تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۶۳ - ایضاً له
ای بکوجاه برده موکب شاه
دیده اقبال شاه بر کوجاه
بوده چون هفتهای شادیها
هفته میزبان شاه و سپاه
نه زرنج کشفته خورده دریغ
نه برنج گذشته کرده نگاه
باد بذل تو جسته بر ارکان
یاد خوان تو مانده بر افواه
کوه بابل فراشته بخرد
بحر عمان گذاشته بشناه
هم بمردی شده بدیده شیر
هم به دستان زده ره روباه
حمله در گرد و هم فتنه هنوز
بند عزم تو کرده کوهش کاه
حیله در جنب مکر فتنه هنوز
سد حزم تو بسته پیشش راه
آفتابی ترا ز قرص تو تاج
آسمانی ترا ز قطب تو گاه
عقل عرض تو دید گفت ای عرض
عین فضلی علیک عین الله
ملک برداشت خامه و بنگاشت
صورت طاعت تو بر درگاه
تا همت اختلاف خلق نماند
زین موافق نموده جز به حیاه
به نظر پیل و مهد گردانید
استر و مرقد تو همت شاه
زود باشد که از دگر نظرش
پیل و مهد تو چرخ گردد و ماه
تربیت کردی و رسانیدی
عرق تخمی به آب و رتبت و جاه
لاجرم سایه مبارک آن
گشت پاینده تر ز سایه چاه
پس از این چون تو فحل کی زایند
این دو زاینده سپید و سیاه
وحی و تنزیل و بأس و رفق فلک
بر تو بگسست و شد سخن کوتاه
ایزد از روزگار دولت تو
دور داراد کامه بدخواه
هر کجا آری و بری لشکر
منزلت سبز باد از آب و گیاه
زایران را مقام تو چو مقام
ساکنان را پناه تو چو پناه
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۶۵ - ایضاً له
ای سرافراز تاج و والاگاه
ملک را تهنیت کنید به شاه
شاه مسعود کز قران سعود
نظرش قدر بیش دارد و جاه
آنکد بی مدح او فلک ننهاد
تیغهای کلام در افواه
وآنکه بی نام او زمانه نکرد
حجت وقف ملک و سعی گواه
بوستانیست عدل او خرم
قهرمانی است پاس او برناه
زود دو عزم او فراز و نشیب
تیز بین حزم او سپید و سیاه
حکم او قاضی زمین و زمان
امر او والی سپهر و سپاه
فتح باب عنایتش بکرم
بد ماند ز شوره مهر گیاه
«آفتاب کفایتش بطلوع
آتش اندر زند به سایه چاه »
گه رایش محرمان زمین
چاره یابند بحر را بشناه
روز بارش مدبران فلک
خاک روبند پیش او بجباه
تازه گشت از جلوس معجز او
شرط پاداش و رسم باد افراه
خیره ماند از قیام غالب او
حمله شیر و حیله روباه
کوه ببسود زخم تیرش گفت
صاعقه است این نه تیر واغوثاه
نه دراز و دراز یازش او
امل خصم را کند کوتاه
یارب این سهمناک روز چه بود
داعی فتنه اندر او پنجاه
همه دعوی پرست و فرصت جوی
همه معنی گذار و بیعت خواه
همه عرق و رحم سپرده بپای
همه عهد و وفا فکنده براه
خسرو اندر مقام پیروزی
سوده اوج هوا به پر کلاه
باره در زیر ران چو هیکل چرخ
چتر از افراز سر چو خرمن ماه
خاصگانش باهل بغی و خروج
اندر افتاده با دوار بکاه
ده ده آورده پیش او طاغی
یک یک اندامشان مقر بگناه
ملک خسروا کیا شاها
دولت افزای و کام حاسد کاه
تا همی تابد آفتاب بفلک
بر سرما تو باش ظل الله
کار تو غزو باد و یار تو حق
عرش تو تاج باد و فرش تو گاه
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۶۷ - ایضاً له
نکند کار تیر آیازی
شل هندی و نیزه تازی
پیش پیکان او کی آید کوه
گر بداند که چیست جانبازی
بار سوفار او زه چرخش
با زمانه کشد بانبازی
روز پرتاب او ز شرق به غرب
نکند عبره جز به طنازی
پر او را عقاب سجده برد
چون گشادش دهد سرافرازی
اوج او در صعود کیوان را
بیند اندر هبوط صد بازی
«حکم سیرش اجل همی راند
کرده با او به فعل دمسازی
چون تواند ز حد ایشان جست
خصم کاین مرغزی است آن رازی »
ای ز تو بر عمارت عالم
یافته عدل خلعت رازی
سهم شمشیر تو فکنده به کوه
گرگ قصاب را به خرازی
مرزبانی قوی تر از عقلی
قهرمانی قوی تر از آزی
دل دولت شگفت رازی داشت
آشکارا شد و تو آن رازی
چرخ گردنده شهاب انداز
کاندر آورد بیلک اندازی
آفتاب از تو جرم در دزدد
گر بکین سوی جرم او تازی
یارب آن سهمناک ساعت چیست
که تو با خود و درع بگرازی
«وندر آری چو برق پای به رعد
بزنی رعد را و بنوازی »
«تیغ در خواهی و به آتش تیغ
میغ بر تیغ کوه بگدازی
از جهانی به طرفة العینی
کینه توزی و باز پردازی
دور باد از تو چشم حادثه دور
تا بغز و اندرون همی تازی
بی خطر باش هر کجا باشی
با ظفر یاز هر کجا یازی
همه فرجامهات معدوم است
محکم آغاز هر چه آغازی
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۶۹ - ایضاً له
آمد آن اصل شرع و شاخ هدی
آمد آن برگ عقل و بار ندی
سید عالم و عمید اجل
عمده ملک و دین ابوالاعلی
رتبت او نهاده منبر و تخت
رفعت او سپرده عهد و لوی
همتش را سپهر کفش بساط
دولتش را زمانه کبش فدی
سایه عدل او کشیده طناب
نامه فضل او گشاده سحی
برده از عرض جود گوی سبق
سوده با ذات عدل دست مری
حکم او مالک قلوب و رقاب
رأی او افسر سهیل و سهی
نهی او رد گرد باد سموم
سعی او سد شاهراه عری
باد خلقش دمیده عطر حسب
نحل مهرش نهاده شهد شفی
قلمش پر عجیبه نکته
سخنش پر لطیفه معنی
چون تکبر عظیم و با حشمت
چون تواضع کریم و بی دعوی
گوئی از آسمان فرود آمد
قهر اعوان فتنه را عیسی
زاید از اهتمام او اکنون
در عروق صلاح خون غذی
بشنود زو نفاق پند ورع
بخورد زو فساد حد زنی
وحشی مکر بر جهد به کمر
دمنه حیله در خزد بثری
نرود با ودیعت استخفاف
نرود با شریعت استهزی
«چون سخن گوید او ز بهر صلاح
که کند گوش سوی هزل و هجی »
ای به حکمت گزیده چون لقمان
وی بسیرت ستوده چون کسری
«نشکند بند و نگسلد پیمان
بنده را خشک بند ظلم و اذی »
چون خورد بی گنه دوال ادب
چون کشد بی ورم وبال طلی
تو کنی جان او ز رنج آزاد
تو کنی حال او به دهر انهی
تا مهیاست شغل داد و ستد
تا مهناست کار بیع و شری
شغل شغل تو باد با خسرو
کار کار تو باد با مولی
داده دهرت به عمر نوح نوید
کرده بختت به روز نیک ندی
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۷۱ - در تعریف عمارت و مدح بورشد رشید خاص
ای همایون بنای آهو پای
آهویی نانهاده در تو خدای
ایمن از مکر و قصد یکدیگر
در تو شیران و آهوان سرای
سقف تو چون فلک نگارپذیر
حسن تو چون بهشت روح افزای
نقش دلبند دلگشای ترا
خامه فتنه بود چهره گشای
کرده با مطربان صدای خمت
به نشاط تمام هایاهای
گفته با زایران صریر درت
مرحبا مرحبا درآی درآی
روی دیوار تو ز بس پیکر
شکل عالم گرفته سر تا پای
هم در او مرکبان گور سرین
هم در او سرکشان تیغ گرای
خورده آسیب شیر او نخجیر
مانده خرطوم پیل او در وای
دست چنگیش بر دویده به چنگ
لب نائیش دردمیده بنای
می پرستش میی چشیده به رنگ
رشگ تاج خروس و چشم همای
سوده از رزمگاه مجلس او
قالب رزم خواه بزم آرای
لیک آرام داده هر یک را
حشمت خاص شاه بر یک جای
ناصر حق جمال ملت و ملک
صدر دنیا رشید روشن رای
آنکه با عدل او نیارد گفت
سخن کاه طبع کاه ربای
وآنکه بی حرز او نداند گشت
گرد سوراخ مارمار افسای
دایمش در چنین بنا خواهم
شاد کامی و خرمی افزای
سایه قصر او نپیموده
قرص خورشید آسمان پیمای
جامه عمر او نفرسوده
گردش گنبد جهان فرسای
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۷۷ - ایضاً له
میل کرد آفتاب سوی شمال
روز فرسوده را قوی شد حال
باد بر شاخ کوفت شاخ درخت
خاک در بیخ دوخت بیخ نهال
کوه در آب رفت از آتش میغ
لاله آتش گرفت از آب زلال
سوسن خوش زبان بدید به گفت
با رسول سحر جواب و سؤال
گاو چشم دلیر و شوخ گشود
چشم در شیرمان شیر آغال
دایه نسترن همی برسد
بحق شیر یک جهان اطفال
ابر بخشنده بین که بخشیده است
در سواد و بیاض گیتی خال
سرو حیران نگر که آورد است
از خروش هزار دستان حال
بید را سایه ایست میلا میل
جوی را مایه ایست مالامال
درج رز درج گوهریست حرام
جام گل جام مسکریست حلال
شو در باغ کوب و بهمن چین
رو ره راغ گیر و سنبل مال
باده خواه و بیاد صاحب نوش
صاحب مکرم عدیم مثال
ثقة الملک طاهر بن علی
صدر اسلام و قبله اقبال
آسمانی که جرم کوکب او
نه هبوط آزماید و نه وبال
آفتابی که قرص قالب او
نه کسوف اقتضا کند نه زوال
حزم او سد رخنه یأجوج
عزم او رد حمله دجال
پیش طبعش گران هوای سبک
نزد حلمش سبک ثقال جبال
باز گرداند اژدهای دژم
شهد رفقش به سر که ماهی دال
پشت و پهلوی شور و فتنه به دوست
ساکن بستر کلال و ملال
ساعد و ساق دین و دولت از اوست
حامل طوق و باره و خلخال
هر زمان بردبارتر بیند
عاقل او را در اتساع مجال
هر زمان تازه روی تر یابد
سائل او را در اقتراح سؤال
کلک معروف او به عنف کشد
حلقه در گوش نیزه ابطال
رأی خندان او به خنده زند
خاک در چشم حیله محتال
اثر داغ یوز نگذارد
سعی راعیش بر سرین غزال
ای یمین تو مشرق حاجات
ای یسار تو مکسب آمال
بنده در گوشه ایست کز عطشت
زو به تف تشنه ماند آب زلال
صید او بی نوا چو صید حرم
کسب او کم بها چو کسب حلال
سزد از همت تو گر شب او
روز گردد به شغلی از اشغال
تا برادیست نام حاتم طی
تا بمردیست نام رستم زال
همه با فرخیت باد قران
همه با خرمیت باد وصال
کار تو به ز کار و شغل و ز شغل
ماه تو به ز ماه و سال ز سال
در پناهت نتیجه فضلا
در جنابت ضمیمه افضال
وامش از ابتلا بود چون کوه
کامش از احتما شکسته چو نال
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۸۰ - ایضاً له
حضرتی شد بزرگ چون غزنین
لاهوار از قدوم شاه زمین
پشت مسعودیان ملک مسعود
روی بازار آل ناصر دین
تاجور خسروی که رشگ برد
به شب از در تاج او پروین
آنکه ماهی است روشن اندر صدر
وانکه شیری است شرزه اندر زین
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۸۴ - ظاهرا در مدح سیف الدوله محمود بن ابراهیم سروده شد در هنگامی که بغزو هندوستان بسیجیده بود
شاد باش ای مطاع فتنه نشان
ای ز امن تو خفته فتنه ستان
ای برون تاخته کفایت تو
در عجب آرمیده شیطان
خورده از جام اهتمام تو آب
جگر خشک عالم عطشان
کرده در خشکزار سعی تو سبز
کشت امید کشور یاران
رمه ملک را پس از رستم
مهربان تر نبوده از تو شبان
بر سریرت نشانده گاه وداع
فلک ایدون چو رستم دستان
زین کرامات شایگان که سزد
به تو اقبال مقتدای جهان
علم و طبل و آلت و موکب
عهد و منشور و عهده دیوان
مهد در زیر مهد پیل سبک
اسب بر پشت اسب بار گران
چون دو کوهان دو کوه مرقدکش
چون دو پیکر دو ترک بسته میان
درجها پر نفائس بحرین
تختها پر بدایع امکان
سگ تازی و یوز و باز سپید
درع رومی و خود و تیغ و سنان
نیست بی لهو شکر هیچ دماغ
نیست بی لفظ شکر هیچ زبان
شرق تا غرب نجم دولت تو
نورگسترده بر زمین و زمان
قاف تا قاف چتر حشمت تو
سایه افکنده بر مکین و مکان
ساقی نوش تست دور فلک
دایه شیر تست حکم قران
امر امر تو هر چه خواهی کن
نهی نهی تو هر چه باید دان
لشکر تو چو موج دریااند
سپهی کش چو برز کوه گران
همه با رعد و برق ابر دژم
همه با حفظ و حزم به بر بیان
شهریارا بدره عمری
رایت جوگیان همی بنشان
نقدها را به مهر سلطانی
با زر قلب لوهیان برسان
سور دهلی که کار مرت کرد
قصد والیش بی سر و سامان
چون رسیدی بر آن حصار برآر
بیخ آن را به زور نوک سنان
بر النگی و بر سپاهش دم
آیت کل من علیها فان
تا که در آفتاب و سایه بود
روز شب عقد این گشایش آن
بر جهان آفتاب وار به تاب
حلیه ملک و سایه یزدان
گر نپایند بحر و بر تو بپای
ور نمانند سال و مه تو بمان
سازهای شگرف عمر تو ساز
رازهای شگفت غیب تو دان
دشمنان را به مال تاوان مال
دوستان را به خوان احسان خوان
ابوالفرج رونی : قصاید
شمارهٔ ۸۵ - در مدح ثقة الملک طاهر بن علی
ثقة الملک خاص و خازن شاه
خواجه طاهر علیک عین الله
به قدوم عزیز لوهاور
مصر کرد و ز مصر بیش به جاه
نور او نور یوسف چاهی است
جاه او نابسوده سایه چاه
صاف فضلش به بذل گشته رهی
چشم شعرش به شرع کرده نگاه
دستهای دراز نهی گران
شده از نهی منکرش کوتاه
میغ دوشا به بازوی و کف او
شیر دوشیده در گلوی گیاه
حبذا آن زمین که عبره کند
موکبش طول و عرض آن به سپاه
نه بدو ظلم را کنند مرح
نه در او قحط را دهند پناه
شیرش ارشیر آسمان باشد
بی اجل جرم او نگیرد راه
کوهش ار کوه کهربا باشد
بی بها طبع او نیابد کاه
شادباش ای چو عدل نوشروان
ذکر عدل تو سجده افواه
دیر زی ای چو سد اسکندر
سد حزم تو حایل بدخواه
عین فضلی و روزگار تراست
بر مراعات خلق وسعت گاه
دور چرخی . . .
در مهمات ملک سرعت ماه
هیچ دعوی نکرده همت تو
کز دو علوی نداشته دو گواه
هیچ منزل نکوفت اختر تو
بر دو نیر نساخته دو سپاه
کسی نگوید که . . .
سعی رفتن . . .
تا به زجر و به فال نیک بود
بر سر راه دیدن روباه
کام کام تو باد در نیکی
کار کار تو باد بر درگاه
قرن عمر تو سی و پنج ولی
سال قرن تو سیصد و پنجاه
ابوالفرج رونی : مقطعات
شمارهٔ ۱۵ - قطعه ای که به مسعود سعد سلمان نوشته شده
بوالفرج را در این بنا که در آن
اختلاف سخن فراوان گشت
سخنی چند معجب است که عقل
بر وقوفش رسید و حیران گشت
گوید این در بهشت یکچندی
روضه دلگشای رضوان گشت
چون به آدم سپرد رضوانش
منزل آدم اندرو آن گشت
به زمین آمد از بهشت آدم
غربت او به کام شیطان گشت
یوبه منزل بهشتش خاست
گر چه دشوار بود آسان گشت
سکنه او بدو فرستادند
تا به تمکین گوهرش کان گشت
عرصه عمر آدم آخر کار
خالی آورد و تنگ میدان گشت
غیرت غیر برد بر سکنه
ز آرزو خواستن پشیمان گشت
خانه زان شخص بازماند ولی
مدتی غوطه خورد و پنهان گشت
گرد او وهم گشت نتوانست
گرد اسرار غیب نتوان گشت
اندرین عصر چون پدید آمد
قصر مسعود سعد سلمان گشت
تا جهان است او نگهبان باد
این بنا را که او نگهبان گشت
خاطر خواجه بلفرج بدرست
گوهر نظم و نثر را کان گشت
هنر از طبع او چو یافت قبول
جان با جسم و جسم با جان گشت
ذهن باریک بین دوراندیش
سخن او بدید حیران گشت
رونق و زیب شعر عالی او
حسن اسلام و نور ایمان گشت
مشرکش جون بدید لفظی گفت
که بدان مؤمن و مسلمان گشت
شاعران را ز لفظ و معنی او
لفظ و معنی همه دگر سان گشت
ره تاریک مانده روشن شد
کار دشخوار بوده آسان گشت
معجز خامه اش چو پیدا شد
جادوئی های خلق پنهان گشت
راست آن آیت است پنداری
که عصا بود باز ثعبان گشت
زان دل و خاطر دلیر سوار
که همی گرد هر دو نتوان گشت
هر سواری دلیر نظم که بود
کند شمشیر و تنگ میدان گشت
خاطر من چو گفته او دید
از همه گفته ها پشیمان گشت
من چه گویم که آنچه او گفت ست
شرف و فخر سعد سلمان گشت
ابوالفرج رونی : مقطعات
شماره ۱۶ - ای جوادی که کوه و دریا را
ای جوادی که کوه و دریا را
باعطای تو ملک و مال نماند
شکر انعام تو به جان گویم
که زبان را در او مجال نماند
آن درختی است بر تو که ازو
باغ امید بی نهال نماند
وان درختی است رای تو که بدو
قرص خورشید بی همال نماند
آز چندان سؤال کرد از تو
که به سیرتش در سؤال نماند
بخل چندان دوال خورد از تو
که به پهلوش بر دوال نماند
دیو امساک را که طبع تو دید
اندر امساک قیل و قال نماند
هبه ایزدی از آن او را
با تو اندر هبت جدال نماند
تا بماند فلک به مان که در او
نجم عمر تو را وبال نماند
ابوالفرج رونی : مقطعات
شمارهٔ ۱۷ - در مدح ابونصر پارسی
سال عمر عزیز آن نو گشت
که بزرگیش نیست نو به جهان
خواجه بونصر داده ایزد
صاحب جیش و صاحب دیوان
در بزرگی و عز و جاه و شرف
یارب او را به عمر نوح رسان
ابوالفرج رونی : غزلیات
شماره ۱ - روی چون حاصل نکوکاران
روی چون حاصل نکوکاران
زلف چون نامه ی گنه داران
غمزه مانند آرزوی مضر
در کمین گاه طبع بیماران
«خیره اندر کرشمه ی چشمش
ذوق مستان و هوش هوشیاران
اندر آمد به مجلس و بنشست
چادرش بستدند از او یاران
زیر و بم را به غمره گویا کرد
تا بگفتند راز میخواران
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۵ - چرخ گردان نهاده دارد گوش
چرخ گردان نهاده دارد گوش
تا ملک مر ورا چه فرماید
زحل از هیبتش نمی داند
که فلک را چگونه پیماید
صورت خشمش ار زهیبت خویش
ذرّه ای را بدهر بنماید
خاک دریا شود بسوزد آب
بفسرد نار و برق بشخاید
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵ - زان مرکّب که کالبد از نور
زان مرکّب که کالبد از نور
لیکن او را روان و جان ازنار
زان ستاره که مغربش دهنست
مشرق او را همیشه بر رخسار
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴ - ملک بی ملک دار باشد، نی
ملک بی ملک دار باشد، نی
ور بود پایدار باشد، نی
بی شهنشه بنای ملک جهان
محکم و استوار باشد، نی
خله ای را که بی خداوندست
کار او برقرار باشد، نی
شهر را هیچ حامی و هادی
چون شه و شهریار باشد، نی
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۶۸ - در وفات شیخ الفقها حاج ملّا علی کنی می فرماید
ای دریغا که باز در اسلام
خللی روی داد، سخت عظیم
«ثُلمةٌ لا یسدُّها شیء»
یافت ره، در اساس شرع قویم
منکسف گشت شمس چرخ هدی
تیره شد روز عالمی از بیم
عالمی در غمند و ماتم، از آنک
عمل و علم و فضل، گشت یتیم
آن که از زادن چو او، نحریر
ما در روزگار هست، عقیم
حجة المسلمین والاسلام
حاج ملّا علی، فقیه جسیم
مولدش کن و خطه ی تهران
بود مسکن، ز روزگار قدیم
در زمان هزار و دو صد و بیست
هست مولود آن فقیه علیم
در سپنجی سرای، فانی بود
قرب هشتاد و هفت سال مقیم
خلق را سوی حق هدایت کرد
داد آیین بندگی تعلیم
زادراه معاد، آماده
کرد ر اعمال نیک و قلب سلیم
شادمان نفس مطمئنه ی او
کرد رجعت به سوی ربّ کریم
به دو سال هزار و سیصد و شش
کرد جان را به پیک حق تسلیم
در محرم سه روز مانده زماه
پنجمین هفته شد، به دار نعیم
در جوار دو بحر رحمت حق
گشت مدفون و یافت فوز عظیم
شاه عبدالعظیم و حمزه که هست
زاده هفتمین امام کظیم
یافت زاسماء حق غفور ودود
بهر تاریخ رحلتش ترقیم
حاج ملاعلی و باغ و جنان
هست تاریخ آن فقیه علیم
باز تاریخ را «محیط» سرود
به جنان شد معین شرع قویم
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۰۴ - در ستایش سلطان مظفرالدّین شاه قاجار
به گه کودکی مرا استاد
داد پندی که مانده است به یاد
گفت چون بر تو کار گردد سخت
از جفای سپهر سست نهاد
عرض حاجت برِ کریمی کُن
تا زقید غمت کند آزاد
به تمامی عمر من یک بار
کار بستم نصیحت استاد
عرضه کردن نیازمندی خویش
در بر شهریار باذل راد
سایه ی حق مظفرالدّین شاه
آفتاب ملوک پاک نژاد
دادخواهی که دست معدلتش
از بلند آسمان ستاند داد
تاجداری که مادر ایام
نه چه او زاده و نخواهد زاد
شاه در بندگی آل الله
بود چون ثابت و قوی بنیاد
دید غیر از مدیح احمد و آل
فنّ دیگر رهی ندارد یاد
صلتی جاودانه بخشیدم
ایزدش ملک جاودان بخشاد
در دو سال و سه ماه با صد رنج
به صدور برات گشتم شاد
بردمش در بر معین الملک
تا دهد وجه نقدم از ره داد
او حوالت به خان موسایی
داد و میقاتش اربعین به نهاد
لیک عاید نگشت دیناری
گرچه از وعده روز شد هشتاد
دوستانم به طنز می گویند
جیره ات را به یخ حوالت داد
من به فکر وصول وجه برات
که فلک دست انتقام گشاد
بیدقی راند شاه پیل افکن
باخته رخ وزیر ز اسب افتاد
گشت طی نوبت معین الملک
آسمان برد عهد او از یاد
دال گو باش قافیه کردم
بعد عزلش برات استر داد
لاجرم بر کشیده با شنجرف
خط بطلان برات را پس داد
زین تطاول غریق در شطرنج
گشته ام با خرابی بغداد
چشم دارم که دست همت شاه
زین گرفتاریم نجات دهاد
هم به ایصال وجه پار و کنون
هم به تبدیل بعد حکم کناد
تا بود نام از برات و محیط
می شود از وصول زر دلشاد
ثبت در دفتر دوام و خلود
تا ابد عهد شاه عادل باد
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۱۰ - )
شد زدار محن به دار نعیم
رادمردی بزرگوار و حکیم
فخر دوران طبیب پاک سرشت
که دمش بد شفای جان سقیم
مَلک الطّب سلیل نادر شاه
شاهزاده محمد ابراهیم
آن که او مستشار اطبّا را
بود از حسن رأی و ذوق سلیم
در سپنجی سرا و دار بقا
بود پنجه و هشت سال مقیم
به دو سال هزار و سیصد و شش
در محرم نمود جان تسلیم
نیمه عشر سومین از ماه
شد ز دار محن به دار نعیم
چون به خاکش گذر نمود محیط
بهر تاریخ آن یگانه حکیم
هست پای ادب به پیش و سرود
به جان باد مستشار مقیم
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۱۳۳ - قطعه
ای وفا ای که در وفاداری
صفت روزگار را داری
گل نمایی عبث مکن بر خلق
که همان طبع خار را داری
مهره ی دوستی به کس مفروش
که همان نیش مار را داری