ....تاج زوزنی
هر کسی ترتیب لوتی می کند
مومن و سنّی و گبر و باطنی
گردد از جان سیر ایّام چنین
هر کرا در خانه نبود خوردنی
خواجگان بانوا اکنون خوردند
کاچی و تتماج و لوت معدنی
بینوایان نیز هم بر خود کنند
کاسه های کالجوش یک منی
آنکه فاسق باشد اکنون می خورد
وانکه او زاهد بود نیمشکنی
وان که از هر دو چو من محروم ماند
نیست الّا مندبور و کشتنی
یارکان جمعند و من تنها چنین
مانده اندر کنج خانه منحنی
در گریبان چون کشف دزدیده سر
با لبی خشک از غم تر دامنی
آتش اندوه می زاید ز ابر
گر چه او دارد ز آب آبستنی
ای خدا! یا رب! به گرز آفتاب
گردن این ابر مبرم بشکنی
کمال‌الدین اسماعیل : قصاید
شمارهٔ ۱۹۳ - وله ایضاً فیه
ای ز دستت آز را سرمایه یی
ذکر حاتم با کفت افسانه یی
ذات پر معنیّ تو اندر جهان
صورت گنجیست در ویرانه یی
آشکارا پیش ذهن و خاطرت
هر کجا در غیب پنهان خانه یی
هست در دور کف دریا کشت
هفت دریا کمتر از پیمانه یی
نیست از من سوخته تر در جهان
شمع اقبال ترا پروانه یی
کار من بگشاید ارکلکت شود
در کلید روزیم دندانه یی
تا در این شهر آمدم از بس اوام
من رهی بفروختم کاشانه یی
وام داری هر دم از هر گوشه یی
در من آویزد چنان دیوانه یی
گر نمایم رخ بدو چون آینه
چنگ در ریشم زند چون شانه یی
چشمها بر راه دارم همچو دام
تا کجا افتد بچنگم دانه یی
من چنین محروم و از انعام تو
گشته هر آواره یی فرازنه یی
مانده من لب خشک و در بحر سخات
آشنا ور گشته هر بیگانه یی
حسبة لله بفرما منعما
در خلاص کار من پروانه یی
یا اشارت کن که تا مطلق کنند
وقت را مرسوم موقوفانه یی
از تردّد بر لب آمد جان من
آریی فرمای یک ره یا نه یی
کمال‌الدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۲ - وله ایضا
ای خداوند من و مخدوم من
در ثنای تو سخن محکوم من
جاودان در زیر مهر مهر تو
نرم باشد این دل چون موم من
روز بخشش گوهر منثور تو
بی عدد چون گوهر منظوم من
با چنین رسم کرم کز بخششت
می شود از دیگران معلوم من
راستی را بر تو از انعامها
هیچ باقی نیست جز مرسوم من
ظهیرالدین فاریابی : قطعات
شماره ۲۶ - ای شبت پر قدرتر از روز عید
ای شبت پر قدرتر از روز عید
روز عیدت فرخ و فرخنده باد
وی زمین درگهت چون آسمان
آسمانت زیر پی افکنده باد
سرورا شاها خداوندا لبت
سال و ماه و روز و شب پر خنده باد
فر یزدان گشته ای ای شهریار
فر یزدان بر سرت پاینده باد
جان عالم چون تویی بی هیچ شک
جان عالم تا قیامت زنده باد
سایه میمون و فرخ طلعتت
بر سر جمله جهان پاینده باد
ظهیرالدین فاریابی : ترکیبات
شماره ۱ - عشق چون دل سوی جانان می کشد
عشق چون دل سوی جانان می کشد
عقل را در زیر فرمان می کشد
شرح نتوان داد اندر عمرها
آنچه جان از جور جانان می کشد
تا کشید از خط مشکین گرد ماه
دل قلم بر صفحه جان می کشد
چرخ بر دوش از مه نو،غاشیه
از بن سیّ و دو دندان می کشد
کور دل ماها که می بیند رخت
وانگهی از نیل چوگان می کشد
کوه همرنگ لبت لعلی نیافت
تیغ در خورشید رخشان می کشد
چشم من در تشنگی زان غرقه شد
کاب از ان چاه زنخدان می کشد
با چنین حسن ار وفایی داشتی
کار ما آخر چنین نگذاشتی
دست گیر ای جان که فرصت در گذشت
پایمردی کن که آب از سر گذشت
روی چون خورشید بنمای از نقاب
کابم از سر همچو نیلوفر گذشت
ای بسا کز هجرت آب چشم من
همچو باد مهر جان بر زر گذشت
گفتی از پس مرگ تو باشد وصال
هم نبود و مدتی دیگر گذشت
چند گویی سرگذشت دل بگوی
کار دل اکنون گذشت از سرگذشت
از لب تو بلعجب تر پاسخت
کان چنان تلخست و بر شکر گذشت
وای توکت خون من در گردنست
ورنه نیک و بد مراهم درگذشت
جان چو سنگین بود تاثیری نکرد
ورنه هجران تو تقصیری نکرد
سلسله بر طرف دنیا افکند
تا مرا در بند سودا افکند
سرکشی بر دست گیرد هر زمان
تا مگر این کار در پا افکند
دل به حیله می برد از عاشقان
وانگهی در قعر دریا افکند
گاه وعده دانم از بهر امید
بر ره امروز و فردا افکند
از فراقش ذره ای گر کم شود
آفتابش سایه بر ما افکند
دل اگر از دست او آهی زند
آتش اندر سنگ خارا افکند
خود نیندیشد که روزی عاشقش
باوری با صدر دنیا افکند
رکن دین مسعود سعد روزگار
کز وجودش خاست سعد روزگار
ای زلطفت جان اغانی یافته
وی زجودت از امانی یافته
ای رسیده قدر تو تا عالمی
کو نشان از بی نشانی یافته
نه سپهر از دور اول چون تو دید؟
نه جهانت هیچ ثانی یافته؟
زیر هر حرفی ز تو گاه سخن
جان دانش صد معانی یافته
باد از لطفت سبک روح آمده
خاک از حلمت گرانی یافته
سوسن آزاد اندر مدح تو
از طبیعت ده زبانی یافته
در جهان امروز بُردابُرد توست
دولت و اقبال تیغ آورد توست
از بیانش در مکنون می جهد
وز بنانش گنج قارون می جهد
معنی روشن ز لفظ درفشانش
همچو برق از ابر بیرون می جهد
از نهیبش قطره قطره جوی جوی
از مسام دشمنش خون می جهد
عاریت دارد ز رای روشنش
شعله ای کز مهر گردون می جهد
با کف گوهرنشان او حباب
چون عرق بر روی جیحون می جهد
کار او بین فلک چون می رود
خصم او بین کز جهان چون می جهد
باش تا گردد شکفته گلبنش
کاین صبا بر غنچه اکنون می چهد
دست و طبعش آن چنان راد آمدند
کان و بحر از وی به فریاد آمدند
منبر از وعظت ممکن می شود
مسند از دستت مزین می شود
تا تو سر بیرون زدی از جیب غیب
پای فتنه زیر دامن می شود
روز بدعت از تو تیره می شود
چشم ملت از تو روشن می شود
هرکجا تو برگشادی روز نطق
گوهر از لفظ تو خرمن می شود
هر سری کز چنبرت بیرون شده ست
ریسمانش طوق گردن می شود
پیش تیغ تیز تو آتش ز شرم
در درون سنگ و آهن می شود
هم ز فر دولت توست این که خود
مدح تو منظوم بی من می شود
صبح اگر بی رای تو یک دم زند
خشم تو افلاک را بر هم زند
یارب این دولت چنین پاینده باد
آفتابت بر جهان تابنده باد
همچو ابر از قهر تو بگریست خصم
چون دهان گل لبت پر خنده باد
گوش این چرخ صدف شکل تهی
پر ز در لفظ تو آگنده باد
تند باد خشم و قهرت از جهان
بیخ عمر دشمنت برکنده باد
آفتاب دین تو رخشنده شد
سایه تو تا ابد پاینده باد
روز تو عیدست قربان تو خصم
این چنین عیدی تو را فرخنده باد
تا زچرخ آمد دورنگی روز و شب
روزگارت رام و چرخت بنده باد
یارب این صدر جهان منصور باد
چشم بد از روزگارش دور باد