تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۳۲ - در مدح قاتل المشرکین امیرالمومنین(ع)
خواهی اگر مس تن خود کیمیا کنی
غواص وار دریم دریا شنا کنی
باید علی الدوام به گلزار زندگی
چون عندلیب منقبت مرتضی کنی
صغرای این مقدمه شد چیده دررالست
تکلیف این نتیجه تو باید ادا کنی
کبرای وی به عالم امکان کند بروز
گر غوص در معانی قالوا بلی کنی
گردر حقیقت سه موالید بگذری
یکیک توان سعید و شقی را جدا کنی
سهل است اگر که کار خدایی کند علی
باید ز بندگیش تو کار خدا کنی
ای نفس قدرت احدی یا علی مگر
خوانم تو را خدا ز خدایی ابا کنی
با آنکه کن فکان عدم صرف می‌شود
سبابه از اشاره بارض و سما کنی
حکم اربعکس خلقت اشیا کنی رقم
معدوم را وجود و فنا را بقا کنی
کردی به ممکنات خلقت اشیا کنی رقم
معدوم را وجود و فنا را بقا کنی
کردی به ممکنات تجلی ز بزم قرب
تا یاری پسر عم خود مصطفی کنی
وز نوک ذوالفقار سر سر کشان دهر
غلطان بروز معرکه در پیش پا کنی
ورنه ز جیب غیب در این آشیان پست
با آن علو مرتبه جا از کجا کنی
قربان حلم و حوصله و قدرتت شوم
خوش بود گر عنان تحمل رها کنی
یعنی برای نصرت فرزند خود حسین
یا ذوالفقار رو به صف کربلا کنی
اول برای العطش کودکان وی
تحصیل آبی از سیه بی‌حیا کنی
کردند دستهای علمدار او جدا
بر پا برای سستی دشمن لوا کنی
آن ظالمی که قاسم او را برید سر
با تیغ قهر شادی او را عزا کنی
از منقذ بن مره مردود سنگدل
خون علی اکبر خود ادعا کنی
صبر آنقدر که شمر سر سینه حسین
بنمود جا و باز تو در خلد جا کنی
می‌خواستی ز ضربت سیلی شمردون
امدادی از سکینه بی‌اقربا کنی
یا آن زمان که در کف دشمن اسیر شد
خود را به چشم زینب خود آشنا کنی
از این مه گذشته چه خوش بود گر به شام
دلجویی از عریبی زین العبا کنی
در مجلس یزید ز حق بی‌خبر نظر
بر آن سر بریده و طشت طلا کنی
(صامت) بس ات فخر تو در روز رستخیز
نزد رسول دختر خود را چو واکنی
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۲۴ - مرد خدا فریفته مال و جاه نیست
مرد خدا فریفته مال و جاه نیست
در بند مال و دولت و تاج و کلاه نیست
جان بردن از مهالک اسباب دنیوی
الا بعون و رایت فضل الله نیست
هرگز ز ظلم خلق مبر بر کسی پناه
الا خدا که غیر خداد دادخواه نیست
تا او نسازد از خم ابروز اشاره
کس را ز حادثات دو گیتی پناه نیست
تشویش چوب حاجب و دربان چه می‌کنی
رسم ملوک بر در این بارگاه نیست
راهی نرفته‌ای که بری پی به منزلی
جز یک قدم به منزل جانانه راه نیست
منع نظاره از رخ خود کی نموده است
گر بی‌بصیرتی تو کسی را گناه نیست
سوءالسریره باعث تحریک شبهه است
ورنه میان باطل و حق اشتباه نیست
از انقلاب ماهیت خود بپوش چشم
(صامت) رهی به چهاره بخت سیاه نیست
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۴۵ - خوبان اگر که منع نگاهی به ما کنند
خوبان اگر که منع نگاهی به ما کنند
ما شکر می‌کنیم اگر اکتفا کنند
منت کشیم و ناز کشیم و ستم کشیم
حاشا کنند و جور کنند و جفا کنند
سهل است انتظار کشیدم تمام عمر
کز صد هزار وعده یکی را وفا کنند
بالله که بهر کشتن ما عین خونبهاست
خونی که غمزه‌های تواش زیر پا کنند
مرغی که ریخت بال و پرش در ته نفس
کشتن نکوتر است گر او را رها کنند
صد همچو روز حشر به جایی نمی‌رسد
طورمار شکوه شب هجران چووا کنند
(صامت) من آن نیم که کشم پاز کوی دوست
ور فی المثل که بند ز بندم جدا کنند
صامت بروجردی : غزلیات
شماره ۵۹ - ما از دو کون پای به دامن کشیده‌ایم
ما از دو کون پای به دامن کشیده‌ایم
در سایه محبت یاری خزیده‌ایم
آن بلبلیم ما که چو از بیضه درشدیم
بر شاخسار زلف نکویان پریده‌ایم
ای باغبان برای گلی در بما مبند
آخر نه ما به گلشن تو نو رسیده‌یم
مائیم در ازل که پیام الست را
با گوش خویش از لب جانان شنیده‌ایم
زاهد دگر حدیث زانهار و سلسبیل
با ما بگو که طعم محبت چشیده‌ایم
بر چشم شیخ وسوسه آمد به روزگار
نقشی که ما در آئینه جام دیده‌ایم
ساقی بط شراب بیاور که خسته‌ایم
ما از عدم به ساحت امکان دویده‌ایم
خوشتر به روز مرگ چه باشد به ما کفن
زان پیرهن که در شب هجران دریده‌ایم
خوش در خطای عشق غزالانه (صامتا)
از دام کید زاهد و عابد رمیده‌ایم
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۲ - زبان حال علیاجناب صدیقه صغری
زینب چو دید بر سر نی راس شاه را
بر نه فلک نمود روان پیک آه را
از خاک و خون به نوک سنان دید منخسف
آن رخ که کرده بود خجل مهر و ماه را
گفتا به ناله‌ای که نمودی به عهد مهد
روشن زیری خویشتن عرش اله را
جای تو بود بر سر دوش نبی چرا
کری سر سنان سنان جایگاه را
شرط وفا نبود که تنها گذاشتی
در دست اهل ظلم من بی‌پناه را
آن ظلم‌ها که کرد پشیمان نمی‌کند
ابن زیاد سنگدل دین تباه را
سجاد غل به گردن و مسرور ابن‌سعد
بین تا کجا رسانده فلک اشتباه را
چون بر سر تو دسترسم نیست می‌کنم
از بهر چاره بر سر خود خاک راه را
آن یک به کعب نی زندم دیگری به سنک
آخر گناه چیست من بی‌گناه را
از بعد خویش بی‌کسی من نظاره کن
یک تن چسان شکم ستم یک سپاه را
بر باد داده خرمن صبرم جفای شمر
آری چسان تحمل کوهست کاه را
نه طاقتی که بر سر نی بنگرم سرت
نی صبر کز رخ تو بپوشم نگاه را
از گریه گر سفید شود چشم من چه سود
نتوان نمود چاره بخت سیاه را
محنت ز بس کشیدم و دیدم که برده است
از یاد من مقدمه عز و جاه را
از من گذشته ای سر پر خون مکن دریغ
ز اطفال خویش مرحمت گاهگاه را
(صامت) ز بس نموده محن جا به ملک تن
ترسم اجل بهم زند این دستگاه را
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۱۴ - جواب امام علیه السلام به خواهر
خواهر برو برو که خدا باد یار تو
ایزد رسد به درد دل داغدار تو
خواهر برو که درد و غم از کوفه تا به شام
در هر قدم نشسته کشد انتظار تو
خواهر برو که کعب نی و چوب اشقیا
آماده گشته از پی جسم نزار تو
خواهر برو که آه یتیمان در بدر
باشد چراغ عقل به شب‌های تار تو
خواهر برو که بر طبق خودزنان شام
خاکستری گرفته ز بهر نثار تو
بنمود پاسبانی من ساربان قبول
گردیده شمر در سفر شام یار تو
گر با تو همرهی ننمودم ز من مرنج
این بی‌سری نمنوده مرا شرمسار تو
هر جا شوی سوار چو عباس و اکبرت
شمر و سنان بودند یمین و یسار تو
بر خاک مانده گر تن من غم مخور سرم
باشد به نیزه در نظر اشکبار تو
جان تو و سکینه و کلثوم و عابدین
نگذار تا روند دمی از کنار تو
زین چشم اشکبار پس از مرگ (صامتا)
جیحون شود روانه ز خاک مزار تو
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۱۵ - و برای او همچنین
چون بر بشر فلک ز ازل مهربان نبود
هرگز نشاط و خرمی اندر جهان نبود
یک بار آب خوش به گلوی کسی نیخت
کاغشته او به زهر غم جان ستان نبود
گشتند اولیا به بلا مبتلا همه
اما کسی چو خسرو لب تشنگان نبود
هابیان اگر ز ظلم برادر الیم شد
جسمش به خاک بی‌سر و عطشان طپان نبود
ایوب گر جراحت تن داشت بی‌شمار
دیگر به فکر العطش کودکان نبود
بر سینه زخم تیر و بدل داغ اکبرش
یا پهلویش هدف بسنان سنان نبود
گر بوالبشر به مرگ پسر گشت اشکبار
با دردهای بدتر از این توامان نبود
یونس اگر به بطن سمک شد مقام او
تیر بلا به صید تنش در کمان نبود
روزی که گشت منزل یونس به کربلا
اسمی ز ظلم کوه و از کوفیان نبود
شد سایبان به پیکر یونس ز آفتاب
بر پیکر عزیز خهدا سایبان نبود
یعقوب را دو دیده ز هجران سفید گشت
با آنکه هجر یوسف وی جاودان نبود
یحیی شهید گشت گر از بهر زانیه
تن در زمین و تیغ به کف ساربان نبود
یا راس او به نوک سنان جایگه نداشت
یا در تنور خولی دون میهمان نبود
شد زیب طشت گر سر یحیای بی‌گناه
دیگر کبود از زدن خیزران نبود
(صامت) به هر کجا که نمود این عزا بپا
یک دل نماند کز اثرش خون روان نبود
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۲۷ - زبان حال حضرت زینب(ع)
ای بی‌کفن فدای تو جسم اطهرت
زینب شو فدایی ببریده حنجرت
ای کاش خواهر تو نمی‌دید اینچنین
بر نوک نی سر تو و صدپاره پیکرت
آوردی ام به کرب و بلا بی‌کس و غریب
خوش می‌کنی غریب نوازی ز خواهرت
بردار سر ز خهاک و بپرس از من فکار
کای زینب ستمزده، کو کهنه معجرت
شمر این قدر نداشت مروت که بعد قتل
بیرون نمود پیرهن کهنه از برت
کافی نبود زخم تنت از سم ستور
کرد ابن سعد سرمه صفت جسم اطهرت
چندان امان نمی‌دههدم شمر بی‌پدر
تا قاصدی روانه کنم نزد مادرت
گوید که یا بتول سوی کربلا بیا
غلطان به خون ببین بدن نازپرورت
از بهر گوشواره دریدند کوفیان
گوش عروس فاطمه زار دخترت
رفتم دگر، ولی بود این داغ بر دلم
کز بعد من چه آید از این قوم بر سرت
(صامت) شدی چه نوحه‌گر ماتم حسین
دیگر بود چه واهمه از روز محشرت؟
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۳۰ - زبان حال سکینه مظلومه با کشته پدر
جان پدر فدای تن پاره پاره‌ات
قربان زخم‌های فزون از ستاره‌ات
با آن همه محبت بسیار از چه شد
یکباره از من ای تن بی‌سر کناره‌ات؟
از باد رفت العطش خویش و سوختن
دیدم ز تشنگی چو لب پرشراره‌ات
لب‌تشنه جان سپردی و در زیر تیغ شمر
سوی فرات بود به حسرت نظاره‌ات
داغ دل و غریبی و بیمار و تشنه‌کام
از چار سوی بسته فلک راه چاره‌ات
گریم ز محنت سر تو یا به پیکرت
گویم کدامیک ز غم بی‌شماره‌ات؟
داغ برادرم پی قتل تو بود بس
بهر چه کشت شمر ستمگر دوباره‌ات
روزم سیاه فاطمه کو آنکه می‌نمود
شب‌های تار جا بسر گاهواره‌ات
(صامت) برو بمیر که هنگام مردن است
در حیرتم ز چیست دگر استخاره‌ات
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۳۵ - همچنین مرثیه
ای از ازل ز داغ تو آدم گریسته
آدم نه، بلکه جمله عالم گریسته
تا روز حشر دیده حواست اشکبار
در ماتم تو بسکه دمادم گریسته
در کشتی مصیبت تو تا نشسته است
نوح نبی ز اشک دمادم گریسته
یکسر خلیل کرده فراموش از ذبیح
در نار ابتلای تو از غم گریسته
موسی به کوه طور چو یحیی کشیده آه
عیسی به روی دار چو مریم گریسته
کروبیان عالم علوی جدا جدا
با ساکنان عرش معظم گریسته
اکیل قرب را ز سر افکنده جبرئیل
با خیل قدسیان مکرم گریتسه
کف الخضیب ساخته از خون خود خضاب
هفت آسمان چو نیر اعظم گریسته
ایوب را عنان تحمل شده ز دست
یعقوب سان به کلبه ماتم گریسته
ایوب را عنان تحمل شده ز دست
یعقوب سان به کلبه ماتم گریسته
در هر بهار غنچه سوری به گلستان
از یاد لعل خشک تو شبنم گریسته
دشمن به خون نشسته برای تو همچو دوست
بیگانه در غم تو چو محرم گریسته
خیرالبشر برای علی اکبرت بخلد
تا برنهد به داغ تو مرهم گریسته
اندر مدینه فاطمه و در نجف علی
قلب شکسته و کمر خم گریسته
هر کس که دید حلق ز خنجر بریده‌ات
گر خون گریسته به خدا کم گریسته
(صامت) نزار گشته و بهر تو زار زار
هر ساله همچو ماه محرم گریسته
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۳۹ - مصیبت اربعین کربلا
در شام چون یزید ز طغیان حیا نمود
شد خسته از شقاوت و ترک جفا نمود
تا رفت توسن ستم و جور و ظلم راند
چو لنک شد ز قهر در لطف وا نمود
یعنی ز رنج و محنت بی‌منتهای شام
میل رهایی حرم مصطفی نمود
باور مکن که کرد ترحم به حالشان
یا این عمل برای رضا خدای نمود
اسباب پرده‌پوشی خذلان خویش جست
در این خیال ناوک ظلمش خطا نمود
از بهر دفع سرزنش کافر و مجوس
احسان به اهل بیت شه لافتی نمود
سخریه را به اسم محبت به خرج داد
از روی بغض خنده دندان‌نما نمود
ظالم کبوتران حریم جلال را
بگرفت و بال بست و شکست و رها نمود
یک دودمان ز آل علی را یتیم کرد
یک جا اسیر پنجه آل زنا نمود
جراره وار و مار صفت نیش خود زد
آنگه بنای چاره و فکر دوا نمود
از تیشه کند ریشه گلزار دین و بعد
با شاخه‌اش حکایت نشو و نما نمود
یعنی ز بعد قتل جوانان فاطمه
بنیاد عذرخواهی زین‌العبا نمود
بگشود دست دختر شیر خدا ز بند
وانگه به چشم خلق به ایشان عطا نمود
زنجیر را ز گردن زین العبا گشود
بیمار را خلاص ز قید بلا نمود
هر حاجتی که قبله حاجات خلق داشت
آن ناروای کافر بی‌دین روا نمود
هر غارتی که از حرم شاه برده بود
تسلیم شاهزاده بی‌اقربا نمود
داغ درون زینب و کلثوم تازه کرد
مشت زری به خون حسین خونبها نمود
دنیاپرست داشت محبت به سیم و زر
از خود قیاس رتبه آل‌عبا نمود
پنداشت آنکه کشت حسین را و شد تمام
یا میتوان که خون خدا زیر پا نمود
از شام خیمه سوختگان حجاز را
قلب شکسته عازم کرب و بلا نمود
آه از دمی که عترت غم‌پرور نبی
در روی تربت شه لب تشنه جا نمود
زینب چو مرغ تازه برون رفته از قفس
از ناله پر ز خون دل ارض و سما نمود
نزد برادر از سفر شام و کوفه‌اش
شرح غم اسیری خود را ادا نمود
زین‌العبا ز یاد لب تشنه پدر
در آب چشم خویش به حسرت شنا نمود
لیلا ز همرهان عزیزان در آن دیار
یک یک سراغ اکبر یوسف لقا نمود
کلثوم در مصیبت عباس و نو عروس
شیون برای قاسم نو کدخدا نمود
آن یک به قتلگاه به شیون که شمر شوم
اینجا سر حسین من از تن جدا نمود
این یک دوید در بر زینب که باب من
در این مکان بلجه خون دست و پا نمود
هر کودکی به ناله که در این زمین فلک
ما را به درد بی‌پدری مبتلا نمود
هر نورسی به گریه که با حلق تشنه، شمر
اینجا جدا سر پدرم از قفا نمود
این در فغان که داغ علمدار کربلا
اینجا قدرسای حسین را دو تا نمود
آن در امان که شمر ز نعش پدر مرا
در این زمین به ضربت سیلی جدا نمود
بعد از نوای ناله حریم شه امم
سوی مدینه روز ز صف کربلا نمود
(صامت) همیشه بود عزادار و اشگبار
تا از جهان مقام به دار بقا نمود
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۴۱ - در علو و دنو جنود عقل و جهل
آنان که مست باده قالوا بلی شدند
در کربلا به درد و یل مبتلا شدند
دیدند چون رضای خدا را به بذل جان
دادند تن ز شوق به قتل و رضا شدند
به یگانگی ز خلق نموددن اختیار
تا از یگانگی به خدا آشنا شدند
پیوند مهر از همه اشیاء گسیختند
در صدق عهد خویش قرین وفا شدند
دیدند چون نتیجه هستی ز نیستی
بهر بقا مجاوز ملک بقا شدند
پیوند مهر ازهمه اشیا گسیختند
در صدق عهد خویش قرین وفا شدند
دیدند چون نتیجه هستی ز نیستی
بهر بقا مجاوز ملک بقا شدند
پا در دریار درد نهادند مردوار
از بهر درد عالم و آدم دوا شدند
گردن کشان ز رهگذر طاعت هوا
مالک رقاب خلق به حکم خدا شدند
کردند مشق شیوه یکرنگی و ز شوق
یک باره از بلای دو بینی رها شدند
از بسکه داشتند تمنای وصل دوست
از خویش هم به خواهش جانان جدا شدند
بستند دل به دلیر یکتای خویشتن
بیهوده نیست اینکه چنین دلربا شدند
اول شدند در بدر آنگاه تا به حشر
شاهان تمام بر در ایشان گدا شدند
پای ثبات و صبر فشردند در بلا
در چند روز عمر شفیع جزا شدند
قومی ز بهر دوزخ و برخی پی بهشت
از کوفه و مدینه به کرب و بلا شدند
فوجی پی حمایت پور معاویه
جمعی معین زاده خیرالنسا شدند
دین دادگان به درهم و سراددگان به دین
در جای خویشتن همگی جابجا شدند
بهر نثار مقدم فرزند فاطمه
سرهای سروران همه از شوق پا شدند
در درک جاه و منصب و خلعت ز کوفیان
فوجی کثیر دشمن آل عبا شدند
یک مشت مرد و زن ز نبی مانده یادگار
در چنگ صدهزار بلا مبتلا شدند
سرگشته سر به کوه و بیابان گذاشتند
آنان که خلق را به خدا رهنما شدند
آل رسول مفترض الطاعه دست گیر
در ربقه اطاعت اهل زنا شدند
یک روز شد به کرببلا محشری که خلق
تا روز رستخیز به فکر عزا شدند
از ظلم ابن سعد به صحرای نینوا
آخر که بانوان حرم بینوا شدند
مانند مصحفی کف اطفال بی تمیز
اوراق جزو جزو ز شیرازه وا شدند
چون اوفتاد دست علمدارش ز تن
معلوم شد به خلق که صاحب نوا شدند
رفرف سوارهای سر بال جبرئیل
پامال پا و چکمه شمر دغا شدند
روحی لهم فداه که از یک اشاره‌ای
اسباب نطق (صامت) شیرین ادا شدند
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۴۲ - خطاب به جناب علی اکبر(ع)
ای نور چشم پادشه بی سرالسلام
شبه رسول و زاده پیغمبر السلام
نو رسته نخل باغ شه لافتی علی
سبط نبی جناب علی اکبر السلام
آرام جان فاطمه و زینب و حسین
شبل یگانه و خلف حیدرالسلام
صحب امیدواری لیلای غم نصیب
قربان راه دین ببر داورالسلام
اندر منای قرب خداوند لم یزل
تو چون ذبیح و مادر تو هاجرالسلام
در خانه کربلا شده همخوابه حسین
حلق بریده تا به صف محشرالسلام
داغ عزای خویش نهادی تو تا به حشر
در قلب جن و انس و ملک یکسرالسلام
بهر نثار جان تو کاش آمدی برون
جان جهانیان همه از پیکر السلام
(صامت) به ماتم تو شب و روز در جهان
دارد دل شکسته و چشم تر السلام
صامت بروجردی : کتاب المراثی و المصائب
شمارهٔ ۴۹ - و له فی المرثیه
گر شاه دین هوای شفاعت بسر نداشت
از روزگار این همه خون جگر نداشت
از زخمهای کاری و از داغهای دل
کاری به جز رضای خدا در نظر نداشت
دشمن ز صدهزار فزون بود و آنجناب
غیر از خدا پناه و معینی دگر نداشت
می‌خواست تا به بال شهادت پرد بخلد
بیچاره تیر بر تن خود بال و پر نداشت
ارض و سما ز محنت او باخبر شدند
وینطرفه‌تر که خویشتن از خود خبر نداشت
در زیر تیغ داتش مناجات با خدا
آری دگر به غیر خدا راه بر نداشت
از بس که داشت یاد خداوند در نظر
دیگر غم برادر و فکر پسر نداشت
شد سنگ خاره آب ز سوز گلوی او
و آهش به قلب شمر ستمگر اثر نداشت
زینب که از مدینه روان شد به کربلا
گویا خبر ز آمدن این سفر نداشت
همره نبرده بود حسین گر سکینه را
در قتلگاه بر سر خود نوحه‌گر نداشت
لیلا اگر به کرببلا بود یا به شام
جز رود رود اکبر والا گهر نداشت
(صامت) ز محنت شه لب تشنه روز و شب
یک دم نشد که دل ز خدنگی سپر نداشت
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۱۷ - در نیمه شعبان و مدح حضرت حجت(ع)
یمد بشر نیمه شعبان به خرمی
افکند در بسط جهان فرش خرمی
آورد جانب ملک و جن و آدمی
پیغام خوشدلی که نمائید همدمی
با یکدیگر به شکر خداوند ذوالنعم
ملک و ملل به واسطه نعمتی سترک
از شرق و غرب شاه و گدا کوچک و بزرگ
رومی و هندی و عجم و پارسی و ترک
شیر و غزال و دام و دد و گوسفند و گرگ
در صلح کل ز عقد اخوت زنند دم
اضداد مختلف بفکندند طرح مهر
نور و ضیا فزوده شد از چهر ماه و مهر
جبریل شد منادی جاءالحق از سپهر
یعنی ز جیب غیب عیان ساخت مهر چهر
زد حجت دوازدهم در جهان قدم
بنمود شمع قدرت حق جلوه شهود
شد راه و رسم باطله را رخنه در حدود
مولود باسعادت سلطان ملک جود
دارای عصر مهدی صاحب لوانمود
سطح زمین چو ساحت فردوس منتظم
نائب مناب ختم رسل شاه اوصیا
مسند نشین عرصه کن مظهر خدا
اول ظهورهستی مطلق ز ماسوا
آخر نشان وحدت واجب ز اولیا
مقصود اصل خلقت اشیا ز بیش و کم
فرخنده آیت ملک العرش لامکان
ناموس کبریا شه دین صاحب الزمان
پیرایه بخش عالم کن رهبر جهان
شمع حریم تربیت خلق کن فکان
شمشیر عدل خالق معبود ذوالکرم
بهتر خلیفه و خلف یازده امام
تیغی است انتقام خد ا را که در نیام
پنهان نموده است که هنگام انتقام
کفار را به تیغ دو پیکر دهد مقام
از عرصه وجود به معموره عدم
تشریف صدر اعظمی و مالک الملوک
به رقامتش رسا شده کز سیرت و سلوک
الیوم در کفایت هر کشور و بلوک
چون شوکت محمدی و غزوه تبوک
نامش به حفظ بیضه اسلام شد علم
عرشست اولین قدم از اوج پایه‌اش
حرز جواد ما خلق الله سایه‌اش
قرآن به مدح حضرت او آیه آیه‌اش
روح‌الامین به رتبه امیر طلایه‌اش
گیرد چه روز جنگ به کف صارم دو دم
تا گردن اعادی دین را کند ببند
او را فلک بدادی از کهکشان کمند
سازد چو شقه علم عدل را بلند
گرگ گرسنه طعمه فرستد به گوسفند
شیر غرین کند ز نهیب غزال رم
آیا سبعه را ز وجود وی افتخار
برامهات اربعه خصمی است استوار
باشد به حکم وی سه موالید برقرار
از کثرتش حقایق توحید آشکار
وندر حدوث اوست عیان آیت قدم
ای افتخار خلقت ماکان ومایکون
سوی خدا به خلق وجود تو رهنمون
ار عکس ذات تو نکند جلوه در برون
از پرده خفا به خدا کی کند سکون
در دیده نور و روح به تن نطفه در رحم
ای ممکنات ذره و شخص تو آفتاب
از آفتاب طلعت خود بر فکن نقاب
تا کی نقاب مهر درخشان شود سحاب
دلها ز حسرت رخ زیبات گشته آب
باز آ و قلب اهل ولارا رهان ز غم
از دین احمدی و ز آئین مصطفی
نامی ز جای مانده چو سیمرغ و کیمیا
اسلام اسم اوست هدر رسم او هبا
یا صاحب الزمان به فدایت بیا بیا
شیرازه و نظام جهان را بزن بهم
یاجوج جور وظلم ز هر سو گرفته زور
شد آشکار فسق و پدیدار شد فجور
رخشنده کن به سیر جهان کوکب ظهور
دشمن به عمد و دوست به نادانی و غرور
کردند اساس ملت جد تو منهدم
ای مانده از نناج یدالله یادگار
ای وارث علی حسب الارث ذوالفقار
باز آ به حفظ حرمت آئین کردگار
تطهیر کن به آتش شمشیر آب دار
ز آلایش عباد صنم ساخت حرم
ای داد خواه خلق که از خالق جلیل
باشد حمایت تو بارص و سا کفیل
مداح آستان تو تا کی بود ذلیل
(صامت) شد از تعدی عدوان تو را دخیل
بهر خدا میان من و خصم شو حکم
صامت بروجردی : کتاب التضمین و المصائب
شمارهٔ ۱۱ - و برای او همچنین
ساقی بیا که دلبرم امروز در بر است
می دهد که عشرت دو جهانم میسر است
شام غمم به صبح سعادت برابر است
بر دستم آن شبی که سر زلف دلبر است
حقا که از هزار شب قدر بهتر است
آن را که بار منت یاری به دوش نیست
در نزد عقل صاحب ادراک و هوش نیست
خوش‌تر ز ذکر نام تو حرفی به گوش نیست
حاجت به مشک و عنبر و عنبر فروش نیست
از زلف مشک‌بار تو عالم معطر است
ای طره نو فتنه و بالای تو بلا
سروچگل غعزال ختن آهوی ختا
پرده ز رخ بنه گره از زلف برگشا
با کاروان هند بگو ای صبا میا
کانجا که این لیست چه حاجت به شکر است
روزی که شد خیال بکوی تو رهبرم
افکند آرزوی کم و بیش از سرم
از همتت به عین گدایی توانگرم
در انتظار آنکه در آئی تو از درم
چشم بسان حلقه شب و روز بر در است
تا چند مرغ جان به نفس بال و پر زند
هر لحظه نقش تازه و رنگ دگر زند
تا کی گل از وصال تو آخر بسر زند
خورشید اگر مقابل روی تو سر زند
روشن شود به خلق که از ذره کمتر است
تا جلوه جمال تو از بهر سرنوشت
روز ازل نمود تجلی به خوب و زشت
آن یک طریق کعبه گرفت و یکی کنشت
هر کس که دید قدر تو را گفت در بهشت
آن باغ دلگشاست که اینش صنوبر است
تا پی بباغ عارض تو برده است خلد
چشمش به انتظار تو اندر ره است خلد
با آنکه نور چشم گدا و شه است خلد
از گلشن وصال تو یک غنچه است خلد
وز باده جلال تو یک قطره کوثر است
روزی که مرغ جان پرد از آشیان تن
جادر بهشت قرب تو جوید نه در چمن
(صامت) بمخوان حدیث جنان را به گوش من
واعظ دیگر ز روضه رضوان مکن سخن
(ما را وصال دوست ز فردوس خوشتر است
صامت بروجردی : کتاب التضمین و المصائب
شمارهٔ ۱۴ - و برای او علیه الرحمه
‌ای دل وفا و عهد به دور زمان کجاست
آن را که داده مرگ برات امان کجاست
یاران و دوستان نو پیر و جوان کجاست
جمشید کو سکندر گیتی سنان کجاست
آن حشمت و جلال ملوک کیان کجاست
هر جا گذر کنی قدم اندر سر قدم
از ترک و روم و تازی و از دیلم و عجم
شاهان و خسروان همه خوابیده روی هم
تاج قباد و افسر دارا و تخت جم
طبل سکندر و علم کاویان کجاست
دیدم به بی‌ستون که کشیده ز دل خروش
مرغی چنین ترانه که ای صاحبان هوش
کو کوکب شهنهشی و دور داریوش
این بانک از منار سکندر رسد به گوش
دارا چه شد سکندر گیتی ستان کجاست
ای بس شهات که با همه سعی و اهتمام
می‌خواستند کار جهانشان شود به کام
رفتند و نیست از همه اصلانشان و نام
واکره پیش طاق مدائن دهان مدام
فریاد می‌کند که انوشیران کجاست
تا کی کنی عمارت و صحن و سرابلند
دیوار باغ و باغچه دل‌گشا بلند
خواهی شدن به دار فنا تا کجا بلند
گردد ز گنبد هرمان این صدا بلند
آن گو بنا نهاد مرا در جهان کجاست
آن کس که خاک آدمی خاکی سرشت است
تخم نهال و هستی ذرات کشته است
بنیاد جمله را به فنا بار هشته است
بر کنج خشت قصر خورنق نوشته است
لقمان و آن دور و به صف چاکرن کجاست
گر سوی ساکنان قبور گذر فند
سودای ملک و مال جهانت ز سرفتد
اوضاع دهر عاریه‌ات از نظر فتد
ای دل رهت به ملک نشابور اگر فتد
آنجا سئوال کن که الب ارسلان کجاست
شیرین مکن ز شیره حرص و هوس گلو
بردار از امانی و آمال و آرزو
وز رفتگان نهایت رفتار خود بجو
گر بگذری به دخمه سلجوقیان بگو
سنجر چگونه گشت و ملکشاهیان کجاست
مهلت اگر دهند تو را نا به نفخ صور
آخر بود مقام تو در تخت گاه گورر
(صامت) به فکر توشه کم باش و راه دور
فرداست بلبلان همه با صد فغان و شور
خواهند گفت واعظ شیرین زبان کجاست
صامت بروجردی : کتاب التضمین و المصائب
شمارهٔ ۱۶ - و برای او همچنین
روزی که پا به علم پر غم گذاشتیم
امید بر ذخیره در هم گماشتیم
آخر هر آنچه گشت فراهم گذاشتیم
رفتیم و هر چه بود به عالم گذاشتیم
دنیا و محنتش همه با هم گذشتیم
هرگز نداشتیم ز رفتن به خود گمان
بردیم رنجها ز پی گنج شایگان
و آنگه تمام را بنهادیم رایگان
قطع نظر ز حاصل ده روزه جهان
این منزل خراب مسلم گذاشتیم
شد صرف در هوا و هوس روزگار ما
غافل ز پیک مرگ که می‌آید از قفا
ناگه برید دست ز دامان مدعا
چرخ زمانه چون نکند با کسی وفا
دست از شمار این درم کم گذاشتیم
کشتیم هر چه تخم در این دشت هولناک
آخر ثمر نداشت به جز میوه هلاک
رفتیم با دلی ز غم دهر چاک چاک
در غم سفید کرده کشیدیم زیر خاک
موی سیاه را که به ماتم گذاشتیم
نشگفت خاطر از هوس بوستان و باغ
ما را ز کیف جام جهان تر نشد دماغ
گفتی که با دبود اجل و عمر ما چراغ
ما مرد دل شکسته و چندین هزار داغ
جام صفا در انجمن جم گذاشتیم
اندام ما ندیده به خود برگ خرمی
نشنیده زخم سینه و در بوی مرهمی
(صامت) چون این بود ثمر عمر آدمی
بردیم چون فغان از این انجمن غمی
عیش جهان به مردم بی‌غم گذاشتیم
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۱۳ - و برای او همچنین
درد او حسرتا که به غفلت جهان گذشت
عمر عزیز در طمع این و آن گذشت
ای خفته در سراچه غفلت ز جای خیز
بر بند بار جان که دگر کاروان گذشت
قارون مگر نداشت بسی نقد سیم و زر
دیدی که آخر از سر آنها چسان گذشت
چندان به دوش خویش بکش بار معصیت
کز موقف حساب الهی توان گذشت
آمد چو مرگ پیر و جوانی نمی‌کند
ای بس جوان که پیر نگشت و جوان گذشت
مفروش باد دولت خود بر کهان و مه
خواهد چو عاقبت به کهان و مهان گذشت
بیچاره که طعنه دولت زنی بوی
غافل مشو که زخم زبان از سنان گذشت
آخر دهل به ماتم وی سینه چاک شد
آنرا که بانک کوس ز هفت آسمان گذشت
گیرم که بانک حشمت تو قیروان گرفت
گیرم که صیت جاه تو از قیروان گذشت
آخر بزیر خاک بباید مکان نمود
آخر بیاید از سر این خانمان گذشت
آن گنج باد آور پرویز را که برد
زان گنج شایگان بعبث رایگان گذشت
جز اینکه هی بباد فنا داد و هی بسوخت
برک اجل بگو ز کدام آشیان گذشت
خواهی بسی بخواب شدن در بسیط خاک
عمرت همین دو روزه بخواب گران گذشت
یک دم نشد که خیل غم از دل برون شود
مارا تمام عمر به آه و فغان گذشت
گویند هر زمان که فلان را اجل رسید
گویند دم به دم که ز دنیا فلان گذشت
دنا پلی است در گذر کشور فنا
در موسم عبور بیاید از آن گذشت
بر آنکه تیره شد فلک از دود مطبخش
بر آنکه داشت عمر فزون در جهان گذشت
بر آنکه شب به بستر راحت بخفت خوش
بر آن که بود روز و شبش پاسبان گذشت
بر آن که خون مردم بیچاره ریختی
بر آن که بد ز ظلم تو اندر فغان گذشت
بر کودک رضیع که در مهد جان سپرد
بر آنکه داشت عمر فزون در جهان گذشت
این آیت فنا که بهر خاندان رسید
این قاصد اجل که بهر خاندان گذشت
زآن خانمان سرشک بهفتم زمین رسید
بر نه سپهر دود از آن دودمان گذشت
بر بینوای عور که ساتر بتن نداشت
بر آنکه داشت پیرهن پرنیان گذشت
این پنج روز عمر عجب بود بی‌وفا
گویی که برق سان و چو تیر از کمان گذشت
(صامت) دگر منال ز دنیای بی‌وفا
گر تلخ‌کام بودی و گر شادمان گذشت
صامت بروجردی : کتاب المناجات با قاضی الحاجات
شمارهٔ ۱ - کتاب المناجات با قاضی الحاجات
ای پرده پوش معصیت عاصیان تمام
بر درگه تو دیده امید خاص و عام
کار تو عفو بخشش و انعام روز و شب
شغل تو فضل و رحمت و اکرام صبح و شام
جز معصیت نکرده و خواهم ز تو بهشت
ای خاک بر سر من و این آرزوی خام
یا ساترالعیوب و یا غافرالذنوب
یا خالق العباد و یا باعث الانام
انشاتنی به فضلک یا منشی النفوس
احییتنی بصنعک یا محبی العظام
راضی مشو به شعله نیران شوم مقیم
یا در میان آتش سوزان کنم مقام
سازی اگر ترحم و در افکنی نظر
به ختم شود مساعد و کارم شود به کام
یا رب بهار عمر و جوانی تمام شد
خورشید عمر ساخته منزل به کنج بام
عمریست تا کشاکش نفس او فکنده است
مراغ اطاعت من گمگشته را بدام
از ما که غیر جرم و خطا سرنمی‌زند
گیرم که سازد از این بیشتر دوام
انعام عام تو مگر آخر بدل کند
این جرم مابه طاعت و این ننگ ما به نام
ورنه همین خجالت اعمال می‌کند
باغ بهشت و ملک جهان را به ما حرام
برداری ار حجاب ز افعال زشت ما
یا آوری بکرده ما دست انتقام
آن کسی که پرده‌پوش گناهان بود کجاست
یا آنکه از عذاب تو بخشد امان کدام
یا رب به حق جمله خاصان درگهت
یا رب به حق رتبه پیغمبر و امام
اول بهلوح کرده (صامت) بکش قلم
وانگه نمای منزل او وادی السلام