تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۲ - سؤال
دگر گفتش بگو کز ذات قادر
چه اول گشت ای استاد، ظاهر
چو ذاتش اولین را رهنمون شد
دگر ز اول چه ظاهر گشت و چون شد
دگر بر گوی تا آدم که باشد
پس از آدم دگر خاتم چه باشد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۳ - جواب
چنین دادش خبر استاد کامل
که گویم شرح این با شاه عادل
ز واجب عقل کل اول هویدا
شد و زو نفس کل گردید پیدا
طبیعت باز شد از نفس، موجود
هیولی از طبیعت گشت مولود
دگر شد جسم کل از جمله ظاهر
که از وی عرش رحمان است باهر
دگر کرسی که آن ذات البروج است
که کمل را بدان منزل عروج است
نباشد برتر از آن هیچ ماوا
بهشت و قصرو حورالعین ست آنجا
دگر چرخ زحل، یعنی که هفتم
که او آمد اساس شخص مردم
دگر چرخ ششم، ماوای برجیس
کزو ظاهر شود تنزیه و تقدیس
دگر پنجم بود بهرام جایش
که قدرت داد و جباری خدایش
دگر چارم چه باشد جای خورشید
کزو شاهی و ملکت یافت جمشید
سیوم را منزل ناهید می دان
کزو عیش و نشاط افزود در جان
دوم جای عطارد کز دبیری
دهد ارباب منصب را وزیری
یکم آمد مقام ماه شبگرد
کزو پیدا شود هم سرخ و هم زرد
دگر آمد پس از این سیر افلاک
همی نار و هوا، پس آب و پس خاک
پس از جرم عناصر شد موالید
و زان پس، نفس انسان گشت بادید
درین مشهد شناسا گشت انسان
یکی شد عارف و معروف و عرفان
درین قسمت زحل دان دور آدم
قمر شد منتهی با نفس خاتم
در آنجا بس نگه کن ذات کمل
شده با نقطه وحدت مقابل
چو آدم را ز خاتم آگهی شد
الف در الف آمد منتهی شد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۴ - سؤال
دگر گفتش زمان با آدمی زاد
چه نسبت دارد این را یاد کن یاد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۵ - جواب
جوابش داد کین شخص زمانه
همی این کار دارد جاودانه
که می سازد ز ترکیبات ایشان
نبات و جانور از بهر انسان
خدایی کو ز مشتی گل بشر کرد
دو عالم را غدای یکدگر کرد
نبات از خاک موجود است دایم
به خاک و آب، دایم هست قایم
غدای جانور هم شد نباتات
که این رغبت مر او را هست بالذات
غدای آدمی شد جانور هم
غدای خاک نبود غیر آدم
بود کار زمین پیوسته همچین
که از(ا) ین آن شود، وز آن شود این
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۶ - سؤال
دگر گفتش که عالم را و آدم
بگو تا شان، چه نسبت هست با هم
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۷ - جواب
جوابش داد استاد از سر عقل
که بشنو شرح این از کشف و از نقل
بود آدم ز عالم نسخه راست
که هر چه آنجا نهان اینجا هویداست
ز اوج آسمان، تا مرکز خاک
ببین در لوح بود خویشتن پاک
زمین و آسمان و هر چه خواهی
ز سر تا پای خود بنگر کماهی
مشو غافل ز خود، وز پای تا سر
نظر کن، نه فلک در خویش بنگر
یکی لحم و دوم عظم و سیوم مغز
رگ و خون و پی است ار بنگری نغز
بود هفتم فلک بی شک تو را پوست
دگر هشتم بود ناخن، نهم موست
دگر، گر آیه الکرسی بخوانی
بروج از خود سراسر بازدانی
اگر خواهی که بیرون آیی از شک
بگویم تا شماری جمله یک یک
بیا اول دو چشم خود نظر کن
پس از وی هر دو گوشت را خبر کن
دگر در هر دو بینی راست بنگر
دو پستان را ببین هم نیک در بر
سبیلین است دیگر گفتمت راست
دگر ناف و دهان بر جمله گویاست
چو افلاک و بروجت گشت مفهوم
دگر سیاره را کن جمله معلوم
ازین گفتار من گر رخ نتابی
ز اعضای رئیسه بازیابی
دل است اول که خورشیدی ست روشن
مشو تیره که گفتم روشنت من
دگر زهره است بهرام وجودت
که سر تا پای می آرد سجودت
دماغت هست در اعضا عطارد
که باشد زوت، سعد و نحس وارد
دگر گرده بود ناهید در تو
که شادی زو بود جاوید در تو
جگر چبود دگر برجیس بشنو
که باشد ظاهرت زو تازه و نو
سپرز آمد دگر پیر کواکب
که زو باشد همی سودات غالب
بود شش مر تو را ماه سبک سیر
که قسامی ست در تو از شر و خیر
از این نسخه مشو غافل که پیوست
هر آنچه تو در او بینی درین هست
هر آن چیزی که مشکل باشدت آن
ببین در این که در دم گردد آسان
در آنجا هر چه بشماری سراسر
بود اینجا همه با چیز دیگر
زمین و آسمان و کوه و دریا
بود یکسر همه در تو مهیا
چو یکسر هر چه هست اینجا مهیاست
اگر عرش است آنجا دل در اینجاست
جهان هر چند کو یک شخص پیرست
بر من این کبیرست آن صغیر است
ندارم شک که در عالم هدف شد
کسی کاگه ز سر من عرف شد
از آن رو کشته شد منصور بر دار
که ظاهر کرد با نااهل اسرار
به عاشق قول معشوق ار به رمزست
چرا با وی حدیثش کنت کنز است
زبان عشق، هر ناکس چه داند
کسی داند که اشتر می چراند
سلیمی چون سخن اینجا رساندی
و زین لوح آنچه می بایست خواندی
زبان در کام کش زین بیش مخروش
به بحر معرفت می باش خاموش
چو آگه گشتی از پایان این راه
مکن دیگر حکایت، قصه کوتاه
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۸ - سؤال
دگر گفتش فنا چبود، بقا چیست
بهشت و دوزخ و (روز) لقا چیست
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۷۹ - جواب
جوابش داد و گفتش ای خداوند
بگویم زآنچه دانم با تو یک چند
فنا ماییم و این هستی(ست)موهوم
که بی واجب وجود ماست معدوم
بقا ذات خدا دان کوست دایم
به ذات خویشتن پیوسته قایم
مدان گر واقفی از پایه او
وجود ما به غیر از سایه او
اگر خورشید را نبود وجودی
نباشد ذره را هرگز وجودی
مدان جز ذات او را هست و واجب
که غالب او بود والله غالب
یکی را گر شماری صد هزاری
وجود آن مدان جز اعتباری
زیک گر صد کنی، ور بیش تمیز
نمی بیند محقق غیر یک چیز
بر دانا، یکی کی در شمارست
که آن باشد یکی گر صد هزار است
هزاران نیست جز یک یک دگر هیچ
که دادستی تو آن را پیچ در پیچ
کسی کش در وجود یک شکی نیست
هزاران در هزارش جز یکی نیست
اگر خواهد دلت کین رمز خوانی
به تمثیلیت گویم تا بدانی
بقا را دان تو آبی پاک روشن
که شد جاری میان صحن گلشن
به قدر قابلیت گشت هر ورد
از آن آب روان یک سرخ و یک زرد
اگر خواهی که بگشایی تو این بند
وجود مامدان جز قابلی چند
ندارد جز فنا در کار ما راه
که باقی اوست، الباقی هو الله
ازین موج و ازین دریا چه گوییم
بقا دریا بود ما موج اوییم
شوی آگه ز کنه این ضرورت
اگر دانی هیولا را و صورت
دگر از جنت و دوزخ سؤالی
نمودی نیست این خالی ز حالی
اگر خلق ذمیمه در نوشتی
برو خوش زی که بی شک در بهشتی
ور از خلق بد خود در عذابی
یقین زان دوزخی بدتر نیابی
بر شیرین و تلخ، از رسته توست
بهشت و دوزخت وابسته توست
دگر گفتا بقا جز معرفت نیست
چه گویم وصف آن کان را صفت (نیست)
هر آن کو عارف سر وجود است
مر او را هر چه بینی در سجود است
چه خوش گفت این سخن آن مرد عارف
که بود از خویش و ذات خویش واقف
مبین جز ذات او در کل ذرات
که در ذرات چیزی نیست جز ذات
شود روشن گرت باشد تمیزی
که غیر از ذات بی چون نیست چیزی
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۰ - سؤال
دگر گفتش که ای پیر معانی
چگونه کرد باید زندگانی
چه نوع از پیش باید بردن این کار
چه سان باید شدن این راه دشوار
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۱ - جواب
جوابش داد استاد سخن سنج
که نتوان یافتن این گنج بی رنج
اگر هستی به دولت صاحب هوش
بگویم یک دو پندت تا کنی گوش
ز دانش زندگی جو تا توانی
که بی دانش، ندارد زندگانی
گر از دانا نداری هیچ یاری
ز نادان بر حذر می باش باری
کسی کو نیک خواه خود نباشد
بگو با دیگری چون بد نباشد
ببر از صحبت جاهل، که عاقل
نجوید همدمی با هیچ جاهل
کسی کو صحبت جاهل گزیند
چنان باشد که با مرده نشیند
نشاید همچو نادان بود مغرور
که معذور است آن بیچاره، معذور
مکن بر دولت و اقبال خود پشت
که دوران همچو تو، بسیار کس کشت
مناز از دولت و جاه و جوانی
که آن نبود ز ملک جاودانی
مده تا می توانی فرصت از دست
که ریزد باده چون قرابه بشکست
اگر خواهی که از سرما بری جان
به تابستان بنه برگ زمستان
به صحرای امل دانه چه کاری
که آن دشت است و آن بادگداری
بکن قطع طمع از گنج دنیا
که نرزد گنج دنیا رنج دنیا
طمع برکن ازین منزلگه خاک
که شد ناکام ازو جمشید و ضحاک
به عالم دل منه وین نکته دریاب
که عالم، سر به سر نقشی ست بر آب
جهان هر چند پر زینت سرایی ست
برون کش رخت ازینجا کین نه جایی ست
درین عالم که آدم زو نشانیست
درو هر کس که می بینی بقا نیست
بود هر صنف را یک پیشه مطلوب
که می باشد مر او را آن صفت خوب
در آن کار ار به حد اعتدال است
به عالم نام او صاحب کمال است
چو داد اصناف خود را حق تعالی
به حد خویش، هر یک را کمالی
کمال عالمان نبود بجز علم
کزو یکسر تواضع زاید و حلم
کمال پادشاهان عدل و انصاف
کمال جاهلان نبود بجز لاف
تو را پس نیست ای سلطان از آن به
که باشند از تو در راحت، که و مه
تو را عدل است در فرمان اطاعت
ز تو عدلی به از صد ساله طاعت
درون خسته ای را شاد کردن
به از صد کعبه ات آباد کردن
در آن عالم که باشد دید و وادید
نخواهند از تو غیر از عدل پرسید
چو شیرین دید کان استاد کامل
بگفت این نکته ها با شاه عادل
ثنا گفتش که ای دانای آگاه
مرا هم گو که چون باید شدن راه
چو دادی پند خسرو، پند من هم
بفرما تا شوم آسوده از غم
سخنهایی کزو جان تازه گردد
جهان زو هم پر از آوازه گردد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۲ - پند دادن بزرگ امید شیرین را
چو بنشید این سخن مرد گزیده
جوابش داد و گفت ای نور دیده
شنو ده پند و شو آزاد از رنج
که این ده پند باشد به ز صد گنج
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۳ - پند اول
نخستین آنکه در پنهان و در فاش
خدا بر خویش حاضر دان و خوش باش
چو دانی حاضرش همواره بر خود
نیاید از تو چیزی کان بود بد
دلت گر خواهد این راکنه و غایت
بدین پندت بگویم یک حکایت
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۴ - حکایت
شنیدستم که یک باری جوانی
دل خود داده بد با دلستانی
دلش چون گیسویش همواره در تاب
نه روز آرام بودش نی به شب خواب
بسی کوشید تا من بعد ده سال
به وصلش رهنمونی کرد اقبال
چو خلوت کرد و با محبوب بنشست
طمع می خواست تا سویش کشد دست
که ناگه آن پری در لرزه افتاد
دل عاشق شد از این غصه ناشاد
بدو گفت از که می ترسی غمی نیست
که اینجا هیچ کس نامحرمی نیست
جوابش داد آن معشوق عاقل
که ای عاشق مرو پر از پی دل
که مخلوق ار چه اینجا نیست ظاهر
ندارم شک که خالق هست حاضر
چو گفت این عاشق از غیرت برافروخت
و زان آتش هوای خویشتن سوخت
که تا دانی که هر کو هست با دوست
نباشد شک که لاشک دوست با اوست
میفت از ره مخور بازی به شاباش
به هر حالی که هستی با خدا باش
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۵ - پند دوم
دوم پند آنکه با نادان مشو یار
که از نادان، کشی اندوه بسیار
ز نادان، عاقل آن به کو گریزد
که از او جز سیه رویی نخیزد
ز دانا گر رسد صد جور بهتر
که نادانت دهد صد بدره زر
ببر از مرد جاهل تا توانی
که با او هست ضایع، زندگانی
مکن هم صحبتی با هیچ جاهل
که خوش زد این مثل، آن مرد کامل
که با ناجنس، صحبت داشت یک دم
اگر جنت بود، باشد جهنم
اگر خواهی که هرگز نبودت بد
نشین تا می توان، با بهتر از خود
سخن بشنو ز دانا، تا که بتوان
مبین نادان که بادا مرگ نادان
تو شیرینی شنو این پند شیرین
که دانایان پیشین گفته اند این
که با ناجنس منشین و میامیز
بود تا سعیت از نادان بپرهیز
که یک نادان، برانگیزد از آن گرد
که صد دانا نیارد چاره اش کرد
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۶ - پند سوم
سیوم پند این بود ای سرو آزاد
که بر حسن و جوانی پر مشو شاد
ز من بشنو سخن تا می توانی
مشو مغرور، بر حسن و جوانی
خرد را با جوان، بیگانگی دان
جوانی شاخی از دیوانگی دان
به ملک عاقلی باشد امیری
جوانی را به سر کردن به پیری
جوانا پرستم بر خویش مپسند
که از پیران شنیدستم من این پند
که نبود در جوانی غیر مستی
غم پیری، جوانی خور که رستی
بنه روز جوانی بهر خود برگ
جوان تا پیر باشد، پیر تا مرگ
جوانی را که از وی در عذابی
غنیمت دان که مشکل بازیابی
مباش از کار و کرد خویش خشنود
که غفلت نقد عمرت جمله بر بود
جوانی را کزو هستت حسابی
گه پیری، خیالی دان و خوابی
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۷ - پند چهارم
چهارم پند من این است ای ماه
که سوی خود مده غماز را راه
مکن غماز را تمکین که غماز
به دیگر کس بگوید حال تو باز
نداری مردم غماز را دوست
که نیک ار باز بینی، دشمنت اوست
بود تا سعی و جهد از وی بپرهیز
که غماز است هر جا آتش انگیز
به خود غماز اشک بی ترحم
از آن رو می فتد از چشم مردم
مشو با مردم غماز همدم
مساز او را بر خود هیچ محرم
که پیش مرد دانا روشن است این
که در دوزخ بود مرد سخن چین
سخن چین را به دانا محرمی نیست
چرا کان بی سعادت آدمی نیست
ببر تا می توانی زو ارادت
جدایی زو نباشد جز سعادت
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۸ - پند پنجم
بود پند من این پنجم که دانا
نگیرد سخت بر خود رنج دنیا
ببین دنیا و بر خود نیک برسنج
که دنیا نیست غیر از خانه رنج
دو در دارد جهان و آن کس برد سود
کزین در آید و زان در رود زود
سرای دهر را چون نیست بنیاد
خوش آن عاقل که در وی، رخت ننهاد
جهان دیوی ست کو خوش نیست با کس
نبندد دل کسی هرگز به ناکس
جهان چیزی ندیدم، بلکه جان نیز
نبندد هیچ دانا، دل به ناچیز
غم دنیا مخور تا می توانی
نصیحت گفتمت دیگر تو دانی
امل چون نیست غیر از ذل و پستی
غنیمت دان درین یک دم که هستی
منه بر بود و نابود جهان دل
که خوش گفت این سخن، آن مرد کامل
دو روزه عمر اگر داد است اگر دود
چنانچش بگدرانی، بگدرد زود
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۸۹ - پند ششم
ششم پندت بگویم، گر کنی گوش
گرت زخمی رسد از دهر مخروش
گر آسیبی رسد از چرخ وارون
دل خود را مکن زین غصه پر خون
به ناخوش، خوش برآ، تا می توانی
که خوش نبود به تلخی زندگانی
مصیبت چون رسد، بر کف مزن کف
که بر خود می کنی آن را مضاعف
ز دست محنت دوران بری جان
اگر مشکل کنی بر خویش آسان
ز ویرانی تن تا برنتابی
که هست این خانه را رو در خرابی
ازین دریای محنت رخت برکش
که گاهی خوش بود، گاهیت ناخوش
مشو از ریسمان چرخ در چاه
مرو گفتم به بازیهاش از راه
به نابودش مشو محزون و غمگین
مگردان هم ز بودش کام شیرین
پر از بود و ز نابودش مکن دود
که نه بودش اثر دارد، نه نابود
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۹۰ - پند هفتم
دهم از هفتمین پندت نشانی
اگر گوشت بود با من زمانی
به هر حالی که باشی، تا که بتوان
ز کس هرگز مرنج و هم مرنجان
مرنجان کس، که پیش اهل اسرار
گناهی نیست محکمتر ز آزار
هر آن کو ره نبیند هست کوری
مکن تا می توان آزار موری
مکش بر هیچ دشمن تیغ و خنجر
به خود زن تا توانی چون قلندر
منه بر خاک، پا دیوانه و مست
که اندر زیر هر پایی سری هست
شو از آزار کردن نیک بیزار
که نبود آدمی خود مردم آزار
گدر ز آزار کاخر دیدم و بود
کم آزاری کلید گنج مقصود
اگر همچون سلیمی پاک دینی
نیازاری به آزاری که بینی
که او نیک اعتقاد و پاک دین است
مدام از همت مردان چنین است
سلیمی جرونی : شیرین و فرهاد
بخش ۹۱ - پند هشتم
ز پند هشتمت گویم کزین پند
برآید اهل دولت را دل از بند
مرو تا جهد داری از پی دل
کزو کس را نیامد کام حاصل
دل از هستی خود یکباره بردار
مشو سرگشته گرد خود چو پرگار
بپوش از مهر دوران چشم و شو شاد
که خوش گفته ست این یک بیت استاد
همه مهری ز نادیدن بکاهد
هر آنچه چش نبیند دل نخواهد
دل از دل بر کن و از دیده هم نیز
که باشد دیده و دل، هر دو یک چیز
ز اول دیده را بر دوز و آنگاه
ز دل بگذر که آسان می شود راه
به تن شو خاک و زن بر دیده ها گرد
که خون از دیده و دل می خورد مرد
گر از جور زمان خواهی رهایی
مکن با دیده و دل آشنایی
که مرد از این و آن سیخ تفیده
گهی بر دل خورد گاهی به دیده