تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۲۳ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۲۵ - ایضا له
ای جبین تو مطلع اقبال
وی جناب تو مقصد آمال
بنده را رسمکیست بر دیوان
رسمکی افت خیز و حال بحال
داشتم پار روزة حرمان
لیکن امسال نیست عزم وصال
من و گندم که رسم سال منست
بر سبیل مناوبت هر سال
رسم باشد که در جوال شود
از من و او یکی علی الاجمال
پار من رفتم ، ار تو فرمایی
گندم امسال در شود به جوال
خود گرفتم که رسم من غبّ است
بیگمان سال نوبتست امسال
وی جناب تو مقصد آمال
بنده را رسمکیست بر دیوان
رسمکی افت خیز و حال بحال
داشتم پار روزة حرمان
لیکن امسال نیست عزم وصال
من و گندم که رسم سال منست
بر سبیل مناوبت هر سال
رسم باشد که در جوال شود
از من و او یکی علی الاجمال
پار من رفتم ، ار تو فرمایی
گندم امسال در شود به جوال
خود گرفتم که رسم من غبّ است
بیگمان سال نوبتست امسال
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۲۶ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۲۹ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۳۰ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۳۱ - این قطعه در مدح ملک السّیادة و النّقابه سیّد مجدالدّین گوید
زندگانیّ مجلس عالی
باد چون مدّت زمانه طویل
مجد دین سیّد اجل که دهد
جود دست تو بحر را تخجیل
ای از آن خاندان که از شرفش
خاک رو بست شهپر جبریل
مطبخ امّتان جدّ ترا
چون حوایج کشیست میکائیل
لفظ عذب تو اهل معنی را
چشمۀ سلسبیل کرده سبیل
بحر دست تو بهر چشمارو
شاید ار برکشد هزار چو نیل
نور رای تو شمع گردونرا
صدره افکند سنگ بر قندیل
با علّو تو آسمان نازل
با سخای تو آفتاب بخیل
طرفی از خدمت تو بربستست
چرخ بر جبهه زان نهاد اکلیل
ای کرم را بنان تو تفسیر
وی هنر را بیان تو تأویل
بر ثنای توخوب میافتد
قول خادم اگر چه هست ثقیل
باد معلوم رای انور تو
که دعا گوی دولت اسمعیل
میرساند دعا و میگوید
حسب حالی مجرّد از تطویل
نیک دانی که خادم داعی
چون کند زندگی بوجه جمیل
نام نیکو و دست تنگی را
بر یسار و طعم نهد تفضیل
عزّة النّفس او رها نکند
که بود نزد کس بطمع ذلیل
نشود از برای یک من نان
زیر دست لیام چون زنبیل
لیک بر تو بحکم ارث او را
هست رسمی بحجّت و بدلیل
پدرم را، بقاء سیّد باد
رسمکی بود بر امیر جلیل
وین زمانش دبیر گردش چرخ
کرد با نام این رهی تحویل
رسم این بود منعما اکنون
این محقّر بموجب تفصیل
بوکیل کرم اشارت کن
تا که این جمله از کثیر و قلیل
برساند چنانکه ره نبرد
احتباسی بدان بهیچ سبیل
تا بدیگر منن مضاف شود
بعد تحصیل از ثواب جزیل
ماند یک قافیه که آن بر تست
هیچ دانی که چیست آن؟ تعجیل
همه اسباب کامرانی تو
باد مقرون بنفخ اسرافیل
حسبنا الله وحده و کفی
انّه خیر ناصر و کفیل
باد چون مدّت زمانه طویل
مجد دین سیّد اجل که دهد
جود دست تو بحر را تخجیل
ای از آن خاندان که از شرفش
خاک رو بست شهپر جبریل
مطبخ امّتان جدّ ترا
چون حوایج کشیست میکائیل
لفظ عذب تو اهل معنی را
چشمۀ سلسبیل کرده سبیل
بحر دست تو بهر چشمارو
شاید ار برکشد هزار چو نیل
نور رای تو شمع گردونرا
صدره افکند سنگ بر قندیل
با علّو تو آسمان نازل
با سخای تو آفتاب بخیل
طرفی از خدمت تو بربستست
چرخ بر جبهه زان نهاد اکلیل
ای کرم را بنان تو تفسیر
وی هنر را بیان تو تأویل
بر ثنای توخوب میافتد
قول خادم اگر چه هست ثقیل
باد معلوم رای انور تو
که دعا گوی دولت اسمعیل
میرساند دعا و میگوید
حسب حالی مجرّد از تطویل
نیک دانی که خادم داعی
چون کند زندگی بوجه جمیل
نام نیکو و دست تنگی را
بر یسار و طعم نهد تفضیل
عزّة النّفس او رها نکند
که بود نزد کس بطمع ذلیل
نشود از برای یک من نان
زیر دست لیام چون زنبیل
لیک بر تو بحکم ارث او را
هست رسمی بحجّت و بدلیل
پدرم را، بقاء سیّد باد
رسمکی بود بر امیر جلیل
وین زمانش دبیر گردش چرخ
کرد با نام این رهی تحویل
رسم این بود منعما اکنون
این محقّر بموجب تفصیل
بوکیل کرم اشارت کن
تا که این جمله از کثیر و قلیل
برساند چنانکه ره نبرد
احتباسی بدان بهیچ سبیل
تا بدیگر منن مضاف شود
بعد تحصیل از ثواب جزیل
ماند یک قافیه که آن بر تست
هیچ دانی که چیست آن؟ تعجیل
همه اسباب کامرانی تو
باد مقرون بنفخ اسرافیل
حسبنا الله وحده و کفی
انّه خیر ناصر و کفیل
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۳۲ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۳۴ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۴۳ - ایضا له
گر عزیزست سیم بر مردم
هست از وی عزیز تر مردم
چشم از آن بر سر آمد از همه تن
که ورا هست در نظر مردم
چشم نرگس اگر توانستی
بخریدی به سیم و زر مردم
گرگ یوسف نشد زاطلس و نیز
از عتابی نگشت خر مردم
همه نیها چو نیشکر بودی
گر بدی مرد بد گهر مردم
نیست یک تن که مردمیت کند
ورچه شهریست سر بسر مردم
چشم ترکان سیاه دل زانست
که کند جای تنگ بر مردم
مردمی در جهان نماند از آن
که بخوردند یکدگر مردم
خود چه عهدست عهد ما؟ که وفا
در سگان هست و نیست در مردم
شرف مردم از هنر باشد
نه به سیمست معتبر مردم
اگرت آرزوی عیش خوشست
خوش فرو گیر کار بر مردم
هست از وی عزیز تر مردم
چشم از آن بر سر آمد از همه تن
که ورا هست در نظر مردم
چشم نرگس اگر توانستی
بخریدی به سیم و زر مردم
گرگ یوسف نشد زاطلس و نیز
از عتابی نگشت خر مردم
همه نیها چو نیشکر بودی
گر بدی مرد بد گهر مردم
نیست یک تن که مردمیت کند
ورچه شهریست سر بسر مردم
چشم ترکان سیاه دل زانست
که کند جای تنگ بر مردم
مردمی در جهان نماند از آن
که بخوردند یکدگر مردم
خود چه عهدست عهد ما؟ که وفا
در سگان هست و نیست در مردم
شرف مردم از هنر باشد
نه به سیمست معتبر مردم
اگرت آرزوی عیش خوشست
خوش فرو گیر کار بر مردم
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵۱ - وله ایضا
سرورا من بفّر دولت تو
خواجۀ چرخ را غلام کنم
دست اگر در زنم به فتراکت
بر سر آسمان لگام کنم
سایه ات گر مرا دهد نیرو
تیغ خورشید در نیام کنم
همّتت گر کند مرا یاری
زور بر چرخ نیل فام کنم
گر تو در سایة خودم گیری
ترک اقلیم صبح و شام کنم
چون که شادی و همّتت نوشم
از شفق می ز مهر جام کنم
شکر انعام تو از آن بیشست
که به تقریر آن قیام کنم
نیک دانی که من نیم ز آنها
که ز کس آرزوی خام کنم
یا به اومید سیم و زر هرگز
خدمت هیچ خاص و عام کنم
یا ز بی برگی ار بخواهم مرد
بطمع بر کسی سلام کنم
ملک عالم اگر مرا باشد
همه در عرض ننگ و نام کنم
این بود عادتم که تا بتوان
زندگانی باحترام کنم
لیک اگر بینم از کسی کرمی
تا زیم بردرش مقام کنم
وان کزو بوی مردمی آید
خدمت او علی الدّوام کنم
کرمت را اشارتی کردم
تا از او کار خود بکام کنم
گفتمش گر تو یار من باشی
من بر افلاک احتشام کنم
چند نوعم ز تو تقاضاهاست
ابتدا گویی از کدام کنم؟
ذکر مرسوم اوّل آغازم
یا نخستین حدیث وام کنم
کرمت گفت:روتو فارغ باش
هر دو امروز من تمام کنم
خواجۀ چرخ را غلام کنم
دست اگر در زنم به فتراکت
بر سر آسمان لگام کنم
سایه ات گر مرا دهد نیرو
تیغ خورشید در نیام کنم
همّتت گر کند مرا یاری
زور بر چرخ نیل فام کنم
گر تو در سایة خودم گیری
ترک اقلیم صبح و شام کنم
چون که شادی و همّتت نوشم
از شفق می ز مهر جام کنم
شکر انعام تو از آن بیشست
که به تقریر آن قیام کنم
نیک دانی که من نیم ز آنها
که ز کس آرزوی خام کنم
یا به اومید سیم و زر هرگز
خدمت هیچ خاص و عام کنم
یا ز بی برگی ار بخواهم مرد
بطمع بر کسی سلام کنم
ملک عالم اگر مرا باشد
همه در عرض ننگ و نام کنم
این بود عادتم که تا بتوان
زندگانی باحترام کنم
لیک اگر بینم از کسی کرمی
تا زیم بردرش مقام کنم
وان کزو بوی مردمی آید
خدمت او علی الدّوام کنم
کرمت را اشارتی کردم
تا از او کار خود بکام کنم
گفتمش گر تو یار من باشی
من بر افلاک احتشام کنم
چند نوعم ز تو تقاضاهاست
ابتدا گویی از کدام کنم؟
ذکر مرسوم اوّل آغازم
یا نخستین حدیث وام کنم
کرمت گفت:روتو فارغ باش
هر دو امروز من تمام کنم
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵۴ - ایضا له
من بی برگ از تو این یک بار
شاخ بی برگ و بار می خواهم
خرد و در هم شکسته بی سببی
دست و پایی هزار می خواهم
زان درختی که در زمستانها
میوه آرد ببار می خواهم
میوۀ آن درخت نار بود
دان که من خود چه نار می خواهم
تا از این لفظ فهم آن نکنی
کز تو دار چنار می خواهم
تخت مرّیخ شاه می جویم
اسب آتش سوار می خواهم
وین هم از غایت خریّ منست
که ز گلزار خار می خواهم
مرکب تند و تیز آتش را
علفی خوشگوار می خواهم
در سرای من ارچه هست عزیز
صلتی سخت خوار می خواهم
تر و خشک آنچه هست در همه حال
خالی از انتظار می خواهم
شاخ بی برگ و بار می خواهم
خرد و در هم شکسته بی سببی
دست و پایی هزار می خواهم
زان درختی که در زمستانها
میوه آرد ببار می خواهم
میوۀ آن درخت نار بود
دان که من خود چه نار می خواهم
تا از این لفظ فهم آن نکنی
کز تو دار چنار می خواهم
تخت مرّیخ شاه می جویم
اسب آتش سوار می خواهم
وین هم از غایت خریّ منست
که ز گلزار خار می خواهم
مرکب تند و تیز آتش را
علفی خوشگوار می خواهم
در سرای من ارچه هست عزیز
صلتی سخت خوار می خواهم
تر و خشک آنچه هست در همه حال
خالی از انتظار می خواهم
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵۵ - ایضاً له
ای بزرگی که کامرانی تو
از خدا بر دوام میخواهم
تا همه خواجه تاش من باشد
اخترانت غلام می خواهم
بختیان سپهر را هر هفت
در کف تو زمام می خواهم
از برای حصول اغراضت
همّت از خاص و عام می خواهم
کرّۀ چرخ را که توسن خوست
زیر ران تورام می خواهم
تا که باشم بخدمتت نزدیک
بفلک بر مقام می خواهم
دوست کامیّ من همه زانست
که تو را دوستکام میخواهم
گه بمدح تو کلک می گیرم
گه بیاد تو جام می خواهم
من کنون ز احمقی چنان شده ام
که ز خلق احترام می خواهم
بر گروهی سلام می نکنم
وز گروهی سلام می خواهم
چون درآیم بمحفل و بروم
از بزرگان قیام می خواهم
با اکابر بمجلس خلوت
گفت و گوی و پیام می خواهم
با سخایت چو پخته شد کارم
آرزوهای خام می خواهم
چرخ بر من جفا بسی کردست
زو کنون انتقام می خواهم
همچو کار تو زندگانی خویش
بسی تکلّف بکام می خواهم
احتشامی گرفته ام در سر
کارکی با نظام می خواهم
چیست تفسیر خویشتن داری
من بدان احتشام می خواهم
رخنه را انسداد می جویم
ریش را التیام می خواهم
سیم چندان که جمع داند شد
از حلال و حرام می خواهم
خویشتن را بهر صفت که بود
از عداد کرام می خواهم
از برای خورش بمطبخ خویش
وقت وقتی طعام می خواهم
مختصر همچو مردمان خود را
خواجگیّ تمام می خواهم
از کف ساقیان سیم اندام
رطلهای مدام می خواهم
بوسه یی نیز گر برد فرمان
زان لب لعل فام می خواهم
می خرم اسب و می فروشم خر
چه کنم بانگ و نام می خواهم
از برای نشست خاصۀ خویش
مرکبی خوش خرام می خواهم
از هلالش رکاب می سازم
وز معجزّه ش ستام می خواهم
گرچه بر زینتش دست من تنگست
به ازینش حزام می خواهم
لیک با این بلندی همّت
که ز اشتر سنام میخواهم
طمع از دانۀ تو هم نبرم
وین همه بهر دام میخواهم
از تو بسیار چیز خواهم خواست
خود ندانم کدام می خواهم
وقت را از برای مرکب خاص
از تو زین و لگام میخواهم
تا نگویی همان گداست که بود
بصلت نی بوام میخواهم
داند ایزد که دایم از پی تو
دولت مستدام می خواهم
از خدا بر دوام میخواهم
تا همه خواجه تاش من باشد
اخترانت غلام می خواهم
بختیان سپهر را هر هفت
در کف تو زمام می خواهم
از برای حصول اغراضت
همّت از خاص و عام می خواهم
کرّۀ چرخ را که توسن خوست
زیر ران تورام می خواهم
تا که باشم بخدمتت نزدیک
بفلک بر مقام می خواهم
دوست کامیّ من همه زانست
که تو را دوستکام میخواهم
گه بمدح تو کلک می گیرم
گه بیاد تو جام می خواهم
من کنون ز احمقی چنان شده ام
که ز خلق احترام می خواهم
بر گروهی سلام می نکنم
وز گروهی سلام می خواهم
چون درآیم بمحفل و بروم
از بزرگان قیام می خواهم
با اکابر بمجلس خلوت
گفت و گوی و پیام می خواهم
با سخایت چو پخته شد کارم
آرزوهای خام می خواهم
چرخ بر من جفا بسی کردست
زو کنون انتقام می خواهم
همچو کار تو زندگانی خویش
بسی تکلّف بکام می خواهم
احتشامی گرفته ام در سر
کارکی با نظام می خواهم
چیست تفسیر خویشتن داری
من بدان احتشام می خواهم
رخنه را انسداد می جویم
ریش را التیام می خواهم
سیم چندان که جمع داند شد
از حلال و حرام می خواهم
خویشتن را بهر صفت که بود
از عداد کرام می خواهم
از برای خورش بمطبخ خویش
وقت وقتی طعام می خواهم
مختصر همچو مردمان خود را
خواجگیّ تمام می خواهم
از کف ساقیان سیم اندام
رطلهای مدام می خواهم
بوسه یی نیز گر برد فرمان
زان لب لعل فام می خواهم
می خرم اسب و می فروشم خر
چه کنم بانگ و نام می خواهم
از برای نشست خاصۀ خویش
مرکبی خوش خرام می خواهم
از هلالش رکاب می سازم
وز معجزّه ش ستام می خواهم
گرچه بر زینتش دست من تنگست
به ازینش حزام می خواهم
لیک با این بلندی همّت
که ز اشتر سنام میخواهم
طمع از دانۀ تو هم نبرم
وین همه بهر دام میخواهم
از تو بسیار چیز خواهم خواست
خود ندانم کدام می خواهم
وقت را از برای مرکب خاص
از تو زین و لگام میخواهم
تا نگویی همان گداست که بود
بصلت نی بوام میخواهم
داند ایزد که دایم از پی تو
دولت مستدام می خواهم
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۵۶ - وله ایضا
من که در خانه منزوی شده ام
عذر خویش از گناه می خواهم
دست از خواستن بداشته ام
که نه مال و نه جاه می خواهم
نه اگر زین شکسته تر باشم
مددی از سپاه می خواهم
نه گر از تشنگی بخواهم مرد
شربتی آب چاه می خواهم
نه اگر صد هزار ظلم کشم
دادی از پادشاه می خواهم
نه اگر می کنند صد دعوی
بیّنت یا گواه می خواهم
نه همی داو خواهم اندر نرد
نه بشطرنج شاه می خواهم
نه گر اینجا مقام خواهم ساخت
به بزرگان پناه می خواهم
نه اگر عزم رفتنم باشد
از کسی برگ راه می خواهم
لیک یک حاجتم بنزد تو هست
گر تو گویی بخواه می خواهم
اسب بیچاره سخت درمانده ست
بهر او از تو کاه می خواهم
امر معروف شرط اسلامست
عذر این هم بگاه می خواهم
عذر خویش از گناه می خواهم
دست از خواستن بداشته ام
که نه مال و نه جاه می خواهم
نه اگر زین شکسته تر باشم
مددی از سپاه می خواهم
نه گر از تشنگی بخواهم مرد
شربتی آب چاه می خواهم
نه اگر صد هزار ظلم کشم
دادی از پادشاه می خواهم
نه اگر می کنند صد دعوی
بیّنت یا گواه می خواهم
نه همی داو خواهم اندر نرد
نه بشطرنج شاه می خواهم
نه گر اینجا مقام خواهم ساخت
به بزرگان پناه می خواهم
نه اگر عزم رفتنم باشد
از کسی برگ راه می خواهم
لیک یک حاجتم بنزد تو هست
گر تو گویی بخواه می خواهم
اسب بیچاره سخت درمانده ست
بهر او از تو کاه می خواهم
امر معروف شرط اسلامست
عذر این هم بگاه می خواهم
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۶۱ - این قطعه در مدح صدر جمال الدّین گوید و او را وسیلت بخدمت شمس الدّین خوارزمی کند
مجلس محترم جما الدّین
ای هنر او شمایل تو بیان
چون تویی پایمرد اهل هنر
کار کی کن مرا اگر بنوان
راوی شعر من تو بو دستی
هم تو اکنون جواب آن بستان
شعر را نیست پیش کس حرمت
پس از این ما و آیت قرآن
بطریق نیابت خادم
نه ز روی اشارت و فرمان
بامدادی که کرده باشی غسل
پاک و پاکیزه گشته از عصیان
بر مخدوم شمس الدین در رو
خدمت من بحضرتش برسان
عذر تقصیر من بخواه ، آنگاه
گر بود هیچگونه فرصت آن
دست برهم نه و یکی آیت
ز اوّل هل اتیک بروی خوان
ای هنر او شمایل تو بیان
چون تویی پایمرد اهل هنر
کار کی کن مرا اگر بنوان
راوی شعر من تو بو دستی
هم تو اکنون جواب آن بستان
شعر را نیست پیش کس حرمت
پس از این ما و آیت قرآن
بطریق نیابت خادم
نه ز روی اشارت و فرمان
بامدادی که کرده باشی غسل
پاک و پاکیزه گشته از عصیان
بر مخدوم شمس الدین در رو
خدمت من بحضرتش برسان
عذر تقصیر من بخواه ، آنگاه
گر بود هیچگونه فرصت آن
دست برهم نه و یکی آیت
ز اوّل هل اتیک بروی خوان
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۶۴ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۷۴ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۷۵ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۷۶ - وله ایضا
بجز از غصّه های مشکل من
چیست از روزگار حاصل من؟
نیک سرگشته ام نمی دانم
که جهان ناخوشست یا دل من
حالی از خون دل نمی گویی
شد سرشته ز خون دل گل من
جان ستاند سپهر و عشوه دهد
نیست انصاف با معامل من
وه که چون در مقام اندیشه
می چکد خون ز حال مشکل من
ز آنهمه رنجهای بی ثمرت
و آن همه سعی های باطل من
گر جهان منزل طرب گردد
سر کوی غمست منزل من
چیست از روزگار حاصل من؟
نیک سرگشته ام نمی دانم
که جهان ناخوشست یا دل من
حالی از خون دل نمی گویی
شد سرشته ز خون دل گل من
جان ستاند سپهر و عشوه دهد
نیست انصاف با معامل من
وه که چون در مقام اندیشه
می چکد خون ز حال مشکل من
ز آنهمه رنجهای بی ثمرت
و آن همه سعی های باطل من
گر جهان منزل طرب گردد
سر کوی غمست منزل من
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۸۶ - ایضا له
بس کن ای سرد ناخوش احمق
چند و تا چند حیلت و فن تو
پیش ازینم طمع چو می بودی
به عتابیّ و خزّ ادکن تو
می فتادم به خاک و می دادم
بوسه بر پای تو چو دامن تو
چون مرا نیست هیچ بهره از آن
بند و غل باد جامعه بر تن تو
ببریدم طمع بیکباره
رستم از بارنامه کردن تو
برنشینم ازین سپس همه جای
چون زه پیرهن به گردن تو
هر چه می خواستم بخواهم گفت
فار غم .... در .... زن تو
چند و تا چند حیلت و فن تو
پیش ازینم طمع چو می بودی
به عتابیّ و خزّ ادکن تو
می فتادم به خاک و می دادم
بوسه بر پای تو چو دامن تو
چون مرا نیست هیچ بهره از آن
بند و غل باد جامعه بر تن تو
ببریدم طمع بیکباره
رستم از بارنامه کردن تو
برنشینم ازین سپس همه جای
چون زه پیرهن به گردن تو
هر چه می خواستم بخواهم گفت
فار غم .... در .... زن تو
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۸۸ - ایضا له