تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۳ - آسان به جلوه های تو، از جا نمی روم
آسان به جلوه های تو، از جا نمی روم
برپاست محشر و به تماشا نمی روم
تعظیم سفله، پست کند قدر مرد را
از جا، به آمد آمد دنیا، نمی روم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۶ - رنگین شد از رخت، چو رگ گل، نظاره ام
رنگین شد از رخت، چو رگ گل، نظاره ام
بوی تو می دمد، ز دل پاره پاره ام
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۳ - صید از حرم کشد، خم جعد بلند تو
صید از حرم کشد، خم جعد بلند تو
فریاد از تطاول مشکین کمند تو
شد رشک طور از آمدنت کوی عاشقان
بنشین، که باد خردهٔ جان ها سپند تو
مشکل شده ست کار دل از عشق و خوش دلم
شاید رسد به خاطر مشکل پسند تو
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۵ - دارم دلی دو نیم، ز تیغ زبان تو
دارم دلی دو نیم، ز تیغ زبان تو
زخمم، نمک چش لب شکرفشان تو
جان رفت از میان و به کین بسته ای کمر
نتوان برید، الفت تیغ از میان تو
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۰ - افسرده ایم، جام می خوشگوار کو؟
افسرده ایم، جام می خوشگوار کو؟
تنها نشسته ایم به گلشن، هزار کو؟
چون غنچه، تا فشردهٔ دل در قدح کند
خونین دلیم، ساقی گلگون عذار کو؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۶ - مستی فزوده است تو را، در بر آینه
مستی فزوده است تو را، در بر آینه
عکس لبت شراب بود، ساغر آینه
حیرت به جاست، پیش تو گر رفته ام ز خویش
مانده ست یادگار، ز اسکندر آینه
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۷ - دل از وفا به خاطر جانان گران شده
دل از وفا به خاطر جانان گران شده
سود محبت است که ما را زیان شده
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۹ - ای دل به زیر خاک تپیدن چه فایده؟
ای دل به زیر خاک تپیدن چه فایده؟
بعد از هلاک، سینه دریدن چه فایده؟
ما را که نوبهار به افسردگی گذشت
ای سبزه، از مزار دمیدن چه فایده؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۳ - صبح است و عزم کوی خرابات کردهای
صبح است و عزم کوی خرابات کردهای
ای پیر خانقاه، کرامات کرده ای
گر، دیده ات به ساقی و رویت به ساغر است
ایمن نشین، که پشت به آفات کرده ای
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۲ - مطرب سرود شوق به مستان چه می بری؟
مطرب سرود شوق به مستان چه می بری؟
شوریده ایم، نام بیابان چه می بری؟
شعر ترم، به بزم خراباتیان خوش است
این باده را به صومعه داران چه می بری؟
ای دل خیال غمزه ی خون ریزِ یار کن
رشک این قدر، به زخم نمایان چه می بری؟
دست مرا به سینهٔ چاک، آشنا مکن
عریان تنیم، نام گریبان چه می بری؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۳ - ای برق حسن، شعله به باغ که می زنی؟
ای برق حسن، شعله به باغ که می زنی؟
دامن دگر به آتش داغِ که می زنی؟
هشیار کو به مجلس ما ای پیام دوست؟
داروی بیهُشی به دماغ که می زنی؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۵ - بی داغ عشق، بر در دل ها چه می روی؟
بی داغ عشق، بر در دل ها چه می روی؟
اهل نظر نیی، به تماشا چه می روی؟
کام نخست سوخت نفس، برق خام را
ای نوسفر، تو بر اثر ما چه می روی؟
جز نقد جان، بها نپذیرد متاع حسن
در چارسوی مصر، به سودا چه می روی؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۶ - ناصح، سخن چه بیهُده از پند می کنی؟
ناصح، سخن چه بیهُده از پند می کنی؟
تعذیب گوش ها، به زبان چند می کنی؟
غم، قوت عاشق است و تو امساک می کنی
از لاف عشق، سینه عبث چاک می کنی
جز عرض و طول، در نظرت ازکتاب نیست
با این سواد، دعوی ادراک می کنی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۷ - ای دل، ترحمی به گناهی نمی کنی
ای دل، ترحمی به گناهی نمی کنی
افتادهٔ توایم و نگاهی نمی کنی
روشن سواد خط توام، جرم من ببخش
رحمی چرا به نامه سیاهی نمی کنی؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۹ - بستم چو دل به مهر تو، نامهربان شدی
بستم چو دل به مهر تو، نامهربان شدی
سرگرم جام لطف شدم، سرگران شدی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۴۴ - ای ناله، چند در غم دل دردسر دهی؟
ای ناله، چند در غم دل دردسر دهی؟
مغز مرا، به بوی کباب جگر دهی؟
از قطره نم گرفته و بخشی به جوی و بحر
لخت جگر فشرده، به مژگان تر دهی؟
حزین لاهیجی : حزین لاهیجی
ترکیب بند در مرثیهٔ حضرت سید الشهدا (ع)
طوفان خون، ز چشم جهان جوش می زند
بر چرخ، نخل ماتمیان، دوش می زند
یا رب شب مصیبت آرام سوز کیست
امشب که برق آه رَهِ هوش می زند؟
روشن نشد که روز سیاه عزای کیست
صبحی که دم ز شام سیه پوش می زند؟
آیا غم که، تنک کشیده ست در کنار
چاک دلم که خندهٔ آغوش می زند؟
بسی نوشداروی دل غمدیدگان بود
آبی که اشک بر رخ مدهوش می زند
ساکن نمی شود نفس ناتوان من
زین دشنه ها که بر لب خاموش می زند
گویا به یاد تشنه لب کربلا حسین
طوفان شیونی ز لبم جوش می زند
تنها نه من، که بر لب جبریل نوحه هاست
گویا عزای شاه شهیدان کربلاست
شاهی که نور دیدهٔ خیرالانام بود
ماهی که بر سپهر معالی تمام بود
شد روزگار در نظرش تیره از غبار
باد مخالف از همه سو بس که عام بود
آب از حسین بُرّد و خنجر دهد به شمر
انصاف روزگار ندانم کدام بود؟
آبی که خار و خس، همه سیراب از آن شدند
آیا چرا بر آل پیمبر حرام بود؟
خون، دیدهها چگونه نگرید بر آن شهید
کز خون به پیکرش کفن لعل فام بود
دادی به تیر و نیزه تن پاره پاره را
زان رخنه ها چو صید مرادش به دام بود
آن خضر اهل بیت به صحرای کربلا
نوشید آب تیغ، ز بس تشنه کام بود
تفتند، زآتش عطش آن لعل ناب را
سنگین دلان مضایقه کردند آب را
ای مرگ زندگانی ازین پس وبال شد
جایی که خون آل پیمبر حلال شد
مهر جهان فروز امامت به کربلا
از بار درد، بدرِ تمامش هلال شد
شاخ گلی ز باغ امامت به خاک ریخت
زین غم، زبان بلبل گوینده لال شد
افتاده بین به خاک امامت ز تشنگی
سروی کزآب دیدهٔ زهرا نهال شد
تن زد درین شکنج بلا تا قفس شکست
بر اوج عرش، طایر فرخنده بال شد
شبنم به باغ نیست،که از شرم تشنگان
آبی که خورد گل، عرق انفعال شد
از خون اهل بیت که شادند کوفیان
دلهای قدسیان، همه غرق ملال شد
آن ناکسان، ز رویِ که دیگر حیا کنند
سبط رسول را، چو سر از تن جدا کنند؟
خونین لوای معرکهٔ کارزار کو؟
میدان پر از غبار بود، شهسوار کو؟
واحسرتا، که از نفس سرد روزگار
افسرده شد ریاض امامت، بهار کو؟
زان موجها که خون شهیدان به خاک زد
طوفان غم گرفته جهان را، غبار کو؟
اشکی که گرد کلفت خاطر برد کجاست؟
آهی که پاک بِسترد از دل غبار کو؟
تا کی خراش دیده و دل، خار و خس کند
آخر زبانهٔ غضب کردگار کو؟
کو مصطفی؟ که پرسد ازین امّت عنود
کای جانیان، ودیعت پروردگار کو؟
کو مرتضی؟ که پرسد ازین صرصر ستم
بود آن گلی که از چمنم یادگار، کو؟
ای شور رستخیز قیامت، درنگ چیست؟
آگه مگر نیی که به عالم عزای کیست؟
ای دل چه شد که از جگر افغان نمی کشی؟
آهی به یاد شاه شهیدان نمی کشی؟
سرها جدا فتاده، تن سروران جدا
در کربلا سری به بیابان نمی کشی؟
در ماتمی که چشم رسول است خون فشان
از اشک، غازه بر رخ ایمان نمی کشی؟
کردند بر سنان سرِ آن سروران تو
لخت جگر به خنجر مژگان نمی کشی؟
دستت رسا به نعمت الوان عشق نیست
تا آستین به دیدهٔ گریان نمی کشی
هامون، چرا نمی کنی از موج اشک پُر؟
این فوج را به عرصهٔ میدان نمی کشی؟
شرمی چرا نمی کنی از خون اهلبیت؟
ای تیغ کین، سری به گریبان نمی کشی؟
داد از تو، ای زمانهٔ بیدادگر که باز
شرمنده نیستی ز ستمهای جانگداز
نخل تری به تیشهٔ عدوان فکنده ای
از پا، ستون کعبهٔ ایمان فکنده ای
ازتشنگی سفینه آل رسول را
در خاک و خون، به لجّهٔ طوفان فکنده ای
ای خیره سر، ببین که سر انورکه را
در کربلا، چو گوی به میدان فکنده ای
از خنجر ستیزهٔ هر زادهٔ زباد
بس رخنه ها به سینهٔ مردان فکنده ای
شرمت ز کرده باد، که گیسوی اهل بیت
در ماتم حسین، پریشان فکنده ای
آتش به دودمان رسالت زدی و باز
خصمی به خانوادهٔ ویران فکنده ای
دامان خاک تیره، ز خون شد شفق نگار
طرح خصومتی به چه سامان فکنده ای!
جانهای مستمند، نگردند شادکام
قهر خدا اگر نکشد تیغ انتقام
خون از زبان خامه حزین، این قدر مریز
دستی به دل گذار، درتن شور رستخیز
خامش نشین دلاکه به جایی نمی رسد
با روزگار خصمی و با آسمان ستیز
آسودگی محال بود در بسیط خاک
مرّیخ دشنه دارد و رامح سنان ستیز
تن زن دببن شکنج تن و صبرپیشهکن
گیرم که پای سعی بود، کو ره گریز؟
عبرت تو را بس است ز احوال رفتگان
زندانی حیات بود، یوسف عزیز
یا رب به جیب پاک جوانان پارسا
یا رب به نورسینهٔ پاکان صبح خیز
یا رب به اشک چشم یتیمان خسته دل
یا رب به خون گرم جگرهای ریز ریز
کز قید جسم تیره، چو جان را رها کنی
حشر مرا به زمرهٔ آل عبا کنی؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۱۰ - آگه ز بی وفایی اغیار گشته ای
آگه ز بی وفایی اغیار گشته ای
از جام حسن مستی و هشیار گشته ای
چون گل شده ست دامن پاک تو غرق خون
گویا سراسری به دل زار گشته ای
مشکین شده ست رنگ تو ای خطّ سبزفام
از بس در آفتابِ رخ یار گشته ای
فتوا ز رشک کرده هدر خون آینه
از ما زیاده تشنهٔ دیدار گشته ای
سرگشتگی بس است حزین ، آسمان نیی
بنشین به کوی عشق، که بسیار گشته ای
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۱۲ - ای شوق، در شکنجهٔ دل ها چگونه ای؟
ای شوق، در شکنجهٔ دل ها چگونه ای؟
آه ای شرار شوخ، به خارا چگونه ای؟
درپرسشت به لب نفسم می تپد به خون
ای ماهی بریده ز دریا چگونه ای؟
ای دل که بود سجده برت فرق آفتاب
در زیر دست داغ سویدا چگونه ای؟
ای همّت بلندکه گردون به خاک توست
در زیر بار منّت بی جا چگونه ای؟
ناسازی است شیوهٔ اجزای روزگار
با یک جهان عدو، تن تنها چگونه ای؟
در ظلمت زمانه که جهل آفتاب اوست
ای نورِ عقلِ دیدهٔ بینا چگونه ای؟
داغی حزین و از جگرت دود برنخاست
در آتش ای سپند شکیبا چگونه ای؟
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۱۰ - ساقی بیار باده که دوشم خیال دوست
ساقی بیار باده که دوشم خیال دوست
بر گوش جان رساند نوید وصال دوست
پرداختم سراچۀ دل از خیال غیر
تا با فراغ بال درآید خیال دوست
چون گوی اگر اشارۀ چوگان کند سرم
پیش از بدن رود زپی اتصال دوست
جان میدهم چو شمع سحرگه گر آورد
پروانه وصال بَرید شِمال دوست
ساقی بیار مِی که به من پیر می فروش
در جام باده داد نشان جمال دوست
دایم دهد نوید وصالم ولی چه سود
باور نمیکند دل عاشق محال دوست
صد گونه دام در ره ما می نهاد چرخ
تا مرغ دل نبود گرفتار خال دوست
دیگر چه غم ز لشگر خونخوار دشمنم
چون گشت مُلک هستی من پایمال دوست
ای دل مبُر امید که هم رحمت آورد
بیند به کام دشمن اگر دوست حال دوست
مشتی گدا به نقد وصالش طمع کنند
گر پردها جمال نباشد جلال دوست
برخیز ازین میانه غبارا که مشکل است
با خاکیان راه نشین اتّصال دوست