تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۵۸۵ - سپندآسا در آتشخانه می رقص
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۴ - چو صنعان مشق سودا می رسانم
چو صنعان مشق سودا می رسانم
شراب عشق ترسا می رسانم
سراغی می دهم از حسن لیلی
که مجنون را به صحرا می رسانم
دربن ره دست دل را از غم عشق
به دامان تمنا می رسانم
منم نسّابهٔ دردانهٔ اشک
نژاد دل، به دریا می رسانم
چو شبنم قطرهٔ خود را ز پستی
به آن خورشید سیما می رسانم
برهمن زادهٔ حسن طلب را
به رهبان کلیسا می رسانم
نژاد کحل نورانی نسب را
به خاک آنکف پا می رسانم
نیفتدگر برون از پردهٔ دل
فغان تا عرش اعلا می رسانم
چو پیراهن، دماغ آشفتگان را
پیامی نکهت آسا می رسانم
شعار تقوی و آیین اسلام
به ناقوس و چلیپا می رسانم
حزین سر رشتهٔ این گفت وگو را
به انفاس مسیحا می رسانم
شراب عشق ترسا می رسانم
سراغی می دهم از حسن لیلی
که مجنون را به صحرا می رسانم
دربن ره دست دل را از غم عشق
به دامان تمنا می رسانم
منم نسّابهٔ دردانهٔ اشک
نژاد دل، به دریا می رسانم
چو شبنم قطرهٔ خود را ز پستی
به آن خورشید سیما می رسانم
برهمن زادهٔ حسن طلب را
به رهبان کلیسا می رسانم
نژاد کحل نورانی نسب را
به خاک آنکف پا می رسانم
نیفتدگر برون از پردهٔ دل
فغان تا عرش اعلا می رسانم
چو پیراهن، دماغ آشفتگان را
پیامی نکهت آسا می رسانم
شعار تقوی و آیین اسلام
به ناقوس و چلیپا می رسانم
حزین سر رشتهٔ این گفت وگو را
به انفاس مسیحا می رسانم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۰ - من آن غارتگر جان می پرستم
من آن غارتگر جان می پرستم
غم جان نیست، جانان می پرستم
ز دیر هستی من گرد برخاست
هنوز آن نامسلمان می پرستم
دمید از تربتم صبح قیامت
همان چاک گریبان می پرستم
زمین گیر فنا شد دانهٔ من
هنوز آن برق جولان می پرستم
جنون کرد استخوانم سرمهٔ ناز
همان چشم غزالان می پرستم
برهمن سرد شد زآتش پرستی
همان رخسار خوبان می پرستم
عبث زاهد میارا بزم تقوا
که طرز مِی پرستان می پرستم
چنانم واله آن شعلهٔ طور
که آتشگاه گبران می پرستم
برآمد گرچه از پروانه ام دود
هنوز آتش عذاران می پرستم
چنانم بیخود از شهد شهادت
که زهرآلوده پیکان می پرستم
سرم سودای جمعیّت ندارد
من آن کاکل پریشان می پرستم
به گلبانگ پریشان داده ام دل
خروش عندلیبان می پرستم
محبّت را من آن دیوانه پیرم
که بازیگاه طفلان می پرستم
کجا پروانه با گلبن کند خو؟
من این آتش عذاران می پرستم
مرا اندیشهٔ تعمیر دل نیست
که جغدم، ملک ویران می پرستم
نگردد دیده ام آلودهٔ خواب
که صبح پاکدامان می پرستم
درون جان ندارم غیر جانان
من آن جانم که جانان می پرستم
به راه انتظارش دیده شد خون
هنوز آن سست پیمان می پرستم
به چشمم در نمی آید صف حور
من آن صفهای مژگان می پرستم
خلد خارم به دل از مخمل گل
قماش گلعذاران می پرستم
ز خویش و آشنا بیگانه ای را
به رغم خودپرستان می پرستم
سخن از خاطرم یک عقده نگشود
اشارات خموشان می پرستم
حزین از کوری خفّاش طبعان
من آن خورشید تابان می پرستم
غم جان نیست، جانان می پرستم
ز دیر هستی من گرد برخاست
هنوز آن نامسلمان می پرستم
دمید از تربتم صبح قیامت
همان چاک گریبان می پرستم
زمین گیر فنا شد دانهٔ من
هنوز آن برق جولان می پرستم
جنون کرد استخوانم سرمهٔ ناز
همان چشم غزالان می پرستم
برهمن سرد شد زآتش پرستی
همان رخسار خوبان می پرستم
عبث زاهد میارا بزم تقوا
که طرز مِی پرستان می پرستم
چنانم واله آن شعلهٔ طور
که آتشگاه گبران می پرستم
برآمد گرچه از پروانه ام دود
هنوز آتش عذاران می پرستم
چنانم بیخود از شهد شهادت
که زهرآلوده پیکان می پرستم
سرم سودای جمعیّت ندارد
من آن کاکل پریشان می پرستم
به گلبانگ پریشان داده ام دل
خروش عندلیبان می پرستم
محبّت را من آن دیوانه پیرم
که بازیگاه طفلان می پرستم
کجا پروانه با گلبن کند خو؟
من این آتش عذاران می پرستم
مرا اندیشهٔ تعمیر دل نیست
که جغدم، ملک ویران می پرستم
نگردد دیده ام آلودهٔ خواب
که صبح پاکدامان می پرستم
درون جان ندارم غیر جانان
من آن جانم که جانان می پرستم
به راه انتظارش دیده شد خون
هنوز آن سست پیمان می پرستم
به چشمم در نمی آید صف حور
من آن صفهای مژگان می پرستم
خلد خارم به دل از مخمل گل
قماش گلعذاران می پرستم
ز خویش و آشنا بیگانه ای را
به رغم خودپرستان می پرستم
سخن از خاطرم یک عقده نگشود
اشارات خموشان می پرستم
حزین از کوری خفّاش طبعان
من آن خورشید تابان می پرستم
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۴۰ - محبّت برتر آمد از چه و چون
محبّت برتر آمد از چه و چون
تعالی العشق عن نعت یقولون
نیاز من بود در خورد نازت
که خواهد حسن لیلی، عشق مجنون
خجالت می دهد از نونهالان
مرا چون بید مجنون، بخت وارون
من و تو هر دو گریانیم ای ابر
چه در کوه و چه در دریا، چه هامون
ولیک از من بسی فرق است با تو
تو آب از دیده می باری و من خون
دوند از جوش غم، اشک من و یار
به هنگام وداع از دیده بیرون
ولیک از چهره اشکش گشت گلرنگ
مرا شد چهره سبز از اشک گلگون
حزین از تیره روزی در شب هجر
به شمع صبح زد آهم شبیخون
تعالی العشق عن نعت یقولون
نیاز من بود در خورد نازت
که خواهد حسن لیلی، عشق مجنون
خجالت می دهد از نونهالان
مرا چون بید مجنون، بخت وارون
من و تو هر دو گریانیم ای ابر
چه در کوه و چه در دریا، چه هامون
ولیک از من بسی فرق است با تو
تو آب از دیده می باری و من خون
دوند از جوش غم، اشک من و یار
به هنگام وداع از دیده بیرون
ولیک از چهره اشکش گشت گلرنگ
مرا شد چهره سبز از اشک گلگون
حزین از تیره روزی در شب هجر
به شمع صبح زد آهم شبیخون
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۴۴ - تضمین از سعدی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۰ - نهانی کرده ای یغما، دل من
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۹ - به دنبال خرام آن پری رو
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۱ - مثنوی مسمّی به چمن و انجمن
به نام آن که آذر را چمن ساخت
دل دوزخ شرر را انجمن ساخت
به ناز افروخت در بزم دل، اورنگ
قدم زد بر بساط سینه ی تنگ
غمش پروانه را شد کارفرما
که سوزد داغ شمع محفل آرا
نماید عندلیبان را تسلّی
به رنگارنک گلهای تجلّی
خراب آباد دل را کرده معمور
به داغ خانه زادش صد جهان شور
شتابان در هوایش کرده محمل
تپیدنهای مرغ نیم بسمل
به شوخیهای حسن عشوه آمیز
ز مغز داغ مجنون، شورش انگیز
دل لیلی ست کار افتاده ی او
غزالان سر به صحرا دادهٔ او
بلاآموز چشم خوش نگاهان
چراغ افروز داغ غم پناهان
به شورشهای عشق گام فرسای
نمک در دیدهٔ داغ درون سای
غمش دارد شرابی آتش آلود
برآرد از دماغ کفر و دین دود
فلک صید زبون دام عشقش
نفس می سوزدم از نام عشقش
به هر وادی که گردد شورش انگیز
رگ سنگش شود موج سبک خیز
قبول قبله گاه کج کلاهان
صف آرای قیامت دستگاهان
نیازافزای عشّاق جگرریش
ز خیل ناز خوبان جفاکیش
تسلّی بخش جان ناشکیبا
به رعنا جلوه های سرو زیبا
چه شمع است این که جان پروانهٔ اوست
دل هر ذرّه آتشخانه اوست؟
جهان آیینهٔ آن حسن زیباست
فروغ جلوه اش را سینه، سیناست
به ناز آورده آن گلگون بَر و دوش
چو داغ لاله، عاشق را در آغوش
تعالی الله، زهی مسکین نوازی
که آموزد به موری، شاهبازی
برآرد مشت خاکی را بر افلاک
کند افلاک را پیشش کم از خاک
دهد بارش به عزّت تا بَرِ خویش
رَهِ هوشش زند از ساغر خویش
کند آزادش از دلق گدایی
به تشریف ردای کبریایی
چه مضراب است بر تار نفس باز؟
که تار شعله دارد پردهٔ ساز
نفس را تا اثر در دام اسیر است
نوای عجز نالی دلپذیر است
حزین از پردهٔ دل، زن نوایی
شلایین نالهٔ درد آشنایی
دل دوزخ شرر را انجمن ساخت
به ناز افروخت در بزم دل، اورنگ
قدم زد بر بساط سینه ی تنگ
غمش پروانه را شد کارفرما
که سوزد داغ شمع محفل آرا
نماید عندلیبان را تسلّی
به رنگارنک گلهای تجلّی
خراب آباد دل را کرده معمور
به داغ خانه زادش صد جهان شور
شتابان در هوایش کرده محمل
تپیدنهای مرغ نیم بسمل
به شوخیهای حسن عشوه آمیز
ز مغز داغ مجنون، شورش انگیز
دل لیلی ست کار افتاده ی او
غزالان سر به صحرا دادهٔ او
بلاآموز چشم خوش نگاهان
چراغ افروز داغ غم پناهان
به شورشهای عشق گام فرسای
نمک در دیدهٔ داغ درون سای
غمش دارد شرابی آتش آلود
برآرد از دماغ کفر و دین دود
فلک صید زبون دام عشقش
نفس می سوزدم از نام عشقش
به هر وادی که گردد شورش انگیز
رگ سنگش شود موج سبک خیز
قبول قبله گاه کج کلاهان
صف آرای قیامت دستگاهان
نیازافزای عشّاق جگرریش
ز خیل ناز خوبان جفاکیش
تسلّی بخش جان ناشکیبا
به رعنا جلوه های سرو زیبا
چه شمع است این که جان پروانهٔ اوست
دل هر ذرّه آتشخانه اوست؟
جهان آیینهٔ آن حسن زیباست
فروغ جلوه اش را سینه، سیناست
به ناز آورده آن گلگون بَر و دوش
چو داغ لاله، عاشق را در آغوش
تعالی الله، زهی مسکین نوازی
که آموزد به موری، شاهبازی
برآرد مشت خاکی را بر افلاک
کند افلاک را پیشش کم از خاک
دهد بارش به عزّت تا بَرِ خویش
رَهِ هوشش زند از ساغر خویش
کند آزادش از دلق گدایی
به تشریف ردای کبریایی
چه مضراب است بر تار نفس باز؟
که تار شعله دارد پردهٔ ساز
نفس را تا اثر در دام اسیر است
نوای عجز نالی دلپذیر است
حزین از پردهٔ دل، زن نوایی
شلایین نالهٔ درد آشنایی
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۲ - کف نیاز به دربار بی نیاز به دعا گشودن و گوهر مدعا از نیسان عطا ربودن
خداوندا درین دیرینه منزل
دری نشناختم غیر از در دل
ندانستم رهی جز راه عشقت
گواه من، دلِ آگاه عشقت
برین در، حلقه کردم چشم امّید
ازین در، رخ نخواهم تافت جاوید
توبه را از جانب مغرب دری
نه رَه پیدا بود نه راه پیما
مرا شد روز دیر و دور فرسنگ
گران افتاده بار و بارکش لنگ
چه آید از کف بی دست و پایی؟
ز رَه واماندهٔ سرگشته رایی
کنون دریاب، کار افتاده ای را
زبون مگذار، زار افتادهای را
ز پا افتاده ای از خاک بردار
دل ازکف دادهای را زار مگذار
چنین رسم است، نخجیرافکنان را
که چون خستند، صید ناتوان را
ز خاکش، چُست برگیرند و چالاک
کنندش زینت آغوش فتراک
درین وادی من آن صید زبونم
که تیغت ازترحّم ریخت خونم
تپان در خاک و خونم، مضطرب حال
زبان از شرم ناشایستگی لال
چو شمع ازپای تا سر، اشک و آهی
به راه مرحمت، عاجز نگاهی
که گردد سایه گستر نخل آمال
گشاید پر، همای اوج اقبال
به این خوش می کنم کام دل خویش
که خواهی برگرفتن، بسمل خویش
ولیکن صبر کم، دل ناشکیباست
درین یک قطره خون آشوب دریاست
دلی کز داغ دوری ریش باشد
اگر زاری کند عذریش باشد
به دوری ساختن، کاری ست دشوار
دلی یا رب مباد از هجر افگار
چو خود برداشتی اول ز خاکم
دمیدی درگریبان، روح پاکم
به راز خود امانت دار کردی
دلم را مخزن اسرار کردی
در آخر هم، ز خاک تیره برگیر
رَهِ عاجز نوازی ها ز سرگیر
نمودی شرط، مسکین پروری را
رسانیدی به شاهی، لشکری را
چه نعمت ها کشیدی بی قیاسم
به کام حقِّ نعمت ناشناسم
چه گوهرها که از بحر سخایت
فروبارید، نیسان عطایت
تراوش های فیضت را کران نیست
شمار نعمتت حدِّ زبان نیست
ز خواب نیستی بیدار کردی
کرم بی حد، عطا بسیار کردی
دلی دادی چو جام جم، مصفّا
جمال غیب را مجلای اوفا
تنی آراستی زیبا و طنّاز
طلسمی ساختی بر مخزن راز
به خاک انباشتم آیینهٔ خویش
نپالم خون چه سان از سینهٔ خویش؟
شکاف افتاده در کاخ تن از رنج
شکستم گر طلسم، انباشتم گنج
خوش آنکو بشکند زندان تن را
ولی چیند به گلشن انجمن را
من بی طاقت، آن کج نغمه زاغم
که مردود قفس، محروم باغم
تنم از ناتوانی گشته رنجور
بود سرپنجه ام چون بهله، بی زور
ز کار افتاده شست ناوک انداز
ز ساعد شاهبازم کرده پرواز
میسر نیست دیگر صید کامم
نمی گردد شکاری، گرد دامم
چه باشد حال آن سرگشته صیّاد
که عمر از کف دهد در وحشت آباد؟
اجل چون گرددش غافل گلوگیر
نفس گردد به کیش سینه اش تیر
تهی باشد کفش، از صید مقصود
کمین بیهوده، سعیش جمله نابود
به رنگی اشک سرخ از دیده جاری ست
که رشک افزای گلهای بهاری ست
غبار خاطرم گردیده انبوه
غمی دارم درون سینه چون کوه
چه فیض از زندگانی می توان دید؟
که نگشاید دری، از صبح امّید
چه حاصل ازتماشای رخ حور؟
به چشمی چون چراغ صبح بی نور
چه لذت کام را از شکر و شیر؟
که باشد زهر جانکاهش گلوگیر
چه آسایش، تن بیمار دارد؟
که پهلو بر گُل بی خار دارد
کجا گیرد قرار آشفته بلبل؟
که دارد درگریبان خرمن گل
چه آتش کرده ساقی در ایاغم
که مرهم، گشته زنهاری ز داغم
مزن بر شیشهٔ بیناییم سنگ
که آگاهی ز احوال دل تنگ
حلاوت بخش، زهر فرقتم را
تسلّی کن دل بی طاقتم را
وصالت می کند دل را تسلی
بود مهر لب موسی، تجلی
به عالم قطره را باشد همین کام
که در آغوش دریا گیرد آرام
زبانم را ازین گستاخ گویی
به عفو خود عطا کن سرخ رویی
چه شد، گر نیستم لایق به جودت؟
که مقصود از خریدن نیست، سودت
کرم ها کرده ای بر ناپسندان
نوازشهاستت، با مستمندان
چه باک از ناقبولیهای خویشم؟
که هستی بی نیاز از کفر و کیشم
دهانم چون صدف، از بی نوایی
ز نیسان، قطرهای دارد گدایی
به عالم تا در فیض تو باز است
کف امّیدواری ها فراز است
اگر بگذاریم در قهر جاوید
نمی گردد دلم، یک ذره نومید
به امّیدی،که در جان و دل از توست
به آشوبی که در آب و گل از توست
که بخشایی دلم را فیض سرمد
به سر خیل سرافرازان، محمّد
دری نشناختم غیر از در دل
ندانستم رهی جز راه عشقت
گواه من، دلِ آگاه عشقت
برین در، حلقه کردم چشم امّید
ازین در، رخ نخواهم تافت جاوید
توبه را از جانب مغرب دری
نه رَه پیدا بود نه راه پیما
مرا شد روز دیر و دور فرسنگ
گران افتاده بار و بارکش لنگ
چه آید از کف بی دست و پایی؟
ز رَه واماندهٔ سرگشته رایی
کنون دریاب، کار افتاده ای را
زبون مگذار، زار افتادهای را
ز پا افتاده ای از خاک بردار
دل ازکف دادهای را زار مگذار
چنین رسم است، نخجیرافکنان را
که چون خستند، صید ناتوان را
ز خاکش، چُست برگیرند و چالاک
کنندش زینت آغوش فتراک
درین وادی من آن صید زبونم
که تیغت ازترحّم ریخت خونم
تپان در خاک و خونم، مضطرب حال
زبان از شرم ناشایستگی لال
چو شمع ازپای تا سر، اشک و آهی
به راه مرحمت، عاجز نگاهی
که گردد سایه گستر نخل آمال
گشاید پر، همای اوج اقبال
به این خوش می کنم کام دل خویش
که خواهی برگرفتن، بسمل خویش
ولیکن صبر کم، دل ناشکیباست
درین یک قطره خون آشوب دریاست
دلی کز داغ دوری ریش باشد
اگر زاری کند عذریش باشد
به دوری ساختن، کاری ست دشوار
دلی یا رب مباد از هجر افگار
چو خود برداشتی اول ز خاکم
دمیدی درگریبان، روح پاکم
به راز خود امانت دار کردی
دلم را مخزن اسرار کردی
در آخر هم، ز خاک تیره برگیر
رَهِ عاجز نوازی ها ز سرگیر
نمودی شرط، مسکین پروری را
رسانیدی به شاهی، لشکری را
چه نعمت ها کشیدی بی قیاسم
به کام حقِّ نعمت ناشناسم
چه گوهرها که از بحر سخایت
فروبارید، نیسان عطایت
تراوش های فیضت را کران نیست
شمار نعمتت حدِّ زبان نیست
ز خواب نیستی بیدار کردی
کرم بی حد، عطا بسیار کردی
دلی دادی چو جام جم، مصفّا
جمال غیب را مجلای اوفا
تنی آراستی زیبا و طنّاز
طلسمی ساختی بر مخزن راز
به خاک انباشتم آیینهٔ خویش
نپالم خون چه سان از سینهٔ خویش؟
شکاف افتاده در کاخ تن از رنج
شکستم گر طلسم، انباشتم گنج
خوش آنکو بشکند زندان تن را
ولی چیند به گلشن انجمن را
من بی طاقت، آن کج نغمه زاغم
که مردود قفس، محروم باغم
تنم از ناتوانی گشته رنجور
بود سرپنجه ام چون بهله، بی زور
ز کار افتاده شست ناوک انداز
ز ساعد شاهبازم کرده پرواز
میسر نیست دیگر صید کامم
نمی گردد شکاری، گرد دامم
چه باشد حال آن سرگشته صیّاد
که عمر از کف دهد در وحشت آباد؟
اجل چون گرددش غافل گلوگیر
نفس گردد به کیش سینه اش تیر
تهی باشد کفش، از صید مقصود
کمین بیهوده، سعیش جمله نابود
به رنگی اشک سرخ از دیده جاری ست
که رشک افزای گلهای بهاری ست
غبار خاطرم گردیده انبوه
غمی دارم درون سینه چون کوه
چه فیض از زندگانی می توان دید؟
که نگشاید دری، از صبح امّید
چه حاصل ازتماشای رخ حور؟
به چشمی چون چراغ صبح بی نور
چه لذت کام را از شکر و شیر؟
که باشد زهر جانکاهش گلوگیر
چه آسایش، تن بیمار دارد؟
که پهلو بر گُل بی خار دارد
کجا گیرد قرار آشفته بلبل؟
که دارد درگریبان خرمن گل
چه آتش کرده ساقی در ایاغم
که مرهم، گشته زنهاری ز داغم
مزن بر شیشهٔ بیناییم سنگ
که آگاهی ز احوال دل تنگ
حلاوت بخش، زهر فرقتم را
تسلّی کن دل بی طاقتم را
وصالت می کند دل را تسلی
بود مهر لب موسی، تجلی
به عالم قطره را باشد همین کام
که در آغوش دریا گیرد آرام
زبانم را ازین گستاخ گویی
به عفو خود عطا کن سرخ رویی
چه شد، گر نیستم لایق به جودت؟
که مقصود از خریدن نیست، سودت
کرم ها کرده ای بر ناپسندان
نوازشهاستت، با مستمندان
چه باک از ناقبولیهای خویشم؟
که هستی بی نیاز از کفر و کیشم
دهانم چون صدف، از بی نوایی
ز نیسان، قطرهای دارد گدایی
به عالم تا در فیض تو باز است
کف امّیدواری ها فراز است
اگر بگذاریم در قهر جاوید
نمی گردد دلم، یک ذره نومید
به امّیدی،که در جان و دل از توست
به آشوبی که در آب و گل از توست
که بخشایی دلم را فیض سرمد
به سر خیل سرافرازان، محمّد
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۳ - آرایش شاهدان انجمن آرای سخن به زیور نعت خواجهٔ کونین صلّی الله علیه و آله المصطفین
نخستین مظهر لطف الهی
گرامی گوهر دیهیم شاهی
قدم سای بساط قاب قوسین
عبیر جیب حورش، گرد نعلین
شفاعت سنج مشتی تیره روزان
درین تاریک شب، شمع فروزان
فراز اوج عرشش چتر شاهی
کیمن خرگاهش از مه تا به ماهی
سر و سرخیل مقبولان درگاه
دلش خلوتسرای لی مع الله
جمالش آفتاب لایزالی
صفاتش نور ذات ذوالجلالی
مه تابنده، خورشید دل آرا
ز نقص آیینهٔ ذاتش معرّا
ادا دان رموز کبریایی
به او ختم کتاب آشنایی
ردای خواجگی افکنده بر دوش
به راهش چشم چرخ سرمه ای پوش
بُراق برق سیرش در تکاپو
عبیر افشانده، حوران را به گیسو
رکابش از فروغ گوهر پاک
حلی بخشِ حلی بندان افلاک
عنان آورده در یک جا فراهم
زمام اختیار هر دو عالم
ز برق تیغش، ایمان گوهر افروز
شب کفر از فروغ جوهرش روز
غمش جان جهان را زینت و زین
خطاب گرد راهش، قرّه العین
خیالش روشنی بخش دل تنگ
ز خاکش چهرهٔ امّید گلرنگ
ز تکریمش بنی آدم مکرم
به تعظیمش قد هفت آسمان خم
ز تقدیسش دل قدّوسیان شاد
ز نامش کام جان ها عشرت آباد
زبانش مظهر آیات تنزیل
طواف درگهش معراج جبریل
طفیلی خوارخوان جودش افلاک
گواه این سخن، منشور لولاک
به طوفان می دهد، عفوش فراوان
هزاران همچو ما آلوده دامان
گرامی گوهر دیهیم شاهی
قدم سای بساط قاب قوسین
عبیر جیب حورش، گرد نعلین
شفاعت سنج مشتی تیره روزان
درین تاریک شب، شمع فروزان
فراز اوج عرشش چتر شاهی
کیمن خرگاهش از مه تا به ماهی
سر و سرخیل مقبولان درگاه
دلش خلوتسرای لی مع الله
جمالش آفتاب لایزالی
صفاتش نور ذات ذوالجلالی
مه تابنده، خورشید دل آرا
ز نقص آیینهٔ ذاتش معرّا
ادا دان رموز کبریایی
به او ختم کتاب آشنایی
ردای خواجگی افکنده بر دوش
به راهش چشم چرخ سرمه ای پوش
بُراق برق سیرش در تکاپو
عبیر افشانده، حوران را به گیسو
رکابش از فروغ گوهر پاک
حلی بخشِ حلی بندان افلاک
عنان آورده در یک جا فراهم
زمام اختیار هر دو عالم
ز برق تیغش، ایمان گوهر افروز
شب کفر از فروغ جوهرش روز
غمش جان جهان را زینت و زین
خطاب گرد راهش، قرّه العین
خیالش روشنی بخش دل تنگ
ز خاکش چهرهٔ امّید گلرنگ
ز تکریمش بنی آدم مکرم
به تعظیمش قد هفت آسمان خم
ز تقدیسش دل قدّوسیان شاد
ز نامش کام جان ها عشرت آباد
زبانش مظهر آیات تنزیل
طواف درگهش معراج جبریل
طفیلی خوارخوان جودش افلاک
گواه این سخن، منشور لولاک
به طوفان می دهد، عفوش فراوان
هزاران همچو ما آلوده دامان
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۴ - از خوان وصال به سرانگشت خامه نمکی چشیدن و عرض نیاز را به بساط خطاب کشیدن
عجب نبود که گردی دستگیرم
فقیرم یا رسول الله، فقیرم
لب خشک مرا درجرعه، نم نیست
کف جود تو را سرمایه کم نیست
به محتاجان کریمان را نظرهاست
صدف را ز ابر نیسانی گهرهاست
کند دامنکشان ابر بهاری
به کشت تشنه کامان آبیاری
طراوت بخشیِ باد بهاران
کند هر خار را،گل درگریبان
مرا کوته، کف از دامان مقصود
تو را در آستین گنجینه جود
به انعامت، تسلی مرغ و ماهی
خطاب حضرتت عاجزپناهی
کنی گر گوشهٔ چشمی به سویم
نریزد در دو عالم آبرویم
خورم حسرت بر آن فرخنده ایام
که در طوف حریمت می زدم گام
سرم بر آستانت جبهه فرسای
دلم بر خاک درگاهت جبین سای
در آن فرخنده مأوا شاد بودم
ز قید هر دو کون آزاد بودم
کنون افتاده ام از درگهت دور
ز داغ هجر، دارم سینه ناسور
اسیرم درکف نفس هوسناک
تو بگشا بندم از پا چست و چالاک
ازین نخجیر عاجز برگشا، دام
که آزادانه، در راهت زند گام
فقیرم یا رسول الله، فقیرم
لب خشک مرا درجرعه، نم نیست
کف جود تو را سرمایه کم نیست
به محتاجان کریمان را نظرهاست
صدف را ز ابر نیسانی گهرهاست
کند دامنکشان ابر بهاری
به کشت تشنه کامان آبیاری
طراوت بخشیِ باد بهاران
کند هر خار را،گل درگریبان
مرا کوته، کف از دامان مقصود
تو را در آستین گنجینه جود
به انعامت، تسلی مرغ و ماهی
خطاب حضرتت عاجزپناهی
کنی گر گوشهٔ چشمی به سویم
نریزد در دو عالم آبرویم
خورم حسرت بر آن فرخنده ایام
که در طوف حریمت می زدم گام
سرم بر آستانت جبهه فرسای
دلم بر خاک درگاهت جبین سای
در آن فرخنده مأوا شاد بودم
ز قید هر دو کون آزاد بودم
کنون افتاده ام از درگهت دور
ز داغ هجر، دارم سینه ناسور
اسیرم درکف نفس هوسناک
تو بگشا بندم از پا چست و چالاک
ازین نخجیر عاجز برگشا، دام
که آزادانه، در راهت زند گام
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۵ - رخ طاعت به خاک ضراعت سودن و لب سوال به منتهی الآمال گشودن
به هجران، زاری دلهای خونین
ز حد بگذشت یا ختم النبیین
ز اشک و آه مهجوران بی تاب
جهانی غوطه زد در آتش و آب
سپاه درد، با جان در ستیز است
لب هر زخم دل، خونابه ریز است
جهان از جلوهٔ جان پرورت دور
به ما شد تنگتر از دیدهٔ مور
شدی تا گنج خلوتخانهٔ خاک
ز داغ، اندوخت صد گنجینه، افلاک
قد محراب، زین محنت دوتا شد
که از سرو سرافرازت جدا شد
ز قدرش، سایه بر عرش برین بود
که بر پای تو، منبر، پایه می سود
کنون در گوشه ای افتاده مدهوش
به حسرت یک دهن خمیازه آغوش
جدا از پرتو آن روی دلکش
به دل، قندیل را افتاده آتش
ز داغ هجرت ای شمع شب افروز
به شبها، شمع می گرید به صد سوز
برافروز ای چراغ چشم ایجاد
جهان شد بی فروغت ظلمت آباد
به رخ، آرایش شمس و قمر کن
شب تاربک هجران را سحرکن
به کام دل رسید آخر نقابت
درین خلوت، ز حد بگذشت خوابت
ز خواب ای مهر عالمتاب برخیز
تو بخت عالمی، از خواب برخیز
خلاصی ده ز هجران جان ما را
به جان منّت نه و بنما لقا را
بلند آوازه گردان طبل شاهی
ز نو، زن نوبت عالم پناهی
قدم بر تارک کروبیان زن
علم بر بام هفتم آسمان زن
مشرف کن بساط خاکیان را
منور منزل افلاکیان را
سر، ای خورشید جان از خواب برکن
کنار خاک را جیب سحر کن
چراغ افروز بزم قدسیان شو
رواج آموزِ کارِ انس و جان شو
چو از جا، هول رستاخیز خیزد
رخ از شرمندگیها، رنگ ریزد
نظر بگشا بر احوال تباهم
بجنبان لب، پی عذر گناهم
ز حد بگذشت یا ختم النبیین
ز اشک و آه مهجوران بی تاب
جهانی غوطه زد در آتش و آب
سپاه درد، با جان در ستیز است
لب هر زخم دل، خونابه ریز است
جهان از جلوهٔ جان پرورت دور
به ما شد تنگتر از دیدهٔ مور
شدی تا گنج خلوتخانهٔ خاک
ز داغ، اندوخت صد گنجینه، افلاک
قد محراب، زین محنت دوتا شد
که از سرو سرافرازت جدا شد
ز قدرش، سایه بر عرش برین بود
که بر پای تو، منبر، پایه می سود
کنون در گوشه ای افتاده مدهوش
به حسرت یک دهن خمیازه آغوش
جدا از پرتو آن روی دلکش
به دل، قندیل را افتاده آتش
ز داغ هجرت ای شمع شب افروز
به شبها، شمع می گرید به صد سوز
برافروز ای چراغ چشم ایجاد
جهان شد بی فروغت ظلمت آباد
به رخ، آرایش شمس و قمر کن
شب تاربک هجران را سحرکن
به کام دل رسید آخر نقابت
درین خلوت، ز حد بگذشت خوابت
ز خواب ای مهر عالمتاب برخیز
تو بخت عالمی، از خواب برخیز
خلاصی ده ز هجران جان ما را
به جان منّت نه و بنما لقا را
بلند آوازه گردان طبل شاهی
ز نو، زن نوبت عالم پناهی
قدم بر تارک کروبیان زن
علم بر بام هفتم آسمان زن
مشرف کن بساط خاکیان را
منور منزل افلاکیان را
سر، ای خورشید جان از خواب برکن
کنار خاک را جیب سحر کن
چراغ افروز بزم قدسیان شو
رواج آموزِ کارِ انس و جان شو
چو از جا، هول رستاخیز خیزد
رخ از شرمندگیها، رنگ ریزد
نظر بگشا بر احوال تباهم
بجنبان لب، پی عذر گناهم
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۶ - شکفتن غنچهٔ منقبت امیر مومنان و سرور انس و جان اسدالله الغالب علیّ بن ابیطالب صلوات الله الملک المنان از شاخسار خامهٔ رطب اللّسان
پس از نعت رسول حق، سپاسی
که سنجد کلک فکر حق شناسی
نباشد جز ثنای شاه مردان
که حق، جان نبی خواندش به قرآن
طراز مسند هارونی او
به عالم کرده فاش افزونی او
قبول بندگی او را مسلّم
کم از یک ضربتش طاعات عالم
شد از جهدش شعار کفر باطل
به بازویش رسول الله قوی دل
وجودش مظهر سرِّ الهی
به تخمیرش ید قدرت مباهی
سرافرازان، گدایان دَرِ او
شهنشاهان، غلام قنبر او
سر و سرکردهٔ مردان عالم
وجودش علت ایجاد آدم
عجب نبود به عقل دانش اندیش
اگر نازد صدف بر گوهر خویش
ز حق ممدوح مدح لافتی اوست
وزو مخصوص نص هل اتی اوست
نیامد بر دو عالم، سر فرودش
از آن خالص به حق بودی سجودش
قضا را کرده حکمش دست کوتاه
به جیب آستین او یدالله
جبین آراست خاک آستانش
چمن پیرا نسیم گلستانش
به دنبالش سپاه نصرت، انبوه
ز تیغش پشت اسلام است بر کوه
کشد چون از نیام آن تیغ خون ریز
زبان درکام دزدد شعلهٔ تیز
بود از معجز آن تیغ سیراب
که در یک قبضه دارد آتش و آب
ز خون فتنه چوپان بادهٔ او
سر گردن کشان افتادهٔ او
زبان شعله، سرگرم درودش
خم ابروی خوبان در سجودش
شرارش، برق خرمن سوز طغیان
ز آبش تازه رو، گلزار ایمان
قدر با حملهٔ مرد آزمایش
ظفر در بازوی خیبرگشایش
شها، مدحت کجا یارای عقل است؟
که مجنونت دل لیلای عقل است
من عاجز چه سان کوبم ثنایت؟
ثنا گوید خدا و مصطفایت
لبم خامش، زبانم بی زبانی
کدامم دل، کدامم نکته دانی؟
زهی خجلت که کلک بی سرانجام
زند در طور قدس مدحتت گام
کجا یارای فکر کوته اندیش
نهد در وادی نعتت قدم پیش؟
حزین، در راه عشق پیچ در پیچ
تو را پاس ادب باید، دگر هیچ
خدایا فکرتی ده آسمان سیر
زبانی ترجمان منطق الطّیر
که راه نعت پاکان تو پویم
ثناسنجی کنم، سنجیده گویم
که سنجد کلک فکر حق شناسی
نباشد جز ثنای شاه مردان
که حق، جان نبی خواندش به قرآن
طراز مسند هارونی او
به عالم کرده فاش افزونی او
قبول بندگی او را مسلّم
کم از یک ضربتش طاعات عالم
شد از جهدش شعار کفر باطل
به بازویش رسول الله قوی دل
وجودش مظهر سرِّ الهی
به تخمیرش ید قدرت مباهی
سرافرازان، گدایان دَرِ او
شهنشاهان، غلام قنبر او
سر و سرکردهٔ مردان عالم
وجودش علت ایجاد آدم
عجب نبود به عقل دانش اندیش
اگر نازد صدف بر گوهر خویش
ز حق ممدوح مدح لافتی اوست
وزو مخصوص نص هل اتی اوست
نیامد بر دو عالم، سر فرودش
از آن خالص به حق بودی سجودش
قضا را کرده حکمش دست کوتاه
به جیب آستین او یدالله
جبین آراست خاک آستانش
چمن پیرا نسیم گلستانش
به دنبالش سپاه نصرت، انبوه
ز تیغش پشت اسلام است بر کوه
کشد چون از نیام آن تیغ خون ریز
زبان درکام دزدد شعلهٔ تیز
بود از معجز آن تیغ سیراب
که در یک قبضه دارد آتش و آب
ز خون فتنه چوپان بادهٔ او
سر گردن کشان افتادهٔ او
زبان شعله، سرگرم درودش
خم ابروی خوبان در سجودش
شرارش، برق خرمن سوز طغیان
ز آبش تازه رو، گلزار ایمان
قدر با حملهٔ مرد آزمایش
ظفر در بازوی خیبرگشایش
شها، مدحت کجا یارای عقل است؟
که مجنونت دل لیلای عقل است
من عاجز چه سان کوبم ثنایت؟
ثنا گوید خدا و مصطفایت
لبم خامش، زبانم بی زبانی
کدامم دل، کدامم نکته دانی؟
زهی خجلت که کلک بی سرانجام
زند در طور قدس مدحتت گام
کجا یارای فکر کوته اندیش
نهد در وادی نعتت قدم پیش؟
حزین، در راه عشق پیچ در پیچ
تو را پاس ادب باید، دگر هیچ
خدایا فکرتی ده آسمان سیر
زبانی ترجمان منطق الطّیر
که راه نعت پاکان تو پویم
ثناسنجی کنم، سنجیده گویم
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۷ - چمن طرازی این صحیفهٔ لا ریب به ذکر اشارت غیب
درپن خلوتسرای عاری از عیب
دل است آیینه دار شاهد غیب
کند حل، هر چه پیشت مشکل است آن
ز جام جم چه می پرسی؟ دل است آن
فروغ دل، چو گردد پرتو افکن
چراغ روز گردد شمع ایمن
یکی از محرمان کعبه دل
جرس جنبان این فیروزه محمل
به کلک فکر، کشاف حقایق
رصد بند سطرلاب دقایق
دلش آیینه دار حسن معنی
ضمیرش طور انوار تجلی
سعادت خانه زاد دودمانش
رخ دولت به خاک آستانش
گل خوش بوی باغ آشنایی
ازو گلبو، دماغ آشنایی
نواسنج گلستان محبّت
چو بلبل مست دستان محبت
به جان آگه، به تن فرخنده تخمیر
چو بخت خود جوان، چون عقل خود، پیر
ز هر وصفی که گویم، نام او به
چراغ دیده ی ادراک واله
حکایت کرد آن سنجیده گفتار
که درگنجینه بودش درج اسرار
ز جام عشق بودم مست و مدهوش
که مژگان گشت با خواب آشنا، دوش
چنین دیدم که زیبا منزلی بود
درآن خلوت ز خاصان محفلی بود
همه صاحب دلان، روشن خیالان
مصفّا خاطران، طوطی مقالان
یکی زان زمره ی شیرین تکلّم
چو بلبل زد بر آهنگ ترنّم
ز گوهر داشت در درج دهن، گنج
در این بحر از سخن شد داستان سنج
چو درّی چند، کرد آویزهٔ گوش
به او گفتم که ای میخانهٔ هوش
دل آشفتی به یک پیمانه از من
خرد را ساختی بیگانه از من
نوای کیست این ابیات دلکش
که چون نی، زد به هر بند من آتش؟
کدامین بلبل رنگین ترانه است
که دستان سنج این شیرین فسانه ست؟
به پاسخ زد به گوشم آن گهرسنج
که ای گنجینه ات را از گهر گنج
نوای کلک جان بخش حزین است
که گنج معنیش در آستین است
دوات از ناف آهوی ختن کرد
چو تحریر از چمن وز انجمن کرد
به فیضی، زنده شد دل زبن سروشم
که صبح آمد به استقبال هوشم
صباحی چون جبین حور، بیضا
دمش افسرده جانان را مسیحا
گریبان چاک، یوسف در هوایش
نسیم مصر مشتاق لقایش
به کنج بی کسی بودم غزل خوان
چو بلبل، آشیان را برگ و سامان
گهی بلبل صفت در خوش سروشی
گهی چون غنچه لبریز خموشی
که ناگه از در آن یار دل افروز
درآمد با رخی چون صبح نوروز
چو غنچه، لب ز شکّر خنده رنگین
به گوشم زد سروش خواب دوشین
رگ اندیشه دیدم، زخمه مایل
نهادم در میان، این راز با دل
اشارت شد لب رنگین سخن را
که آراید چمن را و انجمن را
محبّت بر رگ جان می زند نیش
نوایی می سرایم با دل خویش
بیا ساقی هوای برشکال است
سبوی غنچه لبریز زلال است
رخ زیبا چوگل بی پرده بنمای
گره از ابروان، مستانه بگشای
خمارم بشکن از جام صبوحی
مگر پیش آید از مستی فتوحی
دل است آیینه دار شاهد غیب
کند حل، هر چه پیشت مشکل است آن
ز جام جم چه می پرسی؟ دل است آن
فروغ دل، چو گردد پرتو افکن
چراغ روز گردد شمع ایمن
یکی از محرمان کعبه دل
جرس جنبان این فیروزه محمل
به کلک فکر، کشاف حقایق
رصد بند سطرلاب دقایق
دلش آیینه دار حسن معنی
ضمیرش طور انوار تجلی
سعادت خانه زاد دودمانش
رخ دولت به خاک آستانش
گل خوش بوی باغ آشنایی
ازو گلبو، دماغ آشنایی
نواسنج گلستان محبّت
چو بلبل مست دستان محبت
به جان آگه، به تن فرخنده تخمیر
چو بخت خود جوان، چون عقل خود، پیر
ز هر وصفی که گویم، نام او به
چراغ دیده ی ادراک واله
حکایت کرد آن سنجیده گفتار
که درگنجینه بودش درج اسرار
ز جام عشق بودم مست و مدهوش
که مژگان گشت با خواب آشنا، دوش
چنین دیدم که زیبا منزلی بود
درآن خلوت ز خاصان محفلی بود
همه صاحب دلان، روشن خیالان
مصفّا خاطران، طوطی مقالان
یکی زان زمره ی شیرین تکلّم
چو بلبل زد بر آهنگ ترنّم
ز گوهر داشت در درج دهن، گنج
در این بحر از سخن شد داستان سنج
چو درّی چند، کرد آویزهٔ گوش
به او گفتم که ای میخانهٔ هوش
دل آشفتی به یک پیمانه از من
خرد را ساختی بیگانه از من
نوای کیست این ابیات دلکش
که چون نی، زد به هر بند من آتش؟
کدامین بلبل رنگین ترانه است
که دستان سنج این شیرین فسانه ست؟
به پاسخ زد به گوشم آن گهرسنج
که ای گنجینه ات را از گهر گنج
نوای کلک جان بخش حزین است
که گنج معنیش در آستین است
دوات از ناف آهوی ختن کرد
چو تحریر از چمن وز انجمن کرد
به فیضی، زنده شد دل زبن سروشم
که صبح آمد به استقبال هوشم
صباحی چون جبین حور، بیضا
دمش افسرده جانان را مسیحا
گریبان چاک، یوسف در هوایش
نسیم مصر مشتاق لقایش
به کنج بی کسی بودم غزل خوان
چو بلبل، آشیان را برگ و سامان
گهی بلبل صفت در خوش سروشی
گهی چون غنچه لبریز خموشی
که ناگه از در آن یار دل افروز
درآمد با رخی چون صبح نوروز
چو غنچه، لب ز شکّر خنده رنگین
به گوشم زد سروش خواب دوشین
رگ اندیشه دیدم، زخمه مایل
نهادم در میان، این راز با دل
اشارت شد لب رنگین سخن را
که آراید چمن را و انجمن را
محبّت بر رگ جان می زند نیش
نوایی می سرایم با دل خویش
بیا ساقی هوای برشکال است
سبوی غنچه لبریز زلال است
رخ زیبا چوگل بی پرده بنمای
گره از ابروان، مستانه بگشای
خمارم بشکن از جام صبوحی
مگر پیش آید از مستی فتوحی
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۸ - شمع محبّت در انجمن غیرت افروختن و پروانه ی غیرت سوختن
محبت شیر و دل ها بیشه ی اوست
دو عالم سوختن، اندیشهٔ اوست
بود تا صید جانم، رنجه اش باد
دلم سیلی خور سرپنجه اش باد
تومستی میکنی همچوشرابی
سمندر چون شکیبد، دور از آتش
ازین طاقت گداز پیکر طور
خرابات وجودم، باد معمور
تعالی زین همای اوج اقبال
جهان را پرورد در سایهٔ بال
ازو ملک و ملک پیرایه اندوز
به هر قد خلعت شایستگی دوز
غمش نگذاشت در عالم دلی تنگ
شرابش شیشهٔ ناموس را سنگ
ازبن آتش به هر خرمن شراری ست
وزین غم هر دلی در زیر باری ست
اگر جان است، غم پروردهء اوست
وگر دل، دست و پا گم کردهٔ اوست
خوشا کاری که باشد مشکل از وی
خوشا باری که آید بر دل از وی
غمش از شادمانی دلرباتر
جفایش از وفا شیرین اداتر
معاذ الله چه گفت این خامهٔ خام؟
زبانش را مبادا لذت از کام
وفا و جور همسنگ است در عشق
امید و بیم، یکرنگ است در عشق
رگ و پیوند محکم کرده ز اوّل
دو بینی با هوسناکان احول
هوس چبود؟ ز غم پرهیز کردن
وفا را از جفا تمییز کردن
ولی جایی که عشق آشنا روست
دو عالم محو، در یکرنگی اوست
تعالی الله چه درباییست، زخّار
در او هر قطره مخزنهای اسرار
حبابش جام هشیاریّ و مستی
رگ موجش تعیّنهای هستی
کفش در رقص چون مستان سرشار
به جامش جلوه گر عکس رخ یار
دویی در وحدتش، نقش بر آب است
که خود یار است و خود جام شراب است
ز حدّش کشتی فکرت تباهی
تعالی العشق عن تعب التناهی
بیا مطرب دم گرمی به نی کن
سرود عشق را مستانه طی کن
در این دریای آتش، خیرگی چیست؟
چو می سوزد نفس، خاموشی اولی ست
سپند من بود زآتش به زنهار
تو گر مردی، قدم یکدم نگهدار
حزین، آگاهی از آغاز و انجام
بترس از بی وفاییهای ایام
شراری تا تو را در آب و گل هست
خراش ناخنی درکار دل هست
دو عالم سوختن، اندیشهٔ اوست
بود تا صید جانم، رنجه اش باد
دلم سیلی خور سرپنجه اش باد
تومستی میکنی همچوشرابی
سمندر چون شکیبد، دور از آتش
ازین طاقت گداز پیکر طور
خرابات وجودم، باد معمور
تعالی زین همای اوج اقبال
جهان را پرورد در سایهٔ بال
ازو ملک و ملک پیرایه اندوز
به هر قد خلعت شایستگی دوز
غمش نگذاشت در عالم دلی تنگ
شرابش شیشهٔ ناموس را سنگ
ازبن آتش به هر خرمن شراری ست
وزین غم هر دلی در زیر باری ست
اگر جان است، غم پروردهء اوست
وگر دل، دست و پا گم کردهٔ اوست
خوشا کاری که باشد مشکل از وی
خوشا باری که آید بر دل از وی
غمش از شادمانی دلرباتر
جفایش از وفا شیرین اداتر
معاذ الله چه گفت این خامهٔ خام؟
زبانش را مبادا لذت از کام
وفا و جور همسنگ است در عشق
امید و بیم، یکرنگ است در عشق
رگ و پیوند محکم کرده ز اوّل
دو بینی با هوسناکان احول
هوس چبود؟ ز غم پرهیز کردن
وفا را از جفا تمییز کردن
ولی جایی که عشق آشنا روست
دو عالم محو، در یکرنگی اوست
تعالی الله چه درباییست، زخّار
در او هر قطره مخزنهای اسرار
حبابش جام هشیاریّ و مستی
رگ موجش تعیّنهای هستی
کفش در رقص چون مستان سرشار
به جامش جلوه گر عکس رخ یار
دویی در وحدتش، نقش بر آب است
که خود یار است و خود جام شراب است
ز حدّش کشتی فکرت تباهی
تعالی العشق عن تعب التناهی
بیا مطرب دم گرمی به نی کن
سرود عشق را مستانه طی کن
در این دریای آتش، خیرگی چیست؟
چو می سوزد نفس، خاموشی اولی ست
سپند من بود زآتش به زنهار
تو گر مردی، قدم یکدم نگهدار
حزین، آگاهی از آغاز و انجام
بترس از بی وفاییهای ایام
شراری تا تو را در آب و گل هست
خراش ناخنی درکار دل هست
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۹ - نخل بندی چمن بیان به تعریف بهار جان که فصل کامرانی ست و بهار جان که موسم گل افشانی
عجب عهدیست ایام جوانی
گل افشان بهار زندگانی
طبایع ذوق یاب شکر نوش
مشاعر، شیر مست بادهٔ هوش
قوی، از اعتماد تن قوی پشت
کلید فتح باب عیش در مشت
لب مشرب، به ساغر آرزومند
دهان صبح عشرت در شکرخند
به جام فهم، فکرت های صافی
سراندیشه، مستِ موشکافی
غم دل از شراب عشق در جوش
به رندی، شاهد تقوی در آغوش
دماغ زهد خشک از باده سرشار
حدیث پارسایی، خاطرآزار
خرد محو تجلی های معنی
به هر صورت تسلّیهای معنی
به ذوقی، کوهکن را کام شیرین
غزال عیش، رام ویس و رامین
ز جام حسن، مجنون رفته از هوش
به داغ عشق، لیلی نسترن پوش
دل بلبل به خونین ناله خرسند
دهان غنچه لبریز شکرخند
بهاران برگ و ساز آرای گلشن
چمن سیران ز هر شاخی نوازن
نواسنجان بستان خاطر آزاد
دماغ عندلیبان نکهت آباد
چمن چون نوعروسان بر سر ناز
نگارین جلوه چون طاووس طنّاز
به صد نیرنگ، رنگ گل در افسون
که بلبل را زند پیمانه در خون
عبیرآساست گیسوی ریاحین
به تاب افکنده سنبل، زلف پرچین
صبا در کوچه های نکهت گل
سراسر گرد، چون آشفته بلبل
چو ما تر دامنان، ابر بهاری
ز مینای شفق، در می گساری
دل آشوب است چاک سینهٔ گل
پریشان است جعد زلف سنبل
ز جوش سبزه نو خط شد لب جو
بیا ای ساقی مشکینه گیسو
به صید وحشتم بگشای دامی
غبار از خاطرم بزدا به جامی
گل افشان بهار زندگانی
طبایع ذوق یاب شکر نوش
مشاعر، شیر مست بادهٔ هوش
قوی، از اعتماد تن قوی پشت
کلید فتح باب عیش در مشت
لب مشرب، به ساغر آرزومند
دهان صبح عشرت در شکرخند
به جام فهم، فکرت های صافی
سراندیشه، مستِ موشکافی
غم دل از شراب عشق در جوش
به رندی، شاهد تقوی در آغوش
دماغ زهد خشک از باده سرشار
حدیث پارسایی، خاطرآزار
خرد محو تجلی های معنی
به هر صورت تسلّیهای معنی
به ذوقی، کوهکن را کام شیرین
غزال عیش، رام ویس و رامین
ز جام حسن، مجنون رفته از هوش
به داغ عشق، لیلی نسترن پوش
دل بلبل به خونین ناله خرسند
دهان غنچه لبریز شکرخند
بهاران برگ و ساز آرای گلشن
چمن سیران ز هر شاخی نوازن
نواسنجان بستان خاطر آزاد
دماغ عندلیبان نکهت آباد
چمن چون نوعروسان بر سر ناز
نگارین جلوه چون طاووس طنّاز
به صد نیرنگ، رنگ گل در افسون
که بلبل را زند پیمانه در خون
عبیرآساست گیسوی ریاحین
به تاب افکنده سنبل، زلف پرچین
صبا در کوچه های نکهت گل
سراسر گرد، چون آشفته بلبل
چو ما تر دامنان، ابر بهاری
ز مینای شفق، در می گساری
دل آشوب است چاک سینهٔ گل
پریشان است جعد زلف سنبل
ز جوش سبزه نو خط شد لب جو
بیا ای ساقی مشکینه گیسو
به صید وحشتم بگشای دامی
غبار از خاطرم بزدا به جامی
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۱۰ - سلسله جنبانی داستان سرای این داستان در انجمن سماع دوستان
نگردد بوی گل در گل حصاری
دل شیدا کجا و پرده داری؟
ز هر شاخیست بلبل نغمه پرداز
کجا عاشق؟ کجا پوشیدن راز؟
مرا از عشق، افسونیست در دل
که در دل داشتن، کاری ست مشکل
زبان گر یک نفس خامش کنم زان
دلم گوید: اَعِد لی ذکر نعمان
سخن سنجان اگر گفتند ازین پیش
حدیث عشق بازان جگر ریش
چه خوش باشد که عاشق خود سراید
حدیث عشق را طوری که باید
به هر بزمی که بینی مست و هشیار
حکایت گونه ای دارد ز گلزار
ولی خوشتر کند از گل فسانه
زبان بلبل رنگین ترانه
صفیر عندلیبان چمن زاد
دهد خوشتر ز تاریخ چمن یاد
غم عشق است، غمّاز دل تنگ
شراب از شیشه بیرون می زند رنگ
چو بلبل پرده از گل می گشایم
سرود عشق را خود می سرایم
که در آغاز صبح کامرانی
جوانی نوبهار زندگانی
دلم در دست آتشپاره ای بود
سپند آتشین رخساره ای بود
چو شمعم از تقاضای دل زار
رگ جان داشت با آتش سر و کار
ز خیل سرفرازان سرونازی
نیاز افزابتی، عاشق نوازی
سر و سر کردهٔ نازک نهالان
قرار خاطر آشفته حالان
نمک پاش لب زخم از شکرخند
حلاوت بخش کام آرزومند
مییِ سرجوش حسن هوش پرداز
نگاهش سرخوش از پیمانهٔ راز
قدح پیمای دور از چشم مخمور
گزک فرمای عیش، از پستهٔ شور
به شست غمزه های فتنه انگیز
گشادآموز ناوکهای خون ریز
پریشان کاکلش سر حلقهٔ ناز
سیه مستانه، چون طاووس طنّاز
دل از رشک محبّت چاک می گشت
که بر گرد سرش افلاک می گشت
نهان در سبزهٔ خطّش بناگوش
سمن زار عذارش یاسمین پوش
برانگیزانده، در میدان دعوی
لبش گرد از ملاحتهای لیلی
بیاض گردنش، دیباچهٔ نور
سواد طرّه اش، آیات مستور
صفای سینه اش صاف تجلّی
بر و دوشش دل و جان را تسلّی
وفا پروردهٔ خاک دَرِ او
خجل، مهر از صفای گوهر او
خردمند و ادایاب و سخن سنج
ز گوهرهای معنی، خاطرش گنج
دلش گنجینهٔ راز محبت
زبانش نکته پرداز محبت
دل شیدا کجا و پرده داری؟
ز هر شاخیست بلبل نغمه پرداز
کجا عاشق؟ کجا پوشیدن راز؟
مرا از عشق، افسونیست در دل
که در دل داشتن، کاری ست مشکل
زبان گر یک نفس خامش کنم زان
دلم گوید: اَعِد لی ذکر نعمان
سخن سنجان اگر گفتند ازین پیش
حدیث عشق بازان جگر ریش
چه خوش باشد که عاشق خود سراید
حدیث عشق را طوری که باید
به هر بزمی که بینی مست و هشیار
حکایت گونه ای دارد ز گلزار
ولی خوشتر کند از گل فسانه
زبان بلبل رنگین ترانه
صفیر عندلیبان چمن زاد
دهد خوشتر ز تاریخ چمن یاد
غم عشق است، غمّاز دل تنگ
شراب از شیشه بیرون می زند رنگ
چو بلبل پرده از گل می گشایم
سرود عشق را خود می سرایم
که در آغاز صبح کامرانی
جوانی نوبهار زندگانی
دلم در دست آتشپاره ای بود
سپند آتشین رخساره ای بود
چو شمعم از تقاضای دل زار
رگ جان داشت با آتش سر و کار
ز خیل سرفرازان سرونازی
نیاز افزابتی، عاشق نوازی
سر و سر کردهٔ نازک نهالان
قرار خاطر آشفته حالان
نمک پاش لب زخم از شکرخند
حلاوت بخش کام آرزومند
مییِ سرجوش حسن هوش پرداز
نگاهش سرخوش از پیمانهٔ راز
قدح پیمای دور از چشم مخمور
گزک فرمای عیش، از پستهٔ شور
به شست غمزه های فتنه انگیز
گشادآموز ناوکهای خون ریز
پریشان کاکلش سر حلقهٔ ناز
سیه مستانه، چون طاووس طنّاز
دل از رشک محبّت چاک می گشت
که بر گرد سرش افلاک می گشت
نهان در سبزهٔ خطّش بناگوش
سمن زار عذارش یاسمین پوش
برانگیزانده، در میدان دعوی
لبش گرد از ملاحتهای لیلی
بیاض گردنش، دیباچهٔ نور
سواد طرّه اش، آیات مستور
صفای سینه اش صاف تجلّی
بر و دوشش دل و جان را تسلّی
وفا پروردهٔ خاک دَرِ او
خجل، مهر از صفای گوهر او
خردمند و ادایاب و سخن سنج
ز گوهرهای معنی، خاطرش گنج
دلش گنجینهٔ راز محبت
زبانش نکته پرداز محبت
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۱ - دلم دارد بدان زلف چلیپا
دلم دارد بدان زلف چلیپا
همان الفت که با زنّار ترسا
گره از کار مجنون کی گشاید
کسی کو عقده زد بر زلف لیلا
بسی تند است و سرکش آتش عشق
ولیکن خار از او ترسد نه خارا
ندیدم هرگز این آشفته دل را
مگر در بند آن زلف چلیپا
یکی شد شیخ و آن دیگر برهمن
که دارد عشق در سرها اثرها
نبودی کوه کندن کار فرهاد
گرش شیرین نبودی کارفرما
چو لا خواهی شدن مگذار مگذار
درون خانۀ دل غیر الّا
اگر مشتاق صاحب خانه باشی
ندارد فرق مسجد با کلیسا
چنان خرگاه لیلی سایه افکند
که مجنون گم شد اندر راه صحرا
سری را کآتش عشق است در دل
نمی گنجد عِقال عقل برپا
کسی کز تیشه کوه از پا فکندی
فکندش تیشۀ عشق تو از پا
دلا سستی مکن در خوردن غم
که زین دارو توانی شد توانا
غبارا زین میان برخیز برخیز
که با خود می نشاید بود و با ما
همان الفت که با زنّار ترسا
گره از کار مجنون کی گشاید
کسی کو عقده زد بر زلف لیلا
بسی تند است و سرکش آتش عشق
ولیکن خار از او ترسد نه خارا
ندیدم هرگز این آشفته دل را
مگر در بند آن زلف چلیپا
یکی شد شیخ و آن دیگر برهمن
که دارد عشق در سرها اثرها
نبودی کوه کندن کار فرهاد
گرش شیرین نبودی کارفرما
چو لا خواهی شدن مگذار مگذار
درون خانۀ دل غیر الّا
اگر مشتاق صاحب خانه باشی
ندارد فرق مسجد با کلیسا
چنان خرگاه لیلی سایه افکند
که مجنون گم شد اندر راه صحرا
سری را کآتش عشق است در دل
نمی گنجد عِقال عقل برپا
کسی کز تیشه کوه از پا فکندی
فکندش تیشۀ عشق تو از پا
دلا سستی مکن در خوردن غم
که زین دارو توانی شد توانا
غبارا زین میان برخیز برخیز
که با خود می نشاید بود و با ما
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۸ - خروشی دوش از میخانه برخاست
خروشی دوش از میخانه برخاست
که هوش از عاقل و فرزانه برخاست
مُغان خشت از سر خُم برگرفتند
خروش از مردم میخانه برخاست
فروغ روی ساقی در مِی افتاد
زبانۀ آتش از پیمانه برخاست
ز بس با آشنایان جور کردی
فغان از مردم بیگانه برخاست
چنان زنجیر گیسو تاب دادی
که فریاد از دل دیوانه برخاست
پی افروختن چون شمع بنشست
برای سوختن پروانه برخاست
بیا ساقی بیاور کشتی مِی
که طوفان غم از کاشانه برخاست
عجب نبود زتاب جوشش مِی
گر از خُم نعرۀ مستانه برخاست
چو مرغ دل شکنج دام او دید
نخست از روی آب و دانه برخاست
غبارا هر که دست از جان بشوید
تواند از پی جانانه برخاست
که هوش از عاقل و فرزانه برخاست
مُغان خشت از سر خُم برگرفتند
خروش از مردم میخانه برخاست
فروغ روی ساقی در مِی افتاد
زبانۀ آتش از پیمانه برخاست
ز بس با آشنایان جور کردی
فغان از مردم بیگانه برخاست
چنان زنجیر گیسو تاب دادی
که فریاد از دل دیوانه برخاست
پی افروختن چون شمع بنشست
برای سوختن پروانه برخاست
بیا ساقی بیاور کشتی مِی
که طوفان غم از کاشانه برخاست
عجب نبود زتاب جوشش مِی
گر از خُم نعرۀ مستانه برخاست
چو مرغ دل شکنج دام او دید
نخست از روی آب و دانه برخاست
غبارا هر که دست از جان بشوید
تواند از پی جانانه برخاست
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۱۱ - گریزی نیست از کوی تو ای دوست