تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۷۹ - عضدالدوله را ز بنده بگوی
عضدالدوله را ز بنده بگوی
که نخواهم دلت غمی باشد
کوهت ارسفته شد به دیلم سخت
خاطرت جفت خرمی باشد
زانکه بر اتفاق اهل سیر
عضدالدوله دیلمی باشد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۹۴ - خسروا ای که ز ابر احسانت
خسروا ای که ز ابر احسانت
گشته سیراب کشت آز و نیاز
آفتاب از رخ تو جسته فروغ
آسمان بر در تو برده نماز
آب از جوی رفته را «ارجوا»
که تو در جویش اندر آری باز
کاب دادی ببوستان امید
و آتش افروختی بخرمن آز
آب و نان تو از زمین برداشت
ناز میراب و منت خباز
بشنو ای شهریار قصه من
به حقیقت نه از طریق مجاز
که سه مه پیش ازین چو خامه شوق
یافت از درگه تو خط جواز
گه چو ماهی در آب کرد شنا
گه چو سیمرغ در هوا پرواز
تا بنیروی معرفت گردید
در مدیحت بچامه ای دمساز
جامه همچو خامه کرمت
استوار و فراخ و پهن و دراز
چامه نی بلکه اختر تابان
چامه نی بلکه دلبر طناز
آفت گلرخان روم و فرنگ
غیرت لعبتان چین و طراز
بکری از مدحت تواش کابین
نو عروسی ز فضل کرده جهاز
میر والا تبار سعدالملک
که بود بر در تو محرم راز
از من آن چامه را گرفت ز مهر
که رساند به حضرت تو فراز
مدتی با امید گشتم جفت
روزگاری به انتظار انباز
خار در دیده خاره در پهلو
همچو حاجی دوان به راه حجاز
تا شبی از زبان سعدالملک
خواند گردون به گوشم این آواز
که برایت رسیده جایزه ای
ز آن خداوندگار بنده نواز
شاد گشتم بدین نوید از آن
که در آن شب نه برگ بود و نه ساز
گفتم اینک سراچه درویش
گشت خواهد چو دکه بزاز
غافل از کید آسمان کبود
ایمن از سحر چرخ شعبده باز
پس دیری که نیش غم در دل
بود همچون جراره اهواز
بازم آمد پیام سعدالملک
که شش انداز گشته هفت انداز
زانکه گنجور شه کراوغلی
در جواب ترانه شهناز
آن زری را که داده شه بصلت
آتش آز دید و یافت گداز
خازنش خرد کرد و خورد چو داشت
ز اشتها کوره و ز دندان گاز
جود شه چون تذرو زرین بال
داشت بر اوج آسمان پرواز
ناگه اندر هوا شکارش کرد
دست گنجور شاه چون شهباز
من و سلوای آل اسرائیل
شد مبدل همی به سیر و پیاز
بلکه سیر و پیاز هم در باغ
می نروید ازین امید انباز
گفتم این کس چگونه پیش ملک
گشت خواهد امین کنز ورکاز
گفت از خیل خواجه تا شان پرس
حال او را که من نیم غماز
عمرها کنده پوستین پلیس
سالها خورده جیره ی سرباز
بد گهر همچو والی کوفه
بی هنر همچو قاضی قفقاز
زرد گوش و لئیم و دون پرور
بخس پوش و خسیس و سفله نواز
حیلت اندوز و رشوه خوار و حسود
خانمان سوز و خاندان پرداز
مخبر کدخدا معاون دزد
دستک جیب گیر و کاغذ ساز
چون خر لاشه سکسکی سازد
پیشه خویش در نشیب و فراز
پوز بر خاک ره کشاند سخت
نیش بر آسمان گشاید باز
اینک از بس به پیکرش زده اند
سیخ و سگ تازیانه و مهماز
گفتم آوخ دریغ و درد و فسوس
ز آن همه رنج و زحمت و تک و تاز
الله تو این ستم مپسند
ای خداوند دولت و اعزاز
کاخور رخش را تهی سازد
استری پهن سم و گوش دراز
سگ چوپان شکار شیر کند
شیر غران رود به صید گراز
هر که را بر درت نیاز بود
نکند از فلک تحمل ناز
یا بفرما به خادمت صله ام
بی تعلل همی رساند باز
نشود غوطه ور چو مرغابی
اندرین ژرف یم برای دو غاز
یا رهی را اجازه ده که کند
در سلوت بروی خویش فراز
این عطا را ندیده انگارد
برکند بیخ طمع و ریشه آز
یا کمین بنده را بدستوری
ساز در کار خود مطاع و مجاز
خازن شاه را فرو خوانم
بیتی از نظم شاعر شیراز
متقلب درون جامه ناز
چه خبر دارد از شبان دراز
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۰۷ - از حکایت سال سیصد و نه
از حکایت سال سیصد و نه
این حدیثم کجا شود فرمش
که چو حلاج را بدار زدند
نه رخش زرد شد نه چهره ترش
چون برآمد فراز دار بقا
گفت ای غافلان ز دانش و هش
پنبه فرسوده از کمان گردد
آتش از آب و آهن از چکش
عرش من ثابت است و نقش جلی
ثبت العرش گفته ثم انقش
این نه مرگ است زندگیست که نیست
میزبان کریم مهمان کش
عطسه من ز نفخ رحمن است
عطسه مغز صرعی از کندش
من کلیمم عصای من دار است
اتوکؤ علی العصا و اهش
گفتش آن یک شهادتان برگوی
که زمانت رسیده گفت خمش
شمع ایوان دوست چهره اوست
نور خورشید بین و شمع بکش
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۲۱ - گفت با جفت خویش شیخ حسن
گفت با جفت خویش شیخ حسن
کای پری پیکر لطیف اندام
تا که در مستراح عبدعظیم
بودم ابریق دار خاصه و عام
اندران مرتع خصیب مرا
قوت یومیه پخته بود مدام
چون معاون شدم به صلحیه
اوفتاده است کارها ز نظام
شد ملوث زیده کاری ها
کاسه روز ما چو دیزی شام
معده ام خام گشته چون طبعم
بسکه مخلوط گشته پخته و خام
جفت شیرین شمایلش گفتا
غم مخور ای گزیده ایام
که ز بس در مقام صلحیه
بهم آمیختی حلال و حرام
کودکان حرام لقمه بسی
زاید از ما دو تن نمک بحرام
عنقریبا کزین سرا گردد
جلوه گر صد هزار شیخ و امام
همه صلحیه های عالم را
پر کنیم از حرامزاده تمام
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۲۲ - آل عباس را به «قلب صد و سی و دو» رسید
آل عباس را به «قلب صد و سی و دو» رسید
دولت از کوشش ابومسلم
پانصد و بیست و چار سال شدند
ملک را خواجه خلق را منعم
پس قضای الهی آمد پیش
گشت محرم به نقطه مجرم
خوار و موهون همی شدند «و من
یهن الله ماله مکرم »
ماند تاریخ سلب دولتشان
چرخ برکند «دم » ز مستعصم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۲۳ - من که بی تاج و تخت و گنج و سپاه
من که بی تاج و تخت و گنج و سپاه
در اقالیم سبعه سلطانم
بی قیاس مقام و منصب و مال
بنده مصطفی قلی خانم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۲۴ - ارشدالدوله ای که پیش لبت
ارشدالدوله ای که پیش لبت
با زبان فصیح خاموشم
روز جمعه فرامشم نکنی
ای که هرگز نه ای فراموشم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۳۷ - دوش گفتم بدوستی که بود
دوش گفتم بدوستی که بود
حفظ این آب و خاک بر همه دین
راز حب الوطن من الایمان
هست دستور سید ثقلین
وز برای رواج این بازار
به غزا رفت شاه بدر و حنین
پی این کار شد علی مقتول
بهر این امر کشته گشت حسین
گفت آری ولیک گفته جحی
کش ابوالغصن کنیه نام دجین
نجس العین گشته دولت ما
تا بساقین و ساعدین و یدین
گر نسازی ازاله عینش را
نرود این نجاست از ما بین
لیک امیدوارم آنکه شود
پاک و طاهر پس از ازاله عین
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۴۹ - ماده تاریخ
چون محمدعلی ز دار فنا
کرد در بارگاه هستی رو
آمد از مشرق وجود فراز
رفت در مغرب هبوط فرو
قطره پیوسته شد به بحر وجود
شد تهی ساغر و شکست سبو
در پی جوی کوثر از گیتی
دامن اندر کشید و جست از جو
رفت در ظل رحمت حق از انک
بود هم حق پرست و هم حق گو
سخنش استوار و طبع بلند
فطرتش پاک و خصلتش نیکو
فکرتش نقشها کشیده بر آب
همتش بر فلک زده پهلو
آنکه کلکش فشاند نافه مشک
چون سر زلف یار در مشکو
تنگ شد خاکدان بر او زین راه
چرخ میناش برد در مینو
حور عینش ز چهره امید
گرد انده فشاند با گیسو
آری از دام مرگ نتوان جست
نه به اندیشه و نه با نیرو
پنجه با ساعد اجل نتوان
که حریفی است آهنین بازو
هر که زین سو گلیم خود گسترد
بی سخن رخت بر کشد زان سو
الغرض چون از این سرای سپج
رفت اندر پناه رحمت هو
بود از هجرت رسول خدای
سال بر الف و سیصد و سی و دو
بیست و شش رفته از مه شوال
که ز گیتی شتافت در مینو
بهر تاریخ آن امیری گفت
«فی ریاض الجنان آمنه »
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۵۹ - تاجگذاری پادشاه ۱۳۳۲
آفتابی است تاج شاهنشاه
سایه گستر به فرق ظل آله
آفتابی فراز سایه حق
سایه ای ز آفتاب هشته کلاه
آفتابی که زهره و مه و مهر
زیر چترش همی برند پناه
سایه ای کز فروغ او ریزد
عرق از چهر مهر و عارض ماه
آفتابی که بی تجلی اوست
روز تاریک و روزگار سیاه
سایه ای زیر سایه اش تابان
چتر و تیغ و نگین و افسر و گاه
چیست این آفتاب تاج ملک
کیست این سایه ذات اقدس شاه
غیر تاج خدایگان ملوک
جز بر و یال شاه گردون جاه
شمس دیدی دمد ز مطلع ارض
سایه دیدی به چرخ زد خرگاه
عقل بر هوش او شده است ضمین
عدل بر داد او ستاده گواه
داریوش کبیر را ماند
چون بر آید فراز افسر و گاه
از دعا بر سرش زده رایت
در رکاب وی از قلوب سپاه
ابر دستش چو بر زمین بارد
بحر سازد به خون دیده شناه
لعل روید به جای لاله ز خاک
سیم خیزد همی به جای گیاه
پادشاه یگانه دل عدوه
شهریار زمانه ظل بقاه
شاه آزاد زاد یابنده
عین حکمت علیه عین الله
هست یزدان همیشه با شه از آنک
سایه با سایه دار شد همراه
ای کشانیده امور به فکر
ای نگهبان ملک و دین بنگاه
شکرالله که از جلوس تو کشت
بخت همراه و کار بر دلخواه
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۷۰ - در نکوهش شاعری که یک خان بختیاری را مدح گفته بود
ای ستاده به بزم تحقیقت
پور سینا و پیر فارابی
بنده خامه و ضمیر تو شد
قلم و رای صاحب و صابی
از شمیران ترا به ری آورد
گردش آسمان دولابی
تا بر این بنده ارمغان آری
از ره لطف صحنی از آبی
چون زنخدان شاهدان و برنگ
چون رخ زاهدان محرابی
زرد چون روی عاشقی محجور
از رخ ورد و لعل عنابی
پرتو افکند بر دریچه من
آفتاب سخن ز مهتابی
خواندم از گفته ات دو بیت که بود
رشک شعر جریر و عتابی
زنده کردی در آن بیان شگرف
استخوان ادیب خندابی
زر دانش به بوته سخنت
پاک شد همچو سیم تیزابی
بز دشتی و گاو کوهی را
گذرانیدی از سگ آبی
ای برادر بر این لطیفه نغز
باش بیدار اگر نه در خوابی
شعر تازی به لر مخوان و مپوش
خرقه خز به کرد سنجابی
پیش لر هست شعر تازی چون
پیش نازی نگار صقلابی
یا چو فرقان به گوش مؤبد پارس
یا اوستا به سمع اعرابی
منتهی مدح گرگ آن باشد
که ستائی توأش به قصابی
ور به چوپانیش کنی تصدیق
زشت باشد چو نیک دریابی
تا دهد در مذاق گرسنگان
طعم جان شیردان و سیرابی
تا به دیوان خراج ملک رسد
بیشتر از منال اربابی
باش در حوض های بلور
روز و شب در شنا چو مرغابی
مطرب عشق خواندت در گوش
نغمه بوسلیک و رهابی
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۷۱ - مطایبه
ای ملکزاده راندم ابیاتی
امتثالا لا مرک العالی
انت رکنی و منتهی املی
بک علقت حبل آمالی
فاش گویم که در ولایت فضل
ما همه بنده ایم و تو والی
تالی شعر من توئی که ترا
نیست یک تن در این جهان تالی
گرچه از بهر ماست دیوانم
شد گرو در دکان بقالی
تو مده رایگان ز دست آنرا
که بود قدر و قیمتش عالی
صاحبادانی آنکه سیم و زر است
اصل شادی و بیخ خوشحالی
خاصه آن زر که در بساط قمار
شد نصیبت به پاچه و رمالی
گر از آن قسمتم دهی و چو سرو
در گلستان مکرمت بالی
دامنم پرکنی از آنچه کنی
کیسه ابلهان از آن خالی
آن زمان هر دو مشتهر گردیم
تو به رندی و من به رمالی
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۸۴ - میر یحیای دولت آبادی
میر یحیای دولت آبادی
ای که همت و زکی باشی
خواهم از حق بمتکای جلال
تا صف حشر متکی باشی
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۸۵ - صاحبا چند خفته ای در مهد
صاحبا چند خفته ای در مهد
بجنابت ز عین ناپاکی
آفتابم من ارشنیدستی
قصه آفتاب و سکاکی
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۹۷ - سال اشغال ۱۳۳۲
سال اشغال رفته از هجرت
شب سه شنبه سلخ ماه صفر
گشت در برج دلو کنگره
منعقد ز اجتماع پنج اختر
پنج کوکب شدند با هم یار
تیر و برجیس و زهره شمس و قمر
صحبتی ساز کرده طولانی
از برای دفاع جنس بشر
به ادیب الممالک از این راز
پیر اختر شناس داد خبر
تا که اسرارشان ز سر تا پای
ساخت یکباره ثبت این دفتر
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۰۱ - دلبر ماه پیکر خود را
دلبر ماه پیکر خود را
دیدم اندر چمن که گل میچید
خار گل دست آن پریرخ را
کرد مجروح و او همی خندید
گفتمش خنده چیست با من گفت
گل به از خود نمی تواند دید
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۰۵ - ای ظهور تو چنان پدری
ای ظهور تو چنان پدری
کاشف راز یخرج المیت
گل و ریحان باغ چون نشدی
باری آخر کرفس باش و شبت
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۱۲ - متضمن چهار ماده تاریخ برای جشن تاجگذاری
از ادیب الممالک اندر یاد
داستانی لطیف و خوش دارم
گفت در پیشگاه اقدس شاه
خواستار طاعتی فراز آرم
جشن مسعود تاجداری را
یادگاری ستوده بگذارم
زین سبب گشت خامه ام غواص
در تک بحر طبع زخارم
«تاج نوشیروان شه » از تاریخ
شاهد آمد بصدق گفتارم
شد بباب معارف این گفتار
ثبت از خامه گهربارم
سپس از تاج شاه همت خواست
طبع وقاد و کلک سحارم
««بشرف تاج شاهم »» از دیهیم
پاسخ آمد چو بخت شد یارم
این دو تاریخ نغز را کردم
صدر دیوان و زیب طومارم
ناگهان چهره مقدس شاه
شد پدیدار پیش دیدارم
نور تمثال شاه بر دیوار
کرد حیران چو نقش دیوارم
گفتم ««ای وارث انوشروان »»
در رهت جان خویش بسپارم
پس بدیدم کزین خطاب نخست
چون سراسر حروف بشمارم
هست تاریخ تاجداری شه
که بدیوان فضل بنگارم
گفت نی از زبان شه برگوی
«من شه هفتمین قاجارم »
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۱۴ - سید یحیی دولت آبادی
سید یحیی دولت آبادی
تازه در سلک آدمی شده ای
وین عجب تر که در معارف ملک
تو رئیس اکادمی شده ای
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۱۵ - از دیباچه شاهنامه
شهریاری که اهرمن شکن است
گرچه در فرهی فروهه بود
دست رادش بزرگ دریائی است
که در او ابر و میغ کوهه بود
در شکارش سپهر بند سپهر
دام هر دام را خروهه بود
آسمان کمان و تیرش تیر
آفتابش کمان گروهه بود
توسنش راست کهکشان بر تنگ
مه نونال و کوه کوهه بود