تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۶ - گر خورم گرداب سان دریای آب
گر خورم گرداب سان دریای آب
باز ننشیند دلم از التهاب
سخت دلتنگم بگو مطرب سرود
سخت مخمورم بده ساقی شراب
از لب لعلت نمک باید که گشت
مرغ دل از آتش هجران کباب
گر محاسب باز عشق تند خوست
پاک خواهد بود در محشر حساب
ناگزیر آمد ولی طرفی نبست
سایۀ مسکین ز وصل آفتاب
مانده ام با اضطراب موج عشق
بر سر دریای حیرت چون حباب
گر زمن پرسی سرای می فروش
گویم آنجا رو که دیوارش خراب
گریم و ترسم که باشد گریه ام
پیش یار سنگدل نقشی بر آب
دوش میدیدم که پیر معنوی
می سرود این نغمه را خوش با رُباب
آنکه کشتی راند در خون قتیل
موج اشک ما کی آرد در حساب
باز ننشیند دلم از التهاب
سخت دلتنگم بگو مطرب سرود
سخت مخمورم بده ساقی شراب
از لب لعلت نمک باید که گشت
مرغ دل از آتش هجران کباب
گر محاسب باز عشق تند خوست
پاک خواهد بود در محشر حساب
ناگزیر آمد ولی طرفی نبست
سایۀ مسکین ز وصل آفتاب
مانده ام با اضطراب موج عشق
بر سر دریای حیرت چون حباب
گر زمن پرسی سرای می فروش
گویم آنجا رو که دیوارش خراب
گریم و ترسم که باشد گریه ام
پیش یار سنگدل نقشی بر آب
دوش میدیدم که پیر معنوی
می سرود این نغمه را خوش با رُباب
آنکه کشتی راند در خون قتیل
موج اشک ما کی آرد در حساب
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۱۵ - هرکه خو با دلبر ترسا گرفت
هرکه خو با دلبر ترسا گرفت
در خرابات مغان مأوا گرفت
هرکه چون مجنون به لیلی داد دل
پوست پوشید و ره صحرا گرفت
ناوک مژگان آن ابرو کمان
چون روان در عضو عضوم جا گرفت
ذزِه را خورشید رخشان در کنار
گر گرفت از همّت والا گرفت
این تن خاکی به خاک افکن که دزد
راه کی بر مَرد بی کالا گرفت
کار سهل عاشقان جان بازیست
کار عشق از این جهت بالا گرفت
خرّم آن مولا که مولایی خویش
ترک کرد و خدمت مولا گرفت
گل ز گلشن رفت و بلبل از چمن
رخت بست و عزلت عنقا گرفت
چشم خون پالای اهل دل غبار
گوهری داد از کف و دریا گرفت
در خرابات مغان مأوا گرفت
هرکه چون مجنون به لیلی داد دل
پوست پوشید و ره صحرا گرفت
ناوک مژگان آن ابرو کمان
چون روان در عضو عضوم جا گرفت
ذزِه را خورشید رخشان در کنار
گر گرفت از همّت والا گرفت
این تن خاکی به خاک افکن که دزد
راه کی بر مَرد بی کالا گرفت
کار سهل عاشقان جان بازیست
کار عشق از این جهت بالا گرفت
خرّم آن مولا که مولایی خویش
ترک کرد و خدمت مولا گرفت
گل ز گلشن رفت و بلبل از چمن
رخت بست و عزلت عنقا گرفت
چشم خون پالای اهل دل غبار
گوهری داد از کف و دریا گرفت
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۲۶ - بر مشامم بوی جانان میرسد
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۵۳ - ای غمت سرمایۀ سودای دل
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۵۴ - هرکه بیند عکس ساقی را به جام
هرکه بیند عکس ساقی را به جام
از می تلخش نگردد تلخ کام
چون نمیدانی که تیر انداز کیست
لاجرم از زخم مینالی مدام
در چراغ عقل نبود آن فروغ
کآدمی را وارهاند از ظلام
هم مگر خورشید عشق آرد به روز
یا فروغ جام این تاریک شام
من دوای درد خود دانسته ام
از کف ساقی شراب لعل فام
شاهباز دست شه بودم که بست
حلقۀ زلف تو پایم چون حمام
بوسه و دشنام را یک یک بده
تا بدانم زان دو شیرین تر کدام
شِکّر از نِی کسب شیرینی نکرد
چاشنی از لعل جانان کرده وام
سر نزد هرگز به سعی باغبان
سروی از بستان بدینسان خوشخرام
جز مِی مردافکن عشق غیور
عقل سرکش را که خواهد کرد رام
باده میباید بدین شکرانه خورد
که به زاهد شد می گلگون حرام
ساقیا زان شیشه ام جامی بیار
تا زنم بر سنگ شیشۀ ننگ و نام
می فروش از ذوق می آگه تر است
هیچ کس جز جم نداند سرّ جام
می ندانم وصل و هجران از چه روست
آنقدر ناپایدار و مستدام
عاشقان را گر نبود امید وصل
عمر را با هجر کی بودی دوام؟
از می تلخش نگردد تلخ کام
چون نمیدانی که تیر انداز کیست
لاجرم از زخم مینالی مدام
در چراغ عقل نبود آن فروغ
کآدمی را وارهاند از ظلام
هم مگر خورشید عشق آرد به روز
یا فروغ جام این تاریک شام
من دوای درد خود دانسته ام
از کف ساقی شراب لعل فام
شاهباز دست شه بودم که بست
حلقۀ زلف تو پایم چون حمام
بوسه و دشنام را یک یک بده
تا بدانم زان دو شیرین تر کدام
شِکّر از نِی کسب شیرینی نکرد
چاشنی از لعل جانان کرده وام
سر نزد هرگز به سعی باغبان
سروی از بستان بدینسان خوشخرام
جز مِی مردافکن عشق غیور
عقل سرکش را که خواهد کرد رام
باده میباید بدین شکرانه خورد
که به زاهد شد می گلگون حرام
ساقیا زان شیشه ام جامی بیار
تا زنم بر سنگ شیشۀ ننگ و نام
می فروش از ذوق می آگه تر است
هیچ کس جز جم نداند سرّ جام
می ندانم وصل و هجران از چه روست
آنقدر ناپایدار و مستدام
عاشقان را گر نبود امید وصل
عمر را با هجر کی بودی دوام؟
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۶۸ - ساقیا می ده که تا ما عاقلیم
ساقیا می ده که تا ما عاقلیم
در فنون عشقبازی جاهلیم
بسکه غافل خفته وقت کشت و کار
گاه محصول است و ما بیحاصلیم
لذت هستی به مستی حاصل است
ما به کلی زین دو معنی غافلیم
بر امید زخم دیگر زنده ایم
ورنه از زخم نخستین بسملیم
سرو باغ خلد بودیم و کنون
بر لب جوی جهان پا در گلیم
طلعت جانان ز جان محجوب نیست
ما میان جان و جانان حایلیم
از بلا غافل نشیند تنگ دل
ما گروه عاشقان دریا دلیم
موج طوفان بلا از سر گذشت
ما چنان فارغ که اندر ساحلیم
بار بگشودند همراهان و ما
هم در اول گام و اول منزلیم
مهر رخشانیم لیکن چون خلیل
رو به ما آرد غبارا آفلیم
در فنون عشقبازی جاهلیم
بسکه غافل خفته وقت کشت و کار
گاه محصول است و ما بیحاصلیم
لذت هستی به مستی حاصل است
ما به کلی زین دو معنی غافلیم
بر امید زخم دیگر زنده ایم
ورنه از زخم نخستین بسملیم
سرو باغ خلد بودیم و کنون
بر لب جوی جهان پا در گلیم
طلعت جانان ز جان محجوب نیست
ما میان جان و جانان حایلیم
از بلا غافل نشیند تنگ دل
ما گروه عاشقان دریا دلیم
موج طوفان بلا از سر گذشت
ما چنان فارغ که اندر ساحلیم
بار بگشودند همراهان و ما
هم در اول گام و اول منزلیم
مهر رخشانیم لیکن چون خلیل
رو به ما آرد غبارا آفلیم
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۷۱ - چشم اگر پوشی ز کار خویشتن
چشم اگر پوشی ز کار خویشتن
لطف ها بینی ز یار خویشتن
غربت مردم به شهر مردم است
من غریبم در دیار خویشتن
دوش در بزمی که بودی با رقیب
آزمودم اعتبار خویشتن
بار سنگین است جان در راه دوست
ما سبک کردیم بار خویشتن
بعد ازین گو دیگری با من مساز
ساختم با کردگار خویشتن
خاک گر گردی به راه او غبار
کیمیا بینی غبار خویشتن
لطف ها بینی ز یار خویشتن
غربت مردم به شهر مردم است
من غریبم در دیار خویشتن
دوش در بزمی که بودی با رقیب
آزمودم اعتبار خویشتن
بار سنگین است جان در راه دوست
ما سبک کردیم بار خویشتن
بعد ازین گو دیگری با من مساز
ساختم با کردگار خویشتن
خاک گر گردی به راه او غبار
کیمیا بینی غبار خویشتن
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۸۵ - ای خوش آن دردی که درمانش توئی
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۹۷ - باد صبح از گلستان آید همی
باد صبح از گلستان آید همی
یا زکوی دلستان آید همی
سوی من چون بوی رحمن از یمن
بوی آن جان جهان آید همی
می طپد دل چون جلاجل تا بگوش
بانگ زنگ کاروان آید همی
پیکرم شد چون هلال از انتظار
کان مه لاغر میان آید همی
از فراق آن لب یاقوت فام
خون دل از دیدگان آید همی
ناف آهو بوی مویش کی کند
کز نسیمش بوی جان آید همی
پیش تیر آن بت ابروکمان
مرغ دل بازی کنان آید همی
شصت برنگرفته از یک چوبه تیر
صد خدنگ از وی بجان آید همی
هر کجا دردیست درمان ناپذیر
بر تن این ناتوان آید همی
داستان عشق با زاهد مگوی
بوی خون زین داستان آید همی
یا زکوی دلستان آید همی
سوی من چون بوی رحمن از یمن
بوی آن جان جهان آید همی
می طپد دل چون جلاجل تا بگوش
بانگ زنگ کاروان آید همی
پیکرم شد چون هلال از انتظار
کان مه لاغر میان آید همی
از فراق آن لب یاقوت فام
خون دل از دیدگان آید همی
ناف آهو بوی مویش کی کند
کز نسیمش بوی جان آید همی
پیش تیر آن بت ابروکمان
مرغ دل بازی کنان آید همی
شصت برنگرفته از یک چوبه تیر
صد خدنگ از وی بجان آید همی
هر کجا دردیست درمان ناپذیر
بر تن این ناتوان آید همی
داستان عشق با زاهد مگوی
بوی خون زین داستان آید همی
غبار همدانی : مفردات
شماره ۵ - گرچه دانم ز اشک خون باران من
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۲۳ - ساقی باقی که جانم مست اوست
ساقی باقی که جانم مست اوست
باده در داد کان بیرنگ و بوست
بی دهن جان باده را در کشید
کاو منزه از خم و جام و سبوست
نور می در جان و در دل کار کرد
نار وی در استخوان و مغز و پوست
دیدم از مستی چو مستی را قفا
عالمی را بی قفا دیدم که روست
چون حجاب ما یقین شد مرتفع
هردو عالم را بکل دیدم که اوست
مهر بکد آنرا که ذره خواندمی
بحر بود آنرا که می گفتم جوست
زشت و نیکو می نمود اما نبود
هر کرا من گفتمی زشت و نکوست
هر کرا دشمن همی پنداشتم
آخرالامرش چو دیدم بود دوست
مغربی چون اختلافی نیست هیچ
رو زبان درکش چه جای گفتگوست
باده در داد کان بیرنگ و بوست
بی دهن جان باده را در کشید
کاو منزه از خم و جام و سبوست
نور می در جان و در دل کار کرد
نار وی در استخوان و مغز و پوست
دیدم از مستی چو مستی را قفا
عالمی را بی قفا دیدم که روست
چون حجاب ما یقین شد مرتفع
هردو عالم را بکل دیدم که اوست
مهر بکد آنرا که ذره خواندمی
بحر بود آنرا که می گفتم جوست
زشت و نیکو می نمود اما نبود
هر کرا من گفتمی زشت و نکوست
هر کرا دشمن همی پنداشتم
آخرالامرش چو دیدم بود دوست
مغربی چون اختلافی نیست هیچ
رو زبان درکش چه جای گفتگوست
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۳۱ - هیچ میدانی که عالم از کجاست
هیچ میدانی که عالم از کجاست
یا ظهور نقش عالم از کجاست
یا حروف اسم اعظم در عدد
چند باشد یا خود اعظم از کجاست
گنج دانش را طلسمی محکم است
این طلسم گنج محکم از کجاست
آندمی کز وی مسیحا مرده را
زنده گردانید آن دم از کجاست
آن که القا کرد جبرئیل آن که بود
اصل عیسی چیست مریم از کجاست
خاتم ملک سلیمانی ز چیست
حکم و تسخیر است خاتم از کجاست
چیست اصل فکرهای مختلف
وین خیالات دمادم از کجاست
آن یکی اندوه دایم از چه است
وین یکی پیوسته خرّم از کجاست
گاه شادی، گاه غمگینی ولی
می ندانی شادی و غم از کجاست
اینکه باشد مردمان را در جهان
گه عروسی گاه ماتم از کجاست
مغربی گر زانکه میدانی بگوی
کاین یکی بش آن یکی کم از کجاست
یا ظهور نقش عالم از کجاست
یا حروف اسم اعظم در عدد
چند باشد یا خود اعظم از کجاست
گنج دانش را طلسمی محکم است
این طلسم گنج محکم از کجاست
آندمی کز وی مسیحا مرده را
زنده گردانید آن دم از کجاست
آن که القا کرد جبرئیل آن که بود
اصل عیسی چیست مریم از کجاست
خاتم ملک سلیمانی ز چیست
حکم و تسخیر است خاتم از کجاست
چیست اصل فکرهای مختلف
وین خیالات دمادم از کجاست
آن یکی اندوه دایم از چه است
وین یکی پیوسته خرّم از کجاست
گاه شادی، گاه غمگینی ولی
می ندانی شادی و غم از کجاست
اینکه باشد مردمان را در جهان
گه عروسی گاه ماتم از کجاست
مغربی گر زانکه میدانی بگوی
کاین یکی بش آن یکی کم از کجاست
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۳۵ - بیدل و دلدار نتوانم نشست
بیدل و دلدار نتوانم نشست
بیجمال یار نتوانم نشست
صحبت یارم چه می آید بدست
پیش با اغیار نتوانم نشست
ساقیم چون چشم مست او بود
یک زمان هشیار نتوانم نشست
چون بت و زنّار، زلف روی اوست
بی بت و زنّار نتوانم نشست
بسر امید وعده دیدار گل
بیش از این با خار نتوانم نشست
بلبل آسا در گلستان رخش
یکدم از گفتار نتوانم نشست
یار باز آمد ببازار ظهور
گفت بی بازار نتوانم نشست
زانکه در خلوتسرای خویشتن
بی الوالابصار نتوانم نشست
چون هزاران کار دارد هر زمان
یکزمان بیکار نتوانم نشست
برفکندم پرده از رخسار خویش
پرده بر رخسار نتوانم نشست
مغربی را گفت، بنگر بر رخم
زانکه بی نظاره نتوانم نشست
بیجمال یار نتوانم نشست
صحبت یارم چه می آید بدست
پیش با اغیار نتوانم نشست
ساقیم چون چشم مست او بود
یک زمان هشیار نتوانم نشست
چون بت و زنّار، زلف روی اوست
بی بت و زنّار نتوانم نشست
بسر امید وعده دیدار گل
بیش از این با خار نتوانم نشست
بلبل آسا در گلستان رخش
یکدم از گفتار نتوانم نشست
یار باز آمد ببازار ظهور
گفت بی بازار نتوانم نشست
زانکه در خلوتسرای خویشتن
بی الوالابصار نتوانم نشست
چون هزاران کار دارد هر زمان
یکزمان بیکار نتوانم نشست
برفکندم پرده از رخسار خویش
پرده بر رخسار نتوانم نشست
مغربی را گفت، بنگر بر رخم
زانکه بی نظاره نتوانم نشست
نیر تبریزی : آتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
آفرینش را چو فتح الباب شد
نور احمد مهر عالم تاب شد
رست از او نور امامان وفی
شد بروج سیر آن نور صفی
پس برآمد نور پاک فاطمه
آن مبارک فاتحت را خاتمه
چارده هیکل چو شد از وی درست
نور پاک انبیا زان نور رست
پس بترتیب مراتب زان صور
شد همه ذرات اکوان جلوه گر
آری آری طلعت الله نور
این چنین آئینۀ دارد ضرور
چون پدید آرندۀ بالا و پست
آزمایش خواست از قول الست
بر بلی و لازبانها باز شد
نوری و ناری ز هم ممتاز شد
نوریان مأوی بعلیین گرفت
ناویان جادرتک سجن گرفت
ناگهان پیک خداوند جلیل
در نفوس افکند صیت الرحیل
گفت کی مرغان بستان الست
هین فرود آئید از بالا به پست
از بیابان تجرد خم زنید
خیمه در آب و گل آدم زنید
کشت زار است اینچنین خاک و آب
دانه فعل این نفوس مستطاب
تا نپا شد دانه را در آب و گل
برزگر وقت درو ماند خجل
تا نکارد تخم را در آب و خاک
برنچیند باغبان از نخل و تاک
تا نگیرد عکس در آئینه جا
کس نیابد زو نشان اندر هوا
تا بدیواری نتابد آفتاب
پرتو او کس نبیند جز بخواب
پس نفوس از زبر و بالا پر گشود
جمله در چاه طبیعت شد فرود
در حضیض چه شکست آن بال و پر
که پریدندی بدان در اوج ذر
چون عجین طینت زیبا و زشت
دست سلطان ازل در هم سرشت
شد دفین آن شمعهای مشتعل
در شبسان مزاج آب و گل
چون هیولا شد مصور یا صور
هر یک از مشکوه خود شد جلوه گر
لیک طبع اختلاط آن سرشت
شد مؤثر در مزاج خوب و زشت
نور و ظلمت چون بهم آمد قرین
این از آن رنگی پذیرفت آن از این
لاجرم در طبع احرار و عبید
شد تقاضای تبه کاری پدید
پس ندا آمد زاوج کبریا
با گروه انبیا و اوصیا
کای گروه منهیان با شکوه
این سیه روئی که شوید ز بنوجوه
برنیامد این ندا را کس مجیب
جز قتیل حق حبیب ابن الحبیب
آن خلیل حلم و ایوب بلا
نوح طوفان و حسین کربلا
زانکه از ارکان عرش استوا
رکن عقل از نور احمد شد بپا
رکن روح از نور پاک مرتضی
حکمت آموز دبستان قضا
رکن نفسی قائم از نور حسن
رکن طبعی از حسین ممتحن
چون در اینجا بود خلط طینتین
می نبود آنجا بجز ذکر حسین
کاوست رب النوع اینرکن وثیق
قصه کوته به که شد معنی دقیق
این سخن در خورد فهم شام نیست
راه عشق است اینره حمام نیست
گفت حق کایشافع خرد و بزرگ
این شفاعتر است شرطی بس سترک
هر که در این ره فنا فی الله نشد
بر سریر جرم بخشی شه نشد
بایدت در راه دین ای مقتدا
کرد جان بهر گنهکاران فدا
شست از فرزند و مال و عز و جاه
دست تا باشی ضعیفانرا پناه
آفتابا هین ز شرق نیزه سر
باز کش کاین ظلمت آید مستتر
دست از دست برادر شوی چبر
وین زپا افتادگانرا دست گیر
پیکر فرزند کن در خون غریق
می نشان از آتش دوزخ حریق
شیر بر اصغر ده از پستان تبر
تشنگانرا کن ز جوی شیر سیر
بر کف داماد از خون نه خضاب
نقش جرم عاصیان میزن بر آب
پای بیمارت بغل چون بنده کن
ای مسیحا مردگانرا زنده کن
خواهران و دختران میده اسیر
وین اسیران را رها کن از سعیر
باز زن بر خیمه آتش ای سلیل
می بکن آتش گلستان بر خلیل
هین بر آن کشتی بخون در کربلا
نوح را برهان ز طوفان بلا
تشنه لب باز آی بیرون از فرات
ده هزاران خضر را آب حیات
منجی افتادگان در چه توئی
خون بدست آور که ثار الله توئی
پشت پای لابنه خرگاه زن
خیمه در صحرای الا الله زن
غرقه درخون با تن صدپاره باش
بر گناه مجرمان کفاره باش
کاین چنین خونی بیاید ایهمام
تا کند این ناتمامان را تمام
قلب اکوانی تو در خون باش غرق
خاک ماتم زیر عالم را بفرق
کاین سیه روئی ز افراد بشر
می نشوید غیر آب چشم تر
گفت آنشاه سریر ارتضا
کانچه گفتی جمله را دارم رضا
ترک مال و ترک جان و ترک اهل
چون توئی جانان بسی سهل است سهل
من خود از خود نیستم زان تو ام
هر چه گوئی بنده فرمان توام
باده ام خونست و ساقی دست عشق
مست عشقم مست عشقم مست عشق
گفت ایزد کایشه احمد سرشت
عهد خود را نامه باید نوشت
پس نوشت او نامۀ با دست خویش
مهر بر وی برنهاد و داشت بیش
جدّ و باب و مام فرزندان راد
مر گواهیرا بر او خاتم نهاد
گفت حق کایشمع بزم روشنم
شاد زی که خون بهای تو منم
هر چه در پاداش اینعهد درست
خواهی از ما خواه یکرزان تست
گفت شه صادق نیم ایذوالمنن
در وفا گر از تو خواهد جز تو من
پس سپرد آنعهد ز آن بزم بلا
عاشقانه راند سوی کربلا
نور احمد مهر عالم تاب شد
رست از او نور امامان وفی
شد بروج سیر آن نور صفی
پس برآمد نور پاک فاطمه
آن مبارک فاتحت را خاتمه
چارده هیکل چو شد از وی درست
نور پاک انبیا زان نور رست
پس بترتیب مراتب زان صور
شد همه ذرات اکوان جلوه گر
آری آری طلعت الله نور
این چنین آئینۀ دارد ضرور
چون پدید آرندۀ بالا و پست
آزمایش خواست از قول الست
بر بلی و لازبانها باز شد
نوری و ناری ز هم ممتاز شد
نوریان مأوی بعلیین گرفت
ناویان جادرتک سجن گرفت
ناگهان پیک خداوند جلیل
در نفوس افکند صیت الرحیل
گفت کی مرغان بستان الست
هین فرود آئید از بالا به پست
از بیابان تجرد خم زنید
خیمه در آب و گل آدم زنید
کشت زار است اینچنین خاک و آب
دانه فعل این نفوس مستطاب
تا نپا شد دانه را در آب و گل
برزگر وقت درو ماند خجل
تا نکارد تخم را در آب و خاک
برنچیند باغبان از نخل و تاک
تا نگیرد عکس در آئینه جا
کس نیابد زو نشان اندر هوا
تا بدیواری نتابد آفتاب
پرتو او کس نبیند جز بخواب
پس نفوس از زبر و بالا پر گشود
جمله در چاه طبیعت شد فرود
در حضیض چه شکست آن بال و پر
که پریدندی بدان در اوج ذر
چون عجین طینت زیبا و زشت
دست سلطان ازل در هم سرشت
شد دفین آن شمعهای مشتعل
در شبسان مزاج آب و گل
چون هیولا شد مصور یا صور
هر یک از مشکوه خود شد جلوه گر
لیک طبع اختلاط آن سرشت
شد مؤثر در مزاج خوب و زشت
نور و ظلمت چون بهم آمد قرین
این از آن رنگی پذیرفت آن از این
لاجرم در طبع احرار و عبید
شد تقاضای تبه کاری پدید
پس ندا آمد زاوج کبریا
با گروه انبیا و اوصیا
کای گروه منهیان با شکوه
این سیه روئی که شوید ز بنوجوه
برنیامد این ندا را کس مجیب
جز قتیل حق حبیب ابن الحبیب
آن خلیل حلم و ایوب بلا
نوح طوفان و حسین کربلا
زانکه از ارکان عرش استوا
رکن عقل از نور احمد شد بپا
رکن روح از نور پاک مرتضی
حکمت آموز دبستان قضا
رکن نفسی قائم از نور حسن
رکن طبعی از حسین ممتحن
چون در اینجا بود خلط طینتین
می نبود آنجا بجز ذکر حسین
کاوست رب النوع اینرکن وثیق
قصه کوته به که شد معنی دقیق
این سخن در خورد فهم شام نیست
راه عشق است اینره حمام نیست
گفت حق کایشافع خرد و بزرگ
این شفاعتر است شرطی بس سترک
هر که در این ره فنا فی الله نشد
بر سریر جرم بخشی شه نشد
بایدت در راه دین ای مقتدا
کرد جان بهر گنهکاران فدا
شست از فرزند و مال و عز و جاه
دست تا باشی ضعیفانرا پناه
آفتابا هین ز شرق نیزه سر
باز کش کاین ظلمت آید مستتر
دست از دست برادر شوی چبر
وین زپا افتادگانرا دست گیر
پیکر فرزند کن در خون غریق
می نشان از آتش دوزخ حریق
شیر بر اصغر ده از پستان تبر
تشنگانرا کن ز جوی شیر سیر
بر کف داماد از خون نه خضاب
نقش جرم عاصیان میزن بر آب
پای بیمارت بغل چون بنده کن
ای مسیحا مردگانرا زنده کن
خواهران و دختران میده اسیر
وین اسیران را رها کن از سعیر
باز زن بر خیمه آتش ای سلیل
می بکن آتش گلستان بر خلیل
هین بر آن کشتی بخون در کربلا
نوح را برهان ز طوفان بلا
تشنه لب باز آی بیرون از فرات
ده هزاران خضر را آب حیات
منجی افتادگان در چه توئی
خون بدست آور که ثار الله توئی
پشت پای لابنه خرگاه زن
خیمه در صحرای الا الله زن
غرقه درخون با تن صدپاره باش
بر گناه مجرمان کفاره باش
کاین چنین خونی بیاید ایهمام
تا کند این ناتمامان را تمام
قلب اکوانی تو در خون باش غرق
خاک ماتم زیر عالم را بفرق
کاین سیه روئی ز افراد بشر
می نشوید غیر آب چشم تر
گفت آنشاه سریر ارتضا
کانچه گفتی جمله را دارم رضا
ترک مال و ترک جان و ترک اهل
چون توئی جانان بسی سهل است سهل
من خود از خود نیستم زان تو ام
هر چه گوئی بنده فرمان توام
باده ام خونست و ساقی دست عشق
مست عشقم مست عشقم مست عشق
گفت ایزد کایشه احمد سرشت
عهد خود را نامه باید نوشت
پس نوشت او نامۀ با دست خویش
مهر بر وی برنهاد و داشت بیش
جدّ و باب و مام فرزندان راد
مر گواهیرا بر او خاتم نهاد
گفت حق کایشمع بزم روشنم
شاد زی که خون بهای تو منم
هر چه در پاداش اینعهد درست
خواهی از ما خواه یکرزان تست
گفت شه صادق نیم ایذوالمنن
در وفا گر از تو خواهد جز تو من
پس سپرد آنعهد ز آن بزم بلا
عاشقانه راند سوی کربلا
نیر تبریزی : آتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
بخش ۲ - ورود حضرت ابی عبدالله علیه السلام بزمین کربلا و خطبهٔ آنحضرت در شب عاشورا و تفرق لشگر
چون در آن دشت بلا افکند یار
کرد از بیگانگان خالی دیار
عاشر ماه محرم شامگاه
شد به منبر باز شاه کم سپاه
یاورانش گرد او گشتند جمع
راست چون پروانگان بر دور شمع
خواهران شاه نظاره ز پی
چون بنات النعش بر گرد جدی
رو بیاران کرد و در گفتار شد
حقه یاقوت گوهر بار شد
بعد تحمید و درود آنشاه راد
گفت یاران مرگ رو بر ما نهاد
این حسین و این زمین کربلاست
سوی تا سو تیر باران بلا است
بوی خون آید از اینکهسار دشت
باز گردد هر که خواهد بازگشت
هر که او را تاب تیغ و تیر نیست
باز گردد پای در زنجیر نیست
این شب و ایندشت پهناور به پیش
باز گیرید ای رفیقان رخت خویش
کار این قوم جفا جو با من است
هر که جز من زینکشاکش ایمن است
من ز تنهائی نیم یاران ملول
واهلیدم اندر این دشت مهول
واهلیدم هین ز من یک سو شوید
راست زانو کامدید آنو روید
واهلیدم اندرین دریای خون
تا کنم زانوی دریا سر برون
بسته ایم عهدی من و شاه وجود
واهلیدم تا روم آنجا که بود
شاد زی شاد ای زمین کربلا
این من و این تیر باران بلا
سوی تو با شوق دیدار آمدم
بردم اینجا بوئی از یار آمدم
آمدم تا جسم و جان قربان کنم
منزل آنسوتر ز جسم و جان کنم
آمدم تا دست و پا در خون کنم
کاینچنین خواهد نگار مهوشم
آمدم کز عهد در لب تر کنم
با لب خنجر حدیث از سر کنم
پس روید ایهمرهان زین بزم زه
بزم جانان خلوت از اغیار به
لیک هر سو روی بیتابید ایفریق
دورتر رانید از این دشت سحیق
کانکه فردا اندرین دشت مهول
بشنود فریاد احفاد رسول
تن زند از یاری از خبث سرشت
در قیامت نشنود بوی بهشت
رفت بر سر چون حدیث شهریار
شد برون اغیار باقی ماند یار
عشق از اول سرکش و خوبی بود
تا گریزد هر که بیرونی بود
گفت یاران کایحیات جان ما
دردهای عشق تو درمان ما
رشتۀ جانهای ما در دست تست
هستی ما را وجود از هست تست
سایه از خور چون تواند شد جدا
با خود از صوتی جدا افتد صدا
زنده بیجان کی تواند کر ز بست
زندگی را بی تو خون باید گریست
ما به ساحل خفته و تو غرق خون
لاو حق البیت هذا لایکون
کاش ما را صد هزاران جان بدی
تا نثار جلوۀ جانان بدی
گر رود از ما دو صد جان باک نیست
تو بمان ای آنکه چونتو پاک نیست
هین مران ای پادشاه را سنان
این سگان پیر را از آستان
در به روی ما مبند ای شهریار
خلوت از اغیار باید نی زیار
جان کلافه ما عجوز عشق کیش
یوسفا از ما مگردان روی خویش
ما به بیداری هوس گم نیستیم
ناز پرورد تنعم نیستیم
ما به آه خشک و چشم تر خوشیم
یونس آب و خلیل آتشیم
اندرین دشت بلا تا پا زدیم
پای بر دنیا و ما فیها زدیم
چون شهنشه دید حسن عهدشان
وان بکار جان سپاری جهدشان
پرده از دیدار یک یک باز هشت
جای شان بنمود در باغ بهشت
حوریان دیدند در وی صف بصف
سر برون آورده یکسر ار غرف
کاندرا که چشم بر راه تو ایم
مشتری روی چون ماه تو ایم
ای تو ما را ماه و ما برجیس تو
تو سلیمانی و ما بلقیس تو
ای سلیمان هین سوی بلقیس شو
همچو رامین در وثاق ویس شو
یوسفا باز آی از این زندان زفت
که زلیخا را شکیب از دست رفت
اندرا کز عشق مفتون توایم
گر چه لیلائیم و مجنون توایم
زان سپس شه خواند مردیرا بپیش
بر کف او برنهاد انگشت خویش
شد روان زاندست آبی خوشگوار
جمله نوشیدند اصحاب کبار
اندر آنشب که شب عاشور بود
ماه تا ماهی سراسر شور بود
شاه دین در خیمه با اصحاب راد
در نیاز و راز با رب العباد
کوفیان در نقض آنعهد نخست
سرخوش از پیمانۀ پیمان سست
شمر دون سرمست صهبای غرور
شاه دین سرشار مینای حضور
پور سعد از ذوق ری سرگرم مست
شاه از اقلیم هستی شسته دست
زینب آن دردانه ی درج شرف
از دو چشم تر در افشان چون صدف
دیدۀ لیلی ز دیدار پسر
کرده دامن پر گل از لخت جگر
مادر قاسم ز بهر حجله گاه
کرده روشن شمعها از دود آه
شربت بیمار خون جام دل
شیر پستان از لب اصغر خجل
کرد از بیگانگان خالی دیار
عاشر ماه محرم شامگاه
شد به منبر باز شاه کم سپاه
یاورانش گرد او گشتند جمع
راست چون پروانگان بر دور شمع
خواهران شاه نظاره ز پی
چون بنات النعش بر گرد جدی
رو بیاران کرد و در گفتار شد
حقه یاقوت گوهر بار شد
بعد تحمید و درود آنشاه راد
گفت یاران مرگ رو بر ما نهاد
این حسین و این زمین کربلاست
سوی تا سو تیر باران بلا است
بوی خون آید از اینکهسار دشت
باز گردد هر که خواهد بازگشت
هر که او را تاب تیغ و تیر نیست
باز گردد پای در زنجیر نیست
این شب و ایندشت پهناور به پیش
باز گیرید ای رفیقان رخت خویش
کار این قوم جفا جو با من است
هر که جز من زینکشاکش ایمن است
من ز تنهائی نیم یاران ملول
واهلیدم اندر این دشت مهول
واهلیدم هین ز من یک سو شوید
راست زانو کامدید آنو روید
واهلیدم اندرین دریای خون
تا کنم زانوی دریا سر برون
بسته ایم عهدی من و شاه وجود
واهلیدم تا روم آنجا که بود
شاد زی شاد ای زمین کربلا
این من و این تیر باران بلا
سوی تو با شوق دیدار آمدم
بردم اینجا بوئی از یار آمدم
آمدم تا جسم و جان قربان کنم
منزل آنسوتر ز جسم و جان کنم
آمدم تا دست و پا در خون کنم
کاینچنین خواهد نگار مهوشم
آمدم کز عهد در لب تر کنم
با لب خنجر حدیث از سر کنم
پس روید ایهمرهان زین بزم زه
بزم جانان خلوت از اغیار به
لیک هر سو روی بیتابید ایفریق
دورتر رانید از این دشت سحیق
کانکه فردا اندرین دشت مهول
بشنود فریاد احفاد رسول
تن زند از یاری از خبث سرشت
در قیامت نشنود بوی بهشت
رفت بر سر چون حدیث شهریار
شد برون اغیار باقی ماند یار
عشق از اول سرکش و خوبی بود
تا گریزد هر که بیرونی بود
گفت یاران کایحیات جان ما
دردهای عشق تو درمان ما
رشتۀ جانهای ما در دست تست
هستی ما را وجود از هست تست
سایه از خور چون تواند شد جدا
با خود از صوتی جدا افتد صدا
زنده بیجان کی تواند کر ز بست
زندگی را بی تو خون باید گریست
ما به ساحل خفته و تو غرق خون
لاو حق البیت هذا لایکون
کاش ما را صد هزاران جان بدی
تا نثار جلوۀ جانان بدی
گر رود از ما دو صد جان باک نیست
تو بمان ای آنکه چونتو پاک نیست
هین مران ای پادشاه را سنان
این سگان پیر را از آستان
در به روی ما مبند ای شهریار
خلوت از اغیار باید نی زیار
جان کلافه ما عجوز عشق کیش
یوسفا از ما مگردان روی خویش
ما به بیداری هوس گم نیستیم
ناز پرورد تنعم نیستیم
ما به آه خشک و چشم تر خوشیم
یونس آب و خلیل آتشیم
اندرین دشت بلا تا پا زدیم
پای بر دنیا و ما فیها زدیم
چون شهنشه دید حسن عهدشان
وان بکار جان سپاری جهدشان
پرده از دیدار یک یک باز هشت
جای شان بنمود در باغ بهشت
حوریان دیدند در وی صف بصف
سر برون آورده یکسر ار غرف
کاندرا که چشم بر راه تو ایم
مشتری روی چون ماه تو ایم
ای تو ما را ماه و ما برجیس تو
تو سلیمانی و ما بلقیس تو
ای سلیمان هین سوی بلقیس شو
همچو رامین در وثاق ویس شو
یوسفا باز آی از این زندان زفت
که زلیخا را شکیب از دست رفت
اندرا کز عشق مفتون توایم
گر چه لیلائیم و مجنون توایم
زان سپس شه خواند مردیرا بپیش
بر کف او برنهاد انگشت خویش
شد روان زاندست آبی خوشگوار
جمله نوشیدند اصحاب کبار
اندر آنشب که شب عاشور بود
ماه تا ماهی سراسر شور بود
شاه دین در خیمه با اصحاب راد
در نیاز و راز با رب العباد
کوفیان در نقض آنعهد نخست
سرخوش از پیمانۀ پیمان سست
شمر دون سرمست صهبای غرور
شاه دین سرشار مینای حضور
پور سعد از ذوق ری سرگرم مست
شاه از اقلیم هستی شسته دست
زینب آن دردانه ی درج شرف
از دو چشم تر در افشان چون صدف
دیدۀ لیلی ز دیدار پسر
کرده دامن پر گل از لخت جگر
مادر قاسم ز بهر حجله گاه
کرده روشن شمعها از دود آه
شربت بیمار خون جام دل
شیر پستان از لب اصغر خجل
نیر تبریزی : آتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
بخش ۳ - ذکر رفتن حضرت اباعبدالله علیه السلام بمیدان و احتجاج بر مخالفیان قوم
چون سحرگه چهره صبح سفید
شد ز پشت خیمۀ نیلی پدید
آسمان گفتی گریبان کرده چاک
در فراق آفتابی تابناک
خور ز مشرق سر برهنه شد برون
چون سر یحیی میان طشت خون
پس ندا آمد که ای خیل اله
هین برون تازید سوی رزمگاه
بر رکاب پای مردی پا زنید
خویش را مستانه بر دریا زنید
هین برون تازید ای مستان عشق
باده میجوشد بتاکستان عشق
جرعۀ ز آن بادۀ بی غش زنید
خود سمندروار بر آتش زنید
هین برون تازید ای شیران جنگ
عرصه را بر روبهان دارید تنگ
ایها اللب تشنگان آب میغ
آب حیوان میرود از جوی تیغ
هین برون تازید لبها تر کنید
باد محنت های اسکندر کنید
چون شنیدند آن بلان رزمکوش
از فراز عرش پیغام سروش
محرمان کعبۀ دیدار رب
جمله بر لبیک بگشادند لب
بهر قربان کاهش از میقات شوق
هدی بختیهای جان کردند سوق
وارث حیدر شه والا مقام
شد برون از خیمه چون بدر تمام
شد ز کوه طور سینا جلوه گر
نور خلاق هیولا و صور
شمع دین شق کرد مشکوه ستور
پرده در شد طلعت الله نور
آفتاب از بهر آن شاه فرید
بارۀ گردون بزیر زین کشید
جبرئیل آمد ز گردون باشتاب
باد و پر بگرفت آنشه را رکاب
شد چو پایش با رکاب زین قرین
زهرۀ زهرا بمیزان شد یکین
احمد مرسل باعجاز عظیم
کرد ماه چارده شب را دو نیم
شهسور بدر از پشت حجاب
کرد رد بر قوس گردون آفتاب
چون گرفت اندر فراز زین مکان
شد مسیحا بر فراز آسمان
موسی عمران فراز طور شد
که کمر دزدید و غرق نور شد
نی حنان الله نطقم بسته باد
خامۀ تمثیل من اشکسته باد
شاهباز ذروۀ ذات البروج
کرد بر قوسین او ادنی عروج
درع سالار رسل زیب تنش
خفته صد داود زیر جوشنش
هشته بر سر از بنی تاج سحاب
رفته ز برابر قرص آفتاب
کرده چون جوزا حمایل بر کمر
ذوالفقار حیدر لشگر شکر
مهر جم در نازش از انگشت او
دیو و وحش و طیر طوع مشت او
راند با لشگر بمیدان دغا
آنلیل تاجدار لافتی
شه چو خوردان اختران روشنش
چون ثریا جمع در پیراهنش
با چو طوق هالۀ بر گرد ماه
در میان چون نقطۀ توحید شاه
علویان از بهر دفع چشم بد
خواند بر وی قل هو الله احد
راند حجت ها بر آن قوم جهول
آن سلیل مرتضی سبط رسول
گفت برگوئید هان من کیستم
من مگر محبوب داور نیستم
می ندانیدم مگر ای قوم لد
که منم فرزند سالار احمد
جدّ من پیغمبر آن نور نخست
که وجود انبیا ز آن نور رست
مادر من بضعۀ پاک رسول
در حسب زهرا و در عصمت بتول
نک منم نوری ز نور انگیخته
خون من با خون شان آمیخته
کیستم من قره العین علی
در خلافت صاحب نص علی
خون من خون خدای لایزال
کی بود خون خدا کس را حلال
بدعتی در دین نمودم اختراع
باز دین برگشتم ای قوم رعاع
کاینچنین بر کشتن من تشنه اید
جمله بر کف تیر و تیغ و دشنه اید
یا قصاصی از شما بر گردنم
رفته تا باید تلافی کردنم
گرنه بشناسیدم ای اهل ضلال
نک منم وجه خدای ذوالجلال
خون من دانید چه بود ریخین
تیغ بر روی خدا آمیختن
شد ز پشت خیمۀ نیلی پدید
آسمان گفتی گریبان کرده چاک
در فراق آفتابی تابناک
خور ز مشرق سر برهنه شد برون
چون سر یحیی میان طشت خون
پس ندا آمد که ای خیل اله
هین برون تازید سوی رزمگاه
بر رکاب پای مردی پا زنید
خویش را مستانه بر دریا زنید
هین برون تازید ای مستان عشق
باده میجوشد بتاکستان عشق
جرعۀ ز آن بادۀ بی غش زنید
خود سمندروار بر آتش زنید
هین برون تازید ای شیران جنگ
عرصه را بر روبهان دارید تنگ
ایها اللب تشنگان آب میغ
آب حیوان میرود از جوی تیغ
هین برون تازید لبها تر کنید
باد محنت های اسکندر کنید
چون شنیدند آن بلان رزمکوش
از فراز عرش پیغام سروش
محرمان کعبۀ دیدار رب
جمله بر لبیک بگشادند لب
بهر قربان کاهش از میقات شوق
هدی بختیهای جان کردند سوق
وارث حیدر شه والا مقام
شد برون از خیمه چون بدر تمام
شد ز کوه طور سینا جلوه گر
نور خلاق هیولا و صور
شمع دین شق کرد مشکوه ستور
پرده در شد طلعت الله نور
آفتاب از بهر آن شاه فرید
بارۀ گردون بزیر زین کشید
جبرئیل آمد ز گردون باشتاب
باد و پر بگرفت آنشه را رکاب
شد چو پایش با رکاب زین قرین
زهرۀ زهرا بمیزان شد یکین
احمد مرسل باعجاز عظیم
کرد ماه چارده شب را دو نیم
شهسور بدر از پشت حجاب
کرد رد بر قوس گردون آفتاب
چون گرفت اندر فراز زین مکان
شد مسیحا بر فراز آسمان
موسی عمران فراز طور شد
که کمر دزدید و غرق نور شد
نی حنان الله نطقم بسته باد
خامۀ تمثیل من اشکسته باد
شاهباز ذروۀ ذات البروج
کرد بر قوسین او ادنی عروج
درع سالار رسل زیب تنش
خفته صد داود زیر جوشنش
هشته بر سر از بنی تاج سحاب
رفته ز برابر قرص آفتاب
کرده چون جوزا حمایل بر کمر
ذوالفقار حیدر لشگر شکر
مهر جم در نازش از انگشت او
دیو و وحش و طیر طوع مشت او
راند با لشگر بمیدان دغا
آنلیل تاجدار لافتی
شه چو خوردان اختران روشنش
چون ثریا جمع در پیراهنش
با چو طوق هالۀ بر گرد ماه
در میان چون نقطۀ توحید شاه
علویان از بهر دفع چشم بد
خواند بر وی قل هو الله احد
راند حجت ها بر آن قوم جهول
آن سلیل مرتضی سبط رسول
گفت برگوئید هان من کیستم
من مگر محبوب داور نیستم
می ندانیدم مگر ای قوم لد
که منم فرزند سالار احمد
جدّ من پیغمبر آن نور نخست
که وجود انبیا ز آن نور رست
مادر من بضعۀ پاک رسول
در حسب زهرا و در عصمت بتول
نک منم نوری ز نور انگیخته
خون من با خون شان آمیخته
کیستم من قره العین علی
در خلافت صاحب نص علی
خون من خون خدای لایزال
کی بود خون خدا کس را حلال
بدعتی در دین نمودم اختراع
باز دین برگشتم ای قوم رعاع
کاینچنین بر کشتن من تشنه اید
جمله بر کف تیر و تیغ و دشنه اید
یا قصاصی از شما بر گردنم
رفته تا باید تلافی کردنم
گرنه بشناسیدم ای اهل ضلال
نک منم وجه خدای ذوالجلال
خون من دانید چه بود ریخین
تیغ بر روی خدا آمیختن
نیر تبریزی : آتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
بخش ۴ - ذکر شهادت حرّ بن یزید ریاحی علیه الرّحمه و الرضون
از حدیث شاه حرّ ابن یزید
از ندامت دست بر دندان گزید
باره راند و قصد پور سعد کرد
گفت خواهی راند با این شه نبرد
گفت آری جنگهای پر گزند
تا پرد سر ها ز تن کیف ها زرند
گفت آنچه گفت زانچندین خصال
نیست حاجز مر شما را زین قبال
گفت امیرت آن نمی دارد قبول
من نتابم هم ز حکم او عدول
چونشنید این گفت او آنخوشخصال
گفت با خودئ با دو صد حزن و ملال
کایدریغا رفت فرجامم بباد
کاین همه انجام از آن آغاز زاد
ایدریغ از بخت بدفرجام من
کاش میبودی ستردن مام من
این بگفت و خواست قصد شاه کرد
روی توبه سوی وجه الله کرد
نفس بگرفتن عنان که پایدار
باره واپس ران بترس از ننگ و عار
عقل گفتش رو که عار از نار به
جور یار از صحبت اغیار به
نفس گفتش مگذر از دنیا و مال
عقل گفتش هان بیندیش از مآل
نفس گفتا نقد بر نسیه مده
عقل گفت این نسیه از صد نقد به
نفس گفت از عمر برخوردار باش
عقل گفتا عمر شد بیدار باش
زین کشاکشهای نفس و عقل پیر
نفس شد مغلوب عقل پیر چیر
عشق آمد بر سرش با صد شتاب
باره پیش آورد و بگرفتنش رکاب
کرد بر یکران اقبالش سوار
گفت هین یسکر برای تو کوی یار
وقت بس دور است و ره دور ایفتی
ترسمت از کاروان واپس فتی
جان بکف بر گیر و با صد عجز و ذل
سر بنه بر پای آن سلطان کل
چون بهوش آمد ز خواب آنمیرراد
رعشه بر تن لرزه بر جانش فتاد
لرز لرزان سوی ره بنهاد روی
دمبدم با نفس خود در گفتگوی
آن یکی دیدش بدینحال شگفت
از شگفت انگشت بر دندان گرفت
با تحیر گفت کای شیر دلیر
در دلیری می نبودت کس نظیر
هین چه بودت کاینچنین لرزی بخویش
گفت کاری بس عجب دارم به پیش
خود میان نار و جنت بینمی
می ندانم زانمی یا زینمی
نور و نارم در میان دارد بجد
چون نه لرزم در میان ایندو ضد
تا کدامین ز بند و پا یابم برد
آتشم سوزد و یا آبم برد
این بگفت و کرد یکسو کار را
گفت نفروشم بدنیا یار را
آنکه یوسف را بدهم میفروخت
خرمن خویش از سیه بختی بسوخت
عاشقانه راند باره سوی شاه
با تضرع گفت کای باب اله
با دو صد عذرت بدرگاه آمدم
کن قبولم گر چه بی گاه آمدم
تائبم بگشا برویم باب را
دوست میدارد خدا ثواب را
با امید عفو تقصیر آمدم
زود بخشا گر چه بس دیر آمدم
وحشیم آورده ام رو بر رسول
ای محمد توبۀ من کن قبول
گر چه حرّم ای خداوند جلیل
لبیک در پیش توام عبد ذلیل
طوق منت باز نه برگردنم
می ببر هر جا که خواهی بردنم
آمدم سوی سلیمان دیو وار
تا از او گیرم نگین زینهار
ای سلیمان هین به بخشا خاتمم
بر بساط بندگی کن محرمم
تا بدین روی سیه کشته شوم
رنگ دیوی هشته افرشته شوم
گر بلیسم توبه کردم نک ز شر
پیشت آوردم سجود ای بوالبشر
آنچه کردم با من ناکرده گیر
وان سجود اولین آورده گیر
شاه چون دید آن تضرع کردنش
کرد طوق بندگی بر گردنش
گفت باز آ که در توبه است باز
هین بگیر از عفو ما خط جواز
اندرآ که کس ز احرار و عبید
روی نومیدی در ایندرگه ندید
کرد و صد جرم عظیم آوردۀ
غم مخور رو بر کریم آوردۀ
اندر آ گر دیر و گر زود آمدی
خوش بمنزلگاه مقصود آمدی
هین عصای شیر باز افکن ز کف
موسیا نه پیش تازولا تخف
گفت کایشاهان غلام درگهت
چون در اول من شدم خار رهت
هم مرا نک پیشتاز جنگ کن
در قطار عشق پیشاهنگ کن
رخصتم ده تا کنم خود را فدا
بر غلامان درت ای مقتدا
شاه دادش رخصت جنگ و جهاد
رستمانه رو به لشگر گه نهاد
تاخت سوی رزمگه چونشیر مست
خط آزادی ز شاه دین بدست
بادۀ عشقش ز سر بر بوده هوش
آمده چونخم ز سرشاری بجوش
بانگ زد آن شیر نی زار دغا
بر گروه کوفیان بیوفا
کای سمر در بیوفائی نامتان
با دیار سوگواری مام تان
این امامیرا که محبوب حق است
قره العین نبی مطلق است
دعوتش کردید و رو برتافتید
بی سبب بر کشتنش بشتافتید
آب را که دام و ددد نوشند از او
از شقاوت باز بستیدش برو
غنچه های نونهال گلش اش
برگ ریزان از عطش بر دامنش
زعفرانی از عطش رنگ شقیق
گشته از تاب درون نیلی عقیق
چون زیاری تن ز دیدش ایگروه
واهلیدش رو نهد بر دشت و کوه
ای بدا امت که خوش کردید ادا
حق پاداش رسالت با خدا
شکر لله که شهنشاه نبیل
شد در این ظلمت مرا خضر دلیل
بخت بردم تشنه لب تا کوی او
خوردم آب زندگی از جوی او
بوی جان آورد باد از گلشن اش
پی بیوسف بردم از پیراهنش
با مسیح زنده دل همره شدم
تک خلاص از دیدۀ اکمه شدم
زین سپس گر تیر بارد بر سرم
یار چون اهل است با جان میخرم
منکه با عشق خلیل الله خوشم
گو کشد نمرود سوی آتشم
منکه با موسی زدم خود را به نیل
گو کند فرعون خونمن سبیل
این بگفت و تاخت سوی رزمگاه
زد چو شاهینی بیک هامون سپاه
بس یلان از مشرکان در خاک کرد
خاکرا از لوت ایشان پاک کرد
پر دلانرا مغزها در جوش از او
بر زمین غلطیده بار دوش از او
بسکه خون بارید بر خاک از هوا
شد عقیقستان زمین نینوا
گه سواره که پیاده جنگ کرد
عرصه را بر لشگر کین تنگ کرد
چون ز پا افتاد آن شیر دلیر
با تضرع گفت شاها دستگیر
دست گیر از دست خلاق قدیر
ای تو جمله انبیا را دستگیر
ای تو بر آدم دمیده روحرا
ای تو از طوفان رهانده نوحرا
ای تو از یم کرده موسی را رها
کرده در دستش عصا را اژدها
ای انیس یوسف مصری بچاه
داده از چاهش مکان بر اوج ماه
ای نیا را فخر بر چونتو سلیل
کرده آتش از گلستان بر خلیل
ای تو داده فدیه اسماعیل را
ای تو بینا کرده اسرائیل را
ایمجیب دعویه یونس به یم
ای نجاتش داده از ظلمات غم
ای تو بالا برده روح الله را
کرده القا بر یهود اشباه را
ای تو شهپر داده در دائیل را
دستگیری کرده صلصائیل را
خواهم اینک جان سپردن در رهت
ماه تو دیدن جمال چونمهت
شه طبیبانه به بالین آمدش
در فشان از چشم خونین آمدش
چشم حق بین بر رخ شه برگشود
گفت کایفرمان وه ملک وجود
کاش صد جان بود اندر پیکرم
تا بجان دادن تو آئی بر سرم
قدر چه بود چون من افسرده را
ای مسیحا زنده کردی مرده را
هرگز اینطالع نبودم در حساب
که نوازد ذرۀ را آفتاب
پشه را کی بود آن قدر و خطر
کش همائی سایه اندازد بسر
چشم دارم ایخدیو ذوالمنم
کز رضای خویش داری ایمنم
دست حق دستی برویش باز سود
خون و خاک از روی پاکش بر زدود
گفت آری شاد باش و شاه باش
بر سپهر کامرانی ماه باش
باد در دنیا و عقبی کام تو
آنچنان کت نام کرده مام تو
این بشارترا چو حرزان لب شنفت
شاهرا خوش باد گفت و خوش بخفت
پر زنان بر دامن شه جان فشاند
لیک نامی مرد نامش زنده ماند
از ندامت دست بر دندان گزید
باره راند و قصد پور سعد کرد
گفت خواهی راند با این شه نبرد
گفت آری جنگهای پر گزند
تا پرد سر ها ز تن کیف ها زرند
گفت آنچه گفت زانچندین خصال
نیست حاجز مر شما را زین قبال
گفت امیرت آن نمی دارد قبول
من نتابم هم ز حکم او عدول
چونشنید این گفت او آنخوشخصال
گفت با خودئ با دو صد حزن و ملال
کایدریغا رفت فرجامم بباد
کاین همه انجام از آن آغاز زاد
ایدریغ از بخت بدفرجام من
کاش میبودی ستردن مام من
این بگفت و خواست قصد شاه کرد
روی توبه سوی وجه الله کرد
نفس بگرفتن عنان که پایدار
باره واپس ران بترس از ننگ و عار
عقل گفتش رو که عار از نار به
جور یار از صحبت اغیار به
نفس گفتش مگذر از دنیا و مال
عقل گفتش هان بیندیش از مآل
نفس گفتا نقد بر نسیه مده
عقل گفت این نسیه از صد نقد به
نفس گفت از عمر برخوردار باش
عقل گفتا عمر شد بیدار باش
زین کشاکشهای نفس و عقل پیر
نفس شد مغلوب عقل پیر چیر
عشق آمد بر سرش با صد شتاب
باره پیش آورد و بگرفتنش رکاب
کرد بر یکران اقبالش سوار
گفت هین یسکر برای تو کوی یار
وقت بس دور است و ره دور ایفتی
ترسمت از کاروان واپس فتی
جان بکف بر گیر و با صد عجز و ذل
سر بنه بر پای آن سلطان کل
چون بهوش آمد ز خواب آنمیرراد
رعشه بر تن لرزه بر جانش فتاد
لرز لرزان سوی ره بنهاد روی
دمبدم با نفس خود در گفتگوی
آن یکی دیدش بدینحال شگفت
از شگفت انگشت بر دندان گرفت
با تحیر گفت کای شیر دلیر
در دلیری می نبودت کس نظیر
هین چه بودت کاینچنین لرزی بخویش
گفت کاری بس عجب دارم به پیش
خود میان نار و جنت بینمی
می ندانم زانمی یا زینمی
نور و نارم در میان دارد بجد
چون نه لرزم در میان ایندو ضد
تا کدامین ز بند و پا یابم برد
آتشم سوزد و یا آبم برد
این بگفت و کرد یکسو کار را
گفت نفروشم بدنیا یار را
آنکه یوسف را بدهم میفروخت
خرمن خویش از سیه بختی بسوخت
عاشقانه راند باره سوی شاه
با تضرع گفت کای باب اله
با دو صد عذرت بدرگاه آمدم
کن قبولم گر چه بی گاه آمدم
تائبم بگشا برویم باب را
دوست میدارد خدا ثواب را
با امید عفو تقصیر آمدم
زود بخشا گر چه بس دیر آمدم
وحشیم آورده ام رو بر رسول
ای محمد توبۀ من کن قبول
گر چه حرّم ای خداوند جلیل
لبیک در پیش توام عبد ذلیل
طوق منت باز نه برگردنم
می ببر هر جا که خواهی بردنم
آمدم سوی سلیمان دیو وار
تا از او گیرم نگین زینهار
ای سلیمان هین به بخشا خاتمم
بر بساط بندگی کن محرمم
تا بدین روی سیه کشته شوم
رنگ دیوی هشته افرشته شوم
گر بلیسم توبه کردم نک ز شر
پیشت آوردم سجود ای بوالبشر
آنچه کردم با من ناکرده گیر
وان سجود اولین آورده گیر
شاه چون دید آن تضرع کردنش
کرد طوق بندگی بر گردنش
گفت باز آ که در توبه است باز
هین بگیر از عفو ما خط جواز
اندرآ که کس ز احرار و عبید
روی نومیدی در ایندرگه ندید
کرد و صد جرم عظیم آوردۀ
غم مخور رو بر کریم آوردۀ
اندر آ گر دیر و گر زود آمدی
خوش بمنزلگاه مقصود آمدی
هین عصای شیر باز افکن ز کف
موسیا نه پیش تازولا تخف
گفت کایشاهان غلام درگهت
چون در اول من شدم خار رهت
هم مرا نک پیشتاز جنگ کن
در قطار عشق پیشاهنگ کن
رخصتم ده تا کنم خود را فدا
بر غلامان درت ای مقتدا
شاه دادش رخصت جنگ و جهاد
رستمانه رو به لشگر گه نهاد
تاخت سوی رزمگه چونشیر مست
خط آزادی ز شاه دین بدست
بادۀ عشقش ز سر بر بوده هوش
آمده چونخم ز سرشاری بجوش
بانگ زد آن شیر نی زار دغا
بر گروه کوفیان بیوفا
کای سمر در بیوفائی نامتان
با دیار سوگواری مام تان
این امامیرا که محبوب حق است
قره العین نبی مطلق است
دعوتش کردید و رو برتافتید
بی سبب بر کشتنش بشتافتید
آب را که دام و ددد نوشند از او
از شقاوت باز بستیدش برو
غنچه های نونهال گلش اش
برگ ریزان از عطش بر دامنش
زعفرانی از عطش رنگ شقیق
گشته از تاب درون نیلی عقیق
چون زیاری تن ز دیدش ایگروه
واهلیدش رو نهد بر دشت و کوه
ای بدا امت که خوش کردید ادا
حق پاداش رسالت با خدا
شکر لله که شهنشاه نبیل
شد در این ظلمت مرا خضر دلیل
بخت بردم تشنه لب تا کوی او
خوردم آب زندگی از جوی او
بوی جان آورد باد از گلشن اش
پی بیوسف بردم از پیراهنش
با مسیح زنده دل همره شدم
تک خلاص از دیدۀ اکمه شدم
زین سپس گر تیر بارد بر سرم
یار چون اهل است با جان میخرم
منکه با عشق خلیل الله خوشم
گو کشد نمرود سوی آتشم
منکه با موسی زدم خود را به نیل
گو کند فرعون خونمن سبیل
این بگفت و تاخت سوی رزمگاه
زد چو شاهینی بیک هامون سپاه
بس یلان از مشرکان در خاک کرد
خاکرا از لوت ایشان پاک کرد
پر دلانرا مغزها در جوش از او
بر زمین غلطیده بار دوش از او
بسکه خون بارید بر خاک از هوا
شد عقیقستان زمین نینوا
گه سواره که پیاده جنگ کرد
عرصه را بر لشگر کین تنگ کرد
چون ز پا افتاد آن شیر دلیر
با تضرع گفت شاها دستگیر
دست گیر از دست خلاق قدیر
ای تو جمله انبیا را دستگیر
ای تو بر آدم دمیده روحرا
ای تو از طوفان رهانده نوحرا
ای تو از یم کرده موسی را رها
کرده در دستش عصا را اژدها
ای انیس یوسف مصری بچاه
داده از چاهش مکان بر اوج ماه
ای نیا را فخر بر چونتو سلیل
کرده آتش از گلستان بر خلیل
ای تو داده فدیه اسماعیل را
ای تو بینا کرده اسرائیل را
ایمجیب دعویه یونس به یم
ای نجاتش داده از ظلمات غم
ای تو بالا برده روح الله را
کرده القا بر یهود اشباه را
ای تو شهپر داده در دائیل را
دستگیری کرده صلصائیل را
خواهم اینک جان سپردن در رهت
ماه تو دیدن جمال چونمهت
شه طبیبانه به بالین آمدش
در فشان از چشم خونین آمدش
چشم حق بین بر رخ شه برگشود
گفت کایفرمان وه ملک وجود
کاش صد جان بود اندر پیکرم
تا بجان دادن تو آئی بر سرم
قدر چه بود چون من افسرده را
ای مسیحا زنده کردی مرده را
هرگز اینطالع نبودم در حساب
که نوازد ذرۀ را آفتاب
پشه را کی بود آن قدر و خطر
کش همائی سایه اندازد بسر
چشم دارم ایخدیو ذوالمنم
کز رضای خویش داری ایمنم
دست حق دستی برویش باز سود
خون و خاک از روی پاکش بر زدود
گفت آری شاد باش و شاه باش
بر سپهر کامرانی ماه باش
باد در دنیا و عقبی کام تو
آنچنان کت نام کرده مام تو
این بشارترا چو حرزان لب شنفت
شاهرا خوش باد گفت و خوش بخفت
پر زنان بر دامن شه جان فشاند
لیک نامی مرد نامش زنده ماند
نیر تبریزی : آتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
بخش ۵ - رجوع باحتجاج حضرت ابی عبدالله
شه بیابان باز ناورده عتاب
با زیان تیر دادندش جواب
هر که ز آن سرچشمه آبی نوش کرد
نوعروس بخت در آغوش کرد
دید شه چون تیر باران جفا
کرد رو با یاوران باوفا
گفت هان آماده باشید ایکرام
که رسول اینگروه است این سهام
این کبوترها که شهپر میزنند
عاشقانرا حلقه بر در میزنند
نامه ها دارن خونین زیر پر
که بشهر جان برند از ما خبر
پیش تازید و صف آرائی کنید
وین رسل را خوش پذیرائی کنید
خوش بداریدش بجان و دل قبول
که بود از فرض اکرام رسول
یک بیک آن جان سپاران دلبر
هر یکی در پر دلی یک بیشه شیر
سوی میدان شهادت تاختند
کشتی کشتند و جانها باختند
با زیان تیر دادندش جواب
هر که ز آن سرچشمه آبی نوش کرد
نوعروس بخت در آغوش کرد
دید شه چون تیر باران جفا
کرد رو با یاوران باوفا
گفت هان آماده باشید ایکرام
که رسول اینگروه است این سهام
این کبوترها که شهپر میزنند
عاشقانرا حلقه بر در میزنند
نامه ها دارن خونین زیر پر
که بشهر جان برند از ما خبر
پیش تازید و صف آرائی کنید
وین رسل را خوش پذیرائی کنید
خوش بداریدش بجان و دل قبول
که بود از فرض اکرام رسول
یک بیک آن جان سپاران دلبر
هر یکی در پر دلی یک بیشه شیر
سوی میدان شهادت تاختند
کشتی کشتند و جانها باختند
نیر تبریزی : آتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
بخش ۶ - ذکر شهادت زبدهٔ ناس، حضرت ابی الفضل العباس
چونکه نوبت بر بنی هاشم رسید
ساخت ساز جنگ عباس رشید
محرم سرّ و علمدار حسین
در وفاداری علم در نشأتین
در صباحت ثالث خورشید و ماه
روز خصم از بیم او چونشب سیاه
زاد حیدر آتش جان عدو
شیر را بچه همی ماند بدو
در شجاعت یادگار مرتضی
داده بر حکم قضا دست رضا
خواست در جنگ عدو رخصت ز شاه
گفت شاهش کایعلمدار سپاه
چون علم گردد نگون در کارزار
کار لشگر باید از وی انفطار
گفت تنگست ای شه خوبان دلم
زندگی باشد از این پس مشگلم
زین قفس برهان من دلگیر را
تا بکی زنجیر باشد شیر را
خود تو دانی ای خدیو مستطاب
بهر امروزم همی پرورد باب
که کنم اینجان فدای جان تو
در بلا باشم بلا گردان تو
هین مبین شاها روا در بندگی
که برم از روی او شرمندگی
گفت شه چون نیست ز بنکارت گزین
این ز پا افتادگان را دستگیر
جنگ و کین بگذار و آبی کن طلب
بهر این افسردگان خشک لب
تشنه کامانرا بکن آبی سبیل
الله ایساقی کوثر را سلیل
عزم جان بازیت لختی دیر کن
در بیابان تشنگانرا سیر کن
گفت سمعاً ای امیر انس و جان
گر چه باشد قطرۀ آبی بجان
گر خود این غرقاب پایابم برد
چون توئی دریا بهل آبم برد
گر در آتش بایدم رفتن خوشم
اینشهنشه کز خلیل است آتشم
این بگفت و شاهرا بدرود کرد
برنشست و آنچه شه فرمود کرد
شد بسوی آب تازان با شتاب
زد سمند باد پیما را در آب
بی محابا جرعۀ در کف گرفت
چون بخویش آمد دمی گفت ایشگفت
تشنه لب در خیمه سبط مصطفی
آب نوشم من زهی شرط وفا
عاشقان کز جام محنت سرخوشند
آب کی نوشند مرغ آتشند
دور دار ای آب دامن از کفم
تا نسوزد ماهیانت از تنم
دور دار ای آب لب را از لبم
ترسمت دریا بجوشد از تبم
زادۀ شیر خدا با مشگ آب
خشک لب از آب زد بیرون رکاب
گفت با خود ماهرویش هر که دید
دُرّ شب تابی شد از دریا پدید
شد بلند از کوفیان بانگ خروش
آمدند از کینه چون دریا بجوش
سوی آن شیر دلاور تاختند
تیغها را بهر منعش آختند
حیدرانه آن سلیل ذوالفقار
خویش را زد یکتنه بر صد هزار
تیغ آتشبار زاد بوتراب
کرد در صحرا روان خوش جای آب
کافران خیره رو از چارسو
حمله ور گردیده چون سیلی بر او
او چو قرص مه میان هالۀ
تیغ بر کف شعلۀ جوّالۀ
حمله ها میبرد بر آنقوم لد
همچو بابش مرتضی روز احد
ناگهان کافر نهادی از کمین
کرد با تیغش جدا دست از یمین
گفت هان ایدست رفتی شادرو
خوش برستی از گرو آزاد رو
ساقی ار یار است می این می که هست
دست چه بود باید از سرشت دست
لیک از یکدست برتابد صدا
باش کاید دست دیگر از قفا
لاابالی نیست دست افشا نیسم
جعفر طیار را من ثانیم
دست دادم تا شوم همدست او
پر برافشانیم در بستان هو
از ازل من طایر آن گلشنم
دست گو بردار دست از دامنم
چند باید بود بند پای من
تیر باید شهپر عنقای من
تا که در قاف تجرد پر زنم
عالمی را پشت پا بر سر زنم
تن نزد زاندست برد آنصف شکر
تیغ را بگرفت بر دست دگر
راند کشتیها در آندریای خون
از سران لشگر اما سرنگون
خیره عقل از قوۀ بازوی او
علویان در حیرت از نیروی او
از کمین ناگه سیه دستی به تیغ
برفکندش دست دیگر بیدریغ
هر دو دست او چو گشت از تن جدا
مشک با دندان گرفت آن باوفا
ماه گفتی با ثریا شد قرین
یا که عیوق از فلک شد بر زمین
چون دو دست افتاده دید آنمحتشم
گفت دستا رو که من بیتو خوشم
خصم اگر بردت زمن گو باز دار
مرغ دست آموز را با پر چه کار
شهپر طاوس اگر برکنده شد
نام زیبائیش زان پر زنده شد
اندران کوئی که آنمحبوب دوست
عشق بیدست و پا دارند دوست
باز ده ایدست هین دستم بدست
تا بهم شوئیم و دست از هر چه هست
در بساط عشق دست افشان کنیم
جان نثار جلوۀ جانان کنیم
عاشقی باید ز من آموختن
شد علم پروانه از پر سوختن
اینت شاه آنشمع باز افروخته
من همان پروانۀ پر سوخته
بد چون شور عشق سر تا پای من
شد قیامت راست بر بالای من
تا مجرد کس نشد زین بال پست
سوی منزلگاه عنقا پر نه بست
خصم اگر ز بندست بر من دست یافت
نی شگفت از جام عشقم مست یافت
ورنه رو به کی حریف شیر بود
خاصه آنشیری که از خون سیر بود
ناگهان تیری فرود آمد بمشک
علویان از دیده باریدند اشک
شد چو نومید آن شه پر دل ز آب
خواست از مرکب تهی کردن رکاب
وه چگویم من چه آمد بر سرش
کز فراز زین نگون شد پیکرش
من نیارم شرح آنرا باز گفت
از عمود آهنین باید شنفت
چون نگون از مرکب آمد بر زمین
زد بر در اسمان روح الامین
کایدریغ آنرو باغ مرتضی
شد ز پا از تیشۀ سوء القضا
ایدریغ آنهاشمی ماه منیر
کز فراز آسمان آمد بزیر
ایدریغ آن بازوان و دست او
رفته چون تیر خطا ازشت او
ایهمایون رأیت دیبا طراز
چون شه آندستی که پروردت نیاز
شد خداوندت مگر غلطان بخون
کاینچنین از پا فتادی سرنگون
گو گر زین پس نبالد بال تو
بازگشت آن قرعۀ اقبال تو
زاد حیدر با هزاران عجز و ذل
رو بخیمه کرد کایسلطان کل
دست من کرد از تو خصم دون جدا
هین تو دستم گیر ایدست خدا
شاه دین از خیمه آمد بر سرش
دید در خون کشته غلطان پیکرش
از مژه درها ز خون دیده سفت
روی برویش نهاد از مهر گفت
کایدریغا رفت پا یابم ز دست
شد بریده چاره و پشتم شکست
ایهمایون طایر از فرخ هما
شهپرت چون شد که افتادی ز پا
ای ز پا افتاده سرو سرفراز
چونشد آن بالیدنت در باغ ناز
خوش نحیب ایخصم زین پس بیهراس
خفت آنچشمی که از وی بود پاس
شیر یزدان چشم خونین باز کرد
با حبیب خویش شرح راز کرد
گفت کای بر عالم امکان امیر
خاک و خون از پیش چشمم باز گیر
بو که چشمی باز دارم سوی تو
وقت رفتن سیر بینم روی تو
عذرها دارم من ای دریای جود
که دو دستی بیش در دستم نبود
لطف کن ای یوسف آل رسول
این بضاعت کن زاخوانت قبول
گفت خوش باش ایسلیل مرتضی
دست دست تست در روز جزا
دل قوی دار ای مه پیمان درست
که ذخیرۀ محشر من دست تست
چون بمحشر دوزخ آید در زفیر
این دو دست است عاصیانرا دستگیر
شد چو فارغ شاد از این گفت و شنود
مرتضی آمد به بالینش فرود
با تلطف گفت ای فرخ پسر
خوش ببردی عهد جانبازی بسر
وقت آن آمد گرین زندان تنگ
پرگشائی سوی بالا بیدرنگ
این اشارت چون شنید آنمیر راد
چشم حسرت بر رخ شه بر گشاد
گفت کایصد چونمنی قربان تو
منکه رفتم باد باقی جان تو
این بگفت و مرغ جان پرواز کرد
سوی گلزار جنان پرواز کرد
شد پرافشان جعفر طیار وار
درگذشت و رفت یاری سوی یار
شد هم آغوش شه بدر و حنین
ماند از او دستی و دامان حسین
ساخت ساز جنگ عباس رشید
محرم سرّ و علمدار حسین
در وفاداری علم در نشأتین
در صباحت ثالث خورشید و ماه
روز خصم از بیم او چونشب سیاه
زاد حیدر آتش جان عدو
شیر را بچه همی ماند بدو
در شجاعت یادگار مرتضی
داده بر حکم قضا دست رضا
خواست در جنگ عدو رخصت ز شاه
گفت شاهش کایعلمدار سپاه
چون علم گردد نگون در کارزار
کار لشگر باید از وی انفطار
گفت تنگست ای شه خوبان دلم
زندگی باشد از این پس مشگلم
زین قفس برهان من دلگیر را
تا بکی زنجیر باشد شیر را
خود تو دانی ای خدیو مستطاب
بهر امروزم همی پرورد باب
که کنم اینجان فدای جان تو
در بلا باشم بلا گردان تو
هین مبین شاها روا در بندگی
که برم از روی او شرمندگی
گفت شه چون نیست ز بنکارت گزین
این ز پا افتادگان را دستگیر
جنگ و کین بگذار و آبی کن طلب
بهر این افسردگان خشک لب
تشنه کامانرا بکن آبی سبیل
الله ایساقی کوثر را سلیل
عزم جان بازیت لختی دیر کن
در بیابان تشنگانرا سیر کن
گفت سمعاً ای امیر انس و جان
گر چه باشد قطرۀ آبی بجان
گر خود این غرقاب پایابم برد
چون توئی دریا بهل آبم برد
گر در آتش بایدم رفتن خوشم
اینشهنشه کز خلیل است آتشم
این بگفت و شاهرا بدرود کرد
برنشست و آنچه شه فرمود کرد
شد بسوی آب تازان با شتاب
زد سمند باد پیما را در آب
بی محابا جرعۀ در کف گرفت
چون بخویش آمد دمی گفت ایشگفت
تشنه لب در خیمه سبط مصطفی
آب نوشم من زهی شرط وفا
عاشقان کز جام محنت سرخوشند
آب کی نوشند مرغ آتشند
دور دار ای آب دامن از کفم
تا نسوزد ماهیانت از تنم
دور دار ای آب لب را از لبم
ترسمت دریا بجوشد از تبم
زادۀ شیر خدا با مشگ آب
خشک لب از آب زد بیرون رکاب
گفت با خود ماهرویش هر که دید
دُرّ شب تابی شد از دریا پدید
شد بلند از کوفیان بانگ خروش
آمدند از کینه چون دریا بجوش
سوی آن شیر دلاور تاختند
تیغها را بهر منعش آختند
حیدرانه آن سلیل ذوالفقار
خویش را زد یکتنه بر صد هزار
تیغ آتشبار زاد بوتراب
کرد در صحرا روان خوش جای آب
کافران خیره رو از چارسو
حمله ور گردیده چون سیلی بر او
او چو قرص مه میان هالۀ
تیغ بر کف شعلۀ جوّالۀ
حمله ها میبرد بر آنقوم لد
همچو بابش مرتضی روز احد
ناگهان کافر نهادی از کمین
کرد با تیغش جدا دست از یمین
گفت هان ایدست رفتی شادرو
خوش برستی از گرو آزاد رو
ساقی ار یار است می این می که هست
دست چه بود باید از سرشت دست
لیک از یکدست برتابد صدا
باش کاید دست دیگر از قفا
لاابالی نیست دست افشا نیسم
جعفر طیار را من ثانیم
دست دادم تا شوم همدست او
پر برافشانیم در بستان هو
از ازل من طایر آن گلشنم
دست گو بردار دست از دامنم
چند باید بود بند پای من
تیر باید شهپر عنقای من
تا که در قاف تجرد پر زنم
عالمی را پشت پا بر سر زنم
تن نزد زاندست برد آنصف شکر
تیغ را بگرفت بر دست دگر
راند کشتیها در آندریای خون
از سران لشگر اما سرنگون
خیره عقل از قوۀ بازوی او
علویان در حیرت از نیروی او
از کمین ناگه سیه دستی به تیغ
برفکندش دست دیگر بیدریغ
هر دو دست او چو گشت از تن جدا
مشک با دندان گرفت آن باوفا
ماه گفتی با ثریا شد قرین
یا که عیوق از فلک شد بر زمین
چون دو دست افتاده دید آنمحتشم
گفت دستا رو که من بیتو خوشم
خصم اگر بردت زمن گو باز دار
مرغ دست آموز را با پر چه کار
شهپر طاوس اگر برکنده شد
نام زیبائیش زان پر زنده شد
اندران کوئی که آنمحبوب دوست
عشق بیدست و پا دارند دوست
باز ده ایدست هین دستم بدست
تا بهم شوئیم و دست از هر چه هست
در بساط عشق دست افشان کنیم
جان نثار جلوۀ جانان کنیم
عاشقی باید ز من آموختن
شد علم پروانه از پر سوختن
اینت شاه آنشمع باز افروخته
من همان پروانۀ پر سوخته
بد چون شور عشق سر تا پای من
شد قیامت راست بر بالای من
تا مجرد کس نشد زین بال پست
سوی منزلگاه عنقا پر نه بست
خصم اگر ز بندست بر من دست یافت
نی شگفت از جام عشقم مست یافت
ورنه رو به کی حریف شیر بود
خاصه آنشیری که از خون سیر بود
ناگهان تیری فرود آمد بمشک
علویان از دیده باریدند اشک
شد چو نومید آن شه پر دل ز آب
خواست از مرکب تهی کردن رکاب
وه چگویم من چه آمد بر سرش
کز فراز زین نگون شد پیکرش
من نیارم شرح آنرا باز گفت
از عمود آهنین باید شنفت
چون نگون از مرکب آمد بر زمین
زد بر در اسمان روح الامین
کایدریغ آنرو باغ مرتضی
شد ز پا از تیشۀ سوء القضا
ایدریغ آنهاشمی ماه منیر
کز فراز آسمان آمد بزیر
ایدریغ آن بازوان و دست او
رفته چون تیر خطا ازشت او
ایهمایون رأیت دیبا طراز
چون شه آندستی که پروردت نیاز
شد خداوندت مگر غلطان بخون
کاینچنین از پا فتادی سرنگون
گو گر زین پس نبالد بال تو
بازگشت آن قرعۀ اقبال تو
زاد حیدر با هزاران عجز و ذل
رو بخیمه کرد کایسلطان کل
دست من کرد از تو خصم دون جدا
هین تو دستم گیر ایدست خدا
شاه دین از خیمه آمد بر سرش
دید در خون کشته غلطان پیکرش
از مژه درها ز خون دیده سفت
روی برویش نهاد از مهر گفت
کایدریغا رفت پا یابم ز دست
شد بریده چاره و پشتم شکست
ایهمایون طایر از فرخ هما
شهپرت چون شد که افتادی ز پا
ای ز پا افتاده سرو سرفراز
چونشد آن بالیدنت در باغ ناز
خوش نحیب ایخصم زین پس بیهراس
خفت آنچشمی که از وی بود پاس
شیر یزدان چشم خونین باز کرد
با حبیب خویش شرح راز کرد
گفت کای بر عالم امکان امیر
خاک و خون از پیش چشمم باز گیر
بو که چشمی باز دارم سوی تو
وقت رفتن سیر بینم روی تو
عذرها دارم من ای دریای جود
که دو دستی بیش در دستم نبود
لطف کن ای یوسف آل رسول
این بضاعت کن زاخوانت قبول
گفت خوش باش ایسلیل مرتضی
دست دست تست در روز جزا
دل قوی دار ای مه پیمان درست
که ذخیرۀ محشر من دست تست
چون بمحشر دوزخ آید در زفیر
این دو دست است عاصیانرا دستگیر
شد چو فارغ شاد از این گفت و شنود
مرتضی آمد به بالینش فرود
با تلطف گفت ای فرخ پسر
خوش ببردی عهد جانبازی بسر
وقت آن آمد گرین زندان تنگ
پرگشائی سوی بالا بیدرنگ
این اشارت چون شنید آنمیر راد
چشم حسرت بر رخ شه بر گشاد
گفت کایصد چونمنی قربان تو
منکه رفتم باد باقی جان تو
این بگفت و مرغ جان پرواز کرد
سوی گلزار جنان پرواز کرد
شد پرافشان جعفر طیار وار
درگذشت و رفت یاری سوی یار
شد هم آغوش شه بدر و حنین
ماند از او دستی و دامان حسین
نیر تبریزی : آتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی)
بخش ۷ - ذکر شهادت عون فرزند عقیله العرب، حضرت زینب
چونعقبله دودۀ آل مناف
دخت زهرا بانوی سر عفاف
طود علم و بحر علم من لدن
بیمعلم عالمه اسرار کن
گوهر والای دریای شرف
بطن زهرای بتول او را صدف
مظهر بانوی کبرای حجیز
مریم او را دایه و هاجر کنیز
دست عصمت رشته تار معجرش
سر ناموس نبوت چادرش
کوه صبر و مهد تمکین و وقار
کان غیرت دره التاج فخار
مام دهر از غم گشوده کام او
از ازل ام المصائب نام او
دید سالار شهیدانرا فرید
بسته بر قتلش کمر قوم عنید
گفت با فرزند کایماه حجیز
من بدالت داشتم چونجان عزیر
کاینچنین روزی رخم داری سفید
جان سپاری در ره شاه شهید
زان بدادم شیرت از پستان عشق
کاینچنین روزت کن قربان عشق
بهر امروزت پدر ناامید عون
که شوی نک عون سالار دو کو
کاین همه آوازها از شه بود
گر چه از حلقوم عبدالله بود
وقت آن آمد که در میدان عشق
سرنهی چونکوی بر چوگان عشق
همرهان رفتن هین بشکن قفس
کز هم آوازان نمانی باز و پس
غبن باشد تو در این محبس خموش
ببلان در بوستان گرم خروش
پر بر افشان سوی آنگلزار شو
هم نشین جعفر طیار شو
هین بنه رخ پای اسب شاهرا
کن شفیعش شیب عبدالله را
که کند شاهت بقربانی قبول
سرخ رو آئی بدرگاه بتول
گفت خوش باش ای بلاکش مام من
خود همین کار است عین کام من
بنده فرمان توام با رأس و عین
این سر من وین کف پای حسین
مادرا من یادگار جعفرم
خود ز شوق جان فشانی میپرم
گفت زینب کایسلیل بیهمال
رو که شیر مادرت بادا حلال
دست او بگرفت بردش نزد شاه
گفت کایمحبوب درگاه اله
با هزاران پوزش آوردم برت
هدیۀ بهر فدای اکبرت
ایخلیل کعبۀ مقصود من
کن بقربانی قبول این رود من
که جز این یکتن سرور سینه ام
در دیگر نیست در گنجینه ام
هین تو یوسف من عجوز یوسفم
جز کلافی نیست زادی در کفم
لطف کن ای یوسف پوزش پذیر
من تهی دستم بضاعت بس حقیر
رخصتی ده تا کند اینک فدا
جان براه اکبرت ایمقتدا
شه نبیره عم خود در بر گرفت
عارضش بوسید و گفتا ای شگفت
اینگرامی گوهر عم من است
غنچه نورستۀ آن گلشن است
چون روا باشد که آن نیکو پدر
سوزد از داغ چنین زیبا پسر
خواهرا داغ برادرهات بس
می ببر این میوۀ دل باز پس
دست عباس جدا از پیکرت
بس ز بهر سر زدن تا محشرت
پیکر من غرقه در خون دیدنت
بس ز بهر اشگخون باریدنت
داغ قاسم آنمه نادیده کام
بس ز بهر ناله تا بازار شام
داغ مرگ اکبر آنرو سهی
تا قیامت بس ز بهر همرهی
شهر شام و آن هیون بی جهیز
بس ترا روز سیه تا رستخیز
چشم عبدالله که یعقوب و بست
در ره این یوسف فرخ پی است
چون بشیر آورد به یثرب این خبر
چون روا باشد که گوید با پدر
یوسفت در جنگ گرگان کشته شد
پیرهن بر خون تن آغشته شد
خواهرا تو بهر خود میدار باز
این مهین کودک که پروردی بناز
من باسماعیلت ای هاجر فدا
میدهم اکبر جدا اصغر جدا
بضعۀ زهرا ز درج چشم تر
کرد دامن زینملالت پر گهر
گفت کایدارای تاج سروری
حق آن مهر برادر خواهری
حق آن پهلوی زهرا مام من
وان لبان زهر پالای حسن
حق آن شبه پیمبر اکبرت
که مبین این را روا با خواهرت
که برم این ناز پرور نزد باب
با هزاران شرمساری و حجاب
گویمش که نزد فرزند رسول
این کمین قربانیت نآمد قبول
شاه دین از لابۀ آن پاکزاد
داد آن شهزاده را اذن جهاد
دخت زهرا کرد با صد و جد و شوق
هدی خود را سوی قربانگاه سوق
شاهزاده جعفر طیار وار
تیغ در کف تاخت سوی کارزار
از نژاد باب و مادر یاد کرد
خرمن بیحاصلان بر باد کرد
رزمگاه از کشتگان آکنده شد
نام پاک جعفر از تو زنده شد
شد چو سیر از خون خصمان عنود
پر بسوی جنت الماوی گشود
شد خرامان سوی فردوس برین
با شقیق خود محمد شد قرین
دخت زهرا بانوی سر عفاف
طود علم و بحر علم من لدن
بیمعلم عالمه اسرار کن
گوهر والای دریای شرف
بطن زهرای بتول او را صدف
مظهر بانوی کبرای حجیز
مریم او را دایه و هاجر کنیز
دست عصمت رشته تار معجرش
سر ناموس نبوت چادرش
کوه صبر و مهد تمکین و وقار
کان غیرت دره التاج فخار
مام دهر از غم گشوده کام او
از ازل ام المصائب نام او
دید سالار شهیدانرا فرید
بسته بر قتلش کمر قوم عنید
گفت با فرزند کایماه حجیز
من بدالت داشتم چونجان عزیر
کاینچنین روزی رخم داری سفید
جان سپاری در ره شاه شهید
زان بدادم شیرت از پستان عشق
کاینچنین روزت کن قربان عشق
بهر امروزت پدر ناامید عون
که شوی نک عون سالار دو کو
کاین همه آوازها از شه بود
گر چه از حلقوم عبدالله بود
وقت آن آمد که در میدان عشق
سرنهی چونکوی بر چوگان عشق
همرهان رفتن هین بشکن قفس
کز هم آوازان نمانی باز و پس
غبن باشد تو در این محبس خموش
ببلان در بوستان گرم خروش
پر بر افشان سوی آنگلزار شو
هم نشین جعفر طیار شو
هین بنه رخ پای اسب شاهرا
کن شفیعش شیب عبدالله را
که کند شاهت بقربانی قبول
سرخ رو آئی بدرگاه بتول
گفت خوش باش ای بلاکش مام من
خود همین کار است عین کام من
بنده فرمان توام با رأس و عین
این سر من وین کف پای حسین
مادرا من یادگار جعفرم
خود ز شوق جان فشانی میپرم
گفت زینب کایسلیل بیهمال
رو که شیر مادرت بادا حلال
دست او بگرفت بردش نزد شاه
گفت کایمحبوب درگاه اله
با هزاران پوزش آوردم برت
هدیۀ بهر فدای اکبرت
ایخلیل کعبۀ مقصود من
کن بقربانی قبول این رود من
که جز این یکتن سرور سینه ام
در دیگر نیست در گنجینه ام
هین تو یوسف من عجوز یوسفم
جز کلافی نیست زادی در کفم
لطف کن ای یوسف پوزش پذیر
من تهی دستم بضاعت بس حقیر
رخصتی ده تا کند اینک فدا
جان براه اکبرت ایمقتدا
شه نبیره عم خود در بر گرفت
عارضش بوسید و گفتا ای شگفت
اینگرامی گوهر عم من است
غنچه نورستۀ آن گلشن است
چون روا باشد که آن نیکو پدر
سوزد از داغ چنین زیبا پسر
خواهرا داغ برادرهات بس
می ببر این میوۀ دل باز پس
دست عباس جدا از پیکرت
بس ز بهر سر زدن تا محشرت
پیکر من غرقه در خون دیدنت
بس ز بهر اشگخون باریدنت
داغ قاسم آنمه نادیده کام
بس ز بهر ناله تا بازار شام
داغ مرگ اکبر آنرو سهی
تا قیامت بس ز بهر همرهی
شهر شام و آن هیون بی جهیز
بس ترا روز سیه تا رستخیز
چشم عبدالله که یعقوب و بست
در ره این یوسف فرخ پی است
چون بشیر آورد به یثرب این خبر
چون روا باشد که گوید با پدر
یوسفت در جنگ گرگان کشته شد
پیرهن بر خون تن آغشته شد
خواهرا تو بهر خود میدار باز
این مهین کودک که پروردی بناز
من باسماعیلت ای هاجر فدا
میدهم اکبر جدا اصغر جدا
بضعۀ زهرا ز درج چشم تر
کرد دامن زینملالت پر گهر
گفت کایدارای تاج سروری
حق آن مهر برادر خواهری
حق آن پهلوی زهرا مام من
وان لبان زهر پالای حسن
حق آن شبه پیمبر اکبرت
که مبین این را روا با خواهرت
که برم این ناز پرور نزد باب
با هزاران شرمساری و حجاب
گویمش که نزد فرزند رسول
این کمین قربانیت نآمد قبول
شاه دین از لابۀ آن پاکزاد
داد آن شهزاده را اذن جهاد
دخت زهرا کرد با صد و جد و شوق
هدی خود را سوی قربانگاه سوق
شاهزاده جعفر طیار وار
تیغ در کف تاخت سوی کارزار
از نژاد باب و مادر یاد کرد
خرمن بیحاصلان بر باد کرد
رزمگاه از کشتگان آکنده شد
نام پاک جعفر از تو زنده شد
شد چو سیر از خون خصمان عنود
پر بسوی جنت الماوی گشود
شد خرامان سوی فردوس برین
با شقیق خود محمد شد قرین