تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۵۵ - مرد فرزانه کز قضا ترسد
مرد فرزانه کز قضا ترسد
عجب ار فکر او خطا نبود
زانکه اینحال از دو بیرون نیست
یا قضا هست یا قضا نبود
گر قضا هست جهد نیست مفید
ور قضا نیست خود بلا نبود
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۵٨ - مرد باید که در جهان خود را
مرد باید که در جهان خود را
همچو شطرنج باز پندارد
هر چه بیند از آن خصم برد
و آنچه دارد نگاه میدارد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣۶٨ - نه بکوشش در است روزی خلق
نه بکوشش در است روزی خلق
نه بجد و بجهد داد ستند
از تکاپوی رزق نگشاید
گر چه مردم در آن فتادستند
بی بر و بار ماند برگ چنار
گر چه صد دست بر گشادستند
باز نرگس فکنده سر در پیش
تاج زر بر سرش نهادستند
تا بدانی که طالعست همه
هر کسی را هر آنچه دادستند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٧١ - هر که در اصل بد نهاد افتاد
هر که در اصل بد نهاد افتاد
هیچ نیکی ازو مدار امید
ز آنکه هرگز بجهد نتوان کرد
از کلاغ سیاه باز سفید
دون پرستی مکن که می نشود
در صفا هیچ ذره چون خورشید
هر کرا دور چرخ جامی داد
بابصارت نکشت چون جمشید
بید را گر بپرورند چو عود
بر نیاید نسیم عود از بید
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٧٣ - هر بلا کز قضای بد باشد
هر بلا کز قضای بد باشد
ببزرگان روزگار رسد
می نبینی که صرصر ار بورزد
چون بر اطراف جویبار رسد
سروهای کهن ز جا بکند
کی ازو سبزه را غبار رسد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٧٨ - هیچ رنجی بتر ز غربت نیست
هیچ رنجی بتر ز غربت نیست
گر چه کامل شود بغربت مرد
خاصه آن ساعتی که بر سر راه
دوستانرا وداع باید کرد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٧٩ - هر که از بهر خود نگفت سخن
هر که از بهر خود نگفت سخن
بهر غیرش سخن بجان شنوند
اهل عالم همه کشاورزند
هر چ کارند هم چنان دروند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٨٠ - هر که دل بر اصابت خیرات
هر که دل بر اصابت خیرات
ببد و نیک مطمئن نکند
و آنکه در طبع خویشتن چو ضمیر
مهر اصحاب مستکن نکند
گر نمیرد ببایدش کشتن
تا هوای جهان عفن نکند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٨٢ - هر چه رزق تو باشد ای درویش
هر چه رزق تو باشد ای درویش
بیقین دان کسی نخواهد خورد
و آنچه روزی دیگران باشد
نتوانی بجهد حاصل کرد
چون چنین است پس نداشت خرد
هر که بیهوده آز را پرورد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٩٠ - ای شهنشاه بختیار که هست
ای شهنشاه بختیار که هست
در همه کار دولتت یاور
هرکجا رایت تو روی آرد
نصرت ایزدش بود رهبر
شهریاران نهند بهر شرف
بر سر از خاک پای تو افسر
از ره بنده پروری بشنو
قصه پر ز غصه چاکر
لاشه اسبی فتاد مرکب من
بروش از همه خران کمتر
هست آن گاو گوش اشتر دل
اسب صورت ولی بمعنی خر
من بر آنم که داند این معنی
شاه گیتی پناه دین پرور
که چو من شهسوار معنی را
نبود خر مناسب و در خور
برهان بنده را ازین غم و رنج
تا نگهداردت ز غم داور
مرکبی باد پای بخش مرا
بسرین فربه و میان لاغر
راهواری بخوشروی چون آب
رهنوردی بتیزی صرصر
تا نباشد گمان که با بنده
بی عنایت شدست شاه مگر
این یک اسبم ببخش و عمرت باد
تا ببخشی چنین هزار دگر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٩٢ - ای پسر همنشین اگر خواهی
ای پسر همنشین اگر خواهی
همنشینی طلب ز خود بهتر
ز آنکه در نفس همدم از همدم
نقش پیدا شود بخیر و بشر
مثل اخکر که با همه گرمی
سرد گردد بوصل خاکستر
ور چه باشد فسرده طبع انگشت
چون بآتش رسد شود اخگر
گر تو خواهی که نیکنام شوی
دور باش از بدان عزیز پدر
وینسخن را که گفت ابن یمین
در صلاح و فساد آن بنگر
گر پسندیده نایدت مشنو
ور پسند آیدت از آن مگذر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٩٩ - ای نسیم سپیده دم بر خیز
ای نسیم سپیده دم بر خیز
وز سر لطف یک قدم بردار
رو بدرگاه قدوه النقبا
فخر آل محمد مختار
بحر دانش علاء دولت و دین
آن بحق اهل فضل را سردار
اولا بوسه ده جنابش را
پس پیامم یکان یکان بگذار
گو بجان آمدست ابن یمین
از جفای سپهر ناهموار
وز نیاز نهفته بر چشمش
روز روشن شدست چون شب تار
از ره بنده پروری بر خیز
یک دو گام از ره کرم بردار
رو بعالیجناب خسرو عهد
آن ببخشش فزون ز ابر بهار
و آنکه باشد نهال همت او
چون درخت بهشت گوهر بار
وصف حالم بجملگی بر گوی
مکن اهمال در بیان زنهار
گو مثال جهان مطاع فرست
سوی نواب این خجسته دیار
تا بلطف عمیم خود گیرند
بر یکی زین سه کار سهل قرار
یا دهندم سه ماه غله بقرض
هر مهی کمترینش یک خروار
تا من ادراک غله را عوضش
برسانم بقابض انبار
یا بر آئین سایر فقرا
بدهندم وظیفه وادرار
یا اجازت دهند تا بروم
زین وطن کاندر و شدستم خوار
بمقامی که قوت یومی خود
نبود ساختن چنین دشوار
کز یکی ساخته توانی کرد
ای کریم جهان ازین دو سه کار
هم دعا گوی باشمت همه عمر
هم رهینت بمنت بسیار
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٠۶ - بر بساط امیر عز الدین
بر بساط امیر عز الدین
قصه ئی راست میکنم تقریر
بنده مانند مهره یکتا
مانده در ششدر خمار اسیر
بزیادت نمیدهم زحمت
بسه تائی بیا و دستم گیر
ده هزارت غلام باد چو من
خانه گیر مساکن تسخیر
حل منصوبه خمارم کن
سخن اینست از طویل و قصیر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴١٢ - پیرمردی زنی جوان می‌خواست
پیرمردی زنی جوان می‌خواست
گفتمش ترک این هوس خوش‌تر
زآنکه از عمر جاودان با پیر
با جوانیش یک نفس خوش‌تر
گرچه مرغند جمله مرغان لیک
جنس با جنس هم‌قفس خوش‌تر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴١٨ - خرم آزاده ئی که نشناسد
خرم آزاده ئی که نشناسد
کسش اندر جهان ز جمع بشر
ز آنکه آنرا که مردمان دانند
یاد نارند ازو مگر که بشر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٢٢ - دی مرا دوستی که مایل بود
دی مرا دوستی که مایل بود
دائمش خاطر خطیر بشعر
گفت از اشعار خود بخوان غزلی
ای تو بر شاعران امیر بشعر
گفتم از شعر کرده ام اعراض
گر چه هستم بلا نظیر بشعر
زان کز ابناء دهر نیست کسی
نه جوان راغب و نه پیر بشعر
وین بتر تر که طبع وقادم
می نپردازد از شعیر بشعر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٣٠ - شکر انعام حاتم ثانی
شکر انعام حاتم ثانی
مخلص الملک یونس طاهر
آنکه کس را خلاف نیست که هست
نسبتش طاهر و حسب ظاهر
بکدامین زبان توانم گفت
ای زبانها ز شکر تو قاصر
چون یساری ندارد ابن یمین
که شود بر جزای آن قادر
هست سودای آنش اندر سر
که برارد ز لجه خاطر
دانه ئی چند گوهر شهوار
هر یکی همچو کوکبی زاهر
بر جناب جلالت افشاند
کسر تقصیر را شده جابر
گر سر استماع آن داری
لطف کن سوی بنده شو ناظر
ای جهانی ز جود تو شاکر
بکرم اهل عالمت ذاکر
از صریر درت همی شنود
مرحبا گوش سائل و زائر
کلک تو درگه رضا و سخط
عالمی را مبشر و منذر
صیت احسان و ذکر انعامت
مثلی گشته در جهان سایر
وصف کردار و نعت گفتارت
هم بدیع آمدست و هم نادر
تا تو معمار خطه کرمی
شد خرابی غامرش عامر
در فنون هنر طبیعت تو
گشته مانند یک فنان ماهر
فتح باب کفت همی دارد
روضه مکرمات را ناضر
بر قضا و قدر بود رایت
در بد و نیک ناهی و آمر
صاحبا از جفای چرخ شدست
طبع من کند و خاطرم فاتر
لیکن از دهر داد بستانم
گر بود همتت مرا ناصر
تا در ایام نام اهل کرم
زنده ماند ز گفته شاعر
باد مداح تو چو ابن یمین
هرکجا شاعری بود فاخر
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٣۴ - شکرها میکنم در این ایام
شکرها میکنم در این ایام
که تهیدست گشته ام چو چنار
ز آنکه چون گل اگر زرم بودی
دست گیتی مرا نهادی خار
بستدندی بصد شکنجه و چوب
بقیاس جماعت زر دارد
من چنین گشتمی که اکنونم
مفلس و با هزار عیب و عوار
شکر ایزد بر آن همیگویم
که درین فترت و تغلب کار
گرچه اندک بضاعتم باری
سودم آمد شکنجه بسیار
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٣۶ - شکر نعمت ز کفر وا دارد
شکر نعمت ز کفر وا دارد
اینچنین خوانده ایم در اخبار
گر فزونی نعمتت باید
شکر منعم ز واجبات شمار
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٣٧ - صاحبا مدتیست تا کردم
صاحبا مدتیست تا کردم
خدمتت آنچنانک بد مقدور
هر چه فرموده ئی ز باطل و حق
بوده امر ترا بجان مأمور
نه مرا هست عز و منصب و جاه
نه شراب و کباب و نه منظور
هر که از بهر خدمت مخلوق
گردد از وصل دوستان مهجور
چون ز جنس هنروران باشد
بر سه نوعست حالتش مقصور
راحتش گر فزون بود از رنج
اندکی سعی او بود مشکور
ور بود رنج و راحتش یکسان
این هم از کار نیست چندان دور
ور فزونست رنجش از راحت
هست بیمزد دیو را مزدور
چون من از فرقه سوم گشتم
که بهر عشوه ئی شوم مغرور
عقل داند کزین سلیم دلی
مرد گردد با حممقی مشهور
زین پس ار سر بتابم از خدمت
شاید ار خواجه داردم معذور