تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۴۸ - آب آتش تلاش یعنی می
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - تعریف قصر خان مذکور و ستایش او
نشود خاک تا به روز شمار
همچو خورشید، پنجه ی معمار
که عجب رونقی به عالم داد
زین همایون بنای فیض آثار
کرده برگ شکوفه ی باغش
باد را همچو ابر، گوهربار
بس که سامان خرمی دارد
از نم ابر فیض این گلزار،
گم شود در میان سبزه، اگر
نشود بوی گل به باد سوار
در فضایش ز بس که کیفیت
می زند جوش از نسیم بهار،
همچو مستان به هر خیابانش
صبح از پی کشان برد دستار
نبرد ره به این چمن، هرچند
در همه کوچه ای دویده غبار
سبد گلفروش را ماند
خانه ی بلبلان این گلزار
شاخ زنبق که مشرف گل اوست
دارد از غنچه در میان طومار
جوی آبی ست سایه ی سروش
که گذشتن ازان بود دشوار
زین لطافت که هست با خاکش
افتدش رخنه ای چو بر دیوار،
در زمان همچو چاک جامه ی گل
باغبان دوزدش به سوزن خار
در بنای عمارتش، گویی
آینه جای خشت رفته به کار
گوهر شبچراغ برده درو
روشنایی ز مهره ی دیوار
دارد از ابر فیض در همه فصل
پشت بامش هوای روی بهار
از صفا بس که گشته عکس پذیر
این طربخانه را در و دیوار،
شده از کثرت نظارگیان
همچو آیینه خانه، صورت کار
بود از نکهت گل قالی
روزنش ناف آهوی تاتار
در فضایش که رشک فردوس است
پای غم کوته است همچون مار
در حریمش چو پا نهی، بینی
مردمی ها ز صورت دیوار
کی نسیمی قدم نهاد درو
که به تعظیم برنخاست غبار
بس که رنگینی جهان جمع است
در فضایش چو ساحت گلزار،
به تماشا چو پا نهاده درو
یافته رنگ رفته را بیمار
گفته هردم درو به یکدیگر
نقش قالی و صورت دیوار،
که درین گلشن بهشت آیین
باد گسترده تا به روز شمار،
بزم اسلام خان که ساغر جم
نیست آنجا قبول دردی خوار
آن که شد در بهار تربیتش
قابل کار و بار، دست چنار
آن هزبرافکنی که از جرأت
بودش روز جنگ، روز شکار
شد ازو زهره ی نهنگان آب
تلخ ازان است آب دریابار
کوه چون سنگ پشت، سردزدد
هرگه افروخت تیغ برق آثار
در تن اوست حلقه های زره
چشمه سار دیار رستمدار
خوشی دور عدل او افکند
سایه تا بر جهان چو ابر بهار،
نعره ی شیر شد غزالان را
از نیستان صدای موسیقار
در صلاح جهان عدالت او
سرکشی خوش ندارد از اشرار
باغبان چمن بود دلگیر
از درختان شاخ بر دیوار
از کف او به بحر آشوب است
موج خود را ازان کشد به کنار
دشمنش را رهی که در پیش است
میل فرسنگ اوست لوح مزار
بس که امنیت از عدالت او
پاسبان شد به کوچه و بازار،
خال خوبان، نشیمن خود را
همچو هندو ز خط کشیده حصار
گوهر گوشوار خصمش نیست
همچو ضحاک، غیر بیضه ی مار
طوطیان را ز لذت مدحش
می کند کار نیشکر، منقار
سفره ی نعمتش به صفه ی فیض
آسمانی ست با زمین هموار
گردباد از نهیب تمکینش
خشک گردد به جای خود چو منار
بار سنگین حلم او به زمین
کرده کوهان کوه را هموار
در بهار عدالتش که کسی
جز ستمکر نمی کشد آزار،
داغ ها شد ز بس نصیب پلنگ
لاله بی داغ روید از کهسار
ای ز قانون مهربانی تو
نقش بالین، طیب هر بیمار
نام گل هرکه بی رضای تو برد
شد چو ماهی زبان او پرخار
چه عجب گر حسود بزم ترا
ندهد گردش جهان آزار
شد ز همواری خرابه ی او
سیل چون موج بوریا هموار
سرورا! از پی دعای تو کرد
بر زبان قلم دو قطعه گذار
تا درین چارباغ عقل فریب
بود از قصر آفتاب آثار
این بنا را که روضه ی خلد است
چون هما باد سایه ات معمار
تا دلیران به دلربایی خصم
کاکل سر کنند زلف عقار
باد در پیش پیش خیل ظفر
نیزه ی مردافکنت سردار
همچو خورشید، پنجه ی معمار
که عجب رونقی به عالم داد
زین همایون بنای فیض آثار
کرده برگ شکوفه ی باغش
باد را همچو ابر، گوهربار
بس که سامان خرمی دارد
از نم ابر فیض این گلزار،
گم شود در میان سبزه، اگر
نشود بوی گل به باد سوار
در فضایش ز بس که کیفیت
می زند جوش از نسیم بهار،
همچو مستان به هر خیابانش
صبح از پی کشان برد دستار
نبرد ره به این چمن، هرچند
در همه کوچه ای دویده غبار
سبد گلفروش را ماند
خانه ی بلبلان این گلزار
شاخ زنبق که مشرف گل اوست
دارد از غنچه در میان طومار
جوی آبی ست سایه ی سروش
که گذشتن ازان بود دشوار
زین لطافت که هست با خاکش
افتدش رخنه ای چو بر دیوار،
در زمان همچو چاک جامه ی گل
باغبان دوزدش به سوزن خار
در بنای عمارتش، گویی
آینه جای خشت رفته به کار
گوهر شبچراغ برده درو
روشنایی ز مهره ی دیوار
دارد از ابر فیض در همه فصل
پشت بامش هوای روی بهار
از صفا بس که گشته عکس پذیر
این طربخانه را در و دیوار،
شده از کثرت نظارگیان
همچو آیینه خانه، صورت کار
بود از نکهت گل قالی
روزنش ناف آهوی تاتار
در فضایش که رشک فردوس است
پای غم کوته است همچون مار
در حریمش چو پا نهی، بینی
مردمی ها ز صورت دیوار
کی نسیمی قدم نهاد درو
که به تعظیم برنخاست غبار
بس که رنگینی جهان جمع است
در فضایش چو ساحت گلزار،
به تماشا چو پا نهاده درو
یافته رنگ رفته را بیمار
گفته هردم درو به یکدیگر
نقش قالی و صورت دیوار،
که درین گلشن بهشت آیین
باد گسترده تا به روز شمار،
بزم اسلام خان که ساغر جم
نیست آنجا قبول دردی خوار
آن که شد در بهار تربیتش
قابل کار و بار، دست چنار
آن هزبرافکنی که از جرأت
بودش روز جنگ، روز شکار
شد ازو زهره ی نهنگان آب
تلخ ازان است آب دریابار
کوه چون سنگ پشت، سردزدد
هرگه افروخت تیغ برق آثار
در تن اوست حلقه های زره
چشمه سار دیار رستمدار
خوشی دور عدل او افکند
سایه تا بر جهان چو ابر بهار،
نعره ی شیر شد غزالان را
از نیستان صدای موسیقار
در صلاح جهان عدالت او
سرکشی خوش ندارد از اشرار
باغبان چمن بود دلگیر
از درختان شاخ بر دیوار
از کف او به بحر آشوب است
موج خود را ازان کشد به کنار
دشمنش را رهی که در پیش است
میل فرسنگ اوست لوح مزار
بس که امنیت از عدالت او
پاسبان شد به کوچه و بازار،
خال خوبان، نشیمن خود را
همچو هندو ز خط کشیده حصار
گوهر گوشوار خصمش نیست
همچو ضحاک، غیر بیضه ی مار
طوطیان را ز لذت مدحش
می کند کار نیشکر، منقار
سفره ی نعمتش به صفه ی فیض
آسمانی ست با زمین هموار
گردباد از نهیب تمکینش
خشک گردد به جای خود چو منار
بار سنگین حلم او به زمین
کرده کوهان کوه را هموار
در بهار عدالتش که کسی
جز ستمکر نمی کشد آزار،
داغ ها شد ز بس نصیب پلنگ
لاله بی داغ روید از کهسار
ای ز قانون مهربانی تو
نقش بالین، طیب هر بیمار
نام گل هرکه بی رضای تو برد
شد چو ماهی زبان او پرخار
چه عجب گر حسود بزم ترا
ندهد گردش جهان آزار
شد ز همواری خرابه ی او
سیل چون موج بوریا هموار
سرورا! از پی دعای تو کرد
بر زبان قلم دو قطعه گذار
تا درین چارباغ عقل فریب
بود از قصر آفتاب آثار
این بنا را که روضه ی خلد است
چون هما باد سایه ات معمار
تا دلیران به دلربایی خصم
کاکل سر کنند زلف عقار
باد در پیش پیش خیل ظفر
نیزه ی مردافکنت سردار
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - ایضا در مدح یوسف خان
تا به کی باشم از پریشانی
چون نگه، پایمال حیرانی
چند چون زلف دلبران پیچد
نفسم در گلو ز پیچانی
کیستم من به تنگنای جهان
بی گناهی همیشه زندانی
تا ز بند زمانه نگریزم
آفتابم کند نگهبانی
در دیار دلم بود نایاب
جنس عیشی به این فراوانی
چند در بحر نیلگون فلک
بود از موجه ی پریشانی،
ساحلم چون امید دل نایاب
کشتی ام چون حباب طوفانی
نور خورشید بر در و بامم
می کند همچو سیل ویرانی
خوان عیش مرا کند دایم
چشم شور فلک نمکدانی
می دواند به هر طرف حیران
همچو گویم سپهر چوگانی
بس که برگشته طالعم چون گل
کندم جیب جامه دامانی
می کند بر لباس عافیتم
طوق زنجیر غم گریبانی
چشم در آستین، گهی چون داغ
می کنم گریه های پنهانی
گاهی از بهر رفع دلگیری
همچو بلبل کنم غزل خوانی
باز پوشیدم از پریشانی
جامه ی ته نمای عریانی
خانه پردازی غم عشقت
کرده همخانه ام به ویرانی
داده در راه انتظار تو شوق
دیده را منصب نگهبانی
بی تو در کنج غم شبی دارم
به درازی چو موی زندانی
به تماشای آفتاب خوشم
بی تو در تنگنای حیرانی،
که سراید به یاد گل بر شمع
در قفس بلبل زمستانی
از خیال رخ تو می خیزد
نفسم همچو صبح نورانی
بس که رسوایی ام به عشق افکند
پرده از رازهای پنهانی،
می توان دید سرنوشت مرا
همچو ابرو ز لوح پیشانی
ای خوش آن مجلسی که گردد بیش
مستی ام از شراب روحانی
بی حجابانه پیش صاحب خود
شرح سازم غم پریشانی
یوسف مصر سلطنت کز مهر
دولت او راست پیرکنعانی
آسمان را به کف ز تیر شهاب
بر در اوست چوب دربانی
دامن چرخ پرگهر ز کفش
چون صدف از سحاب نیسانی
هرکجا او سخن کند، آنجاست
عقل کل، کودک دبستانی
تیغ برابر می زند چون برق
چون کند خشمش آتش افشانی
بجز از آب تیغ خونریزش
قطره هرگز نکرده طوفانی
در بهار مروتش که بود
بر ریاض زمانه ارزانی،
کودک غنچه شب چو زاده شود
از عروسان باغ و بستانی،
دایه ی صبح را به تربیتش
می کند آفتاب، پستانی
بیضه از حفظ او تواند کرد
مرغ اندر تنور بریانی
سجده ی آستانش ابرو را
می کند چون هلال نورانی
آسمان پیش ازو به چندین سال
پی عهدش همیشه پنهانی،
جمع می کرد مایه ی عشرت
همچو مفلس به فکر مهمانی
نیست در روزگار همت او
قطره افشان سحاب نیسانی،
که ز بس پیش دست او خجل است
عرقش می چکد ز پیشانی
آسمان گفت بر در قدرش
می کنم اختیار دربانی
عقل گفتش که تا کی از سر جهل
پی کاری روی که نتوانی
ای کریمی که داده است خدای
همه چیزی ترا بجز ثانی
وی که دایم چو پنجه ی خورشید
کف جودت کند زرافشانی
هرکه چون تیر با تو راست نرفت
کندش دل به سینه پیکانی
بهر کشتن زمانه خصم ترا
پرورد همچو گاو قربانی
دولت این سان که از سر یاری
با تو دارد درست پیمانی،
هرچه آن مدعای خاطر توست
می شود بی قضای ربانی
سرورا! سوخت خانمان مرا
شعله ی آتش سخندانی
سرزلف سخن کشیده مرا
جانب حلقه ی پریشانی
آنچه گفتم، تمامی بی حاصل
هرچه کردم، همه پشیمانی
کاش طالع به دست من دادی
جای خامه، عصای چوپانی
کاش کردی به دهر، بخت سیاه
روسفیدم به آسیابانی
این که رفتم به کسب استعداد
کاشکی رفتمی به دهقانی،
تا نکردی به خوان قسمت من
گریه آبی و لخت دل نانی
دایم از چشم مردمان چون اشک
می گریزم ز شرم عریانی
سر شرمم همیشه در پیش است
چون سر زلف از پریشانی
نیست از روزگار امیدی
که برون آردم ز حیرانی
کار با همت تو افتاده ست
فکر من کن چنان که می دانی
وقت عرض دعا رسید سلیم
گفتگو را مساز طولانی
تا گلستان سبز گردون را
می کند کهکشان خیابانی
گلشن دولت تو خرم باد
از نم ابر فیض یزدانی
چون نگه، پایمال حیرانی
چند چون زلف دلبران پیچد
نفسم در گلو ز پیچانی
کیستم من به تنگنای جهان
بی گناهی همیشه زندانی
تا ز بند زمانه نگریزم
آفتابم کند نگهبانی
در دیار دلم بود نایاب
جنس عیشی به این فراوانی
چند در بحر نیلگون فلک
بود از موجه ی پریشانی،
ساحلم چون امید دل نایاب
کشتی ام چون حباب طوفانی
نور خورشید بر در و بامم
می کند همچو سیل ویرانی
خوان عیش مرا کند دایم
چشم شور فلک نمکدانی
می دواند به هر طرف حیران
همچو گویم سپهر چوگانی
بس که برگشته طالعم چون گل
کندم جیب جامه دامانی
می کند بر لباس عافیتم
طوق زنجیر غم گریبانی
چشم در آستین، گهی چون داغ
می کنم گریه های پنهانی
گاهی از بهر رفع دلگیری
همچو بلبل کنم غزل خوانی
باز پوشیدم از پریشانی
جامه ی ته نمای عریانی
خانه پردازی غم عشقت
کرده همخانه ام به ویرانی
داده در راه انتظار تو شوق
دیده را منصب نگهبانی
بی تو در کنج غم شبی دارم
به درازی چو موی زندانی
به تماشای آفتاب خوشم
بی تو در تنگنای حیرانی،
که سراید به یاد گل بر شمع
در قفس بلبل زمستانی
از خیال رخ تو می خیزد
نفسم همچو صبح نورانی
بس که رسوایی ام به عشق افکند
پرده از رازهای پنهانی،
می توان دید سرنوشت مرا
همچو ابرو ز لوح پیشانی
ای خوش آن مجلسی که گردد بیش
مستی ام از شراب روحانی
بی حجابانه پیش صاحب خود
شرح سازم غم پریشانی
یوسف مصر سلطنت کز مهر
دولت او راست پیرکنعانی
آسمان را به کف ز تیر شهاب
بر در اوست چوب دربانی
دامن چرخ پرگهر ز کفش
چون صدف از سحاب نیسانی
هرکجا او سخن کند، آنجاست
عقل کل، کودک دبستانی
تیغ برابر می زند چون برق
چون کند خشمش آتش افشانی
بجز از آب تیغ خونریزش
قطره هرگز نکرده طوفانی
در بهار مروتش که بود
بر ریاض زمانه ارزانی،
کودک غنچه شب چو زاده شود
از عروسان باغ و بستانی،
دایه ی صبح را به تربیتش
می کند آفتاب، پستانی
بیضه از حفظ او تواند کرد
مرغ اندر تنور بریانی
سجده ی آستانش ابرو را
می کند چون هلال نورانی
آسمان پیش ازو به چندین سال
پی عهدش همیشه پنهانی،
جمع می کرد مایه ی عشرت
همچو مفلس به فکر مهمانی
نیست در روزگار همت او
قطره افشان سحاب نیسانی،
که ز بس پیش دست او خجل است
عرقش می چکد ز پیشانی
آسمان گفت بر در قدرش
می کنم اختیار دربانی
عقل گفتش که تا کی از سر جهل
پی کاری روی که نتوانی
ای کریمی که داده است خدای
همه چیزی ترا بجز ثانی
وی که دایم چو پنجه ی خورشید
کف جودت کند زرافشانی
هرکه چون تیر با تو راست نرفت
کندش دل به سینه پیکانی
بهر کشتن زمانه خصم ترا
پرورد همچو گاو قربانی
دولت این سان که از سر یاری
با تو دارد درست پیمانی،
هرچه آن مدعای خاطر توست
می شود بی قضای ربانی
سرورا! سوخت خانمان مرا
شعله ی آتش سخندانی
سرزلف سخن کشیده مرا
جانب حلقه ی پریشانی
آنچه گفتم، تمامی بی حاصل
هرچه کردم، همه پشیمانی
کاش طالع به دست من دادی
جای خامه، عصای چوپانی
کاش کردی به دهر، بخت سیاه
روسفیدم به آسیابانی
این که رفتم به کسب استعداد
کاشکی رفتمی به دهقانی،
تا نکردی به خوان قسمت من
گریه آبی و لخت دل نانی
دایم از چشم مردمان چون اشک
می گریزم ز شرم عریانی
سر شرمم همیشه در پیش است
چون سر زلف از پریشانی
نیست از روزگار امیدی
که برون آردم ز حیرانی
کار با همت تو افتاده ست
فکر من کن چنان که می دانی
وقت عرض دعا رسید سلیم
گفتگو را مساز طولانی
تا گلستان سبز گردون را
می کند کهکشان خیابانی
گلشن دولت تو خرم باد
از نم ابر فیض یزدانی
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۲۳ - در مدح شاه صفی
ما درین کهنه دیر دیر اساس
خشت ویرانه ایم و نقش پلاس
می زند روز و شب به خرمن ما
تیغ دهقان برای برق از داس
وای بر جان صید خسته ی ما
که درین دشت پرفریب و هراس،
دانه شد سخت دل چو ریزه ی سنگ
دام شد تنگ چشم چون کرباس
دست و دل چون رود به کار مرا؟
نیست چون یک حریف کارشناس
جوهر فطرتم ز بخت زبون
ماند پنهان چو همت از افلاس
نیستم داخل جهان، آری
جزو معجون نمی شود الماس
دایم از ننگ لاغری چو علم
می کند از تنم کناره لباس
شدم از اشک و آه خانه خراب
کس نکرده ست سود ازین اجناس
از جهان گر حریر و گر دیبا
طلبیدم، نگفت غیر پلاس!
بس که عریانی ام خوش افتاده ست
گفتگو هم نمی کنم به لباس
در ره راست، رهنما عبث است
نیست کارم به خضر یا الیاس
دارم از هند، عزم درگه شاه
مانع من مباش ای افلاس
گوهر تاج و تخت پادشهی
صفی بن صفی بن عباس
آن که باشد غضب در اخلاقش
چون به درج جواهری الماس
گر خورد بر خلاف حکمش آب
خوشه را برگ خویش گردد داس
همتش را نماز حق الله
شیوه ی لطف و جود حق الناس
همچو خورشید دست همت او
آنچنان جود را نهاد اساس،
کز طلب در وجود محتاجان
پنجه ی خویش جمع کرد حواس
همچو افسونگران عدالت او
بس که دارد جهانیان را پاس،
زین که ماند به مار زهرآلود
می کند پوست دایم از ریواس
حفظ او گر شبان گله شود
گرگ خود چیست کز سرایت پاس،
از سر گوسفند نتواند
یک سر موی کم کند رواس
ای فزون از جهان و هرچه دروست
با چه سنجد ترا گمان و قیاس
در جهان چشم آفتاب ندید
همچو تو خسروی سپاس شناس
از خدنگ تو بر تن رستم
زره تنگ حلقه چون کرباس
از نهیب تو روح رویین تن
مضطرب همچو مور اندر طاس
در چمن رفت نکهت خلقت
غنچه را شد دماغ پر ز عطاس
دشمنان گرسنه چشم ترا
کشف آید به چشم چون انناس
در زمان تو کار اهل جهان
به گشایش نهاده بس که اساس،
قفل وسواس را گذاشت ز سر
دارد اکنون کلید آن وسواس
تیغ هندی که همچو آیینه
از تو شد در زمانه روی شناس،
اسم اصلیش گرچه فولاد است
شد به دور تو نام او الماس
چه عجب گر مخالف تو گرفت
کام ازین آسمان سفله اساس،
که به افسانه و فسون گیرد
روغن از سنگ همچو گاو خراس
رسد آخر سزا ز تیغ کجت
خصم را کز غرور کرد آماس
باد را از بروت خوشه برون
نتوان برد جز به جلوه ی داس
دولت بی رواج خصم تو هست
از فریب جهان ز روی قیاس،
باغبان گوشوار لعل کند
طفل خود را به گوش از گیلاس
تا که از قطعه و قصیده کنند
گفتگو شاعران پایه شناس
قطعه قطعه چو این قصیده شوند
دشمنانت به تیغ چون الماس
خشت ویرانه ایم و نقش پلاس
می زند روز و شب به خرمن ما
تیغ دهقان برای برق از داس
وای بر جان صید خسته ی ما
که درین دشت پرفریب و هراس،
دانه شد سخت دل چو ریزه ی سنگ
دام شد تنگ چشم چون کرباس
دست و دل چون رود به کار مرا؟
نیست چون یک حریف کارشناس
جوهر فطرتم ز بخت زبون
ماند پنهان چو همت از افلاس
نیستم داخل جهان، آری
جزو معجون نمی شود الماس
دایم از ننگ لاغری چو علم
می کند از تنم کناره لباس
شدم از اشک و آه خانه خراب
کس نکرده ست سود ازین اجناس
از جهان گر حریر و گر دیبا
طلبیدم، نگفت غیر پلاس!
بس که عریانی ام خوش افتاده ست
گفتگو هم نمی کنم به لباس
در ره راست، رهنما عبث است
نیست کارم به خضر یا الیاس
دارم از هند، عزم درگه شاه
مانع من مباش ای افلاس
گوهر تاج و تخت پادشهی
صفی بن صفی بن عباس
آن که باشد غضب در اخلاقش
چون به درج جواهری الماس
گر خورد بر خلاف حکمش آب
خوشه را برگ خویش گردد داس
همتش را نماز حق الله
شیوه ی لطف و جود حق الناس
همچو خورشید دست همت او
آنچنان جود را نهاد اساس،
کز طلب در وجود محتاجان
پنجه ی خویش جمع کرد حواس
همچو افسونگران عدالت او
بس که دارد جهانیان را پاس،
زین که ماند به مار زهرآلود
می کند پوست دایم از ریواس
حفظ او گر شبان گله شود
گرگ خود چیست کز سرایت پاس،
از سر گوسفند نتواند
یک سر موی کم کند رواس
ای فزون از جهان و هرچه دروست
با چه سنجد ترا گمان و قیاس
در جهان چشم آفتاب ندید
همچو تو خسروی سپاس شناس
از خدنگ تو بر تن رستم
زره تنگ حلقه چون کرباس
از نهیب تو روح رویین تن
مضطرب همچو مور اندر طاس
در چمن رفت نکهت خلقت
غنچه را شد دماغ پر ز عطاس
دشمنان گرسنه چشم ترا
کشف آید به چشم چون انناس
در زمان تو کار اهل جهان
به گشایش نهاده بس که اساس،
قفل وسواس را گذاشت ز سر
دارد اکنون کلید آن وسواس
تیغ هندی که همچو آیینه
از تو شد در زمانه روی شناس،
اسم اصلیش گرچه فولاد است
شد به دور تو نام او الماس
چه عجب گر مخالف تو گرفت
کام ازین آسمان سفله اساس،
که به افسانه و فسون گیرد
روغن از سنگ همچو گاو خراس
رسد آخر سزا ز تیغ کجت
خصم را کز غرور کرد آماس
باد را از بروت خوشه برون
نتوان برد جز به جلوه ی داس
دولت بی رواج خصم تو هست
از فریب جهان ز روی قیاس،
باغبان گوشوار لعل کند
طفل خود را به گوش از گیلاس
تا که از قطعه و قصیده کنند
گفتگو شاعران پایه شناس
قطعه قطعه چو این قصیده شوند
دشمنانت به تیغ چون الماس
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۵ - در مذمت پوستین خود و حسن طلب برای پوستینی دیگر
صاحبا! سرورا! خداوندا!
ای که خلقت چو روی تو نیکوست
طبع تو گلشنی ست کاندر وی
همچو خورشید، صد گل خودروست
مگر از خلق تو صبا به چمن
برده بویی، که گل چنین خوشبوست
مجلسی کش ضمیر توست چراغ
شب درو همچو دود تنباکوست
فصل دی می رسد که از شدت
همچو شمشیر با جهان یکروست
به چمن داد ازو نسیم خبر
آب را اضطراب ازان در جوست
سرو لرزد ز بیم همچون بید
غنچه برخود ز فکر رفته فروست
حسن چون پوستین شانه زده
تنگ بر خود گرفته طره ی دوست
ید بیضا چه کار می آید
که درین فصل، دست دست سبوست
پوستینی به هم رسید مرا
به صد اندوه و محنت از دو سه پوست
من به دوشش گرفته ام از مهر
لیک او در میان دشمن و دوست،
هیچ گرمی نمی کند با من
چه کنم، پوستین من بی روست
از خزان گلشن تو ایمن باد
تا چمن را گل است و گل را بوست
ای که خلقت چو روی تو نیکوست
طبع تو گلشنی ست کاندر وی
همچو خورشید، صد گل خودروست
مگر از خلق تو صبا به چمن
برده بویی، که گل چنین خوشبوست
مجلسی کش ضمیر توست چراغ
شب درو همچو دود تنباکوست
فصل دی می رسد که از شدت
همچو شمشیر با جهان یکروست
به چمن داد ازو نسیم خبر
آب را اضطراب ازان در جوست
سرو لرزد ز بیم همچون بید
غنچه برخود ز فکر رفته فروست
حسن چون پوستین شانه زده
تنگ بر خود گرفته طره ی دوست
ید بیضا چه کار می آید
که درین فصل، دست دست سبوست
پوستینی به هم رسید مرا
به صد اندوه و محنت از دو سه پوست
من به دوشش گرفته ام از مهر
لیک او در میان دشمن و دوست،
هیچ گرمی نمی کند با من
چه کنم، پوستین من بی روست
از خزان گلشن تو ایمن باد
تا چمن را گل است و گل را بوست
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - تعریف خانه ی اسلام خان و تاریخ بنای آن
در زمان خلافت شه دین
سایه ی کردگار، شاه جهان
ساخت دستور عهد در لاهور
یعنی اسلام خان عالی شان
خانه ای کز صفای آینه اش
گشت روشن، سواد هندستان
سطح رنگین بساط، شاه نشین
سقف آیینه کار، ماه نشان
نقش آیینه خوش نشسته درو
کو سکندر کزو شود حیران
سر به سر گوش از پی سایل
همه تن چشم بر ره مهمان
شده از تیغ کنگر بامش
مه نو رخنه رخنه چون دندان
خانه ی دیده ی تماشایی
از تماشای او نگارستان
باد گسترده تا به حشر درو
مسند آصف سلیمان شان
پی اتمام این خجسته مقام
خامه ی عنبرین شمامه ازان،
«اثرشان» نوشت تاریخش
که ازو ظاهر است شوکت و شان
سایه ی کردگار، شاه جهان
ساخت دستور عهد در لاهور
یعنی اسلام خان عالی شان
خانه ای کز صفای آینه اش
گشت روشن، سواد هندستان
سطح رنگین بساط، شاه نشین
سقف آیینه کار، ماه نشان
نقش آیینه خوش نشسته درو
کو سکندر کزو شود حیران
سر به سر گوش از پی سایل
همه تن چشم بر ره مهمان
شده از تیغ کنگر بامش
مه نو رخنه رخنه چون دندان
خانه ی دیده ی تماشایی
از تماشای او نگارستان
باد گسترده تا به حشر درو
مسند آصف سلیمان شان
پی اتمام این خجسته مقام
خامه ی عنبرین شمامه ازان،
«اثرشان» نوشت تاریخش
که ازو ظاهر است شوکت و شان
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱۲ - تاریخ و توصیف بنای اسلام خان
ای خجسته بنا، ز رونق تو
چشم بد دور، چشم ایامی
همه روی زمین به سایه ی توست
کز بلندی چو صیت اسلامی
در نظرها ز بس که مرغوبی
خوش تر از پیکر دلارامی
خاک توست از گل بتان چگل
زان چنین دلکش و خوش اندامی
دایم از نقش های آینه کار
همچو طاووس مست در دامی
تابدان ها دلیل روشن توست
که سزاوار شیشه و جامی
آرمیده چو صاحب خویشی
آسمانی و با زمین رامی
یعنی اسلام خان مهر ضمیر
که ز نامش تو صاحب نامی
وصف قدر تو من چگونه کنم
که خوش آغاز و نیک انجامی
طاق نوشیروان گجراتی
جای چنگیز ملک آسامی
منزل آصف سلیمانی
بزمگاه وزیر بهرامی
پی تاریخ تو جهان گوید
کعبه ی خاص و قبله ی عامی
چشم بد دور، چشم ایامی
همه روی زمین به سایه ی توست
کز بلندی چو صیت اسلامی
در نظرها ز بس که مرغوبی
خوش تر از پیکر دلارامی
خاک توست از گل بتان چگل
زان چنین دلکش و خوش اندامی
دایم از نقش های آینه کار
همچو طاووس مست در دامی
تابدان ها دلیل روشن توست
که سزاوار شیشه و جامی
آرمیده چو صاحب خویشی
آسمانی و با زمین رامی
یعنی اسلام خان مهر ضمیر
که ز نامش تو صاحب نامی
وصف قدر تو من چگونه کنم
که خوش آغاز و نیک انجامی
طاق نوشیروان گجراتی
جای چنگیز ملک آسامی
منزل آصف سلیمانی
بزمگاه وزیر بهرامی
پی تاریخ تو جهان گوید
کعبه ی خاص و قبله ی عامی
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۲۵ - طلب شراب
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۲۷ - در هجو شخصی
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۲۹ - مذمت امساک شاهان
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳۰ - هر که نخل بلند طبع مرا
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳۷ - هجو پسر تریاکی
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳۸ - هست کارم به مجلسی که درو
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۴۳ - صاحب مال و جاه را ز جهان
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۴۶ - طلب کلاه
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۴۹ - موسم عیش، طفلی و پیری ست
سلیم تهرانی : مثنویات
شمارهٔ ۷ - تصویرپردازی خیالی از مردی شکمباره به عنوان تمهیدی برای مدح اسلام خان و توصیف سفره ی نعم او
خامه ام برخلاف عادت خویش
سفله ای را کشیده است به پیش
آن کج اندیشه ای که همچو کمان
بسته دایم برای جنگ میان
وان میانی که کینه قربان است
ترکش تیر او قلمدان است
چون کند بحث، شرم می باید
یا گریبان ز چرم می باید
صحبتش با مزاج ناهموار
پرخطر چون قمار و راه قمار
چون خر ارغنون بود نالان
از سواری او خر شیطان
پرده ی گوشش از سخن چینی
پاره شد بس که دید سنگینی
خلق از بیم صحبتش در گرد
خانه بر خانه همچو مهره ی نرد
دست بر خوان هرکه کرد دراز
خبث او نان خورش کند چو پیاز
چون مگس، چشم دهر گشته بسی
در کثافت چو او ندیده کسی
شده از موج چرک دامانش
همچو قمری سیه، گریبانش
بود از خبث باطنش بدبو
عرق او چو آب تنباکو
بغل او کتابخانه ی اوست
گوشه ی دامنش خزانه ی اوست
رو در آبی که شست بر لب جو
هر حبابی شد آبخانه درو
از برص گردنش سفید چو غاز
ولی از موج چرک، سینه ی باز
چشم تنگش به وقت بیداری
گل بابونه است پنداری
چون به یکدیگرش ز خواب نهاد
می دهد آن ز چشم گندم یاد
گفته اندش به چشم او مانی
بسته زنار ازان سلیمانی
جگرش خون ز فکر و اندیشه
در دلش حرص دیو در شیشه
آب خضرش نه آرزو باشد
مقصدش نان راه او باشد
هوس خاتم سلیمانش
رفته از دل ز شوق انبانش
چشم بر باز تیزچنگش نیست
در نظر غیر جفت زنگش نیست
مطرب و نغمه اش نه منظور است
چشم او را به سیم طنبور است
پیش او نیست قدر یک خشخاش
صحن باغ بهشت را بی آش
در همه محفلی ز طبع لئیم
همچو می مسخره، چو بنگ ندیم
می کشد چون چراغ لاله ز سنگ
روغن از چاپلوسی و نیرنگ
بافسون و فسانه از گوهر
افشرد آب را چو پنبه ی تر
کند افسون او تهی چون کف
سفره ی موج را ز نان صدف
می برد وقت ناخنک از مشت
همچو تیشه فرو به سنگ انگشت
همچو مرغی که هرزه گرد افتاد
نیست جایی که خایه ای ننهاد
گر به پیراهن و قبا رفته
بسته بندی به هرکجا رفته
مرکب حرص اوست بی تابی
موج دریاست بال مرغابی
همه تن همچو موج آب، دهان
بغلش چون صدف پر از دندان
مشرف نان و ناظر سفره
پیک بغرا و شاطر سفره
گربه ای مبتلای جوع الکلب
دل سیه، روی زرد چون زر قلب
بر زمینش ز پرخوری پهلو
رنج باریک، کرم معده ی او
همه تن ضعف و مضطرب چو نسیم
خشک و پرخوار چون عصای کلیم
حرف جوعش اگر کند انشا
باد بر گوش آهوی صحرا،
بیم آن از تنش کند هردم
همچو آماس، فربهی را کم
در صف سفره حرص او صفدر
علم جوعش اژدها پیکر
شد طعامی به هر طرف که روان
مردم چشم اوست فلفل آن
هرکجا قاب خشکه ای راهی ست
پنجه ی او برآن دم ماهی ست
جوع هرگه گلویش افشارد
زان که با کاسه نسبتی دارد
می دود بس که از قفای حباب
برده گویی کلاه او را آب
جانب سفره چون کند شبگیر
پر بر آرد عصای او چون تیر
دست چون سوی سفره کرد دراز
حلقه در گوش نان کند ز پیاز
چون اسیران برون کند خفتان
دست تاراجش از تن تفتان
افکند نان همیشه بی پروا
خام در دیگ معده چون بغرا
کرد چشمش ز بس درو تأثیر
شور شد آب چشمه سار پنیر
بر سر سفره ای که او را دید
ماست دیگر نشد به کاسه سفید
سرکه چون پیش او نهی، بی تاب
با پیاله به سر کشد چو شراب
سوی سبزی چو رو نهد به مصاف
گندنا تیغ خود کند به غلاف
دامن سفره سخت گیرد ترب
چون بر اطراف دام ماهی، سرب
پیش آن بازوی کمندانداز
حلقه سازد کمند خویش، پیاز
چه عجب گر ز بیم آن مردک
نشود سبز در جهان زردک
بود از دست جور آن ملعون
موج زن در دل چغندر خون
شلغم پخته چیست، خام نماند
از کلم خود به غیر نام نماند
نیش دندان او به سان گراز
نرگسی می زند به نان و پیاز
رفته از حمله اش ز مرغ کباب
همچو مرغان نیم بسمل، تاب
ماهی از بیم او ز بی تابی
شده چون ماهیان سیمابی
پای طوفان چو در رکاب آید
مرغ و ماهی در اضطراب آید
خویش را چون مگس ز تلواسه
افکند لحظه لحظه در کاسه
بر سر سفره چون درست نشست
تا مبادا بپردش از دست،
بار اول چو می کشان خراب
بشکند بال های مرغ کباب
دو پیازه ز دیدنش تر شد
خشکه از بیم او مزعفر شد
می برد بس که سر به کاسه فرو
از سرش قلیه گشت قلیه کدو
حبشی داغدار چهره ی اوست
زعفران گرچه زینت هندوست
قاشق و آش رشته زو در شور
همچو طنبور و رشته ی طنبور
دید ازو بس که جور دست انداز
آش تتماج گشت دنبه گداز
صحن ماهیچه را غنیم بزرگ
دشمن لنگ بره همچون گرگ
سوی سفره چو سایه گستر گشت
خشک شد خشکه و شله ترگشت
نظر او پلاو را مجذوب
پنجه اش صحن خشکه را جاروب
بهر دفعش چو گرز در زد و گیر
مشت خود را گره کند کفگیر
سوی بریشان چو دست برد سبک
کفن بره گشت نان تنک
به طعامی که دسترس دارد
مرغش از پنجه در قفس دارد
هرگه آهنگ آش غوره کند
موی چینی سفره نوره کند
دهن از لقمه بس که سازد پر
چاک افتاده بر لبش چو شتر
شود، آشش چو دیر پیش نهی
قالب پنجه اش چو بهله تهی
بود از دست او ز بس درهم
شده مغز قلم چو نال قلم
خوردن بیضه چون کند بنیاد
وای بر جان بیضه ی فولاد
پدری نیز داشت همچون خود
در همه دیگ، جوش زن چو نخود
بود در آشمالی آن کافر
چون شله گرم تا دم آخر
هرگه از تشنگی شود بی تاب
برف لرزد به کوزه چون سیماب
کرد آهنگ آب یخ چو ز دور
یخ شد از بیم خشک همچو بلور
در سراغ هلیم، دیوانه
به چراغ هریسه پروانه
دایه در کودکی به دامانش
شیردان داده جای پستانش
پی کیپا چو او روانه شود
آفت صدهزارخانه شود
سوی پاچه چو گوش خواباند
به سگ پاچه گیر می ماند
بر سر کله چون شبیخون برد
گرد از مغز او به گردون برد
با چنین اشتها، کجا تقدیر
می تواند که سازد او را سیر؟
مگر از فیض مطبخ نواب
شکمش پر شود چو مرغ کباب
آن ولی نعمتی که هست جهان
بر سر خوان فیض او مهمان
صبح، دستارخوان ایوانش
مه نو یک رکابی از خوانش
خوان او را صلازنان همراه
درگهش را کتابه بسم الله
سفره ی همتش به صفه ی بار
آسمانی ست با زمین هموار
سفهر ای پهن چون سپهر برین
پر ز هر نعمتی چو خوان زمین
میوه بی قدر از فراوانی
هندی و بلخی و خراسانی
خربزه چون بتان شکرریز
کرده دندان برو جهانی تیز
لعبتی دلفریب و پاک سرشت
نازک و نرم همچو حور بهشت
مغز چون انگبین الوندی
پوست چون کاغذ سمرقندی
سوی هندوستان شکرریز
شد روان آب خضر از کاریز
از شمیمش کزان دل آساید
بوی خاک بهشت می آید
آب هرگه به پوست افکنده
شده زمزم ز دلو شرمنده
ناز و نعمت به شکر آلوده
کاسه ی او چو صحن پالوده
نیست از خوان فیض دشمن و دوست
نعمتش خانه زاد کاسه ی اوست
روح تریاکیان به بال هوس
می پرد گرد کاسه اش چومگس
گاه چون عارف نمد بر دوش
گه چو رندان کربلایی پوش
کرد از پختگی چو عزم سفر
دست خود برگرفت ازو مادر
هیکل نغز او سراسر خوب
بود از فربهی چنان مرطوب،
که درو گردد از کف مردم
کارد چون استخوان ماهی گم
هندوانه چو سبز ته گلگون
کرده از آب و رنگ دل ها خون
آبش آب حیات مخموران
شربت سازگار محروران
مغزش از شهد خویش حلوا شد
پوست از شیره اش مربا شد
شده از نقش دانه های نهان
پیکرش خلوت سیه چشمان
همچو پروین به خوشه ی انگور
آب داده جهان ز چشمه ی نور
دانه ی خوشه اش چو حب نبات
در نباتی نهفته آب حیات
آسمان را نجوم رخشانش
خجل از خایه ی غلامانش
دانه ی او ستاره ی دمدار
سعد، اما نه نحس در آثار
دختری دارد او به پرده نهان
که طلبکار اوست پیر و جوان
خوشه ی گندم این شنیده مگر
که به یک بطن زاده صد دختر
لیک هر دختری چو لیلی نیست
با شرر پرتو تجلی نیست
رطب آمد ز اقتضای جهان
لقمه ای درخور دهن چو زبان
هر دهن باز در تماشایش
در طبق لقمه لقمه حلوایش
از صفا چون ستاره ی روشن
شهدش انگشت پیچ همچو سخن
همچو هندوست کار او وارون
استخوان در درون و مغز برون
استخوان در درون او بنگر
خسته ای اوفتاده در بستر
کرده بر نخل او ستاره کمین
موش خرمای دم بریده ببین
رفته چون سوی نخل او به طلب
آستین را جوال کرده عرب
گر به بغداد، سوی نخلستان
بینی، آگه شوی ز راز جهان
خلفا لشکر از جهان رانده
علم و توغشان به جا مانده
نیشکر را چو کلک دانشمند
شده پر شهد ناب، بند از بند
همچو سبزان هند شورانگیز
همه اندام اوست شکرریز
میوه ای در خور بزرگان است
خورش فیل دایم از آن است
دوستی بین که همچو دشمن، دوست
از تن او کند به دندان پوست
مرکبش ساخت کودک خیره
مرکبی در دهان او شیره
از سواریش گوی لذت برد
آخر اما چو مفلسانش خورد
انبه خود لقمه ای ست فرموده
حقه ای پر ز صندل سوده
کام ها را غذای نوش گوار
دست ها را طلای دست افشار
لذتش تا رسد به کام و زبان
می کند ریشه در بن دندان
تا دهد میوه ای چنین را تاب
می شود گرده ی حلاوت آب
به وجودش ز پاکی طینت
چون توان داد ریشه را نسبت؟
کز لطافت نهالش از بیشه
رسته چون نخل موم بی ریشه
از تماشای نعمت این خوان
چشم را آب ده، دهن را نان
آسمان کاسه لیس این خوان است
خم انگشت ماه نو زان است
سبزی بخت، سبزی خوانش
نمک حسن در نمکدانش
خوردنی ها همه تمام عیار
کز مصالح تمام گردد کار
از صفای برنج های سفید
چون صدف، کاسه پر ز مروارید
روغن اندر طعام ها، گویی
روغن گل بود ز خوشبویی
کند از شغل خود، نه از تقصیر
خادم سفره گر زمانی دیر،
می پرد خود به جانب اصحاب
همچو مرغ بهشت، مرغ کباب
گردد از بس صفا و رنگینی
روح فغفور، گرد هر چینی
چینی، اما ختایی اندامان
پیکر از نقش موی بی سامان
نقش مو را ندیده هرگز فاش
بجز از نوک خامه ی نقاش
کرده زان سان بلند صوت و صدا
همچو چینی نواز باد صبا،
مگر آرد در آن میان به شمار
صحن ماهیچه، چینی مودار
برگ بغرا لطیف چون نسرین
همه تن گوش از پی تحسین
نازک و نرم و دلکش اندامش
بی سبب برگ گل نشد نامش
رشته را از لطافت پیکر
می توان کرد رشته ی گوهر
هرکه مهمان شود ز اهل کرم
دهدش لنگ بره مغز قلم
قوشدیلی زبان رغان است
واقف از سر آن سلیمان است
آورد بهر جوش بره ی او
ران خود را به پای خود آهو
هرکه گیرد به دست سنبوسه
همچو تعویذ می کند بوسه
دهد از ذوق، دست خود را بوس
دست هرکس رسد به ساق عروس
بس که رویش سفید و نورانی ست
حبشی داغدار بورانی ست
گر درین خوان ز نعمت الوان
کوتهی نیست همچو صحن جنان،
نیست ای عقل جای حیرانی
صاحب سفره کیست، می دانی؟
صاحب، اسلام خان عالی شان
آن وزیر شه و وکیل جهان
آن بزرگی که طفل اگر به قلم
نام او را کند به صفحه رقم،
پنجه خویش را پس از صد بوس
جای بر سر دهد چو تاج خروس
کرده خوانش تهی ز شکر و شیر
همچو خشخاش، سفره ی انجیر
کرده دستار خوان ز شیر و شکر
سفره ی نعمت این چنین خوشتر
دهد اول، چو گسترد خوان را
نوشدارو ز خنده مهمان را
همه را از نظر دهد تسکین
نقش ایوان او چو صورت چین
تنگ از شوکتش جهان بر جم
وف اولاد خامه اش عالم
رقمش را نشان فیض، رقم
قلمش را نوال، مغز قلم
روسفیدی صحیفه را ز سواد
قلم از نسبت رقم فولاد
قلم و صفحه اش انیس و جلیس
چون سلیمان و هدهد و بلقیس
چکد آب طراوت از رقمش
همچو تاک بریده از قلمش
قلم و تیغ شد ازو هم پشت
هرکه نشنید حکم این، آن کشت
قلم او کلید گنج گهر
تیغش آیینه دار فتح و ظفر
آسمان توسنی که در صف کین
کرده خالی چو ماه نو صد زین
تیغ او تا فکند خوان قتال
هفت خوان را شکست رستم زال
استخوان در وجود رویین تن
شد ز گرزش چو سرمه در هاون
دیده چون کافرش به روز غزا
به زبانش گذشته نام خدا
گر شود خشم او زبانه ی برق
کوه نالد ز تازیانه ی برق
قطره ی ابر قهر او سیلی ست
یک سوار از سپاه او خیلی ست
منع شد تا ز عدل او نخجیر
شده منقار باز، ناخن گیر
همچو طفلان به عهد او شهباز
از پر خود شده کبوترباز
حفظش ار کشت را ندارد پاس
خوشه را برگ خویش گردد داس
شد ز اعجاز نطق او درهم
کار عیسی چو پنجه ی مریم
عقلش از کار این جهان خراب
با خبر چون ز خاک جلوه ی آب
فکرش از راز آسمان کبود
قلم موی لاجوردآلود
دست همت چو در زرافشانی
بگشاید، ز تنگ میدانی،
می کند آفتاب تابان جمع
پنجه ی خویش را چو رشته ی شمع
ابر دستش چو سایه افکن شد
بس که بالید دانه، خرمن شد
مومیایی خلقش انسانی ست
نفعش اما زیاده از کانی ست
چرب نرمی کند ز بس به سخن
نان سایل فتاده در روغن
بر درش حلقه گشته اهل نیاز
بزم او را صدای سایل، ساز
چون بزرگان شوند بزم آرای
آستان است مطربان را جای
کرده هرگه عزیمت نخجیر
آهوان را گرفته تب چون شیر
عقل پیچد چو رشته ی جادو
در پریخانه ی طویله ی او
بحر از موج، وقت طوفانش
می دهد یادی از شترخانش
در زمانش ز بس که در ایام
شده آیین مهربانی عام،
آهوان را شده ست دامنگیر
همچو اهل ختا پرستش شیر
تا دهد گاه تلخ و گه شیرین
سفره ی آسمان و خوان زمین
تلخ و شیرین این دو خوان گشاد
وقف خصمان و دوستانش باد
سفله ای را کشیده است به پیش
آن کج اندیشه ای که همچو کمان
بسته دایم برای جنگ میان
وان میانی که کینه قربان است
ترکش تیر او قلمدان است
چون کند بحث، شرم می باید
یا گریبان ز چرم می باید
صحبتش با مزاج ناهموار
پرخطر چون قمار و راه قمار
چون خر ارغنون بود نالان
از سواری او خر شیطان
پرده ی گوشش از سخن چینی
پاره شد بس که دید سنگینی
خلق از بیم صحبتش در گرد
خانه بر خانه همچو مهره ی نرد
دست بر خوان هرکه کرد دراز
خبث او نان خورش کند چو پیاز
چون مگس، چشم دهر گشته بسی
در کثافت چو او ندیده کسی
شده از موج چرک دامانش
همچو قمری سیه، گریبانش
بود از خبث باطنش بدبو
عرق او چو آب تنباکو
بغل او کتابخانه ی اوست
گوشه ی دامنش خزانه ی اوست
رو در آبی که شست بر لب جو
هر حبابی شد آبخانه درو
از برص گردنش سفید چو غاز
ولی از موج چرک، سینه ی باز
چشم تنگش به وقت بیداری
گل بابونه است پنداری
چون به یکدیگرش ز خواب نهاد
می دهد آن ز چشم گندم یاد
گفته اندش به چشم او مانی
بسته زنار ازان سلیمانی
جگرش خون ز فکر و اندیشه
در دلش حرص دیو در شیشه
آب خضرش نه آرزو باشد
مقصدش نان راه او باشد
هوس خاتم سلیمانش
رفته از دل ز شوق انبانش
چشم بر باز تیزچنگش نیست
در نظر غیر جفت زنگش نیست
مطرب و نغمه اش نه منظور است
چشم او را به سیم طنبور است
پیش او نیست قدر یک خشخاش
صحن باغ بهشت را بی آش
در همه محفلی ز طبع لئیم
همچو می مسخره، چو بنگ ندیم
می کشد چون چراغ لاله ز سنگ
روغن از چاپلوسی و نیرنگ
بافسون و فسانه از گوهر
افشرد آب را چو پنبه ی تر
کند افسون او تهی چون کف
سفره ی موج را ز نان صدف
می برد وقت ناخنک از مشت
همچو تیشه فرو به سنگ انگشت
همچو مرغی که هرزه گرد افتاد
نیست جایی که خایه ای ننهاد
گر به پیراهن و قبا رفته
بسته بندی به هرکجا رفته
مرکب حرص اوست بی تابی
موج دریاست بال مرغابی
همه تن همچو موج آب، دهان
بغلش چون صدف پر از دندان
مشرف نان و ناظر سفره
پیک بغرا و شاطر سفره
گربه ای مبتلای جوع الکلب
دل سیه، روی زرد چون زر قلب
بر زمینش ز پرخوری پهلو
رنج باریک، کرم معده ی او
همه تن ضعف و مضطرب چو نسیم
خشک و پرخوار چون عصای کلیم
حرف جوعش اگر کند انشا
باد بر گوش آهوی صحرا،
بیم آن از تنش کند هردم
همچو آماس، فربهی را کم
در صف سفره حرص او صفدر
علم جوعش اژدها پیکر
شد طعامی به هر طرف که روان
مردم چشم اوست فلفل آن
هرکجا قاب خشکه ای راهی ست
پنجه ی او برآن دم ماهی ست
جوع هرگه گلویش افشارد
زان که با کاسه نسبتی دارد
می دود بس که از قفای حباب
برده گویی کلاه او را آب
جانب سفره چون کند شبگیر
پر بر آرد عصای او چون تیر
دست چون سوی سفره کرد دراز
حلقه در گوش نان کند ز پیاز
چون اسیران برون کند خفتان
دست تاراجش از تن تفتان
افکند نان همیشه بی پروا
خام در دیگ معده چون بغرا
کرد چشمش ز بس درو تأثیر
شور شد آب چشمه سار پنیر
بر سر سفره ای که او را دید
ماست دیگر نشد به کاسه سفید
سرکه چون پیش او نهی، بی تاب
با پیاله به سر کشد چو شراب
سوی سبزی چو رو نهد به مصاف
گندنا تیغ خود کند به غلاف
دامن سفره سخت گیرد ترب
چون بر اطراف دام ماهی، سرب
پیش آن بازوی کمندانداز
حلقه سازد کمند خویش، پیاز
چه عجب گر ز بیم آن مردک
نشود سبز در جهان زردک
بود از دست جور آن ملعون
موج زن در دل چغندر خون
شلغم پخته چیست، خام نماند
از کلم خود به غیر نام نماند
نیش دندان او به سان گراز
نرگسی می زند به نان و پیاز
رفته از حمله اش ز مرغ کباب
همچو مرغان نیم بسمل، تاب
ماهی از بیم او ز بی تابی
شده چون ماهیان سیمابی
پای طوفان چو در رکاب آید
مرغ و ماهی در اضطراب آید
خویش را چون مگس ز تلواسه
افکند لحظه لحظه در کاسه
بر سر سفره چون درست نشست
تا مبادا بپردش از دست،
بار اول چو می کشان خراب
بشکند بال های مرغ کباب
دو پیازه ز دیدنش تر شد
خشکه از بیم او مزعفر شد
می برد بس که سر به کاسه فرو
از سرش قلیه گشت قلیه کدو
حبشی داغدار چهره ی اوست
زعفران گرچه زینت هندوست
قاشق و آش رشته زو در شور
همچو طنبور و رشته ی طنبور
دید ازو بس که جور دست انداز
آش تتماج گشت دنبه گداز
صحن ماهیچه را غنیم بزرگ
دشمن لنگ بره همچون گرگ
سوی سفره چو سایه گستر گشت
خشک شد خشکه و شله ترگشت
نظر او پلاو را مجذوب
پنجه اش صحن خشکه را جاروب
بهر دفعش چو گرز در زد و گیر
مشت خود را گره کند کفگیر
سوی بریشان چو دست برد سبک
کفن بره گشت نان تنک
به طعامی که دسترس دارد
مرغش از پنجه در قفس دارد
هرگه آهنگ آش غوره کند
موی چینی سفره نوره کند
دهن از لقمه بس که سازد پر
چاک افتاده بر لبش چو شتر
شود، آشش چو دیر پیش نهی
قالب پنجه اش چو بهله تهی
بود از دست او ز بس درهم
شده مغز قلم چو نال قلم
خوردن بیضه چون کند بنیاد
وای بر جان بیضه ی فولاد
پدری نیز داشت همچون خود
در همه دیگ، جوش زن چو نخود
بود در آشمالی آن کافر
چون شله گرم تا دم آخر
هرگه از تشنگی شود بی تاب
برف لرزد به کوزه چون سیماب
کرد آهنگ آب یخ چو ز دور
یخ شد از بیم خشک همچو بلور
در سراغ هلیم، دیوانه
به چراغ هریسه پروانه
دایه در کودکی به دامانش
شیردان داده جای پستانش
پی کیپا چو او روانه شود
آفت صدهزارخانه شود
سوی پاچه چو گوش خواباند
به سگ پاچه گیر می ماند
بر سر کله چون شبیخون برد
گرد از مغز او به گردون برد
با چنین اشتها، کجا تقدیر
می تواند که سازد او را سیر؟
مگر از فیض مطبخ نواب
شکمش پر شود چو مرغ کباب
آن ولی نعمتی که هست جهان
بر سر خوان فیض او مهمان
صبح، دستارخوان ایوانش
مه نو یک رکابی از خوانش
خوان او را صلازنان همراه
درگهش را کتابه بسم الله
سفره ی همتش به صفه ی بار
آسمانی ست با زمین هموار
سفهر ای پهن چون سپهر برین
پر ز هر نعمتی چو خوان زمین
میوه بی قدر از فراوانی
هندی و بلخی و خراسانی
خربزه چون بتان شکرریز
کرده دندان برو جهانی تیز
لعبتی دلفریب و پاک سرشت
نازک و نرم همچو حور بهشت
مغز چون انگبین الوندی
پوست چون کاغذ سمرقندی
سوی هندوستان شکرریز
شد روان آب خضر از کاریز
از شمیمش کزان دل آساید
بوی خاک بهشت می آید
آب هرگه به پوست افکنده
شده زمزم ز دلو شرمنده
ناز و نعمت به شکر آلوده
کاسه ی او چو صحن پالوده
نیست از خوان فیض دشمن و دوست
نعمتش خانه زاد کاسه ی اوست
روح تریاکیان به بال هوس
می پرد گرد کاسه اش چومگس
گاه چون عارف نمد بر دوش
گه چو رندان کربلایی پوش
کرد از پختگی چو عزم سفر
دست خود برگرفت ازو مادر
هیکل نغز او سراسر خوب
بود از فربهی چنان مرطوب،
که درو گردد از کف مردم
کارد چون استخوان ماهی گم
هندوانه چو سبز ته گلگون
کرده از آب و رنگ دل ها خون
آبش آب حیات مخموران
شربت سازگار محروران
مغزش از شهد خویش حلوا شد
پوست از شیره اش مربا شد
شده از نقش دانه های نهان
پیکرش خلوت سیه چشمان
همچو پروین به خوشه ی انگور
آب داده جهان ز چشمه ی نور
دانه ی خوشه اش چو حب نبات
در نباتی نهفته آب حیات
آسمان را نجوم رخشانش
خجل از خایه ی غلامانش
دانه ی او ستاره ی دمدار
سعد، اما نه نحس در آثار
دختری دارد او به پرده نهان
که طلبکار اوست پیر و جوان
خوشه ی گندم این شنیده مگر
که به یک بطن زاده صد دختر
لیک هر دختری چو لیلی نیست
با شرر پرتو تجلی نیست
رطب آمد ز اقتضای جهان
لقمه ای درخور دهن چو زبان
هر دهن باز در تماشایش
در طبق لقمه لقمه حلوایش
از صفا چون ستاره ی روشن
شهدش انگشت پیچ همچو سخن
همچو هندوست کار او وارون
استخوان در درون و مغز برون
استخوان در درون او بنگر
خسته ای اوفتاده در بستر
کرده بر نخل او ستاره کمین
موش خرمای دم بریده ببین
رفته چون سوی نخل او به طلب
آستین را جوال کرده عرب
گر به بغداد، سوی نخلستان
بینی، آگه شوی ز راز جهان
خلفا لشکر از جهان رانده
علم و توغشان به جا مانده
نیشکر را چو کلک دانشمند
شده پر شهد ناب، بند از بند
همچو سبزان هند شورانگیز
همه اندام اوست شکرریز
میوه ای در خور بزرگان است
خورش فیل دایم از آن است
دوستی بین که همچو دشمن، دوست
از تن او کند به دندان پوست
مرکبش ساخت کودک خیره
مرکبی در دهان او شیره
از سواریش گوی لذت برد
آخر اما چو مفلسانش خورد
انبه خود لقمه ای ست فرموده
حقه ای پر ز صندل سوده
کام ها را غذای نوش گوار
دست ها را طلای دست افشار
لذتش تا رسد به کام و زبان
می کند ریشه در بن دندان
تا دهد میوه ای چنین را تاب
می شود گرده ی حلاوت آب
به وجودش ز پاکی طینت
چون توان داد ریشه را نسبت؟
کز لطافت نهالش از بیشه
رسته چون نخل موم بی ریشه
از تماشای نعمت این خوان
چشم را آب ده، دهن را نان
آسمان کاسه لیس این خوان است
خم انگشت ماه نو زان است
سبزی بخت، سبزی خوانش
نمک حسن در نمکدانش
خوردنی ها همه تمام عیار
کز مصالح تمام گردد کار
از صفای برنج های سفید
چون صدف، کاسه پر ز مروارید
روغن اندر طعام ها، گویی
روغن گل بود ز خوشبویی
کند از شغل خود، نه از تقصیر
خادم سفره گر زمانی دیر،
می پرد خود به جانب اصحاب
همچو مرغ بهشت، مرغ کباب
گردد از بس صفا و رنگینی
روح فغفور، گرد هر چینی
چینی، اما ختایی اندامان
پیکر از نقش موی بی سامان
نقش مو را ندیده هرگز فاش
بجز از نوک خامه ی نقاش
کرده زان سان بلند صوت و صدا
همچو چینی نواز باد صبا،
مگر آرد در آن میان به شمار
صحن ماهیچه، چینی مودار
برگ بغرا لطیف چون نسرین
همه تن گوش از پی تحسین
نازک و نرم و دلکش اندامش
بی سبب برگ گل نشد نامش
رشته را از لطافت پیکر
می توان کرد رشته ی گوهر
هرکه مهمان شود ز اهل کرم
دهدش لنگ بره مغز قلم
قوشدیلی زبان رغان است
واقف از سر آن سلیمان است
آورد بهر جوش بره ی او
ران خود را به پای خود آهو
هرکه گیرد به دست سنبوسه
همچو تعویذ می کند بوسه
دهد از ذوق، دست خود را بوس
دست هرکس رسد به ساق عروس
بس که رویش سفید و نورانی ست
حبشی داغدار بورانی ست
گر درین خوان ز نعمت الوان
کوتهی نیست همچو صحن جنان،
نیست ای عقل جای حیرانی
صاحب سفره کیست، می دانی؟
صاحب، اسلام خان عالی شان
آن وزیر شه و وکیل جهان
آن بزرگی که طفل اگر به قلم
نام او را کند به صفحه رقم،
پنجه خویش را پس از صد بوس
جای بر سر دهد چو تاج خروس
کرده خوانش تهی ز شکر و شیر
همچو خشخاش، سفره ی انجیر
کرده دستار خوان ز شیر و شکر
سفره ی نعمت این چنین خوشتر
دهد اول، چو گسترد خوان را
نوشدارو ز خنده مهمان را
همه را از نظر دهد تسکین
نقش ایوان او چو صورت چین
تنگ از شوکتش جهان بر جم
وف اولاد خامه اش عالم
رقمش را نشان فیض، رقم
قلمش را نوال، مغز قلم
روسفیدی صحیفه را ز سواد
قلم از نسبت رقم فولاد
قلم و صفحه اش انیس و جلیس
چون سلیمان و هدهد و بلقیس
چکد آب طراوت از رقمش
همچو تاک بریده از قلمش
قلم و تیغ شد ازو هم پشت
هرکه نشنید حکم این، آن کشت
قلم او کلید گنج گهر
تیغش آیینه دار فتح و ظفر
آسمان توسنی که در صف کین
کرده خالی چو ماه نو صد زین
تیغ او تا فکند خوان قتال
هفت خوان را شکست رستم زال
استخوان در وجود رویین تن
شد ز گرزش چو سرمه در هاون
دیده چون کافرش به روز غزا
به زبانش گذشته نام خدا
گر شود خشم او زبانه ی برق
کوه نالد ز تازیانه ی برق
قطره ی ابر قهر او سیلی ست
یک سوار از سپاه او خیلی ست
منع شد تا ز عدل او نخجیر
شده منقار باز، ناخن گیر
همچو طفلان به عهد او شهباز
از پر خود شده کبوترباز
حفظش ار کشت را ندارد پاس
خوشه را برگ خویش گردد داس
شد ز اعجاز نطق او درهم
کار عیسی چو پنجه ی مریم
عقلش از کار این جهان خراب
با خبر چون ز خاک جلوه ی آب
فکرش از راز آسمان کبود
قلم موی لاجوردآلود
دست همت چو در زرافشانی
بگشاید، ز تنگ میدانی،
می کند آفتاب تابان جمع
پنجه ی خویش را چو رشته ی شمع
ابر دستش چو سایه افکن شد
بس که بالید دانه، خرمن شد
مومیایی خلقش انسانی ست
نفعش اما زیاده از کانی ست
چرب نرمی کند ز بس به سخن
نان سایل فتاده در روغن
بر درش حلقه گشته اهل نیاز
بزم او را صدای سایل، ساز
چون بزرگان شوند بزم آرای
آستان است مطربان را جای
کرده هرگه عزیمت نخجیر
آهوان را گرفته تب چون شیر
عقل پیچد چو رشته ی جادو
در پریخانه ی طویله ی او
بحر از موج، وقت طوفانش
می دهد یادی از شترخانش
در زمانش ز بس که در ایام
شده آیین مهربانی عام،
آهوان را شده ست دامنگیر
همچو اهل ختا پرستش شیر
تا دهد گاه تلخ و گه شیرین
سفره ی آسمان و خوان زمین
تلخ و شیرین این دو خوان گشاد
وقف خصمان و دوستانش باد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۵ - چشم او آشیانهٔ دل ما
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۳۹ - شب خیالم به خواب دید ترا
شب خیالم به خواب دید ترا
چقدرها به بر کشید ترا
مور ره یافته به خرمن گل
یا خط عنبرین دمید ترا
پای تا سر مزه است اندامت
به نگه می توان چشید ترا
آب رنگی نماند با لعلت
تشنه ای ظاهرا مکید ترا
گل و شمشاد و سرو را دیدم
به همه ناز می رسید ترا
باز مانده زکار قطره زدن
بسکه اشکم ز پی دوید ترا
گشت جویا ز خود تهی چون ماه
تا تواند به بر کشید ترا
چقدرها به بر کشید ترا
مور ره یافته به خرمن گل
یا خط عنبرین دمید ترا
پای تا سر مزه است اندامت
به نگه می توان چشید ترا
آب رنگی نماند با لعلت
تشنه ای ظاهرا مکید ترا
گل و شمشاد و سرو را دیدم
به همه ناز می رسید ترا
باز مانده زکار قطره زدن
بسکه اشکم ز پی دوید ترا
گشت جویا ز خود تهی چون ماه
تا تواند به بر کشید ترا
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۵۷ - از تف آه من بسان حباب