تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۳۷ - وله ایضا
ای صاحبی که از نفحات شمایلت
پر خنده اندرون چو گل نو شکفته ام
در پوست همچو غنچه نمی گنجم از نشاط
تا مهر تو درین دل خونین نهفته ام
هر شام تا به صبح به الماس طبع تیز
این کرده ام که گوهر مدح تو سفته ام
خلقت بدست باد صبا از جهان لطف
هر دم هزارنافه فرستاد سفته ام
از خاک پای تست که در دیده می کشم
این باد احتشام که در سر گرفته ام
بر اعتماد دولت بیدار صاحبی
در کنج انزوا به فراغت بخفته ام
دل بر گرفته ام ز بد و نیک روزگار
تا پرده های راز فلک بر کشفته ام
از گنبد دماغ به جاروب انقباض
خاشاک آز و گرد فضولی برفته ام
در چشم خلق اگر چه حقیرم چو ماه نو
روشندل و تمام چو ماه در هفته ام
بر طاق چون نهاده ام اطماع بیهده
من بی نوا چه در خور سرهنگ جفته ام؟
جز ذکر خیر صاحب عادل چه کرده ام؟
الّا دعای دولت سلطان چه گفته ام؟
ورچند این حدیث نه بر جاهمی رود
معذور دار خواجه که از جا برفته ام
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۳۸ - وله ایضا
صدرا اگر چه تو ز من آزاد و فارغی
داری خبر که بنده ام و بنده زاده ام
افتاده بر گرفتن، از اقسام سروریست
برگیر پس مرا که بدین سان فتاده ام
یکباره در مبند درِ لطف و مردمی
کاخر دهان به مدح تو روزی گشاده ام
بغنود مرغ و ماهی و نغنود چشم من
شبها که من عرایس مدح تو زاده ام
چون صبح اگر چه آتش پایم، فسرده ام
چون سایه آن زمان که سوارم پیاده ام
انکار حرمتم نکنند ارچه بیگناه
خونم همی خورند، مگر جام باده ام
شیر نر از زبونی بز بود پیش من
و اکنون اسیر حیلت روباه ماده ام
فرزین شاه بودم بر عرصة مراد
و امروز از تراجع دولت پیاده ام
از بیم آنکه شادی دشمن فزون شود
بر عجز خویش نام قناعت نهاده ام
از تو جفا به نرخ عنایت همی خرم
وین اصل زیر کیست،نگویی که ساده ام
عزل و عمل چو از تو بود هر دو منصب است
لیکن بیا ببین که کجا ایستاده ام
شش ماه از برای رعیّت به روز و شب
بیگار کرده ام من و مرسوم داده ام
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۴۸ - ایضا له
گفتم چو بسته ام کمر بندگیّ تو
بهر میان خویش ز جوزا کمر خرم
در خاطرم نبود که بر خوان دولتت
آب آنگهی خورم که به خون جگر خرم
لایق شناسی از کرم خود که بردرت
من جان برایگان دهم و نان به زر خرم
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۶۸ - ایضا له
ای سروری که در دهن نفس ناطقه
دایم بود به مدح تو رطب الّلسان سخن
گاه جدل ز هیبت تو تیر چرخ را
از عجز شهر بند شود در دهان سخن
با رأی تو قضا و قدر گفته گاه سرّ
پیش آی کز تو نبود پنهانمان سخن
لایق تر از تو کس به ثنا در جهان نیافت
چندان که بردوید بگرد جهان سخن
جایی که خامۀ تو نهد در شکر زبان
لحنی بود هر آینه از طوطیان سخن
ز آب حیات جام لبالب کشد هنر
چون من کنم بمدح تو از لب روان سخن
در معرض ثنای تو گویم سخن ز جان
وانجا که لطف تست نگویم ز جان سخن
اندیشۀ ثنای تو کردم خرد به طنز
اندر زبان گرفت مرا همچنان سخن
گفتا سخن بپایۀ مدحش کجا رسد؟
گیرم که خود رسانی بر آسمان سخن
با آنکه در معانی ذات شریف تو
یکباره قاصرست ز شرح و بیان سخن
در حضرت رفیع تو چون از من وضیع
لایق نبود راندن از سوزیان سخن
اینک ز بهر رسم ثنا از طریق عجز
آورده ام به خدمت این آستان سخن
جان گداخته است که آورده ام نه شعر
ورنیست باورت ز من اینک بخوان سخن
از جان بکاست هر چه مرا در سخن فزود
زیرا که پاره ایست ز جان بیگمان سخن
سرتاسر جهان سخن من گرفت و من
از غصّه می کنم به لب اندر نهان سخن
هر گه که من به مدح تو کردم سخن سوار
باشد سخن چنین که نباشد چنان سخن
لطف تو گفته بود که یاد آورم ز تو
ز نهار کوش تا بنگردد از آن سخن
پایان مدحت تو نیابم اگر چه من
گویم هزار سال در این داستان سخن
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۰۳ - و له ایضاً
ای در دعای جان تو اجرام یک زبان
وی در هوای مهر تو خورشید یک دله
در ظلمت حوادث عقل از برای خلق
افروخته ز رای تو صد گونه مشعله
از کوی آرزو بدر خانۀ کرم
کلکت کشیده باشد از انعام سلسله
رای تو و سپهر بهم شمع و شمعدان
دست نیاز و حلقۀ تو گوی و انگله
باما بوعده یی که نهادی وفا نمای
دانی که نیست رسم کریمان مماطله
چون من نخواهم و تو نیاری مرا بیاد
کاری بود درازتر از راه قافله
چون با تو از طریق مروّت من گدا
بر مردمی نهادم اساس معامله
چو با همه بزرگی و فرزانگی خویش
لایقق بود که این کنی اندر مقابله؟
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۱۴ - این قطعه در مدح صاحب عمیدالدّین پارسی گوید
ای قاصر از ستایش تو هر عبارتی
آصف نکرد چون تو برونق وزارتی
از مدحت تو روی هنر را طراوتی
وز جود تو ریاض کرم را نضارتی
برده ز رای روشن و از کلک تیره ات
برجیس دانشی و عطارد مهارتی
کرده ز سّم مرکب تو روشنان چرخ
هر یک ز بهر نور خودش استعارتی
امضاء هیچ حکم نبیند قضا صواب
تا از ضمیر تو نکند استشارتی
در عهد دولت تو شیاطین جنّ و انس
کردند از دماغ برون هر شطارتی
از نسبت غزارت دریای فضل تو
بحر محیط را نبود بس غزارتی
از خاک پایت ار بمثل سرمه در کشد
نرگس شود هراینه صاحب بصارتی
صد ره بداده بودی، ار زانکه نیستی
در چشم همّت تو جهانرا حقارتی
کلکت زبان گشاده و بسته میان چراست
گر نه همی ز غیب گذارد سفارتی؟
دست چنار خود کمر کوه بشکند
گر یابد از بنان تو اندک اشارتی
در معرض لقای تو جان بذل می کنم
زین سودمند تر نشنیدم تجارتی
بی لطف تو حیات ز من منقطع شدست
زانم کند خیال تو گه گه زیارتی
از رشح طبع عالی وزعکس خاطرت
در چشم من تری بد و در دل حرارتی
بی شحنۀ وصال تو در کوی صبر من
غوغائیان شوق بر آورده غارتی
تا شوق دست بوس ترا شرح دادمی
ای کاش دست دادی باری عبارتی
نه پایۀ منست ولیکن همی کنم
بر اعتماد لطف تو زین سان جسارتی
در اصفهان به دولت عدل تو می کنند
در هر محّلتی کهن از نو عمارتی
نی در دل کسی بجز از شمع حرقتی
نی در دهان کس بجز از می مرارتی
اینست و بس مراد دل و جان همگنان
کآرد کسی ز موکب میمون بشارتی
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۳۶ - ایضاً له
ای صاحبی که گر بمثل رای باشدت
بر بام قدر خود زفلک نردبان کنی
هردم گشاد نامۀ صبح از برقبا
گردون برآورد که تو بر وی نشان کنی
می نازد از تو جان بزرگیّ و بر حقست
از بس که لطف و مکرمت بیکران کنی
هر کو دهان بمدح تو چون حلقه باز کرد
حالی چو گوشوارش در دردهان کنی
افتد زبیم لرزه بر اعضای مهر و ماه
گر تو بکین نگاه سوی آسمان کنی
رستم بتیغ تیز نکردست در مصاف
آنها که تو بدان قلم ناتوان کنی
آروغ همچو صبح برآرد زقرص مهر
آنرا که تو بخوان کرم میهمان کنی
از خون لاله هم نشود تیغ کوه لعل
گر تو بلطف یک نظر اندر جهان کنی
در ضبط کار مملکت ار رای باشدت
بر میش لنگ گرگ کهن را شبان نکنی
گردون ز شب نماید اختر چنان که تو
از ظلمت خط اختر معنی عیان کنی
آسوده بر کمرگه کهسار بگذرد
از نوک دوک پیرزن ار تو سنان کنی
از بهر سود نام نکو میخری مترس
تاوان آن زبنده ستان گر زیان کنی
دریا و کان چو من بگدایی فتاده اند
از بس که در پراکنی و زرفشان کنی
در باب مردمی نه همانا که ضایعست
هرچ آن بجای بنده و دریا و کان کنی
تقصیرها که بندۀ مخلص همی کند
الّا اگر بلطف خود اغضاء آن کنی
وین طرفه تر که با همه تقصیرهای خویش
دارد امید آنکه برآتش روان کنی
نزدیک شد ز نهضت میمون که چون عنان
دلها سبک شود چو رکابت گران کنی
شاید کزو بشب بگریزند اهل فضل
روزی که تو مفارقت اصفهان کنی
حفظ خدای بدرقه بادت بهرکجا
کز روی عزم نصرت را همعنان کنی
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۴۸ - ایضا له
ای آنکه از افاضت انوار معنوی
خورشید را ز خاطر خود وام داده یی
از لطف طبع تربیت روح کرده یی
وز لفظ پاک طیرة اجرام داده یی
از نوک کلک خویش به اجرام نظم و نثر
تشویر نوک سوزن نظّام داده یی
راه معالی از همه جانب سپرده یی
داد معانی از همه اقسام داده یی
از تو جواب شعر توقّع نداشتم
تو خود جوابم از سر انعام داده یی
این مدح نیست! اینکه فرستاده یی مرا
زهر هلاهلست که بی جام داده یی
اندر لباس مدح مرا همچو گفته یی
ما مدح گفته ایم و تو دشنام داده یی
غمّازی و فساد و حسد جمع کرده یی
وان را جواب قطعۀ من نام داده یی
محتاج این فضول نبودی ولی مرا
از حال اندرون خود اعلام داده یی
کمال‌الدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۱ - فی نعت سیدالمرسلین وخاتم النبیین محمدالمصطفی(ص)
ای جز باحترام خدایت نبرده نام
وی سلک انبیاز وجود تو بانظام
دردست عقل،نور مساعی توچراغ
برکام نفس،حکم مناهی تو لگام
ازآتش سنان تویک شعله نورصبح
وزپرچم سیاه تو یک تارزلف شام
فتراک توست عروۀ وثقی که جبرئیل
در وی زند ز بهر شرف دست اعتصام
گرصورت تو رحمت عالم نیامدی
ازحضرت خدای که دادی بما پیام؟
چل روزاز آن سبب گل آدم سرشته شد
تا قصردین بخشت وجودت شود تمام
ای نقش کرده برصفحات وجودخویش
عرش مجید نام ترا ازبرای نام
پرجوش دیگ سینه چه داری که می پزند
در مطبخ«ابیت»ترا گونه گون طعام؟
درموکب جلال توازعجز بازماند
روح القدس بمنزل الاله مقام
نزدیک توچه تحفه فرستیم ما ز دور؟
دردست ما همین صلوات است والسلام
عیسی ز مقدم تو با یام مژده داد
از یُمن آن سخن نفسش جان بمرده داد
ای کرده خاک پای تو باعرش همسری
ختمست برکمال توختم پیمبری
درمعرض ظهور نکرد از علو قدر
با آفتاب سایۀ شخصت برابری
باد صبا ببست میان نصرت ترا
دیدی چراغ را که دهد باد یاوری؟
دریای وحی راشده غواص جبرئیل
جوهرکلام حق وزبان توجوهری
توکرده از تواضع درویشی اختیار
وزهمت تویافته دریا توانگری
برعزم قاب قوسین اندر دمی لطیف
چون تیر برگذشته زافلاکِ چنبری
برراه تونهاده فلک صدهزار چشم
تاجزفرار از دیدۀ او گام نسپری
هرهفت کرده چرخ و براه توآمده
برآرزوی آن که دراو بوکه بنگری
تو برگذشته فارغ و آزاد ازهمه
جایی که جبرئیل ندانست رهبری
بی واسطه رسیده بصندوق سرتو
چندان جواهرکرم وبنده پروری
در حضرت الهی چون مابحضرتت
دربندعجز کرده زبان ثناگری
برهان معجز تو کلام الهیست
نه چون کلیم و ذوالنون ازماروماهیست
ای از فرازسدره برافراشته علم
وی صورت شفای تو درسورة الم
پروازِ مرغ همت تودرفضای قرب
خلوت سرای فکرت توعالم قدم
پیکان تیرازکف تو منبع زلال
سنگ وکلوخ در نظرتوست جام جم
توتیغ را بروی قلم برکشیده یی
زان حکم تیغ هست روان برسرقلم
چشم وچراغ هردوجهانی وهرشبی
تاروزایستاده چوشمعی بیک قدم
گسترده درسرای نبوت بساط تو
آدم هنوزرخت نیاورده ازعدم
درمعرضی که آتش قهرت زبانه زد
اندردهان دریا الحق نماندنم
وآنجا که برگشاد زبان آب لطف تو
آتش بکام نیستی اندرکشید دم
روحانیان در آرزوی خاک پای تو
باخاکیان نشسته توازغایت کرم
نور تو پیش ازآدم وسایه پس ازرسل
زانست نوروسایه زپیش و پست بهم
از بیم آب روی تو در صف رستخیز
آتش نموده پشت و گرفته ره گریز
ای با علو همت تو آسمان زمین
وی گام اولین تو برچرخ هفتمین
روح الله ار زآستی مریم آمدست
صد مریمست روح ترا اندر آستین
محبوب حق شد آنکه ترا کرد پیروی
وه کزکجاست تابکجامنصبی چنین
تقدیر بر کشید بمیزان همتت
وز پرپشه بود سبک مایه ترزمین
ای تیردیده دوز تواز کیش«مارمیت»
وی سَنجَق سپاه توخیل مسومین
ازشرح لفظ تودهن نُقل پرشکر
وزیاد خُلق تونفس عقل عنبرین
عزم درست توزپی نصرت صواب
برهم شکسته لشکرکفرخطاچوچین
پیروزۀ فلک بنسودی کف وجود
نام محمد ار نبدی نقش آن نگین
آدم که دانه یی ز بهشتش بدر فکند
ازخرمن شفاعت توهست خوشه چین
ظلمت زدای عالم جانی ازآنکه هست
لفظ تو آفتاب ونفس صبح راستین
تلقین ذکر کرده گفت سنگ ریزه را
انبار رزق کرده دلت ظل نیزه را
ای گاه تربیت صفت ذات تورحیم
وی گاه صفدری یزک لشکرتوبیم
طاوس سدره درحرمت مرغ خانگی
بطنان عرش کعبۀ جاه تراحریم
صیت صداش مشرق ومغرب فروگرفت
دست نبوت توچوزدطبل در گلیم
انگشت معجز توکه تیغیست آبدار
یک زخم اوکندسپرماه رادونیم
مخلوق درثنای توخود تاکجارسد؟
خوانده خدای باعظمت خلق توعظیم
ازراه تربیت پدر خلق عالمی
وز نازدرزبان قضانام تو یتیم
تقویم تو خدای چنان کرددر ازل
کآمدچوراه حق همه چیزتومستقیم
تشریف داد ذات ترااز صفات خویش
گاهی کریم وگاه رئوف وگهی رحیم
رمزیست ازدوحرف میانینِ نام تو
درهفت جاکه هست اشارت به حاومیم
بالشکر تو پای که دارد چو با شدت
زراد خانه خاک و مبارز دم نسیم؟
ای مرگ دشمنان تو بیماری صبا؟
وی کوری مخالف تو سرمۀ هبا
عکسی زنور روی توخورشیدانورست
رشحی زقُلزُم کرمت حوض کوثرست
اندرریاض وحی زبان تو بلبلست
واندر بحار قرآن خلق تو عنبرست
نه عقل برخصایص ذات تو واقفست
نه طبع دردقایق شرع تو رهبرست
بانور رهنمای توعَضبا قَلاوُزست
درشرح معجزات توحَصبا سخنورست
سرگشته باشد ازبن دندان کلیدوار
هرکزسرای شرع توچون قفل بردست
چون غنچه هرکه یافت زخُلق توشمه یی
خندان لب ورقیق دل وخوب محضرست
هرکوزسوز دل نفسی خوش همی زند
درزیردامن کرمت همچو مجمرست
آنرا که برکشیدقبول تو،همچوتیغ
گرچه برهنه است زگوهر توانگرست
وآنراکه همچوتیر بینداخت رد تو
خونین دهان وپی زده و خاک برسرست
درقبضۀ توخنجر چون آب را چه کار؟
درحلق دشمنان توخودآب خنجرست
دنیا واهل دنیانزدتوهردوخوار
یک مشت خاک برسریک مشت خاکسار
آنجاکه قدرتست فلک رامدار نیست
وانجا که قهرتست زمین راقرارنیست
هرچ آمدت بدست بدادی وبیش ازآن
وین جودآنکس است کش ازفقرعارنیست
سرکان نه خاک پای تو،درد سرآورد
دولت که آن نه از تو بود پایدار نیست
آنجاکه کردشرعِ توانفاذ تیغ حکم
عقل برهنه راسپر ختیار نیست
گرچه شمارخلق جهان ازعطای تست
درعالم عطای تورسم شمارنیست
نه انبیای مرسل ونه جبرئیل را
درپرده های خلوت خاص تو بارنیست
تاتهمت جنون نهند کفرهرزه گوی
انگشتِ خط نگارتو برنی سوار نیست
ای انبیا بسایۀ توکرده التجا
آن کیست کش بسایۀ جاه توکارنیست؟
تومفتخربفقروهمه نسل آدمت
درسایۀ لواوبدانت افتخارنیست
دریای مدحت توزپهناوری که هست
در وی شناوران سخن راگذار نیست
خورده قفا زدست تو زرهای ماه روی
گشته ندیم خاص توفقرسیاه روی
ای گفته لطف حق بخودی خودت ثنا
ما از کجاو مدح وثنای تو از کجا؟
ماخود که ایم تابثنای تو دم زنیم
درمعرض لعمرک ولولاک والضحی؟
لطف خدای جمله کمالات خلق را
یک چیز کرد و داد بدون ام مصطفی
آدم ز کار گل بِنشُسته هنوز دست
درخانۀ نبوت بودی تو کدخدا
آزادِ مطلقی وشعارتو بندگی
سلطان هردوکون وسراپرده ات عبا
ناداده ازحقارت اسباب کاینات
اندرخورمروت خودهمتت عطا
هرچندانبیاهمه پیش ازتوآمدند
چون پس روان همه بتوکردند اقتدا
تشریف سایۀ تو زمین گر بیافتی
درچشم آفتاب شدی خاک توتیا
محروم کرد روح قُدُس رازمحرمی
چاوش«لودنوت»شب خلوت دنا
بازار بعثت توبدست کمال زد
مسمار نسخ بر در دکان انبیا
شاگرددست تست،از آن ابر دُر فشان
آنجارودکه دست تواو را دهد نشان
آنجاکه جای نیست،توآنجارسیده یی
هرچ آن کسی ندید،تو آنرا بدیده یی
کس را ز انبیا نرسد کآرزو کند
کآنجارسدکه توبسعادت رسیده یی
بینایی ازتو دارد هردیده ورکه هست
کزجمله برسرآمده چون نوردیده یی
خودمحض رحمتی تو،خطا باشد این که من
گویم برای رحمت خلق آفریده یی
ارکانِ ناگزیر سرایِ شریعتند
یاران چارگانه کشان برگزیده یی
صدیق را نواله رسانیده یی بکام
ازهرطعام خوش که بخلوت چشیده یی
فاروق راکه زهرَ گزندش نمی کند
تریاکش ازعنایت خودپروریده یی
تا دامن قیامت در پای می کشد
پیراهنی که برقد عثمان بریده یی
بیناترازعلی نبوددرجهان دین
کاندر دو چشم اونفس خود دمیده یی
زین هر دو گوشوارۀ زیبا که ازتویافت
درگوشِ عرش حلقۀ منت کشیده یی
ای رحمت تو دایۀ اولاد ابوالبشر
مارا اگرچه هیچ نیرزیم هم بخر
من بنده گرچه نظم ثنای تو می کنم
نظم ثنای تو نه سزای تو می کنم
تو فارغی زمدح چومن صدهزار، لیک
من خود تقربی بخدای تو م یکنم
خود را بزرگ می کنم اندرمیان خلق
نه آنکه خدمتی ز برای تو م یکنم
بسیارهرزه گفته ام از بهر هر کسی
اکنون تدارکش بثنای تو می کنم
از بهر نیکنامی دنیا و آخرت
نام بزرگ خویش گدای تومی کنم
من بس نیازمندم وخُلق توبس کریم
روی طمع بسوی سخای تو می کنم
درمانده ام بدست غریمان مظلمه
دریوزه یی زکوی عطای تو می کنم
ناموس من مبرکه همه عمر پیش خلق
دعوی بندگی و ولای تو می کنم
شرمندۀ گناهم وآلودۀ خطا
وانگه چه آرزوی لقای تو می کنم
دانم که نا امید نگردم زلطف تو
گراستعانتی بدعای تو می کنم
شرط شفاعت تو ز ما گرکبایرست
بامابسی متاع ازاین جنس حاضرست
کمال‌الدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۵ - و قال ایضا یمدحه
رفت آنکه روز ما ز ستم تیره رنگ بود
واندوه را بنزد دل ما درنگ بود
وان شد که گفتی از در و دیوار روزگار
خورشید تیغ آخته با ما بجنگ بود
وان عهد شد که چون گل رعنا بخون دل
رخسار زرد ما ز درون لعل رنگ بود
آخر بسان نای بشادی دمی بزد
آندل که در کشاکش و ناش چو چنگ بود
واخر چو گل دهان بشکر خنده بازکرد
آنرا که همچو غنچه دل از غصّه تنگ بود
چون سروپای کوب شد از لهو آن کسی
کز عیش چون چنارش بادی بچنگ بود
برخاستش چو لاله دل از خرّمی ز جای
آن کش چو لاله دست ز غم زیر سنگ بود
خورشید فضل باز ز برج شرف بتافت
جمشید شرع خاتم اقبال باز یافت
عالم دگر صفت شد و احوال دیگرست
سلطان دین و شاه شریعت مظفّرست
ماییم این رسیده ز گردون بکام دل؟
حقّا گرم ز خویشتن این حال باورست
دوران عدل خواجه و خورشید تیغ زن
این شوخ چشم بین که چگونه دلاورست
نی نی که اهتمام فتراک خواجه شد
زان چون سلاحیانش آهخته خنجرست
منّت خدایرا که شهنشاه شرع را
اسباب کامرانی و دولت میسّرست
از روی دشمنان و لب دوستان او
خاک جناب او همه پر لعل و پر زرست
بر تخت زر نشسته نگین وار و از جهان
خصم خمیده پشتش چون حلقه بر درست
صد لشکر از عدو و ازو صرف همّتی
یک شهر پر گناه و ازو عطف رحمتی
اقبال باز روی درین بارگاه کرد
برخود به بندگیش جهانرا گواه کرد
دور زمانه را بدو منزل ز پس گذاشت
عزم سبک عنانش چون عزم راه کرد
آن کو برفته بود ز دست سپاه پار
امسال جای خویش ز دست سیاه کرد
فتنه چو کوچ سوی عدم کرد از وجود
اوّل ز چار بالش او خوابگاه کرد
منصوبه یی شگفت عدو باز چیده بود
لیک از مرمّدی همه لعب تباه کرد
دست سیاه، چیره بد و رخ بدو نهاد
واوشد زخانه بیرون یعنی که شاه کرد
حالی چو دولتش ید بیضا نمود باز
شهمات گشته بود چو ناگه نگاه کرد
بد دوزخی و گشت بهشتی ز ناگهان
از یمن مقدم فرح انگیزش اصفحان
ای همّت تو بر سر گردون نهاده پای
وی صورت تو در دل معنی گرفته جای
ای باد انتقام تو چون شام نورکش
وی رای روشن تو چو صبح آفتاب رای
شاگردی عبارت و خطّ تو کرده اند
هم صبح آینه گر و هم شام مشکساری
بسته میان بنده و پای حسود تست
تا در زمانه کلک تو آمده گره گشای
کی ره سوی دریچۀ صبح آورد به شب؟
خورشید اگر نه رآی تو باشدش رهنمای
هم رشحه یی زلطف تو باشد چو بنگری
این چشمۀ حیات که گشتست جانفرای
شکرانه را تو نیز کنون با جهانیان
آن رکن که با تو کرد زلطف و کرم خدای
فضل خدای بر تو چه باشد فزون ازین؟
کت رفتن آنچنان بود وآمدن چنین
رایت بهر مهم که اشارت بدان کند
رور سپهر از بن دندان چنان کند
گردد چراغ خور بدم صبح کشته زود
گر برخلاف تو نظری در جهان کند
از دشمنیّ و دوستیت گیرد اعتبار
ادبار و بخت چو کسی امتحان کند
زودش سزای خویش نهند اندر آستین
هر ناسزا که قصد بدین آستان کند
از باری سر کنند سبکبار گردنش
هر سر سبک که بر تو همی سرگران کند
دیدیم چند بار و نیامد همی نکو
فرجام آنکه قصد بدین خاندان کند
چون آسمانیست همه کار تو ، عدو
چکند؟ مگر که رخنه یی در آسمان کند
کردارهای خصم تو اندر قفای اوست
تا در کنار او نهد آنچ آن سزای اوست
یوسف ز حبس آمد و یعقوب از سفر
گشتند شادمانه بدیدار یکدگر
آفاق شرع رونق و زیبی دگر گرفت
تا برزد آفتاب لقایش ز کوه سر
اندر ترقّی است چو نام پدر از آن
شد کوه سرفراز بطفلیش پی سپر
بر تیغ کوه جای اگر کرد طرفه نیست
آری عجب نباشد گوهر بتیغ بر
تا بنده وار جای وی از سفت خود کند
بر بسته بود کوه خود از ابتدا کمر
بحرست مولد وی و کانست منشأش
هرگز که دید گوهر از این نامدارتر
هر گوهری که زاید ازین پس ز صلب کوه
رخساره لعل دارد از شرم این گهر
در مهد همچو عیسی معجره نمای شد
در طور همچو موسی رتبت فزای شد
خود باش تا چگونه شود کار و بار او
معراج بود باری مبدای کار او
رکنیّ خالص آمد پاکیزه از عیوب
بر سنگ کوه چون که فلک زد عیار او
گردنکش است و ثابت و سر سبز کوه از آنک
روزی دو بود خواجۀ ما در کنار او
پر کرده بود دامن کوه از زر و گوهر
صرّاف آفتاب زبهر نثار او
زان با تجلّی رخ او کوه پای داشت
کآموختست رسم ثبات از وقار او
میخواست تا که حصر معالی کند عدوش
و انرا ندید هیچ ره الّا حصار او
گر پای او بسنگ درآمد کنون فلک
درپایش اوفتاد پی اعتذار او
گرچه ز فرقتش بچکیدست خون زسنگ
مقصود عالمی بد کآمد برون ز سنگ
ما خدمت تورا که بجانش خریده ام
بهر سعادت دو جهانی گزیده ایم
بر تو برای خدمت منّت نمی نهیم
ما خود برای خدمت تو آفریده ایم
انصاف درگه تو بهانه ست ورنه ما
از خدمتت بذورۀ کیوان رسیده ایم
با لطف خود بگوی که ما را بحل کند
در دیده گر زخیل تو گردی کشیده ایم
ما را مران چو فتنه که آخر چو عافیت
ما نیز در رکاب تو لختی دویده ایم
بیرون ز آه سینه و از آتش جگر
بسیار سرد و گرم زمانه چشیده ایم
شاید که جان و دل بفدا در میان نهیم
کآخر ترا بکام دل خود بدیده ایم
صاحبقرآنی تو فلک را مبرهن است
سلطان نشانی تو در آفاق روشن است
تا دولت است، دولت تو مستدام باد
چنانکه کام تست ، جهانت بکام باد
ور آفتاب جز بهوای تو دلم زند
این ترک نیم روز چو زنگیّ شام باد
خصم نهانت از همه انقای مغربست
پایش چو مرغ زیرک در قید دام باد
تا هست خیط ابیض و آسود نظام دهر
اسباب سروریّ ترا انتظام باد
هر یمن و هر سعادت کز حضرت تو زاد
جمله نثار مقدم خواجه نظام باد
چون منزل درشت بآسان بدل شدست
برخاطر تو یاد ز : انّ الکرام ، باد
هرچند معانست رهی را زحضرتت
بر درگه تو سال و مه این ازدحام باد
بی آفتاب دولت تو اصفهان مباد
روزی که سایۀ تو نباشد جهان مباد
کمال‌الدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۶ - و قال ایضاً یمدح الصّدر رکن الدّین صاعد
ای برده آتش رخ تو آب کارگل
بر باده داده عارض تو روزگار گل
با چهرۀ تو زحمت باغ است گل ، از آن
برچین نهاد زخار همه رهگذر گل
خونین شدست سربسر اندام نازکش
از بس که می نهد رخ خوب تو خار گل
یکدم بوصل تو دهن از خنده پر خنده پر نکرد
تا خون دل نکردی اندر کنار گل
گر گل بشد ، چه شد؟ همه سرسبزی تو باد
ما را بس است عارض تو یادگار گل
گر گرفته ام که گل ز رخ تست شرمسار
منّت خدایرا که نیم شرمسار گل
عکس رخت رفو کند او را بیک زمان
گرچه بریختست زهم پود و تار گل
گل چون رخ تو باشد لیکن بشرط آن
کز غالیه خطی بدمد برعذار گل
جایی که تیر غمزه ات از جان سپر کند
پیکان غنچه پر از نهیبش بیفکند
تا خط فستقّی ترا دید پر شکر
پسته زبان بطعنه نهادست در شکر
پیرامون دهان تو چون خط فرو گرفت
گفتم: گرفت طوطی در زیر پر شکر
تا بنده باشد از بن دندان لب ترا
از خاک بر نرسته ببندد کمر شکر
با ما تو در خصومت و بی آگهیّ تو
می ریزد از دهان تو بر ماگهر شکر
باد دهان اگر بمثل در جهان دمی
گردد نباتهای زمین سر بسر شکر
در چشم من دهان ترا ذوق دیگرست
اری خوشی فزود ز بادام تر شکر
از چهرۀ وجه بوسه بهای تو کرده ام
دانم همه کسی بفروشد به زر شکر
تا شد شکسته پسته ات از شکّر سخن
آمد بسی شکست از آن پسته شکر
سر بر خطت شکرچه چه عجب گروهمی نهد
خط طرفه ترکه بر شکرست سر همی نهد
ای از رخ و دهان تو رسوا گل و شکر
روی و لیست روی لبت یا گل یا شکر
روی و لب تو مایۀ سودای ما چراست؟
گر زآنکه هست داروی سودا گل و شکر
با آب و آتش آنچه گل و شکّرت کنند
هیچ آب و آتش آن نکند با گل و شکر
درّاعه حشیشی و پیراهن قصب
بدریده پیش روی پیش روی تو عمداً گل
با رنگ روی و طعم لبت اوفتاده اند
اندر زبان بلبل و ببغا گل و شکر
تنگست همچو غنچه و ظرف شکر دلم
زیرا که فرق نیست ز تو تاگل و شکر
اشکم همه گلاب و جلا بست زآنکه کرد
در چشم من خیال تو پیدا گل و شکر
از عدل خواجه دان تو که در دیده و دلم
به آب و آتشند بیک جا گل و شکر
سلطان شرع صاعد کز همّت بلند
آورد رای او سر خورشید را ببند
برداشت دست جود تو اسم سؤال زر
بنهاد جود دست تو رسم زوال زر
از دست بخشش تو زراندر جوال شد
رفت آنکه رفت هرکسی اندر جوال زر
کان و ترازو اند در ایّام وجود تو
بر دل نهاده سنگ زشوق وصل زر
آواره شد زبیم سخایت زر آنچنانک
رستست در دو دیدۀ نرگس خیال زر
در چشم غنچه زر ز پی آن گداختند
کو با وجود عدل تو میزد مثال زر
در دین بخشش تو بتویّ کلک تو
بر خلق خون لعل مباحست و مال زر
تیغ زبان کشید نیارد زبأس تو
رویین تن ترازو در روی زال زر
از بس که می زنندش خوارست و شهر گرد
بخشود نیست با کف راد تو حال زر
سنگست در قفایش هرجا که میرود
زان در بدر بسان شگ زرد میدود
گر نه زدست را تو آمد بجان گهر
چندین چراست در سخن تو نهان گهر؟
تا بوکه بر تو بندد خود را ریسمان
برآویخته ست سال و مه از ریسمان گهر
هرکس که گشت حلقه بگوش تو چون نگین
بر تخت زر نشید از آن پس چنان گهر
تیغ برهنه را که نبد آب بر جگر
هست از سخاوت تو کنون برمیان گهر
ابر اربیاد دست تو بر بوستان چکد
یابند غنچه را چو صدف در دهان گهر
شمشیر آهنین رو نشکفت بعدازین
گر ناورد زشرم لبت بر زبان گهر
دینار آفتاب نخست از جهان بنقد
بستاند ابرزفت و دهد بعد از آن گهر
او چون تو کی بود که ز دست زبان تو
بگرفت تا بچشم حسودت جهان گهر؟
ای ز آستان قدر تو در یوزۀ فلک
زیر نگین حکم تو پیروزۀ فلک
از بس که ریخت آن کف میمون زر و گهر
درهم شدند از کف اکنون زر و گهر
روز و شب از ستاره و خورشید میکشید
از بخششت زمانه بگردون زر و گهر
در آتش و در آب خلاص و امان خویش
جویند از آن دو دست همایون زر و گهر
گویی شدست کورۀ زر گر عدوت از آنک
هست اندرونش آتش و بیرون زر و گوهر
رخساره پخچ گشته و سوراخ در شکم
از طعن و ضرب ، خصم تو همچون زر و گهر
برگ درخت و قطرۀ باران شگفت نیست
کز دولتت شوند همیدون زر و گهر
بر باد داد خشک و بحر و کان گفت
کز بحر و کان همی دهد افزون زر و گهر
ای بس که زرد و سرخ برآیند ازین سپس
از شرم این قصیدۀ موزون زر و گهر
درحلقۀ عبید تو گوهر چو جای یافت
شاید که سر زصحبت دریا و کان بتافت
تا ممکن است ، صدر جهان سرفراز باد
خورشید را بسایۀ جاهش نیاز باد
ایّام را مهابت تو فتنه سوز شد
آفاق را عنایت تو کار ساز باد
قهرت گشاده پنجه بسان چنار و خصم
چون کاخ بهر سیلی گردن فراز باد
ای لفظ شکّرین تو چون پنبه مغزدار
چون پسته ات دهان بشکر خنده باز باد
هندوی یک سوارۀ کلکت چو برنشست
برخیل خانۀ قدرش ترک تاز باد
خصمت چو لاله ز آتش دل سوخته جگر
وز آب چشم خود چو شکر در گداز باد
عمر دراز به ز همه چیز در جهان
دانی چو بی تکلّف عمرت دراز باد
این موسم مبارک و مانند این هزار
در خرّمی بسر بر و در خوشدلی گذار
کمال‌الدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۷ - و قال ایضاً یمدحه
تا زلف مشکبار برخ برفکنده یی
سوزی ز رشک در دل مجمر فکنده یی
در گردنم فکن، که کمندیست عنبرین
آن گیسوی دراز که در برفکنده یی
چون غنچه تا قبای نکویی ببسته یی
صد باره لاله را کله از سر فکنده یی
چندین هزار دل که ز عشّاق برده یی
در زلف بسته یی و گره برفکنده یی
گر دل دهد ترا دل من باز ده یکی
وانگار کز هزار یکی درفکنده یی
در ارزوی آنکه لبی بر لبت نهند
خون در دل پیاله و ساغر فکنده یی
ما همچو غنچه ایم که دل در تو بسته ایم
تو نرگسی نظر همه برزر فکنده یی
برما دراز دستی زلف تو از قضاست
این تنگ باری لب لعل تو از کجاست؟
کارم چو زلف یار پریشان و در همست
پشتم بسان ابروی دلدارم بر خمست
غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت :
این شادی کسی که در این دور خرّمست
تنها دل منست گرفتار غم چنین
یا خود درین زمانه دل شادمان کمست؟
زینسان که می دهد دل من داد هر غمی
انصاف، ملک دعالم عشقش مسلّم است
دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت؟
یا رب! کجاست این که شب و روز شبنمست
خواهی چو روز روشن احوال در دمن؟
از تیره شب بپرس ، که او نیز محرمست
ای کاشکی میان منستی و دلبرم
پیوندیی چنین که میان من و غمست
با آنکه دل بحلقۀ زلف تو اندرست
پیوسته از وصال تو چون حلقه بر درست
طفلی و مرد عشق تو گردون پیر نیست
جانی و هیچکس را از جان گزیر نیست
خونم بیک کرشمۀ ابرو بریختی
آنی که با کمان تو حاجت به تیر نیست
حسنت خطی نوشت علی الوجه کز خوشی
اقرار میدهند که به زو دبیر نیست
این باد فتنه جوی چه خواهد ز زلف تو؟
اندر جهان نه تودۀ مشک و عبیر نیست
تا میرود سخن ز قد تو حدیث سرو
هر چند راستست ولی دلپذیر نیست
در خشکسالی عشق تو از فتح باب اشک
چون آستین و دامن من آبگیر نیست
مژگانت جای در دل هر کس چگونه یافت
گر عکس نوک خامۀ صدر کبیر نیست؟
مسعود صاعد آنکه فلک زیر دست اوست
تیر فلک کمینه یک انداز شست اوست
لفظ تو رشک نظم ثریّا همی شود
قدر تو تاج گنبد خضرا همی شود
بارای تو چه سود کند صبح را جز آنک
جان میکند بهرزه و رسوا همی شود
شوریّ آب دریا دانی که از چه خاست؟
از اشک دشمنت که بدریا همی شود
کلک سخن سرای تو بس طرفه صورتیست
مرغی که جان ندارد و گویا همی شود
تا دست درفشان تو دیدش خرد، چه گفت؟
همتا نگر که چون بر همتا همی شود
سودای دختران ضمیر تو می پزد
راز دلش ز اشک هویدا همی شود
هنگام سرزنش بزبان صریر گفت:
بس سرکه خیره درسر سودا همی شود
این تیره خاکدان بمکان تو گلشنست
چشم ستارگان بوجود تو روشنست
قهرت بکار خصم چو دندان فرو برد
تا پشت گاو و ماهیش آسان فرو برد
بادفنا برآر چو آتش ز جانشان
حلمت چو خاک تا کی از ایشان فرو برد؟
فصّاد دهر دست حسود تو زان ببست
کش نشتر اجل به رگ جان فرو برد
زور آزمای عزم تو از قوّت گشاد
پیکان غنچه در دل سندان فرو برد
با نور رای تو ید بیضای موسوی
حالی ز شرم سر بگریبان فرو برد
گر معجزست آنکه عصای پیمبری
یک دشت چوب و رشته چو ثعبان فرو برد
از نیزه و کمند که چون مارو اژدهاست
کلک تو هر زمان دو سه چندان فرو برد
زانگه که هست دست شریعت نشیمنت
تو دست او گرفته و او نیز دامنت
ای اهل فضل را بقدوم تو انتعاش
بر آستان تو من و اقبال خواجه تاش
تیغ بلارک ار چه ز گوهر توانگرست
همواره هم ز پهلوی کلکت کند تراش
از دست بندگان تو هر لحظه می چکد
در حلق دشمنان تو آبی جگر خراش
تا در قفای حکم تو چون سایه نیستاد
در دست آفتاب ندادند دور باش
گر کلک را زبان ببری جان آنش هست
زیرا که میکند همه اسرار غیب فاش
هر ناتوانیی که ترا بود در سفر
اکنون همه سلامت و خیرست در قفاش
شد دور از آفتاب هلال ضعیف گشت
زیبا و تندرست و قوی حال و نورپاش
خورشید را ز هیبت تو دل ز جا برفت
وانک دلیل، زردی رخسار وارتعاش
مقهور گشت دشمن و منصور گشت دوست
وین مطلعست کار ترا خود هنوز باش
شهباز دولت تو که پرواز می کند
خود صبر کن که چشم کنون باز می کند
ای دیده گوشمال ز جود تو مالها
پاینده باد دولت تو دیر سالها
ننگاشته بخامۀ اندیشه تا ابد
نقّاش ذهن مثل تو اندر خیالها
بر چرخ مشتری که سعادت ازو برند
گیرد همی ز طالع مسعود فالها
آنی که عاجزست ز نقض عزایمت
گردون که مولعست بتبدیل حالها
تا ز آسمان شرع بتابد چو تو هلال
خمها در آورند به پشت هلالها
تا اقتضای مثل تو صاحب قرآن کند
اجرام را بسی که بود اتّصالها
تا سایه دار گردد ازین گونه دوحه یی
از بیخ برکشتد فراوان نهالها
در صدر کامرانی دست تو پیش باد
یا رب ز هر چه هست ترا عمر بیش باد
کمال‌الدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۹ - وله یمدح المولی عضد الملّة والدّین عماد الاسلام والمسلمین حسن بن عبد الصمد الخجندی
چون مشک زلف بر گل رخسار بشکند
پشت بهارو رونق گلزار بشکند
بر آتش ستم جگرم زان کباب کرد
تا آرزوی نرگس بیمار بشکند
گفتم دلم شکسته شد از غم بطنز گفت
آلت شگفت نیست که در کار بشکند
دانی چراست تنگی دلها بعهد او؟
کاندک نگاه دارد و بسیار بشکند
سنگین دلی بتا و دل بنده نازکست
از سنگ آبگینه بناچار بشکند
زلف هزار قلب شکستت و این عجب
کز جنبش نسیمی صد بار بشکند
ماریست زلف تو که همه بر جگر زند
دستش درست کو سر آن مار بشکند
هر سال رنگ عارض و بوی کلاله ات
بیچاره غنچه را دل و بازار بشکند
گرد دهان تنگ تو آن زلف عنبرین
چون صد هزار حلقۀ مشکست و یک نگین
ای زلف تو شکسته و عهد تو نادرست
عزم تو بر شکستن پیمان ما درست
باد صبا ز زلف تو بویی بباغ برد
یک غنچه را نماند بتن بر قبا درست
دیوانه کرد نرگس مست تو عقل را
بیمار را نگر که چهار کرد با درست
بر شاهدّی روی تو خطّت گواه بس
با آنکه هست دعوی تو بی گوا درست
بیماری و تکسّر آن زلف و غمزه چیست؟
زین سان که هست حسن رخت را هوا درست
خسته دلم ز بس که در آغشته شد بخون
پیدا نمیشود که شکستست یا درست
چرخ سیاه کار کند هر سپیده دم
بر زلف پر شکنج تو درس جفا درست
اندیشۀ وصال تو از ما نبود راست
ناید خود از شکسته دل اندیشه ها درست
تیری که غمزۀ تو ز ترکش بر آورد
پیکانش ز آب شعلۀ آتش بر آورد
گل چون ز عکس چهرۀ تو یاد می کند
عالم ز بوی ورنگ خود آباد می کند
گفتند غنچه را بدهان تو نسبت است
عمریست تا بدین دل خود شاد می کند
سنگین دل تو هست ز پولاد و نرگست
پیکان تیر غمزه ز پولاد می کند
بشخوده اند چهره و ببریده طرّه ها
از جورها که بر گل و شمشاد می کند
نامد خلاف راستی از عهد قامتت
پس سرو را ز بهر چه آزاد می کند
کردند جلوه پیش رخت نیکوان باغ
بلبل ازین شناعت و فریاد می کند
سوسن زبان عذر برون آورید و گفت
ما را چه جرم؟ این سبکی باد می کند
دوران عدل خواجۀ بیدار دولتست
خفتست غمزۀ تو که بیداد می کند
بازوی دین و بازوی ملّت ازوقویست
ترکیب ذات او ز کمالات معنویست
جودش چو در مصالح گیتی نظر فکند
پیکار بینوایان بر سیم و زر فکند
سر تیزیی بکرد در ایّام او قلم
او را چو تیغ مغز شکافی بسر فکند
زان در درش چو حلقه فتادست سروری
کاسباب آن چو سلسله در یکدگر فکند
آنک جبین گل ز لقایش عرق چکان
وینک درست زر ز سخایش سپر فکند
بر کار نیشکر گره از بهر آن فتاد
کو پیش نکته هاش گره بر شکر فکند
در چشم و گوش عاشق و معشوق جای یافت
خود را گهر بمعرض لفظش چو در فکند
در خدمت و قار تو استادگی نمود
زانگه که کوهسار گره بر کمر فکند
آبش نمی دهند در ایّام عدل تو
زان تیغ تشنه وار زبان را بدر فکند
ای رسم تو مرّوت و کار تو اجتهاد
وی ملک را عضاده و اسلام را عماد
کلک تو سر به بلعجبیها بر آورد
هر چه آورد از آن دگر خوشتر آورد
پی بر بساط روم نهد نقش چین کند
سر در شب سیاه نهد اختر آورد
باشد میان ببسته بقصد سپاه بخل
زان هر دم از سیاهی خط لشکر آورد
هر معنی رمیده که کس نقش آن ندید
تا بنگری سرش بخم چنبر آورد
زاینده ایست بر سرپا با خروش و بانگ
وانگه چه طرفه آنکه همه دختر آورد
جایی که او حدیث ز لوح ازل کند
ای بس که رو سیاهی بر دفتر آورد
وین هم ز جادوییست وگر نه کسی ندید
ریش آوری که خطّ چنانش خوش در آورد
گر آمدست بر سر انگشت فرّخت
دریا عجب مدار که نی بر سر آورد
شخص هنر چو تربیت خویشتن کند
نقش نگین جان عضدالدّین حسن کند
اوّل ترا خرد زر و گیتی بسند کرد
پس نام تو خلاصۀ آل خجند کرد
از هیبت تو زهرۀ شمشیر آب شد
از بیم آنکه آتش فتنه بلند کرد
زودش بسان استره سر در شکم نهد
در عهد تو هر آنکه بمویی گزند کرد
تا زد صریر خامۀ تو خنده بر سنان
بس طنزها که پرچم از آن ریش خند کرد
غمخوارگیّ اهل هنر میکند کفت
و انصاف در شمار نیاید که چند کرد
نه بخشش تو حلق گهر در قنب کشد
نه همّت تو اطلس را تخته بند کرد
از بهر اقتناص مرادات تو جهان
از پیسه ریسمان زمانه کمند کرد
هر شام چرخ بر لب بام جلال تو
بر آتش شفق ز ستاره سپند کرد
اهل هنر بتربیتت زنده گشته اند
احرار روزگار ترا بنده گشته اند
صیّت چو نور بهمه جا رسیده باد
در سایۀ تو جان جهان آرمیده باد
طفل امل که شیر مروّت غذای اوست
بر دامن صنایع تو پروریده باد
خاک سم سمند ترا تکیه گاه ناز
زین هر دو گرد بالش مشکین دیده باد
هر زر که آن بچشم ترازو در آمدست
آن زر ز چشم او کرمت بر کشیده باد
آبی که روضه های امل تازه زو شود
از چشمه سارفیض بنانت دویده باد
بادی که غنچۀ دل ازو منفتح شود
از دامن شمایل خلقت دمیده باد
گر لاله را نه لطف تو گلگونه بر کند
از ارتشاف صاعقه خونش کفیده باد
تا بر دهان صبح گذر می کند نفس
عزم تو پیش باد و بقای تو باز پس
کمال‌الدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۱۰ - در مدح نظام الدّین محمّد
جانا بسحر چشم جهانی ببسته یی
زین حلقه های زلف که بر هم شکسته یی
آخر چه فتنه یی؟ که ز عشق تو در جهان
برخاست رستخیز و تو فارغ نشسته یی
حقّا که در مشهّرۀ لعل فستقی
شیرین تر و لطیف تر از مغز پسته یی
بشکسته یی بسنگ جفاها دل مرا
پس رفته یی بطنز و سر زلف بسته یی
در حقّۀ عقیق تو یابند مرهمش
آنرا که دل بناوک مژگان بخسته یی
ای صبر ناپدید، تو بس تنگ عرصه یی
وی اشک بی قرار، تو بس سر گشته یی
وی یار سنگ دل که مرا طعنه میزنی
باری ترا که نیست غم عشق، رسته یی
زین سان که در همست و پر از بند چون زره
بر کار خویش و زلف تو چون افکنم گره؟
هر شام کآفتاب ز گردون فرو شود
جانم ز غم بفکر دگرگون فرو شود
آه از برم چو عیسی سر بر فلک نهد
اشک از رخم بخاک چو قارون فرو شود
خونش بدل فرو شود از غصّه های من
اندیشه چون بدین دل پر خون فرو شود
سر برنیاورید مگر از چشمسار چشم
هر دل که او بدان رخ گلگون فرو شود
هر صبحدم که جیب لب از آه بردرم
خون شفق بدامن گردون فرو شود
شد نا پدید خون دلم در میان اشک
چون چند قطره یی که به جیحون فرو شود
بی تو هلال وار تن زرد لاغرم
هر کش بدید گفت هم اکنون فروشود
چون حلقه های زلف تو سردرسر آورد
اندیشه ها ز خاطر من سر بر آورد
ای زلف هندوی تو چو ترکان دلستان
جان از برای غارت دل بسته بر میان
یک شب نداشت پاس دلم زلف هندوت
با آنکه هندوان همه باشند پاسبان
بردیده می نشانم چون لعبتان چشم
هر هندوی که دارد از نام تو نشان
رسمیست هندوان که در آتش کنند جای
زان جای زلف تست مرا در دل و روان
زلف تو دل همی ببرد از میان چشم
نبود شگفت دزدی چابک ز هندوان
با ترک تاز طرّۀ هندوی تو مرا
همواره همچو بنگه لوریست خان و مان
اقبال هندوی تو و دولت غلام تست
تا هست سوی تو نظر خواجۀ جهان
صدر زمانه صاحب عادل نظام دین
کش بوسه داد حلقۀ افلاک بر نگین
ای سروری که مثل تو در روزگار نیست
بارایت آفتاب جهانرا بکار نیست
بیشی از آفتاب بقدر و شکوه و جاه
جودو کرم مگیر که آن در شمار نیست
تا هست ابر جود تو بارنده بر جهان
از نیستی بدامن کس بر غبار نیست
گر در شکم که مثل تو بودست یا نبود
دانم همی یقین که درین روزگار نیست
در عهد تو میان بوفا استوار کرد
گر چه فلک بعهد چنان استوار نیست
از سایۀ تو هر که جدا شد چو آفتاب
یک ذرّه بر زمینش جای قرار نیست
روزی دوگر حسود ترا کارکی برفت
آن از نوادرست بدان اعتبار نیست
از بس که مسرفست بدادن سخای تو
خواهنده را ملال گرفت از عطای تو
لطف تو در شمایل جان آن اثر کند
کاندر مزاج غنچه نسیم سحر کند
بیرون از آن که کام دل آرزو دهد
جود تو در زمانه چه کار دگر کند؟
بر سر کند حسود تو خاک از جفای بخت
هر روز کآفتاب سر از خاک برکند
از نوک خامۀ تو چکیدست بر زمین
آن مایه یی که خاک از آن نیشکر کند
اقبال را نشیمن اصلی جناب تست
جود تو بایدش که بهر جا گذر کند
آنرا بآب روی نگیرند در شمار
کز آب چشم خصم تو رخساره تر کند
هر کس که او زبان بثنای تو برگشاد
شاید که همچو شمع زبان تاج سر کند
گر چه کنند بخشش پیوست بحر و کان
هرگز کجا رسند در آن دست بحر و کان
ای صاحب زمانه و دستور روزگار
بادا همیشه خصم تو مقهور روزگار
پروانۀ ضمیر تو حاصل کند نخست
پس شمع آفتاب دهد نور روزگار
جان از برای خدمت تو بست بر میان
وین قدر خود چه باشد مقدور روزگار
گردون نوشته بود در القاب خاص تو
مشکور از آفرینش و مشهور روزگار
بر تارک عروس بقایت کند نثار
عطّار چرخ عنبر و کافور روزگار
پیوسته تاب مهر تو در جان آفتاب
بنوشته دست عمر تو منشور روزگار
کوته شود ز دامن اعمار دست مرگ
چرخ ارکند ز لطف تو دستور روزگار
این رسم جود کز دل و دست تو دیده ایم
حقّا اگر ز حاتم طایی شنیده ایم
ای سایه ات خجسته تر از سایۀ همای
بر مطرحت ملوک بحرمت نهاده پای
تشریف بود و تربیتی بس بجای خویش
گر رنجه گشت شاه سوی این بلند جای
معلوم شد که سوی نکوییست رای شاه
چون کرد رای آنک خرامد بدین سرای
شاه ستارگان را جوزاست برج اوج
زیرا که هست خانۀ دستور نیک رای
لایق بحسب حال تو بیتی شنیده ام
از گفتۀ عمادی بس نغز و دلگشای
تشریف طغرلیست وگرنه بگفتمی
مصحف ز بند زر نشود مرتبت فزای
برخوان نعمتت چو ملو کند میهمان
گنجم هر اینه بطفیلی من گدای
کس در جهان نگفت و نگوید چنین سخن
ور گفته اند پس تو مرا تربیت مکن
دولت قرین حضرت صدر زمانه باد
اقبال را مقام بر این آستانه باد
هر تیر دیده دوز که از شست چرخ جست
انرا ز طاق ابروی خصمت نشانه باد
مرغی که کرد بیضۀ زرّین آفتاب
بر گوشۀ سرای تواش آشیانه باد
از بارگاه غیب بدرگاه حشمتت
امداد کامرانی و نصرت روانه باد
ارکان ملک داده بحکم تو چشم و گوش
وز تو اشارتی بسر تازیانه باد
تا گرد قطب باشد دوران فرقدان
دوران آن دو گانه بر این یگانه باد
وان کو نخواست قدر ترا برتر از فلک
کارش چو کار خادم زیر از میانه باد
داد مرادهای تو گیتی بداده باد
دست و دل و در تو بشادی گشاده باد
کمال‌الدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۱۳ - وله ایضاً فی مرثیة المولی صدرالدّین عمر الخجندی رحمه الله
خیزید تا غریو بعیّوق بر کشیم
فریاد دردناک ز سوز جگر کشیم
از دیده آب گرم فشانیم همچو شمع
وز سینه باد سرد چو وقت سحر کشیم
این اشک گرم رو را سر در جهان نهیم
وین آه سرد دم را سر بر قمر کشیم
نه کم ز بر بطیم بسازیم چنگ خویش
هر رگ که آن ننالد از تن بدر کشیم
از آسمان قلادۀ بلّور بگسلیم
وز آفتاب، قرطۀ زربفت بر کشیم
لختی ادیم خاک بدست هوا دهیم
تا زان نقاب سازد و در روی خور کشیم
از بهر قصد چرخ بدامن کشیم سنگ
چون کوه چند بیهده تیغ و کمر کشیم؟
چشم ستاره گر بکرشمه نظر کند
میلی ز سوز آه دلش در بصر کشیم
صبح ار دهان بخنده گشاید ازین سپس
حلقش به تیغ تیز چو خورشید در کشیم
تن را چو ریسمان بگدازیم از عنا
پس هم ز اشک چشم خودش در گهر کشیم
غوغا کنیم بر در زندان کالبد
باشد که یوسف دل ازو بر زبر کشیم
هر روز کمترست عیار وفای او
چندانکه ما جفای جهان بیشتر کشیم
طوفان محنت آمد و عالم فرو گرفت
شاید که رخت خویش بجایی دگر کشیم
درمان ز دست رفته، چرا خون دل خوریم؟
پایان کار دیده، چرا دردسر کشیم؟
خیزید تا بتربت صدر جهان رویم
خاکش بجای سرمه درین چشم تر کشیم
از غم حشر کنیم وزانده مدد بریم
وز روزگار کینۀ قصد عمر کشیم
ایام را ز درد دل ما خجالتست
حاجت بشرح نیست که ما را چه حالتست
تا دیده بود واقعه زین صعبتر ندید
دل کین خبر شنید کسش با خبر ندید
این نیز هم بدیدی و در تو اثر نکرد
ای شوخ دیده کس چو تو خیره دگر ندید
سودای خوشدلی مبر از کاسۀ سپهر
کز خوان او نواله کسی بی جگر ندید؟
شیرین که یافت کام دل از لذّت جهان؟
کو تنگ و تیر حادثه چون نیشکر ندید
زین صعبتر چه حادثه باشد؟ که خواجه را
یک هفته شد که دیدۀ ما یک نظر ندید
دل داد مرگ را که ازو جان همی ستد
لطف شمایلش بحقیقت مگر ندید
اسباب کامرانی خود دید هر چه خواست
عمر دراز کز همه بایسته تر ندید
قعر بحار معنی او فکر در نیافت
کنه جمال صورت او چشم سر ندید
بسیار تخم فضل و فضایل بکشت لیک
سیل فنا درآمد و زان کشته بر ندید
غبنیست در شنکجۀ تابوت تخته بند
سروی که کس بلطفش شمشاد تر ندید
حیفست با تپانچۀ خشت لحد گلی
کاسیب لطمه جز ز نسیم سحر ندید
از همّت بلند بفردوس رای کرد
چون کار این جهان را جز مختصر ندید
چرخ هزار دیده فرو بیخت خاک او
چندانکه جست جز همه فضل و هنر ندید
از منصب آن بیافت که هیچ آدمی نیافت
وز دولت آن بدید که هرگز بشر ندید
دردا و حسرتا که چو کارش بکام شد
چون چشم باز کرد از آن هیچ اثر ندید
گردن بحکم هیچ کس ارچه نداده بود
از انقیاد حکم اهلی گزر ندید
آوخ که چون بدید بتحقیق روی کار
آورد پشت او بزمین چرخ کینه دار
دیدی چه کرد خوجه که ناگهان برفت؟
آتش بخلق در زد و از دودمان برفت
یک شهر آستینش گرفته که، امشبی
نگرفت لابه در وی و دامن کشان برفت
مهمان نشسته، خانه بیاراسته، چه شد؟
کز ناگه آن چنان بتن ناتوان برفت
بر نقره خنگ چرخ سواری همی نمود
و او کرد سرکشیّ و ز دستش عنان برفت
انصاف خود عبارت از و بد همه جهان
این درد دل ببین که جهان از جهان برفت
اکنون چه حاصل از قفص تنگ روزگار
کان طوطی شکرسخن خوش زبان برفت
از خاک خوابگاهش باد سخن نشست
وز آتش فراق وی آب روان برفت
باد صبا چو یافت ز بیماریش خبر
زورش ز دست و پای و قرارش ز جان برفت
کام دوات از غم او خشک و تلخ گشت
مغز قلم ز حسرتش از استخوان برفت
گر خون گریست خامۀ فتوی بحق گریست
کز دستش آن عبارت و خطّ و بیان برفت
پهلو بجای خویش تهی کرد مسندش
از صفّه یی که جواجۀ دنیا از آن برفت
گردون ز غصّه دست بدندان بسی گزید
لیکن چه سود داشت، چو تیر از کمان برفت
روزی سه چار ماتم او داشت هر کسی
آن سوز کمترک شد و آن اندهان برفت
آزاد و بنده با سر شغل و عمل شدند
بیچاره صدر دین، که بقهر از میان برفت
از شیر بچّه بیشۀ دولت تهی مباد
اکنون که زور با زوی شیر ژیان برفت
خود روشنست این که دهد جای با شهاب
چون آفتاب از سراین خاکدان برفت
گر او بزرگ بد خلف او نه کوچکیست
نور شهاب و ظلّ عمر دیو را یکیست
زین عمر سست پای چو پیمان روزگار
وین حادثات سخت چو زندان روزگار
اندیشه میکنم، نه همانا توان ربود
گوی مراد در خم چوگان روزگار
یک رنگی از نهاد زمانه طمع مدار
چون نیست جز دو رنگی درشان روزگار
دست فنا چو دامن آخر زمان گرفت
در پای خود درید گریبان روزگار
بسیار بی وفا را دیدم بعهد خویش
لیکن یکی ندیدم برسان روزگار
اندر جوال عشوۀ دنیا مشو از آنک
زین لعبها بسیست در انبان روزگار
لب تا لب جهان بطلب تا کدام جان
خائیده دل نگشت بدندان روزگار
دیدی که هم ز پای درآورد دست چرخ
مردی که مرد بود بمیدان روزگار
گرچه ز درد دل جگرم خون همی شود
از مرگ این بیگانۀ دوران روزگار
خرسند گشته ایم که آخر قویدلست
این شافعیّ وقت بنعمان روزگار
ای ذات تو خلاصۀ این هر دو خاندان
کامروز هست زبدۀ ارکان روزگار
پاینده باد یا که یقینم که بعد ازین
چون تو گهر نخیزد از کان روزگار
خالی ز سایۀ تو مباد این دو خاندان
کامروز جاه تست نگهبان روزگار
معنیّ روزگار شمایید و جز شما
حشویست بر جریدۀ نسیان روزگار
خود را نگاهدار ز آسیب چشم زخم
زنهار خواجه، جان تو و جان روزگار
تو در پناه عافیت و در پناه تو
این خواجگان عصر و بزرگان روزگار
کمال‌الدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۱۴ - و قال ایضاً یرثی الصّدر السّعید رکن الدّین مسعود
بر هیچ آدمی اجل ابقا نمی کند
سلطان مرگ هیچ محابا نمی کند
عامست حکم میراجل بر جهانیان
این حکم بر من و تو بتنها نمی کند
غارت گر حوادث در خانۀ وجود
کاین دور اقتضای چنینها نمی کند
یک چشم زخم نیست که این حقّۀ نگون
از خود هزار شعبده پیدا نمی کند
اقبالهای ناگه و ادبار در قفا
بس غافلست آنکه تماشا نمی کند
ما را جز انقیاد چه رویست چون قضا
تدبیر ما بمشورت ما نمی کند
هر لحظه فتنه یی که نماند بدان دگر
آرند پیش ما ز پس پردۀ قدر
طوفان فتنه آمد ازین ابر فتنه بار
یارب چه فتنه هاست که گشتست آشکار
مادر غرور دولت و ناگه ز گوشه یی
دست زمانه زیر و زبر کرده کار و بار
جز غدر نیست قاعدۀ روزگار و خلق
یکسر گرفته اند همه رنگ روزگار
آن سر همی برند که سوگندشان بدوست
و آنرا همی کشند که شان داد زینهار
نه شرم خلق هیچ و نه ترس گرفت حق
نه شرع را مهابت و نه علم را وقار
با یکدگر بوقت خطاب و عتابشان
الّا زبان تیغ نباشد سحن گزار
وز دور اگر پیام فرستند سوی هم
پیغامشان بود همه پیکان آبدار
ایّام حکم خویش چو در دست فتنه کرد
سدّ سکندری را یأجوج رخنه کرد
هر کو کند تصّور رنج و بلای خویش
باشد بجای خود که نباشد بجای خویش
هر کام دل که چرخ کسی را دهد بطبع
عاقل نخواندش بجز از خونبهای خویش
دانا درین مقام گرش دسترس بود
اندر شود بکوی عدم هم بپای خویش
بگذاشتند دین خدا را و هر کسی
دینی برأی خویش نهاد از برای خویش
از حرص گرسنه شده تشنه بخون هم
همچون کسی که سیر بود از بقای خویش
دشوار اعتماد توان کرد بر کسی
چون این رود معامله با مقتدای خویش
هر کو چو روزگار ره غدر می رود
از روزگار هم بستاند سزای خویش
آوخ که کار فضل و هنر با سری فتاد
خورشید دین ز اوج فلک در ثری فتاد
یاران و دوستان همه در غم نشسته اند
دلخستگان بوعدۀ مرهم نشسته اند
مشتی سیه گلیم چو اختر به تیره شب
در انتظار نیّر اعظم نشسته اند
برخاست عالم کرم و لطف از میان
و اکنون بسوک او همه عالم نشسته اند
در تنگنای خانۀ دلها بماتمش
اندوه و رنج و محنت با هم نشسته اند
دم درکشید صبح جهان گیر و در غمش
هر جا که بنگری دو سه همدم نشسته اند
بر خشک ماند کشتی امّید و اهل فضل
در خاک از آب دیده چو شبنم نشسته اند
گفتی که فضل و دانش و معنی کجا شدند؟
جود و کرم نماند و بماتم نشسته اند
هر دم که می زند ز سر درد می زند
صبح از برای آن نفس سرد می زند
شطرنج حادثات چو با دست خون فتاد
در دست فلج تعبیه بنگر که چون فتاد
نور بصر زسّر قدر در حجاب شد
بی التفاتیی بحریف زبون فتاد
دست اجل قوی شد و لعبی غریب کرد
در ضرب شاه ماتی از وی برون فتاد
دردا و حسرتا که بدست سپاه مرگ
چون دست جود رایت دانش نگون فتاد
پژمرده گشت لالۀ نعمان ز باد مرگ
وز تخت بختیاری در خاک و خون فتاد
بنیاد فضل گشت بیکبارگی خراب
کی سقف پایدار بود چون ستون فتاد؟
تدبیر در تصّرف تقدیر عاجزست
کاری بزرگ بود ولیکن کنون فتاد
سیلاب مرگ شهر معانی خراب کرد
بیداد چرخ بحر معانی سراب کرد
پیوند خوشدلی ز زمانه بریده شد
بر جان و مال پردۀ عصمت دریده شد
حالی که در ضمیر قرین قیامتست
نگرفت دیده عبرت و آن نیز دیده شد
شب خفته، روز می نگرد دیده بی رخش
پس اشک بر حقست که در خون دیده شد
شد کلک سر برهنه غریوان و ابروار
حنّانه وار قامت منبر خمیده شد
آوخ که زیر سنگ جفای فلک بماند
دستی که از برای عطا آفریده شد
دردا که دست بی خردان خوارمایه کرد
شخصی که بر کنار کرم پروریده شد
بر سر همی زنیم چو دریا کف اسف
کزکان جود لعل بدخشان چکیده شد
گر آدمی ز خاک شود سیر در دمی
پس چونکه سیر می نشود خاک ز آدمی
نو باوۀ درخت شریعت بجای باد
نور جمالش از دل ما غم زدای بود
شهباز ملّتست و کنون چشم باز کرد
فرّش خجسته سایه، چو پرّ همای باد
بر شاخسار منبر طوطیّ خوش نواست
جانها فدای طوطی شکّر نمای باد
در تنگنای وحشت این صعب واقعه
دلهای بسته را سخن دلگشای باد
دلخستگان ضربت قهر زمانه را
دیدار خواجه مرهم و راحت فزای باد
صبری و رحمتی که پر و بال غم کند
بر ساکنان پردۀ عصمت سرای باد
خرد و بزرگ را که بجایند و غایبند
تا نفخ صور حافظ و ناصر خدای باد
مسعود بر درخت سعادت بدان جهان
محمود باد عاقبت کار همگنان
کمال‌الدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۱ - اسب
مه روی من بخواست بعزم شکار اسب
خیز ای غلام گفت ، بزین اندر آر اسب
گفتم که نیک مستی و مخمور از شراب
آخر همی چه خواهی اندر خمار اسب؟
برداشت باز و گفت : برای شکار کبک
لختی بتاخت خواهم در کوهسار اسب
گفتی برای پای و رکاب وی آفرید
چون زلف او زبادوزان ، بیقرار اسب
چون برق و چون براق همی رفت در هوا
اندر هوای آن بت سیمین عذار اسب
صدجان شکار چنگل باز دوز لف او
او زیر ران کشیده زبهر شکار اسب
میراند او و عقل همی گفت از پسش
کآخر برای بنده زمانی بدار اسب
نشنید این حدیث و همی راند چون ظفر
اندر رکاب صدر و سر روزگار اسب
عادل، ضیاء دولت و دین آنکه افگند
در هر مصاف هر دم بر صد سوار اسب
زنگی که در عجم چو برآرد حسام کین
دشمن ازو بتابد در زنگبار اسب
گشته ز دست او بعطا نام دار جود
مانده زخصم او بوغا یادگار اسب
ای صفدری که در طلب جان دشمنان
گردد بروز حملۀ تو جان سپار اسب
اندر دخان آتش غم حاسدت شود
پنهان چنانکه وقت تک اندر غبار اسب
گر ز آتش نبرد بگردون رسد شرار
رانی تو چون سیاوش اندر شراره اسب
روزی که بیقرار شود از نشاط جنگ
در زیر تو ز تیغ چو سوزنده نار اسب
بر یکدگر یلان و دلیران هر دو صف
تا زنده همچو رستم و اسفندیار اسب
آن لحظه بر زنی بصف دشمن و کنی
حالی بتیغ مفرد جنگی هزار اسب
اسب تو پیل وار شود پیش خصم باز
و اینجا روا بود که رود پیل وار اسب
در پیش تیغ تیز تو باشد عدو بجنگ
چون پیش شیر گرسنه در مرغزار اسب
بهر هزیمت از فزع تیغ تو عدو
گوید بمرگ خویش سبکتر بیار اسب
پیکان ز روی ناخن تو چون گذشت او
آن دم که می دوانی اندر غبار اسب؟
در جوشن بتاخته دشمن چنان فتد
کافتد ز رنج ناخنه در اضطرار اسب
یا رب ز اسب تو که نکردست هیچ وقت
مانند او بر ایوان صورت نگار اسب
شبدیز و رخش و اعوج و یحموم روز جنگ
حیران شوند در تکش این هر چهار اسب
ور خصم در حصار شود از نهیب تو
حالی تو در جهانی اندر حصار اسب
بر درگه عدوی تو از بیم تیغ تو
پیوسته دم بریده و همواره خوار اسب
صدرا بدین قصیده که هست امتحان سزد
گر تا بروز حشر کند افتخار اسب
از اهل فضل و طبع بمیدان این ردیف
هرگز نرانده بود یکی نامدار اسب
جز من که رام کردم خاطر برین چنانک
رایض کند ز روی هنر راهور اسب
لکن چه فایده که ز بخت بدم مدام
مهمل بگرد عالم چون بی فسار اسب
دانش چو خوار باشد ناید بکار فضل
میدان چو تنگ باشد ناید بکار اسب
تا در نشاط آید و شادی کند بطبع
در سبزه چون بگردد وقت بهار اسب
اندر بهار فتح چنان باد یا مدام
کز خون خصم رانی در لاله زار اسب
کمال‌الدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۱۳ - و قال فی الشکایة
یا رب تو آگهی که درین اندر سال عمر
روزی بکام من نگذشتست روزگار
از گونه گونه محنت و رنج آن کشیده ام
در مدت حیات که بیش آید از شمار
وینک رسید مرگ بنزدیک و لامحال
بریکدیگر زند زهمه گونه کار و بار
دنیی چنین گذشت که دانی و آخرت
ترسم کزین بتر گذرد صدهزاربار
یا رب چه بودی ار نبدی هستی چنین
کز وی نگشت در دو جهان راست هیچ کار
ورچه نبود گفتنی این لفظ ای خدای
از من چو گفتهای دگر جمله درگذار
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۴۹ - ایضا له
ای آفتاب ملک که از پرتو کرم
چون صبح کام فضل پر از خنده کرده یی
از بس که همچو غنچه کنی دل نمودگی
چون نرگسم ز شرم سرافکنده کرده یی
خطّیست کرد عارض خوبان معنوی
نقشی که تو به خامۀ فرخنده کرده یی
جمعند در هوای تو دلهای اهل فضل
تاصیت جود خویش پراکنده کرده یی
فضل شکسته را تو دلی باز داده یی
امّید مرده را تو به دم زنده کرده یی
بی من ز بس که با منت انواع لطفهاست
الحق ز حد برونم شرمنده کرده یی
دارم امید آنکه رسانی بانتها
این ابتدای لطف که با بنده کرده یی
کمال‌الدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۵۰ - وله ایضا
ای خواجه سال و ماه تو تلوین همی کند
بی انکه علم صنعت اکسیر خوانده یی
اندرسیه گری ید بیضا نموده یی
تلبیس خویش بر همه عالم برانده یی
روی دو موی داری و موی دو روی و خود
سر گشته از دورنگی ایشان بمانده یی
تزویر کار خویش بدانسته یی از آن
رویش سیاه کرده و بر خر نشانده یی