تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۸۴ - درمنقب ذات کبریائی صفات علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه والثناء
خورشید گریزان بودت در خم گیسو
زین حلقه بدان حلقه وزین سوی بدان سو
گوئی به پناه آمده در نزد تو خورشید
زین دست به دامان شدنش با خم گیسو
زلفین تو با لعل تو اینگونه که شد رام
مانا که خریدار شکر آمده هندو
و اندر عوض شکر تو زآن خط وزآن خال
سوسن ببغل دارد و ناقه بترازو
چشمت بچه ماند بیکی مردم بیمار
کز ضعف فرو خفته در آن دامن ابرو
زلفت بطبابت شد وزد سرمه اش ازمشک
بیماریش افزود زناسازی دارو
رخساره ز من تابی غافل که بخوبی
خود نیست قفایت کم ازین عارض نیکو
رخشنده بود روشنی روی تو از پشت
تابنده بود نازکی پشت تو از رو
بر هرلب جوئی که بگلشن بنشینی
از عشق تو آب ایستد و نگذرد از جو
گر نقش رخ و زلف تو در باغ نگارند
از گل بپرد رنگ وزسنبل برود بو
گویند که دیوانه بفردوس نباشد
آنان که ندیدند برخساره تو مو
از روی تو جنت بود آراسته ترکی
وز موی تو دیوانه ترار یافت شود کو
چشمان تو آهوست ولی مژه اش از شیر
سر پنجه بدزدید بنیرنگ و بنیرو
گر آهوی چشمان تو شد دزد چه پروا
تا پادشه طوس بود ضامن آهو
آن قبله هشتم که به بستان جلالش
کمتر زترنجی بود این گنبد نه تو
او مقصد حق آمد و حق مقصد او گشت
برسنت الجنس مع الجنس یمیلو
او را نتوان یافت بجز در بر یزدان
یزدان نتوان دید بجز در برخ او
کاخش همه با ساحت قدس آمده همدوش
کویش همه با عرش الهی زده پهلو
گو مهر میفروز رخ ازچرخ در آن کاخ
گو حور میفراز قد از خلد در آن کو
هر توده ازگرد رهش گنبد مینا
هر ذره از خاک درش روضه مینو
در سینه یک لؤلؤ صد لجه دهد جای
بی کاستن لجه و افزودن لؤلؤ
ای آیت وحدت که بود مهر تو منظور
از مصحف و از حکم الی الله انیبو
درکعبه پی دیدن چهر تو روا رو
در دیر بورزیدن مهر تو هیاهو
نسرشت گل آدم اگر دست توتا حال
در ملک عدم بود نشسته بدو زانو
از شوکت یکموی تو موسی خبر ارداشت
صد بار روان باخت نگشته ارنی گو
عفریت زند پنجه زحشمت بسلیمان
بندد اگر از نامه تعویذ ببازو
با لعل روان بخش تو انفاس مسیحا
ماند تن بیجان چو بر معجزه جادو
اندر چمن فیض تو کارایش هستی است
ارواح رسل در شمر سبزه خود رو
اوصاف تو و عشق تو ایشاه فکنده است
تاج الشعرا را بدرنگ و بتکاپو
در باز پذیرفتن این تازه چکامه
من منک استوثق من طولک ارجو
نشگفت گرین چامه زمستی رود از دست
اصغا کند ار میر فلک قدر ملک خو
پور عضدالدوله ملک زاده محمد
کز سیف و قلم جمله ظفرمند و هنرجو
کان گهر و دستش توران و تهمتن
ملک سخن و کلکش بغداد و هلاکو
گفتم چو سکندر بود ار بود سکندر
با رهبری خضر و بادراک ارسطو
چون حلقه به نی حصن عدو را کند از جای
گرز آهن و پولاد کند باره و بارو
درکشور خصم از فزعش تا نگرد چشم
هر سو بچه بی پدر است وزن بی شو
ای اختر دولت که بآهنگ و بفرهنگ
مریخ بمیدانی و برجیس بمشکو
با خنجر تو وقعه چه از دیو چه ازدد
بالشکر تو قلعه چه ازسنگ چه از رو
گوئی بود اندرخم چوگان تو گردون
کز انجم رخشاست مرضع رخ آن گو
تا چهره و زلف بت طوطی خط عشاق
این بال حواصل بود آن پر پرستو
اقبال بتو رام چو سیمرغ بدستان
بخت تو بهرگام چو شهباز به تیهو
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۸۷ - وله
ای آنکه بقد تالی سرو چمنی تو
نی سرو چه باشد که سراپا سمنی تو
جان در بدنم نیست دمی کز تو شوم دور
ای سیم بدن ترک مگر جان منی تو
خواهد دوجهانت اگر از جان عجبی نیست
جان دو جهان رفته بیک پیرهنی تو
کی با تو کنم رای تماشای بساتین
کز چهره گلستان و بقد نارونی تو
وصف دهنت رالب من زهره ندارد
زآنرو که مرا لقمه بیش از دهنی تو
مردیکه ترا دید زن از خانه برون کرد
ای ترک پسر فتنه بر مرد و زنی تو
آنرا که سری هست بپای تو سپارد
ای دزد دل خلق عجب موتمنی تو
چون ارژنه شیری بر بایندگی دل
با آنکه رمنده چو غزال ختنی تو
در سخت دلی پنجه نهد پیش تو پولاد
با آنکه بسی نرم تر از یاسمنی تو
خیزی چو زجاکنده شود با تو یکی کوه
هان بارخ شیرین و فن کوهکنی تو
گر نیست سراپای ترا طبع سقنقور
پس چون بیکی جلوه علاج عننی تو
هرچندکه خواهی بجهان رخش تطاول
کاندر صف خوبان جهان تهمتنی تو
هوش از سر پیران بیکی غمزه ببردی
گر چه بلب آلوده هنوز از لبنی تو
بیتو نشود انجمی ساز ز رندان
گرچه به مژه غارت هر انجمنی تو
سالی نگهی جانب عشاق توانکرد
گیرم که برخساره سهیل یمنی تو
زینگونه که بر قد تو دلهاست هوا خواه
گوئی علم فتح امیر زمنی تو
سرتیپ عرب زیب عجم مظهر از جم
کش دور فلک گفت دویم ذوالیزنی تو
برکژی تیغش زقضا آمده مرقوم
کز بهر دل راست پسندان مجنی تو
بر راستی نیزه اش ازچرخ نبشته است
کز بهر کج اندیش مزاجان محنی تو
ای مصطفوی نام که از مرتضوی جام
سرمست شرافت زحسین و حسنی تو
زین یک گه میدان و از آن یک گه ایوان
دارنده بخت نو و رای کهنی تو
با آنکه گهر در کف تو باز نماند
کز جود ندانسته گهر را ثمنی تو
زین هر دو یگانه در شهوار بود صدق
گر گویمت از گنج گهر مختزنی تو
در حلقه اقران خود از فطرت شایان
یکمرده و صافی چو اویس قرنی تو
از بر به اصناف وزاحسان باشراف
بر روی زمین صاحب فخر (و) مننی تو
زآراستن خیر وز پیراستن شر
در زیر فلک مصدر فرض و سننی تو
در بزم چو با دست گهر بیزکنی جای
گوئی متموج شده بحر عدنی تو
بر رزم چو با تیغ شرر خیز کنی رای
گوئی متحرک شده جیش گشنی تو
از بسکه بکوی تو نعم ریخته برهم
برکنده بسی را سوی خود از وطنی تو
تا عالم پیداست ترا بخت جوان باد
کاسباب تن آسائی و دفع حزنی تو
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۹۲ - وله
ای لعل روان بخش تو از آب بقابه
آن آب بقا نیز بکام دل ما به
زلفین تو چون پر غرابست ولیکن
این پر غرابیست که از فر همابه
ازخوی توام بیم و بروی توام امید
آری دل عاشق همه در خوف و رجابه
مویت مکن اینگونه گره بر زبر سر
کاین رهزن دلها بود و باز رها به
ما را چو بگیسوی تو کوتاه بود دست
پس گیسوی چون دام تو مادام رسا به
مشتم همه پرسیدم شد از ساق تو آری
آن پای بدست اولی این دست به پابه
رویت بصفا ماند و خالت بحجر لیک
خالت زحجر خوشتر و رویت زصفا به
بازر طلبم وصل تو نی زور که گفتند
خویشی بخوشی انسب و سودا برضا به
تا چند بیک بوسه تراود زتو صد بخل
ترکی چو تو ای سیمبر از اهل سخابه
رخسار تو برصنع خدا پاک دلیلی است
درعهد تو چشم همه برصنع خدا به
هم ساقی ایوانی و هم ساقه میدان
معشوق چو تو کام ده کام روا به
در بردن دل زلف شبه گون تو یکتاست
هرچند که بر ماه عذار تو دو تابه
چشمان تو بیمار و لبان تو شفابخش
وین طرفه که بیماریش از عین شفا به
خط تو گیاهی است که بر ماه دمیده است
لیکن بدل انگیختن از مهرگیا به
از لب همه تا ناف ترا بوسه توان زد
لیکن سخن اینجاست که هر چیز بجا به
یاد آیدت آنشب که بمهتاب زمستی
گفتی رخ من پیش تو یا ماه سما به
گفتم که بر عارض تو ماه سما چیست
بل چهر تو از مهر بدان فر و بها به
گفتی که شبی خوشتر از امشب نبود هیچ
گفتم که شب زلف تو کز مشک ختا به
گفتی بشهابست زنوک مژه ام رم
گفتم رمش از تیر امیر است وحیا به
کهف الامنا موتمن الملک که از وی
نادیده قدر برتر و نشنیده قضا به
در گوش وی از بسکه دلیر است بهیجا
از نای طرب دبدبه کوس وغا به
بی اسب همی تاخته در کین به سر خصم
پایش بزمین اسلم و دستش بهوا به
ناورد بدو ساخته گردد نه بلشکر
کابروش زتیغ اشهر و قدش زلوا به
با حزم وی از نیزه بود خامه نکوتر
چون در برموسی که زشمشیر عصا به
با خیل امم عقده گشائی است ورا کار
هان دادگر خیل امم عقده گشا به
از خاطر او بندگی کس نشود محو
هان مالک اقلیم خداوند وفا به
ای تازه بهار چمن جان که جهانرا
لطف و غضبت از اثر صیف و شتابه
خنگ تو صبا سیر و شکوه تو جم آثار
هان مسند جم بر زبر باد صبا به
حاجات بر آری بیک ایمان زابرو
ابرو اگر این است زمحراب دعا به
هر خون که برگ ریخته در راه تو اولی
هرسر که بتن گشته براه تو فدا به
گر جرم سها در کنف رای تو پوید
از قرصه خورشید شود جرم سها به
میرا زدر شاه مرا مهر تو زد راه
چون مهر تو شد راهزن از راهنما به
دیدم امنا را و رسیدم وزرا را
امروز مهین شخص تو از بهر ثنا به
تاج الامرائی تو و تاج الشعرا من
تاج الشعرا در برتاج الامرا به
تا آنکه بامضای دل ساده پرستان
معشوق سهی قامت و خورشید لقا به
تشریف شه و عید همایون به تو فرخ
وزاین دو روان و تنت از عز وعلا به
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۶ - در تهنیت مولود مسعود مرکز دایره اصطفا خاتم الانبیاء محمدمصطفی صلی الله علیه وآله
فرق دو جهان یافت زمیلاد نبی تاج
وز بانگ بلال طرب اندوه شد اخراج
رفت افسرکفر از فر اسلام بتاراج
ای ترک من ای زهره زهرات دهد باج
وی طره تو نافه گشای شب معراج
می ده که رسد موکب مولود محمد
ای پیش نکو چهره تو حور بهشتی
پوشد بستبرق رخش از خجلت زشتی
حسنت ارم مکی و فردوس کنشتی
طوبی زقدت وام کند پاک سرشتی
زان کوثر می آر مرا کشتی کشتی
کآفاق شد امروز به ازخلد مخلد
ای زاده نقره تنت از صافی عنصر
زنگار سلب حقه شنجرف تو پر در
گرد رهت اکسیر مس اهل تبحر
نبود برخ طلقی تو تاب تصور
حل گشت کنون عقده دین رو بتشکر
محلول زر انداز بسیماب معقد
از ساحت گلزار عیان جنت موعود
در حنجره مرغ نهان نغمه داود
شد مست مگر بلبل از این جلوه مقصود
کو قافیه از دست دهد در زدن رود
این بوی گل از چیست چنین فرخ و محمود
گر آب نخورده زخوی چهره احمد
ای امی داننده هر علم کماهی
در فقر الی الله زده ای سکه شاهی
فرقش زفر افسر لولاک مباهی
در عالم قدسش نبود نام تناهی
با آن همه تشریف عنایات الهی
در عالم تجرید چو او نیست مجرد
در جمع رسل مشتهر از سید مطلق
یعنی همه را هستی از او گشته محقق
در مزرعه قدرتش افلاک مطبق
کمتر بود اندر نظر از دانه جوزق
آن خواجه کونین که از بندگی حق
شد بندگیش مایه اجلال موبد
از آب بقا خضر زد آن رطل گرامی
گز خاک درش یافت خط پیره غلامی
در هیچ پیمبر ز برازنده مقامی
یارای نطق نیست در آن حضرت سامی
پر غیب و شهود از وی و این مردم عامی
تا زنده پی او بسوی گنبد و مرقد
ای آنکه زلال هممت گرد زلل شست
از تو گل توحید ز دلهای امم رست
بشمارم اگر واجبت این گفته بود سست
ورگویم ممکن لقب سعد نهم بست
تو درهمه عالم و عالم همه در تست
محمود بود ممکن و ذات تو بلا حد
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۷ - در تهنیت عید رمضان
شوال رسید و مه روزه بسفر شد
جای من ازو تا بسفر شد به سقر شد
در یزد ز بی بادگیم عمر هدر شد
زین موطنم اوقات بنفرین پدر شد
تنها نه همینم رمضان بی می سرشد
کز بیم امیرم همه ماهی رمضان بود
آنم که بجز سوی می ناب نرفتم
آنچیز شدم مست از او آب نرفتم (؟)
تا شب نزدم یک دوسه بط خواب نرفتم
هم خواب بجز بابت نایاب نرفتم
بی می عطش ار کشت پی آب نرفتم
می قوت جان و کز کم قوت روان بود
سختا که بیزد آمدم و شاهد و می نیست
زان سخت تر این غم که مرا پای بری نیست
این ملک دروغست خود از دوره کی نیست
شهری که در او میکده نی داخل شی نیست
امروز اگر نقل و می و بربط و نی نیست
این کیفر آن کاینهمه بی حد وکران بود
ای ترک بگو چاره ام اندر پی می چیست
خواهم که مریض افتم و تدبیر جز این نیست
آنگاه ببینیم که دارنده می کیست
بگرفته که بیمارم و نوشم که مداویست
من راستی آنست که بی می نکنم زیست
تا هست چنین باشد و تا بود چنان بود
آوخ که زمیر اجل آن اصل شهامت
نظمی نه که می بتوان خورد سلامت
یا اسم دوا باید یا ترک اقامت
وی هم بشناسد همه قسمش بعلامت
این هوش و فراست نبود غیرکرامت
زیرا که بهره ره که شدم آگه از آن بود
یزدیست که از نان کس اگر وصف بیان کرد
خوردند زبانش که بدان وصف زنان کرد
میر آمد و زد یکتنه سلب هیجان کرد
کشور همی آباد به لشکر نتوان کرد
احیای دل خلق بتدبیر و لسان کرد
وین کارنه در قوه شمشیر و سنان بود
ای قطب زمین ای فلک الاطلس احسان
ای صورت دانائی و ای معنی انسان
هر مشکلی از فکرت نقاد تو آسان
دانی ز جلادت قلل و ودای یکسان
گر چرخ کشد کینه نگردی تو هراسان
آری هنرش پیش نرفت آنکه جبان بود
جیحون یزدی : غزلیات
شماره ۸ - ایماه گلت را مگر از زهره سرشتند
ایماه گلت را مگر از زهره سرشتند
یا برلب توطالع داود نوشتند
آنقوم که با چون تو جوانند هم آغوش
خود پیر نگردند که از اهل بهشتند
عشاق ترا موی سیه یافت سپیدی
یعنی فلکش پنبه نمود آنچه که رشتند
آن جا که زند موکبه حسن تو خرگاه
شاهان همه فرمان برو خوبان همه زشتند
شد مصحف خوبی چو برخساران تو نازل
زابروی تو سر لوح وی ازمشک نوشتند
تا گرد لبت رست خط سبز تو گفتم
خرما نتوان خورد از این خار که کشتند
وصل تو و مداحی شهزاده بهشتست
جیحون چه توان کرد که اغیار نهشتند
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۹۰ - در غزل است
تا کرده ام ای دوست به عشق تو تولا
شد رنج و بلای دلم آن قامت و بالا
شایند تو را جان و روان بنده و چاکر
زیبند تو را حور و پری خادم و مولا
با طلعت میگونی و با دولت میمون
با صورت حورائی و با دیده شهلا
حقا که چو جان دارمت و بلکه به از جان
هست از دل «من» آگه الله تعالی
جانا بنه این خوی بد از سر که پس آنگه
یک باره تبرا شود آن جمله تولا
در هیچ مرادی ز تو آری نشنیدیم
آخر نعمی بایدمان تا کی ازاین لا
ما را ز تو جان و دل و سیم و زر و کالا
هر چند نباشد به همه وقت دریغا
با جور و جفاکردن تو فایده ای نیست
چندان که همی گویمت البته و اصلا
تاروز قیامت ز مقالات قوامی
گویند غزلهای تو دربزم اجلا
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۱۹ - در توحید و مناجات ومنقبت پیغمبر «ص» و امیرالمؤمنین «ع» و مدح منتجب الدین حسین بن ابوسعد ورامینی «ره» گوید
دارنده گردون و نگارنده اختر
جان پرور و دارای جهان اعظم و اکبر
فردی صمدی لم یلدی راه نمائی
یکی نه چو هریک همه ای از همه برتر
او باشد آخر نه زمین باشد و نه چرخ
او بود ز اول نه عرض بود و نه جوهر
بی او به زمین بر؛ ننهد مورچه ای پای
بی او به هوا در؛ نگشاید مگسی پر
آن باشد کو خواهد و آن بود که او خواست
کس را نبود هیچ شک و شبهه بدین در
هرگز نکند ظلم نه خواهد نه پسندد
زو عدل بلا ظلم بود خیر بلا شر
مؤمن بود آن کس که نهد پای بدین ره
کافر بود آن کس که کند پشت بدین در
دوراست ز تشبیه و ز تعطیل و ز تخییل
فرداست ز انباز و ز همتا و ز همسر
بدبخت کسی بود که تشبیه دروبست
بیچاره ندانست مصور ز مصور
گفتند که بر عرش نشیند ملک العرش
نادان همه اندر سر گفتار کند سر
بر عرش چگونه بود آن خالق بی چون
کز درگه او عرش چو حلقه ست به در بر
جز طاعت او نیست مرا هیچ تمنا
در گردن من طوق «سمعنا و اطعنا»
ای خالق هر جانور و رازق هرکس
لبیک و سعدیک تعالی و تقدس
مردان ترا آه چه در روز و چه در شب
میدان ترا راه، چه از پیش و چه از پس
توحید تو پاکست نکوبد در هر دل
توفیق عزیز است نباشد بر هر کس
از فضل تو هامون شده چون فرش ملمع
وز صنع تو گردون شده چون سقف مقرنس
گلها به بهار از تو شود چون دم طاوس
گلبن به خزان در، تو کنی چون پر کرکس
الا قلم قدرت تو بر سر نرگس
از تاج مدور که کند شکل مسدس
بی لشکر صنع تو سحرگاه نتازد
«واللیل اذا عسعس والصبح تنفس »
ای چاره ما بر من بیچاره ببخشای
فریادرس بنده تو و رحمت تو بس
بیهوده منال ای دل زراق برین در
فریاد چه سود است به فریاد خودت رس
ای پیر چرا سینه چون تیر نداری
با سینه چون تیر به آن پشت مقوس
زان پشت کمان وار به شد عمر تو چون تیر
در جسم مقوس چه کند روح مقدس
جبار دهد لشکر احوال ترا عرض
در معرکه صعب «اذا زلزلت الأرض »
رحم آر بدین بنده خدایا به خدائی
کز رحمت تو بنده مبیناد جدائی
داننده احوالی و کار تو بهر حال
صدقی و حقیقی است نه روئی و رویائی
در خدمت تو بنده سرافکنده نکوتر
در راه خدائی نبود بارخدائی
انده نخورم گرچه مرا بسته بود کار
یک در بنبندی تو که تا صد نگشائی
گوید همه کس آن منی از سر پنداشت
ای آن همه هیچ ندانم که کرائی
هرجا که بخوانند ترا باشی آنجا
یک جای نه بی تو که به رحمت همه جائی
مهر از شرف ظل تو سلطان سپهری
مه در تتق صنع تو خاتون سمائی
عباد ز شوق تو امیران سریری
زهاد ز طوق تو غلامان سرائی
از هیبت تو رفته بزرگان به حقیری
بر درگه تو آمده شاهان به گدائی
با خویشتن از لطف تو گویم مطلب بیش
ترسم که چو جوئی همه از جمله برائی
از دست درافتم اگرم دست نگیری
وز پای درآیم اگرم باز نپائی
تسبیح من اینست چه در صبر و چه در شکر
گفتن گه و بیگاه لک الحمد،لک الشکر
دیوی است جهان ای دل و تو دیوپرستی
از دامگهش گر بجهی جستی و رستی
چت بود که چون دیو بدین دامگهی چت
از خاکی از آنست ترا میل به پستی
آب تو به یکره ببرد آتش شهوت
گر کبر نه ای بیهده آتش چه پرستی
در راه خدای آب دهی آتش کش باش
کز روی هوی خاک نه ای باد به دستی
از نیستی و هستی این عالم غدار
چون هیچ نخیزد تو در و دل بچه بستی
برکن دل ازین غول و دران دامگهی بند
کو اولت از نیستی آورد به هستی
ای پیر کمان پشت چنان دان که ترا جان
چون تیر بپرید که در معرض شستی
با دوزخیان عهد به همکاری شیطان
آن روز ببستی که تو آن توبه شکستی
بس غافلی از کار جوانی و عجب نیست
هشیار چه داند که چه کردست به مستی
آز تو درالحمد و تو اندر ره وسواس
عمر تو رسیده به «من الجنة و الناس »
پیرا بده انصاف گرت می بدهد راه
با زرق نیامیخته لله و فی الله
ای بس که بگریی که نگردد رخ تو تر
وی بس که بنالی که نباشد دلت آگاه
در دین چه نهی پای و به دنیا چه کشی دست
ظاهر چه کنی آه و به باطن چه زنی راه
جاه تو به دنیا چاه است به عقبی
آن نیکتر آید که به اندازه کنی چاه
در راه مناجات گران روتری از کوه
در کفه طاعات سبکسرتری از کاه
چون پیش رسی هیچ نکردی به جوانی
دانم که به پیری نکنی از پس پنجاه
در منزل رحمن بنه نه رخت بیفکن
با لشکر شیطان چه زنی خیمه و خرگاه
باید که به شبها بودت در ره دل پیک
تا عرضه کند قصه راز تو به درگاه
چون طاعت و نیکی نکند مرده بود مرد
چون پیل و فرس برده شود مات شود شاه
ای سست به خیرات قوی باش بدین در
راه تو مخوف است ز دین بدرقه خواه
در درج دل از گوهر دین نور دهد روی
بر تخت شب از کله که جلوه کند ماه
چون با همه آفاق برون آمدی از پوست
خلقت نبود دشمن و باشد همه کس دوست
ای بی خبر از نعمت دارنده آفاق
واله شده از شعبده عالم زراق
از عرف رمان گشته و «ا»ز شرع گریزان
چون دیو لاحول و چو دیوانه ز مخراق
اندر دل و جان و جگرت محنت دنیا
چون آتش سوزنده در افتاد به حراق
مادام ز حق جان و روان تو گریزان
پیوسته به باطل نفس و نفس تو مشتاق
از دوستی دنیا وز غایت شهوت
بیم است که در خالق آفاق شوی عاق
گر بر دل پر جهل تو زنگار نبودی
چون آینه بودی دل زراق تو براق
از شربت جام ملک الموت بیندیش
از دست بتان چند خوری باده به سقراق
دانی که محابا نکند مقرعه مرگ
گر زاهد ایامی و گر خسرو آفاق
دنیا نه چو جنت بود و یار نه چون حور
هرگز نبود خار چو گل زهر چو تریاق
در راه خدائی نرسد پای تو زیرا
تو جفت جهانی و خداوند جهان طاق
امروز همه عهد خداوند شکستی
فردا نگریزی که درست است ترا ساق
پنداشتم ای مهتر من سایه دینی
نه نه که نه ای سایه دین مایه کینی
ای طبع تو ناساخته با ملت تازی
فردات بسوزند گر امروز نسازی
از بهر رسول قرشی جان بفدی کن
کاین کار حقیقی است نه شغلی است مجازی
جوینده او باش اگر طالب حقی
گرد حرمش گرد اگر محرم رازی
آوازه شرعش همه آفاق گرفتست
آخر نتوان داشتن این کار به بازی
تا شرع ندانی نخوری نان حلالی
تا پاک نشوئی نشود جامه نمازی
بی جان بهی ای دل که بدو جان نفزائی
بی سر بهی ای تن که بدو سر نفرازی
آن خواجه دو جهان که گه خلق و تواضع
کاریش نبوده است به جز بنده نوازی
قرآن مبین بر سر او نامه سری
جبریل امین در ره او پیک نیازی
نصرت فکن رایت او ایزد باقی
شمشیرزن لشکر او حیدر غازی
مداح نبی باش که باشی به قیامت
ای شاعر رازی بر پیغمبر تازی
بگذار جهان را و خرافات محالش
از بعد ملک زن در پیغمبر و آلش
پیرایه مردان خدا حیدر کرار
آن هم نسب و هم نفس احمد مختار
آن حاجب بار در اسرار پیمبر
آن میر دلیر سپه دین جهاندار
شاهی شده هم گوهر او احمد مرسل
شیری شده همشیره او جعفر طیار
سلطان شریعت را او بود سپرکش
میدان شجاعت را او بود سپهدار
فتاح در خیبر و مفتاح در علم
جاندار شه ملت و جانبخش شب غار
بنگر درج همت آن سید معصوم
با آنکه سبق برد به هر وقت و به هر کار
جان کرد فدای نبی الله و همی گفت
تقصیر همی باشد و معذور همی دار
از جان و روان سوخته آل رسولم
و اصحاب نبی را به دل و دیده خریدار
آن را که بود دوستی آل پیمبر
یاران نبی را به دل و دیده بود یار
ز اولاد و ز اصحاب پیمبر به همه وقت
تفضیل علی بیش بود لابد و ناچار
زیراکه ز اولاد و ز اصحاب نبی اوست
هم اول این یازده هم آخر آن چار
می گوی دلا منقبت صاحب صفین
و اندر عقبش مدح اجل منتجب الدین
میری که در آفاق نیابند نظیرش
شاهی که توان خواند همی بدر منیرش
پیرایه اسلام شده بخت جوانش
سرمایه اقبال شده دانش پیرش
میری به کفایت ز وزیران جهان بیش
گشته چو وزیری خرد فایده گیرش
گوئی ز لطافت تن او روح مصفاست
گر روح نگشت از چه بود عقل وزیرش
مه گفته به خورشید که رو درد به چینش
دین گفته به دولت که بیا پیش بمیرش
باغی شده جاهش که ز عزست درختش
مرغی شده کلکش که صریرست صفیرش
نه دایره چرخ شده خط شریفش
چار اصل جهان گشته سه انگشت دبیرش
با او چو کمان است بداندیش بکژی
آنگاه شود راست که دوزند به تیرش
همچون رضی الدین پدری کشته معینش
آن صدر یگانه که ملک باد نصیرش
هر دوست که او راست بماناد نشاطش
هر خصم که او راست بگیراد زحیرش
مفتاح فرج منتجب الدین هنرور
فرزانه حسین بن ابی سعد مظفر
ای برهمه احرار جهان گشته مقدم
در غایت اقبال ترا ملک مسلم
در حضرت پاک تو ز فضل ملک العرش
تأیید پیاپی شد و توفیق دمادم
جاه تو رفیع است و درجهای تو عالی
عهد تو درست است و سنخهای «تو» محکم
ای نامه انصاف ز عنوان تو زیبا
وی حله اسلام ز خیرات تو معلم
دلشاد به دیدار تو خلقان زمانه
خشنود ز کردار تو دارنده عالم
از گوهر و فضل و کرم و جود و کفایت
هستی شرف عالم و فخر بنی آدم
دست تو رسیده ست سوی تربت احمد
پای تو سپرده ست ره کعبه اعظم
پیران نکنند آنچه تو کردی به جوانی
از چون تو خلف ما در دین را نبود غم
اندوه مخور کز دل پاک و نیت خوب
دنیات مسلم شد و عقبات شود هم
جان تو بماناد که در حضرت و غیبت
خلقی به تو شادند و جهانی به تو خرم
بادا به تو بر فرخ و میمون و خجسته
شعر من و تشریف تو و ماه محرم
اومید چنانست که در موضع معلوم
جبار کند حشر تو با چارده معصوم
هرگز چو قوامی نبود نان پز چالاک
نانم ز دم گرم و خمیرم ز دل پاک
برزیگر وهمم بخم داس تفکر
گندم درو از مزرعه طبع هوسناک
در آسگه خاطر من ساخته ایزد
سنگ از تن حساسم و دلو از دل دراک
از طبع شرارست مرا در دل انجم
وز عقل تنور است مرا بر سر افلاک
در شهرالهی به دکان نبوی در
از آتش افلاک پزم گرده لولاک
در مرو عبارت که پزد بهتر ازین قرص
بغداد سخن را نبود بهتر ازین کاک
زین گرده خورد آدمی عاقل دانا
زین نان نخورد خربط و نازیرک و ناپاک
نان چو منی طعمه هر حلق نباشد
کز روی خرد خاک بود در خور خاشاک
شاید که خورد نان مرا مردم فاضل
تا در دهن عقل نهد لقمه ادراک
در علت نادانی و در ابتلی جان
بیمار کهن را چه ازین نان و چه تریاک
آن را که تن نان به چنین آب بگیرد
چون مار به سوراخ در آن به که خورد خاک
چون رکن دکانم نبود قبله اومید
چون قرص ضمیرم نبود قرصه خورشید
ای کعبه دولت در تو قبله دین باد
مانند جمت ملک جهان زیر نگین باد
تا هست زمین و فلک از حشمت و جاهت
آراسته روی فلک و پشت زمین باد
بر پایه کمتر عدوت باد به دنیا
وز جامه دین خلعت تو دست مهین باد
سعد فلکی هر شب و هر روز به نوبت
بر درگه اقبال تو چون اسب بزین باد
هر دل که نپوشد زره مهر تو برجان
از شست بلا بر جگرش ناوک کین باد
بادات کمان طرب از ابروی جوزا
بر جان بداندیش ز اندوه کمین باد
عز تو ز دین است و جلال تو ز دنیا
تا دهر بود باتو همان باد و همین باد
تا هست مددهای نفسها ز هواها
پیشین نفس دشمن تو بازپسین باد
تا خوب شود کار دعا از ره آمین
آمین دعاهات ز جبرئیل امین باد
المنة لله که کارت به نظام است
از کوری بدخواه تو تا باد چنین باد
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۰ - به شاهد لغت رت، بمعنی تهی و برهنه
فرمان کن و آهک کن و زرنیخ براندای
بر روی و برون آر همه رویت رارت
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۲۴ - به شاهد لغت پازند، بمعنی اصل کتاب و اوستا گزارش
گویند نخستین سخن از نامه پازند
آنست که با مردم بد اصل مپیوند
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۴۶ - به شاهد لغت جخش، بمعنی علتی که از گلو مانند بادنجان برآید و درد نکند و اگر ببرند بیم هلاکت باشد و اکثر مردم گیلان و فرغانه را باشد
از گردن او جخش در آویخته گوئی
خیکیست پر از باد در آویخته از بار
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۴۹ - به شاهد لغت انگاره، به معنی جریده حساب و نامه اعمال
زان پیش که پیش آیدت آن روز پر از هول
بنشین و تن اندر ده و انگاره به پیش آر
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۸۶ - به شاهد لغت غلیواج، بمعنی زغن و موش گیر
ای بچه حمدونه بترسم که غلیواج
ناگه بربایدت درین خانه نهان شو
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۹۶ - به شاهد لغت غلیواژ، به معنی زغن
ای بچه حمدونه غلیواژ غلیواژ
ترسم بربایدت به طاق اندر برجه
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۰۳ - به شاهد لغت سور بمعنی مهمانی بانبوهی
سوری! تو جهانرا بدل ماتم سوری
زیرا که جهانرا بدل ماتم سوری
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۲۲ - لعلی که منم تشنه او آب حیات است
لعلی که منم تشنه او آب حیات است
زلفی که به جان طالب اویم ظلمات است
مژگان که به دل جا نکند خامه موئیست
چشمی که سخنگو نبود چشم دوات است
در کوهکنی پنجه فرهاد توان تافت
معشوق اگر دلبر شیرین حرکات است
از موت نجاتی نبود شاه و گدا را
چون عرصه شطرنج جهان خانه مات است
معشوق مزلف چو شود وقت رهائیست
رویی که شود صاحب خط ماه برات است
ای دل مکن اظهار به او بوسه شب را
دزدی که شد اقرار کی امید نجات است
برخیز و بیا بر سر بیمار فراقت
ای هر قدمت موجب چندین حسنات است
در موسم خط رحم نما بر دل سید
او مفلس عشق است تو را وقت زکوت است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - دل در برم چو کعبه دیار محمد است
دل در برم چو کعبه دیار محمد است
همچون مدینه سینه حصار محمد است
آن نکهتی که تازه دماغ بهشت ازوست
بوی گل همیشه بهار محمد است
ایجاد آسمان و زمین با طفیل اوست
وینها همه برای نثار محمد است
بر دشمنان خویش نکرده دعای بد
خلق نکو به خصم شعار محمد است
در باغ شبنمی که به رخساره گل است
از قطره های گرم عذار محمد است
مرغان شاخ سدره کبابی در آتشند
طاووس باغ خلد شکار محمد است
رضوان ز باغبانی فردوس فارغ است
بر هر گل زمین که قرار محمد است
از هول روز حشر چو اصحاب ایمن است
هر کس که سیدا به جوار محمد است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۵۱ - والشمس والضحی گل روی محمد است
والشمس والضحی گل روی محمد است
واللیل تار سنبل موی محمد است
خورشید می کند قدح ماه پر ز شیر
از بس که در سراغ سبوی محمد است
در باغ شبنمی که به رخساره گل است
از قطره های آب وضوی محمد است
از باغ مکه تا به در گلشن خطا
لبریز چون مدینه ز بوی محمد است
یارب به سیدا نظری کن ز روی لطف
در آرزوی کعبه کوی محمد است
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۱۸۱ - ساقی بده آن می که ز دل شور برآید
ساقی بده آن می که ز دل شور برآید
مستانه تبسم ز لب حور برآید
چندان ز پی دانه خالی تو دویدم
اکنون نفسم چون نفس مور برآید
آه از جگرم در هوس آن لب شیرین
پر آبله چون خوشه انگور برآید
از بزم تو تا دور شدم در تب و تابم
آتش ز کتاب من مهجور برآید
خط رخت از سینه برون کرد دلم را
در فصل بهاران ز زمین مور برآید
شیرین دهنان نسبت خود با تو رسانند
صد خوشه ز یکدانه انگور برآید
دور از قد تو سرو شود پای شکسته
بی روی تو نرگس ز چمن کور برآید
مویی شود و بر لب چینی نهد انگشت
هر سبزه که بر تربت فغفور برآید
هر دانه که بر خاک فشانند کریمان
پروازکنان در طلب مور برآید
نوشی که هوس می کنی از سفره ظالم
نیشیست که از خانه زنبور برآید
در آرزوی شمع تو فانوس خیالم
از روزنه خانه من نور برآید
این آن غزل صوفی دلجوست که فرمود
وقتست که کام من مخمور برآید
سیدای نسفی : غزلیات
شماره ۲۸۵ - دل قمری سرو قد رعنای محمد
دل قمری سرو قد رعنای محمد
سر در هوس نقش کف پای محمد
پیچیده دو گیسوی کمندش ز دو جانب
چون سنبل تر بر رخ زیبای محمد
جبریل که سر خیل جمیع ملک آمد
تاج سر او کرد قدم های محمد
چون نافه آهو بود امروز مدینه
لبریز ز بوی چمن آرای محمد
خیاط ازل دوخته با سوزن تقدیر
پیراهن اقبال به بالای محمد
چون شاخ گل و سرو به گلزار نبوت
ممتاز بود قامت یکتای محمد
خورشید و مه و مشتری و زهره و سید
هستند شب و روز به سودای محمد