تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۳۹۷ - ای قدم خم گشته تر ز ابروی تو
ای قدم خم گشته تر ز ابروی تو
وی دلم آشفته تر از موی تو
معنی ز والقلم را یافتم
چون بدیدم بینی وابروی تو
آیه واللیل باشد بخت من
سوره والشمس آمد روی تو
خون به دل ماه از رخ نیکوی تو است
یا به گل سرو از قد دلجوی تو
چشم بندی می کنی یا ساحری
چنگل شیر است با آهوی تو
صولجان هر گه به کف گیری ز زلف
دل همی خواهد که گردگوی تو
عارفان در فکر نار ونورتو
صوفیان در ذکرهای و هوی تو
عاشقان را از سر شب تا به صبح
قصه ها از طلعت وگیسوی تو
درکلامم نیست الا وصف تو
درمشامم نیست غیر از بوی تو
ابرو باران خواست هر کس تخم کشت
کشت من شد سبز ز آب جویتو
صدهزاران منزل ار ره طی کنم
باز بینم هستم اندر کوی تو
مرحبا بر عشق وبرکردار عشق
چون منی راکرده هم زانوی تو
بردی از دست بلنداقبال دل
آفرین بر قوت بازوی تو
وی دلم آشفته تر از موی تو
معنی ز والقلم را یافتم
چون بدیدم بینی وابروی تو
آیه واللیل باشد بخت من
سوره والشمس آمد روی تو
خون به دل ماه از رخ نیکوی تو است
یا به گل سرو از قد دلجوی تو
چشم بندی می کنی یا ساحری
چنگل شیر است با آهوی تو
صولجان هر گه به کف گیری ز زلف
دل همی خواهد که گردگوی تو
عارفان در فکر نار ونورتو
صوفیان در ذکرهای و هوی تو
عاشقان را از سر شب تا به صبح
قصه ها از طلعت وگیسوی تو
درکلامم نیست الا وصف تو
درمشامم نیست غیر از بوی تو
ابرو باران خواست هر کس تخم کشت
کشت من شد سبز ز آب جویتو
صدهزاران منزل ار ره طی کنم
باز بینم هستم اندر کوی تو
مرحبا بر عشق وبرکردار عشق
چون منی راکرده هم زانوی تو
بردی از دست بلنداقبال دل
آفرین بر قوت بازوی تو
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۱۰ - در دلم عشق آتشی افروخته
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۲۵ - نه همی دین و دل از ما برده ای
نه همی دین و دل از ما برده ای
دین ودل از پیر وبرنا برده ای
نه همی دل برده ای از بت پرست
دل ز بت های کلیسا برده ای
نه همی دل برده ای از دست من
کز دلم جان و تمنا برده ای
من زچشمان تو مستم نه ز می
نشئه از چشمان صهبا برده ای
هم زعنبر نرخ وهم قیمت ز مشک
با دوزلف عنبرآسا برده ای
نه همی تاب وتوان از جان من
در فراق خود به یغما برده ای
از بلند اقبال بی دل هم ز عشق
طاقت وصبر و شکیبا برده ای
دین ودل از پیر وبرنا برده ای
نه همی دل برده ای از بت پرست
دل ز بت های کلیسا برده ای
نه همی دل برده ای از دست من
کز دلم جان و تمنا برده ای
من زچشمان تو مستم نه ز می
نشئه از چشمان صهبا برده ای
هم زعنبر نرخ وهم قیمت ز مشک
با دوزلف عنبرآسا برده ای
نه همی تاب وتوان از جان من
در فراق خود به یغما برده ای
از بلند اقبال بی دل هم ز عشق
طاقت وصبر و شکیبا برده ای
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۶۸ - چون تونبودآدمی در دلبری
چون تونبودآدمی در دلبری
حور وغلمانی ندانم یا پری
گر نمی باشی پری ازما چرا
می بری دل را و می گردی بری
مژه ات گر نیست نشتر پس ز چیست
بر رگ دلها نماید نشتری
کردی الحق از می لعل لبت
بی نیازم از شراب کوثری
گفتمی مانند رویت ماه را
ماه را بود ار دوزلف عنبری
دادمی نسبت به قدت سرورا
سرو را بود ار دوچشم عبهری
زلفت ار گردیده چون عقرب چه باک
چون به رخ داری خط سیسنبری
شاهبازی در شکار مرغ دل
از روش هستی اگر کبک دری
با بلنداقبال کن اظهار لطف
تا زمهر وماه جوید برتری
حور وغلمانی ندانم یا پری
گر نمی باشی پری ازما چرا
می بری دل را و می گردی بری
مژه ات گر نیست نشتر پس ز چیست
بر رگ دلها نماید نشتری
کردی الحق از می لعل لبت
بی نیازم از شراب کوثری
گفتمی مانند رویت ماه را
ماه را بود ار دوزلف عنبری
دادمی نسبت به قدت سرورا
سرو را بود ار دوچشم عبهری
زلفت ار گردیده چون عقرب چه باک
چون به رخ داری خط سیسنبری
شاهبازی در شکار مرغ دل
از روش هستی اگر کبک دری
با بلنداقبال کن اظهار لطف
تا زمهر وماه جوید برتری
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۸۶ - توعجب سست عهد وسخت دلی
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۴۹۲ - بوی یار مهربان آیدهمی
بوی یار مهربان آیدهمی
بر مشامم بوی جان آید همی
خانه را ای دل ز آلایش بروب
زآنکه سویت میهمان آید همی
من نمی خواهم بگویم راز دل
بیخود از دل بر زبان آیدهمی
آن پری کز چشم مردم شد نهان
بینمش هر سوعیان آید همی
دوش گفتم شرحی از گیسوی او
بوی مشکم از دهان آید همی
چون سخن گویم ز اوصافش ملک
بر زمین از آسمان آید همی
ثابت ای دل در محبت شو که دوست
درمقام امتحان آید همی
خار وخارا در برم از عشق تو
چون پرند وپرنیان آید همی
با تو درگلخن اگر منزل کنم
پیش چشمم گلستان آید همی
ناید ار یک ذره لطفت در میان
سود دو عالم زیان آید همی
ای بلنداقبال از این گفتارها
از تو هر کس بدگمان آید همی
بر مشامم بوی جان آید همی
خانه را ای دل ز آلایش بروب
زآنکه سویت میهمان آید همی
من نمی خواهم بگویم راز دل
بیخود از دل بر زبان آیدهمی
آن پری کز چشم مردم شد نهان
بینمش هر سوعیان آید همی
دوش گفتم شرحی از گیسوی او
بوی مشکم از دهان آید همی
چون سخن گویم ز اوصافش ملک
بر زمین از آسمان آید همی
ثابت ای دل در محبت شو که دوست
درمقام امتحان آید همی
خار وخارا در برم از عشق تو
چون پرند وپرنیان آید همی
با تو درگلخن اگر منزل کنم
پیش چشمم گلستان آید همی
ناید ار یک ذره لطفت در میان
سود دو عالم زیان آید همی
ای بلنداقبال از این گفتارها
از تو هر کس بدگمان آید همی
بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۱ - در توحید
«ای همه هستی ز تو پیدا شده»
چشم ودل از تور تو بینا شده
آوری از خار گل از نی شکر
پروری اندر دل خارا گهر
جانور از نطفه تو آری نه کس
بخشش وانصاف تو داری وبس
هستی عالم همه از فضل توست
قوت و قوت همه از بذل توست
ای شده یکتا که دوبین کورباد
چشم ودل از روی تو پرنور باد
نام تو شد زینت دیوان من
لطف تو شد خرمی جان من
جود تو بس رحم تو بی منتهاست
اینهمه الحمد که از بهر ماست
شکر تو واجب شده برما بلی
کی کسی از عهده اش آید ولی
هست دونعمت زتو دریک نفس
گفتن شکر تو کی آید ز کس
چشم ودل از تور تو بینا شده
آوری از خار گل از نی شکر
پروری اندر دل خارا گهر
جانور از نطفه تو آری نه کس
بخشش وانصاف تو داری وبس
هستی عالم همه از فضل توست
قوت و قوت همه از بذل توست
ای شده یکتا که دوبین کورباد
چشم ودل از روی تو پرنور باد
نام تو شد زینت دیوان من
لطف تو شد خرمی جان من
جود تو بس رحم تو بی منتهاست
اینهمه الحمد که از بهر ماست
شکر تو واجب شده برما بلی
کی کسی از عهده اش آید ولی
هست دونعمت زتو دریک نفس
گفتن شکر تو کی آید ز کس
بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۲ - در نعت رسول اکرم
احمد مرسل که از او زنده ایم
از دل وجان بر در او بنده ایم
مظهر الطاف حق احمد بود
معنی اوصاف حق احمد بود
از احد احمد شده یک میم فرق
عقل در آن میم شد از فکر غرق
عاجز از اوصاف وی آمد زبان
دشمن او راهمه آید زیان
فعل حق آمد همه افعال او
در صف محشر نگر اجلال او
بر سر خلق آمد وشد چون طبیب
در بر حق نام وی آمد حبیب
گر کند اوگوشه چشمی بما
می شود از ما همه راضی خدا
حاجت از او گیر و از اوجو مجال
همت از اوخواه وشو آسوده حال
دولت وین را بود از او نظام
باد بر اوهر دم از ایزد سلام
از دل وجان بر در او بنده ایم
مظهر الطاف حق احمد بود
معنی اوصاف حق احمد بود
از احد احمد شده یک میم فرق
عقل در آن میم شد از فکر غرق
عاجز از اوصاف وی آمد زبان
دشمن او راهمه آید زیان
فعل حق آمد همه افعال او
در صف محشر نگر اجلال او
بر سر خلق آمد وشد چون طبیب
در بر حق نام وی آمد حبیب
گر کند اوگوشه چشمی بما
می شود از ما همه راضی خدا
حاجت از او گیر و از اوجو مجال
همت از اوخواه وشو آسوده حال
دولت وین را بود از او نظام
باد بر اوهر دم از ایزد سلام
بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۳ - در مدح حضرت علی ابن ابی طالب
محرم اسرار حق آمد علی
حاجب در بار حق آمد علی
در بر یزدان بود او را بها
در همه عالم بود او پادشا
خلقت عالم شده از بهر او
آمده دریا نمی از نهر او
چشم حق ودست حق آمد علی
عاشق سرمست حق آمد علی
صحبت او دولت جان پرور است
منکر او دوزخی وکافر است
خواجه قنبر شه دلدل سوار
ساقی کوثر ولی کردگار
ابن عم حضرت پیغمبر است
قصه او از دل و جان غم بر است
خادم درگاه وی آمد ملک
مادح او شد ملک اندر فلک
نیست کس از پیش و پس الا علی
نیست دراین خانه کس الا علی
حاجب در بار حق آمد علی
در بر یزدان بود او را بها
در همه عالم بود او پادشا
خلقت عالم شده از بهر او
آمده دریا نمی از نهر او
چشم حق ودست حق آمد علی
عاشق سرمست حق آمد علی
صحبت او دولت جان پرور است
منکر او دوزخی وکافر است
خواجه قنبر شه دلدل سوار
ساقی کوثر ولی کردگار
ابن عم حضرت پیغمبر است
قصه او از دل و جان غم بر است
خادم درگاه وی آمد ملک
مادح او شد ملک اندر فلک
نیست کس از پیش و پس الا علی
نیست دراین خانه کس الا علی
بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۴ - داستان مادر و فرزندی که مادرش فرزندی او را انکار می نمود
در زمان حکمرانی عمر
نوجوانی آمدش روزی به بر
گفت کز بهر خدای ذوالمنن
حکم کن اندر میان مام ومن
زو عمر پرسید آیا چون شده
کاین چنین اندر برت دل خون شده
گفت دارم مادری کاندر شکم
نه مهم پرورده روزی چندکم
چون شدم پیدا به امر ذوالجلال
شیر پستان داد قوتم تا دو سال
بدنگهدارم ز آفات و ضرر
کرد تعلیمم رموز خیر و شر
حا کز طفلی جوانی گشته ام
صاحب تاب و توانی گشته ام
مادرم کرده است از خانه درم
راهم اندر خانه ندهد مادرم
گویدم نامحرمی نایم برت
نه تو فرزندی و نه من مادرت
نه تو را بشناسم ونه دیده ام
این چنین دلخون از اوگردیده ام
ای خلیفه چاره ای درکار کن
وز دل من رفع این آزار کن
گفت اکنون مادرت باشد کجا
گفت او رادر ثقیفه هست جا
آدمی را گفت رو او را بیار
رفت وآوردش بر آن نابکار
دو برادر داشت زن همراه خویش
با دو از همسایگان کفر کیش
تا کنند آن چار مردش یاوری
با پسر چون افتد او را داوری
با عمر گفتند این زن دختر است
نشهد الله عمر را بی شوهر است
مریم این زن نیست کز او این پسر
همچوعیسی گشته پیدا بی پدر
وآن زن کذابه بگشوده زبان
عجز ولابه دارد وآه وفغان
کای خلیقه از قریشم دخترم
تا خبر دارم ز خود بی شوهرم
آبروئی دارم وهستم کسی
خوارتر کرد این جوانم از خسی
این پسر دشمن تر از هر دشمن است
در پی بدنامی وزجر من است
حاش لله من کجا زائیدمش
او مرا کی دیده من کی دیدمش
با پسر گفتا خدای دادگر
دارد از حال من واین زن خبر
ای خلیفه مادر من باشد این
درکنارش خفته ام صبح و پسین
داده قوت از شیر پستانش مرا
دوست تر می دارد از جانش مرا
گر نشیند مرمرا در پای خار
خون زچشم او بریزد درکنار
شوهر او باب من چون در سفر
مرده است ودارد افزون مال وزر
خواهد از مال پدر ندهد به من
عرض های اوهمه مکر است وفن
پس به زن گفتا عمر حرف پسر
هست باحرف تو دور از یکدیگر
گفت آن زن کای خلیفه هوشمند
عاقلش کن یا به پند و یا به بند
این پسر نامحرم و بیگانه است
مست اگر نبود یقین دیوانه است
تهمت و بهتان بود گفتار او
پاک یزدان آگه است از کار او
من به خلاق زمین وآسمان
گر شناسم این پسر را در جهان
این پسر برجان من دشمن شده
در پی رسوائی من آمده
همره آوردم شهود معتبر
تا ز دختر بودنم گردی خبر
برکشید آن زن فغان وزار زار
گریه کرد آن سان که ابر نوبهار
کای مسلمانان بترسید ازخدا
این پسر خواهد کند رسوا مرا
دختری هستم شهود آورده ام
نه پسر دارم نه شوهر کرده ام
آن جوان وچار شاهد را عمر
گفت تا دادند در محبس مقر
گفت اگر دیدم پسر شد راستگو
حدبر آنها میزنم ورنه بدو
چند روزی بود درزندان جوان
ناگهان روزی امام انس وجان
از در زندان عبورش اوفتاد
آن پسر از دل کشید افغان وداد
گفت ای حلال سر مشکلات
مر مرا زاین بند و زندان ده نجات
خواند آن شه را سوی زندان به فرض
وین حکایت را به پیشش کردعرض
هم عمر آن ماجرا را ز ابتدا
عرض کرد از بهر شه تا انتها
گفت میگفتا رسول حق پرست
که علی داناتر است از هر که هست
حکم فرما در میانشان یا علی
تا شود این سر پنهانی جلی
حکم شد از شاه بر احضار زن
آمد آن زن در بر شاه زمن
زن بگفتا یا علی گویددروغ
کی چراغ کذب را باشد فروغ
شاه گفتا درسؤال این جوان
گر جوابی داری ایی زن کن بیان
این پسر باشد کجا فرزندمن
کی منش پستان نهادم در دهن
نیستم او را شناسا در جهان
زاین شهودم صادق القولم بدان
عرض کردند آن شهود از کافری
دختر این زن باشد از بی شوهری
گفت شه حکمی کنم دراین میان
که رضای کردگار است اندر آن
پس به زن فرمود مختار و ولی
کیست درامر توگفتا یا علی
این دوشاهد چون برادر بامنند
در وکالت راضیم آنچه کنند
گفت شه مختار کار خواهرید
گر بهم دوزید یا ازهم درید
عرض کردند ای شه از روز نخست
اختیار او وما در دست توست
گفت این همشیره تان را این زمان
عقد کردم از برای این جوان
مهر پانصد درهمش دادقرار
زود ای قنبر برو درهم بیار
درهم آورد و بفرمود ای جوانان
مهر زن را ریز در دامان آن
ای پسر امشب شب دامادی است
غم مخور کامروز روز شادی است
باید امشب را بخوابی پیش زن
چون شودفردا بیائی نزدمن
پس پسر گفت ای شه کون و مکان
چون کنم با مادر خود آنچنان
گفت چون انکار کرد از مادری
بیگنه باشی کنی گر شوهری
آن دراهم را گرفت از بهر مهر
ریخت در دامان زن از روی قهر
گفت خیز ای زن که تا همره رویم
جانب حجله به حکم شه شویم
زن نمی جنبید هیچ از جای خویش
آن پسر چون گرگ گشت آن زن چومیش
ناگه آن زن از دل افغان برکشید
چونکی کوجام زهری سرکشید
کاین پسر والله فرزندمن است
مادری فرزندخود را کی زن است
من اگر فرزند خود را زن شوم
خود بهخود زاین کافری دشمن شوم
یا علی فرزند من هست این پسر
وز بنی زهره بود او را پدر
در سفررفته است واکنون مرده است
رخت از دنیا به عقبی برده است
این برادرها فریبم داده اند
بهر مالش در طمع افتاده اند
بودتزویری به کار این پسر
تا شودمحروم از مال پدر
این پسر هست از برادر بهترم
زین گنه خاک دوعالم بر سرم
بردپس آن زن پسر را شادکام
دادش اموال پدر را بالتمام
و آن دراهم را که آن شه داده بود
برد از بهر پسرمایه نمود
هرکه حاضر بود بر سلطان دین
کردتحسین وهمی گفت آفرین
پس عمر پیشاپیش را بوسه داد
گفت یکدم بی تو عمر من مباد
مادر دهر ای امام دین پناه
می کند انکار ومی آرد گواه
کاین بلند اقبال نی فرزند من
زانکه هرگز نیست اندر بند من
هم تو فرمائی مگر چاره گری
کآورد مهر ونماید مادری
نوجوانی آمدش روزی به بر
گفت کز بهر خدای ذوالمنن
حکم کن اندر میان مام ومن
زو عمر پرسید آیا چون شده
کاین چنین اندر برت دل خون شده
گفت دارم مادری کاندر شکم
نه مهم پرورده روزی چندکم
چون شدم پیدا به امر ذوالجلال
شیر پستان داد قوتم تا دو سال
بدنگهدارم ز آفات و ضرر
کرد تعلیمم رموز خیر و شر
حا کز طفلی جوانی گشته ام
صاحب تاب و توانی گشته ام
مادرم کرده است از خانه درم
راهم اندر خانه ندهد مادرم
گویدم نامحرمی نایم برت
نه تو فرزندی و نه من مادرت
نه تو را بشناسم ونه دیده ام
این چنین دلخون از اوگردیده ام
ای خلیفه چاره ای درکار کن
وز دل من رفع این آزار کن
گفت اکنون مادرت باشد کجا
گفت او رادر ثقیفه هست جا
آدمی را گفت رو او را بیار
رفت وآوردش بر آن نابکار
دو برادر داشت زن همراه خویش
با دو از همسایگان کفر کیش
تا کنند آن چار مردش یاوری
با پسر چون افتد او را داوری
با عمر گفتند این زن دختر است
نشهد الله عمر را بی شوهر است
مریم این زن نیست کز او این پسر
همچوعیسی گشته پیدا بی پدر
وآن زن کذابه بگشوده زبان
عجز ولابه دارد وآه وفغان
کای خلیقه از قریشم دخترم
تا خبر دارم ز خود بی شوهرم
آبروئی دارم وهستم کسی
خوارتر کرد این جوانم از خسی
این پسر دشمن تر از هر دشمن است
در پی بدنامی وزجر من است
حاش لله من کجا زائیدمش
او مرا کی دیده من کی دیدمش
با پسر گفتا خدای دادگر
دارد از حال من واین زن خبر
ای خلیفه مادر من باشد این
درکنارش خفته ام صبح و پسین
داده قوت از شیر پستانش مرا
دوست تر می دارد از جانش مرا
گر نشیند مرمرا در پای خار
خون زچشم او بریزد درکنار
شوهر او باب من چون در سفر
مرده است ودارد افزون مال وزر
خواهد از مال پدر ندهد به من
عرض های اوهمه مکر است وفن
پس به زن گفتا عمر حرف پسر
هست باحرف تو دور از یکدیگر
گفت آن زن کای خلیفه هوشمند
عاقلش کن یا به پند و یا به بند
این پسر نامحرم و بیگانه است
مست اگر نبود یقین دیوانه است
تهمت و بهتان بود گفتار او
پاک یزدان آگه است از کار او
من به خلاق زمین وآسمان
گر شناسم این پسر را در جهان
این پسر برجان من دشمن شده
در پی رسوائی من آمده
همره آوردم شهود معتبر
تا ز دختر بودنم گردی خبر
برکشید آن زن فغان وزار زار
گریه کرد آن سان که ابر نوبهار
کای مسلمانان بترسید ازخدا
این پسر خواهد کند رسوا مرا
دختری هستم شهود آورده ام
نه پسر دارم نه شوهر کرده ام
آن جوان وچار شاهد را عمر
گفت تا دادند در محبس مقر
گفت اگر دیدم پسر شد راستگو
حدبر آنها میزنم ورنه بدو
چند روزی بود درزندان جوان
ناگهان روزی امام انس وجان
از در زندان عبورش اوفتاد
آن پسر از دل کشید افغان وداد
گفت ای حلال سر مشکلات
مر مرا زاین بند و زندان ده نجات
خواند آن شه را سوی زندان به فرض
وین حکایت را به پیشش کردعرض
هم عمر آن ماجرا را ز ابتدا
عرض کرد از بهر شه تا انتها
گفت میگفتا رسول حق پرست
که علی داناتر است از هر که هست
حکم فرما در میانشان یا علی
تا شود این سر پنهانی جلی
حکم شد از شاه بر احضار زن
آمد آن زن در بر شاه زمن
زن بگفتا یا علی گویددروغ
کی چراغ کذب را باشد فروغ
شاه گفتا درسؤال این جوان
گر جوابی داری ایی زن کن بیان
این پسر باشد کجا فرزندمن
کی منش پستان نهادم در دهن
نیستم او را شناسا در جهان
زاین شهودم صادق القولم بدان
عرض کردند آن شهود از کافری
دختر این زن باشد از بی شوهری
گفت شه حکمی کنم دراین میان
که رضای کردگار است اندر آن
پس به زن فرمود مختار و ولی
کیست درامر توگفتا یا علی
این دوشاهد چون برادر بامنند
در وکالت راضیم آنچه کنند
گفت شه مختار کار خواهرید
گر بهم دوزید یا ازهم درید
عرض کردند ای شه از روز نخست
اختیار او وما در دست توست
گفت این همشیره تان را این زمان
عقد کردم از برای این جوان
مهر پانصد درهمش دادقرار
زود ای قنبر برو درهم بیار
درهم آورد و بفرمود ای جوانان
مهر زن را ریز در دامان آن
ای پسر امشب شب دامادی است
غم مخور کامروز روز شادی است
باید امشب را بخوابی پیش زن
چون شودفردا بیائی نزدمن
پس پسر گفت ای شه کون و مکان
چون کنم با مادر خود آنچنان
گفت چون انکار کرد از مادری
بیگنه باشی کنی گر شوهری
آن دراهم را گرفت از بهر مهر
ریخت در دامان زن از روی قهر
گفت خیز ای زن که تا همره رویم
جانب حجله به حکم شه شویم
زن نمی جنبید هیچ از جای خویش
آن پسر چون گرگ گشت آن زن چومیش
ناگه آن زن از دل افغان برکشید
چونکی کوجام زهری سرکشید
کاین پسر والله فرزندمن است
مادری فرزندخود را کی زن است
من اگر فرزند خود را زن شوم
خود بهخود زاین کافری دشمن شوم
یا علی فرزند من هست این پسر
وز بنی زهره بود او را پدر
در سفررفته است واکنون مرده است
رخت از دنیا به عقبی برده است
این برادرها فریبم داده اند
بهر مالش در طمع افتاده اند
بودتزویری به کار این پسر
تا شودمحروم از مال پدر
این پسر هست از برادر بهترم
زین گنه خاک دوعالم بر سرم
بردپس آن زن پسر را شادکام
دادش اموال پدر را بالتمام
و آن دراهم را که آن شه داده بود
برد از بهر پسرمایه نمود
هرکه حاضر بود بر سلطان دین
کردتحسین وهمی گفت آفرین
پس عمر پیشاپیش را بوسه داد
گفت یکدم بی تو عمر من مباد
مادر دهر ای امام دین پناه
می کند انکار ومی آرد گواه
کاین بلند اقبال نی فرزند من
زانکه هرگز نیست اندر بند من
هم تو فرمائی مگر چاره گری
کآورد مهر ونماید مادری
بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۵ - آمدن هارون الرشید به شکارگاه و پناه بردن آهوان به تربت پاک حیدر صفدر
روزی از بغداد از بهر شکار
سوی صحرا شد رشید نابکار
بهر صید افتاد اندر جستجو
رفته رفته تا به کوفه آمد او
ره فتاد او را به صحرای نجف
آهوی بسیار دید از هر طرف
آهوان کردند آهنگ گریز
تازیان رفتند اندر جست وخیز
از عقب تازی وآهو درجلو
این از آن اندر تک آن از این به دو
در زمینی مرتفع آن آهوان
رفته ایستادند آسوده در آن
تازیان از دور ایستادند نیز
اوفتادند از تک واز جست و خیز
تازیان را گویی آنجا پی برید
در تعجب شد رشید این را چو دید
گفتآیا این چه حال است این چه کار
شدعجب سری در اینجا آشکار
این زمین پاک باشد چه مکان
که محل امن گشته است وامان
وحش صحرا آورنداینجا پناه
می شود حیوان در اینجا دادخواه
می رود از یوز آهو درجلو
اندر اینجا قدرت رفتار و دو
این مکانی بس شریف است ای عجب
می کند حیوان نجات اینجا طلب
پیرمردی بس کهن از سن وسال
داشت منزل اندر آنجا با عیال
کس فرستاد وطلب کردش رشید
تا شودجویا ز سر آنچه دید
پیرمرد آمد بپرسیدند از او
کاین چه سر است از خبرداری بگو
شمه ای از این زمین واین مکان
بهر ما هستی گر آگه کن بیان
پیر گفتا باشد اندر این زمین
مرقد پاک امیر المؤمنین
شیر یزدان ابن عم مصطفی
شافع محشر علی مرتضی
دیه ام بس آشکارا معجزات
کز شنیدن عقل گردد محو ومات
زآن یکی گویم به من بدهید گوش
تا رود از سر شما را عقل وهوش
روزی اندر این زمین پر زنور
بودمی موسی صفت درکوه طور
گه زیارت می نمودم گه نماز
درکمال عجز از روی نیاز
ناگهان شیری شد از صحرا پدید
رعد آسا ناله از دل می کشید
رو به سوی مرقد آمد شیر و من
دست شستم از حیات خویشتن
دور از مرقد شدم از بیم جان
رفتم وگشتم به گودالی نهان
من بدودزدیده میکردم نظر
دیدمش زخمی بود بر فرق سر
شیر آمد تا که بر مرقد رسید
نعره ها از درد از دل می کشید
هم ز درد سر هم از اندوه دل
ناله کرد ونعره زد هی متصل
فرق می مالید بر مرقدهمی
پس طوافی کرد همچون آدمی
من بدو پیوسته میکردم نظر
زخم او دیدم به هم آورد سر
چون رشید از پیرمرد این را شنید
در برش چون مرغ بسمل دل طپید
شد پیاده ز اسب و کرد آبی طلب
پس وضو بگرفت و از روی ادب
رفت در آن بقعه با عجز ونیاز
هم زیارت کرد شه را هم نماز
گفت حاضر گلکش وبنا کنند
مسجدی بردور آن برپا کنند
مسجدی کردنند بردورش بنا
واین بنا در آن مکان شد ابتدا
چون به بغداد آمد آن بیدادگر
حبسش از سادات بد دو صد نفر
جمله را از قیدوبند آزاد کرد
خاطر غمگینشان را شاد کرد
خوف آن رو دلش راکرده آب
و این عمل از بیم شد نه ثواب
چون عضدالدوله آمد حکمران
ز آن بنا نه نام ماند ونه نشان
آن بنا را سر به سر ویران نمود
خازن از امرش خزائن را گشود
از پی تعمیر آنجا بی شمر
ریخت هی سیم وزر و در وگهر
هر کجا معمار وبنائی که بود
گفت آنها را بیاوردند زود
پس رواق وصحن وایوان ساختند
بارگاه و قبه آن ساختند
از عضدالدوله این آثار ماند
رخش طاعت را ز هر کس پیش راند
یا علی من هم ز پی دارم عدو
مرمرا هم وارهان از چنگ او
نیز بر دل هست زخمی هم مرا
هم بنه بر زخم دل مرهم مرا
ده بلنداقبال راهم ای امیر
از غم آزادی چو آن آهو و شیر
سوی صحرا شد رشید نابکار
بهر صید افتاد اندر جستجو
رفته رفته تا به کوفه آمد او
ره فتاد او را به صحرای نجف
آهوی بسیار دید از هر طرف
آهوان کردند آهنگ گریز
تازیان رفتند اندر جست وخیز
از عقب تازی وآهو درجلو
این از آن اندر تک آن از این به دو
در زمینی مرتفع آن آهوان
رفته ایستادند آسوده در آن
تازیان از دور ایستادند نیز
اوفتادند از تک واز جست و خیز
تازیان را گویی آنجا پی برید
در تعجب شد رشید این را چو دید
گفتآیا این چه حال است این چه کار
شدعجب سری در اینجا آشکار
این زمین پاک باشد چه مکان
که محل امن گشته است وامان
وحش صحرا آورنداینجا پناه
می شود حیوان در اینجا دادخواه
می رود از یوز آهو درجلو
اندر اینجا قدرت رفتار و دو
این مکانی بس شریف است ای عجب
می کند حیوان نجات اینجا طلب
پیرمردی بس کهن از سن وسال
داشت منزل اندر آنجا با عیال
کس فرستاد وطلب کردش رشید
تا شودجویا ز سر آنچه دید
پیرمرد آمد بپرسیدند از او
کاین چه سر است از خبرداری بگو
شمه ای از این زمین واین مکان
بهر ما هستی گر آگه کن بیان
پیر گفتا باشد اندر این زمین
مرقد پاک امیر المؤمنین
شیر یزدان ابن عم مصطفی
شافع محشر علی مرتضی
دیه ام بس آشکارا معجزات
کز شنیدن عقل گردد محو ومات
زآن یکی گویم به من بدهید گوش
تا رود از سر شما را عقل وهوش
روزی اندر این زمین پر زنور
بودمی موسی صفت درکوه طور
گه زیارت می نمودم گه نماز
درکمال عجز از روی نیاز
ناگهان شیری شد از صحرا پدید
رعد آسا ناله از دل می کشید
رو به سوی مرقد آمد شیر و من
دست شستم از حیات خویشتن
دور از مرقد شدم از بیم جان
رفتم وگشتم به گودالی نهان
من بدودزدیده میکردم نظر
دیدمش زخمی بود بر فرق سر
شیر آمد تا که بر مرقد رسید
نعره ها از درد از دل می کشید
هم ز درد سر هم از اندوه دل
ناله کرد ونعره زد هی متصل
فرق می مالید بر مرقدهمی
پس طوافی کرد همچون آدمی
من بدو پیوسته میکردم نظر
زخم او دیدم به هم آورد سر
چون رشید از پیرمرد این را شنید
در برش چون مرغ بسمل دل طپید
شد پیاده ز اسب و کرد آبی طلب
پس وضو بگرفت و از روی ادب
رفت در آن بقعه با عجز ونیاز
هم زیارت کرد شه را هم نماز
گفت حاضر گلکش وبنا کنند
مسجدی بردور آن برپا کنند
مسجدی کردنند بردورش بنا
واین بنا در آن مکان شد ابتدا
چون به بغداد آمد آن بیدادگر
حبسش از سادات بد دو صد نفر
جمله را از قیدوبند آزاد کرد
خاطر غمگینشان را شاد کرد
خوف آن رو دلش راکرده آب
و این عمل از بیم شد نه ثواب
چون عضدالدوله آمد حکمران
ز آن بنا نه نام ماند ونه نشان
آن بنا را سر به سر ویران نمود
خازن از امرش خزائن را گشود
از پی تعمیر آنجا بی شمر
ریخت هی سیم وزر و در وگهر
هر کجا معمار وبنائی که بود
گفت آنها را بیاوردند زود
پس رواق وصحن وایوان ساختند
بارگاه و قبه آن ساختند
از عضدالدوله این آثار ماند
رخش طاعت را ز هر کس پیش راند
یا علی من هم ز پی دارم عدو
مرمرا هم وارهان از چنگ او
نیز بر دل هست زخمی هم مرا
هم بنه بر زخم دل مرهم مرا
ده بلنداقبال راهم ای امیر
از غم آزادی چو آن آهو و شیر
بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۶ - حکایت از اعمش درباره زنی اعمی وچگونگی آن
گویداعمش مکه میرفتیم ما
منزلی را در دهی کردیم جا
اندر آن ده میل گردش کردمی
پس گذر در کوچه ای آوردمی
درب خانه میگذشتم ناگهان
یک زنی دیدم بهصد آه و فغان
زار و رنجور وعلیل وکور بود
کور ازچشم ودش پرنور بو
بود یا رب یا رب او را بر دو لب
چشم می کرد از خدای خود طلب
گفت زامرت ای خدای بی نیاز
آفتاب از سمت مغرب گشت باز
از برای حیدر صفدر علی
بن عم ودامادپیغمبر علی
قرب وجاهش بود پیشت بیشمار
باودهم سوگندت ای پروردگار
بازگردان چشم من را هم به رو
همچو قرص آفتاب از بهر او
دور فرما کوری از من یا غفور
ده مرا چشم وبه چشمم بخش نور
گویداعمش اینکه از آن زن به دل
آتش حیرت مرا شد مشتعل
بس تعجب کردم از گفتار او
شد بهگل پایم از اخلاصش فرو
پس دو دینار زرش هشتم به دست
تا دهم لله غم او راشکست
دست مالید و بدور انداخت زر
گفت ای صاحب زر ظاهر نگر
مر مرا دیدی ذلیل وخوار و زار
کور و رنجور وعلیل و سوگوار
زربه من کردی عطا اف بر تو باد
من نخواهم شد از احسان تو شاد
این تصدق را به مسکینی بده
زاهل شهرم من مبین هستم به ده
دوستداران امیر المؤمنین
بی نیازند از همه روی زمین
نیستند ایشان ذلیل وخوار کس
دور هستند از هوی و از هوس
گنج اعمالشان نیاید درنظر
زر به دیگر کس بده از من گذر
پس به کیسه کردم آن زر را و زود
رفتم آنجائیکه منزلگاه بود
لیک درهر منزل وهر رهگذر
از خیال اونمی رفتم به در
چون به مکه رفتم وباز آمدم
بار دیگر وارد آن ده شدم
رفته تا ز آن زن خبرگیرم چه شد
شد بهاو یا هست کور آن سان که بد
اعتقاد اوثمر آخر چه داد
همچنان غمگین بود یا گشته شاد
چشم او روشن و یاکور است باز
کردچون با اوخدای کارساز
دیدم آن زن را دوچشم روشن است
از غم آزاد او چو سرو گلشن است
پیش رفتم حال پرسیدم ز وی
گفتمش چشم تو روشن گشت کی
گاه و بیگه یادمی کردم زتو
غصه ها پیوسته میخوردم ز تو
شک یزدان را که روشن گشته ای
نوربخش دیده من گشته ای
گفت زن ای مرد بر گوکیستی
مردم این کوی واین ده نیستی
کی مرا دیدی کجا بشناختی
نردیاری را به من کی باختی
گفتمش روزی گذشتم ز این مکان
دیدمت کوری و در آه وفغان
چشم از مهر علی می خواستی
خوب کار خویش را آراستی
یاد اگر داری زری بخشیدمت
خوار وزار و بینوا چون دیدمت
ریختی زر را به دور از روی قهر
شهد درکامم نمودی همچو زهر
اف به من کردی وگشتی تلخکام
حال بهر من به حق آن امام
سرگذشت خویشتن را بازگو
پیش من بنشین زمانی راز گو
چون شدی روشن بکن روشن دلم
خواهم آسان از توگردد مشکلم
گفت زن شش شب همی نالیدمی
روی برخاک زمین مالیدمی
گه خفی دادم قسم گاهی جلی
پاک یزدان را به شاه دین علی
در شب هفتم شب آدینه بود
کایزد از لوح دلم غمها زدود
شخصی آمد پیش وگفت ای زن یقین
دوست هستی با امیر المؤمنین
گفتمش آری علی را دوستم
نیست جز مهرش به مغز و پوستم
با امید مهر او در روز و شب
می کنم حاجت ز رب خود طلب
گفت آن شخص ای کریم ذوالجلال
ای خدای بی مثال بی زوا ل
این زن ار صادق بود از جان و دل
روشنش کن در دلش حسرت مهل
چشم بینائی به او فرما کرم
وارهان او را ز درد ورنج وغم
ناگهان برچشم من مالید دست
گشت روشن چشم من این سان که هست
روشن و بینا ز دست او شدم
داد صهبائی ومست اوشدم
دیدم او راهست مردی سبزپوش
نور ریزد از سر و رویش به دوش
گفتم او را کیستی نام توچیست
بازگو گر در دلت مهر علی است
کز تو روشن گشت چشم کور من
من شدم موی ودستت طور من
از تو منت ها بود برجان من
پر شداز احسان تو دامان من
گفت آن مرد ای زن نیکو سیر
من علی را چاکرم در بحر و بر
نه که من قابل با این منصب کیم
من ز خدام محبان ویم
دان که نامم خضر پیغمبر بود
زندگانی من از حیدر بود
نه ز آب زندگانی زنده ام
زنده ام من چون علی را بنده ام
وز علی جویم مدد در بحر و بر
این بگفت و گشت غایب از نظر
یا امیر المؤمنین ای نور پاک
ای ولی کبریا روحی فداک
خضرا را فرما که فرماید مدد
وارهاند مرمرا هم از رمد
تا ببینم معجزاتت را نکو
چون بلنداقبال گردم مدح گو
منزلی را در دهی کردیم جا
اندر آن ده میل گردش کردمی
پس گذر در کوچه ای آوردمی
درب خانه میگذشتم ناگهان
یک زنی دیدم بهصد آه و فغان
زار و رنجور وعلیل وکور بود
کور ازچشم ودش پرنور بو
بود یا رب یا رب او را بر دو لب
چشم می کرد از خدای خود طلب
گفت زامرت ای خدای بی نیاز
آفتاب از سمت مغرب گشت باز
از برای حیدر صفدر علی
بن عم ودامادپیغمبر علی
قرب وجاهش بود پیشت بیشمار
باودهم سوگندت ای پروردگار
بازگردان چشم من را هم به رو
همچو قرص آفتاب از بهر او
دور فرما کوری از من یا غفور
ده مرا چشم وبه چشمم بخش نور
گویداعمش اینکه از آن زن به دل
آتش حیرت مرا شد مشتعل
بس تعجب کردم از گفتار او
شد بهگل پایم از اخلاصش فرو
پس دو دینار زرش هشتم به دست
تا دهم لله غم او راشکست
دست مالید و بدور انداخت زر
گفت ای صاحب زر ظاهر نگر
مر مرا دیدی ذلیل وخوار و زار
کور و رنجور وعلیل و سوگوار
زربه من کردی عطا اف بر تو باد
من نخواهم شد از احسان تو شاد
این تصدق را به مسکینی بده
زاهل شهرم من مبین هستم به ده
دوستداران امیر المؤمنین
بی نیازند از همه روی زمین
نیستند ایشان ذلیل وخوار کس
دور هستند از هوی و از هوس
گنج اعمالشان نیاید درنظر
زر به دیگر کس بده از من گذر
پس به کیسه کردم آن زر را و زود
رفتم آنجائیکه منزلگاه بود
لیک درهر منزل وهر رهگذر
از خیال اونمی رفتم به در
چون به مکه رفتم وباز آمدم
بار دیگر وارد آن ده شدم
رفته تا ز آن زن خبرگیرم چه شد
شد بهاو یا هست کور آن سان که بد
اعتقاد اوثمر آخر چه داد
همچنان غمگین بود یا گشته شاد
چشم او روشن و یاکور است باز
کردچون با اوخدای کارساز
دیدم آن زن را دوچشم روشن است
از غم آزاد او چو سرو گلشن است
پیش رفتم حال پرسیدم ز وی
گفتمش چشم تو روشن گشت کی
گاه و بیگه یادمی کردم زتو
غصه ها پیوسته میخوردم ز تو
شک یزدان را که روشن گشته ای
نوربخش دیده من گشته ای
گفت زن ای مرد بر گوکیستی
مردم این کوی واین ده نیستی
کی مرا دیدی کجا بشناختی
نردیاری را به من کی باختی
گفتمش روزی گذشتم ز این مکان
دیدمت کوری و در آه وفغان
چشم از مهر علی می خواستی
خوب کار خویش را آراستی
یاد اگر داری زری بخشیدمت
خوار وزار و بینوا چون دیدمت
ریختی زر را به دور از روی قهر
شهد درکامم نمودی همچو زهر
اف به من کردی وگشتی تلخکام
حال بهر من به حق آن امام
سرگذشت خویشتن را بازگو
پیش من بنشین زمانی راز گو
چون شدی روشن بکن روشن دلم
خواهم آسان از توگردد مشکلم
گفت زن شش شب همی نالیدمی
روی برخاک زمین مالیدمی
گه خفی دادم قسم گاهی جلی
پاک یزدان را به شاه دین علی
در شب هفتم شب آدینه بود
کایزد از لوح دلم غمها زدود
شخصی آمد پیش وگفت ای زن یقین
دوست هستی با امیر المؤمنین
گفتمش آری علی را دوستم
نیست جز مهرش به مغز و پوستم
با امید مهر او در روز و شب
می کنم حاجت ز رب خود طلب
گفت آن شخص ای کریم ذوالجلال
ای خدای بی مثال بی زوا ل
این زن ار صادق بود از جان و دل
روشنش کن در دلش حسرت مهل
چشم بینائی به او فرما کرم
وارهان او را ز درد ورنج وغم
ناگهان برچشم من مالید دست
گشت روشن چشم من این سان که هست
روشن و بینا ز دست او شدم
داد صهبائی ومست اوشدم
دیدم او راهست مردی سبزپوش
نور ریزد از سر و رویش به دوش
گفتم او را کیستی نام توچیست
بازگو گر در دلت مهر علی است
کز تو روشن گشت چشم کور من
من شدم موی ودستت طور من
از تو منت ها بود برجان من
پر شداز احسان تو دامان من
گفت آن مرد ای زن نیکو سیر
من علی را چاکرم در بحر و بر
نه که من قابل با این منصب کیم
من ز خدام محبان ویم
دان که نامم خضر پیغمبر بود
زندگانی من از حیدر بود
نه ز آب زندگانی زنده ام
زنده ام من چون علی را بنده ام
وز علی جویم مدد در بحر و بر
این بگفت و گشت غایب از نظر
یا امیر المؤمنین ای نور پاک
ای ولی کبریا روحی فداک
خضرا را فرما که فرماید مدد
وارهاند مرمرا هم از رمد
تا ببینم معجزاتت را نکو
چون بلنداقبال گردم مدح گو
بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۷ - حدیث از زید نساج درباره پیرمردی که زخمی عمیق داشت
اینحدیث از زید نساج آمده
بر سر اهل خرد تاج آمده
گفت کاندر کوفه پیری ز اهل دین
بد مرا همسایه وعزلت گزین
نه بدش شغلی نه باکس داشت کار
کار بودش طاعت پروردگار
جز به جمعه اندر ایام دگر
هیچ از خانه نمی آمد به در
قدر روزجمعه چون آمد رفیع
روز جمعه بود رفتم در بقیع
بهر پا بوس امام چارمین
سید السجاد زین العابدین
دیدم آنجا چاهی و آن مرد پیر
آب از آن چه می کشد بالا ز زیر
بهر غسل جمعه خود را عور کرد
چون لباس خویش از تن دور کرد
دیدمش در پشت سر زخمی عظیم
کز نگاهی در برم دل شددو نیم
چرک وخون از اوهمی آید برون
خورد بر هم دل مرا ز آن چرک وخون
چون مرا آن پیرمرد از پشت سر
دیدحال او زخجلت شد بتر
گفت ای فرزند من زید این توئی
گفتمش آری ولی نبود دوئی
گفت کاندر غسل من یاری نما
ده مرا آب و مددکاری نما
گفتمش نه میدهم آبت نه آب
می کشم از چاه تا ندهی جواب
هست بر پشتت جراحت از چه رو
باعث این زخم را با منبگو
گفت یاری کن که گویم با تو راز
لیک می باید نگوئی هیچ باز
راز خود را با تو گویم سر به سر
در حیات من مده کس راخبر
دادمش عهدی که سر پوشی کنم
تاحیات اوست خاموشی کنم
الغرض در غسل یار او شدم
آبیار وآبدار او شدم
چون زغسل خویشتن فارغ شد او
کرد در بر رخت خود گفتم بگو
گفت درعهدجوانی ده رفیق
متفق بودیم ودزد هر طریق
هم قسم بودیم وهم پیمان وعهد
تا به هم نوشیم چه زهر و چه شهد
در میانمان این قرار و نوبه بود
هر شبی یک تن ضیافت می نمود
از شراب واز طعام وازکباب
جمله می بودیم هر شب کامیاب
نه نفر را میهمان نه شب شدم
چون نهم شب سوی خانه آمدم
مست بودم از می و رفتم به خواب
خواب و مستی برد ازمن صبر وتاب
زن مرا از خواب خوش بیدار کرد
مست می بودم مرا هشیار کرد
گفت نه شب گشته مهمان دوست
دوستان را گر کنی مهمان نکوست
هست فردا شب دهم شب ای عزیز
هم تو مهمانی کنی بایست نیز
میهمان گشتی کنون شو میزبان
تا نگردی منفعل از این وآن
نه توان از مرگ ومهمان زدگریز
نه تو را درخانه باشد هیچ چیز
چون به فردا شب تو را مهمان رسد
بر لبت از شرمساری جان رسد
زاین خبر مستی مرا از سر پرید
دست غم پیراهن صبرم درید
گفتم ای زن راست گفتی چاره چیست
خود خبردارم که ما را هیچ نیست
گفت زن گر چه شب آدینه است
لیک مرغ آنجا رود که چینه است
امشب از کوفه بسی مردم روند
در نجف تا زائر حیدر شوند
خیز واز دروازه رو بیرون ببند
راه بر زوار خسبی تا به چند
هر که را دیدی بکن ازتن لباس
مگذر از او مشنو از وی التماس
هر چه در امشب خدا روزی نمود
چون شود فردا ببر بفروش زود
خرج مهمانی نما از جان ودل
تا به فردا شب نگردی منفعل
زاین سخن ای زیدخوش آمد مرا
گفتم ای بخت از دریا ری درآ
جستم از جا زود در آن نیمه شب
تا کنم خرج ضیافت را طلب
بستمی شمشیر خود را برکمر
بهر دزدی رفتم از کوفه به در
ایستادم در ره وادی السلام
بود شب چون بخت من تار وظلام
در هوا ابر سیاه ورعد وبرق
گاه می آمد ز غرب و گه ز شرق
گشت ظاهر تندبرقی ناگهان
شد از او روشن زمین و آسمان
دو نفر دیدم همی از راه دور
در دلم جا کرد صدوجدو سرور
چون به نزدیکی رسیدند آن دو تن
برق دیگر جست ومن دیدم دو زن
پیش آیند و گرفته کف به کف
می روند از کوفه روسوی نجف
این دو زن هستند در این نیمه شب
زایر قبر شهنشاه عرب
گفتم اندر دل عجب روزی رسید
صبح عید و رو نوروزی رسید
جستم و آن هر دو راکردم اسیر
همچو آهوئی که گردد صید شیر
گفتم از تن جامه بیرون آورید
تا سلامت جان ز دست من برید
از لباس وزینت خود آن دو زن
چشم پوشیدند و دادندش به من
ناگهان برقی دیگری جستن نمود
پیش چشم من جهان روشن نمود
دیدم آن دوزن یکی پیراست وعور
دختری هست آن دگر یک همچو حور
مژه اش گیرنده چون چنگال شیر
طره اش دام دل برنا و پیر
بر سر سرو است قمری را مقر
من به سرو قامتش دیدم قمر
گر بگویم داشت رخساری چوماه
ماه دارد کی کجا زلف سیاه
قد چو طوبی داشت لب چون سلسبیل
سلسبیلش کرده جان ودل سبیل
مادر ار حور وپدر غلمان شود
شاید ار فرزندشان چون آن شود
از نگاهی دل ربود از دست من
رهزنی را همچومن شد راهزن
کرد شیطان آندم از شهوت پرم
خواستم جامی می از وصلش خورم
پس گرفتم تنگش اندر بر چو جان
تا زنا با او کنم کرد او فغان
پیرزن زاری نمود و التماس
گفت زآن تو زر و سیم و لباس
رحم کن بر ما واز پروردگار
شرمی آور دست از این دختر بدار
در یتیمی کرده ام او را بزرگ
هست میش اما مشو او را تو گرگ
ز آتش شهوت مبر زو آبرو
آب رو از او مبر چون آب جو
نه پدر او را بود ونه مادری
شوهری کرده است و باشد دختری
می بردفردا شب او را شوهرش
در بر شوهر مکن بدگوهرش
روسیاهش در بر شوهر مکن
از برای دین پیغمبر مکن
من بدین دختر به نسبت خاله ام
نه به شوهر دادنش دلاله ام
شوهر این دختر او را بن عم است
عیششان فردا شب از تو ماتم است
کرد با من التماس امشب که چون
می روم فردا شب ازخانه برون
شوهرم شاید که نگذارد دگر
پای را از خانه بگذارم به در
شوهرم شاید به راه کج فتاد
بر زیارت هم مرا رخصت نداد
باید او رامن مطیع از جان شوم
هر چه گوید بنده فرمان شوم
حکم یزدان است و فرمان رسول
از دل و از جان کنم باید قبول
تا نیم مجبور و دارم اختیار
پیش از آن کز ما نیاید هیچ کار
خیز تا گردیم از صدق ویقین
زائر قبر امیر المؤمنین
تا وداع از جان ودل با او کنم
زیور از خاک درش بر رو کنم
شرم کن از حیدر دلدل سوار
رحمی آور دست ازین دختر بدار
پشت شمشیری زدم بر پیره زن
گفتمش خاموش بنشین دم مزن
هیچ عجزش بر دلم ننمود اثر
دل مرا از سنگ آمد سخت تر
قصد آن دختر نمودم الغرض
تا علاج خود نمایم از مرض
غیر شلواری که می بودش به پا
جامه ای ننهشته بودم زو به جا
تنگ اندر برکشیدش خاله اش
اوچو ماهی بود وخاله هاله اش
نه مرا طاقت به دل ماند ونه صبر
دور کردم خاله را از او به جبر
پس بخوابانیدمش از بهر کار
خواستم بگشایمش بند ازار
داشت آن دختر به دستم اضطراب
همچو ماهی کو به خاک افتد ز آب
هر دودستش بود در یک دست من
خویشتن را دید چون پابست من
دید چون بیچاره در دست من است
همچو ماهی صید در شست من است
برکشید از سوز دل ناگه فغان
گفت وا غوثاه ای شاه جهان
وا امیر المؤمنینا یا علی
وا امام المتقینا یا علی
یا امیر المؤمنین فریاد رس
نی مرا فریاد رس غیر از تو کس
وارهان از دست این ظالم مرا
کن ز ظلمش از کرم سالم مرا
بآن خداوندی که ما راآفرید
تا فغان آن دختر از دل بر کشید
کز عقب آمد صدای سم اسب
زآن صدا کوته نشد دستم ز کسب
با خودم گفتم که چاره یک سوار
آید از دستم غم اندر دل مدار
برنجستم من زجای خویشتن
خود زدم سنگی به پای خویشتن
داشتم بر روی آن دختر قرار
ناگهان نزد من آمد آن سوار
بود اسبش چون لباس او سفید
بوی مشک عود و عنبر شد پدید
از غضب فرمود بر من آن سوار
وای بر تو دست ازین دختر بدار
گفتم او را ای سوار دادگر
رو به راه خود وز اینجا درگذر
خود خلاصی یافتی از دست من
تا دهی او را نجات از شست من
پس به من فرمود از روی غضب
دور شو از روی او ای بی ادب
نیش شمشیری بزد بر پشت من
شد به منچون آتش زردشت من
خویش را دیدم چنان کز آسمان
بر زمین افتادم وکردم فغان
بیهش افتادم زبانم لال شد
نطق من خامش ز قیل وقال شد
پرده ای بر روی چشمم شد پدید
لیک گوشم هر چه گفت او می شنید
گفت رخت خویش را در برکنید
خوف و اندوه از دل خود درکنید
وآنچه از اسباب و زیور داشتید
جمله را ناداشته پنداشتید
باز پس گیرید از این ظالم تمام
باز پس گردید هر دوشادکام
رو به سوی کوفه درخانه روید
شاد بنشینید وآسوده شوید
هم به بر کردند رخت خویش را
هم به در از دل غم وتشویش را
جمع کردند آنچه زیور داشتند
مرده وبی جان مرا پنداشتند
پس زن ودختر نمودند التماس
کای سوار با وقار حق شناس
لطف واحسان را به ما کردی تمام
بهتر از این ساز ما را شادکام
پس رسان ما را به روضه شاه دین
خواجه قنبر امیر المؤمنین
ما به امید زیارت آمدیم
نه پی سود وتجارت آمدیم
گر بری ما را به روضه شاه دین
خیر بینی از خدا صبح و پسین
آنکه درهای معانی را بسفت
هم بفرما از کرم نام تو چیست
پس تبسم کرد وفرمود آن سوار
من علی هستم ولی کردگار
آن علی ابن ابیطالب منم
غالب برهر که شد غالب منم
حیدر صفدر که بشنیدی منم
فاتح خیبر که بشنیدی منم
شافع محشر که گویند آن منم
ساقی کوثر که گویندآن منم
بن عم وداماد پیغمبر منم
بنده او خواجه قنبر منم
از زن واز مرد واز برنا و پیر
می شوم افتادگان را دستگیر
دوستان را دوستداری میکنم
هر که بی یار است یاری می کنم
در گرفتاری هر کس یاورم
هیچ رازی نیست پنهان در برم
نیستم غافل ز یاد دوستان
جای دارم در نهاد دوستان
گر کسی خواند مرا درکوه قاف
حاضرم با ذوالفقار بی غلاف
ور ز من جوید مدد در بطن نون
همچو یونس آرمش زآنجا برون
گر در آتش کس به یاد من شود
چون خلیل آتش بدوگلشن شود
ور به چه گردد به من کس دادخواه
یوسف آسا آرمش بیرون ز چاه
ملتجی شد کس چو یعقوب ار به من
شد بر او بیت الشعف بیت الحزن
کس به ظلماتم کند گر بندگی
همچو خضر او را ببخشم زندگی
ور زیاد من کسی غافل شود
کار آسان در برش مشکل شود
ای زن ودختر زیارتتان قبول
خیر بینید از خدا و از رسول
در رهم امشب بسی دیدید زجر
از خداوند جهان گیرید اجر
باز پس گردید سوی خانه تان
خوش بیاسائید در کاشانه تان
دختر و زن چون زکار آگه شدند
بوسه زن هی بر رکاب شه شدند
رخ بسائیدند بر خاک زمین
سر رسانیدند برچرخ برین
آن دوزن گشتند حاجی مکه طور
دور بیت الله زدنداز بس که دور
رو به کوفه بازگردیدند شاد
شادشان کرد آن شه با عدل وداد
من چو بشنیدم که فرمود آن امیر
می شوم افتادگان را دستگیر
عرض کردم توبه کردم یا علی
چاره ای فرما به دردم یا علی
از معاصی توبه کردم کن قبول
بگذر از جرمم به انصاف رسول
چون پشیمانم از این کردار خود
بس پریشانم مکن در کار خود
از گناهان توبه کردم زاین سپس
یا امیر المؤمنین فریاد رس
پس به من گفتا که با حب رسول
گر کنی توبه کند یزدان قبول
این بگفت و راند مرکب شد روان
من زدم فریاد وگفتم بافغان
یا امیر المؤمنین روحی فداک
چاره ای کن ورنه خواهم شد هلاک
توبه بالله کردم از کردار بد
زاین سپس از من نیاید کار بد
سوی من برگشت آن شاه زمن
مشت خاکی زد به زخم پشت من
سر به هم آورد زخمم ناگهان
گشت آن سرور ز چشم من نهان
زار ونالان وپشیمان آمدم
تابه کوفه وارد منزل شدم
بود این زخم از دوشبر من فزون
سر به هم آورد لیکن تاکنون
باز باقی مانده از زخمم چنان
معجزی باشد به پشتم این نشان
تا هر آنکس بیند از کردار بد
بگذرد دوری کند از کار بد
یا علی ما را هم از غم وارهان
نفس ما دزد است ورهزن الامان
نیش شمشیری به پشت اوبزن
تا که او هم دست برداردزمن
بر بلنداقبال هم بنما رخی
عرض او را هم بفرما پاسخی
بر سر اهل خرد تاج آمده
گفت کاندر کوفه پیری ز اهل دین
بد مرا همسایه وعزلت گزین
نه بدش شغلی نه باکس داشت کار
کار بودش طاعت پروردگار
جز به جمعه اندر ایام دگر
هیچ از خانه نمی آمد به در
قدر روزجمعه چون آمد رفیع
روز جمعه بود رفتم در بقیع
بهر پا بوس امام چارمین
سید السجاد زین العابدین
دیدم آنجا چاهی و آن مرد پیر
آب از آن چه می کشد بالا ز زیر
بهر غسل جمعه خود را عور کرد
چون لباس خویش از تن دور کرد
دیدمش در پشت سر زخمی عظیم
کز نگاهی در برم دل شددو نیم
چرک وخون از اوهمی آید برون
خورد بر هم دل مرا ز آن چرک وخون
چون مرا آن پیرمرد از پشت سر
دیدحال او زخجلت شد بتر
گفت ای فرزند من زید این توئی
گفتمش آری ولی نبود دوئی
گفت کاندر غسل من یاری نما
ده مرا آب و مددکاری نما
گفتمش نه میدهم آبت نه آب
می کشم از چاه تا ندهی جواب
هست بر پشتت جراحت از چه رو
باعث این زخم را با منبگو
گفت یاری کن که گویم با تو راز
لیک می باید نگوئی هیچ باز
راز خود را با تو گویم سر به سر
در حیات من مده کس راخبر
دادمش عهدی که سر پوشی کنم
تاحیات اوست خاموشی کنم
الغرض در غسل یار او شدم
آبیار وآبدار او شدم
چون زغسل خویشتن فارغ شد او
کرد در بر رخت خود گفتم بگو
گفت درعهدجوانی ده رفیق
متفق بودیم ودزد هر طریق
هم قسم بودیم وهم پیمان وعهد
تا به هم نوشیم چه زهر و چه شهد
در میانمان این قرار و نوبه بود
هر شبی یک تن ضیافت می نمود
از شراب واز طعام وازکباب
جمله می بودیم هر شب کامیاب
نه نفر را میهمان نه شب شدم
چون نهم شب سوی خانه آمدم
مست بودم از می و رفتم به خواب
خواب و مستی برد ازمن صبر وتاب
زن مرا از خواب خوش بیدار کرد
مست می بودم مرا هشیار کرد
گفت نه شب گشته مهمان دوست
دوستان را گر کنی مهمان نکوست
هست فردا شب دهم شب ای عزیز
هم تو مهمانی کنی بایست نیز
میهمان گشتی کنون شو میزبان
تا نگردی منفعل از این وآن
نه توان از مرگ ومهمان زدگریز
نه تو را درخانه باشد هیچ چیز
چون به فردا شب تو را مهمان رسد
بر لبت از شرمساری جان رسد
زاین خبر مستی مرا از سر پرید
دست غم پیراهن صبرم درید
گفتم ای زن راست گفتی چاره چیست
خود خبردارم که ما را هیچ نیست
گفت زن گر چه شب آدینه است
لیک مرغ آنجا رود که چینه است
امشب از کوفه بسی مردم روند
در نجف تا زائر حیدر شوند
خیز واز دروازه رو بیرون ببند
راه بر زوار خسبی تا به چند
هر که را دیدی بکن ازتن لباس
مگذر از او مشنو از وی التماس
هر چه در امشب خدا روزی نمود
چون شود فردا ببر بفروش زود
خرج مهمانی نما از جان ودل
تا به فردا شب نگردی منفعل
زاین سخن ای زیدخوش آمد مرا
گفتم ای بخت از دریا ری درآ
جستم از جا زود در آن نیمه شب
تا کنم خرج ضیافت را طلب
بستمی شمشیر خود را برکمر
بهر دزدی رفتم از کوفه به در
ایستادم در ره وادی السلام
بود شب چون بخت من تار وظلام
در هوا ابر سیاه ورعد وبرق
گاه می آمد ز غرب و گه ز شرق
گشت ظاهر تندبرقی ناگهان
شد از او روشن زمین و آسمان
دو نفر دیدم همی از راه دور
در دلم جا کرد صدوجدو سرور
چون به نزدیکی رسیدند آن دو تن
برق دیگر جست ومن دیدم دو زن
پیش آیند و گرفته کف به کف
می روند از کوفه روسوی نجف
این دو زن هستند در این نیمه شب
زایر قبر شهنشاه عرب
گفتم اندر دل عجب روزی رسید
صبح عید و رو نوروزی رسید
جستم و آن هر دو راکردم اسیر
همچو آهوئی که گردد صید شیر
گفتم از تن جامه بیرون آورید
تا سلامت جان ز دست من برید
از لباس وزینت خود آن دو زن
چشم پوشیدند و دادندش به من
ناگهان برقی دیگری جستن نمود
پیش چشم من جهان روشن نمود
دیدم آن دوزن یکی پیراست وعور
دختری هست آن دگر یک همچو حور
مژه اش گیرنده چون چنگال شیر
طره اش دام دل برنا و پیر
بر سر سرو است قمری را مقر
من به سرو قامتش دیدم قمر
گر بگویم داشت رخساری چوماه
ماه دارد کی کجا زلف سیاه
قد چو طوبی داشت لب چون سلسبیل
سلسبیلش کرده جان ودل سبیل
مادر ار حور وپدر غلمان شود
شاید ار فرزندشان چون آن شود
از نگاهی دل ربود از دست من
رهزنی را همچومن شد راهزن
کرد شیطان آندم از شهوت پرم
خواستم جامی می از وصلش خورم
پس گرفتم تنگش اندر بر چو جان
تا زنا با او کنم کرد او فغان
پیرزن زاری نمود و التماس
گفت زآن تو زر و سیم و لباس
رحم کن بر ما واز پروردگار
شرمی آور دست از این دختر بدار
در یتیمی کرده ام او را بزرگ
هست میش اما مشو او را تو گرگ
ز آتش شهوت مبر زو آبرو
آب رو از او مبر چون آب جو
نه پدر او را بود ونه مادری
شوهری کرده است و باشد دختری
می بردفردا شب او را شوهرش
در بر شوهر مکن بدگوهرش
روسیاهش در بر شوهر مکن
از برای دین پیغمبر مکن
من بدین دختر به نسبت خاله ام
نه به شوهر دادنش دلاله ام
شوهر این دختر او را بن عم است
عیششان فردا شب از تو ماتم است
کرد با من التماس امشب که چون
می روم فردا شب ازخانه برون
شوهرم شاید که نگذارد دگر
پای را از خانه بگذارم به در
شوهرم شاید به راه کج فتاد
بر زیارت هم مرا رخصت نداد
باید او رامن مطیع از جان شوم
هر چه گوید بنده فرمان شوم
حکم یزدان است و فرمان رسول
از دل و از جان کنم باید قبول
تا نیم مجبور و دارم اختیار
پیش از آن کز ما نیاید هیچ کار
خیز تا گردیم از صدق ویقین
زائر قبر امیر المؤمنین
تا وداع از جان ودل با او کنم
زیور از خاک درش بر رو کنم
شرم کن از حیدر دلدل سوار
رحمی آور دست ازین دختر بدار
پشت شمشیری زدم بر پیره زن
گفتمش خاموش بنشین دم مزن
هیچ عجزش بر دلم ننمود اثر
دل مرا از سنگ آمد سخت تر
قصد آن دختر نمودم الغرض
تا علاج خود نمایم از مرض
غیر شلواری که می بودش به پا
جامه ای ننهشته بودم زو به جا
تنگ اندر برکشیدش خاله اش
اوچو ماهی بود وخاله هاله اش
نه مرا طاقت به دل ماند ونه صبر
دور کردم خاله را از او به جبر
پس بخوابانیدمش از بهر کار
خواستم بگشایمش بند ازار
داشت آن دختر به دستم اضطراب
همچو ماهی کو به خاک افتد ز آب
هر دودستش بود در یک دست من
خویشتن را دید چون پابست من
دید چون بیچاره در دست من است
همچو ماهی صید در شست من است
برکشید از سوز دل ناگه فغان
گفت وا غوثاه ای شاه جهان
وا امیر المؤمنینا یا علی
وا امام المتقینا یا علی
یا امیر المؤمنین فریاد رس
نی مرا فریاد رس غیر از تو کس
وارهان از دست این ظالم مرا
کن ز ظلمش از کرم سالم مرا
بآن خداوندی که ما راآفرید
تا فغان آن دختر از دل بر کشید
کز عقب آمد صدای سم اسب
زآن صدا کوته نشد دستم ز کسب
با خودم گفتم که چاره یک سوار
آید از دستم غم اندر دل مدار
برنجستم من زجای خویشتن
خود زدم سنگی به پای خویشتن
داشتم بر روی آن دختر قرار
ناگهان نزد من آمد آن سوار
بود اسبش چون لباس او سفید
بوی مشک عود و عنبر شد پدید
از غضب فرمود بر من آن سوار
وای بر تو دست ازین دختر بدار
گفتم او را ای سوار دادگر
رو به راه خود وز اینجا درگذر
خود خلاصی یافتی از دست من
تا دهی او را نجات از شست من
پس به من فرمود از روی غضب
دور شو از روی او ای بی ادب
نیش شمشیری بزد بر پشت من
شد به منچون آتش زردشت من
خویش را دیدم چنان کز آسمان
بر زمین افتادم وکردم فغان
بیهش افتادم زبانم لال شد
نطق من خامش ز قیل وقال شد
پرده ای بر روی چشمم شد پدید
لیک گوشم هر چه گفت او می شنید
گفت رخت خویش را در برکنید
خوف و اندوه از دل خود درکنید
وآنچه از اسباب و زیور داشتید
جمله را ناداشته پنداشتید
باز پس گیرید از این ظالم تمام
باز پس گردید هر دوشادکام
رو به سوی کوفه درخانه روید
شاد بنشینید وآسوده شوید
هم به بر کردند رخت خویش را
هم به در از دل غم وتشویش را
جمع کردند آنچه زیور داشتند
مرده وبی جان مرا پنداشتند
پس زن ودختر نمودند التماس
کای سوار با وقار حق شناس
لطف واحسان را به ما کردی تمام
بهتر از این ساز ما را شادکام
پس رسان ما را به روضه شاه دین
خواجه قنبر امیر المؤمنین
ما به امید زیارت آمدیم
نه پی سود وتجارت آمدیم
گر بری ما را به روضه شاه دین
خیر بینی از خدا صبح و پسین
آنکه درهای معانی را بسفت
هم بفرما از کرم نام تو چیست
پس تبسم کرد وفرمود آن سوار
من علی هستم ولی کردگار
آن علی ابن ابیطالب منم
غالب برهر که شد غالب منم
حیدر صفدر که بشنیدی منم
فاتح خیبر که بشنیدی منم
شافع محشر که گویند آن منم
ساقی کوثر که گویندآن منم
بن عم وداماد پیغمبر منم
بنده او خواجه قنبر منم
از زن واز مرد واز برنا و پیر
می شوم افتادگان را دستگیر
دوستان را دوستداری میکنم
هر که بی یار است یاری می کنم
در گرفتاری هر کس یاورم
هیچ رازی نیست پنهان در برم
نیستم غافل ز یاد دوستان
جای دارم در نهاد دوستان
گر کسی خواند مرا درکوه قاف
حاضرم با ذوالفقار بی غلاف
ور ز من جوید مدد در بطن نون
همچو یونس آرمش زآنجا برون
گر در آتش کس به یاد من شود
چون خلیل آتش بدوگلشن شود
ور به چه گردد به من کس دادخواه
یوسف آسا آرمش بیرون ز چاه
ملتجی شد کس چو یعقوب ار به من
شد بر او بیت الشعف بیت الحزن
کس به ظلماتم کند گر بندگی
همچو خضر او را ببخشم زندگی
ور زیاد من کسی غافل شود
کار آسان در برش مشکل شود
ای زن ودختر زیارتتان قبول
خیر بینید از خدا و از رسول
در رهم امشب بسی دیدید زجر
از خداوند جهان گیرید اجر
باز پس گردید سوی خانه تان
خوش بیاسائید در کاشانه تان
دختر و زن چون زکار آگه شدند
بوسه زن هی بر رکاب شه شدند
رخ بسائیدند بر خاک زمین
سر رسانیدند برچرخ برین
آن دوزن گشتند حاجی مکه طور
دور بیت الله زدنداز بس که دور
رو به کوفه بازگردیدند شاد
شادشان کرد آن شه با عدل وداد
من چو بشنیدم که فرمود آن امیر
می شوم افتادگان را دستگیر
عرض کردم توبه کردم یا علی
چاره ای فرما به دردم یا علی
از معاصی توبه کردم کن قبول
بگذر از جرمم به انصاف رسول
چون پشیمانم از این کردار خود
بس پریشانم مکن در کار خود
از گناهان توبه کردم زاین سپس
یا امیر المؤمنین فریاد رس
پس به من گفتا که با حب رسول
گر کنی توبه کند یزدان قبول
این بگفت و راند مرکب شد روان
من زدم فریاد وگفتم بافغان
یا امیر المؤمنین روحی فداک
چاره ای کن ورنه خواهم شد هلاک
توبه بالله کردم از کردار بد
زاین سپس از من نیاید کار بد
سوی من برگشت آن شاه زمن
مشت خاکی زد به زخم پشت من
سر به هم آورد زخمم ناگهان
گشت آن سرور ز چشم من نهان
زار ونالان وپشیمان آمدم
تابه کوفه وارد منزل شدم
بود این زخم از دوشبر من فزون
سر به هم آورد لیکن تاکنون
باز باقی مانده از زخمم چنان
معجزی باشد به پشتم این نشان
تا هر آنکس بیند از کردار بد
بگذرد دوری کند از کار بد
یا علی ما را هم از غم وارهان
نفس ما دزد است ورهزن الامان
نیش شمشیری به پشت اوبزن
تا که او هم دست برداردزمن
بر بلنداقبال هم بنما رخی
عرض او را هم بفرما پاسخی
بلند اقبال : بخش اول - گزیدهای از کرامات و فضایل حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب (ع)
بخش ۸ - آمدن مردی برای کشتن مولای متقیان وچگونگی آن
گویداصبغ شافع روزشمار
حیدر صفدر شه دلدل سوار
داشت اندرمسجدکوفه مکان
در برش بنشسته جمعی دوستان
کز درمسجد درآمد بی خبر
مردی و او را به بر رخت سفر
آمد وشه را برابر ایستاد
گفت با او آن شه با عدل وداد
از کجا می آئی وداری چه نام
گفت وارد می شوم از شهر شام
گفت شه بهر چه مقصود آمدی
چیست مطلب کاین چنین وارد شدی
عرض کرد از بهر کاری آمدم
با دل امیدواری آمدم
شاه گفتا کار خود را بازگو
ورنه می گویم سراسر موبه مو
عرض کرد ای شه بفرما کار چیست
در بر تو حاجت اظهار نیست
شاه دین گفتا معاویه به شام
با منادی گفت بهر خاص وعام
رو ندا کن از زبان من بگو
در فلان روز از فلان مه هر که او
شد علی را قاتل وکردش فکار
بدهمش انعام ودرهم ده هزار
پس فلان ابن فلان اول قبول
کرد ودر شب شد پشیمان و ملول
روز دویم خود معاویه ندا
بر سر منبر نمود از قتل ما
پس فلان ابن فلان از جای جست
بهر قتل ما کمر را تنگ بست
گفتش ار از تو شد این کار آشکار
درهمت بخشش کنم دوده هزار
باز آن مرد دویم اول قبول
کرد و در شب شد قبول او نکول
روز سیم زد ندا باز آن فضول
می کند این امر را هر کس قبول
درهم او را سی هزار انعام هست
این چنین صهبائی اندر جام هست
هرکه می نوشد بنوشد نوش او
مست وسرخوش تو شدی زاین گفتگو
کشتن من را به دل کردی قبول
نز خدا اندیشه کردی نز رسول
در فلان روز از فلان مه پس ز شام
آمدی بیرون فلانت هست نام
چند روز است اینکه می بودی به راه
گم مکن ره را که می افتی به چاه
از برای کشتن من آمدی
کاین چنین با تیغ و جوشن آمدی
گفت آن مردای امام خاص وعام
برتو ازمن باد هر دم صد سلام
آنچه فرمودی بود صدق و یقین
راست گوئی یا امیر المؤمنین
گفت با اوحال منظورت چه هست
می کشی یا می کشی ز اینکار دست
عرض کرد ای من فدای جان تو
این تن وجانم بلا گردان تو
من نخواهم کردهرگز این عمل
تیغ من بشکست ودستم گشت شل
شرمسار آن مرد از کردار خود
شد ملامت گوبه خود از کارخود
پس به قنبر گفت شاه غیب گو
توشه ومرکب بیاور بهر او
هم ز قنبر توشه ومرکب گرفت
هم ز حیرت زیر دندان لب گرفت
پس برون آمد ز کوفه شادکام
رو به ره بنهاد سوی شهر شام
گشت حیران هر که دید اندر حضور
شد خبردار آنکه غائب بودودور
جز رسول الله بالله یا علی
کس نشد از قدرت آگه یا علی
توشه و مرکب به دشمن می دهی
خود نمی دانم چه بر من می دهی
مهر خود را بر بلند اقبال ده
کوز دنیا وز ما فیهاست به
حیدر صفدر شه دلدل سوار
داشت اندرمسجدکوفه مکان
در برش بنشسته جمعی دوستان
کز درمسجد درآمد بی خبر
مردی و او را به بر رخت سفر
آمد وشه را برابر ایستاد
گفت با او آن شه با عدل وداد
از کجا می آئی وداری چه نام
گفت وارد می شوم از شهر شام
گفت شه بهر چه مقصود آمدی
چیست مطلب کاین چنین وارد شدی
عرض کرد از بهر کاری آمدم
با دل امیدواری آمدم
شاه گفتا کار خود را بازگو
ورنه می گویم سراسر موبه مو
عرض کرد ای شه بفرما کار چیست
در بر تو حاجت اظهار نیست
شاه دین گفتا معاویه به شام
با منادی گفت بهر خاص وعام
رو ندا کن از زبان من بگو
در فلان روز از فلان مه هر که او
شد علی را قاتل وکردش فکار
بدهمش انعام ودرهم ده هزار
پس فلان ابن فلان اول قبول
کرد ودر شب شد پشیمان و ملول
روز دویم خود معاویه ندا
بر سر منبر نمود از قتل ما
پس فلان ابن فلان از جای جست
بهر قتل ما کمر را تنگ بست
گفتش ار از تو شد این کار آشکار
درهمت بخشش کنم دوده هزار
باز آن مرد دویم اول قبول
کرد و در شب شد قبول او نکول
روز سیم زد ندا باز آن فضول
می کند این امر را هر کس قبول
درهم او را سی هزار انعام هست
این چنین صهبائی اندر جام هست
هرکه می نوشد بنوشد نوش او
مست وسرخوش تو شدی زاین گفتگو
کشتن من را به دل کردی قبول
نز خدا اندیشه کردی نز رسول
در فلان روز از فلان مه پس ز شام
آمدی بیرون فلانت هست نام
چند روز است اینکه می بودی به راه
گم مکن ره را که می افتی به چاه
از برای کشتن من آمدی
کاین چنین با تیغ و جوشن آمدی
گفت آن مردای امام خاص وعام
برتو ازمن باد هر دم صد سلام
آنچه فرمودی بود صدق و یقین
راست گوئی یا امیر المؤمنین
گفت با اوحال منظورت چه هست
می کشی یا می کشی ز اینکار دست
عرض کرد ای من فدای جان تو
این تن وجانم بلا گردان تو
من نخواهم کردهرگز این عمل
تیغ من بشکست ودستم گشت شل
شرمسار آن مرد از کردار خود
شد ملامت گوبه خود از کارخود
پس به قنبر گفت شاه غیب گو
توشه ومرکب بیاور بهر او
هم ز قنبر توشه ومرکب گرفت
هم ز حیرت زیر دندان لب گرفت
پس برون آمد ز کوفه شادکام
رو به ره بنهاد سوی شهر شام
گشت حیران هر که دید اندر حضور
شد خبردار آنکه غائب بودودور
جز رسول الله بالله یا علی
کس نشد از قدرت آگه یا علی
توشه و مرکب به دشمن می دهی
خود نمی دانم چه بر من می دهی
مهر خود را بر بلند اقبال ده
کوز دنیا وز ما فیهاست به
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵ - مرحبا ای ساقی فرخنده پی
مرحبا ای ساقی فرخنده پی
خیز واز مینا به ساغر ریز می
ساغری ده تا دماغی تر کنیم
پیش از آن کز چشمه کوثرکنیم
ساقیا ز اندازه بیرون تشنه ایم
ساغری در ده که افزون تشنه ایم
مر مرا در ده می ناب آنقدر
که نه سر دانم ز پا نه پا زسر
خیزو از آن راح روح افزا بیار
تا بریم انده ز دل صهبا بیار
ساقیا خیز و می نابم بده
تا نگشتم خاک از آن آبم بده
زآن شرابم ده که بی خود سازدم
بی خود اندر گوشه ای اندازدم
خودستانی را فراموشم کند
چون غلامان حلقه درگوشم کند
سوی کوی بیخودی راهم دهد
بیخودم سازد وزآن جاهم دهد
بی خبر ازجسم وجان سازد مرا
فارغ از رنج جهان سازد مرا
مر مرا بیهوش و لایعقل کند
یک نفس از خود مرا غافل کند
غم برد شادی دهدجان پرورد
آنچنان جانی که ایمان پرورد
ساقی این خود بینی آخر تا به کی
یک زمان کن مر مرا بیخود ز می
نه می پرورده پیرمغان
دختر رز مادر شر باشد آن
ز آن میم ده کز پسش نبود خمار
یعنی از صهبای حب هشت وچار
این چنین می خوش بود در کام من
باد از این می لبالب جام من
خیز واز مینا به ساغر ریز می
ساغری ده تا دماغی تر کنیم
پیش از آن کز چشمه کوثرکنیم
ساقیا ز اندازه بیرون تشنه ایم
ساغری در ده که افزون تشنه ایم
مر مرا در ده می ناب آنقدر
که نه سر دانم ز پا نه پا زسر
خیزو از آن راح روح افزا بیار
تا بریم انده ز دل صهبا بیار
ساقیا خیز و می نابم بده
تا نگشتم خاک از آن آبم بده
زآن شرابم ده که بی خود سازدم
بی خود اندر گوشه ای اندازدم
خودستانی را فراموشم کند
چون غلامان حلقه درگوشم کند
سوی کوی بیخودی راهم دهد
بیخودم سازد وزآن جاهم دهد
بی خبر ازجسم وجان سازد مرا
فارغ از رنج جهان سازد مرا
مر مرا بیهوش و لایعقل کند
یک نفس از خود مرا غافل کند
غم برد شادی دهدجان پرورد
آنچنان جانی که ایمان پرورد
ساقی این خود بینی آخر تا به کی
یک زمان کن مر مرا بیخود ز می
نه می پرورده پیرمغان
دختر رز مادر شر باشد آن
ز آن میم ده کز پسش نبود خمار
یعنی از صهبای حب هشت وچار
این چنین می خوش بود در کام من
باد از این می لبالب جام من
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۷ - در اسرار حکایت شمع و پروانه
شمع این نوری که بر سر باشدش
پرتوی از روی دلبر باشدش
هست شاهان را به نورش احتیاج
چهره دارد سندروسی تن چوعاج
جان دهد هر کس از او برند سر
شمع را نازم بود رسم دگر
زنده تر می گردد از گردن زن
جان عالم را مگر دارد به تن
در تن شمع است این نور تمام
بر سرش بگرفته است از احترام
محرم میر وفقیر از آن شده
همدم برنا وپیر از آن شده
بزم آرای گدا و شه بود
خضر ظلمات ودلیل ره بود
هرکه را نوری به بر باشدچو شمع
سوزی اورا در جگر باشد چوشمع
پرتوی از نور چهر دلبران
جلوه گر گردیده گویا اندر آن
ظلمتی از شب چوبر پا کرده اند
شمع هم بهرت مهیا کرده اند
تا شودظلمت ز نو راو هلاک
شمع چون هست از شب تارت چه باک
آنچه بینی شمع را باشد بسر
عاشقان رانیز باشد در جگر
اشک ریزی میکند از ان همی
کو جدا گردد ز وصل همدمی
حیرت از پروانه دارم درجهان
کو کی آگه شد ازین سر نهان
شمع در هرجا که گردد جلوه گر
آید و سوزد به پیشش بال وپر
هیچ پروا نیستش از سوختن
باید از اوعلم عشق آموختن
یک شبی بودیم با هم چار تن
غصه با من بود وشمعی با لکن
نور بخشی شمع چون آغاز کرد
گرد او پروانه ای پرواز کرد
گفتگوئی شمع با پروانه کرد
کزجواب اومرا دیوانه کرد
گفت با پروانه رو پروا نکن
ورکنی پروا بکن پروانه کن
آتشی سوزنده باشد نورما
دورش ار گردی بگرد از دور ما
توکجا وعاشقی با نورما
نیستی موسی میا درطور ما
عاشقی بسیار کاری مشکل است
آنکه عاشق می شود دریا دل است
پنجه میریزد در این ره شیر نر
مرد این مدیان نیی رو در گذر
سوزمت از نرو سربازی مکن
گفتمت با شیر نر بازی مکن
عشق بازی نیست کار هر کسی
کشته گردیدند در این ره بسی
عاشقی با چون خودی کن گرکنی
کایدازدستت که با او سر کنی
عشق تو با ما بسی دور از هم است
فی المثل چون آفتاب وشبنم است
در دلخود عشق پروردن چرا
دشمنی با جان خود کردن چرا
توکجا کی عاشق دل خسته ای
عشق را بر خود به تهمت بسته ای
عاشق ار هستی ادبهای توکو
ناله های نیم شبهای توکو
من به هر جا می نشینم حاضری
هرکجا بزمی است آنجا ناظری
پیش ما ناخواسته آئی همی
خود بگو با ما که دادت محرمی
از که داری اذن کاینجا آمدی
وندر این مجلس چرا داخل شدی
گفت پروانه چه میجوئی ادب
من کجا دارم خبر از روز و شب
منتو را جویم کنم گردش بسی
تا تو را پیدا کنم درمجلسی
چون تو رابینم به خود هم ننگرم
پر زنان آیم که تا سوزد پرم
مست وبیخود میشوم از دیدنت
پیشت ایم تا بگیرم دامنت
تاخلاصم سازی از دردفراق
تا کنی پاک از رخم گرد فراق
عاشقی سوزد زهجران ماه وسال
عاشقی از آتش شوق وصال
خوب اگر خواهی ندانم عشق چیست
من همی دانم که کس غیر از تونیست
حاضرم یا ناظرم از بهر توست
هر کجا پا میگذارم شهر توست
محرمم یامجرمم ز آن تو ام
گوسفند عید قربان توام
کیست غیر از توکه گیرم اذن از او
نور رخسار توفرمود ادخلو
شمع گر سر گیرداورا اف مکن
درگه خاموشی او راپف مکن
پرتوی از روی دلبر باشدش
هست شاهان را به نورش احتیاج
چهره دارد سندروسی تن چوعاج
جان دهد هر کس از او برند سر
شمع را نازم بود رسم دگر
زنده تر می گردد از گردن زن
جان عالم را مگر دارد به تن
در تن شمع است این نور تمام
بر سرش بگرفته است از احترام
محرم میر وفقیر از آن شده
همدم برنا وپیر از آن شده
بزم آرای گدا و شه بود
خضر ظلمات ودلیل ره بود
هرکه را نوری به بر باشدچو شمع
سوزی اورا در جگر باشد چوشمع
پرتوی از نور چهر دلبران
جلوه گر گردیده گویا اندر آن
ظلمتی از شب چوبر پا کرده اند
شمع هم بهرت مهیا کرده اند
تا شودظلمت ز نو راو هلاک
شمع چون هست از شب تارت چه باک
آنچه بینی شمع را باشد بسر
عاشقان رانیز باشد در جگر
اشک ریزی میکند از ان همی
کو جدا گردد ز وصل همدمی
حیرت از پروانه دارم درجهان
کو کی آگه شد ازین سر نهان
شمع در هرجا که گردد جلوه گر
آید و سوزد به پیشش بال وپر
هیچ پروا نیستش از سوختن
باید از اوعلم عشق آموختن
یک شبی بودیم با هم چار تن
غصه با من بود وشمعی با لکن
نور بخشی شمع چون آغاز کرد
گرد او پروانه ای پرواز کرد
گفتگوئی شمع با پروانه کرد
کزجواب اومرا دیوانه کرد
گفت با پروانه رو پروا نکن
ورکنی پروا بکن پروانه کن
آتشی سوزنده باشد نورما
دورش ار گردی بگرد از دور ما
توکجا وعاشقی با نورما
نیستی موسی میا درطور ما
عاشقی بسیار کاری مشکل است
آنکه عاشق می شود دریا دل است
پنجه میریزد در این ره شیر نر
مرد این مدیان نیی رو در گذر
سوزمت از نرو سربازی مکن
گفتمت با شیر نر بازی مکن
عشق بازی نیست کار هر کسی
کشته گردیدند در این ره بسی
عاشقی با چون خودی کن گرکنی
کایدازدستت که با او سر کنی
عشق تو با ما بسی دور از هم است
فی المثل چون آفتاب وشبنم است
در دلخود عشق پروردن چرا
دشمنی با جان خود کردن چرا
توکجا کی عاشق دل خسته ای
عشق را بر خود به تهمت بسته ای
عاشق ار هستی ادبهای توکو
ناله های نیم شبهای توکو
من به هر جا می نشینم حاضری
هرکجا بزمی است آنجا ناظری
پیش ما ناخواسته آئی همی
خود بگو با ما که دادت محرمی
از که داری اذن کاینجا آمدی
وندر این مجلس چرا داخل شدی
گفت پروانه چه میجوئی ادب
من کجا دارم خبر از روز و شب
منتو را جویم کنم گردش بسی
تا تو را پیدا کنم درمجلسی
چون تو رابینم به خود هم ننگرم
پر زنان آیم که تا سوزد پرم
مست وبیخود میشوم از دیدنت
پیشت ایم تا بگیرم دامنت
تاخلاصم سازی از دردفراق
تا کنی پاک از رخم گرد فراق
عاشقی سوزد زهجران ماه وسال
عاشقی از آتش شوق وصال
خوب اگر خواهی ندانم عشق چیست
من همی دانم که کس غیر از تونیست
حاضرم یا ناظرم از بهر توست
هر کجا پا میگذارم شهر توست
محرمم یامجرمم ز آن تو ام
گوسفند عید قربان توام
کیست غیر از توکه گیرم اذن از او
نور رخسار توفرمود ادخلو
شمع گر سر گیرداورا اف مکن
درگه خاموشی او راپف مکن
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۶ - ای بت مه طلعت پیمان گسل
ای بت مه طلعت پیمان گسل
ای مه تابان بررویت خجل
آتش عشق رخ توبرفروخت
هستی ما را همه یکسر بسوخت
شعله عشقت بزدآتش به جان
سوختم از آتش دل الامان
نیستی آگه غم عشقت چه کرد
در دلم از حسرت واندوه ودرد
از غم عشق رخ نیکوی تو
شددلم آشفته تر از موی تو
تا شدی از پیش من ای یار دور
تنگتر آمددلم از چشم مور
هجر تو زد بر دل من آتشی
من خوشم از سوختن ار تو خوشی
وصل تو روزی شود ار روزیم
به بود از روزی هر روزیم
ای مه تابان بررویت خجل
آتش عشق رخ توبرفروخت
هستی ما را همه یکسر بسوخت
شعله عشقت بزدآتش به جان
سوختم از آتش دل الامان
نیستی آگه غم عشقت چه کرد
در دلم از حسرت واندوه ودرد
از غم عشق رخ نیکوی تو
شددلم آشفته تر از موی تو
تا شدی از پیش من ای یار دور
تنگتر آمددلم از چشم مور
هجر تو زد بر دل من آتشی
من خوشم از سوختن ار تو خوشی
وصل تو روزی شود ار روزیم
به بود از روزی هر روزیم
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۶ - حکایت بر سبیل تمثیل
مرد دهقان ریخت تخمی بر زمین
آب رویش هشت در صبح و پسین
چند روزی چون چنینکرد وگذشت
کشت او روئید وناگه سبز گشت
سبز گشت و خوشه کرد ودانه کرد
شد زیاد وخرمن از هر سو فتاد
خرمنش کوبیده گشت و پاک شد
دانه ها چون دور از خاشاک شد
کرد دهقان پر از او انبارها
اینکه گفتم دیده هر کس بارها
بی سبب نبودکه می گردد چنین
اندر این سری بود پنهان ببین
بر زمینی آب اگر افضل بود
مشکل صاحب زمین پس حل بود
بر زمینی آب اگر باشد سوار
هرچه خواهی زوبروید دربهار
قیمت وقدر زمین از آب شد
مر زمین را آب فتح باب شد
هر زمین را که نبودهیچ آب
نیستش قدر وبها باشدخراب
آمده در هر سری سری قرین
برزگر هم آب جوید با زمین
آب رویش هشت در صبح و پسین
چند روزی چون چنینکرد وگذشت
کشت او روئید وناگه سبز گشت
سبز گشت و خوشه کرد ودانه کرد
شد زیاد وخرمن از هر سو فتاد
خرمنش کوبیده گشت و پاک شد
دانه ها چون دور از خاشاک شد
کرد دهقان پر از او انبارها
اینکه گفتم دیده هر کس بارها
بی سبب نبودکه می گردد چنین
اندر این سری بود پنهان ببین
بر زمینی آب اگر افضل بود
مشکل صاحب زمین پس حل بود
بر زمینی آب اگر باشد سوار
هرچه خواهی زوبروید دربهار
قیمت وقدر زمین از آب شد
مر زمین را آب فتح باب شد
هر زمین را که نبودهیچ آب
نیستش قدر وبها باشدخراب
آمده در هر سری سری قرین
برزگر هم آب جوید با زمین
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۸ - باده عارفانه
ساقی از آن باده گلرنگ ده
بر سر من دانش و فرهنگ ده
در بر من از در یاری درا
مست کن از باده گلگون مرا
باده هی از ساغر خود ده به من
میدهی ار باده ده اما به من
چیست من ازمی به من اریم دهی
کم دهی وکم دهی وکم دهی
خوش بودانده گرم از دل بری
خیز و کن از غم دل ما را بری
از دل ما ریشه غم را بکن
در دل ما عشرتی از سر فکن
می ده وهی ده که دل افسرده ام
زنده ام اما به مثل مرده ای
می بده ای ساقی فرخنده پی
نور کن این ظلمت ما را زمی
تا همی از طبع در افشان شوم
مادح آن خواجه ذیشان شوم
اول وآخر علی آمد علی
باطن وظاهر علی آمد علی
غایب وحاضر علی آمد علی
قادر وقاهر علی آمدعلی
لحمک لحمی شده با مصطفوی
جسمک جسمی شده او را صفا
قدرت او قدرت یزدان بود
هر چه از اونیست به او آن بود
شد اگر اوقاتل هر شیرزن
توشه کش آمد بر هر پیرزن
طرح نه افلاک کی اوبرکشید
حکم از او آمد وقنبر کشید
ذات وی آئینه یزدان نماست
نی گنه ار گفت کس او راخداست
ای علی اقبال من آمد بلند
طالع من آمد از اوارجمند
مختصر او در بر یکتا آله
آمده مختار که روحی فداه
بر سر من دانش و فرهنگ ده
در بر من از در یاری درا
مست کن از باده گلگون مرا
باده هی از ساغر خود ده به من
میدهی ار باده ده اما به من
چیست من ازمی به من اریم دهی
کم دهی وکم دهی وکم دهی
خوش بودانده گرم از دل بری
خیز و کن از غم دل ما را بری
از دل ما ریشه غم را بکن
در دل ما عشرتی از سر فکن
می ده وهی ده که دل افسرده ام
زنده ام اما به مثل مرده ای
می بده ای ساقی فرخنده پی
نور کن این ظلمت ما را زمی
تا همی از طبع در افشان شوم
مادح آن خواجه ذیشان شوم
اول وآخر علی آمد علی
باطن وظاهر علی آمد علی
غایب وحاضر علی آمد علی
قادر وقاهر علی آمدعلی
لحمک لحمی شده با مصطفوی
جسمک جسمی شده او را صفا
قدرت او قدرت یزدان بود
هر چه از اونیست به او آن بود
شد اگر اوقاتل هر شیرزن
توشه کش آمد بر هر پیرزن
طرح نه افلاک کی اوبرکشید
حکم از او آمد وقنبر کشید
ذات وی آئینه یزدان نماست
نی گنه ار گفت کس او راخداست
ای علی اقبال من آمد بلند
طالع من آمد از اوارجمند
مختصر او در بر یکتا آله
آمده مختار که روحی فداه
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۱ - نصایح
حمد بی حد و ثنای بی عدد
هست شایان خداوند احد
آنکه از امر کن ازجود وکرم
عالمی را کردموجو از عدم
آنکه می باشد به هر شیئی قدیر
نه شریکی هست او را نه نظیر
آسمان را بی ستون بر پای داشت
کس نمی داند که چون برجای داشت
خاک وباد وآب وآتش آفرید
نقشها زاین چار بس خوش آفرید
از ضمیر موری آگاه است او
زیر سنگ ار در بن چاه است او
در هوا مرغی هویدا می کند
روزی ماهی به دریا می کند
برگ تر از چوب خشک آرد پدید
وز پی شام سیه صبح سفید
جانور از نطفه از نی شکر دهد
ز ابر باران ازصدف گوهر دهد
لطف او خاص است و بر هر بنده ای
می دهد روزی به هر جنبده ای
آسمان را و زمین را مالک است
هر چه باشد غیر وجهش هالک است
عقل حیران است در ذاتش که چیست
هر چه هست او هست جز او هیچ نیست
او بودخلاق هر بالا و پست
بود وهست از پیش و بعد هر چه هست
هر سر مویم شودگر صد زبان
عاجزم از شکر یک احسان آن
هست شایان خداوند احد
آنکه از امر کن ازجود وکرم
عالمی را کردموجو از عدم
آنکه می باشد به هر شیئی قدیر
نه شریکی هست او را نه نظیر
آسمان را بی ستون بر پای داشت
کس نمی داند که چون برجای داشت
خاک وباد وآب وآتش آفرید
نقشها زاین چار بس خوش آفرید
از ضمیر موری آگاه است او
زیر سنگ ار در بن چاه است او
در هوا مرغی هویدا می کند
روزی ماهی به دریا می کند
برگ تر از چوب خشک آرد پدید
وز پی شام سیه صبح سفید
جانور از نطفه از نی شکر دهد
ز ابر باران ازصدف گوهر دهد
لطف او خاص است و بر هر بنده ای
می دهد روزی به هر جنبده ای
آسمان را و زمین را مالک است
هر چه باشد غیر وجهش هالک است
عقل حیران است در ذاتش که چیست
هر چه هست او هست جز او هیچ نیست
او بودخلاق هر بالا و پست
بود وهست از پیش و بعد هر چه هست
هر سر مویم شودگر صد زبان
عاجزم از شکر یک احسان آن