تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۸ - نعت اول منبی از تقدم حقیقت وی بر همه حقایق امکانی به حسب مرتبه و وجود روحانی صلی الله علیه و سلم
اختر برج شرف کاینات
گوهر درج صدف کاینات
جنبش اول ز محیط قدم
سلسله جنبان وجود از عدم
کلک عنایت چو رقم ساز کرد
از همه پیش این رقم آغاز کرد
مطلع دیباچه این ابجد است
پیشترین حرف که در احمد است
نقطه وحدت چو قد افراخته
از پی احمد الفی ساخته
کرده چو قطر آن الف مستقیم
دایره غیب هویت دو نیم
نیمی از آن قوس جهان قدم
قوس دگر ممکن رو در عدم
بر هدف انداخته از دست پاک
زین دو کمان تیر زهی شست پاک
صدرنشین اوست درین پیشگاه
کنت نبیا بود آن را گواه
بود ز رخ شمع نبوت فروز
آب ندیده گل آدم هنوز
رفعت ازو منبر افلاک را
رونق ازو خطبه لولاک را
جز پی آن شاه رسالت مآب
چرخ نزد خیمه زرین طناب
جز پی آن شمع هدایت پناه
ماه نشد قبه این بارگاه
تا نه فروغ از رخش اندوختند
مشعله مهر نیفروختند
تا نه نظر بر قدش انداختند
قایمه عرش نیفراختند
خنده او جان به جهان در دمید
منصب احیا به مسیحا رسید
برق وی از وادی موسی بجست
لمعه نور آمد از آنش به دست
قامت طوبی ز قدش سایه ایست
سدره ز کاخ شرفش پایه ایست
رشحه جام کرمش سلسبیل
مرغ هوای حرمش جبرئیل
نور مبین ناصیه پاک او
حبل متین حلقه فتراک او
تا زندش در خم فتراک دست
عرش برین بر سر کرسی نشست
او چه خور و صبح ویست آفتاب
صبح ز خورشید بود نور یاب
گر نه فروغی ز رخش تافتی
صبح وی این نور کجا یافتی
هست درین دایره رسمی درست
تابش مهر از پس و صبح از نخست
نورفشان اوست چه پیش و چه پس
منبع انوار همین اوست بس
جامی از آلایش خود دور باش
ذره صفت غرقه این نور باش
گوهر درج صدف کاینات
جنبش اول ز محیط قدم
سلسله جنبان وجود از عدم
کلک عنایت چو رقم ساز کرد
از همه پیش این رقم آغاز کرد
مطلع دیباچه این ابجد است
پیشترین حرف که در احمد است
نقطه وحدت چو قد افراخته
از پی احمد الفی ساخته
کرده چو قطر آن الف مستقیم
دایره غیب هویت دو نیم
نیمی از آن قوس جهان قدم
قوس دگر ممکن رو در عدم
بر هدف انداخته از دست پاک
زین دو کمان تیر زهی شست پاک
صدرنشین اوست درین پیشگاه
کنت نبیا بود آن را گواه
بود ز رخ شمع نبوت فروز
آب ندیده گل آدم هنوز
رفعت ازو منبر افلاک را
رونق ازو خطبه لولاک را
جز پی آن شاه رسالت مآب
چرخ نزد خیمه زرین طناب
جز پی آن شمع هدایت پناه
ماه نشد قبه این بارگاه
تا نه فروغ از رخش اندوختند
مشعله مهر نیفروختند
تا نه نظر بر قدش انداختند
قایمه عرش نیفراختند
خنده او جان به جهان در دمید
منصب احیا به مسیحا رسید
برق وی از وادی موسی بجست
لمعه نور آمد از آنش به دست
قامت طوبی ز قدش سایه ایست
سدره ز کاخ شرفش پایه ایست
رشحه جام کرمش سلسبیل
مرغ هوای حرمش جبرئیل
نور مبین ناصیه پاک او
حبل متین حلقه فتراک او
تا زندش در خم فتراک دست
عرش برین بر سر کرسی نشست
او چه خور و صبح ویست آفتاب
صبح ز خورشید بود نور یاب
گر نه فروغی ز رخش تافتی
صبح وی این نور کجا یافتی
هست درین دایره رسمی درست
تابش مهر از پس و صبح از نخست
نورفشان اوست چه پیش و چه پس
منبع انوار همین اوست بس
جامی از آلایش خود دور باش
ذره صفت غرقه این نور باش
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۹ - نعت دوم در صفت معراج که از آسمان رسالت وی پایه ایست بس بلند و از آفتاب جلالت وی سایه ایست بس ارجمند
یک شبی از صبح دل افروزتر
وز شب و روز همه فیروزتر
طره او نافه دولت گشای
غره او نور سعادت فزای
بارقه لطف درافشان در او
ابر عنایت گهر افشان در او
خواجه که آمد دو جهان بنده اش
کرد مدد دولت پاینده اش
عشق رگ جانش کشیدن گرفت
دل پی جانانش طپیدن گرفت
بر مژه از اشک ره خواب زد
راه طلب از ز سرشک آب زد
چون نم آن ابر کرامت نثار
باز نشاند از ره مقصد غبار
قاصدی از کشور نورانیان
پاک ز آلایش ظلمانیان
آمد و آورد براقی چو برق
پیکری از نور قدم تا به فرق
اوج سپر همچو شهاب اشهبی
چرخ ممر همچو قمر کوکبی
رفتن او جستن تیر از کمان
جستن او حجت طی مکان
پیش نرفته نظر از گام او
بود به هم جنبش و آرام او
گفت که ای ساقی ابرار خیز
جرعه بر این گنبد دوار ریز
ساخته ای عرش برین فرش را
فرش قدم کن چو زمین عرش را
راهرو راسترو «ماغوی »
رهبر روشن نظر «ماطغی »
خلعت اسری به برانداخته
جامه شب رفتن ازان ساخته
پای درآورد به پشت براق
خواند بر آفاق که هذا فراق
تافت ز بیت الحرم او را لگام
زد به طواف حرم قدس گام
بود ازو گام نهادن همان
در حرم قدس ستادن همان
باز از آنجا کمر عزم جست
روی سفر کرد به قصر نخست
شد به در خانه ماه آفتاب
یافت به یک حلقه زدن فتح باب
رفت در آن خانه به صد عز و ناز
خانه نشینان به هزاران نیاز
سجده کنان بوسه به پایش زدند
طبل دعا کوس ثنایش زدند
کای به درت ملک و ملک ملتجی
جئت الینا و لنعم المجی
آمدی و آمدنت بس خوش است
دیدن روی تو عجب دلکش است
خاک رهت بر سر ما تاج باد
هر شب عمرت شب معراج باد
خانه به خانه به همین رسم و راه
سایه طوبی شدش آرامگاه
باز برافراخت از آنجا لوا
رو به سراپرده «ثم استوی »
همنفسش زد نفس «لو دنوت »
زو شرف همنفسی گشت فوت
پای ازان پایه فراتر نهاد
عرش به زیر قدمش سر نهاد
خرقه تن را ز تن جان فکند
بر کتفش خلعت احسان فکند
آن که ازین خرقه مجرد شده
جاذبه شوق یکی صد شده
خیمه برون زد ز حدود و جهات
پرده او شد تتق نور ذات
تیرگی هست ازو دور گشت
پردگی پرده آن نور گشت
کیست کزان پرده شود پرده ساز
زمزمه ای گوید ازان پرده باز
هست ز پرده بدر این گفت و گوی
به که شود مختصر این گفت و گوی
خواجه در آن پرده چو دید آنچه دید
وانچه نیاید به زبان هم شنید
یافت اجازت که ز اقلیم راز
راحله راند به حریم مجاز
کرد گذر بر صف افلاکیان
شد ز تواضع شرف خاکیان
آمد و بر ریگ حرم بسترش
گرم هنوز از تن جان پرورش
چون طلبیدند ازان گنج پاک
بهره خود خانه خرابان خاک
در دل هر خانه خرابی که خواست
ریخت نصیبی به نصابی که خواست
بود به یک لحظه در آن نیمه شب
آمدن و رفتن او ای عجب
بود بلی نور زمین و آسمان
در سفر نور نگنجد زمان
عالم ازان نور بود مستنیر
دست بزن جامی و دامانش گیر
بو که از آنجا به ضیایی رسی
راه بیابی و به جایی رسی
وز شب و روز همه فیروزتر
طره او نافه دولت گشای
غره او نور سعادت فزای
بارقه لطف درافشان در او
ابر عنایت گهر افشان در او
خواجه که آمد دو جهان بنده اش
کرد مدد دولت پاینده اش
عشق رگ جانش کشیدن گرفت
دل پی جانانش طپیدن گرفت
بر مژه از اشک ره خواب زد
راه طلب از ز سرشک آب زد
چون نم آن ابر کرامت نثار
باز نشاند از ره مقصد غبار
قاصدی از کشور نورانیان
پاک ز آلایش ظلمانیان
آمد و آورد براقی چو برق
پیکری از نور قدم تا به فرق
اوج سپر همچو شهاب اشهبی
چرخ ممر همچو قمر کوکبی
رفتن او جستن تیر از کمان
جستن او حجت طی مکان
پیش نرفته نظر از گام او
بود به هم جنبش و آرام او
گفت که ای ساقی ابرار خیز
جرعه بر این گنبد دوار ریز
ساخته ای عرش برین فرش را
فرش قدم کن چو زمین عرش را
راهرو راسترو «ماغوی »
رهبر روشن نظر «ماطغی »
خلعت اسری به برانداخته
جامه شب رفتن ازان ساخته
پای درآورد به پشت براق
خواند بر آفاق که هذا فراق
تافت ز بیت الحرم او را لگام
زد به طواف حرم قدس گام
بود ازو گام نهادن همان
در حرم قدس ستادن همان
باز از آنجا کمر عزم جست
روی سفر کرد به قصر نخست
شد به در خانه ماه آفتاب
یافت به یک حلقه زدن فتح باب
رفت در آن خانه به صد عز و ناز
خانه نشینان به هزاران نیاز
سجده کنان بوسه به پایش زدند
طبل دعا کوس ثنایش زدند
کای به درت ملک و ملک ملتجی
جئت الینا و لنعم المجی
آمدی و آمدنت بس خوش است
دیدن روی تو عجب دلکش است
خاک رهت بر سر ما تاج باد
هر شب عمرت شب معراج باد
خانه به خانه به همین رسم و راه
سایه طوبی شدش آرامگاه
باز برافراخت از آنجا لوا
رو به سراپرده «ثم استوی »
همنفسش زد نفس «لو دنوت »
زو شرف همنفسی گشت فوت
پای ازان پایه فراتر نهاد
عرش به زیر قدمش سر نهاد
خرقه تن را ز تن جان فکند
بر کتفش خلعت احسان فکند
آن که ازین خرقه مجرد شده
جاذبه شوق یکی صد شده
خیمه برون زد ز حدود و جهات
پرده او شد تتق نور ذات
تیرگی هست ازو دور گشت
پردگی پرده آن نور گشت
کیست کزان پرده شود پرده ساز
زمزمه ای گوید ازان پرده باز
هست ز پرده بدر این گفت و گوی
به که شود مختصر این گفت و گوی
خواجه در آن پرده چو دید آنچه دید
وانچه نیاید به زبان هم شنید
یافت اجازت که ز اقلیم راز
راحله راند به حریم مجاز
کرد گذر بر صف افلاکیان
شد ز تواضع شرف خاکیان
آمد و بر ریگ حرم بسترش
گرم هنوز از تن جان پرورش
چون طلبیدند ازان گنج پاک
بهره خود خانه خرابان خاک
در دل هر خانه خرابی که خواست
ریخت نصیبی به نصابی که خواست
بود به یک لحظه در آن نیمه شب
آمدن و رفتن او ای عجب
بود بلی نور زمین و آسمان
در سفر نور نگنجد زمان
عالم ازان نور بود مستنیر
دست بزن جامی و دامانش گیر
بو که از آنجا به ضیایی رسی
راه بیابی و به جایی رسی
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۰ - نعت سیم منبی از بعض معجزات وی که از حد عد متجاوز است و نطاق نطق از احاطه به آن عاجز
ای ز تو شق خرقه ماه منیر
پیش تو مهر آمده فرمان پذیر
قصر نبوت به تو چون شد بلند
کسر به مقصوره کسری فکند
چتر فرازنده فرقت سحاب
سایه نشین چتر تو را آفتاب
سایه ندیدت به زمین هیچ کس
نور بود سایه خورشید و بس
جانت ز آلایش تن پاک بود
سایه نینداخت بر این خاک تود
دیده تو هم ز پس و هم ز پیش
دیده چو چشم همه عالم ز پیش
روحی و غایب نه ز تو هیچ سوی
در نظرت هست یکی پشت و روی
شمعی و نور از تو رسد جمع را
پشتی و رویی نبود شمع را
سنگ سیه در کف تو سبحه سنج
دل سیهان را شده آن سبحه رنج
بحر کرم موج زن از مشت تو
مقسم آن فرجه انگشت تو
گرسنه و تشنه هزاران هزار
گشته ازان جرعه کش و لقمه خوار
نخل که بودش به زمین سخت پای
جست به فرموده امرت ز جای
کرد به هر سو که تو خواندی خرام
ساخت به هر جا که تو گفتی مقام
بر در غاری که گذار تو بود
وز طلب خصم حصار تو بود
پرده چرا بافت یکی جانور
بیضه برای چه نهاد آن دگر
تا نرسد زخمی از اهل خلاف
آمدت این بیضه گر آن درع باف
مایده کان نیم شبیت آمده
روزیی از خوان «ابیت » آمده
«یطعمنی » طعمه و «یسقینی » آب
اینت گوارنده طعام و شراب
چون لب تو لقمه ز بزغاله کرد
لقمه به زیر لب تو ناله کرد
گفت که آلوده به زهرم مخور
گر چه برد تلخی زهر این شکر
قبضه ریگی که فشاندی ز کف
شد بصر بی بصرانش هدف
سرمه صفت نور بصر را کفیل
بود که شد در نظر خصم میل
جامی عاجز که نواساز توست
بسته لب از نکته اعجاز توست
گر چه گهروار چو تیغ آمده ست
بلکه گهربار چو میغ آمده ست
خواست به نعتت گهری تابناک
ریخت ز رویش خوی خجلت به خاک
پیش تو مهر آمده فرمان پذیر
قصر نبوت به تو چون شد بلند
کسر به مقصوره کسری فکند
چتر فرازنده فرقت سحاب
سایه نشین چتر تو را آفتاب
سایه ندیدت به زمین هیچ کس
نور بود سایه خورشید و بس
جانت ز آلایش تن پاک بود
سایه نینداخت بر این خاک تود
دیده تو هم ز پس و هم ز پیش
دیده چو چشم همه عالم ز پیش
روحی و غایب نه ز تو هیچ سوی
در نظرت هست یکی پشت و روی
شمعی و نور از تو رسد جمع را
پشتی و رویی نبود شمع را
سنگ سیه در کف تو سبحه سنج
دل سیهان را شده آن سبحه رنج
بحر کرم موج زن از مشت تو
مقسم آن فرجه انگشت تو
گرسنه و تشنه هزاران هزار
گشته ازان جرعه کش و لقمه خوار
نخل که بودش به زمین سخت پای
جست به فرموده امرت ز جای
کرد به هر سو که تو خواندی خرام
ساخت به هر جا که تو گفتی مقام
بر در غاری که گذار تو بود
وز طلب خصم حصار تو بود
پرده چرا بافت یکی جانور
بیضه برای چه نهاد آن دگر
تا نرسد زخمی از اهل خلاف
آمدت این بیضه گر آن درع باف
مایده کان نیم شبیت آمده
روزیی از خوان «ابیت » آمده
«یطعمنی » طعمه و «یسقینی » آب
اینت گوارنده طعام و شراب
چون لب تو لقمه ز بزغاله کرد
لقمه به زیر لب تو ناله کرد
گفت که آلوده به زهرم مخور
گر چه برد تلخی زهر این شکر
قبضه ریگی که فشاندی ز کف
شد بصر بی بصرانش هدف
سرمه صفت نور بصر را کفیل
بود که شد در نظر خصم میل
جامی عاجز که نواساز توست
بسته لب از نکته اعجاز توست
گر چه گهروار چو تیغ آمده ست
بلکه گهربار چو میغ آمده ست
خواست به نعتت گهری تابناک
ریخت ز رویش خوی خجلت به خاک
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۱ - نعت چهارم در اقتباس نور و التماس حضور آن حضرت صلی الله علیه و سلم
ای به سرا پرده یثرب به خواب
خیز که شد مشرق و مغرب خراب
رفته ز دستیم برون کن ز برد
دستی و بنمای یکی دستبرد
توبه ده از سرکشی ایام را
باز خر از ناخوشی اسلام را
مهد مسیح از فلک آور به زیر
رایت مهدی به فلک زن دلیر
کاله دجال بنه بر خرش
رو به بیابان عدم ده سرش
افسر ملک از سر دونان بکش
دامن دولت ز زبونان بکش
باز پسان را فکن از پیشگاه
داد ستم کش ز ستم کیش خواه
خامه مفتی که چو انگشت آز
شد ز پی لقمه ربایی دراز
دست سیاست بکش و بشکنش
همچو نی اندر بن ناخن زنش
واعظ پر گو که به پستیست بند
پایه خود کرده ز منبر بلند
چون نه بزرگ است ز شرعش سخن
منبر او بر سر او خرد کن
صومعه را قاعده تازه نه
رخت خرابات به دروازه نه
بدعتیان را ره سنت نمای
عزلتیان را در عزت گشای
خرقه تزویر به صد پاره کن
جان مزور ز تن آواره کن
شعله فکن خرمن ابلیس را
مهره شکن سبحه تلبیس را
گنج تو در خاک نهان دیر ماند
نور تو غایب ز جهان دیر ماند
پرتو روی تو که هست آفتاب
بود ازو کشور دین نور یاب
برق فراقت چو جهانسوز شد
مشعل یارانت شب افروز شد
مشعلشان چرخ چو بی نور کرد
صبح هدی را شب دیجور کرد
ظلمت بدعت همه عالم گرفت
بلکه جهان جامه ماتم گرفت
کاش فتد ز اوج عروجت رجوع
باز کند نور جمالت طلوع
دیده عالم به تو روشن شود
گلخن گیتی ز تو گلشن شود
دولتیان از تو علم برکشند
ظلمتیان رو به عدم در کشند
جامی از آنجا که هوادار توست
روی تو نادیده گرفتار توست
گر لب جانبخش تو فرمان دهد
بر قدمت سر نهد و جان دهد
خیز که شد مشرق و مغرب خراب
رفته ز دستیم برون کن ز برد
دستی و بنمای یکی دستبرد
توبه ده از سرکشی ایام را
باز خر از ناخوشی اسلام را
مهد مسیح از فلک آور به زیر
رایت مهدی به فلک زن دلیر
کاله دجال بنه بر خرش
رو به بیابان عدم ده سرش
افسر ملک از سر دونان بکش
دامن دولت ز زبونان بکش
باز پسان را فکن از پیشگاه
داد ستم کش ز ستم کیش خواه
خامه مفتی که چو انگشت آز
شد ز پی لقمه ربایی دراز
دست سیاست بکش و بشکنش
همچو نی اندر بن ناخن زنش
واعظ پر گو که به پستیست بند
پایه خود کرده ز منبر بلند
چون نه بزرگ است ز شرعش سخن
منبر او بر سر او خرد کن
صومعه را قاعده تازه نه
رخت خرابات به دروازه نه
بدعتیان را ره سنت نمای
عزلتیان را در عزت گشای
خرقه تزویر به صد پاره کن
جان مزور ز تن آواره کن
شعله فکن خرمن ابلیس را
مهره شکن سبحه تلبیس را
گنج تو در خاک نهان دیر ماند
نور تو غایب ز جهان دیر ماند
پرتو روی تو که هست آفتاب
بود ازو کشور دین نور یاب
برق فراقت چو جهانسوز شد
مشعل یارانت شب افروز شد
مشعلشان چرخ چو بی نور کرد
صبح هدی را شب دیجور کرد
ظلمت بدعت همه عالم گرفت
بلکه جهان جامه ماتم گرفت
کاش فتد ز اوج عروجت رجوع
باز کند نور جمالت طلوع
دیده عالم به تو روشن شود
گلخن گیتی ز تو گلشن شود
دولتیان از تو علم برکشند
ظلمتیان رو به عدم در کشند
جامی از آنجا که هوادار توست
روی تو نادیده گرفتار توست
گر لب جانبخش تو فرمان دهد
بر قدمت سر نهد و جان دهد
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۲ - نعت پنجم در ادب ضراعت امیدواران و طلب شفاعت گناهکاران
ای عربی نسبت امی لقب
بنده تو هم عجم و هم عرب
رشک خوری تافته از اوج ناز
مغرب تو یثرب و مشرق حجاز
گرد سرت ابطحی و یثربی
خاک درت مشرقی و مغربی
تیغ عرب زن که فصاحت تو راست
صید عجم کن که ملاحت تو راست
گر به قلم غالیه سا نیستی
یا به خط انگشت نما نیستی
صبح تو گو دود چراغی مدار
باغ تو گو پای کلاغی مدار
چون ز تو خوانند و نویسند هم
گر تو نخوانی ننویسی چه غم
از تو سیه راست سفیدی امید
به که سیاهی ننهی بر سفید
خواندنت این بس که سخن رانده ای
دور روان را به خدا خوانده ای
گوش جهان گاه خدا خوانیت
درج گهر شد ز سخنرانیت
گر شبهی ماند ازین درج دور
یا شرری ندهد ازین برج نور
زان نسزد تهمتی این درج را
زان نرسد ظلمتی این برج را
لعل لبت چون شکر افشان کند
کشور جان را شکرستان کند
طوطی طبعم که ثناخوان توست
در هوس یک شکر افشان توست
خار جفا ریخت به راهم گناه
لب بگشا عذر گناهم بخواه
تا که کنم تازه ثناخواییی
ای شکرستان شکر افشانیی
تا فتد این بار ز گردن مرا
بوی رهایی رسد از من مرا
رسته ز خود بوسه به خاکت دهم
رو به در روضه پاکت نهم
خاطر گویا و زبانی خموش
از دل پر جوش برآرم خروش
گویمت ای خواجه فقیریم بین
عجز و نگونساری و پیریم بین
شد الفم لام ز غم های ژرف
گوش کن از حال من این یک دو حرف
آمده ام با همه آلایشی
منتظر بخشش و بخشایشی
دایره کش کردم از انگشت دست
تا نهدم دور فلک پشت دست
گرددم آن دایره حصن امان
از خطر چرخ و خطای زمان
از همه آفات نشینم سلیم
بر در بار تو چو جامی مقیم
بنده تو هم عجم و هم عرب
رشک خوری تافته از اوج ناز
مغرب تو یثرب و مشرق حجاز
گرد سرت ابطحی و یثربی
خاک درت مشرقی و مغربی
تیغ عرب زن که فصاحت تو راست
صید عجم کن که ملاحت تو راست
گر به قلم غالیه سا نیستی
یا به خط انگشت نما نیستی
صبح تو گو دود چراغی مدار
باغ تو گو پای کلاغی مدار
چون ز تو خوانند و نویسند هم
گر تو نخوانی ننویسی چه غم
از تو سیه راست سفیدی امید
به که سیاهی ننهی بر سفید
خواندنت این بس که سخن رانده ای
دور روان را به خدا خوانده ای
گوش جهان گاه خدا خوانیت
درج گهر شد ز سخنرانیت
گر شبهی ماند ازین درج دور
یا شرری ندهد ازین برج نور
زان نسزد تهمتی این درج را
زان نرسد ظلمتی این برج را
لعل لبت چون شکر افشان کند
کشور جان را شکرستان کند
طوطی طبعم که ثناخوان توست
در هوس یک شکر افشان توست
خار جفا ریخت به راهم گناه
لب بگشا عذر گناهم بخواه
تا که کنم تازه ثناخواییی
ای شکرستان شکر افشانیی
تا فتد این بار ز گردن مرا
بوی رهایی رسد از من مرا
رسته ز خود بوسه به خاکت دهم
رو به در روضه پاکت نهم
خاطر گویا و زبانی خموش
از دل پر جوش برآرم خروش
گویمت ای خواجه فقیریم بین
عجز و نگونساری و پیریم بین
شد الفم لام ز غم های ژرف
گوش کن از حال من این یک دو حرف
آمده ام با همه آلایشی
منتظر بخشش و بخشایشی
دایره کش کردم از انگشت دست
تا نهدم دور فلک پشت دست
گرددم آن دایره حصن امان
از خطر چرخ و خطای زمان
از همه آفات نشینم سلیم
بر در بار تو چو جامی مقیم
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۳ - در منقبت قطب الطریق غوث الخلایق خواجه بهاء الملة والدین محمد البخاری المعروف به نقشبند قدس الله تعالی سره
در خم این دایره نقش بند
چند شوی بند به هر نقش چند
نقش رها کن سوی بی نقش رو
دیده به هر نقش چه داری گرو
نقش چو پرده ست و تو ز افسردگی
مایل پرده شد از پردگی
برفکن از پردگی این پرده را
گرم کن از وی دل افسرده را
رستن ازین پرده که بر جان توست
بی مدد پیر نه امکان توست
وان گهر پاک نه هر جا بود
معدن آن خاک بخارا بود
سکه که در یثرب و بطحا زدند
نوبت آخر به بخارا زدند
از خط آن سکه نشد بهره مند
جز دل بی نقش شه نقشبند
خواجه بسته ز سر بندگی
در صف صفوت کمر بندگی
تاج بها بر سر دین او نهاد
قفل هوا از در دین او گشاد
قطب یقین نقطه توحید او
خلعت دین خرقه تجرید او
سر فنا را کس ازو به نگفت
در بقا را کس ازو به نسفت
اول او آخر هر منتهی
زآخر او جیب تمنا تهی
سایه او را قدم فرش سای
پایه او را به سر عرش پای
صورت او راست به میزان شرع
جان وی و زندگی از جان شرع
حق طلبان را به نظرهای خاص
داده ز اندیشه باطل خلاص
هر که بدان گنج عنایت رسید
رخت بدایت به نهایت کشید
راهنمای سفر اندر وطن
خلوتی دایره انجمن
کم زده بی همدمی هوش دم
در نگذشته نظرش از قدم
بس که ز خود کرده به سرعت سفر
باز نمانده قدمش از نظر
وقت توجه شده خم چون کمان
از چله خلوتیان بر کران
بین که چه سان کرده دو صد قافله
صید کمانی و کمان بی چله
چون ز نشان ها به عیان آمده
محو نشانهاش نشان آمده
یافته در طی مقامات خویش
بی صفتی را صفت ذات خویش
سلسله نسبت پیران او
عروه وثقای اسیران او
افکند آوازه آن سلسله
در صف شیران جهان زلزله
سفله که نامش به حقارت برد
نام خود از لوح بصارت برد
دیده خفاش بود روز کور
ور نه ز خورشید نبودی نفور
طایر روحش که ازین کهنه دام
سدره نشیمن شد و طوبی مقام
باد به فرخنده مقر مستقر
عند ملیک صمد مقتدر
چند شوی بند به هر نقش چند
نقش رها کن سوی بی نقش رو
دیده به هر نقش چه داری گرو
نقش چو پرده ست و تو ز افسردگی
مایل پرده شد از پردگی
برفکن از پردگی این پرده را
گرم کن از وی دل افسرده را
رستن ازین پرده که بر جان توست
بی مدد پیر نه امکان توست
وان گهر پاک نه هر جا بود
معدن آن خاک بخارا بود
سکه که در یثرب و بطحا زدند
نوبت آخر به بخارا زدند
از خط آن سکه نشد بهره مند
جز دل بی نقش شه نقشبند
خواجه بسته ز سر بندگی
در صف صفوت کمر بندگی
تاج بها بر سر دین او نهاد
قفل هوا از در دین او گشاد
قطب یقین نقطه توحید او
خلعت دین خرقه تجرید او
سر فنا را کس ازو به نگفت
در بقا را کس ازو به نسفت
اول او آخر هر منتهی
زآخر او جیب تمنا تهی
سایه او را قدم فرش سای
پایه او را به سر عرش پای
صورت او راست به میزان شرع
جان وی و زندگی از جان شرع
حق طلبان را به نظرهای خاص
داده ز اندیشه باطل خلاص
هر که بدان گنج عنایت رسید
رخت بدایت به نهایت کشید
راهنمای سفر اندر وطن
خلوتی دایره انجمن
کم زده بی همدمی هوش دم
در نگذشته نظرش از قدم
بس که ز خود کرده به سرعت سفر
باز نمانده قدمش از نظر
وقت توجه شده خم چون کمان
از چله خلوتیان بر کران
بین که چه سان کرده دو صد قافله
صید کمانی و کمان بی چله
چون ز نشان ها به عیان آمده
محو نشانهاش نشان آمده
یافته در طی مقامات خویش
بی صفتی را صفت ذات خویش
سلسله نسبت پیران او
عروه وثقای اسیران او
افکند آوازه آن سلسله
در صف شیران جهان زلزله
سفله که نامش به حقارت برد
نام خود از لوح بصارت برد
دیده خفاش بود روز کور
ور نه ز خورشید نبودی نفور
طایر روحش که ازین کهنه دام
سدره نشیمن شد و طوبی مقام
باد به فرخنده مقر مستقر
عند ملیک صمد مقتدر
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۴ - در دعای دولتخواهی جناب ارشاد پناهی خواجه ناصرالدین عبیدالله ادام الله تعالی ظلال ارشاده علی مفارق الطالبین الی یوم الدین
زد به جهان نوبت شاهنشهی
کوکبه فقر عبیداللهی
آن که ز حریت فقر آگه است
خواجه احرار عبیدالله است
روی زمین کش نه سر و نی بن است
در نظرش چون روی یک ناخن است
یک روی ناخن که به دست آمدش
کی به ره فقر شکست آمدش
لجه بحر احدیت دلش
صورت کثرت صدف ساحلش
باشد از آن لجه ناقعر یاب
قبه نه توی فلک یک حباب
داده چو نم کلک گهر ریز را
شست ستمنامه چنگیز را
خامه او کرده ز نسخ رقاع
محو خط نامه ظلم از بقاع
رقعه او نور ده هر سواد
بقعه او ثانی خیرالبلاد
تاجوران حلقه به گوش درش
یافته فر از رخ فرخ فرش
از لب شیرین چو شکر ریخته
قوت روان با شکر آمیخته
گشته ملایک مگس خوان او
راتبه خوار از شکرستان او
حلقه اصحاب که گرد ویند
بهره ور از وارد ورد ویند
دایره جمع هر امنیت است
مرکز آن نقطه جمعیت است
هست به آن کعبه صدق و صواب
نسبتشان سلسله زر ناب
تا ابد آن سلسله نگسسته باد
گردن ایام بدان بسته باد
کوکبه فقر عبیداللهی
آن که ز حریت فقر آگه است
خواجه احرار عبیدالله است
روی زمین کش نه سر و نی بن است
در نظرش چون روی یک ناخن است
یک روی ناخن که به دست آمدش
کی به ره فقر شکست آمدش
لجه بحر احدیت دلش
صورت کثرت صدف ساحلش
باشد از آن لجه ناقعر یاب
قبه نه توی فلک یک حباب
داده چو نم کلک گهر ریز را
شست ستمنامه چنگیز را
خامه او کرده ز نسخ رقاع
محو خط نامه ظلم از بقاع
رقعه او نور ده هر سواد
بقعه او ثانی خیرالبلاد
تاجوران حلقه به گوش درش
یافته فر از رخ فرخ فرش
از لب شیرین چو شکر ریخته
قوت روان با شکر آمیخته
گشته ملایک مگس خوان او
راتبه خوار از شکرستان او
حلقه اصحاب که گرد ویند
بهره ور از وارد ورد ویند
دایره جمع هر امنیت است
مرکز آن نقطه جمعیت است
هست به آن کعبه صدق و صواب
نسبتشان سلسله زر ناب
تا ابد آن سلسله نگسسته باد
گردن ایام بدان بسته باد
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۵ - در فضیلت مطلق سخن که در فضیلت وی سخن مطلقا نیست
پیشترین نفحه باغ سخن
هست نسیم چمن آرای کن
صبحدم آن نفحه چو برخاسته ست
خشک و تر این چمن آراسته ست
زان نفس اول قلم سرزده
سر ز نیستان عدم بر زده
گر چه قلم داد سخن داده است
بی سخن او هم ز سخن زاده است
چون ز سخن زاد سخن در گرفت
پرده ازین راز سخن برگرفت
هست سخن پرده کش رازها
زنده کن مرده آوازها
نغمه خنیاگر دستانسرای
مرده بود بی سخن جان فزای
چون به سخن یار شود ساز او
جان به حریفان دهد آواز او
هر که نفس را کند اثبات جان
جز سخن خوش نبود جان آن
هست نفس قالب و جانش سخن
این نفس از زنده دلان گوش کن
گر چه سخن هست گرههای باد
در گرهش بین گهر صد گشاد
هر گره از وی گهری بلکه به
بسته در آن گوهر دیگر گره
حرفی اگر زیر شود یا زبر
نیست گره پیش خرد جز گهر
نیست سخن بسته این صوت و حرف
مرغ سخن راست نوایی شگرف
هر چه فتد سری ازان در دلت
معنی نو گردد ازان حاصلت
پیش سخندان سخن است آن همه
جان سخن را چو تن است آن همه
لاجرم آنان که ز کار آگهند
گفته جهان را کلمات اللهند
زانکه به آن منهی غیب از درون
می دهد اسرار نهانی برون
مطرب خوش لهجه به آن در نواست
گنبد فیروزه ازان پر صداست
خیز و به گلزار درون آ یکی
نرگس بینا بگشا اندکی
از پی گوشی که کند فهم راز
بین دهن گل چو لب غنچه باز
سوسن آزاد و زبان در زبان
مرغ سحر خیز و فغان در فغان
کاشف اسرار و معانی همه
عرضه ده گنج نهانی همه
این همه خود هست ولی ز آدمی
کس نزده پیش در محرمی
کشف حقایق به زبان وی است
حل دقایق ز بیان وی است
چنگ سخن گر چه بسی ساز یافت
از دم او نغمه اعجاز یافت
زر سخن را چو نمودم عیار
از سخن زر چه کشم بار عار
چون فلک ار زانکه ترازو نهی
زر مه و مهر به یک سو نهی
پله دیگر صدف در کنی
وز سخن همچو درش پر کنی
زر سبک پایه شود چرخ سای
در گرانمایه نجنبد ز جای
جامی اگر هست تو را گوهری
پای شد آمد بکش از هر دری
بر زر هر سفله منه چشم آز
همچو صدف با گهر خود بساز
هست نسیم چمن آرای کن
صبحدم آن نفحه چو برخاسته ست
خشک و تر این چمن آراسته ست
زان نفس اول قلم سرزده
سر ز نیستان عدم بر زده
گر چه قلم داد سخن داده است
بی سخن او هم ز سخن زاده است
چون ز سخن زاد سخن در گرفت
پرده ازین راز سخن برگرفت
هست سخن پرده کش رازها
زنده کن مرده آوازها
نغمه خنیاگر دستانسرای
مرده بود بی سخن جان فزای
چون به سخن یار شود ساز او
جان به حریفان دهد آواز او
هر که نفس را کند اثبات جان
جز سخن خوش نبود جان آن
هست نفس قالب و جانش سخن
این نفس از زنده دلان گوش کن
گر چه سخن هست گرههای باد
در گرهش بین گهر صد گشاد
هر گره از وی گهری بلکه به
بسته در آن گوهر دیگر گره
حرفی اگر زیر شود یا زبر
نیست گره پیش خرد جز گهر
نیست سخن بسته این صوت و حرف
مرغ سخن راست نوایی شگرف
هر چه فتد سری ازان در دلت
معنی نو گردد ازان حاصلت
پیش سخندان سخن است آن همه
جان سخن را چو تن است آن همه
لاجرم آنان که ز کار آگهند
گفته جهان را کلمات اللهند
زانکه به آن منهی غیب از درون
می دهد اسرار نهانی برون
مطرب خوش لهجه به آن در نواست
گنبد فیروزه ازان پر صداست
خیز و به گلزار درون آ یکی
نرگس بینا بگشا اندکی
از پی گوشی که کند فهم راز
بین دهن گل چو لب غنچه باز
سوسن آزاد و زبان در زبان
مرغ سحر خیز و فغان در فغان
کاشف اسرار و معانی همه
عرضه ده گنج نهانی همه
این همه خود هست ولی ز آدمی
کس نزده پیش در محرمی
کشف حقایق به زبان وی است
حل دقایق ز بیان وی است
چنگ سخن گر چه بسی ساز یافت
از دم او نغمه اعجاز یافت
زر سخن را چو نمودم عیار
از سخن زر چه کشم بار عار
چون فلک ار زانکه ترازو نهی
زر مه و مهر به یک سو نهی
پله دیگر صدف در کنی
وز سخن همچو درش پر کنی
زر سبک پایه شود چرخ سای
در گرانمایه نجنبد ز جای
جامی اگر هست تو را گوهری
پای شد آمد بکش از هر دری
بر زر هر سفله منه چشم آز
همچو صدف با گهر خود بساز
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۶ - در فضیلت کلام موزون که هر نوع از آن بحریست مشحون به لآلی مکنون و جواهر گوناگون
ای پر از آوازه کوس سخن
شاهد جانهاست عروس سخن
طرفه عروسی که ز زیور تهی
آید ازو دلبری و دل رهی
چون که به زیور شود آراسته
طعنه زند بر مه ناکاسته
چون گهر نظم حمایل کند
غارت صد قافله دل کند
چون کند از قافیه خلخال پای
پای خردمند بلغزد ز جای
چون ز دو مصراع کند ابروان
رخنه شود قبله پیر و جوان
معنی رنگین چو کشد غازه اش
باغ شود دل ز گل تازه اش
من که ز هر شاهد و می زاهدم
عمر تلف کرده این شاهدم
عقد حمایل که به بر جلوه داد
عقده صبر از رگ جانم گشاد
دل که گرانمایه ز اقبال اوست
طوق کش حلقه خلخال اوست
ابروی او گر چه نه پیوسته است
راه خلاصی به رخم بسته است
ماشطه کآرایشش آغاز کرد
غازه ز خون جگرم ساز کرد
روز و شب آواره کوی ویم
شام و سحر در تک و پوی ویم
شب که مرا دل سوی او رهبر است
کرسیم از زانوی و پای از سر است
از مدد همت والای خویش
بر سر کرسی چو نهم پای خویش
باز کشم پای ز دامان فرش
سر بدر آرم ز گریبان عرش
جامه جسم از تن جان برکشم
خامه نسیان به جهان در کشم
بلکه ز جان نیز مجرد شوم
جرعه کش باده سرمد شوم
باده ز جام جبروتم دهند
نقل ز خوان ملکوتم نهند
ساقی سلسال دهم سلسبیل
مطربم آواز پر جبرئیل
ساقی و مطرب به هم آمیخته
نقل معانی همه جا ریخته
بهره چو برگیرم ازان بزمگاه
از پی رجعت کنم آهنگ راه
هر چه دهد دستم ازان خوان پاک
زله کنم بهر حریفان خاک
بر طبق نظم به دست ادب
بر نمطی دلکش و طرزی عجب
پرده ز تشبیه مجازش کنم
تحفه هر محفل رازش کنم
جامی اگر اهل دلی گوش کن
سامعه را بدرقه هوش کن
هوش بدین تحفه غیبی سپار
تا خردت نام نهد هوشیار
شاهد جانهاست عروس سخن
طرفه عروسی که ز زیور تهی
آید ازو دلبری و دل رهی
چون که به زیور شود آراسته
طعنه زند بر مه ناکاسته
چون گهر نظم حمایل کند
غارت صد قافله دل کند
چون کند از قافیه خلخال پای
پای خردمند بلغزد ز جای
چون ز دو مصراع کند ابروان
رخنه شود قبله پیر و جوان
معنی رنگین چو کشد غازه اش
باغ شود دل ز گل تازه اش
من که ز هر شاهد و می زاهدم
عمر تلف کرده این شاهدم
عقد حمایل که به بر جلوه داد
عقده صبر از رگ جانم گشاد
دل که گرانمایه ز اقبال اوست
طوق کش حلقه خلخال اوست
ابروی او گر چه نه پیوسته است
راه خلاصی به رخم بسته است
ماشطه کآرایشش آغاز کرد
غازه ز خون جگرم ساز کرد
روز و شب آواره کوی ویم
شام و سحر در تک و پوی ویم
شب که مرا دل سوی او رهبر است
کرسیم از زانوی و پای از سر است
از مدد همت والای خویش
بر سر کرسی چو نهم پای خویش
باز کشم پای ز دامان فرش
سر بدر آرم ز گریبان عرش
جامه جسم از تن جان برکشم
خامه نسیان به جهان در کشم
بلکه ز جان نیز مجرد شوم
جرعه کش باده سرمد شوم
باده ز جام جبروتم دهند
نقل ز خوان ملکوتم نهند
ساقی سلسال دهم سلسبیل
مطربم آواز پر جبرئیل
ساقی و مطرب به هم آمیخته
نقل معانی همه جا ریخته
بهره چو برگیرم ازان بزمگاه
از پی رجعت کنم آهنگ راه
هر چه دهد دستم ازان خوان پاک
زله کنم بهر حریفان خاک
بر طبق نظم به دست ادب
بر نمطی دلکش و طرزی عجب
پرده ز تشبیه مجازش کنم
تحفه هر محفل رازش کنم
جامی اگر اهل دلی گوش کن
سامعه را بدرقه هوش کن
هوش بدین تحفه غیبی سپار
تا خردت نام نهد هوشیار
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۷ - در تنبیه سخنوران هنرپرور بر آنچه دربایست شعر است تا مقبول طباع و مطبوع اسماع افتد
قافیه سنجان چو در دل زنند
در به رخ تیره دلان گل زنند
روی چو در قافیه سنجی کنند
پشت بر این دیر سپنجی کنند
تن بگذارند و همه جان شوند
کوه ببرند و سوی کان شوند
جان کنی و کان کنی آیینشان
صیرفی چرخ گهر چینشان
ای که درین کان جگری خورده ای
گوهر رنگین به کف آورده ای
گوهر این کان همه یکرنگ نیست
لؤلؤ عمان همه همسنگ نیست
گوهر و لعل از دل کان می طلب
هر چه بیابی به ازان می طلب
هر که به خس کرد قناعت خسیست
به طلبی کن که به از به بسیست
ناشده از خوی بدت دل تهی
کی رسد از نظم تو بوی بهی
هر چه به دل هست ز پاک و پلید
در سخن آید اثر آن پلید
جیفه چو بندد دهن جوی تنگ
آب روان گیرد ازو بوی و رنگ
چون گره نافه گشاید نسیم
غالیه بو گردد و عنبر شمیم
نظم که نسبت به گهر باشدش
به ز گهر باشد اگر باشدش
لفظ جهان گشته و معنی غریب
لیک نه بیگانه ز فهم لبیب
قافیه کم یاب چو دیبای چین
وزن سبک سنگ چو ماه معین
نی رقم کلک تکلف بر او
نی کلف داغ تصلف بر او
یافته از صنعت و دقت جمال
لیک نه بیرون ز حد اعتدال
شاهد پرورده به صد عز و ناز
بیش به مشاطه ندارد نیاز
بر رخش از غالیه مشک سای
خوب بود خال ولی یک دو جای
خال که از قاعده افزون فتد
بر رخ معشوق نه موزون فتد
حال جمالش به تباهی کشد
روی سفیدش به سیاهی کشد
این همه گفتیم ولی زین شمار
چاشنی عشق بود اصل کار
عشق که رقص فلک از نور اوست
خوان سخن را نمک از شور اوست
جامی اگر در سرت این شور نیست
خوان سخن گر ننهی دور نیست
مرد کرم پیشه کجا خوان نهد
تا نه ز آغاز نمکدان نهد
در به رخ تیره دلان گل زنند
روی چو در قافیه سنجی کنند
پشت بر این دیر سپنجی کنند
تن بگذارند و همه جان شوند
کوه ببرند و سوی کان شوند
جان کنی و کان کنی آیینشان
صیرفی چرخ گهر چینشان
ای که درین کان جگری خورده ای
گوهر رنگین به کف آورده ای
گوهر این کان همه یکرنگ نیست
لؤلؤ عمان همه همسنگ نیست
گوهر و لعل از دل کان می طلب
هر چه بیابی به ازان می طلب
هر که به خس کرد قناعت خسیست
به طلبی کن که به از به بسیست
ناشده از خوی بدت دل تهی
کی رسد از نظم تو بوی بهی
هر چه به دل هست ز پاک و پلید
در سخن آید اثر آن پلید
جیفه چو بندد دهن جوی تنگ
آب روان گیرد ازو بوی و رنگ
چون گره نافه گشاید نسیم
غالیه بو گردد و عنبر شمیم
نظم که نسبت به گهر باشدش
به ز گهر باشد اگر باشدش
لفظ جهان گشته و معنی غریب
لیک نه بیگانه ز فهم لبیب
قافیه کم یاب چو دیبای چین
وزن سبک سنگ چو ماه معین
نی رقم کلک تکلف بر او
نی کلف داغ تصلف بر او
یافته از صنعت و دقت جمال
لیک نه بیرون ز حد اعتدال
شاهد پرورده به صد عز و ناز
بیش به مشاطه ندارد نیاز
بر رخش از غالیه مشک سای
خوب بود خال ولی یک دو جای
خال که از قاعده افزون فتد
بر رخ معشوق نه موزون فتد
حال جمالش به تباهی کشد
روی سفیدش به سیاهی کشد
این همه گفتیم ولی زین شمار
چاشنی عشق بود اصل کار
عشق که رقص فلک از نور اوست
خوان سخن را نمک از شور اوست
جامی اگر در سرت این شور نیست
خوان سخن گر ننهی دور نیست
مرد کرم پیشه کجا خوان نهد
تا نه ز آغاز نمکدان نهد
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۸ - در کشف پرده از حقیقت دل و در بیان آنکه دل در پهلوی صاحبدل دل شود
گلبن جان را که به گل کاشتند
آرزوی غنچه دل داشتند
چون ز گل آن گلبن تر سر کشید
غنچه نو رسته دل بردمید
درج در آن غنچه چو اوراق گل
هر چه در آفاق چه جزء و چه کل
حسن بیان آیت تفضیل او
کون و مکان دفتر تفصیل او
چرخ فلک وانچه بود در خمش
وانچه خرد نام نهد عالمش
در سعت دایره دل گم است
آن همه چون قطره و دل قلزم است
آنکه خدای همه گنجد در او
این همه پیداست چه سنجد در او
اینکه پس پرده تن پردگیست
دستخوش زندگی و مردگیست
مظهر اسرار دل آمد نه دل
مطرح انوار دل آمد نه دل
دل اگر این مهره بود کز گل است
فرق بدین مهره ز خر مشکل است
لاف خردمندی ازین مهره چند
خر هم ازین مهره بود بهره مند
هر که بر این مهره چو خر دل نهاد
در گرانمایه به خر مهره داد
تا نکنی روی به دریا دلی
نبودت از گوهر دل حاصلی
تا نزنی خیمه به پهلوی پیر
همچو دل از دل نشوی بهره گیر
هست دلت بیضه و مرغ نکو
بی اثر جنبش و پرش در او
تا که به جنبش رسد آنگه پرش
زیر پر پیر دهش پرورش
پیر که باشد شه کون و مکان
خواجه داد و ستد کن فکان
تخت نشانی ز سرافکندگی
تاج سرش خاک در بندگی
تن شده چون موی ز بیم و امید
مو شده از ظلمت هستی سفید
چون مه نو لیک به جهد تمام
پشت دو تا کرده به خدمت قیام
جیب دلش مشرق انوار غیب
نور به کف کرده چو موسی ز جیب
زندگی دل چو مسیح از دمش
سبزی جان چون خضر از مقدمش
طلعت او نور سعادت فشان
خلعت او دامن دامن کشان
علم یقین برده به چرخش علم
کشت وی از عین یقین دیده نم
سینه پاکیزه اش از کبر و کین
حقه پر گوهر حق الیقین
صحبتش اکسیر مس هر وجود
همتش ایثار کن بحر جود
جامی اگر نقد یقین بایدت
جدی و جهدی به ازین بایدت
پا بکش از هر چه بود زان گزیر
دامن اقبال چنین پیر گیر
آرزوی غنچه دل داشتند
چون ز گل آن گلبن تر سر کشید
غنچه نو رسته دل بردمید
درج در آن غنچه چو اوراق گل
هر چه در آفاق چه جزء و چه کل
حسن بیان آیت تفضیل او
کون و مکان دفتر تفصیل او
چرخ فلک وانچه بود در خمش
وانچه خرد نام نهد عالمش
در سعت دایره دل گم است
آن همه چون قطره و دل قلزم است
آنکه خدای همه گنجد در او
این همه پیداست چه سنجد در او
اینکه پس پرده تن پردگیست
دستخوش زندگی و مردگیست
مظهر اسرار دل آمد نه دل
مطرح انوار دل آمد نه دل
دل اگر این مهره بود کز گل است
فرق بدین مهره ز خر مشکل است
لاف خردمندی ازین مهره چند
خر هم ازین مهره بود بهره مند
هر که بر این مهره چو خر دل نهاد
در گرانمایه به خر مهره داد
تا نکنی روی به دریا دلی
نبودت از گوهر دل حاصلی
تا نزنی خیمه به پهلوی پیر
همچو دل از دل نشوی بهره گیر
هست دلت بیضه و مرغ نکو
بی اثر جنبش و پرش در او
تا که به جنبش رسد آنگه پرش
زیر پر پیر دهش پرورش
پیر که باشد شه کون و مکان
خواجه داد و ستد کن فکان
تخت نشانی ز سرافکندگی
تاج سرش خاک در بندگی
تن شده چون موی ز بیم و امید
مو شده از ظلمت هستی سفید
چون مه نو لیک به جهد تمام
پشت دو تا کرده به خدمت قیام
جیب دلش مشرق انوار غیب
نور به کف کرده چو موسی ز جیب
زندگی دل چو مسیح از دمش
سبزی جان چون خضر از مقدمش
طلعت او نور سعادت فشان
خلعت او دامن دامن کشان
علم یقین برده به چرخش علم
کشت وی از عین یقین دیده نم
سینه پاکیزه اش از کبر و کین
حقه پر گوهر حق الیقین
صحبتش اکسیر مس هر وجود
همتش ایثار کن بحر جود
جامی اگر نقد یقین بایدت
جدی و جهدی به ازین بایدت
پا بکش از هر چه بود زان گزیر
دامن اقبال چنین پیر گیر
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۱۹ - صحبت اول با پیر روشن ضمیر در تاریکی شب ظن و تخمین و رسیدن مرید به واسطه وی به دولت علم الیقین
دوش که چون نور یقین در گمان
روز شد اندر تتق شب نهان
پرده شب روی زمین را نهفت
ظلمت شک نور یقین را نهفت
برق هدایت ز سحاب کرم
شعله برافراخت علم بر علم
چشم گشادند به هم روشنان
ظلمتیان را همه چشمک زنان
کامشب از آنجا که طلبگاری است
نی شب خفتن شب بیداری است
چشم من از چشمک شان باز شد
دولت بیداریم آغاز شد
روشنیی در دل تنگم فتاد
تیرگی غفلتم آمد به یاد
آه تلهف ز دلم تاب زد
اشک تأسف به گلم آب زد
سر ز گریبان وفا بر زدم
دست به دامان دعا در زدم
بهر دعا از گره مشت من
بند گشا گشت هر انگشت من
دست طلب بر فلک افراختم
تیر دعا بر هدف انداختم
گفتم کای قبله آزادگان
راهنمای ز ره افتادگان
صنع تو اکسیری هر جا مسی
فضل تو سرمایه هر مفلسی
همت دون رونق دینم ببرد
ظلمت شک نور یقینم ببرد
پیش رهم رهبر دینی فرست
بهر شبم شمع یقینی فرست
لب ز دعا سیر نگشته هنوز
وقت تضرع نگذشته هنوز
ناگهم از دور چراغی نمود
در دل من نور فراغی فزود
پیشتر آمد علم نور گشت
زنگ زدای شب دیجور گشت
چون علم نور گریبان شکافت
طلعت خضرش ز گریبان بتافت
خضر چه گویم که چو خضرش هزار
بود ز سرچشمه دل جرعه خوار
آب خضر آتش سوداش داشت
زندگی از باد مسیحاش داشت
چشم من القصه چو بر وی فتاد
شعله درین خشک شده نی فتاد
نور یقینم ز درون برفروخت
خار و خس وهم و گمان را بسوخت
زود بجستم چو مصلی ز جای
همچو مصلاش فتادم به پای
روی چو نعلیم به پا سودمش
پای ز بس بوسه بفرسودمش
دست کرم کرد به فرقم دراز
کای سر تو خاک به راه نیاز
روی به من کن که حبیب توام
نبض به من ده که طبیب توام
ره که بدین مرحله ام داده اند
خاص برای تو فرستاده اند
باز نما علت بیماریت
شرح ده اسباب گرفتاریت
گفتمش ای خضر مسیحا نفس
خضر و مسیحا تویی امروز و بس
از قدمت سبزه عیشم دمید
وز نفست ذوق حیاتم رسید
عین شفا شد ز تو بیماریم
به ز صد اطلاق گرفتاریم
صحت من دولت دیدار توست
شربت من لذت گفتار توست
روی تو شد حجت ایمان من
نور یقین زد علم از جان من
آنچه رسید از تو به جان سقیم
باشد ازان حجت و برهان عقیم
وانچه شدم از تو به آن ره شناس
منتج آن نیست دلیل و قیاس
بر من ازین پس غم و باری نماند
بر رخ مقصود غباری نماند
لیک ازین بیم ز پا اوفتم
کز تو مبادا که جدا اوفتم
اختر بختم متواری شود
صبح یقینم شب تاری شود
گفتم که جامی مشو اندیشه ناک
چون شدت آیینه اندیشه پاک
باش همیشه ز ره دل به من
آینه ات دار مقابل به من
تا ز فروغی که ز من بر تو تافت
دانش تو دید شود دید یافت
یافت تو را از تو رهاند تمام
جمله یکی یابی و بس والسلام
روز شد اندر تتق شب نهان
پرده شب روی زمین را نهفت
ظلمت شک نور یقین را نهفت
برق هدایت ز سحاب کرم
شعله برافراخت علم بر علم
چشم گشادند به هم روشنان
ظلمتیان را همه چشمک زنان
کامشب از آنجا که طلبگاری است
نی شب خفتن شب بیداری است
چشم من از چشمک شان باز شد
دولت بیداریم آغاز شد
روشنیی در دل تنگم فتاد
تیرگی غفلتم آمد به یاد
آه تلهف ز دلم تاب زد
اشک تأسف به گلم آب زد
سر ز گریبان وفا بر زدم
دست به دامان دعا در زدم
بهر دعا از گره مشت من
بند گشا گشت هر انگشت من
دست طلب بر فلک افراختم
تیر دعا بر هدف انداختم
گفتم کای قبله آزادگان
راهنمای ز ره افتادگان
صنع تو اکسیری هر جا مسی
فضل تو سرمایه هر مفلسی
همت دون رونق دینم ببرد
ظلمت شک نور یقینم ببرد
پیش رهم رهبر دینی فرست
بهر شبم شمع یقینی فرست
لب ز دعا سیر نگشته هنوز
وقت تضرع نگذشته هنوز
ناگهم از دور چراغی نمود
در دل من نور فراغی فزود
پیشتر آمد علم نور گشت
زنگ زدای شب دیجور گشت
چون علم نور گریبان شکافت
طلعت خضرش ز گریبان بتافت
خضر چه گویم که چو خضرش هزار
بود ز سرچشمه دل جرعه خوار
آب خضر آتش سوداش داشت
زندگی از باد مسیحاش داشت
چشم من القصه چو بر وی فتاد
شعله درین خشک شده نی فتاد
نور یقینم ز درون برفروخت
خار و خس وهم و گمان را بسوخت
زود بجستم چو مصلی ز جای
همچو مصلاش فتادم به پای
روی چو نعلیم به پا سودمش
پای ز بس بوسه بفرسودمش
دست کرم کرد به فرقم دراز
کای سر تو خاک به راه نیاز
روی به من کن که حبیب توام
نبض به من ده که طبیب توام
ره که بدین مرحله ام داده اند
خاص برای تو فرستاده اند
باز نما علت بیماریت
شرح ده اسباب گرفتاریت
گفتمش ای خضر مسیحا نفس
خضر و مسیحا تویی امروز و بس
از قدمت سبزه عیشم دمید
وز نفست ذوق حیاتم رسید
عین شفا شد ز تو بیماریم
به ز صد اطلاق گرفتاریم
صحت من دولت دیدار توست
شربت من لذت گفتار توست
روی تو شد حجت ایمان من
نور یقین زد علم از جان من
آنچه رسید از تو به جان سقیم
باشد ازان حجت و برهان عقیم
وانچه شدم از تو به آن ره شناس
منتج آن نیست دلیل و قیاس
بر من ازین پس غم و باری نماند
بر رخ مقصود غباری نماند
لیک ازین بیم ز پا اوفتم
کز تو مبادا که جدا اوفتم
اختر بختم متواری شود
صبح یقینم شب تاری شود
گفتم که جامی مشو اندیشه ناک
چون شدت آیینه اندیشه پاک
باش همیشه ز ره دل به من
آینه ات دار مقابل به من
تا ز فروغی که ز من بر تو تافت
دانش تو دید شود دید یافت
یافت تو را از تو رهاند تمام
جمله یکی یابی و بس والسلام
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۰ - صحبت دوم با پیر صاحب تمکین و روشن شدن چشم مرید به نور عین الیقین
صبح که بر حاشیه این چمن
زد علم نور فشان نسترن
ریخت ازین گلشن فیروزه فام
شاخ شکوفه ورق سیم خام
باد سحر خیز گل افشان رسید
رخت سلوکم به گلستان کشید
جلوه گهی یافتم آراسته
سوی به سو جلوه گران خاسته
بلکه یکی صومعه و بسته صف
اهل صفا گرد وی از هر طرف
سبزه مصلا ز گیا ساخته
گرد به گرد چمن انداخته
سبز لباسان به خشوع تمام
کرده به بالای مصلا قیام
مرغ چمن زمزمه ساز همه
کرده ادا ورد نماز همه
جسته چنار اشرف اوقات را
دست برآورده مناجات را
او به مناجات چو تلقین شده
بیشتر یاسمین آمین شده
گل که به تجرید بود رهنمون
نقد خود آورده ز خرقه برون
غنچه به تعلیم طریق ادب
از سخن و خنده فرو بسته لب
کرده بنفشه چو مراقب نشست
با قد خم داده سرافکنده پست
نرگس اکمه که همه دیده بود
گفت چو دیدش نه پسندیده بود
دیده جهان بین نشود جز به دوست
کور بود هر که نه بینا به اوست
مکحله لاله شده سرمه سای
میل زمرد به درون داده جای
یا به میانش الفی کرده راه
گشته پی نفی سوی لااله
قمری و بلبل زده راه سماع
مستمعان کرده به وجد اجتماع
بر دف گل برگ جلاجل شده
شاخ ز رقت متمایل شده
من به چنین وقت پر از یاد پیر
جان و دلی شاد به ارشاد پیر
آتش شوقش ز درون شعله کش
برده ز من صبر و سکون شعله وش
گرد چمن طوف کنان می شدم
جامه دران نعره زنان می شدم
روی نمود آدمیی با جمال
هست نه و نیست نه همچون خیال
چشم گشادم به تأمل که کیست
وآمدنش سوی چمن بهر چست
در دلم افتاد که پیر من است
صیقل مرآت ضمیر من است
پرده دوری چو شد از پیش دور
دیدمش آن موج فشان بحر نور
پیش دویدم که سلام علیک
روحی و نفسی و فؤادی لدیک
گفت جوابی که چو آب حیات
داد ز اندیشه مرگم نجات
از لمعات رخ و نور جبین
چشم مرا ساخت چو دل تیزبین
شد مدد نور نظر نور دل
گشت بصیرت به بصر متصل
آنچه دل از پیش بدانسته بود
پیش بصر جمله هویدا نمود
دید که عالم ز سمک تا سما
نیست بجز واجب ممکن نما
هستی واجب یکی آمد به ذات
هست تعدد ز شئون و صفات
کثرت صورت ز صفات است و بس
اصل همه وحدت ذات است و بس
بحر یکی موج هزاران هزار
روی یکی آینه ها بی شمار
دیده چو شد بهره ور اینسان ز پیر
گفتمش ای خواجه روشن ضمیر
دیده ز یمن نظرت یافتم
وز همه با یمن ترت یافتم
آنچه مرا زابر نوالت رسید
سبزه ز باران بهاری ندید
وانچه ز مهرت به دل و دیده تافت
ذره ز خورشید درخشان نیافت
مدح تو نی حوصله چون منیست
منقبت جان نه حد هر تنیست
گفت که جامی تو کجایی هنوز
باش که تا صبح تو آید به روز
راه سلوک تو به پایان رسد
دانش و دید تو به وجدان رسد
فارغ ازین چشم و دل و جان شوی
هر چه بدیدی به یقین آن شوی
زد علم نور فشان نسترن
ریخت ازین گلشن فیروزه فام
شاخ شکوفه ورق سیم خام
باد سحر خیز گل افشان رسید
رخت سلوکم به گلستان کشید
جلوه گهی یافتم آراسته
سوی به سو جلوه گران خاسته
بلکه یکی صومعه و بسته صف
اهل صفا گرد وی از هر طرف
سبزه مصلا ز گیا ساخته
گرد به گرد چمن انداخته
سبز لباسان به خشوع تمام
کرده به بالای مصلا قیام
مرغ چمن زمزمه ساز همه
کرده ادا ورد نماز همه
جسته چنار اشرف اوقات را
دست برآورده مناجات را
او به مناجات چو تلقین شده
بیشتر یاسمین آمین شده
گل که به تجرید بود رهنمون
نقد خود آورده ز خرقه برون
غنچه به تعلیم طریق ادب
از سخن و خنده فرو بسته لب
کرده بنفشه چو مراقب نشست
با قد خم داده سرافکنده پست
نرگس اکمه که همه دیده بود
گفت چو دیدش نه پسندیده بود
دیده جهان بین نشود جز به دوست
کور بود هر که نه بینا به اوست
مکحله لاله شده سرمه سای
میل زمرد به درون داده جای
یا به میانش الفی کرده راه
گشته پی نفی سوی لااله
قمری و بلبل زده راه سماع
مستمعان کرده به وجد اجتماع
بر دف گل برگ جلاجل شده
شاخ ز رقت متمایل شده
من به چنین وقت پر از یاد پیر
جان و دلی شاد به ارشاد پیر
آتش شوقش ز درون شعله کش
برده ز من صبر و سکون شعله وش
گرد چمن طوف کنان می شدم
جامه دران نعره زنان می شدم
روی نمود آدمیی با جمال
هست نه و نیست نه همچون خیال
چشم گشادم به تأمل که کیست
وآمدنش سوی چمن بهر چست
در دلم افتاد که پیر من است
صیقل مرآت ضمیر من است
پرده دوری چو شد از پیش دور
دیدمش آن موج فشان بحر نور
پیش دویدم که سلام علیک
روحی و نفسی و فؤادی لدیک
گفت جوابی که چو آب حیات
داد ز اندیشه مرگم نجات
از لمعات رخ و نور جبین
چشم مرا ساخت چو دل تیزبین
شد مدد نور نظر نور دل
گشت بصیرت به بصر متصل
آنچه دل از پیش بدانسته بود
پیش بصر جمله هویدا نمود
دید که عالم ز سمک تا سما
نیست بجز واجب ممکن نما
هستی واجب یکی آمد به ذات
هست تعدد ز شئون و صفات
کثرت صورت ز صفات است و بس
اصل همه وحدت ذات است و بس
بحر یکی موج هزاران هزار
روی یکی آینه ها بی شمار
دیده چو شد بهره ور اینسان ز پیر
گفتمش ای خواجه روشن ضمیر
دیده ز یمن نظرت یافتم
وز همه با یمن ترت یافتم
آنچه مرا زابر نوالت رسید
سبزه ز باران بهاری ندید
وانچه ز مهرت به دل و دیده تافت
ذره ز خورشید درخشان نیافت
مدح تو نی حوصله چون منیست
منقبت جان نه حد هر تنیست
گفت که جامی تو کجایی هنوز
باش که تا صبح تو آید به روز
راه سلوک تو به پایان رسد
دانش و دید تو به وجدان رسد
فارغ ازین چشم و دل و جان شوی
هر چه بدیدی به یقین آن شوی
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۱ - صحبت سیم با پیر حقیقت بین و یافتن مرید گوهر مقصود از حقه حق الیقین
چاشت که خورشید علم برفراشت
ظلمت سایه به زمین کم گذاشت
هر علم از سایه فزاید پناه
جز علم خور که بود سایه کاه
خنجر زرین چو کشید از شکوه
سایه شد از دشت گریزان به کوه
چهره چو افروخت ز نیلی تتق
زیب دگر یافت افق تا افق
سایه ظلمت ز میان دور شد
ظلمت سایه همگی نور شد
من به چنین روز ز ادبار خویش
تیره چو سایه پس دیوار خویش
تنگ شده بر دل من شهر و کوی
طوف کنان تافتم از شهر روی
پای نهادم به تماشا و گشت
رخت کشیدم سوی صحرا و دشت
عاقبتم گشت به دشتی کشید
کش نه کران بود نه پایان پدید
بادیه ای پهن چو صحن امل
دور چو از دیده غافل اجل
بس که سر افراخته زو گردباد
خیمه گردون شده ذات العماد
صد گله گورش ز یمین و یسار
صد رمه آهوش به هر مرغزار
هرگز از آسیب شکارافکنان
آهو و گورش نشده تگ زنان
بهر رهایی ز سگ تیر تاز
روبهش از حیله گری رسته باز
آنچه در او خواب برد ز اضطراب
دیده خرگوش ندیده به خواب
کنده ددانش همه دندان آز
از جگر خویش شده طعمه ساز
بود عجب بادیه ای دلگشای
شوق در او قوت پای آزمای
در هوس پیر دمی می زدم
در طلب وی قدمی می زدم
سیر من آخر به مقامی رسید
کز طرفی مژده کامی رسید
در پی آن کام شدی گام زن
نایره در خرمن آرام زن
تا به فلک رنگ یکی سبزه زار
گرد چو خورشید یکی چشمه سار
بر لب آن چشمه وضو کرد پیر
نورفشان چهره چو بدر منیر
سبق نمودم به دعا و سلام
پیش گرفتم سبق احترام
گوش کرامت به خطابم نهاد
درج حقیقت به جوابم گشاد
لطف جوابش چو نسیم بهار
بند گشاد از دل من غنچه وار
کرد چو آن بندگشایی مرا
داد ز هر بند رهایی مرا
رشته من از گره قید رست
بر گرهم گوهر اطلاق بست
قطره ناچیز به بحر آرمید
هستی خود را همگی بحر دید
در صور بحر چو موج و بخار
یافت همه جلوه خویش آشکار
چون پی گوهر سوی دریا شتافت
هیچ گهر جز گهر خود نیافت
چون به تماشا سوی خود بنگریست
هیچ ندانست که جز بحر چیست
جامی اگر زانکه زدی دست و پا
تا که بدین بحر شدی آشنا
غرقه بحر آمده غواص شو
طالب در و گهر خاص شو
در دل اگر شعله حالیت هست
لایق آن حسن مقالیت هست
سوخته شعله حالات باش
ساخته شرح مقالات باش
ظلمت سایه به زمین کم گذاشت
هر علم از سایه فزاید پناه
جز علم خور که بود سایه کاه
خنجر زرین چو کشید از شکوه
سایه شد از دشت گریزان به کوه
چهره چو افروخت ز نیلی تتق
زیب دگر یافت افق تا افق
سایه ظلمت ز میان دور شد
ظلمت سایه همگی نور شد
من به چنین روز ز ادبار خویش
تیره چو سایه پس دیوار خویش
تنگ شده بر دل من شهر و کوی
طوف کنان تافتم از شهر روی
پای نهادم به تماشا و گشت
رخت کشیدم سوی صحرا و دشت
عاقبتم گشت به دشتی کشید
کش نه کران بود نه پایان پدید
بادیه ای پهن چو صحن امل
دور چو از دیده غافل اجل
بس که سر افراخته زو گردباد
خیمه گردون شده ذات العماد
صد گله گورش ز یمین و یسار
صد رمه آهوش به هر مرغزار
هرگز از آسیب شکارافکنان
آهو و گورش نشده تگ زنان
بهر رهایی ز سگ تیر تاز
روبهش از حیله گری رسته باز
آنچه در او خواب برد ز اضطراب
دیده خرگوش ندیده به خواب
کنده ددانش همه دندان آز
از جگر خویش شده طعمه ساز
بود عجب بادیه ای دلگشای
شوق در او قوت پای آزمای
در هوس پیر دمی می زدم
در طلب وی قدمی می زدم
سیر من آخر به مقامی رسید
کز طرفی مژده کامی رسید
در پی آن کام شدی گام زن
نایره در خرمن آرام زن
تا به فلک رنگ یکی سبزه زار
گرد چو خورشید یکی چشمه سار
بر لب آن چشمه وضو کرد پیر
نورفشان چهره چو بدر منیر
سبق نمودم به دعا و سلام
پیش گرفتم سبق احترام
گوش کرامت به خطابم نهاد
درج حقیقت به جوابم گشاد
لطف جوابش چو نسیم بهار
بند گشاد از دل من غنچه وار
کرد چو آن بندگشایی مرا
داد ز هر بند رهایی مرا
رشته من از گره قید رست
بر گرهم گوهر اطلاق بست
قطره ناچیز به بحر آرمید
هستی خود را همگی بحر دید
در صور بحر چو موج و بخار
یافت همه جلوه خویش آشکار
چون پی گوهر سوی دریا شتافت
هیچ گهر جز گهر خود نیافت
چون به تماشا سوی خود بنگریست
هیچ ندانست که جز بحر چیست
جامی اگر زانکه زدی دست و پا
تا که بدین بحر شدی آشنا
غرقه بحر آمده غواص شو
طالب در و گهر خاص شو
در دل اگر شعله حالیت هست
لایق آن حسن مقالیت هست
سوخته شعله حالات باش
ساخته شرح مقالات باش
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۲ - مقاله اول در آفرینش عالم که آینه جمال نمای اسماء و صفات آفریننده است سبحانه و تعالی
شاهد خلوتگه غیبت از نخست
بود پی جلوه کمر کرده چست
آیینه غیب نما پیش داشت
جلوه نمایی همه با خویش داشت
ناظر و منظور همو بود و بس
غیر وی این عرصه نپیمود کس
جمله یکی بود و دویی هیچ نه
دعوی مایی و تویی هیچ نه
بود قلم رسته ز زخم تراش
لوح هم آسوده ز رنج خراش
عرش قدم بر سر کرسی نداشت
عقل سر نادره پرسی نداشت
دایره چرخ به صد دخل و خرج
بود به مطموره یک نقطه درج
سلک فلک ناظم انجم نبود
پشت زمین حاصل مردم نبود
نطفه آبا به مضیق جهات
بود مصون از رحم امهات
بود درین مهد فرو بسته دم
طفل موالید به خواب عدم
دیده آن شاهد نابود بین
معنی معدوم چو موجود بین
گر چه همی دید در اجمال ذات
حسن تفاصیل شئون و صفات
خواست که در آینه های دگر
بر نظر خویش شود جلوه گر
در خور هر یک ز صفات قدم
روی دگر جلوه دهد لاجرم
روضه جانبخش جهان آفرید
باغچه کون و مکان آفرید
کرد ز هر شاخ و گل و برگ و خار
جلوه او حسن دگر آشکار
سرو نشان از قد رعناش داد
گل خبر از طلعت زیباش داد
غنچه سخن از شکرش کرد ساز
قفل ز درج گهرش کرد باز
سبزه به گل غالیه تر سرشت
پیش گل اوصاف خط او نوشت
شد هوس طره او باد را
بست گره طره شمشاد را
نرگس جماش به آن چشم مست
زد ره مستان صبوحی پرست
فاخته با طوق تمنای سرو
زد نفس شوق ز بالای سرو
بلبل نالنده به دیدار گل
پرده گشا گشت ز اسرار گل
کبک دری پایچه ها بر زده
زد به سر سبزه قدم سرزده
قمری بنهاده به شمشاد دل
سوخت به داغ غم او شاد دل
مرغ سحر ساخت به ناز و عتاب
در نظر نرگس بسیار خواب
حسن ز هر جا که زد القصه سر
عشق شد از جای دگر جلوه گر
حسن ز هر چهره که رخ بر فروخت
عشق ازان شعله دلی را بسوخت
حسن به هر طره که آرام یافت
عشق دلی آمده در دام یافت
حسن ز هر لب که شکر خنده کرد
عشق دلی را به غمش بنده کرد
حسن جز از عشق نگیرد غذی
عشق هم از وی نگریزد بلی
قالب و جانند به هم حسن و عشق
گوهر و کانند به هم حسن و عشق
از ازل این هر دو به هم بوده اند
جز به هم این راه نپیموده اند
هستی ما هست ز پیوندشان
نیست گشاد همه جز بندشان
حسن و کس از عشق گرفتار نی
جنس نفیس است و خریدار نی
بود پی جلوه کمر کرده چست
آیینه غیب نما پیش داشت
جلوه نمایی همه با خویش داشت
ناظر و منظور همو بود و بس
غیر وی این عرصه نپیمود کس
جمله یکی بود و دویی هیچ نه
دعوی مایی و تویی هیچ نه
بود قلم رسته ز زخم تراش
لوح هم آسوده ز رنج خراش
عرش قدم بر سر کرسی نداشت
عقل سر نادره پرسی نداشت
دایره چرخ به صد دخل و خرج
بود به مطموره یک نقطه درج
سلک فلک ناظم انجم نبود
پشت زمین حاصل مردم نبود
نطفه آبا به مضیق جهات
بود مصون از رحم امهات
بود درین مهد فرو بسته دم
طفل موالید به خواب عدم
دیده آن شاهد نابود بین
معنی معدوم چو موجود بین
گر چه همی دید در اجمال ذات
حسن تفاصیل شئون و صفات
خواست که در آینه های دگر
بر نظر خویش شود جلوه گر
در خور هر یک ز صفات قدم
روی دگر جلوه دهد لاجرم
روضه جانبخش جهان آفرید
باغچه کون و مکان آفرید
کرد ز هر شاخ و گل و برگ و خار
جلوه او حسن دگر آشکار
سرو نشان از قد رعناش داد
گل خبر از طلعت زیباش داد
غنچه سخن از شکرش کرد ساز
قفل ز درج گهرش کرد باز
سبزه به گل غالیه تر سرشت
پیش گل اوصاف خط او نوشت
شد هوس طره او باد را
بست گره طره شمشاد را
نرگس جماش به آن چشم مست
زد ره مستان صبوحی پرست
فاخته با طوق تمنای سرو
زد نفس شوق ز بالای سرو
بلبل نالنده به دیدار گل
پرده گشا گشت ز اسرار گل
کبک دری پایچه ها بر زده
زد به سر سبزه قدم سرزده
قمری بنهاده به شمشاد دل
سوخت به داغ غم او شاد دل
مرغ سحر ساخت به ناز و عتاب
در نظر نرگس بسیار خواب
حسن ز هر جا که زد القصه سر
عشق شد از جای دگر جلوه گر
حسن ز هر چهره که رخ بر فروخت
عشق ازان شعله دلی را بسوخت
حسن به هر طره که آرام یافت
عشق دلی آمده در دام یافت
حسن ز هر لب که شکر خنده کرد
عشق دلی را به غمش بنده کرد
حسن جز از عشق نگیرد غذی
عشق هم از وی نگریزد بلی
قالب و جانند به هم حسن و عشق
گوهر و کانند به هم حسن و عشق
از ازل این هر دو به هم بوده اند
جز به هم این راه نپیموده اند
هستی ما هست ز پیوندشان
نیست گشاد همه جز بندشان
حسن و کس از عشق گرفتار نی
جنس نفیس است و خریدار نی
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۳ - حکایت شیخ روزبهان قدس سره با بیوه ای که میوه دل خود را شیوه مستوری می آموخت
روزبهان فارس میدان عشق
فارسیان را شه ایوان عشق
پیش در پرده سرایی رسید
از پس آن پرده صدایی شنید
کز سر مهر و شفقت مادری
گفت به خورشید لقا دختری
کای به جمال از همه خوبان فزون
پای منه هر دم از ایوان برون
ترسم از افزونی دیدار تو
کم شود اندوه خریدار تو
نرخ متاعی که فراوان بود
گر به مثل جان بود ارزان بود
شیخ چو آن زمزمه را گوش کرد
سر محبت ز دلش جوش کرد
بانگ برآورد که ای گنده پیر
از دلت این بیخ هوس کنده گیر
حسن نه آنست که ماند نهان
گر چه بود پرده جهان در جهان
حسن که در پرده مستوری است
زخم هوس خورده منظوری است
تا ندرد چادر مستوریش
جا نشود منظر منظوریش
جلوه که هر لحظه تقاضا کند
بهره دلی دان که تماشا کند
تا ز غم عشق چو شیدا شود
کوکبه حسن هویدا شود
جامی اگر زنده بیننده ای
در صف عشاق نشیننده ای
سرمه ز خاک قدم عشق گیر
زنده به زیر علم عشق میر
فارسیان را شه ایوان عشق
پیش در پرده سرایی رسید
از پس آن پرده صدایی شنید
کز سر مهر و شفقت مادری
گفت به خورشید لقا دختری
کای به جمال از همه خوبان فزون
پای منه هر دم از ایوان برون
ترسم از افزونی دیدار تو
کم شود اندوه خریدار تو
نرخ متاعی که فراوان بود
گر به مثل جان بود ارزان بود
شیخ چو آن زمزمه را گوش کرد
سر محبت ز دلش جوش کرد
بانگ برآورد که ای گنده پیر
از دلت این بیخ هوس کنده گیر
حسن نه آنست که ماند نهان
گر چه بود پرده جهان در جهان
حسن که در پرده مستوری است
زخم هوس خورده منظوری است
تا ندرد چادر مستوریش
جا نشود منظر منظوریش
جلوه که هر لحظه تقاضا کند
بهره دلی دان که تماشا کند
تا ز غم عشق چو شیدا شود
کوکبه حسن هویدا شود
جامی اگر زنده بیننده ای
در صف عشاق نشیننده ای
سرمه ز خاک قدم عشق گیر
زنده به زیر علم عشق میر
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۴ - مقاله دوم در بیان آفرینش آدم که آیینه ذات و مظهر جمعیت اسماء و صفات آفریننده است سبحانه و تعالی
پیش که از ابر صفا نم نبود
رسته گل صفوت آدم نبود
بود جهان یک به یک آیینه ها
بلکه سراسر همه گنجینه ها
بر سر هر گنج طلسم دگر
نقد در او گوهر اسم دگر
لیک نشانی ز مسمی نداشت
مظهر جمعیت اسما نداشت
شاه ازل خواست چنان مظهری
چید ز دریای قدم گوهری
ساخت دلش مخزن اسرار خویش
کرد رخش مطلع انوار خویش
هر چه عیان داشت بر او خرج کرد
هر چه نهان خواست در او درج کرد
شد ز ره صورت و معنی به هم
مجمع بحرین حدوث و قدم
علم الاسما رقم دفترش
خمر طینه صدف گوهرش
گونه گندم به ادیمش سپرد
نامش از آن روی جز آدم نبرد
سایه بر اوج فلک انداختش
سجده گه فوج ملک ساختش
جز سر فرقت زدگان هر که بود
چهره به خاک ره آن پاک بود
بزم کرامت ز رخش بر فروخت
هر که رخش دید بر آن دیده دوخت
چون به رخش چشم همه تیز دید
نیل «عصی آدم » بر وی کشید
باز به حالش پی دفع گزند
تابشی از «تاب علیه » اوفکند
تیرگی معصیتش دور شد
ظلمت نیلش علم نور شد
سیر وجودش به لطافت رسید
دور کمالش به خلافت کشید
کشور اسماء الهی گرفت
مملکتی نامتناهی گرفت
پرتو او بر زن و بر مرد تافت
هر که ازو هر چه طلب کرد یافت
آینه ای شد که بر او چشم کس
چون نظر انداخت خدا دید و بس
بلکه نبود از دل ظلمت زدای
شاهد و مشهود در او جز خدای
ای به ره دور و درشت آمده
وز کمرش پشت به پشت آمده
پشت وفا بر گهر او مکن
دست جفا در کمر او مکن
حیف بود صورت آدم تو را
معنی شیطان شده همدم تو را
سهل بود جلد کتاب کریم
بسته بر افسانه دیو رجیم
دلق صفا در بر و زیر بغل
کرده نهان دفتر زرق و حیل
گرگ دلی صورت یوسف که چه
صورت اگر نیست تأسف که چه
اصل که معنی است چو بگذاشتی
دل به سوی فرع چرا داشتی
قدر شناس گهر خویش باش
صیرفی سیم و زر خویش باش
گر زر خالص شده ای خوش تو را
ور نه چه چاره ست ز آتش تو را
آتشی از سوز و طلب برفروز
هر غش و غلی که بیابی بسوز
جوهر دل را ز عرض پاک کن
چشم خرد را ز غرض پاک کن
دامن جان درکش از آلودگی
نیست در آلودگی آسودگی
بند ز تن بگسل و آزاده شو
نقش دویی دور کن و ساده شو
زاد مریدان ره آزادگیست
شیوه آیینه دلان سادگیست
ساده دلی باش پسندیده ذات
پاک ز رنگ صور کائنات
تا چو ازین مرحله بیرون شوی
همنفس شاهد موزون شوی
پیش نگاری شوی آیینه نه
کش نبود هیچ ز آیینه به
رسته گل صفوت آدم نبود
بود جهان یک به یک آیینه ها
بلکه سراسر همه گنجینه ها
بر سر هر گنج طلسم دگر
نقد در او گوهر اسم دگر
لیک نشانی ز مسمی نداشت
مظهر جمعیت اسما نداشت
شاه ازل خواست چنان مظهری
چید ز دریای قدم گوهری
ساخت دلش مخزن اسرار خویش
کرد رخش مطلع انوار خویش
هر چه عیان داشت بر او خرج کرد
هر چه نهان خواست در او درج کرد
شد ز ره صورت و معنی به هم
مجمع بحرین حدوث و قدم
علم الاسما رقم دفترش
خمر طینه صدف گوهرش
گونه گندم به ادیمش سپرد
نامش از آن روی جز آدم نبرد
سایه بر اوج فلک انداختش
سجده گه فوج ملک ساختش
جز سر فرقت زدگان هر که بود
چهره به خاک ره آن پاک بود
بزم کرامت ز رخش بر فروخت
هر که رخش دید بر آن دیده دوخت
چون به رخش چشم همه تیز دید
نیل «عصی آدم » بر وی کشید
باز به حالش پی دفع گزند
تابشی از «تاب علیه » اوفکند
تیرگی معصیتش دور شد
ظلمت نیلش علم نور شد
سیر وجودش به لطافت رسید
دور کمالش به خلافت کشید
کشور اسماء الهی گرفت
مملکتی نامتناهی گرفت
پرتو او بر زن و بر مرد تافت
هر که ازو هر چه طلب کرد یافت
آینه ای شد که بر او چشم کس
چون نظر انداخت خدا دید و بس
بلکه نبود از دل ظلمت زدای
شاهد و مشهود در او جز خدای
ای به ره دور و درشت آمده
وز کمرش پشت به پشت آمده
پشت وفا بر گهر او مکن
دست جفا در کمر او مکن
حیف بود صورت آدم تو را
معنی شیطان شده همدم تو را
سهل بود جلد کتاب کریم
بسته بر افسانه دیو رجیم
دلق صفا در بر و زیر بغل
کرده نهان دفتر زرق و حیل
گرگ دلی صورت یوسف که چه
صورت اگر نیست تأسف که چه
اصل که معنی است چو بگذاشتی
دل به سوی فرع چرا داشتی
قدر شناس گهر خویش باش
صیرفی سیم و زر خویش باش
گر زر خالص شده ای خوش تو را
ور نه چه چاره ست ز آتش تو را
آتشی از سوز و طلب برفروز
هر غش و غلی که بیابی بسوز
جوهر دل را ز عرض پاک کن
چشم خرد را ز غرض پاک کن
دامن جان درکش از آلودگی
نیست در آلودگی آسودگی
بند ز تن بگسل و آزاده شو
نقش دویی دور کن و ساده شو
زاد مریدان ره آزادگیست
شیوه آیینه دلان سادگیست
ساده دلی باش پسندیده ذات
پاک ز رنگ صور کائنات
تا چو ازین مرحله بیرون شوی
همنفس شاهد موزون شوی
پیش نگاری شوی آیینه نه
کش نبود هیچ ز آیینه به
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۵ - حکایت مسافر کنعانی که به رسم ارمغانی آیینه ای نورانی پیش روی یوسف علیه السلام نهاد
یوسف کنعان چو به مصر آرمید
صیت وی از مصر به کنعان رسید
بود در آن غمکده یک دوستش
پر شده مغز وفا پوستش
ره به سوی مصر جمالش سپرد
آینه ای بهر ره آورد برد
یوسف ازو کرد نهانی سؤال
کای شده محرم به حریم وصال
در طلبم رنج سفر برده ای
زین سفرم تحفه چه آورده ای
گفت به هر سو نظر انداختم
هیچ متاعی چو تو نشناختم
آینه ای بهر تو کردم به دست
پاک ز هر گونه غباری که هست
تا چو به آن دیده خود واکنی
طلعت زیبات تماشا کنی
تحفه ای افزون ز لقای تو چیست
گر روی از جای به جای تو کیست
نیست جهان را به صفای تو کس
غافل ازین تیره دلانند و بس
جامی ازین تیره دلان پیش باش
صیقلی آینه خویش باش
تا چو بتابی رخ ازین تیره جای
یوسف غیب تو شود رو نمای
صیت وی از مصر به کنعان رسید
بود در آن غمکده یک دوستش
پر شده مغز وفا پوستش
ره به سوی مصر جمالش سپرد
آینه ای بهر ره آورد برد
یوسف ازو کرد نهانی سؤال
کای شده محرم به حریم وصال
در طلبم رنج سفر برده ای
زین سفرم تحفه چه آورده ای
گفت به هر سو نظر انداختم
هیچ متاعی چو تو نشناختم
آینه ای بهر تو کردم به دست
پاک ز هر گونه غباری که هست
تا چو به آن دیده خود واکنی
طلعت زیبات تماشا کنی
تحفه ای افزون ز لقای تو چیست
گر روی از جای به جای تو کیست
نیست جهان را به صفای تو کس
غافل ازین تیره دلانند و بس
جامی ازین تیره دلان پیش باش
صیقلی آینه خویش باش
تا چو بتابی رخ ازین تیره جای
یوسف غیب تو شود رو نمای
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۶ - مقاله سیم در بیان آنکه آدمیت آدمی نه به صورت ماء و طین است بلکه به سعادت اسلام و دین است و اول ارکان این سعادت اقرار است بکلمتین شهادت
ای که در دولت دین کم زنی
چند دم از نسبت آدم زنی
آدمی آنست که دینی در اوست
محو گمان کرده یقینی دراوست
گر بود این پیکر گل آدمی
زو در و دیوار ندارد کمی
بلکه فزون باشد ازو در نمود
مهره دیوار به سلک وجود
آدمیی پشت بر ایام کن
روی به معموره اسلام کن
پیش شریعت رو و اسلام سنج
می رسد ارکان چو حروفش به پنج
رکن نخستش که شهادت بود
راه خلاف آمد عادت بود
هست دو ره هر دو به هم متصل
گام زنان زین دو ره ارباب دل
آن یکی اقلیم الهی گشای
شد به خدایت ره وحدت نمای
وان دگرت گنج فتوت فشان
برده به دهلیز نبوت کشان
ور به نهایت نگری یک ره است
عاقبت هر دو از آن الله است
هست یکی ظرف بغایت شگرف
ناطقه اش ساخته از صوت و حرف
نیست بجز شهد سعادت در او
هر الف انگشت شهادت در او
دست درین شهد ز عادت بدار
چون الف انگشت شهادت برآر
بو که ز منشور سعادت نویس
یابی ازین شهد یک انگشت لیس
خامه به هر صفحه که بنگاردش
از مگس نقطه نگه داردش
یعنی ازین شهد که صافی فتاد
هر که مگس طبع بود دور باد
لام الفش هست درین دیو لاخ
گردن دیوان هوا را دو شاخ
بلکه چو پرگاروش آمد پدید
خط عدم گرد دو عالم کشید
آلت قطع آمده مقراض وار
تا ببری زانچه نیاید به کار
چون ز دو انگشت ویی تیز دست
قید تعلق ببر از هر چه هست
چرخ که آمد به تو مقراض ده
اطلس او در دم مقراض نه
تا برد از همت والای تو
خلعت توحید به بالای تو
شاهد هر جان که بود دلفریب
یافته زین خلعت زیباست زیب
بیشه توحید درین دامگاه
شیردلان را بود آرامگاه
شیر دلی روی در آن بیشه کن
همدمی شیردلان پیشه کن
با همه هم بیشه و هم پیشه باش
یکدل و یک روی و یک اندیشه باش
روی در آن کن که تو را روی داد
صد در امید به رویت گشاد
چشم بر آن نه که ز روز نخست
روشنی چشم جهان بین توست
دست در آن زن که ازو شد به پای
قامت قدرت به فلک فرق سای
صانع بی چون که تو را آفرید
با تو بگویم که چرا آفرید
تا بشناسیش به نعت یکی
نی یکیی از کمی و اندکی
بل یکیی ز اندک و بسیار بیش
صد قدم از اندک و بسیار پیش
چون به شناسایی او پی بری
پیش نهی پای پرستشگری
روی به محراب عبادت کنی
کسب سبب های سعادت کنی
هر چه کند بنده برون زین دو کار
آخر ازان کار شود شرمسار
رخت به سر حد ندامت برد
داغ ندامت به قیامت برد
شعله زند از دل محنت قرین
آتش آنش ابدالآبدین
چند دم از نسبت آدم زنی
آدمی آنست که دینی در اوست
محو گمان کرده یقینی دراوست
گر بود این پیکر گل آدمی
زو در و دیوار ندارد کمی
بلکه فزون باشد ازو در نمود
مهره دیوار به سلک وجود
آدمیی پشت بر ایام کن
روی به معموره اسلام کن
پیش شریعت رو و اسلام سنج
می رسد ارکان چو حروفش به پنج
رکن نخستش که شهادت بود
راه خلاف آمد عادت بود
هست دو ره هر دو به هم متصل
گام زنان زین دو ره ارباب دل
آن یکی اقلیم الهی گشای
شد به خدایت ره وحدت نمای
وان دگرت گنج فتوت فشان
برده به دهلیز نبوت کشان
ور به نهایت نگری یک ره است
عاقبت هر دو از آن الله است
هست یکی ظرف بغایت شگرف
ناطقه اش ساخته از صوت و حرف
نیست بجز شهد سعادت در او
هر الف انگشت شهادت در او
دست درین شهد ز عادت بدار
چون الف انگشت شهادت برآر
بو که ز منشور سعادت نویس
یابی ازین شهد یک انگشت لیس
خامه به هر صفحه که بنگاردش
از مگس نقطه نگه داردش
یعنی ازین شهد که صافی فتاد
هر که مگس طبع بود دور باد
لام الفش هست درین دیو لاخ
گردن دیوان هوا را دو شاخ
بلکه چو پرگاروش آمد پدید
خط عدم گرد دو عالم کشید
آلت قطع آمده مقراض وار
تا ببری زانچه نیاید به کار
چون ز دو انگشت ویی تیز دست
قید تعلق ببر از هر چه هست
چرخ که آمد به تو مقراض ده
اطلس او در دم مقراض نه
تا برد از همت والای تو
خلعت توحید به بالای تو
شاهد هر جان که بود دلفریب
یافته زین خلعت زیباست زیب
بیشه توحید درین دامگاه
شیردلان را بود آرامگاه
شیر دلی روی در آن بیشه کن
همدمی شیردلان پیشه کن
با همه هم بیشه و هم پیشه باش
یکدل و یک روی و یک اندیشه باش
روی در آن کن که تو را روی داد
صد در امید به رویت گشاد
چشم بر آن نه که ز روز نخست
روشنی چشم جهان بین توست
دست در آن زن که ازو شد به پای
قامت قدرت به فلک فرق سای
صانع بی چون که تو را آفرید
با تو بگویم که چرا آفرید
تا بشناسیش به نعت یکی
نی یکیی از کمی و اندکی
بل یکیی ز اندک و بسیار بیش
صد قدم از اندک و بسیار پیش
چون به شناسایی او پی بری
پیش نهی پای پرستشگری
روی به محراب عبادت کنی
کسب سبب های سعادت کنی
هر چه کند بنده برون زین دو کار
آخر ازان کار شود شرمسار
رخت به سر حد ندامت برد
داغ ندامت به قیامت برد
شعله زند از دل محنت قرین
آتش آنش ابدالآبدین
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۷ - حکایت تیز بصری حسن بصری رضی الله عنه که نکته حکمت حجاج را در ظلمات ظلم او مشاهده نموده
از حسن آن بصری نافذ بصر
نکته ای آرند عجب مختصر
کز دل غفلت زده گر دم فشاند
آن نفس پاک که حجاج راند
گفت فضولی که نه در بندگی
کش پی آن داد خدا زندگی
ساعتی از عمر به پایان برد
گر چه در آن ملک سلیمان برد
شاید اگر داغ به جانش نهند
مالش محرومی از آنش دهند
پیش وی آید المی جانگداز
سوزد ازان حسرت دور و دراز
همچو حسن هر که بود هوشمند
گوش کند از لب حجاج پند
حکمت نو یافته هر جا بود
گم شده خاطر دانا بود
گر چه بیابد به رهش بی طلب
گیردش از خاک به دست ادب
گوهر گنجینه جان سازدش
در صدف سینه نهان سازدش
جامی اگر خلق تو آمد حسن
از لب هر ظالم حجاج فن
نکته حکمت که رسد گوش کن
ظلم رساننده فراموش کن
نکته ای آرند عجب مختصر
کز دل غفلت زده گر دم فشاند
آن نفس پاک که حجاج راند
گفت فضولی که نه در بندگی
کش پی آن داد خدا زندگی
ساعتی از عمر به پایان برد
گر چه در آن ملک سلیمان برد
شاید اگر داغ به جانش نهند
مالش محرومی از آنش دهند
پیش وی آید المی جانگداز
سوزد ازان حسرت دور و دراز
همچو حسن هر که بود هوشمند
گوش کند از لب حجاج پند
حکمت نو یافته هر جا بود
گم شده خاطر دانا بود
گر چه بیابد به رهش بی طلب
گیردش از خاک به دست ادب
گوهر گنجینه جان سازدش
در صدف سینه نهان سازدش
جامی اگر خلق تو آمد حسن
از لب هر ظالم حجاج فن
نکته حکمت که رسد گوش کن
ظلم رساننده فراموش کن