تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۰۹ - نومید شدن شیطان از هاجر و رفتن نزد ابراهیم
آمد و گفت ای خلیل مؤتمن
یک نصیحت بشنو از من بی سخن
ناصحی هستم تورا بس مهربان
گوش کن پند من ای شاه جهان
از خرد باشد شنیدن پند پیر
گرچه باشی در خرد خود بی نذیر
پند پیر از جان شیرین خوشتر است
سوی دولت پند پیرت رهبر است
خوشتر از این ای رفیق نکته دان
شد دبیر مشفق و بخت جوان
یا خلیل الله نصیحت گوش کن
ترک این سودای عالم جوش کن
کی توان از حکم خوابی بی اثر
سر بریدن از تن زیبا پسر
چونکه این فرمان تورا آمد به خواب
از پی خوابی مکن چندین شتاب
شاید این خواب تو شیطانی بود
عاقبت سودش پشیمانی بود
می توان ناکرده را کرده همان
کرده را ناکرده کردن کی توان
گفت ای ابتر برو شیطان تویی
غول هر ره دزد هر دکان تویی
آتش اندر تخمه ی آدم ز توست
رنج دوران فتنه ی عالم زتوست
کاروان قرب را رهزن تویی
غول و دیو و رجس و اهریمن تویی
دست نبود دیو را بر انبیا
مکر شیطان نیست دام اولیا
خواب ایشان خواب رحمانی بود
رشحه ای ز الهام ربانی بود
چون قوای ظاهری از کار ماند
روح ز امر و نهیشان بیکار ماند
سوی همجنسان خود پر می زند
قدسیان را حلقه بر در می زند
می رود تا حلقه ی روحانیان
می گذارد زیر پا هفت آسمان
روحها بیند ولیکن در مثال
در مثالش روح بنماید جمال
اسم و حرف و فعل و قول و قیل و قال
جمله را بیند مثال اندر مثال
اهرمن را ره در آنجا کی بود
توسنش در راه آنجا پی بود
می زنندش از نخستین آسمان
با شهاب سینه سوز جان ستان
کی ورای آسمانش ره بود
کی رهش بالای مهر و مه بود
او بود مسجون سجن طبع دون
از طبیعت کی تواند شد برون
هر که باشد در طبیعت محفلش
دیو باشد همدم و هم منزلش
اهرمن نار است و نار ناریان
نوریان را کی ز نار آید زیان
چونکه نار شهوت و نار غضب
در نهاد آدمی شد ملتهب
صد هزاران دیو از آن زاید همی
جنس آری نزد جنس آید همی
جنس جذابست و نزد خود کشد
هرکجا هم جنس بیند تا ابد
از فتیله دود چون بالا رود
شعله ی جواله را پایین کشد
چون بخار شهوت و غیظ و فساد
گشت صاعد آدمی را از نهاد
هرکجا ابلیس باشد باشتاب
سوی خود آن را کشد با صد طناب
یک نصیحت بشنو از من بی سخن
ناصحی هستم تورا بس مهربان
گوش کن پند من ای شاه جهان
از خرد باشد شنیدن پند پیر
گرچه باشی در خرد خود بی نذیر
پند پیر از جان شیرین خوشتر است
سوی دولت پند پیرت رهبر است
خوشتر از این ای رفیق نکته دان
شد دبیر مشفق و بخت جوان
یا خلیل الله نصیحت گوش کن
ترک این سودای عالم جوش کن
کی توان از حکم خوابی بی اثر
سر بریدن از تن زیبا پسر
چونکه این فرمان تورا آمد به خواب
از پی خوابی مکن چندین شتاب
شاید این خواب تو شیطانی بود
عاقبت سودش پشیمانی بود
می توان ناکرده را کرده همان
کرده را ناکرده کردن کی توان
گفت ای ابتر برو شیطان تویی
غول هر ره دزد هر دکان تویی
آتش اندر تخمه ی آدم ز توست
رنج دوران فتنه ی عالم زتوست
کاروان قرب را رهزن تویی
غول و دیو و رجس و اهریمن تویی
دست نبود دیو را بر انبیا
مکر شیطان نیست دام اولیا
خواب ایشان خواب رحمانی بود
رشحه ای ز الهام ربانی بود
چون قوای ظاهری از کار ماند
روح ز امر و نهیشان بیکار ماند
سوی همجنسان خود پر می زند
قدسیان را حلقه بر در می زند
می رود تا حلقه ی روحانیان
می گذارد زیر پا هفت آسمان
روحها بیند ولیکن در مثال
در مثالش روح بنماید جمال
اسم و حرف و فعل و قول و قیل و قال
جمله را بیند مثال اندر مثال
اهرمن را ره در آنجا کی بود
توسنش در راه آنجا پی بود
می زنندش از نخستین آسمان
با شهاب سینه سوز جان ستان
کی ورای آسمانش ره بود
کی رهش بالای مهر و مه بود
او بود مسجون سجن طبع دون
از طبیعت کی تواند شد برون
هر که باشد در طبیعت محفلش
دیو باشد همدم و هم منزلش
اهرمن نار است و نار ناریان
نوریان را کی ز نار آید زیان
چونکه نار شهوت و نار غضب
در نهاد آدمی شد ملتهب
صد هزاران دیو از آن زاید همی
جنس آری نزد جنس آید همی
جنس جذابست و نزد خود کشد
هرکجا هم جنس بیند تا ابد
از فتیله دود چون بالا رود
شعله ی جواله را پایین کشد
چون بخار شهوت و غیظ و فساد
گشت صاعد آدمی را از نهاد
هرکجا ابلیس باشد باشتاب
سوی خود آن را کشد با صد طناب
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۰ - رفتن شیطان به نزد حضرت اسماعیل ع
چون خلیل الله فکند آن را شهاب
سوی اسماعیل آمد با شتاب
دام تلبیس و حیل را ساز کرد
مکر و کید و وسوسه آغاز کرد
زد به سنگ آن را پس اسماعیل راد
سنت رمی جمار از این نهاد
می کنم یعنی ز خود دور اهرمن
همچو اسماعیل آن شاه زمن
هست جسم طاعتت رمی جمار
روح آن طرد از بر خود تند بار
جمله طاعاتت چنین است ای عمو
چونکه جسمش آوری جانش بجو
جان آن دانی چه باشد ای پسر
فکر و ذکر و سرش آوردن نظر
قول و فعلت را به معنی یار کن
پس از ایشان زنده ی پندار کن
لفظ و معی دارد و اعمال هم
بلکه هر اوصاف و هر احوال هم
زان معانی جان من غافل مشو
طاعت ار خواهی پی معنی برو
معنی لفظ ار ندانی ای خبیر
معنی اعمال خود را یاد گیر
ور مفصل معنی اعمال خویش
می نداند هم دل خود را بریش
معنی اجمالیش را با عمل
جفت کن تا سازدش پاک از علل
وان همین باشد که این فرموده شاه
من به فرمانش نهادم پا براه
بنده ام من پیشه ی من خدمت است
بر من از هر خدمتی صد منت است
بنده ام استاده اندر بارگاه
تا چه خدمت خواهد از من پادشاه
این تن من این سر من جان من
وقف خدمتکاری سلطان من
این یکی خدمت شه من خواسته
من پی خدمت بجان برخاسته
بنده ی فرمانم و این زان یکی ست
شغل من فرمان بری و بندگی ست
گر ندانم مقصد شه باک نیست
بندگان را حد این ادراک نیست
گفته مولایم که دست و رو بشوی
چشم اینک دست و رو این شست و شو
پا و سر را مسح کن فرمانبرم
مسح این و پای این و این سرم
گر ندانم معنی این مسح چیست
گو ندانم حد من این فهم نیست
قبله باید ساخت گفتی از حرم
این حرم من رو به آن سر تا قدم
گفتیم تکبیر گو اندر حضور
چشم چشم الله اکبر یا غفور
حمد و سوره خواستی خواندن پی اش
خواندم اینک گو ندانم معنی اش
گفتی ام خم شو به چشم این خم شدن
گفتی ام برخیز خیزم بی سخن
زان سپس گفتی جبین بر خاک مال
این جبین این خاک راه ای ذوالجلال
باز فرمودی که بنشین بر زمین
من نشستم ای شه دنیا و دین
معنی اجمال اینست ای همام
ور مفصل ضم کنی نعم المرام
جزو جزو هر عمل را معنی ایست
بلکه صد معنی ست نی معنی یکی است
هرکسی معنی از آن دریافته
رو بسوی آن معانی تافته
همچنانکه در نماز پنجگاه
آن یکی گفته است ز آگاهان راه
کان مثال موقف روز جزاست
در حضور داورش این ماجراست
سوی اسماعیل آمد با شتاب
دام تلبیس و حیل را ساز کرد
مکر و کید و وسوسه آغاز کرد
زد به سنگ آن را پس اسماعیل راد
سنت رمی جمار از این نهاد
می کنم یعنی ز خود دور اهرمن
همچو اسماعیل آن شاه زمن
هست جسم طاعتت رمی جمار
روح آن طرد از بر خود تند بار
جمله طاعاتت چنین است ای عمو
چونکه جسمش آوری جانش بجو
جان آن دانی چه باشد ای پسر
فکر و ذکر و سرش آوردن نظر
قول و فعلت را به معنی یار کن
پس از ایشان زنده ی پندار کن
لفظ و معی دارد و اعمال هم
بلکه هر اوصاف و هر احوال هم
زان معانی جان من غافل مشو
طاعت ار خواهی پی معنی برو
معنی لفظ ار ندانی ای خبیر
معنی اعمال خود را یاد گیر
ور مفصل معنی اعمال خویش
می نداند هم دل خود را بریش
معنی اجمالیش را با عمل
جفت کن تا سازدش پاک از علل
وان همین باشد که این فرموده شاه
من به فرمانش نهادم پا براه
بنده ام من پیشه ی من خدمت است
بر من از هر خدمتی صد منت است
بنده ام استاده اندر بارگاه
تا چه خدمت خواهد از من پادشاه
این تن من این سر من جان من
وقف خدمتکاری سلطان من
این یکی خدمت شه من خواسته
من پی خدمت بجان برخاسته
بنده ی فرمانم و این زان یکی ست
شغل من فرمان بری و بندگی ست
گر ندانم مقصد شه باک نیست
بندگان را حد این ادراک نیست
گفته مولایم که دست و رو بشوی
چشم اینک دست و رو این شست و شو
پا و سر را مسح کن فرمانبرم
مسح این و پای این و این سرم
گر ندانم معنی این مسح چیست
گو ندانم حد من این فهم نیست
قبله باید ساخت گفتی از حرم
این حرم من رو به آن سر تا قدم
گفتیم تکبیر گو اندر حضور
چشم چشم الله اکبر یا غفور
حمد و سوره خواستی خواندن پی اش
خواندم اینک گو ندانم معنی اش
گفتی ام خم شو به چشم این خم شدن
گفتی ام برخیز خیزم بی سخن
زان سپس گفتی جبین بر خاک مال
این جبین این خاک راه ای ذوالجلال
باز فرمودی که بنشین بر زمین
من نشستم ای شه دنیا و دین
معنی اجمال اینست ای همام
ور مفصل ضم کنی نعم المرام
جزو جزو هر عمل را معنی ایست
بلکه صد معنی ست نی معنی یکی است
هرکسی معنی از آن دریافته
رو بسوی آن معانی تافته
همچنانکه در نماز پنجگاه
آن یکی گفته است ز آگاهان راه
کان مثال موقف روز جزاست
در حضور داورش این ماجراست
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۱ - بیان در اشاره به اسرار صلوة و افعال آن به قول بعض از اهل معرفت
آن اذان و آن اقامه نفخ صور
آن ز جا برخاستن بعث و نشور
آن مصلی موقف و قبله وقوف
بستن احرام در موقف عکوف
چون شدی واقف در آن موقف زبان
می گشایی در سپاس و امتنان
حمد و سوره آن سپاس است و ثنا
در وقوف بارگاه کبریا
گوییا آنگه خطاب آید تورا
این زمان بگذار تحمید و ثنا
دفتر اعمال خود را نیز بین
هیبت این روز رستاخیز بین
این مسافر تا چه آوردی بگو
زین سفر سودت چه باشد مایه کو
خم کنی قامت پی عجز و نیاز
سر کنی تسبیح آن عاجز نواز
من ندارم غیر عجز و لابه هیچ
در من و در کار من شاها مپیچ
قامتی دارم خم از بار گناه
سربزیرم چونکه هستم روسیاه
گویدت ای بنده سر بردار چست
نامه ی اعمال خود بنگر درست
سر برآری دل ز هولت چاک چاک
خویش را اندازی از هیبت به خاک
جبهه و رو بر زمین سایی همی
پشت دستان را ز غم خوابی همی
کان شها پاکا بلندا برتورا
بنگر از رحمت در این موقف مرا
گویدت گویا که سر بردار هین
تا چه کردستی در این دفتر ببین
هین ببین ناپاکی و پاکی خویش
جرئت خود بین و بی باکی خویش
سر برآری لب به استغفار باز
توبه را سازی شفیع و چاره ساز
گویدت بگذشت روز توبه هان
تا چه آوردی بگو فاش و عیان
از خجالت باز می مالی جبین
لب پر از سبحان ربی بر زمین
باز می آید خطاب با عتاب
خیز از جا شو مهیای حساب
باز برخیزی به تمجید و سپاس
حال این رکعت به اول کن قیاس
عاقبت از عجز برداری دو کف
رو به آن درگاه با عز و شرف
این دعاهایت نیاید در حساب
آیدت از پرده ی عزت خطاب
کای تورا بگذشته ایام دعا
رفته هنگام ثناء و توبه ها
باز افتی در رکوع و در سجود
گه رکوع و گه سجود و گه قعود
باز گوید ناید امروز این بکار
مایه و سود آنچه آوردی بیار
عجز و زاری و سپاس و آفرین
جمله افکندی بروز واپسین
روزگاران را به غفلت باختی
کار خود با این جهان انداختی
هان چه سود از مایه ات اندوختی
هان چه شمع از مایه ات افروختی
لرزدت آن دم ز هیبت استخوان
هم رود قوت ز پایت هم توان
نی به پایت قوم برخاستن
نی زبان عذر خسران خواستن
پس نشینی بر زمین بیچاره وار
دست بسته پا شکسته شرمسار
پس به توحید خدا گویا شوی
چاره از توفیق حق پویا شوی
کاشهد ان لا اله لی سواه
من به وحدانیتت هستم گواه
هم گواهم بر نبی مؤتمن
این دو هم سرمایه و هم سود من
عمر خود گر صرف عصیان کرده ام
این دو را لیکن شفیع آورده ام
سود من از این سفر اینست و بس
نیست غیر از این دو ام فریادرس
هم به امید شفیعان جزا
آمدم با قدی از عصیان دوتا
ای پناه جمله امت السلام
ای شفیعان قیامت السلام
السلام ای شافع روز جزا
السلام ای عاصیان را مرتجی
السلام ای بندگان صالحین
السلام ای انبیاء مرسلین
من گنه کارم پشیمانم ذلیل
واقف اندر موقف رب جلیل
سود و سرمایه همه درباختم
عمر خود نابود و ضایع ساختم
ای شفیعان قیامت همتی
التفاتی التماسی رحمتی
یکنظر ای شهریاران از کرم
سوی آن افتاده ی بحر ندم
از اشارات نماز اینها یکی ست
زانچه گفتم از معافی اندکی است
شرح اینها را مقامی دیگر است
خامه از تفصیلش اکنون ابتر است
باشد این تفصیل تا وقتی دگر
داستانی داشتم نامد به سر
آن ز جا برخاستن بعث و نشور
آن مصلی موقف و قبله وقوف
بستن احرام در موقف عکوف
چون شدی واقف در آن موقف زبان
می گشایی در سپاس و امتنان
حمد و سوره آن سپاس است و ثنا
در وقوف بارگاه کبریا
گوییا آنگه خطاب آید تورا
این زمان بگذار تحمید و ثنا
دفتر اعمال خود را نیز بین
هیبت این روز رستاخیز بین
این مسافر تا چه آوردی بگو
زین سفر سودت چه باشد مایه کو
خم کنی قامت پی عجز و نیاز
سر کنی تسبیح آن عاجز نواز
من ندارم غیر عجز و لابه هیچ
در من و در کار من شاها مپیچ
قامتی دارم خم از بار گناه
سربزیرم چونکه هستم روسیاه
گویدت ای بنده سر بردار چست
نامه ی اعمال خود بنگر درست
سر برآری دل ز هولت چاک چاک
خویش را اندازی از هیبت به خاک
جبهه و رو بر زمین سایی همی
پشت دستان را ز غم خوابی همی
کان شها پاکا بلندا برتورا
بنگر از رحمت در این موقف مرا
گویدت گویا که سر بردار هین
تا چه کردستی در این دفتر ببین
هین ببین ناپاکی و پاکی خویش
جرئت خود بین و بی باکی خویش
سر برآری لب به استغفار باز
توبه را سازی شفیع و چاره ساز
گویدت بگذشت روز توبه هان
تا چه آوردی بگو فاش و عیان
از خجالت باز می مالی جبین
لب پر از سبحان ربی بر زمین
باز می آید خطاب با عتاب
خیز از جا شو مهیای حساب
باز برخیزی به تمجید و سپاس
حال این رکعت به اول کن قیاس
عاقبت از عجز برداری دو کف
رو به آن درگاه با عز و شرف
این دعاهایت نیاید در حساب
آیدت از پرده ی عزت خطاب
کای تورا بگذشته ایام دعا
رفته هنگام ثناء و توبه ها
باز افتی در رکوع و در سجود
گه رکوع و گه سجود و گه قعود
باز گوید ناید امروز این بکار
مایه و سود آنچه آوردی بیار
عجز و زاری و سپاس و آفرین
جمله افکندی بروز واپسین
روزگاران را به غفلت باختی
کار خود با این جهان انداختی
هان چه سود از مایه ات اندوختی
هان چه شمع از مایه ات افروختی
لرزدت آن دم ز هیبت استخوان
هم رود قوت ز پایت هم توان
نی به پایت قوم برخاستن
نی زبان عذر خسران خواستن
پس نشینی بر زمین بیچاره وار
دست بسته پا شکسته شرمسار
پس به توحید خدا گویا شوی
چاره از توفیق حق پویا شوی
کاشهد ان لا اله لی سواه
من به وحدانیتت هستم گواه
هم گواهم بر نبی مؤتمن
این دو هم سرمایه و هم سود من
عمر خود گر صرف عصیان کرده ام
این دو را لیکن شفیع آورده ام
سود من از این سفر اینست و بس
نیست غیر از این دو ام فریادرس
هم به امید شفیعان جزا
آمدم با قدی از عصیان دوتا
ای پناه جمله امت السلام
ای شفیعان قیامت السلام
السلام ای شافع روز جزا
السلام ای عاصیان را مرتجی
السلام ای بندگان صالحین
السلام ای انبیاء مرسلین
من گنه کارم پشیمانم ذلیل
واقف اندر موقف رب جلیل
سود و سرمایه همه درباختم
عمر خود نابود و ضایع ساختم
ای شفیعان قیامت همتی
التفاتی التماسی رحمتی
یکنظر ای شهریاران از کرم
سوی آن افتاده ی بحر ندم
از اشارات نماز اینها یکی ست
زانچه گفتم از معافی اندکی است
شرح اینها را مقامی دیگر است
خامه از تفصیلش اکنون ابتر است
باشد این تفصیل تا وقتی دگر
داستانی داشتم نامد به سر
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۲ - در بیان آوردن ابراهیم ع اسماعیل را در قربانگاه منی
باز آیم بر سر آن داستان
داستان دوستان جانفشان
آمد ابراهیم تا کوی منی
قرة العینش دوان اندر قفا
آمدند اندر منی با صد منی
گفت ایشان را منی صد مرحبا
آمد ابراهیم و فرزندش ز پی
گفتش ابراهیم او را یا بنی
فی المنام انی اری ان اذبحک
ماتری فانظر فان الامر لک
دیده ام در خواب ای جان پدر
تا ببرم از تن پاک تو سر
خواسته از من سرت سلطان من
ای به قربان سر تو جان من
در چه کاری و چه داری در نظر
گر سری داری بیا بگذر ز سر
گفت اسماعیل کای جان پدر
من که باشم جان چه باشد چیست سر
آنچه مأموری بکن آن بی درنگ
زود و زود آخر که آمد وقت تنگ
مرغ جان در سینه ام پرواز کرد
دل تپیدن از طرب آغاز کرد
دل تپد از شوق خنجر در برم
سرگرانی می کند بر پیکرم
زود زود ای جان بابا زود باش
بنده ی فرمان آن معبود باش
گرنه فرمان از خدا بد مرتورا
خود سر خود کردمی از تن جدا
خنجرت کو تا به چشم خود نهم
بوسمش دم پس بدست تو دهم
امر حق را جای آور زود زود
جز صبوری ناید از من در وجود
نیست جای صبر اینجا ای عمو
جای شکر است و نشاط و های و هو
صبر باشد در بلاها و الم
کو الم این عین لطفست و کرم
خون ناپاکم به راهش پاک شد
وین سر من لایق فتوراک شد
لایق فتوراک شاه آمد سرم
درگذشت از عرش و کرسی افسرم
خون عاشق چون فدای یار شد
خونبهایش رخصت دیدار شد
کشته شد چون در ره دلدار کس
خونبهایش وصل دلدار است و بس
در سرت جانا اگر سودای اوست
سر به کف نه در پی ایمای دوست
کاسه ای از استخوان پرچرک وریم
بشکن و بستان عوض ملک عظیم
جرعه ی خون نجس انکار کن
دست در آغوش وصل یار کن
چون سر از تن عاقبت خواهی فکند
رو فکن در پای یار ارجمند
گرگ روزی می درد آهوی تن
می خرند او را به نیکوتر ثمن
می خرند او را به ملک جاودان
ان الله اشتری از قرآن بخوان
تا ندریده است گرگ او را شکم
زود رو بفروش آن را بیش و کم
مشتری حاضر ثمن نقد ای پسر
بهر گرگ این بره ی خود را مبر
بره ی خود را به قربانگاه بر
کن فدای آن نگار جان شکر
یا به زیر خنجر فولاد سر
افکن اسماعیل وارش ای پسر
کارد بر حلقوم آن نه آشکار
بذل کن آن را به تیغ آب دار
یا به میدان جهان اکبرش
بربکوب از گرزه طاعت سرش
خنجر فرمان بر آن کن حکمران
لحظه لحظه بردی این خنجر بران
با طناب شرع بندش دست و پای
خنجر فرمان نهش بر حلق و نای
زیر این خنجر زند گر پا و دست
بایدش برید پا دستش شکست
ای برادر این جهاد اکبر است
کار سلمانست و کار بوذر است
گر به میدان شهادت پا نهی
یکنفس از ذبح کردن وا رهی
چوبه تیری جان برآرد از تنت
نیست آنجا غیر این یک کشتنت
آید اما در جهاد اکبرت
هر نفس صد تیغ و خنجر بر سرت
هر نفس ذبحی و هر دم کشتنی ست
نفس را هر ساعتی جان دادنی ست
نیمروزی می تپد در خون شهید
باشدش زان پس طلوع صبح عید
در جهاد اکبر اما سالها
باید اندر خون خود زد دست و پا
در به روی خود بزرگی بسته بود
از میان خلق عالم رسته بود
داستان دوستان جانفشان
آمد ابراهیم تا کوی منی
قرة العینش دوان اندر قفا
آمدند اندر منی با صد منی
گفت ایشان را منی صد مرحبا
آمد ابراهیم و فرزندش ز پی
گفتش ابراهیم او را یا بنی
فی المنام انی اری ان اذبحک
ماتری فانظر فان الامر لک
دیده ام در خواب ای جان پدر
تا ببرم از تن پاک تو سر
خواسته از من سرت سلطان من
ای به قربان سر تو جان من
در چه کاری و چه داری در نظر
گر سری داری بیا بگذر ز سر
گفت اسماعیل کای جان پدر
من که باشم جان چه باشد چیست سر
آنچه مأموری بکن آن بی درنگ
زود و زود آخر که آمد وقت تنگ
مرغ جان در سینه ام پرواز کرد
دل تپیدن از طرب آغاز کرد
دل تپد از شوق خنجر در برم
سرگرانی می کند بر پیکرم
زود زود ای جان بابا زود باش
بنده ی فرمان آن معبود باش
گرنه فرمان از خدا بد مرتورا
خود سر خود کردمی از تن جدا
خنجرت کو تا به چشم خود نهم
بوسمش دم پس بدست تو دهم
امر حق را جای آور زود زود
جز صبوری ناید از من در وجود
نیست جای صبر اینجا ای عمو
جای شکر است و نشاط و های و هو
صبر باشد در بلاها و الم
کو الم این عین لطفست و کرم
خون ناپاکم به راهش پاک شد
وین سر من لایق فتوراک شد
لایق فتوراک شاه آمد سرم
درگذشت از عرش و کرسی افسرم
خون عاشق چون فدای یار شد
خونبهایش رخصت دیدار شد
کشته شد چون در ره دلدار کس
خونبهایش وصل دلدار است و بس
در سرت جانا اگر سودای اوست
سر به کف نه در پی ایمای دوست
کاسه ای از استخوان پرچرک وریم
بشکن و بستان عوض ملک عظیم
جرعه ی خون نجس انکار کن
دست در آغوش وصل یار کن
چون سر از تن عاقبت خواهی فکند
رو فکن در پای یار ارجمند
گرگ روزی می درد آهوی تن
می خرند او را به نیکوتر ثمن
می خرند او را به ملک جاودان
ان الله اشتری از قرآن بخوان
تا ندریده است گرگ او را شکم
زود رو بفروش آن را بیش و کم
مشتری حاضر ثمن نقد ای پسر
بهر گرگ این بره ی خود را مبر
بره ی خود را به قربانگاه بر
کن فدای آن نگار جان شکر
یا به زیر خنجر فولاد سر
افکن اسماعیل وارش ای پسر
کارد بر حلقوم آن نه آشکار
بذل کن آن را به تیغ آب دار
یا به میدان جهان اکبرش
بربکوب از گرزه طاعت سرش
خنجر فرمان بر آن کن حکمران
لحظه لحظه بردی این خنجر بران
با طناب شرع بندش دست و پای
خنجر فرمان نهش بر حلق و نای
زیر این خنجر زند گر پا و دست
بایدش برید پا دستش شکست
ای برادر این جهاد اکبر است
کار سلمانست و کار بوذر است
گر به میدان شهادت پا نهی
یکنفس از ذبح کردن وا رهی
چوبه تیری جان برآرد از تنت
نیست آنجا غیر این یک کشتنت
آید اما در جهاد اکبرت
هر نفس صد تیغ و خنجر بر سرت
هر نفس ذبحی و هر دم کشتنی ست
نفس را هر ساعتی جان دادنی ست
نیمروزی می تپد در خون شهید
باشدش زان پس طلوع صبح عید
در جهاد اکبر اما سالها
باید اندر خون خود زد دست و پا
در به روی خود بزرگی بسته بود
از میان خلق عالم رسته بود
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۳ - در بیان فریب دادن نفس اماره آدمی را
در ریاضت روزی آوردی به شب
شب رسانیدی به روز اندر طلب
کرده بر خود راحت دوران تمام
روز و شب اندر صیام و در قیام
بر دهان نفس افکنده لگام
زان لگامش میخها رفته به کام
تیغ فرمان بر سرش واداشته
صد رقیبش پیش و پس بگماشته
دل بهر دو دست خود بگرفته سخت
می فشردی همچو آن فصاد رخت
بر زبان مسمار و بر لبها لویش
بر دو دیده نشتر و بر سینه ریش
روزی اندر خلوتی بنشسته زار
در گلوی نفس افکنده فسار
ناگهان آمد به گوشش از برون
الغزا و الغزا یا مسلمون
ای گروه مسلمین روز غزاست
روز حرب کافران ناسزاست
در نهادش شوق غزو آمد پدید
دل درون سینه از شوقش تپید
طبع می کردش همی تحریص جنگ
نفس می گفتش روان شو بیدرنگ
می رود وقت جهاد از دست خیز
فرصتی تا هست خون خود بریز
هین برو گوی سعادت بازجوی
ای خنک آنکو برد امروز گوی
مرد جست از جا ولی با صد شگفت
بر به دندان ناخن از حیرت گرفت
نفس را کی در غزا تلواسه است
زیر این کاسه یقین نیم کاسه است
گفت ای نفس دغای حیله ور
تا چه مکر تازه ای داری دگر
رهنمایی نیست کارت ای لعین
اندرین ره کنده ای چاهی یقین
نفس اگر خواند تورا سوی حرم
منتظر بنشانده آنجا صد صنم
مصحفی گر بخشدت کاین را بخوان
مصحفش از مسجدی دزدیده دان
رهنمایی گر کند میدان یقین
دزدها دارد در آن ره در کمین
گر به مسجد خواندت بهر نماز
حیله ای دارد دو چشمان دار باز
رهزنست او کی نماید رهبری
کی ز ابلیسی سزد پیغمبری
دزد راه توست نفست ای فتی
از کفش در کش زمام ناقه را
ره خطرناکست و پر دزد و دغل
هان عنان مرکبت از کف مهل
اندرین ره جان من باهوش باش
پای تا سرچشم باش و گوش باش
چشم باش اما چه چشمی تیزبین
گوش اما گوش خالی از طنین
گفت با نفس ای بزرگ حیله جوی
تا چه مکری در نظر داری بگوی
گفت می جویم خلاص از دست تو
چند باشم من نشان شست تو
سالها شد تا درین گنج نهان
می کشی هر دم به تیغم رایگان
بهر من هر لحظه قتل تازه ای ست
هم ز نام نیک و نی آوازه ای ست
هفت هفتم می کشید اینجا چنین
نی کست گوید ثنای آفرین
غیر یک کشتن نباشد در جهاد
می شوی فارغ ز هر رنج و فساد
پهن گردد نامت اندر روزگار
نام نیکی ماند از تو یادگار
گفت دانستم برو ای بدقمار
هم خلاصی جویی و هم اشتهار
خود پرستی باشدت مقصد از آن
می زنی یک تیر را بر دو نشان
می دهی زهرم ولی در انگبین
می زنی تیرم ولیکن در کمین
شب رسانیدی به روز اندر طلب
کرده بر خود راحت دوران تمام
روز و شب اندر صیام و در قیام
بر دهان نفس افکنده لگام
زان لگامش میخها رفته به کام
تیغ فرمان بر سرش واداشته
صد رقیبش پیش و پس بگماشته
دل بهر دو دست خود بگرفته سخت
می فشردی همچو آن فصاد رخت
بر زبان مسمار و بر لبها لویش
بر دو دیده نشتر و بر سینه ریش
روزی اندر خلوتی بنشسته زار
در گلوی نفس افکنده فسار
ناگهان آمد به گوشش از برون
الغزا و الغزا یا مسلمون
ای گروه مسلمین روز غزاست
روز حرب کافران ناسزاست
در نهادش شوق غزو آمد پدید
دل درون سینه از شوقش تپید
طبع می کردش همی تحریص جنگ
نفس می گفتش روان شو بیدرنگ
می رود وقت جهاد از دست خیز
فرصتی تا هست خون خود بریز
هین برو گوی سعادت بازجوی
ای خنک آنکو برد امروز گوی
مرد جست از جا ولی با صد شگفت
بر به دندان ناخن از حیرت گرفت
نفس را کی در غزا تلواسه است
زیر این کاسه یقین نیم کاسه است
گفت ای نفس دغای حیله ور
تا چه مکر تازه ای داری دگر
رهنمایی نیست کارت ای لعین
اندرین ره کنده ای چاهی یقین
نفس اگر خواند تورا سوی حرم
منتظر بنشانده آنجا صد صنم
مصحفی گر بخشدت کاین را بخوان
مصحفش از مسجدی دزدیده دان
رهنمایی گر کند میدان یقین
دزدها دارد در آن ره در کمین
گر به مسجد خواندت بهر نماز
حیله ای دارد دو چشمان دار باز
رهزنست او کی نماید رهبری
کی ز ابلیسی سزد پیغمبری
دزد راه توست نفست ای فتی
از کفش در کش زمام ناقه را
ره خطرناکست و پر دزد و دغل
هان عنان مرکبت از کف مهل
اندرین ره جان من باهوش باش
پای تا سرچشم باش و گوش باش
چشم باش اما چه چشمی تیزبین
گوش اما گوش خالی از طنین
گفت با نفس ای بزرگ حیله جوی
تا چه مکری در نظر داری بگوی
گفت می جویم خلاص از دست تو
چند باشم من نشان شست تو
سالها شد تا درین گنج نهان
می کشی هر دم به تیغم رایگان
بهر من هر لحظه قتل تازه ای ست
هم ز نام نیک و نی آوازه ای ست
هفت هفتم می کشید اینجا چنین
نی کست گوید ثنای آفرین
غیر یک کشتن نباشد در جهاد
می شوی فارغ ز هر رنج و فساد
پهن گردد نامت اندر روزگار
نام نیکی ماند از تو یادگار
گفت دانستم برو ای بدقمار
هم خلاصی جویی و هم اشتهار
خود پرستی باشدت مقصد از آن
می زنی یک تیر را بر دو نشان
می دهی زهرم ولی در انگبین
می زنی تیرم ولیکن در کمین
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۴ - از تسویلات نفس آدمی
دیده ای خواهم ازین هم تیزتر
تا ببینم زیر این مکری دگر
شاید این میل جهاد اندر نهاد
منبعث باشد ز عقل ذوسداد
نفس خواهد از ره مکر و فریب
سازدش از این سعادت بی نصیب
زد برآب این نقش و جان را خیره کرد
چشمه ی صاف خرد را تیره کرد
مرد مسکین در سحرگاهان ز خواب
می شود بیدار با صد اضطراب
دل پر از شوق مناجات حبیب
خاطر اندر سجده ی حق بی شکیب
جز مناجات حبیبش یاد نیست
غیر حق در پیش او جز یاد نیست
خواهد از جا خیزد از بهر نماز
بهر عرض راز با دانای راز
نفس گوید آن فلان بیدار هست
یا مگر گوشی پس دیوار هست
این نمازت خودنمایی می شود
طاعتت زین رو ریایی می شود
خوابت اکنون محض خیر و قربت است
ور گرایی سوی طاعت رتبت است
اینچنین خواب از نمار اولیتر است
این قناعت از نیاز اولیتر است
زین سبب فرمود شاه انس و جان
خواب دانا به ز ذکر جاهلان
زین خیالاتت فریبد هر زمان
تا برآید آفتاب از خاوران
خواب شیرین خوابگاه زفت و گرم
خاصه با همخوابه ی شیرین و نرم
نفس بی انصاف از رحمت بری
کی گذارد تا از آنها بگذری
راهها بنماید افزون از حساب
تا کند از شرع واجب بر تو خواب
ور به مسجد خواندت روزی خرد
نفس دون صد حیله پیشت آورد
کاین خضوع و این خشوع و این ادب
خودنمایی و ریا را شد سبب
تا نمازت را کند نقرالغراب
یا تورا سازد ز مسجد سد باب
ور گریزی از ریا در انجمن
گویدت ای مقتدای مؤتمن
این ریا نبود ادب آموزی است
خلق عالم را ز تو فیروزی است
از تو آموزند خلقان نیک و بد
سعی کن در غنه و اطباق و مد
سوره طولانی کن و ذکر سجود
راست کن خود در قیام و کج قعود
اندر اینجا طاعت مردانه کن
مختصر گر می کنی در خانه کن
ای مسلمانان فغان از دست نفس
کم کسی برده است جان از دست نفس
نفس تو در حیله و افسون گری ست
لحظه ای خالی ز مکر و خدعه نیست
می نبینی لیک چون کور و کری
می نفهمی لیک از بس که خری
هان و هان ایجان من هشیار باش
با خبر از مکر این مکار باش
گر بگویم مکر نفس ذوفنون
طاقدیسم می شود از حد فزون
مینهم آن را در اینجا در میان
باز می گردم به سوی داستان
تا ببینم زیر این مکری دگر
شاید این میل جهاد اندر نهاد
منبعث باشد ز عقل ذوسداد
نفس خواهد از ره مکر و فریب
سازدش از این سعادت بی نصیب
زد برآب این نقش و جان را خیره کرد
چشمه ی صاف خرد را تیره کرد
مرد مسکین در سحرگاهان ز خواب
می شود بیدار با صد اضطراب
دل پر از شوق مناجات حبیب
خاطر اندر سجده ی حق بی شکیب
جز مناجات حبیبش یاد نیست
غیر حق در پیش او جز یاد نیست
خواهد از جا خیزد از بهر نماز
بهر عرض راز با دانای راز
نفس گوید آن فلان بیدار هست
یا مگر گوشی پس دیوار هست
این نمازت خودنمایی می شود
طاعتت زین رو ریایی می شود
خوابت اکنون محض خیر و قربت است
ور گرایی سوی طاعت رتبت است
اینچنین خواب از نمار اولیتر است
این قناعت از نیاز اولیتر است
زین سبب فرمود شاه انس و جان
خواب دانا به ز ذکر جاهلان
زین خیالاتت فریبد هر زمان
تا برآید آفتاب از خاوران
خواب شیرین خوابگاه زفت و گرم
خاصه با همخوابه ی شیرین و نرم
نفس بی انصاف از رحمت بری
کی گذارد تا از آنها بگذری
راهها بنماید افزون از حساب
تا کند از شرع واجب بر تو خواب
ور به مسجد خواندت روزی خرد
نفس دون صد حیله پیشت آورد
کاین خضوع و این خشوع و این ادب
خودنمایی و ریا را شد سبب
تا نمازت را کند نقرالغراب
یا تورا سازد ز مسجد سد باب
ور گریزی از ریا در انجمن
گویدت ای مقتدای مؤتمن
این ریا نبود ادب آموزی است
خلق عالم را ز تو فیروزی است
از تو آموزند خلقان نیک و بد
سعی کن در غنه و اطباق و مد
سوره طولانی کن و ذکر سجود
راست کن خود در قیام و کج قعود
اندر اینجا طاعت مردانه کن
مختصر گر می کنی در خانه کن
ای مسلمانان فغان از دست نفس
کم کسی برده است جان از دست نفس
نفس تو در حیله و افسون گری ست
لحظه ای خالی ز مکر و خدعه نیست
می نبینی لیک چون کور و کری
می نفهمی لیک از بس که خری
هان و هان ایجان من هشیار باش
با خبر از مکر این مکار باش
گر بگویم مکر نفس ذوفنون
طاقدیسم می شود از حد فزون
مینهم آن را در اینجا در میان
باز می گردم به سوی داستان
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۵ - در بیان اینکه اسماعیل گفت ستجدنی ان شاءالله من الصابرین
صبر از آثار جسم ظاهر است
دیده های ظاهر آن را ناظر است
شکر و شوق و شادی و میل و نشاط
هست آنها را به باطن ارتباط
صبر کار دست و پایست و زبان
شکر شغل خاطر و جان جنان
صبر در آرام و اعضای تو است
گرچه باشد در دل از غم صد شکست
دل ولی منزلگه شوق و رضاست
از رضا جان را شکفتن اقتضاست
زین سبب گفت آن ذبیح باوفا
گر خدا خواهد تجدنی صابرا
لیک جای شوق و وجد اندر دل است
داند آنکو این دل آن را منزل است
دیده های ظاهر آن را ناظر است
شکر و شوق و شادی و میل و نشاط
هست آنها را به باطن ارتباط
صبر کار دست و پایست و زبان
شکر شغل خاطر و جان جنان
صبر در آرام و اعضای تو است
گرچه باشد در دل از غم صد شکست
دل ولی منزلگه شوق و رضاست
از رضا جان را شکفتن اقتضاست
زین سبب گفت آن ذبیح باوفا
گر خدا خواهد تجدنی صابرا
لیک جای شوق و وجد اندر دل است
داند آنکو این دل آن را منزل است
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۶ - در بیان اراده ی ابراهیم ع ذبح فرزند خود اسماعیل را
ای پدر خنجر برآر از آستین
بر زمین بگذار از عجزم جبین
لیکن از من ای نیای مهربان
صد تحیت جانب مادر رسان
پس خدا را سجده و تعظیم کرد
گفت بسم الله خود تسلیم کرد
پس نهادش سر به زانو آن جناب
دست و پایش بست محکم با طناب
دست و پایش بست نه از بیم گریز
نی ز بیم منع و آویز ستیز
بلکه بستن رسم قربانی بود
حرمت درگاه سلطانی بود
بسته ی زنجیر تسلیم و رضاست
دست و پایش بند تقدیر و قضاست
دست و پایش بسته ی زنجیر اوست
گردنش را رشته ی تقدیر اوست
پس سری کز فخر فرقدسای بود
برگرفتش افسر و در خاک سود
جبهه ای بگذاشت پس بر خاک راه
گه زدی صد طعنه بر خورشید و ماه
از سر فرزند خود افسر کشید
وانگهی از آستین خنجر کشید
کارد بر حلقش کشیدی سخت و تیز
همچو آن دشمن که باشد در ستیز
مرد حق بیند چه حکم کردگار
نی شناسد دشمن و نی دوستار
پای حکم حق چه آید در میان
می کشد از پوست بر رخ طیلسان
عذب باشد می شود تلخ و اجاج
آب باشد می شود آتش مزاج
سنگ باشد می شود نرم و سبک
گرد باشد می شود سرد و خنک
حکم حق گر بایدت کردن بیان
دیده ها بر هم نه و بگشا دهان
در چه کاری هان و هان ای قاضی اک
بسته ای عمامه و تحت الحنک
قاضی دین خدای اکبری
جانشین حضرت پیغمبری
حاکم حکم خدایی یا وثن
نایب پیغمبری یا اهرمن
حجت و حکمت کتاب و سنت است
یا زر و سیم و قبا و خلعت است
هست در حکمت سند قول رسول
یا مفاعیل فعالیل فعول
شاهد حکم تو می باید عدول
یا به جایش رشوه را داری قبول
حکم باشد حکم یزدان جلیل
یا که باشد آشنایی هم دخیل
در شهادت رشوه گر کافی بود
باید اما وافر و وافی بود
یا قبول است آنچه باشد بیش و کم
گرچه باشد از طعامی یک شکم
بر زمین بگذار از عجزم جبین
لیکن از من ای نیای مهربان
صد تحیت جانب مادر رسان
پس خدا را سجده و تعظیم کرد
گفت بسم الله خود تسلیم کرد
پس نهادش سر به زانو آن جناب
دست و پایش بست محکم با طناب
دست و پایش بست نه از بیم گریز
نی ز بیم منع و آویز ستیز
بلکه بستن رسم قربانی بود
حرمت درگاه سلطانی بود
بسته ی زنجیر تسلیم و رضاست
دست و پایش بند تقدیر و قضاست
دست و پایش بسته ی زنجیر اوست
گردنش را رشته ی تقدیر اوست
پس سری کز فخر فرقدسای بود
برگرفتش افسر و در خاک سود
جبهه ای بگذاشت پس بر خاک راه
گه زدی صد طعنه بر خورشید و ماه
از سر فرزند خود افسر کشید
وانگهی از آستین خنجر کشید
کارد بر حلقش کشیدی سخت و تیز
همچو آن دشمن که باشد در ستیز
مرد حق بیند چه حکم کردگار
نی شناسد دشمن و نی دوستار
پای حکم حق چه آید در میان
می کشد از پوست بر رخ طیلسان
عذب باشد می شود تلخ و اجاج
آب باشد می شود آتش مزاج
سنگ باشد می شود نرم و سبک
گرد باشد می شود سرد و خنک
حکم حق گر بایدت کردن بیان
دیده ها بر هم نه و بگشا دهان
در چه کاری هان و هان ای قاضی اک
بسته ای عمامه و تحت الحنک
قاضی دین خدای اکبری
جانشین حضرت پیغمبری
حاکم حکم خدایی یا وثن
نایب پیغمبری یا اهرمن
حجت و حکمت کتاب و سنت است
یا زر و سیم و قبا و خلعت است
هست در حکمت سند قول رسول
یا مفاعیل فعالیل فعول
شاهد حکم تو می باید عدول
یا به جایش رشوه را داری قبول
حکم باشد حکم یزدان جلیل
یا که باشد آشنایی هم دخیل
در شهادت رشوه گر کافی بود
باید اما وافر و وافی بود
یا قبول است آنچه باشد بیش و کم
گرچه باشد از طعامی یک شکم
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۷ - شهادت خلاف دادن یکی از ائمه جماعت
آن یکی را بود وامی بر کسی
از اجل بگذشته بود آن را بسی
روزی آمد در تقاضا و طلب
هم سجل بر کف گواهش بر عقب
گفت واپس دادم و دارم گواه
خانه ی قاضی است فردا وعده گاه
این بگفت و راه مسجد کرد ساز
دید امامی با جماعت در نماز
بر سرش عمامه ای چون گرز سام
در برش هم جبه ای چون سیم خام
سبحه صد دانه اش در پیش رو
ریشه عمامه اش زیر گلو
آمد و اندر صف اول نشست
با امام اندر نماز احرام بست
چون شدند آن قوم فارغ از نماز
پیش محراب آمد و با صد نیاز
بوسه زد بر دست مولانا نخست
وانگهی گفت ای امام دین درست
امشبی خواهم مرا منت نهی
از قدومت کلبه ام زینت دهی
بره ای در خانه دارم شیرمست
هم برنج و قد و نان و میوه هست
یکشبی با مخلصان آری به سر
هم مؤذن در رکابت هم پسر
گفت بالعین ای عزیز خوش لقا
وعده را حتم است بر مؤمن وفا
این بگفت و رفت از نزد امام
پس به سویش بازگشت از چند گام
گفت رازی دارم ای دانای راز
رخصت ار باشد بگویم با نیاز
می روم فردا سوی دارالقضا
با فلانکس بهر آن سیصد طلا
گفت تا اکنون نداده است آن لکع
واپست آن زر فبئس ماصنع
گفت نی نی او طلبکار من است
در کف او قید ماهار من است
او ز من دارد سجل معتبر
از من او جوید نصاب سیم و زر
گفت خواهد از تو زر گیرد دوبار
ای زهی بی شرمی و جور و قمار
گفت آری ای امام راستگو
گر توانی چاره ی کارم بجو
گفت با کی نی روم باکش و فش
سوی دارالشرع فردا غم مکش
هم مؤذن شاهد است و هم پسر
رو تو ایمن کن مهیا ماحضر
روز دیگر نزد قاضی آن غریم
رفت و دعوا کرد بی تشویق و بیم
آن دگر گفتا که دادم وام او
گفت قاضی گر گواهت هست کو
ناگهان از در درآمد مولوی
سبحه بر کف لب پر از ذکر جلی
از قدومش قاضی آمد در طرب
هم مؤذن هم پسر اندر عقب
رفت اندر صدر ایوان قضا
جا گرفت و دم زد از صبر و رضا
پس احادیث معنعن یاد کرد
اهل مجلس را بسی ارشاد کرد
گفت مدیون ایها القاضی الامین
از گواهانم یکی اینست این
کرد قاضی چون سؤال از آن حمیم
گفت مولانا کجا شد آن غریم
مرد مسکین پیش او برپای خاست
با تنحنح مولوی بنشست راست
گفت نی بتوان شهادت را نهفت
لیک نتوانم سخن بیفکر گفت
من ندانم قدر لکن ای مهان
جزو جزو واقعه سازم بیان
روز جمعه نیز در مسجد نخست
داد او را در حضورم صد درست
صبح شنبه داد هفتاد و یکی
عصر هشتاد و چهارش بیشکی
صبح یکشنبه چهل دادش تمام
وقت پیشین یا دو یا سه والسلام
بایدم مردن نمی دانم دگر
داده گر چیزی ندارم من خبر
آن غریم بینوا گفت ای امام
داد باقی را حسابم شد تمام
چون که مردن هست آیین ای عمود
پس چه می بودی اگر مردن نبود
مرده بودی کاش دهری پیش از این
تا ز مرگت زنده گشتی شرع دین
زنده گردد دین ز مرگ چون تویی
کاش نبود در جهان یک مولوی
داد از این دستاربندان داد داد
رفت شرع و ملت از ایشان به باد
آنچه با دین خامه ایشان کند
کی دم شمشیر بدکیشان کند
کاش نوک خامه شان بشکسته باد
وین زبانهاشان ز گفتن بسته باد
کاش درسی می نخواندی از نخست
چونکه خواندی کاش می خواندی درست
یا کتاب حکم خود را گم کنید
یا ترحم بر خود و مردم کنید
حکم یزدان را رجال دیگر است
شهر دین را کوتوال دیگر است
نزد حکم حق همه تسلیم شو
در منی چون آل ابراهیم شو
چونکه حکم حق رسد مردانه باش
از زن و فرزند خود بیگانه باش
راستی غیر از خدا بیگانه است
گر زن و فرزند و گر جانانه است
آنکه باشد اقرب از حبل الورید
کس از این نزدیکتر چیزی شنید
همرهت زآغاز تا انجام توست
همدم صبح و انیس شام توست
با تو در اصلاب و در ارحام بود
با تو در آغاز و در انجام بود
آشنا و خویش و مولای تو اوست
همدم و همراز و همرای تو اوست
آنچه داری یکسره از او بود
آب بحر است آنچه اندر جو بود
آنچه می خواهد تو هم می خواه آن
آب دریا را به دریا کن روان
مال و جسم و جان و فرزند و تبار
جمله را در راه آن شه کن نثار
همچو ابراهیم کاول مال داد
پس تن اندر شعله ی جوال داد
اینک آمد نوبت فرزند او
کند از دل ریشه ی پیوند او
از اجل بگذشته بود آن را بسی
روزی آمد در تقاضا و طلب
هم سجل بر کف گواهش بر عقب
گفت واپس دادم و دارم گواه
خانه ی قاضی است فردا وعده گاه
این بگفت و راه مسجد کرد ساز
دید امامی با جماعت در نماز
بر سرش عمامه ای چون گرز سام
در برش هم جبه ای چون سیم خام
سبحه صد دانه اش در پیش رو
ریشه عمامه اش زیر گلو
آمد و اندر صف اول نشست
با امام اندر نماز احرام بست
چون شدند آن قوم فارغ از نماز
پیش محراب آمد و با صد نیاز
بوسه زد بر دست مولانا نخست
وانگهی گفت ای امام دین درست
امشبی خواهم مرا منت نهی
از قدومت کلبه ام زینت دهی
بره ای در خانه دارم شیرمست
هم برنج و قد و نان و میوه هست
یکشبی با مخلصان آری به سر
هم مؤذن در رکابت هم پسر
گفت بالعین ای عزیز خوش لقا
وعده را حتم است بر مؤمن وفا
این بگفت و رفت از نزد امام
پس به سویش بازگشت از چند گام
گفت رازی دارم ای دانای راز
رخصت ار باشد بگویم با نیاز
می روم فردا سوی دارالقضا
با فلانکس بهر آن سیصد طلا
گفت تا اکنون نداده است آن لکع
واپست آن زر فبئس ماصنع
گفت نی نی او طلبکار من است
در کف او قید ماهار من است
او ز من دارد سجل معتبر
از من او جوید نصاب سیم و زر
گفت خواهد از تو زر گیرد دوبار
ای زهی بی شرمی و جور و قمار
گفت آری ای امام راستگو
گر توانی چاره ی کارم بجو
گفت با کی نی روم باکش و فش
سوی دارالشرع فردا غم مکش
هم مؤذن شاهد است و هم پسر
رو تو ایمن کن مهیا ماحضر
روز دیگر نزد قاضی آن غریم
رفت و دعوا کرد بی تشویق و بیم
آن دگر گفتا که دادم وام او
گفت قاضی گر گواهت هست کو
ناگهان از در درآمد مولوی
سبحه بر کف لب پر از ذکر جلی
از قدومش قاضی آمد در طرب
هم مؤذن هم پسر اندر عقب
رفت اندر صدر ایوان قضا
جا گرفت و دم زد از صبر و رضا
پس احادیث معنعن یاد کرد
اهل مجلس را بسی ارشاد کرد
گفت مدیون ایها القاضی الامین
از گواهانم یکی اینست این
کرد قاضی چون سؤال از آن حمیم
گفت مولانا کجا شد آن غریم
مرد مسکین پیش او برپای خاست
با تنحنح مولوی بنشست راست
گفت نی بتوان شهادت را نهفت
لیک نتوانم سخن بیفکر گفت
من ندانم قدر لکن ای مهان
جزو جزو واقعه سازم بیان
روز جمعه نیز در مسجد نخست
داد او را در حضورم صد درست
صبح شنبه داد هفتاد و یکی
عصر هشتاد و چهارش بیشکی
صبح یکشنبه چهل دادش تمام
وقت پیشین یا دو یا سه والسلام
بایدم مردن نمی دانم دگر
داده گر چیزی ندارم من خبر
آن غریم بینوا گفت ای امام
داد باقی را حسابم شد تمام
چون که مردن هست آیین ای عمود
پس چه می بودی اگر مردن نبود
مرده بودی کاش دهری پیش از این
تا ز مرگت زنده گشتی شرع دین
زنده گردد دین ز مرگ چون تویی
کاش نبود در جهان یک مولوی
داد از این دستاربندان داد داد
رفت شرع و ملت از ایشان به باد
آنچه با دین خامه ایشان کند
کی دم شمشیر بدکیشان کند
کاش نوک خامه شان بشکسته باد
وین زبانهاشان ز گفتن بسته باد
کاش درسی می نخواندی از نخست
چونکه خواندی کاش می خواندی درست
یا کتاب حکم خود را گم کنید
یا ترحم بر خود و مردم کنید
حکم یزدان را رجال دیگر است
شهر دین را کوتوال دیگر است
نزد حکم حق همه تسلیم شو
در منی چون آل ابراهیم شو
چونکه حکم حق رسد مردانه باش
از زن و فرزند خود بیگانه باش
راستی غیر از خدا بیگانه است
گر زن و فرزند و گر جانانه است
آنکه باشد اقرب از حبل الورید
کس از این نزدیکتر چیزی شنید
همرهت زآغاز تا انجام توست
همدم صبح و انیس شام توست
با تو در اصلاب و در ارحام بود
با تو در آغاز و در انجام بود
آشنا و خویش و مولای تو اوست
همدم و همراز و همرای تو اوست
آنچه داری یکسره از او بود
آب بحر است آنچه اندر جو بود
آنچه می خواهد تو هم می خواه آن
آب دریا را به دریا کن روان
مال و جسم و جان و فرزند و تبار
جمله را در راه آن شه کن نثار
همچو ابراهیم کاول مال داد
پس تن اندر شعله ی جوال داد
اینک آمد نوبت فرزند او
کند از دل ریشه ی پیوند او
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۸ - بقیه داستان ابراهیم و قربانی کردن فرزند خود اسماعیل را
آستین بالا فکند و با طرب
چهره خندان و تبسم بر دو لب
با قد خم گشته و موی سفید
کارد محکم بر گلویش می کشید
شد بلند از حلقه ی کروبیان
غلغل احسنت در هفت آسمان
در تماشا سربسر خیل ملک
سر برآوردند ز آفاق فلک
سرکشیدند از صوامع قدسیان
در قصور بی قصور لامکان
نغمه ی احسنت و بانگ آفرین
شورشی انداخت در چرخ برین
در تماشا جمله زان پیر صفا
درکشیدن کارد بر نای وقفا
هرچه خنجر می کشیدش بر گلو
می نبرید آن سر مویی ازو
نی برید و نی رگی هم ریش شد
خاطر آن باوفا پرغیش شد
گفتش اسماعیل کی جان پدر
چونکه بر رخسار من داری نظر
مهر روی من مگر زان سوی تو
می رباید قوت بازوی تو
قوت تن از نشاط دل بود
روح حیوانی ز دل حاصل بود
چونکه روح افسرده دل افسرده شد
روح چون افسرده شد دل مرده شد
از دل افسرده نشاط تن رود
با دل غمناک شادی کی بود
چون شود افسرده دل بی گفتگو
می شود افسرده پا و دست او
بلکه یک افسرده دل در محفلی
می کند افسرده آنجا هر دلی
ای پدر بر خاک نه رخسار من
تا نبیند دیده ات دیدار من
بر قفایم خنجر خونریز نه
بیش از این در امر حق مهلت مده
اینچنین کرد و بسی خنجر کشید
آن کشیدن را اثر نامد پدید
گفت نوک خنجرت را ای پدر
بر قفای من فرو بر زودتر
نوک خنجر بر قفای او فشرد
نی فرو شد نی سر مویی سترد
شد خلیل الله به خنجر خشمناک
خنجر افکند از غضب از کف به خاک
کین چه حال استت که اکنون شد پدید
شد کجا سر و انزلنا الحدید
گو چه شد آن آب آتش خای تو
آن لب تیز و دم بُرّای تو
آلت قهری چه شد قهاری ات
ابر خونباری چه شد خونباری ات
گفت معذورم بدار ای بوالکرم
گر نه در دست تو فرمان می برم
تو همی گویی ببر لیکن ز غیب
آیدم هر دم ندا بی شک و ریب
حق همی گوید مبر این نای را
خون مریز آن فرق فرقدسای را
آلتم من بی خبر از کار خود
نی ز خود آرام و نی هنگار خود
گر بگوید حق ببر افلاک را
چاک سازم هم فلک هم خاک را
ور بفرماید مبران آن جناب
نی هوا را می شکافم من نه آب
نی من تنها چنینم ای خبیر
جمله ذرات عالم دان اسیر
پیش حکم حق همه گوشند و چشم
تا چه فرمانشان رسد از مهر و خشم
گر بگوید چرخ را آرام گیر
تا ابد گردد فراموشش مسیر
ور بفرماید زمین کز جا جهد
گام اول بر سر گردون نهد
آب ز امرش آن یکی را جان دهد
وان دگر را بردم ثعبان دهد
گاه از لطفش شود عین الحیات
گه ز قهرش بحر توفان ممات
باد ز امرش گاه گرداند بساط
عالی و سافل دهد گاه اختلاط
گر ز لطفش لقمه ی نانی دهد
لقمه ی نان بنده را جانی دهد
ور دهد از قهر گیرد در گلو
تا به صد خاری ستاند جان او
هر سبب را از مسبب دان اثر
آن سببها را طلسمی در نظر
راست گویم ای رفیق مهربان
جز بهانه نیست اسباب جهان
با مسبب این سببها هیچ نیست
جاهلان را غیر تاب و پیچ نیست
صد سبب را گر کند بیفایده
بی سبب گاهی دهد صد عایده
صد کلیدت گاه نگشاید دری
گه گشاید بی کلیدت کشوری
گه سبب سازد گهی سوزد سبب
از سبب بگذر مسبب را طلب
دست از این اسباب بیحاصل بدار
دامن لطف مسبب دست آر
گر سبب باید سبب ساز تو اوست
بی سبب هم چاره پرداز تو اوست
اندرین وادی خرد سودایی است
عقل حیرانست و سوفسطایی است
عالمی می سوزد و سوزنده کو
مردگانند اینهمه آن زنده کو
آتشی پیداست افزونده کو
سوزد و می سازد این سازنده کو
می کند می سازد این معمار کو
اینهمه خوابند آن بیدار کو
می درد می دوزد این خیاط کیست
این دریدن دوختن از بهر چیست
می درو می دوز دکان تو است
می کن و می ساز ایوان تو است
می کش و می بخش اسیران توایم
هر چه می خواهی بکن آن توایم
در خرابی هات صد آبادی است
در قفای هر غمت صد شادی است
چون تو کشتی در عوض صد جان دهی
وه چه جان صد جان جاویدان دهی
ای خوشا آن کشتن و انداختن
وان دریدنها و ویران ساختن
در پس هر کشتنی صد زندگی ست
هر دریدن را دو صد دوزندگی ست
کرد ویران پس عمارت می کند
وان عمارت را زیارت می کند
آه اگر باشد دریدنها ز خود
می نگیرد بخیه اینها تا ابد
آه از آن ویرانی کز خود بود
تا ابد نام عمارت نشنود
مژده ی احیاء عندالرب از آن
بهر این اخلد الی الارض مهان
این حکایت مدتی خواهد مدید
بهر اسماعیل قربانی رسید
چهره خندان و تبسم بر دو لب
با قد خم گشته و موی سفید
کارد محکم بر گلویش می کشید
شد بلند از حلقه ی کروبیان
غلغل احسنت در هفت آسمان
در تماشا سربسر خیل ملک
سر برآوردند ز آفاق فلک
سرکشیدند از صوامع قدسیان
در قصور بی قصور لامکان
نغمه ی احسنت و بانگ آفرین
شورشی انداخت در چرخ برین
در تماشا جمله زان پیر صفا
درکشیدن کارد بر نای وقفا
هرچه خنجر می کشیدش بر گلو
می نبرید آن سر مویی ازو
نی برید و نی رگی هم ریش شد
خاطر آن باوفا پرغیش شد
گفتش اسماعیل کی جان پدر
چونکه بر رخسار من داری نظر
مهر روی من مگر زان سوی تو
می رباید قوت بازوی تو
قوت تن از نشاط دل بود
روح حیوانی ز دل حاصل بود
چونکه روح افسرده دل افسرده شد
روح چون افسرده شد دل مرده شد
از دل افسرده نشاط تن رود
با دل غمناک شادی کی بود
چون شود افسرده دل بی گفتگو
می شود افسرده پا و دست او
بلکه یک افسرده دل در محفلی
می کند افسرده آنجا هر دلی
ای پدر بر خاک نه رخسار من
تا نبیند دیده ات دیدار من
بر قفایم خنجر خونریز نه
بیش از این در امر حق مهلت مده
اینچنین کرد و بسی خنجر کشید
آن کشیدن را اثر نامد پدید
گفت نوک خنجرت را ای پدر
بر قفای من فرو بر زودتر
نوک خنجر بر قفای او فشرد
نی فرو شد نی سر مویی سترد
شد خلیل الله به خنجر خشمناک
خنجر افکند از غضب از کف به خاک
کین چه حال استت که اکنون شد پدید
شد کجا سر و انزلنا الحدید
گو چه شد آن آب آتش خای تو
آن لب تیز و دم بُرّای تو
آلت قهری چه شد قهاری ات
ابر خونباری چه شد خونباری ات
گفت معذورم بدار ای بوالکرم
گر نه در دست تو فرمان می برم
تو همی گویی ببر لیکن ز غیب
آیدم هر دم ندا بی شک و ریب
حق همی گوید مبر این نای را
خون مریز آن فرق فرقدسای را
آلتم من بی خبر از کار خود
نی ز خود آرام و نی هنگار خود
گر بگوید حق ببر افلاک را
چاک سازم هم فلک هم خاک را
ور بفرماید مبران آن جناب
نی هوا را می شکافم من نه آب
نی من تنها چنینم ای خبیر
جمله ذرات عالم دان اسیر
پیش حکم حق همه گوشند و چشم
تا چه فرمانشان رسد از مهر و خشم
گر بگوید چرخ را آرام گیر
تا ابد گردد فراموشش مسیر
ور بفرماید زمین کز جا جهد
گام اول بر سر گردون نهد
آب ز امرش آن یکی را جان دهد
وان دگر را بردم ثعبان دهد
گاه از لطفش شود عین الحیات
گه ز قهرش بحر توفان ممات
باد ز امرش گاه گرداند بساط
عالی و سافل دهد گاه اختلاط
گر ز لطفش لقمه ی نانی دهد
لقمه ی نان بنده را جانی دهد
ور دهد از قهر گیرد در گلو
تا به صد خاری ستاند جان او
هر سبب را از مسبب دان اثر
آن سببها را طلسمی در نظر
راست گویم ای رفیق مهربان
جز بهانه نیست اسباب جهان
با مسبب این سببها هیچ نیست
جاهلان را غیر تاب و پیچ نیست
صد سبب را گر کند بیفایده
بی سبب گاهی دهد صد عایده
صد کلیدت گاه نگشاید دری
گه گشاید بی کلیدت کشوری
گه سبب سازد گهی سوزد سبب
از سبب بگذر مسبب را طلب
دست از این اسباب بیحاصل بدار
دامن لطف مسبب دست آر
گر سبب باید سبب ساز تو اوست
بی سبب هم چاره پرداز تو اوست
اندرین وادی خرد سودایی است
عقل حیرانست و سوفسطایی است
عالمی می سوزد و سوزنده کو
مردگانند اینهمه آن زنده کو
آتشی پیداست افزونده کو
سوزد و می سازد این سازنده کو
می کند می سازد این معمار کو
اینهمه خوابند آن بیدار کو
می درد می دوزد این خیاط کیست
این دریدن دوختن از بهر چیست
می درو می دوز دکان تو است
می کن و می ساز ایوان تو است
می کش و می بخش اسیران توایم
هر چه می خواهی بکن آن توایم
در خرابی هات صد آبادی است
در قفای هر غمت صد شادی است
چون تو کشتی در عوض صد جان دهی
وه چه جان صد جان جاویدان دهی
ای خوشا آن کشتن و انداختن
وان دریدنها و ویران ساختن
در پس هر کشتنی صد زندگی ست
هر دریدن را دو صد دوزندگی ست
کرد ویران پس عمارت می کند
وان عمارت را زیارت می کند
آه اگر باشد دریدنها ز خود
می نگیرد بخیه اینها تا ابد
آه از آن ویرانی کز خود بود
تا ابد نام عمارت نشنود
مژده ی احیاء عندالرب از آن
بهر این اخلد الی الارض مهان
این حکایت مدتی خواهد مدید
بهر اسماعیل قربانی رسید
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۱۹ - خطاب آمدن به ابراهیم قد صدقت الرؤیا و فدا آمدن به جهت اسماعیلع
بود با خنجر خلیل اندر عتاب
کآمد از اقلیم لاهوتش خطاب
کای خلیل ای جمله خوبان را امام
صدهزار احسنت صدقت المنام
امتثال امر ما کردی درست
ما همین فرموده بودیم از نخست
از برای امتحان بود و یقین
ابتلا بود ابتلایی بس متین
امتحان بود از برای غیر من
من نخواهم امتحان ای مؤتمن
نام نیکت خواستم اندر جهان
در جهان جسم و در اقلیم جان
خواستم در عالم غیب و شهود
از عبادت فاش گردد آنچه بود
مقتضای فیض و لطف بیکران
کشف استعداد باشد از نهان
قوه را خواهد عتاب انکشاف
تا به فعلیت درآید در مصاف
در سویدای نهادت این سؤال
بود پنهان همچو بدری در همال
از عنایت خواستم گردد عیان
تا شود از نور او روشن جهان
تا ابد تابنده باشد نور تو
شور افتد در جهان از شور تو
شور جانبازان بود شور عجب
بحر و بر را آورد اندر طرب
بلبل شوریده ای در گلستان
شور اندازد به جان بلبلان
جمله مرغان را به فریاد آورد
عشق پنهان جمله را یاد آورد
سوته جانی در میان انجمن
آتش اندازد به جان مرد و زن
یک سر شوریده گر سر بر کند
شور در صد شهر و صد ده افکند
چون شود آشفته در شهری سری
شور اندازد میان کشوری
ای خوش آن شوریده ی بی بال و پر
نه شناسد سر ز پا نه پا ز سر
ای خوشا وقت و قبای ژنده اش
وان هوای مرده ی جان زنده اش
ای خوشا حال پریشانان زار
سینه های ریش و دلهای فکار
ای خوشا دلهای گرم سوزناک
ای خوشا آن سینه های چاک چاک
ای خدا خواهم سر شوریده ای
چشم نمناکی دل تفتیده ای
بوریای کهنه کنج خلوتی
تا یکی شوریده حالی صحبتی
ای خدا خواهم دل دیوانه ای
خلوتی در گوشه ی ویرانه ای
تا به یاد دلکش جانانه ای
سر کنم من ناله ی مستانه ای
گوشه ای خواهم به یاد دلبری
زیر بال خود کشم یکدم سری
ای خدا خواهم دل آشفته ای
اوف بر روی دو عالم گفته ای
دامن کوهی پریشان همدمی
تا بگویم از پریشانی دمی
تا توانی با پریشانان نشین
صحبت شوریدگان را برگزین
همنشینی شان از ایشانت کند
صحبت نیکان ز نیکانت کند
دور از این افسردگان خام شو
دور از این هنجار نافرجام شو
صحبت تنبل تورا تنبل کند
همسری باکل سرت را کل کند
گر روی گرمابه با گر گر شوی
مدتی با خر نشینی خر شوی
ور نیابی سوته جانی در جهان
رو ازین افسرده جانان شو نهان
دور شو از این گروه دیوسار
زین نفس سردان خدایا الفرار
از خدا میخواه توفیق طلب
تا تورا اندر طلب بخشد طرب
آتشی بر خار و خاشاکت زند
خنجری بر سینه ی چاکت زند
نار او پا تا بسر نورت کند
زخمهایش حی دیهورت کند
خنجری بی زخم و بیرنج و شکنج
بهر اسماعیل شد دریای گنج
تا ابد نامش ذبیح الله شد
شاه آدم بلکه شاهنشاه شد
در تبارش شاهی و پیغمبری
شد مخلد تا بروز داوری
زخمی ار بودی نمی دانم چه بود
وه چه در بر روزگارش می گشود
هیچ رنجی در رهش بی گنج نیست
بی نصیب آنکس که او را رنج نیست
نیش بیصد نوش در این راه نیست
نیست خاری کش گلی همراه نیست
بی عطا هرگز گدا ز اینجا نرفت
دزد از این خانه بی کالا نرفت
صورت خدمت کنی مزد آورند
ناروا جنس آوری نیکو خرند
کآمد از اقلیم لاهوتش خطاب
کای خلیل ای جمله خوبان را امام
صدهزار احسنت صدقت المنام
امتثال امر ما کردی درست
ما همین فرموده بودیم از نخست
از برای امتحان بود و یقین
ابتلا بود ابتلایی بس متین
امتحان بود از برای غیر من
من نخواهم امتحان ای مؤتمن
نام نیکت خواستم اندر جهان
در جهان جسم و در اقلیم جان
خواستم در عالم غیب و شهود
از عبادت فاش گردد آنچه بود
مقتضای فیض و لطف بیکران
کشف استعداد باشد از نهان
قوه را خواهد عتاب انکشاف
تا به فعلیت درآید در مصاف
در سویدای نهادت این سؤال
بود پنهان همچو بدری در همال
از عنایت خواستم گردد عیان
تا شود از نور او روشن جهان
تا ابد تابنده باشد نور تو
شور افتد در جهان از شور تو
شور جانبازان بود شور عجب
بحر و بر را آورد اندر طرب
بلبل شوریده ای در گلستان
شور اندازد به جان بلبلان
جمله مرغان را به فریاد آورد
عشق پنهان جمله را یاد آورد
سوته جانی در میان انجمن
آتش اندازد به جان مرد و زن
یک سر شوریده گر سر بر کند
شور در صد شهر و صد ده افکند
چون شود آشفته در شهری سری
شور اندازد میان کشوری
ای خوش آن شوریده ی بی بال و پر
نه شناسد سر ز پا نه پا ز سر
ای خوشا وقت و قبای ژنده اش
وان هوای مرده ی جان زنده اش
ای خوشا حال پریشانان زار
سینه های ریش و دلهای فکار
ای خوشا دلهای گرم سوزناک
ای خوشا آن سینه های چاک چاک
ای خدا خواهم سر شوریده ای
چشم نمناکی دل تفتیده ای
بوریای کهنه کنج خلوتی
تا یکی شوریده حالی صحبتی
ای خدا خواهم دل دیوانه ای
خلوتی در گوشه ی ویرانه ای
تا به یاد دلکش جانانه ای
سر کنم من ناله ی مستانه ای
گوشه ای خواهم به یاد دلبری
زیر بال خود کشم یکدم سری
ای خدا خواهم دل آشفته ای
اوف بر روی دو عالم گفته ای
دامن کوهی پریشان همدمی
تا بگویم از پریشانی دمی
تا توانی با پریشانان نشین
صحبت شوریدگان را برگزین
همنشینی شان از ایشانت کند
صحبت نیکان ز نیکانت کند
دور از این افسردگان خام شو
دور از این هنجار نافرجام شو
صحبت تنبل تورا تنبل کند
همسری باکل سرت را کل کند
گر روی گرمابه با گر گر شوی
مدتی با خر نشینی خر شوی
ور نیابی سوته جانی در جهان
رو ازین افسرده جانان شو نهان
دور شو از این گروه دیوسار
زین نفس سردان خدایا الفرار
از خدا میخواه توفیق طلب
تا تورا اندر طلب بخشد طرب
آتشی بر خار و خاشاکت زند
خنجری بر سینه ی چاکت زند
نار او پا تا بسر نورت کند
زخمهایش حی دیهورت کند
خنجری بی زخم و بیرنج و شکنج
بهر اسماعیل شد دریای گنج
تا ابد نامش ذبیح الله شد
شاه آدم بلکه شاهنشاه شد
در تبارش شاهی و پیغمبری
شد مخلد تا بروز داوری
زخمی ار بودی نمی دانم چه بود
وه چه در بر روزگارش می گشود
هیچ رنجی در رهش بی گنج نیست
بی نصیب آنکس که او را رنج نیست
نیش بیصد نوش در این راه نیست
نیست خاری کش گلی همراه نیست
بی عطا هرگز گدا ز اینجا نرفت
دزد از این خانه بی کالا نرفت
صورت خدمت کنی مزد آورند
ناروا جنس آوری نیکو خرند
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۲۰ - بی نوایی که عاشق دختر پادشاه شد
بود در شهری فقیری خارکن
تیشه ای بودش ز دنیا و رسن
بینوایی خالیش از کف کفاف
خاک فرشش بود و گردونش لحاف
نی جمیل و نی حسیب و نی نسیب
نی جمال و نی کمال او را نصیب
بهره اش از حق وجودی بود و بس
از همه اکوانش بودی بود و بس
آمدی روزی به شهر از طرف دشت
با دلی پرخون از این وارونه طشت
پشته ی خاری به دوش انباشته
هر قدم با صد الم برداشته
ناگهان آمد به گوشش هایهو
صوت چاووشان و بانگ طرقو
دید فوجی گلرخان را در نقاب
همچو ماه چارده اندر سحاب
آفتاب اندر حجاب از رویشان
کوه و صحرا عطرگین از بویشان
ماهها اندر نقاب پرنیان
مهرها در ابر چادرها نهان
در یمین و در یسار اهل قرق
در قرق از این افق تا آن افق
طرقوگویان غلامان هر طرف
پیش کاران پیش و پس بربسته صف
خارکش از هر طرف در اضطراب
تا به یک سویی گریزد باشتاب
ناگهان با صبا از طرف دشت
بر صف آن نازنینان برگذشت
برقع از رخسار ایشان دور کرد
دشت را از نور کوه طور کرد
یک نسیم آمد گلستانها شگفت
صد گل سوری برآمد از نهفت
بادی آمد شد پراکنده سحاب
از سحاب آمد برون صد آفتاب
کوه و صحرا گشت مالامال نور
از فروغ رویشان گم گشت هور
دشت و هامون عطر نسترون گرفت
مصر و کنعان بوی پیراهن گرفت
ناگهان افتاد چشم خار کن
بر یکی زان گلرخان گلبدن
چهره ی قاصر ز تعریفش بیان
خامه مانده اقطع و ابکم زبان
بود آن یک در صف آن دختوران
همچو خورشید و دگرها اختوران
بود او شاه و رعیت انجمن
او گل سرخ و همه دیگر سمن
چشمی و آهو ز دنبالش روان
ابرویی خم گشته در پیشش کمان
یک دهانی آب حیوان مرده اش
چهره ی خورشید گردون برده اش
قامت سرو از برایش پا به گل
لعلی و یاقوت از آن صد خون به دل
گیسوی عالم به یکتایش اسیر
کاکلی و یک جهان زو پر عبیر
غبغبی چاهی پر از آب حیات
خنده ی محیی العظام البالیات
غمزه ای دلهای پاکانش نشان
چهره ای بر بر و بحر آتش فشان
دید چون آن روی زیبا آن جوان
دیدن آن بود و ز پا رفتن همان
از سرش هوش و ز دستش کار رفت
هم ز پایش قوت رفتار رفت
صیحه ای زد اوفتاد و شد ز هوش
در ره و آن پشته ی خارش بدوش
او میان ره فتادی بیخبر
کآمدندش آن قرقساران بسر
کای جوان برخیز و از ره دور شو
چون پری از دیده ها مستور شو
دختر شه می رسد ای خارکش
خیز و خود را در کناری بازکش
با تبرزینها رسیدند آن گروه
با نهیب بحر و با اشکوه کوه
هان و هان ای خارکش از جای خیز
خار را بگذار و از یکسو گریز
نی جوابی داد و نی بر پای شد
نی از آن شور و نهیب از جای شد
نی بسر هوشی که فهمد نیک و بد
نی توانایی که خود یکسو کشد
نی به دل با کی ز تیغ و خنجرش
نی بجز سودای جانان بر سرش
آن یکی گفتا که این مسکین ز بیم
در درون سینه اش دل شد دو نیم
آمد آن سرهنگ و گفت ای جان گداز
نیست باکی زهره ی خود را مباز
این بگفتند و برفتند از برش
او بماند و شور عالم بر سرش
گفت با خود خیز از اینجا دور شو
دور از این منزلگه پرشور شو
گر غم و سوزی ست بر جان من است
آتشی گر هست بر جان من است
دل دو نیم اینجا ز حسرت ساختی
زهره ی خود را در اینجا باختی
باز با خود گفت از اینجا چون روم
چون از این غرقاب غم بیرون روم
فتنه ای گر هست در دوری بود
باکی ار باشد زمهجوری بود
دل دو نیمستم ولی از اشتیاق
زهره ام چاکست لیکن از فراق
من نمی خواهم کناری ای مهان
افکنیدم افکنیدم در میان
در میان آتش ابراهیم وار
افکنیدم زود زود از این کنار
آتش این آتشین رخسارها
نار این سروان پستان نارها
شعله ای هست اندرین آتشکده
کاتشم در جان و در ایمان زده
وادی ایمن و یا صحراست این
نخل طور این یا قد رعناست این
شعله این یا چهره ی زیبای دوست
نور ربانی و یا رخسار اوست
دعوی انی انا الله می کند
زاهد صدساله گمره می کند
این بگفت و لنگ لنگان شد روان
با فراق شاه خوبان جهان
آمد اندر شهر با صد درد و سوز
روز آوردی بشب شب را بروز
یکدو روزی با غم و اندوه ساخت
روزها می سوخت شبها می گداخت
عقلش از سر برگ رفتن ساز کرد
صحتش از تن سفر آغاز کرد
پایش از رفتار و دست از کار ماند
جای سبحه بر کفش زنار ماند
عشق را خود این نخستین کار نیست
کو دلی کز دست عشق افکار نیست
رشته ی تسبیح بس زنار کرد
عابد صدساله را خمار کرد
عشق اندر هر دلی مأوا کند
شور محشر اندر آن برپا کند
عشق کوه قاف را از جا کند
آتش سوزنده در دریا زند
عشق در گنجینه آید خاتم است
چون به میدان پا گذارد رستم است
خویش را بر مس زند زر می کند
خاک را گوگرد احمر می کند
نزد بیماران رسد عیسی استی
پیش فرعونان ید و بیضاستی
سنگ باشد موم اندر دست عشق
می شکافد چرخ تیر شست عشق
می نداند عشق سلطان و گدا
می نفهمد این روا آن ناروا
ناروا هم گر ز عشق آید رواست
آری آری عشق جانان کیمیاست
کار آن بیچاره چون از جان گذشت
سر نهاد از بیخودی در کوه و دشت
گه بن خاری خزیدی خار خار
پای سنگی گه فتادی زار زار
بر دل تنگست شهر و خانه تنگ
خلق را بیند همی با خود به جنگ
دید او را عاقبت دانشوری
پرده پوشی آگهی نیک اختری
شد چه از حال درونش با خبر
پندها دادش نکرد او را اثر
پس نصیحت دادش و سودی نداشت
پیش عاشق پندها باد است باد
گفت با او چون ندارد پند سود
رو به محراب عبادت آر زود
نی نسب باشد تورا نی زور وزر
نی جمالی نی کمال نی هنر
من نمی بینم غمت را چاره ای
جز نماز و خلوت و سی پاره ای
روی اندر مسجد و محراب کن
طعمه اندر نان جو کشک آبکن
دست اندر دامن سجاده زن
رشته ی تسبیح در گردن فکن
خرقه صد وصله و تحت الحنک
بوریای کهنه و نان و نمک
تا مگر بفریبی از این عامه ای
گرم سازی بهر خود هنگامه ای
هیچ دام و دانه از بهر شکار
بهتر از تسبیح و سجاده میار
بهتر از سجاده دامی نزد کیست
دانه به از دانه تسبیح چیست
کو کمندی محکم و جذاب چون
رشته تحت الحنک ای ذوفنون
عاشق مسکین شنید این پند گشت
سوی شهرستان روان از کوه و دشت
مسجدی ویران برون شهر بود
آمد و سجاده در آنجا گشود
روزها در روزه شبها در نماز
در دعا گه آشکار و گه به راز
خرقه اش پشمینه و نانش جوین
از سجودش داغها بس بر جبین
جز رکوع و جز سجودش کار نه
جز ضرورت باکسش گفتار نه
اندک اندک شد حدیث آن جوان
پهن اندر هر کنار و هر میان
ذکر خیرش آیه ی هر محفلی
طالب او هرکجا اهل دلی
شد دعایش دردمندان را دوا
منزلش بیچارگان را مرتجا
کلبه اش شد قبله ی حاجات خلق
او همی خندید بر خود زیر دلق
می شدی در کوی او غوغای عام
او نمی گفتی کلامی جز سلام
خاک پایش ارمغان عامه شد
بهر آب دست او هنگامه شد
تا شد آگه پادشاه از کار او
شد ز هر سو طالب دیدار او
راه جوید هرکسی چون سوی حق
می رود هرجا که آید بوی حق
هرکجا پیدا شود گردی ز دور
سوی او تازند با عیش و سرور
کین غبار موکب شاهنشاه است
شاه شاهان را گذر در این ره است
ای بسا غولان رهزن ای رفیق
گرد افشان می روند از این طریق
رو بهر گردی نشاید رفت زود
ای بسا کس خویشتن را آزمود
این عوامی را که بینی سربسر
جمله کورانند اندر رهگذر
جمله نابینا و یک بینا طلب
می کنند از بهر خود در روز و شب
هر که گوید هی بده دستم به دست
زانکه من بینا و چشمم روشن است
کورکورانه همه گویند هین
هین بگیر این دست من این است این
می دهندش دست و دنبالش روند
عالمی کور از پی هم می روند
کوری از پیش و دو صد کورش ز پی
دست داده جملگی بر دست وی
چونکه رفتند از پی او یکدو گام
روی هم افتند مأموم و امام
نی نشان دارد ز مقصد نی ز راه
گه خورد بر کوه و گه افتد بچاه
سایر کوران هم از دنبال او
حالشان صد بدتر از احوال او
از هلاکت گر یکی زیشان بجست
کور دیگر دست او گیرد به دست
کورکورانه همی رفت آن جوان
عامه اش جوینده پیدا و نهان
طالب دیدار او شاه و گدا
تا مگر فیضی رسدشان از خدا
شاه روزی شد برون بهر شکار
کلبه ی عابد فتادش رهگذار
آمد و دید آن جوان را در نماز
عالمی بر گرد او با صد نیاز
محو طاعت گشته چون عشاق مست
ملتفت نی تا که رفت و که نشست
بر سرش مو افسر و خاکش سریر
نی خبر از شاه او را نی وزیر
جلوه کرد اندر برشه حال او
مرغ جانش شد اسیر چال او
گاه و بیگاهش زیارت می نمود
وز زیارت بر خلوصش می فزود
تا ره صحبت بر او باز کرد
گفتگو از هر طرف آغاز کرد
عاقبت گفتا که ای زیبا جوان
ای تورا در قاف طاعت آشیان
هرچه آداب سنن شد از تو راست
غیر یک سنت که تا اکنون به جاست
مصطفی گفت النکاح سنتی
من رغب عن سنتی لاامتی
تیشه ای بودش ز دنیا و رسن
بینوایی خالیش از کف کفاف
خاک فرشش بود و گردونش لحاف
نی جمیل و نی حسیب و نی نسیب
نی جمال و نی کمال او را نصیب
بهره اش از حق وجودی بود و بس
از همه اکوانش بودی بود و بس
آمدی روزی به شهر از طرف دشت
با دلی پرخون از این وارونه طشت
پشته ی خاری به دوش انباشته
هر قدم با صد الم برداشته
ناگهان آمد به گوشش هایهو
صوت چاووشان و بانگ طرقو
دید فوجی گلرخان را در نقاب
همچو ماه چارده اندر سحاب
آفتاب اندر حجاب از رویشان
کوه و صحرا عطرگین از بویشان
ماهها اندر نقاب پرنیان
مهرها در ابر چادرها نهان
در یمین و در یسار اهل قرق
در قرق از این افق تا آن افق
طرقوگویان غلامان هر طرف
پیش کاران پیش و پس بربسته صف
خارکش از هر طرف در اضطراب
تا به یک سویی گریزد باشتاب
ناگهان با صبا از طرف دشت
بر صف آن نازنینان برگذشت
برقع از رخسار ایشان دور کرد
دشت را از نور کوه طور کرد
یک نسیم آمد گلستانها شگفت
صد گل سوری برآمد از نهفت
بادی آمد شد پراکنده سحاب
از سحاب آمد برون صد آفتاب
کوه و صحرا گشت مالامال نور
از فروغ رویشان گم گشت هور
دشت و هامون عطر نسترون گرفت
مصر و کنعان بوی پیراهن گرفت
ناگهان افتاد چشم خار کن
بر یکی زان گلرخان گلبدن
چهره ی قاصر ز تعریفش بیان
خامه مانده اقطع و ابکم زبان
بود آن یک در صف آن دختوران
همچو خورشید و دگرها اختوران
بود او شاه و رعیت انجمن
او گل سرخ و همه دیگر سمن
چشمی و آهو ز دنبالش روان
ابرویی خم گشته در پیشش کمان
یک دهانی آب حیوان مرده اش
چهره ی خورشید گردون برده اش
قامت سرو از برایش پا به گل
لعلی و یاقوت از آن صد خون به دل
گیسوی عالم به یکتایش اسیر
کاکلی و یک جهان زو پر عبیر
غبغبی چاهی پر از آب حیات
خنده ی محیی العظام البالیات
غمزه ای دلهای پاکانش نشان
چهره ای بر بر و بحر آتش فشان
دید چون آن روی زیبا آن جوان
دیدن آن بود و ز پا رفتن همان
از سرش هوش و ز دستش کار رفت
هم ز پایش قوت رفتار رفت
صیحه ای زد اوفتاد و شد ز هوش
در ره و آن پشته ی خارش بدوش
او میان ره فتادی بیخبر
کآمدندش آن قرقساران بسر
کای جوان برخیز و از ره دور شو
چون پری از دیده ها مستور شو
دختر شه می رسد ای خارکش
خیز و خود را در کناری بازکش
با تبرزینها رسیدند آن گروه
با نهیب بحر و با اشکوه کوه
هان و هان ای خارکش از جای خیز
خار را بگذار و از یکسو گریز
نی جوابی داد و نی بر پای شد
نی از آن شور و نهیب از جای شد
نی بسر هوشی که فهمد نیک و بد
نی توانایی که خود یکسو کشد
نی به دل با کی ز تیغ و خنجرش
نی بجز سودای جانان بر سرش
آن یکی گفتا که این مسکین ز بیم
در درون سینه اش دل شد دو نیم
آمد آن سرهنگ و گفت ای جان گداز
نیست باکی زهره ی خود را مباز
این بگفتند و برفتند از برش
او بماند و شور عالم بر سرش
گفت با خود خیز از اینجا دور شو
دور از این منزلگه پرشور شو
گر غم و سوزی ست بر جان من است
آتشی گر هست بر جان من است
دل دو نیم اینجا ز حسرت ساختی
زهره ی خود را در اینجا باختی
باز با خود گفت از اینجا چون روم
چون از این غرقاب غم بیرون روم
فتنه ای گر هست در دوری بود
باکی ار باشد زمهجوری بود
دل دو نیمستم ولی از اشتیاق
زهره ام چاکست لیکن از فراق
من نمی خواهم کناری ای مهان
افکنیدم افکنیدم در میان
در میان آتش ابراهیم وار
افکنیدم زود زود از این کنار
آتش این آتشین رخسارها
نار این سروان پستان نارها
شعله ای هست اندرین آتشکده
کاتشم در جان و در ایمان زده
وادی ایمن و یا صحراست این
نخل طور این یا قد رعناست این
شعله این یا چهره ی زیبای دوست
نور ربانی و یا رخسار اوست
دعوی انی انا الله می کند
زاهد صدساله گمره می کند
این بگفت و لنگ لنگان شد روان
با فراق شاه خوبان جهان
آمد اندر شهر با صد درد و سوز
روز آوردی بشب شب را بروز
یکدو روزی با غم و اندوه ساخت
روزها می سوخت شبها می گداخت
عقلش از سر برگ رفتن ساز کرد
صحتش از تن سفر آغاز کرد
پایش از رفتار و دست از کار ماند
جای سبحه بر کفش زنار ماند
عشق را خود این نخستین کار نیست
کو دلی کز دست عشق افکار نیست
رشته ی تسبیح بس زنار کرد
عابد صدساله را خمار کرد
عشق اندر هر دلی مأوا کند
شور محشر اندر آن برپا کند
عشق کوه قاف را از جا کند
آتش سوزنده در دریا زند
عشق در گنجینه آید خاتم است
چون به میدان پا گذارد رستم است
خویش را بر مس زند زر می کند
خاک را گوگرد احمر می کند
نزد بیماران رسد عیسی استی
پیش فرعونان ید و بیضاستی
سنگ باشد موم اندر دست عشق
می شکافد چرخ تیر شست عشق
می نداند عشق سلطان و گدا
می نفهمد این روا آن ناروا
ناروا هم گر ز عشق آید رواست
آری آری عشق جانان کیمیاست
کار آن بیچاره چون از جان گذشت
سر نهاد از بیخودی در کوه و دشت
گه بن خاری خزیدی خار خار
پای سنگی گه فتادی زار زار
بر دل تنگست شهر و خانه تنگ
خلق را بیند همی با خود به جنگ
دید او را عاقبت دانشوری
پرده پوشی آگهی نیک اختری
شد چه از حال درونش با خبر
پندها دادش نکرد او را اثر
پس نصیحت دادش و سودی نداشت
پیش عاشق پندها باد است باد
گفت با او چون ندارد پند سود
رو به محراب عبادت آر زود
نی نسب باشد تورا نی زور وزر
نی جمالی نی کمال نی هنر
من نمی بینم غمت را چاره ای
جز نماز و خلوت و سی پاره ای
روی اندر مسجد و محراب کن
طعمه اندر نان جو کشک آبکن
دست اندر دامن سجاده زن
رشته ی تسبیح در گردن فکن
خرقه صد وصله و تحت الحنک
بوریای کهنه و نان و نمک
تا مگر بفریبی از این عامه ای
گرم سازی بهر خود هنگامه ای
هیچ دام و دانه از بهر شکار
بهتر از تسبیح و سجاده میار
بهتر از سجاده دامی نزد کیست
دانه به از دانه تسبیح چیست
کو کمندی محکم و جذاب چون
رشته تحت الحنک ای ذوفنون
عاشق مسکین شنید این پند گشت
سوی شهرستان روان از کوه و دشت
مسجدی ویران برون شهر بود
آمد و سجاده در آنجا گشود
روزها در روزه شبها در نماز
در دعا گه آشکار و گه به راز
خرقه اش پشمینه و نانش جوین
از سجودش داغها بس بر جبین
جز رکوع و جز سجودش کار نه
جز ضرورت باکسش گفتار نه
اندک اندک شد حدیث آن جوان
پهن اندر هر کنار و هر میان
ذکر خیرش آیه ی هر محفلی
طالب او هرکجا اهل دلی
شد دعایش دردمندان را دوا
منزلش بیچارگان را مرتجا
کلبه اش شد قبله ی حاجات خلق
او همی خندید بر خود زیر دلق
می شدی در کوی او غوغای عام
او نمی گفتی کلامی جز سلام
خاک پایش ارمغان عامه شد
بهر آب دست او هنگامه شد
تا شد آگه پادشاه از کار او
شد ز هر سو طالب دیدار او
راه جوید هرکسی چون سوی حق
می رود هرجا که آید بوی حق
هرکجا پیدا شود گردی ز دور
سوی او تازند با عیش و سرور
کین غبار موکب شاهنشاه است
شاه شاهان را گذر در این ره است
ای بسا غولان رهزن ای رفیق
گرد افشان می روند از این طریق
رو بهر گردی نشاید رفت زود
ای بسا کس خویشتن را آزمود
این عوامی را که بینی سربسر
جمله کورانند اندر رهگذر
جمله نابینا و یک بینا طلب
می کنند از بهر خود در روز و شب
هر که گوید هی بده دستم به دست
زانکه من بینا و چشمم روشن است
کورکورانه همه گویند هین
هین بگیر این دست من این است این
می دهندش دست و دنبالش روند
عالمی کور از پی هم می روند
کوری از پیش و دو صد کورش ز پی
دست داده جملگی بر دست وی
چونکه رفتند از پی او یکدو گام
روی هم افتند مأموم و امام
نی نشان دارد ز مقصد نی ز راه
گه خورد بر کوه و گه افتد بچاه
سایر کوران هم از دنبال او
حالشان صد بدتر از احوال او
از هلاکت گر یکی زیشان بجست
کور دیگر دست او گیرد به دست
کورکورانه همی رفت آن جوان
عامه اش جوینده پیدا و نهان
طالب دیدار او شاه و گدا
تا مگر فیضی رسدشان از خدا
شاه روزی شد برون بهر شکار
کلبه ی عابد فتادش رهگذار
آمد و دید آن جوان را در نماز
عالمی بر گرد او با صد نیاز
محو طاعت گشته چون عشاق مست
ملتفت نی تا که رفت و که نشست
بر سرش مو افسر و خاکش سریر
نی خبر از شاه او را نی وزیر
جلوه کرد اندر برشه حال او
مرغ جانش شد اسیر چال او
گاه و بیگاهش زیارت می نمود
وز زیارت بر خلوصش می فزود
تا ره صحبت بر او باز کرد
گفتگو از هر طرف آغاز کرد
عاقبت گفتا که ای زیبا جوان
ای تورا در قاف طاعت آشیان
هرچه آداب سنن شد از تو راست
غیر یک سنت که تا اکنون به جاست
مصطفی گفت النکاح سنتی
من رغب عن سنتی لاامتی
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۲۱ - درخواست پادشاه از آن فقیر که دخترش را بپذیرد
نیست از من هرکه این سنت نکرد
کس نباشد غیر حق یکتا و فرد
ترک این سنت کجا باشد روا
از تو ای تو اهل دین را مقتدا
در حرم دارم یکی حوری نژاد
کش مشابه مادر دوران نزاد
خلق عالم جمله روحند و بدن
او بود روح مجسم بی سخن
جبرئیلی خوی و کنعانی جمال
عیسوی انفاس و بطحایی خصال
دست موسی پیمبر روی او
ارقم ضحاک کافر موی او
در عذارش آذرین آذر است
غمزه ی او ذوالفقار حیدر است
چاه کنعان در زنخدانش درون
صد چو یوسف اندر آنجا سرنگون
از زبانش معجز احمد عیان
چشمه خضرش نهان اندر دهان
صد هزارش کشته اسماعیل وار
هر قدم او را دو صد یعقوب زار
لحن داودی و مریم عصمتی
جاه بلقیس و سلیمان حشمتی
نیست موسی طور سینا سینه اش
نی سکندر روی او آیینه اش
از بهشتش نار و سیب آورده اند
نام او پستان و غبغب کرده اند
داده اندش شام قدر و صبح عید
گیسوی مشکین بناگوش سفید
می کنم جفت تو آن زیبا صنم
آن کبوتر را رسانم تا حرم
من نه کابین از تو خواهم نه صداق
او ز تو نی کسوه خواهد نی وثاق
ملک و مالم جمله در فرمان تو
منهم اندر خوان تو مهمان تو
چون جوان خارکش این را شنید
هوشش از سر رفت و دل در بر تپید
آنچه دیدم آندم جوان خارکن
من چه گویم چون تو می دانی و من
آری آن داند که بعد از انتظار
مژده ی او را رسد از وصل یار
عندلیبی نکهت گلشن شنید
پیر کنعان بوی پیراهن شنید
مرده ای را مژده ی جانی رسید
باد فروردین به بستانی وزید
آنچه رو داد آن جوان را آن زمان
کس کجا داند که آرد در بیان
شرح آن حالت نباشد کار من
وصف او هرگز نگنجد در سخن
ای خوش آن روز و خنک آن روزگار
کامد از یاری نشانی سوی یار
مژده ی وصلی به مهجوری رسد
در میان ماتمی سوری رسد
لیک آندم آتش شوق وصال
آید اندر التهاب و اشتعال
گر نه آب وصل افشانی بر آن
بیم آن باشد که سوزد استخوان
نار شوق از نار هجران تیزتر
باده اش از وصل شورانگیز تر
پس دراز است از چه شبهای فراق
صد برابر هست روز اشتیاق
نشئه ی این باده اش بیهوش کرد
دیده اش بست و زبان خاموش کرد
در جواب پادشاه محترم
نه به لا لب را گشود و نه نعم
گفت شه با خود که زهد و عفتش
بالغ آید با حیا و خجلتش
پادشه آمد برون از آن وثاق
رفت سوی بارگه باطمطراق
شب همه شب پادشاه با آن خیال
چون کنم کافتد به دامم این غزال
تن دهد آید به دامادی مرا
دل خنک سازد از این شادی مرا
این سکوتش کاش باشد از رضا
یا رسد الهامش امشب از خدا
آن جوان هم جمله شب در اضطراب
کاین چه بود آیا که فرمود آن جناب
کرد آیا پادشاهم ریشخند
کودکی را در دهان بگذاشت قند
گفت آیا این به تسخر یا به جد
کس بود آید درین کارم ممد
کاش رأیش برنگردد زانچه گفت
کاش بیند خواب نیکی زانچه گفت
ای خدا خوابی بر او بگمار سخت
پس مرا بیدار کن از خواب بخت
چون درآمد صبح و سر زد آفتاب
عالمی را کرد سلطان انتخاب
پس فرستادش به نزد آن جوان
تا کند در وصلتش همداستان
پس حدیث و آیه و افسون و دم
خواندش تا نقش گیرد این رقم
خود نشسته آن جوان چشمان به راه
تا کسی آید مگر از نزد شاه
ناگهان آمد برید خوش لقا
در میان آورد با وی ماجرا
از پس صد آیه و سیصد خبر
آن جوان اندر رضا جنباند سر
با بشارت باز گردید آن رسول
کرد آگه پادشه را از قبول
پس به امر شاه بزم آراستند
هم خطیب و شیخ و قاضی خواستند
در زمانی از نحوستها بری
عقد زهره بسته شد با مشتری
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور
زیب و زیور یافت کاخی از بلور
تخت زرین اندر آن بگذاشتند
پرده های زرنگار افراشتند
شمع کافوری و مصباح زجاج
مسند دیبا و مسندگاه عاج
شهر را بهر قدوم آن جوان
داده زینت جمله بازار و دکان
شمع و مشعل هر قدم افروختند
عود و صندل را بهر ره سوختند
کوچه ها از خار و خس پرداختند
پاک از گرد و غبارش ساختند
شهر یاران در کناره صف به صف
گلعذاران در نظاره هر طرف
پس شدند از شهر تا مسجد روان
تاجداران و امیران سروران
کس نباشد غیر حق یکتا و فرد
ترک این سنت کجا باشد روا
از تو ای تو اهل دین را مقتدا
در حرم دارم یکی حوری نژاد
کش مشابه مادر دوران نزاد
خلق عالم جمله روحند و بدن
او بود روح مجسم بی سخن
جبرئیلی خوی و کنعانی جمال
عیسوی انفاس و بطحایی خصال
دست موسی پیمبر روی او
ارقم ضحاک کافر موی او
در عذارش آذرین آذر است
غمزه ی او ذوالفقار حیدر است
چاه کنعان در زنخدانش درون
صد چو یوسف اندر آنجا سرنگون
از زبانش معجز احمد عیان
چشمه خضرش نهان اندر دهان
صد هزارش کشته اسماعیل وار
هر قدم او را دو صد یعقوب زار
لحن داودی و مریم عصمتی
جاه بلقیس و سلیمان حشمتی
نیست موسی طور سینا سینه اش
نی سکندر روی او آیینه اش
از بهشتش نار و سیب آورده اند
نام او پستان و غبغب کرده اند
داده اندش شام قدر و صبح عید
گیسوی مشکین بناگوش سفید
می کنم جفت تو آن زیبا صنم
آن کبوتر را رسانم تا حرم
من نه کابین از تو خواهم نه صداق
او ز تو نی کسوه خواهد نی وثاق
ملک و مالم جمله در فرمان تو
منهم اندر خوان تو مهمان تو
چون جوان خارکش این را شنید
هوشش از سر رفت و دل در بر تپید
آنچه دیدم آندم جوان خارکن
من چه گویم چون تو می دانی و من
آری آن داند که بعد از انتظار
مژده ی او را رسد از وصل یار
عندلیبی نکهت گلشن شنید
پیر کنعان بوی پیراهن شنید
مرده ای را مژده ی جانی رسید
باد فروردین به بستانی وزید
آنچه رو داد آن جوان را آن زمان
کس کجا داند که آرد در بیان
شرح آن حالت نباشد کار من
وصف او هرگز نگنجد در سخن
ای خوش آن روز و خنک آن روزگار
کامد از یاری نشانی سوی یار
مژده ی وصلی به مهجوری رسد
در میان ماتمی سوری رسد
لیک آندم آتش شوق وصال
آید اندر التهاب و اشتعال
گر نه آب وصل افشانی بر آن
بیم آن باشد که سوزد استخوان
نار شوق از نار هجران تیزتر
باده اش از وصل شورانگیز تر
پس دراز است از چه شبهای فراق
صد برابر هست روز اشتیاق
نشئه ی این باده اش بیهوش کرد
دیده اش بست و زبان خاموش کرد
در جواب پادشاه محترم
نه به لا لب را گشود و نه نعم
گفت شه با خود که زهد و عفتش
بالغ آید با حیا و خجلتش
پادشه آمد برون از آن وثاق
رفت سوی بارگه باطمطراق
شب همه شب پادشاه با آن خیال
چون کنم کافتد به دامم این غزال
تن دهد آید به دامادی مرا
دل خنک سازد از این شادی مرا
این سکوتش کاش باشد از رضا
یا رسد الهامش امشب از خدا
آن جوان هم جمله شب در اضطراب
کاین چه بود آیا که فرمود آن جناب
کرد آیا پادشاهم ریشخند
کودکی را در دهان بگذاشت قند
گفت آیا این به تسخر یا به جد
کس بود آید درین کارم ممد
کاش رأیش برنگردد زانچه گفت
کاش بیند خواب نیکی زانچه گفت
ای خدا خوابی بر او بگمار سخت
پس مرا بیدار کن از خواب بخت
چون درآمد صبح و سر زد آفتاب
عالمی را کرد سلطان انتخاب
پس فرستادش به نزد آن جوان
تا کند در وصلتش همداستان
پس حدیث و آیه و افسون و دم
خواندش تا نقش گیرد این رقم
خود نشسته آن جوان چشمان به راه
تا کسی آید مگر از نزد شاه
ناگهان آمد برید خوش لقا
در میان آورد با وی ماجرا
از پس صد آیه و سیصد خبر
آن جوان اندر رضا جنباند سر
با بشارت باز گردید آن رسول
کرد آگه پادشه را از قبول
پس به امر شاه بزم آراستند
هم خطیب و شیخ و قاضی خواستند
در زمانی از نحوستها بری
عقد زهره بسته شد با مشتری
پس به خلوتگاه خاص از بهر سور
زیب و زیور یافت کاخی از بلور
تخت زرین اندر آن بگذاشتند
پرده های زرنگار افراشتند
شمع کافوری و مصباح زجاج
مسند دیبا و مسندگاه عاج
شهر را بهر قدوم آن جوان
داده زینت جمله بازار و دکان
شمع و مشعل هر قدم افروختند
عود و صندل را بهر ره سوختند
کوچه ها از خار و خس پرداختند
پاک از گرد و غبارش ساختند
شهر یاران در کناره صف به صف
گلعذاران در نظاره هر طرف
پس شدند از شهر تا مسجد روان
تاجداران و امیران سروران
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۲۲ - بیرون آمدن جوان خارکن از معبد خود و رفتن به سراپرده ی سلطان
در بر آن خار کن با صد نیاز
گاه کردندش سلام و گه نیاز
قامتش کردند از پا تا بسر
غرق مروارید و یاقوت و گهر
خرقه ی پشمینه اش انداختند
سندس و دیبا طرازش ساختند
پس کشیدندش جنیبت زیر ران
کوه پیکر زین مرصع زرعنان
خار کن چون بر جنیبت شد سوار
در رکابش شد دوان صد شهریار
با شکوه کوه فر کیقباد
شهر را از مقدم خود رتبه داد
شهریارانش قطار اندر قطار
دستیار و پیشکار و تنقطار
شهریاران در برزن و بازار و بام
آن یکی آورد لام و این نیام
چون قدم در بارگاه شه نهاد
آمدش از روزگار خویش یاد
روزگار ذلت و پستی خویش
بینوایی و تهی دستی خویش
روزهای گرم و آن هیزم کشی
شامهای سرد و آن بی آتشی
نکبت و ادبار بیش از بیش خود
خاطر زار و دل پر ریش خود
آن پریشانی و آن بیچارگی
از در هر خانه و آوارگی
از دل پر درد و دست کوتهش
رنج بی اندازه ی سال و مهش
ناله ی شبها و درد روزها
ساختن در روز و شب با سوزها
وانچه می خواهد ز بهر خود کنون
آنچه از وصف و بیان باشد فزون
پادشاهی از پس هیزم کشی
از پس آن ناخوشیها این خوشی
شمع و کافور و چراغ زرنگار
از پس تاریکی و شبهای تار
محفلی و گلستان در گلستان
وصل جانانی چه جانان جان جان
قصر شاهنشاهی و وصل حبیب
خلوت خالی ز اغیار و رقیب
زین تفکر روزنی بر دل گشاد
نوری از آن روزنش بر دل فتاد
فکرت آمد قفل دلها را کلید
در گشاید چون کلید آمد پدید
فکرت آمد همچو باران بهار
ساحت دلها بود چون کشت زار
فکر باش نطفه و دل زاقدان
دل چراغی هست فکرت زیب آن
فکر باشد شعله و دل چون زکال
آن زکال از شعله یابد اشتعال
فکر باشد چون نسیم صبحگاه
غنچه نشگفته دل بی اشتباه
زین سبب گفت آن رسول سرفراز
فکر یک ساعت به از سالی نماز
بلکه باشد بهتر از هفتاد سال
این سخن مهمل ندانی این همال
گاه کردندش سلام و گه نیاز
قامتش کردند از پا تا بسر
غرق مروارید و یاقوت و گهر
خرقه ی پشمینه اش انداختند
سندس و دیبا طرازش ساختند
پس کشیدندش جنیبت زیر ران
کوه پیکر زین مرصع زرعنان
خار کن چون بر جنیبت شد سوار
در رکابش شد دوان صد شهریار
با شکوه کوه فر کیقباد
شهر را از مقدم خود رتبه داد
شهریارانش قطار اندر قطار
دستیار و پیشکار و تنقطار
شهریاران در برزن و بازار و بام
آن یکی آورد لام و این نیام
چون قدم در بارگاه شه نهاد
آمدش از روزگار خویش یاد
روزگار ذلت و پستی خویش
بینوایی و تهی دستی خویش
روزهای گرم و آن هیزم کشی
شامهای سرد و آن بی آتشی
نکبت و ادبار بیش از بیش خود
خاطر زار و دل پر ریش خود
آن پریشانی و آن بیچارگی
از در هر خانه و آوارگی
از دل پر درد و دست کوتهش
رنج بی اندازه ی سال و مهش
ناله ی شبها و درد روزها
ساختن در روز و شب با سوزها
وانچه می خواهد ز بهر خود کنون
آنچه از وصف و بیان باشد فزون
پادشاهی از پس هیزم کشی
از پس آن ناخوشیها این خوشی
شمع و کافور و چراغ زرنگار
از پس تاریکی و شبهای تار
محفلی و گلستان در گلستان
وصل جانانی چه جانان جان جان
قصر شاهنشاهی و وصل حبیب
خلوت خالی ز اغیار و رقیب
زین تفکر روزنی بر دل گشاد
نوری از آن روزنش بر دل فتاد
فکرت آمد قفل دلها را کلید
در گشاید چون کلید آمد پدید
فکرت آمد همچو باران بهار
ساحت دلها بود چون کشت زار
فکر باش نطفه و دل زاقدان
دل چراغی هست فکرت زیب آن
فکر باشد شعله و دل چون زکال
آن زکال از شعله یابد اشتعال
فکر باشد چون نسیم صبحگاه
غنچه نشگفته دل بی اشتباه
زین سبب گفت آن رسول سرفراز
فکر یک ساعت به از سالی نماز
بلکه باشد بهتر از هفتاد سال
این سخن مهمل ندانی این همال
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۲۳ - حدیث تفکر ساعة خیر من عبادة سنه و در حدیث دیگر سبعین سنه
طاعت بی فکر و بی یاد حضور
مرده باشد جان آن گور است گور
حرف بیمعنی درخت بی ثمر
ابر بی باران و بحر بی گهر
طاعت بی فکر میدان ای جناب
آن سخنهایی که گوید مرد خواب
نی از آنها مهر می خیزد نه کین
نه به دنیا نفع می بخشد نه دین
ای برادر دل بود خواب هوس
هست فکر و یاد تو بانگ جرس
ای دلت خوابیده شد وقت سحر
مرغ فکرت را برافشان بال و پر
این دل خوابیده را بیدار کن
وقت کارت رفت فکر کار کن
گرچه دل نبود بجز یک جرعه خون
در درون سینه ها دارد سکون
لیک او را از ورای این جهان
هست قسطی گر نمی دانی بدان
همچو بسدّ از نبات و از جماد
قسط دارد زین دواش باشد نژاد
نخله هم اندر نباتات ای حبیب
باشد از حیوانی او را هم نصیب
عمه خواندش زین سبب شاه جهان
بخل هم باشد عمویت ای فلان
هم بود بوزینه یا اسب ای پسر
مشترک در حد حیوان و بشر
جسم و دل هم هست حد مشترک
در میان خیل انسان و ملک
هم نصیب از غیب دارد هم شهود
تارش از این بکشد و زآیینش بود
روح حیوانی از آتش شد ثمر
می دهد آب هرچه از خاکش خبر
وان شکنبه منبع روث و فساد
از جگر خون از مثانه بول زاد
هرچه جسمانی ز درد و زخم و سوز
هر یکی را باشد از عضوی بروز
وآنچه روحانی ز دل دارد رباط
بیم و امید و غم و حزن و نشاط
آری آری دل ز جای دیگر است
در سر دلها هوای دیگر است
دل در این قالب غریبست ای حبیب
رحمی آخر ای اخی بر این غریب
مرغ دل از آشیان دیگر است
لانه اش در بوستان دیگر است
فکر تو چون فکر رحمانی بود
پیکی از اقلیم روحانی بود
هست پیغامی ز یاران قدیم
از برای این دل زار سقیم
یا شمیمی باشد از آن پیرهن
از برای ساکن بیت الحزن
یا نسیمی باشد از دشت خطا
نزد آهویی به صیاد آشنا
یا صفیر عندلیب همنفس
پیش آن بلبل که باشد در قفس
نامه ای باشد ز یاران وطن
از برای این غریب ممتحن
زین سبب دلها ز فکرتهای پاک
روشن و نورانیند و تابناک
دل ز فکر پاک روشن می شود
رشک صد گلزار و گلشن می شود
همچو مرغی از صفیر همنفس
بال و پر برهم زند اندر قفس
تا بجایی گر گشاید بال و پر
صد قفس را بشکند بر یکدگر
ور بود فکر تو ظلمانی و بد
خانه ی دل تار و تیره می کند
دل شود پژمرده و بی بال و پر
صحبت ناجنس آرد دردسر
دردسر گردد سر از بیگانه ای
وای از نامحرمی در خانه ای
چون به باغی گشت زاغی پرگشا
بلبلان افتند آنجا از نوا
ور ابردشتی گوزنی برگذشت
نوغزالان رم کنند از طرف دشت
آهویی پیدا شود گر از ختن
آهوان سازند گردش انجمن
گر به باغی بلبلی شد نغمه ساز
جمله مرغان پر کنند از شوق باز
آشنایی گر به بزمی پا نهاد
صد در از عشرت در آن محفل گشاد
چون هوایی در دل از ملک صفاست
دل به اخوان صفا زود آشناست
چون یکی زایشان به دل آرد گذار
دل بوجد آید ز شوق آن دیار
شوق دل را میل آید از عقب
میلها هم جذب را آمد سبب
جذب یاران را کشاند سوی دل
محفل خوبان شود مشکوی دل
دل ز نور رویشان روشن شود
ساحت دل غیرت گلشن شود
دل شود مصباح پیش رویشان
مشک و عنبر می شود از بویشان
از پس مصباحی اختر می شود
وانگهی خورشید انور می شود
بگذرد آنگه ز خورشیدی دور
افکند جرم و شود دریای نور
نور ابیض می شود پا تا به سر
پرتو افکندش به اعضای دگر
از پس این نور اخضر می شود
از بیان و شرح برتر می شود
تن ز نورش جمله نورانی شود
در لباس جسم روحانی بود
سایه اش نبود ولیکن پایه اش
عالمی را جا دهد در سایه اش
در محیطش سیر و در مرکز مقام
از محیط و مرکزش هر دو پیام
صورتش جسمی و معنی روح پاک
گویدش روح القدس روحی فداک
در لباس جسم و شخص شخص روح
هردم از روحانش آمد صد فتوح
چیستی آیا تو ای سرگشته دل
هرچه هستی نیستی زین آب و گل
باشد از جسمی دگر پیرایه ات
ور بود از آب و از گل مایه ات
نور را با آب و گل آمیختند
طرح خلوتخانه ی دل ریختند
نور غالب شد اگر برآب و گل
نور گردد سر به سر اجزای دل
آب و گل گر چیره شد بر نور پاک
پای تا سر می شود دل تیره خاک
ای دریغا قدر دل نشناختیم
در ره اول به مفتش باختیم
باری ای دل خود تو میدان قدر خود
هین مکن در ابر پنهان قدر خود
تا بکی این ماه باشد در سحاب
چند باشد در کسوف این آفتاب
کن رها از عقده این خورشید را
پرگشا این باز پر اسفید را
چند باشی هم تک مشتی ذباب
بال و پر بگشا از این زرین عقاب
چند شهبازی اسیر خرمگس
تا بکی عنقای قاف اندر قفس
پر گشا در عرش و پروازش ببین
در بر سلطان جان نازش ببین
پس ببین در لامکانش آشیان
طوفگاهش را نگر اقلیم جان
تنگ پیش جلوه اش این نه خیام
باشدش در سدره و طوبی مقام
طایران قدس هم پرواز او
بلبلان عرش هم آواز او
لیس الاذالعمری یا حبیب
قلته والله فی ذاک الرقیب
رخنه ای بگشا در دل ای قرین
پس گواه آنچه من گفتم ببین
همچنانکه آن جوان خارکن
روشنش شد صدق این گفتار من
مرده باشد جان آن گور است گور
حرف بیمعنی درخت بی ثمر
ابر بی باران و بحر بی گهر
طاعت بی فکر میدان ای جناب
آن سخنهایی که گوید مرد خواب
نی از آنها مهر می خیزد نه کین
نه به دنیا نفع می بخشد نه دین
ای برادر دل بود خواب هوس
هست فکر و یاد تو بانگ جرس
ای دلت خوابیده شد وقت سحر
مرغ فکرت را برافشان بال و پر
این دل خوابیده را بیدار کن
وقت کارت رفت فکر کار کن
گرچه دل نبود بجز یک جرعه خون
در درون سینه ها دارد سکون
لیک او را از ورای این جهان
هست قسطی گر نمی دانی بدان
همچو بسدّ از نبات و از جماد
قسط دارد زین دواش باشد نژاد
نخله هم اندر نباتات ای حبیب
باشد از حیوانی او را هم نصیب
عمه خواندش زین سبب شاه جهان
بخل هم باشد عمویت ای فلان
هم بود بوزینه یا اسب ای پسر
مشترک در حد حیوان و بشر
جسم و دل هم هست حد مشترک
در میان خیل انسان و ملک
هم نصیب از غیب دارد هم شهود
تارش از این بکشد و زآیینش بود
روح حیوانی از آتش شد ثمر
می دهد آب هرچه از خاکش خبر
وان شکنبه منبع روث و فساد
از جگر خون از مثانه بول زاد
هرچه جسمانی ز درد و زخم و سوز
هر یکی را باشد از عضوی بروز
وآنچه روحانی ز دل دارد رباط
بیم و امید و غم و حزن و نشاط
آری آری دل ز جای دیگر است
در سر دلها هوای دیگر است
دل در این قالب غریبست ای حبیب
رحمی آخر ای اخی بر این غریب
مرغ دل از آشیان دیگر است
لانه اش در بوستان دیگر است
فکر تو چون فکر رحمانی بود
پیکی از اقلیم روحانی بود
هست پیغامی ز یاران قدیم
از برای این دل زار سقیم
یا شمیمی باشد از آن پیرهن
از برای ساکن بیت الحزن
یا نسیمی باشد از دشت خطا
نزد آهویی به صیاد آشنا
یا صفیر عندلیب همنفس
پیش آن بلبل که باشد در قفس
نامه ای باشد ز یاران وطن
از برای این غریب ممتحن
زین سبب دلها ز فکرتهای پاک
روشن و نورانیند و تابناک
دل ز فکر پاک روشن می شود
رشک صد گلزار و گلشن می شود
همچو مرغی از صفیر همنفس
بال و پر برهم زند اندر قفس
تا بجایی گر گشاید بال و پر
صد قفس را بشکند بر یکدگر
ور بود فکر تو ظلمانی و بد
خانه ی دل تار و تیره می کند
دل شود پژمرده و بی بال و پر
صحبت ناجنس آرد دردسر
دردسر گردد سر از بیگانه ای
وای از نامحرمی در خانه ای
چون به باغی گشت زاغی پرگشا
بلبلان افتند آنجا از نوا
ور ابردشتی گوزنی برگذشت
نوغزالان رم کنند از طرف دشت
آهویی پیدا شود گر از ختن
آهوان سازند گردش انجمن
گر به باغی بلبلی شد نغمه ساز
جمله مرغان پر کنند از شوق باز
آشنایی گر به بزمی پا نهاد
صد در از عشرت در آن محفل گشاد
چون هوایی در دل از ملک صفاست
دل به اخوان صفا زود آشناست
چون یکی زایشان به دل آرد گذار
دل بوجد آید ز شوق آن دیار
شوق دل را میل آید از عقب
میلها هم جذب را آمد سبب
جذب یاران را کشاند سوی دل
محفل خوبان شود مشکوی دل
دل ز نور رویشان روشن شود
ساحت دل غیرت گلشن شود
دل شود مصباح پیش رویشان
مشک و عنبر می شود از بویشان
از پس مصباحی اختر می شود
وانگهی خورشید انور می شود
بگذرد آنگه ز خورشیدی دور
افکند جرم و شود دریای نور
نور ابیض می شود پا تا به سر
پرتو افکندش به اعضای دگر
از پس این نور اخضر می شود
از بیان و شرح برتر می شود
تن ز نورش جمله نورانی شود
در لباس جسم روحانی بود
سایه اش نبود ولیکن پایه اش
عالمی را جا دهد در سایه اش
در محیطش سیر و در مرکز مقام
از محیط و مرکزش هر دو پیام
صورتش جسمی و معنی روح پاک
گویدش روح القدس روحی فداک
در لباس جسم و شخص شخص روح
هردم از روحانش آمد صد فتوح
چیستی آیا تو ای سرگشته دل
هرچه هستی نیستی زین آب و گل
باشد از جسمی دگر پیرایه ات
ور بود از آب و از گل مایه ات
نور را با آب و گل آمیختند
طرح خلوتخانه ی دل ریختند
نور غالب شد اگر برآب و گل
نور گردد سر به سر اجزای دل
آب و گل گر چیره شد بر نور پاک
پای تا سر می شود دل تیره خاک
ای دریغا قدر دل نشناختیم
در ره اول به مفتش باختیم
باری ای دل خود تو میدان قدر خود
هین مکن در ابر پنهان قدر خود
تا بکی این ماه باشد در سحاب
چند باشد در کسوف این آفتاب
کن رها از عقده این خورشید را
پرگشا این باز پر اسفید را
چند باشی هم تک مشتی ذباب
بال و پر بگشا از این زرین عقاب
چند شهبازی اسیر خرمگس
تا بکی عنقای قاف اندر قفس
پر گشا در عرش و پروازش ببین
در بر سلطان جان نازش ببین
پس ببین در لامکانش آشیان
طوفگاهش را نگر اقلیم جان
تنگ پیش جلوه اش این نه خیام
باشدش در سدره و طوبی مقام
طایران قدس هم پرواز او
بلبلان عرش هم آواز او
لیس الاذالعمری یا حبیب
قلته والله فی ذاک الرقیب
رخنه ای بگشا در دل ای قرین
پس گواه آنچه من گفتم ببین
همچنانکه آن جوان خارکن
روشنش شد صدق این گفتار من
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۲۴ - تذکار جوان فقیر خارکن به جهت تفکر در احوال خود
زان تفکر در خود و ایام خود
اندر آغاز خود و انجام خود
رخنه ای اندر دل خود باز کرد
دل از آن رخنه گشودن ساز کرد
زان نشاطش رخنه ای دیگر گشود
در گشادش رخنه هردم می فزود
تا به دل آن رخنه ها دروازه شد
طبل روحانی بلندآوازه شد
شد ز بندرگاه غیب آنجا روان
کاروان در کاروان در کاروان
پس دل بیهوش او آمد بهوش
گفت در گوش دلش آنگه سروش
کانچه می بینی ز عز و مال و جاه
وصل معشوق و نیاز پادشاه
دستبوس شاه و پابوس امیر
روی بوس آن نگار دلپذیر
سربه سر تأثیر رسم طاعت است
رسم طاعت را چنین خاصیت است
دستمال صورت طاعات توست
مزد طاعتهای بی نیات توست
قیمت کالای روی اندود توست
اجرت سعی غرض آلود توست
میوه ی بید و صنوبرهای توست
سود سوداهای پر صفرای توست
آمدی این دست مزد پای توست
این جواب لفظ بیمعنای توست
این بهای آن مبارک مژده است
این گلاب آن گل پرمژده است
هیچ کاری نزد ما بی اجر نیست
هیچ صبحی نه که او را فجر نیست
گرچه کالای تو بس نابود بود
لیک نزد ما کجا مردود بود
خویشتن را وانمودی آن ما
آن ماکی رفته بی احسان ما
گر نه از ما بودی اما ای فتی
پیش مردم خویش را خواندی ز ما
هین بگیر این مزد صورت کاریت
این ثواب اجر ظاهر داریت
اندر آغاز خود و انجام خود
رخنه ای اندر دل خود باز کرد
دل از آن رخنه گشودن ساز کرد
زان نشاطش رخنه ای دیگر گشود
در گشادش رخنه هردم می فزود
تا به دل آن رخنه ها دروازه شد
طبل روحانی بلندآوازه شد
شد ز بندرگاه غیب آنجا روان
کاروان در کاروان در کاروان
پس دل بیهوش او آمد بهوش
گفت در گوش دلش آنگه سروش
کانچه می بینی ز عز و مال و جاه
وصل معشوق و نیاز پادشاه
دستبوس شاه و پابوس امیر
روی بوس آن نگار دلپذیر
سربه سر تأثیر رسم طاعت است
رسم طاعت را چنین خاصیت است
دستمال صورت طاعات توست
مزد طاعتهای بی نیات توست
قیمت کالای روی اندود توست
اجرت سعی غرض آلود توست
میوه ی بید و صنوبرهای توست
سود سوداهای پر صفرای توست
آمدی این دست مزد پای توست
این جواب لفظ بیمعنای توست
این بهای آن مبارک مژده است
این گلاب آن گل پرمژده است
هیچ کاری نزد ما بی اجر نیست
هیچ صبحی نه که او را فجر نیست
گرچه کالای تو بس نابود بود
لیک نزد ما کجا مردود بود
خویشتن را وانمودی آن ما
آن ماکی رفته بی احسان ما
گر نه از ما بودی اما ای فتی
پیش مردم خویش را خواندی ز ما
هین بگیر این مزد صورت کاریت
این ثواب اجر ظاهر داریت
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۲۵ - راز و نیاز جوانی در مسجد به درگاه حضرت سبحان
یک جوانی بود در ایام پیش
روزگار آورد بر روزش پریش
شد تهی دست و پریشان روزگار
نی به دستش بود کسبی و نه کار
مایه ای نی تا از آن سودی کند
آتشی نه تا از آن دودی کند
نی کمانی تا شکاری افکند
تخته ای نی تا قماری افکند
روز و شب در خانه سر در زیر بال
با عیال و جفت خود اندر جدال
گه فروش کاسه کردی گه فراش
خانه گاهی رهن کردی گه خماش
تا نماندش در سرا غیر از زمین
با یکی همخوابه ی دل آهنین
تا شبی گفتش که ای بیکاره مرد
ای تو اندر کاهلی یکتا و فرد
تا بکی اندر سرایی چون زنان
رو برون فردا پی تحصیل نان
گر نداری کسب مزدوری خوش است
شاید آید نانی از مزدت به دست
چون دگر نانی نمانده در بنه
امشبی خوابیم با هم گرسنه
چونکه فردا شد زن آمد نزد شوی
گفت بیرون رو زبهر جستجوی
شد برون آن مرد مسکین از سرا
تا مگر آید گشایش از کجا
در میان کوچه لختی ایستاد
دید او را نامد از جایی گشاد
ماند حیران با دل غم از جواب
نی ذهاب او را میسر نی ایاب
مسجدی دید آمد آنجا با نیاز
با طهارت کرد رو بهر نماز
در نماز ایستاد آنجا تا به شام
گه رکوع و گه سجود و گه قیام
چونکه شب شد سوی خانه بازگشت
زن از آن جویای کشف راز گشت
هین چه آوردی بیاور ای فتی
تا بسازم هم عشا و هم غذا
گفت گشتم من در امروز ای سلیم
مزد کار کارفرمای کریم
گفت با من آن کریم دلفروز
می دهم فردا تورا مزد دو روز
شرم کردم تا طلبکاری کنم
یا سخن در حال خود جاری کنم
زن بگفتا سهل باشد ای جوان
نان بگیرم وام از همسایگان
روز دویم آن جوان باز از وثاق
شد برون چون ماه گردون از محاق
در کناری ساعتی باز ایستاد
عاقبت رو باز در مسجد نهاد
بود آنجا تا به شام اندر نماز
از برای آن کریم کارساز
شد درآمد باز سوی خانه شد
با زن خود بر سر افسانه شد
گفت فردا آن کریم باوفا
می کند مزد سه روزم را عطا
زن در آن شب هم دو قرصی کرد وام
گفت با شوهر به امید تمام
روز سیم باز آمد آن جوان
از وثاق خویش تا مسجد روان
رو به محراب نماز آورد باز
دیده اش بر راه لطف دوست باز
زن نشسته منتظر اندر سرا
مرد در مسجد به اوراد و دعا
آخر روز از بر یزدان فرد
یک فرشته با سه روزه مزد مرد
گوسفندی با یکی خروار آرد
هم برای ذبح حیوان سنگ و کارد
هم یکی انبان آکنده به زر
آمد و زد حلقه دارش را به در
گفت آن زن با سروش بی نظیر
هین سه روزه مزد شویت را بگیر
آن کریم کارفرما داد و گفت
این سه روزه مزد شوت ای نیک جفت
گو به شویت تا بیفزاید به کار
تا فزایم مزد او من بیشمار
آن عطا را زن گرفت و بازگشت
با نشاط و انبساط انباز گشت
آن غنم را کشت و نان را پخته کرد
آنچه باید کرد حاضر بهر مرد
منتظر تا کی درآید در وثاق
آن جوان نیکبخت با وفاق
مرد چون فارغ شد از فرض عشا
مدتی بنشست در ورد و دعا
بیخبر از آن عطاهای شگرف
کامد است او را از آن دریای ژرف
پس به سوی خانه ی خود شد روان
زرد روی و خسته تن آزرده جان
گه به سوی آسمان کردی نگاه
باز پیمودی به سوی خانه راه
گاه در فکر جواب جفت خویش
تا چه طرحی ریزد اندر گفت خویش
آمد و بیرون در بنشست زار
هم خجل از اشکم از زن شرمسار
چون ز شب بگذشت پاسی بس دراز
نامد آن بیچاره سوی خانه باز
زن پی تفتیش حالش در گشود
دیدش اندر پشت در زار و کبود
گردن کج کرده سر افکنده پیش
واله و حیران به کار و بار خویش
گفتش اینجا از چه هستی منتظر
از چه نایی در درون خانه در
گفت هستم منتظر اینجا مقیم
تا فرستد مزدم آن شخص کریم
گفت جانا اندرآ در خانه زود
تا ببینی بخشش آن بحر جود
اندرآ بین موج دریای کرم
می فزاید زان نشاطم دمبدم
اندرآ و هرکه را خواهی بخوان
کان کریم امشب فرستاده است خوان
کیست برگو با من آن کان کرم
می فزاید زان نشاطم دمبدم
می دهد مزد سه روز کار تو
می نگنجد آنچه در انبار تو
گفت ای زن آن کریم مطلق است
از کرمهایش جهان را رونق است
گیر و ترسا و یهود و بت پرست
جمله را بر خوان او باز است دست
هر دو عالم خوان یغمای وی است
نیک و بد هم غرق نعمای وی است
روزها خورشید خوانسالار اوست
هم به شبهای ماه مشعلدار اوست
ابر آزاری یکی سقای او
باد فرش بساط آرای او
آسمان بسته میان از کهکشان
بهر خدمتکاریش چون بندگان
رعد طبالی بود در کوی او
مهر و مه هندویی از مشکوی او
روز و شب نوبت چیان بام او
خلق عالم در صلای عام او
بحر و بر یک سفره ی شیلان اوست
هر که آمد تا ابد مهمان اوست
طایران اندر فراز شاخها
مار و مور اندر بن سوراخها
ماهیان در قعر دریاهای ژرف
وحشیان در دشتهای بس شگرف
دانه چین خرمن احسان او
لقمه خوار مطبخ شیلان او
اوست روزی بخش هر جنبنده ای
زندگی بخشای هرجا زنده ای
روزگار آورد بر روزش پریش
شد تهی دست و پریشان روزگار
نی به دستش بود کسبی و نه کار
مایه ای نی تا از آن سودی کند
آتشی نه تا از آن دودی کند
نی کمانی تا شکاری افکند
تخته ای نی تا قماری افکند
روز و شب در خانه سر در زیر بال
با عیال و جفت خود اندر جدال
گه فروش کاسه کردی گه فراش
خانه گاهی رهن کردی گه خماش
تا نماندش در سرا غیر از زمین
با یکی همخوابه ی دل آهنین
تا شبی گفتش که ای بیکاره مرد
ای تو اندر کاهلی یکتا و فرد
تا بکی اندر سرایی چون زنان
رو برون فردا پی تحصیل نان
گر نداری کسب مزدوری خوش است
شاید آید نانی از مزدت به دست
چون دگر نانی نمانده در بنه
امشبی خوابیم با هم گرسنه
چونکه فردا شد زن آمد نزد شوی
گفت بیرون رو زبهر جستجوی
شد برون آن مرد مسکین از سرا
تا مگر آید گشایش از کجا
در میان کوچه لختی ایستاد
دید او را نامد از جایی گشاد
ماند حیران با دل غم از جواب
نی ذهاب او را میسر نی ایاب
مسجدی دید آمد آنجا با نیاز
با طهارت کرد رو بهر نماز
در نماز ایستاد آنجا تا به شام
گه رکوع و گه سجود و گه قیام
چونکه شب شد سوی خانه بازگشت
زن از آن جویای کشف راز گشت
هین چه آوردی بیاور ای فتی
تا بسازم هم عشا و هم غذا
گفت گشتم من در امروز ای سلیم
مزد کار کارفرمای کریم
گفت با من آن کریم دلفروز
می دهم فردا تورا مزد دو روز
شرم کردم تا طلبکاری کنم
یا سخن در حال خود جاری کنم
زن بگفتا سهل باشد ای جوان
نان بگیرم وام از همسایگان
روز دویم آن جوان باز از وثاق
شد برون چون ماه گردون از محاق
در کناری ساعتی باز ایستاد
عاقبت رو باز در مسجد نهاد
بود آنجا تا به شام اندر نماز
از برای آن کریم کارساز
شد درآمد باز سوی خانه شد
با زن خود بر سر افسانه شد
گفت فردا آن کریم باوفا
می کند مزد سه روزم را عطا
زن در آن شب هم دو قرصی کرد وام
گفت با شوهر به امید تمام
روز سیم باز آمد آن جوان
از وثاق خویش تا مسجد روان
رو به محراب نماز آورد باز
دیده اش بر راه لطف دوست باز
زن نشسته منتظر اندر سرا
مرد در مسجد به اوراد و دعا
آخر روز از بر یزدان فرد
یک فرشته با سه روزه مزد مرد
گوسفندی با یکی خروار آرد
هم برای ذبح حیوان سنگ و کارد
هم یکی انبان آکنده به زر
آمد و زد حلقه دارش را به در
گفت آن زن با سروش بی نظیر
هین سه روزه مزد شویت را بگیر
آن کریم کارفرما داد و گفت
این سه روزه مزد شوت ای نیک جفت
گو به شویت تا بیفزاید به کار
تا فزایم مزد او من بیشمار
آن عطا را زن گرفت و بازگشت
با نشاط و انبساط انباز گشت
آن غنم را کشت و نان را پخته کرد
آنچه باید کرد حاضر بهر مرد
منتظر تا کی درآید در وثاق
آن جوان نیکبخت با وفاق
مرد چون فارغ شد از فرض عشا
مدتی بنشست در ورد و دعا
بیخبر از آن عطاهای شگرف
کامد است او را از آن دریای ژرف
پس به سوی خانه ی خود شد روان
زرد روی و خسته تن آزرده جان
گه به سوی آسمان کردی نگاه
باز پیمودی به سوی خانه راه
گاه در فکر جواب جفت خویش
تا چه طرحی ریزد اندر گفت خویش
آمد و بیرون در بنشست زار
هم خجل از اشکم از زن شرمسار
چون ز شب بگذشت پاسی بس دراز
نامد آن بیچاره سوی خانه باز
زن پی تفتیش حالش در گشود
دیدش اندر پشت در زار و کبود
گردن کج کرده سر افکنده پیش
واله و حیران به کار و بار خویش
گفتش اینجا از چه هستی منتظر
از چه نایی در درون خانه در
گفت هستم منتظر اینجا مقیم
تا فرستد مزدم آن شخص کریم
گفت جانا اندرآ در خانه زود
تا ببینی بخشش آن بحر جود
اندرآ بین موج دریای کرم
می فزاید زان نشاطم دمبدم
اندرآ و هرکه را خواهی بخوان
کان کریم امشب فرستاده است خوان
کیست برگو با من آن کان کرم
می فزاید زان نشاطم دمبدم
می دهد مزد سه روز کار تو
می نگنجد آنچه در انبار تو
گفت ای زن آن کریم مطلق است
از کرمهایش جهان را رونق است
گیر و ترسا و یهود و بت پرست
جمله را بر خوان او باز است دست
هر دو عالم خوان یغمای وی است
نیک و بد هم غرق نعمای وی است
روزها خورشید خوانسالار اوست
هم به شبهای ماه مشعلدار اوست
ابر آزاری یکی سقای او
باد فرش بساط آرای او
آسمان بسته میان از کهکشان
بهر خدمتکاریش چون بندگان
رعد طبالی بود در کوی او
مهر و مه هندویی از مشکوی او
روز و شب نوبت چیان بام او
خلق عالم در صلای عام او
بحر و بر یک سفره ی شیلان اوست
هر که آمد تا ابد مهمان اوست
طایران اندر فراز شاخها
مار و مور اندر بن سوراخها
ماهیان در قعر دریاهای ژرف
وحشیان در دشتهای بس شگرف
دانه چین خرمن احسان او
لقمه خوار مطبخ شیلان او
اوست روزی بخش هر جنبنده ای
زندگی بخشای هرجا زنده ای
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۲۶ - مهمانی کردن حضرت سلیمان حیوانات را
آن شنیدی که سلیمان نبی
خواست دستوری ز یزدان غنی
تا صلای عام سلطانی کند
هرچه جاندار است مهمانی کند
گفت یا رب جمله را روزی ز توست
فرخی و فر فیروزی ز توست
روزی و روزی خور و روز از تو است
شام قدر و صبح نوروز از تو است
خوشه از تو خرمن از تو نان ز تو
دست گیرا از تو و دندان ز تو
چشمه ی آب از تو سیرابی ز تو
خرمیها از تو شادابی ز تو
من که باشم تا کسی را نان دهم
قطره ی آبی به یک عطشان دهم
لطفها را چونکه باید واسطه
شاید از روزی شوم من رابطه
واسطه اندر میان انداختی
کار عالم از وسایط ساختی
واسطه نز راه عجز و حاجت است
واسطه از کبریا و عزت است
حسن تکلیف این وسایط را سبب
شد وگرنه بید می دادت رطب
این سببها جمله آمد ابتلا
ابتلا از بهر ما آمد بلا
ورنه شه را با سببها کار نیست
بی سبب کاری به او دشوار نیست
صد سبب را گر کند بی فایده
بی سبب گاهی دهد صد عایده
صد سبب را گاه سوزد بال و پر
بی سبب گه می رساند صد اثر
هم سبب از او سبب سازی ازو
بر سبب تأثیر پردازی ازو
سوزد و سازد کسی را کار نیست
هیچکس را زهره ی گفتار نیست
می دهد گیرد این طرار کیست
کار خود پنداری این پندار چیست
چون سلیمان کرد دستوری طلب
آمدش دستور از دربار رب
خواست دستوری ز یزدان غنی
تا صلای عام سلطانی کند
هرچه جاندار است مهمانی کند
گفت یا رب جمله را روزی ز توست
فرخی و فر فیروزی ز توست
روزی و روزی خور و روز از تو است
شام قدر و صبح نوروز از تو است
خوشه از تو خرمن از تو نان ز تو
دست گیرا از تو و دندان ز تو
چشمه ی آب از تو سیرابی ز تو
خرمیها از تو شادابی ز تو
من که باشم تا کسی را نان دهم
قطره ی آبی به یک عطشان دهم
لطفها را چونکه باید واسطه
شاید از روزی شوم من رابطه
واسطه اندر میان انداختی
کار عالم از وسایط ساختی
واسطه نز راه عجز و حاجت است
واسطه از کبریا و عزت است
حسن تکلیف این وسایط را سبب
شد وگرنه بید می دادت رطب
این سببها جمله آمد ابتلا
ابتلا از بهر ما آمد بلا
ورنه شه را با سببها کار نیست
بی سبب کاری به او دشوار نیست
صد سبب را گر کند بی فایده
بی سبب گاهی دهد صد عایده
صد سبب را گاه سوزد بال و پر
بی سبب گه می رساند صد اثر
هم سبب از او سبب سازی ازو
بر سبب تأثیر پردازی ازو
سوزد و سازد کسی را کار نیست
هیچکس را زهره ی گفتار نیست
می دهد گیرد این طرار کیست
کار خود پنداری این پندار چیست
چون سلیمان کرد دستوری طلب
آمدش دستور از دربار رب
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۲۷ - دستور یافتن حضرت سلیمان برای مهمانی مخلوقات
کرد روزی را معین بعد سال
داد فرمان از پی جمع نوال
جن و انس و وحش و طیر و دیو و دد
جمله افتادند اندر سعی و کد
جمله ساعی در براری و بحار
باد حمال و زمین تحویل دار
پهن دشتی انتها بیگانه اش
شد معین بهر شربتخانه اش
اندر آن انبارها انباشتند
کوهها ز انبارها افراشتند
گوسفند و گاو و اشتر بی شمار
صد هزار اندر هزار اندر هزار
کی توان گفتن ولی دانم همی
جمع شد سالی به سعی عالمی
روز میعاد آمد و بنشست شاه
بر سریر عزت اندر وعده گاه
خیل دیو و جنیان و انسیان
جمله را دامان خدمت بر میان
چون برآمد آفتاب از کوهسار
شد خطاب مستطاب از کردگار
کای همه روزی خوران بحر و بر
ساکنان خاوران تا باختر
ذی سلیمان نبی پویا شوید
روزی امروز ازو جویا شوید
سوی مهمان خانه ی او رو کنید
روزی خود را طلب از او کنید
جملگی امروز مهمان وی اند
جیره خوار سفره ی خوان وی اند
چون رسید از رازق کل این خطاب
جمله ی روزی خوران با صد شتاب
مرغ و ماهی جن و انس و دیو و دد
وحش و طیر و مار و مور و خوب و بد
جملگی پویای مهمانی شدند
رو به شیلان سلیمانی شدند
با شکمهای تهی ز آرامگاه
هریکی از دیگری می جست راه
وندران صحرا سلیمان بر سریر
هر طرف پیچیده آواز تبیر
گه نمایان شد ز هرسو میهمان
کاروان در کاروان در کاروان
بالها بربسته بگشوده دهن
رو به آن سو جملگی در تاختن
آن یکی می رفت از پا آن زپر
آن یکی از سینه آن دیگر زبر
آن یکی غلطان تن خود می کشید
آن یکی می جست و آن یک می دوید
ماهیی آمد نخست از طرف دشت
دشت اندر فلس از آن غرق گشت
نی کران پیدا ز طولش نی ز عرض
ارض در پیشش چو ماهی پیش ارض
گفت بعد از شرح و تسلیم و ثنا
یا بن داود النبی این الغذا
گفت رو رو مطبخ و انبار پر
هرچه داری اشتها آنجا بخور
سوی شربتخانه آمد ماهیک
آنچه بود آنجا نهاد اندر حنک
کرد یکسر آن زمین را رفت و رو
لقمه ای کرد و فکند اندر گلو
جمله را بلعید با صد اشتها
بازگشت و باز گفت این الغذا
ای سلیمان لقمه ای شد آنچه بود
هین دو لقمه دیگرم ده زود زود
طعمه ام باشد سه لقمه هر غذا
هم سه لقمه بایدم بهر عشا
لقمه ها جمله زینگون لقمه ها
می رساند خلق ارض و سما
لقمه هایم می رسد از خوان غیب
بی طلب هر روزه ام بی نقص و عیب
جیره ای هر روزه از انبار او
می رسد از جود و از قفیای او
شد محول طعمه ی من ای نبی
بر تو امروز اعطنی ثم اعطنی
شد سلیمان محو و حیران بر سریر
گونه هایش شد ز خجلت چون ضریر
از سریر افکند خود را بر زمین
بر زمین مالید از ذات جبین
کای خدا رحمی به این دلگشته خون
کز گلیم خود نهاده پا برون
من یکی از جیره خواران توام
یک طفیلی بر سر خوان توام
چون طفیل دیگری آرد طفیل
خود هم افتد در هزاران ویرویل
یک تتمه دارد اما این خبر
این زمان بگذار تا وقت دگر
از روایت بر حکایت باز گرد
گو تمام حال آن مزدور مرد
گفت با زن کان کریم کارساز
کیست می دانی کریم چاره ساز
داد فرمان از پی جمع نوال
جن و انس و وحش و طیر و دیو و دد
جمله افتادند اندر سعی و کد
جمله ساعی در براری و بحار
باد حمال و زمین تحویل دار
پهن دشتی انتها بیگانه اش
شد معین بهر شربتخانه اش
اندر آن انبارها انباشتند
کوهها ز انبارها افراشتند
گوسفند و گاو و اشتر بی شمار
صد هزار اندر هزار اندر هزار
کی توان گفتن ولی دانم همی
جمع شد سالی به سعی عالمی
روز میعاد آمد و بنشست شاه
بر سریر عزت اندر وعده گاه
خیل دیو و جنیان و انسیان
جمله را دامان خدمت بر میان
چون برآمد آفتاب از کوهسار
شد خطاب مستطاب از کردگار
کای همه روزی خوران بحر و بر
ساکنان خاوران تا باختر
ذی سلیمان نبی پویا شوید
روزی امروز ازو جویا شوید
سوی مهمان خانه ی او رو کنید
روزی خود را طلب از او کنید
جملگی امروز مهمان وی اند
جیره خوار سفره ی خوان وی اند
چون رسید از رازق کل این خطاب
جمله ی روزی خوران با صد شتاب
مرغ و ماهی جن و انس و دیو و دد
وحش و طیر و مار و مور و خوب و بد
جملگی پویای مهمانی شدند
رو به شیلان سلیمانی شدند
با شکمهای تهی ز آرامگاه
هریکی از دیگری می جست راه
وندران صحرا سلیمان بر سریر
هر طرف پیچیده آواز تبیر
گه نمایان شد ز هرسو میهمان
کاروان در کاروان در کاروان
بالها بربسته بگشوده دهن
رو به آن سو جملگی در تاختن
آن یکی می رفت از پا آن زپر
آن یکی از سینه آن دیگر زبر
آن یکی غلطان تن خود می کشید
آن یکی می جست و آن یک می دوید
ماهیی آمد نخست از طرف دشت
دشت اندر فلس از آن غرق گشت
نی کران پیدا ز طولش نی ز عرض
ارض در پیشش چو ماهی پیش ارض
گفت بعد از شرح و تسلیم و ثنا
یا بن داود النبی این الغذا
گفت رو رو مطبخ و انبار پر
هرچه داری اشتها آنجا بخور
سوی شربتخانه آمد ماهیک
آنچه بود آنجا نهاد اندر حنک
کرد یکسر آن زمین را رفت و رو
لقمه ای کرد و فکند اندر گلو
جمله را بلعید با صد اشتها
بازگشت و باز گفت این الغذا
ای سلیمان لقمه ای شد آنچه بود
هین دو لقمه دیگرم ده زود زود
طعمه ام باشد سه لقمه هر غذا
هم سه لقمه بایدم بهر عشا
لقمه ها جمله زینگون لقمه ها
می رساند خلق ارض و سما
لقمه هایم می رسد از خوان غیب
بی طلب هر روزه ام بی نقص و عیب
جیره ای هر روزه از انبار او
می رسد از جود و از قفیای او
شد محول طعمه ی من ای نبی
بر تو امروز اعطنی ثم اعطنی
شد سلیمان محو و حیران بر سریر
گونه هایش شد ز خجلت چون ضریر
از سریر افکند خود را بر زمین
بر زمین مالید از ذات جبین
کای خدا رحمی به این دلگشته خون
کز گلیم خود نهاده پا برون
من یکی از جیره خواران توام
یک طفیلی بر سر خوان توام
چون طفیل دیگری آرد طفیل
خود هم افتد در هزاران ویرویل
یک تتمه دارد اما این خبر
این زمان بگذار تا وقت دگر
از روایت بر حکایت باز گرد
گو تمام حال آن مزدور مرد
گفت با زن کان کریم کارساز
کیست می دانی کریم چاره ساز
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲۲۸ - رجوع به حکایت جوان چاره جو در مسجد و به مقصد رسیدن او
آنکه هم تن داد و هم تن را روان
هم به ما نان داد و هم دندان نان
پس تمام حال خود را بازگفت
با زن خود شمه ای از راز گفت
هر دو رو از غیر حق برتافتند
آنچه باید یافت آخر یافتند
رخنه ای چون در دلی پیدا شود
عاقبت دروازه آنجا وا شود
چونکه پیدا شد در آن دروازه ای
هر دم آید کاروان تازه ای
رخنه گر باشد بسوی گلخنی
یا بسوی مستوراح و منتنی
ور به گلخن وا شود یا مستوراح
بین چه آید اندر آن شام و صباح
آید آنجا روز و شب دود و نتن
گرد خاکستر بخار میختن
در سرایی چونکه موشی رخنه کرد
زان سرا موشان برآرند دود و گرد
گر یکی موری به خرمن راه برد
جمله آن خرمن سپاه مور خورد
ور ز گلشن روزنی شد در سرای
سربسر آن خانه گردد عطرسای
هر خیالی را که اندر دل گذر
افتد اندر دل از آن ماند اثر
زان اثر زاید خیالی زان نژاد
ای خوش آن دل کاین خیال نیک زاد
زان خیالش صد خیال آید پدید
جمله فرزندان مسعود رشید
می شود دل عاقبت بزم سرور
آیدش از غیب مشعلهای نور
هر خیالی را بود شمعی به کف
همچو آن ناهید در بیت الشرف
می شود در دل چراغان شگرف
روشنا آن دل ازین بربست طرف
شمع در شمع و چراغ اندر چراغ
گلشن اندر گلشن و گلزار باغ
چون گلاب افشان شمع آگین شود
رشک صورتخانه های چین شود
نوعروسان را فتد آنجا گذار
جلوه گر هریک چو طاوس بهار
باشد از بهر تماشای چمن
یا پی نسرین و گلچین و سمن
یا برای سیر باغستان دل
یا تماشای چراغستان دل
نوعروسی را فتد آنجا گذار
کز نگاهی عالمی سازد شکار
نوعروسی آید آنجا جلوه ساز
که جهانی را کشد از نیم ناز
نوعروسی گردش چشمی از آن
ریختن جان بر سر جان در جهان
ماه و مهر اندر حجاب از روی او
هر دو عالم بسته ی یکموی او
نوعروسی خاکپایش جان پاک
سینه ها اندر هوایش چاک چاک
ای خوشا آن دل که چون سرو سهی
بگذرد زان آن نگار خرگهی
ای خوشا آن دل که آن جان جهان
بگذرد زانجا دمی دامن کشان
ای خوشا آن دل که پرتوگاه اوست
ساحت آن در گذار راه اوست
ای خوشا آن دل کان دو زلف جان پذیر
بر در و دیوارش افشاند عبیر
خوشتر آن صاحبدلی کاندر طلب
منتظر باشد در دل روز و شب
در حریم کعبه ی دل سال و ماه
در طواف و سعی چشمانش به راه
منتظر بنشسته در دل صبح و شام
دیده هایش بر در و دیوار بام
در کنار گوشه ای دل در کمین
چشمهایش بر یسار و بر یمین
تا مگر دیدار رخسار حبیب
یک نظر آید نصیبش با نصیب
تا مگر روزی به دل آرد گذار
آن نگار دلفریب جان شکار
زینهار ای همدم من زینهار
با دو دست خویش چشمان بازدار
دیده ها را باز کن بر روی دل
پشت بر عالم کن و رو سوی دل
لحظه ای غافل مشو از کار دل
دیده افکن بر در و دیوار دل
تا مگر یکشب که با بانگ خروس
بگذرد از کوچه ی دل این عروس
یافتند روزی به وقت صبحدم
در حریم دل گذار آن صنم
لیکن آن آهوی صحرای ختن
می رمد از چنگ صیادان به فن
تا زنی درهم دو دیده ای فتی
از سپاهان رفته تا دشت ختا
آید اندر دل ولی بس هارب است
برق خاطف یا شهاب ثاقب است
یا بود تیری گذشته از کمان
منزل و آماجگاهش لامکان
زینهار ای جان همدم زینهار
چونکه دیدی دستش از دامن مدار
تیر باشد در رهش جان کن فشان
برق باشد پنبه شو در راه آن
طوق کن یکدست خود برگردنش
دست دیگر سخت کن در دامنش
گیسوی پرپیچ او بر دست تاب
زلف او بر گردن خود کن طناب
گه ببوسش پا و گاهی خاک پا
تن جدا افکن به پایش سر جدا
گفت پیغمبر شه دنیا و دین
آن امام راستان راستین
کای شما پابند دهر روزگار
ای اسیر روز و تیره شام تار
مر خدا را با شما باشد نظر
زان نظر گاهی شود پیدا اثر
زان اثر غافل نگردید ای مهان
کان چو تیری هست جسته از کمان
التفاتی گاه گاهی زانجناب
می شود ای جان من زان رخ متاب
یوسفی تو چاه کنعان این جهان
در بن چاهی تو چون یوسف نهان
التفاتی از خدا باشد رسن
چون رسن آویخت در آن پنجه زن
می کشد بالا تو را از قعر چاه
تا فراز دره ی خورشید و ماه
چیست دانی از خدا آن التفات
رشحه های آب از عین الحیوت
رشحه چون آمد دهن بگشای زود
شاید آید قطره ای آنجا فرود
نفخه ها آید شما را از خدا
هان و هان غافل مشو زان نفخه ها
شامه بگشا از پی نفخات او
مات او شو مات او شو مات او
اندرین وحشت سرای همنفس
بوی یار آشنا ناید زکس
جز دریچه ی دل کزان آید مدام
بوی انس و آشنایی در مشام
روزنی باشد ز دلها بی سخن
سوی شهر آشنایان کهن
می وزد گاهی از آن روزن نسیم
صد پیام آرد ز یاران قدیم
هست در دلها سوی گلزارها
رخنه ها اندر در و دیوارها
آید از آن رخنه ها گاهی شمیم
روح بخشا هر کجا عظم رمیم
منتظر بنشین تو در آن باغها
شامه ی خود نه برآن سوراخها
شامه ی صدق و صفا را پیش دار
تا رسد او را شمیمی زان دیار
کن تو استنشاق بوی پیرهن
کاید آن از مصر تا بیت الحزن
گرچه از کنعان بود تا رود نیل
یکهزار و سیصد و هفتاد میل
بوی پیراهن دم باد سحر
آورد زانجا بیک رجع البصر
گفت آید بر مشامم از یمن
بوی رحمن از دم ویس قرن
آن دل مؤمن به من باشد یمن
هم اویسی باشد از ملک قرن
بوی جان می آید از اتلال دل
گوییا از جان بود ارسال دل
راهها باشد به دل زاقلیم جان
هم ز شهر غیب و ملک لامکان
آمد و شد می شود زان راهها
سوی دلها سالها و ماهها
طایران آیند از آن گلزارها
بر سر دیوار دل بسیارها
ای خوش آنکو باشد آنجا در کمین
تا بگیرد طایری در آستین
گر یکی زاغی بگیری ای فتی
بر سر دست آوری اندر هوا
فوج زاغان گرد آیندت ببر
جمله افشانند بر هم بال و پر
بر سرت آن یک نشیند این به دست
وان دگر بر ساعدت آرد نشست
طوطیان سبز بال هند جان
کی ز زاغان کمترند ای همگنان
گر یکی زینها بگیری ای پسر
طوطیان آیند از آن دشتت ببر
آهوان هستند در دشت تتار
در تتار تور زای مشکبار
آهوانی سربسر صیاد جو
از پی صیادجویان کوبکو
گاه گاهی سوی کوهستان دل
آید از آنها یکی مهمان دل
گاه گاهی رم بگیرد از تتار
آهویی و بگذرد زین کوهسار
گر یکی زان آهوان آری بقید
صدهزاران آهویت گردند صید
ای خوش آنکو اندر آن دشت نبرد
آهویی زان آهوان را صید کرد
گر گرفتی صیدی از آن دشت پاک
عالمی صید آیدت بی بیم و باک
گر ببینی صیدت اندر دشت دل
ای سرت گردم ز کف آن را مهل
هین بگیر آن را که می آید تورا
صد هزاران صید دیگر از قفا
دل بود آیینه ی صورت نما
رو به عشرت خانه ی عز و صفا
اندران عشرت سرای پرنگار
نوعروسانند بیرون از شمار
نوعروسان غیرت خورشید و ماه
عالمی را کرده صید از یک نگاه
جمله را مشاطه ی بزم ازل
داده زینت از حلی و از حلل
کرده هر هفت و فکنده پیچ و تاب
گیسوان را همچو آن مشکین طناب
جمله معشوقان ولی عاشق طلب
در پی عاشق شتابان روز و شب
گه یکی زایشان نماید چهره پاک
اندران آیینه ی بس تابناک
تاکسی بیند مگر رخسار او
عشوه ای سازد مگر در کار او
افکند در گردنش مشکین کمند
دل ازو بستاند از یک نوشخند
حبذا چشمی که آن رخسار دید
یک گل خوشبو از آن گلزار چید
شد اسیر آن کمند مشکبار
در پس مرآت دل افتاد زار
نوعروسان جمله زان عشرت بساط
در پس آیینه آیند از نشاط
پای کوبان کف زنان لب نیمخند
گیسوان تابیده مانند کمند
در پس آیینه آیند و ز شوق
دستها در گردنش سازند طوق
پس کشندش با کمند عنبرین
جانب خود از یسار و از یمین
می کشندش پس به خلوتگاه راز
با کمند آن دو گیسوی دراز
می نشانندش به گاه سروری
در گلستانی ز خار و خس بری
همچنانکه آن جوان خارکن
چید یک گل در نخست از آن چمن
هم به ما نان داد و هم دندان نان
پس تمام حال خود را بازگفت
با زن خود شمه ای از راز گفت
هر دو رو از غیر حق برتافتند
آنچه باید یافت آخر یافتند
رخنه ای چون در دلی پیدا شود
عاقبت دروازه آنجا وا شود
چونکه پیدا شد در آن دروازه ای
هر دم آید کاروان تازه ای
رخنه گر باشد بسوی گلخنی
یا بسوی مستوراح و منتنی
ور به گلخن وا شود یا مستوراح
بین چه آید اندر آن شام و صباح
آید آنجا روز و شب دود و نتن
گرد خاکستر بخار میختن
در سرایی چونکه موشی رخنه کرد
زان سرا موشان برآرند دود و گرد
گر یکی موری به خرمن راه برد
جمله آن خرمن سپاه مور خورد
ور ز گلشن روزنی شد در سرای
سربسر آن خانه گردد عطرسای
هر خیالی را که اندر دل گذر
افتد اندر دل از آن ماند اثر
زان اثر زاید خیالی زان نژاد
ای خوش آن دل کاین خیال نیک زاد
زان خیالش صد خیال آید پدید
جمله فرزندان مسعود رشید
می شود دل عاقبت بزم سرور
آیدش از غیب مشعلهای نور
هر خیالی را بود شمعی به کف
همچو آن ناهید در بیت الشرف
می شود در دل چراغان شگرف
روشنا آن دل ازین بربست طرف
شمع در شمع و چراغ اندر چراغ
گلشن اندر گلشن و گلزار باغ
چون گلاب افشان شمع آگین شود
رشک صورتخانه های چین شود
نوعروسان را فتد آنجا گذار
جلوه گر هریک چو طاوس بهار
باشد از بهر تماشای چمن
یا پی نسرین و گلچین و سمن
یا برای سیر باغستان دل
یا تماشای چراغستان دل
نوعروسی را فتد آنجا گذار
کز نگاهی عالمی سازد شکار
نوعروسی آید آنجا جلوه ساز
که جهانی را کشد از نیم ناز
نوعروسی گردش چشمی از آن
ریختن جان بر سر جان در جهان
ماه و مهر اندر حجاب از روی او
هر دو عالم بسته ی یکموی او
نوعروسی خاکپایش جان پاک
سینه ها اندر هوایش چاک چاک
ای خوشا آن دل که چون سرو سهی
بگذرد زان آن نگار خرگهی
ای خوشا آن دل که آن جان جهان
بگذرد زانجا دمی دامن کشان
ای خوشا آن دل که پرتوگاه اوست
ساحت آن در گذار راه اوست
ای خوشا آن دل کان دو زلف جان پذیر
بر در و دیوارش افشاند عبیر
خوشتر آن صاحبدلی کاندر طلب
منتظر باشد در دل روز و شب
در حریم کعبه ی دل سال و ماه
در طواف و سعی چشمانش به راه
منتظر بنشسته در دل صبح و شام
دیده هایش بر در و دیوار بام
در کنار گوشه ای دل در کمین
چشمهایش بر یسار و بر یمین
تا مگر دیدار رخسار حبیب
یک نظر آید نصیبش با نصیب
تا مگر روزی به دل آرد گذار
آن نگار دلفریب جان شکار
زینهار ای همدم من زینهار
با دو دست خویش چشمان بازدار
دیده ها را باز کن بر روی دل
پشت بر عالم کن و رو سوی دل
لحظه ای غافل مشو از کار دل
دیده افکن بر در و دیوار دل
تا مگر یکشب که با بانگ خروس
بگذرد از کوچه ی دل این عروس
یافتند روزی به وقت صبحدم
در حریم دل گذار آن صنم
لیکن آن آهوی صحرای ختن
می رمد از چنگ صیادان به فن
تا زنی درهم دو دیده ای فتی
از سپاهان رفته تا دشت ختا
آید اندر دل ولی بس هارب است
برق خاطف یا شهاب ثاقب است
یا بود تیری گذشته از کمان
منزل و آماجگاهش لامکان
زینهار ای جان همدم زینهار
چونکه دیدی دستش از دامن مدار
تیر باشد در رهش جان کن فشان
برق باشد پنبه شو در راه آن
طوق کن یکدست خود برگردنش
دست دیگر سخت کن در دامنش
گیسوی پرپیچ او بر دست تاب
زلف او بر گردن خود کن طناب
گه ببوسش پا و گاهی خاک پا
تن جدا افکن به پایش سر جدا
گفت پیغمبر شه دنیا و دین
آن امام راستان راستین
کای شما پابند دهر روزگار
ای اسیر روز و تیره شام تار
مر خدا را با شما باشد نظر
زان نظر گاهی شود پیدا اثر
زان اثر غافل نگردید ای مهان
کان چو تیری هست جسته از کمان
التفاتی گاه گاهی زانجناب
می شود ای جان من زان رخ متاب
یوسفی تو چاه کنعان این جهان
در بن چاهی تو چون یوسف نهان
التفاتی از خدا باشد رسن
چون رسن آویخت در آن پنجه زن
می کشد بالا تو را از قعر چاه
تا فراز دره ی خورشید و ماه
چیست دانی از خدا آن التفات
رشحه های آب از عین الحیوت
رشحه چون آمد دهن بگشای زود
شاید آید قطره ای آنجا فرود
نفخه ها آید شما را از خدا
هان و هان غافل مشو زان نفخه ها
شامه بگشا از پی نفخات او
مات او شو مات او شو مات او
اندرین وحشت سرای همنفس
بوی یار آشنا ناید زکس
جز دریچه ی دل کزان آید مدام
بوی انس و آشنایی در مشام
روزنی باشد ز دلها بی سخن
سوی شهر آشنایان کهن
می وزد گاهی از آن روزن نسیم
صد پیام آرد ز یاران قدیم
هست در دلها سوی گلزارها
رخنه ها اندر در و دیوارها
آید از آن رخنه ها گاهی شمیم
روح بخشا هر کجا عظم رمیم
منتظر بنشین تو در آن باغها
شامه ی خود نه برآن سوراخها
شامه ی صدق و صفا را پیش دار
تا رسد او را شمیمی زان دیار
کن تو استنشاق بوی پیرهن
کاید آن از مصر تا بیت الحزن
گرچه از کنعان بود تا رود نیل
یکهزار و سیصد و هفتاد میل
بوی پیراهن دم باد سحر
آورد زانجا بیک رجع البصر
گفت آید بر مشامم از یمن
بوی رحمن از دم ویس قرن
آن دل مؤمن به من باشد یمن
هم اویسی باشد از ملک قرن
بوی جان می آید از اتلال دل
گوییا از جان بود ارسال دل
راهها باشد به دل زاقلیم جان
هم ز شهر غیب و ملک لامکان
آمد و شد می شود زان راهها
سوی دلها سالها و ماهها
طایران آیند از آن گلزارها
بر سر دیوار دل بسیارها
ای خوش آنکو باشد آنجا در کمین
تا بگیرد طایری در آستین
گر یکی زاغی بگیری ای فتی
بر سر دست آوری اندر هوا
فوج زاغان گرد آیندت ببر
جمله افشانند بر هم بال و پر
بر سرت آن یک نشیند این به دست
وان دگر بر ساعدت آرد نشست
طوطیان سبز بال هند جان
کی ز زاغان کمترند ای همگنان
گر یکی زینها بگیری ای پسر
طوطیان آیند از آن دشتت ببر
آهوان هستند در دشت تتار
در تتار تور زای مشکبار
آهوانی سربسر صیاد جو
از پی صیادجویان کوبکو
گاه گاهی سوی کوهستان دل
آید از آنها یکی مهمان دل
گاه گاهی رم بگیرد از تتار
آهویی و بگذرد زین کوهسار
گر یکی زان آهوان آری بقید
صدهزاران آهویت گردند صید
ای خوش آنکو اندر آن دشت نبرد
آهویی زان آهوان را صید کرد
گر گرفتی صیدی از آن دشت پاک
عالمی صید آیدت بی بیم و باک
گر ببینی صیدت اندر دشت دل
ای سرت گردم ز کف آن را مهل
هین بگیر آن را که می آید تورا
صد هزاران صید دیگر از قفا
دل بود آیینه ی صورت نما
رو به عشرت خانه ی عز و صفا
اندران عشرت سرای پرنگار
نوعروسانند بیرون از شمار
نوعروسان غیرت خورشید و ماه
عالمی را کرده صید از یک نگاه
جمله را مشاطه ی بزم ازل
داده زینت از حلی و از حلل
کرده هر هفت و فکنده پیچ و تاب
گیسوان را همچو آن مشکین طناب
جمله معشوقان ولی عاشق طلب
در پی عاشق شتابان روز و شب
گه یکی زایشان نماید چهره پاک
اندران آیینه ی بس تابناک
تاکسی بیند مگر رخسار او
عشوه ای سازد مگر در کار او
افکند در گردنش مشکین کمند
دل ازو بستاند از یک نوشخند
حبذا چشمی که آن رخسار دید
یک گل خوشبو از آن گلزار چید
شد اسیر آن کمند مشکبار
در پس مرآت دل افتاد زار
نوعروسان جمله زان عشرت بساط
در پس آیینه آیند از نشاط
پای کوبان کف زنان لب نیمخند
گیسوان تابیده مانند کمند
در پس آیینه آیند و ز شوق
دستها در گردنش سازند طوق
پس کشندش با کمند عنبرین
جانب خود از یسار و از یمین
می کشندش پس به خلوتگاه راز
با کمند آن دو گیسوی دراز
می نشانندش به گاه سروری
در گلستانی ز خار و خس بری
همچنانکه آن جوان خارکن
چید یک گل در نخست از آن چمن