تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۷۶ - بخت ما چون بیدمجنون سرنگون افتاده است
بخت ما چون بیدمجنون سرنگون افتاده است
همچو داغ لاله نان ما به خون افتاده است
هر چه می گیریم صرف بینوانان می کنیم
کاسه دریوزه ما سرنگون افتاده است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۷۷ - تا خیال عارضش در دیده مأوا کرده است
تا خیال عارضش در دیده مأوا کرده است
گریه خونها خورده تا در چشم من جا کرده است
مژده باد ای اختر طالع که چشم مست او
گوشه چشمی به حال سرمه پیدا کرده است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۷۸ - بر سر گردون گل انجم سرشک ما زده است
بر سر گردون گل انجم سرشک ما زده است
باده گلرنگ ما گل بر سر مینا زده است
کیست مجنون تا بود در ناتوانی همچو من؟
سایه دامن مکرر تیشه ام بر پا زده است!
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۷۹ - از خمار خواب خوش یوسف به زندان آمده است
از خمار خواب خوش یوسف به زندان آمده است
بد نبیند هر که خواب او پریشان آمده است
ز آشنایانی که بر گرد تواند ایمن مباش
بارها بر سنگ، پای من ز دامان آمده است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۰ - گل ز تیغ غمزه اش در خاک و خون غلطیده است
گل ز تیغ غمزه اش در خاک و خون غلطیده است
چشم خورشید از غبار خط او ترسیده است
اشک ما در چشم دارد گرد غربت بر جبین
گوهر ما در صدف داغ یتیمی دیده است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۱ - آنچه می دانیش روی به خون اندوده ای است
آنچه می دانیش روی به خون اندوده ای است
آنچه سروش می شماری تیغ زهرآلوده ای است
آنچه برگ عیش می دانی درین بستانسرا
پیش چشم اهل بینش دست بر هم سوده ای است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۳ - هر که چشم رغبت از نظاره مرغوب بست
هر که چشم رغبت از نظاره مرغوب بست
بر دل آسوده راه یک جهان آشوب بست
از زلیخای هوس بگریز کاین بی آبرو
تهمت آلودگی بر دامن محبوب بست
گفتم از دنیا فشانم دست در پایان عمر
حرص پیری از عصا دست مرا بر چوب بست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۴ - چشم ما طرفی کز آن رخسار آتشناک بست
چشم ما طرفی کز آن رخسار آتشناک بست
کی سمندر از وصال شعله بی باک بست؟
طالع از خوبان ندارد چهره خندان ما
ورنه قمری سرو را از طوق بر فتراک بست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۵ - بس که تند و تلخ و خشم آلود آن بدخو نشست
بس که تند و تلخ و خشم آلود آن بدخو نشست
چین چو جوهر عاقبت بر تیغ آن ابرو نشست
رو به دیوار آورد هر کس به من آورد روی
بس که گرد کلفت از دوران مرا بر رو نشست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۶ - بس که بر رویم غبار کلفت از هر سو نشست
بس که بر رویم غبار کلفت از هر سو نشست
گرد از تمثال من آیینه را بر رو نشست
تیر آه خاکساران را نمی باشد خطا
برحذر باش از کمانداری که بر زانو نشست
از تپیدن دور کرد از خود دل بی تاب من
غیر تیر او مرا هر کس که در پهلو نشست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۷ - خوشدلی فرش است در هر جا شراب و ساز هست
خوشدلی فرش است در هر جا شراب و ساز هست
غم نگردد گرد آن محفل که غم پرداز هست
در صدف گوهر جدا باشد ز آغوش صدف
وصل هجران است هر جا دورباش ناز هست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۸ - در محبت جز تهیدستی متاعی باب نیست
در محبت جز تهیدستی متاعی باب نیست
هر که را دل هست اینجا از اولوالالباب نیست
در میان چشم ما و دولت بیدار عشق
پرده بیگانگی جز پرده های خواب نیست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۸۹ - (آتشین جانی چو من بر صفحه ایام نیست
(آتشین جانی چو من بر صفحه ایام نیست
بخیه را بر خرقه من چون سپند آرام نیست)
(دل چه گستاخانه با آن زلف بازی می کند
مرغ نوپرواز را اندیشه ای از دام نیست)
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۹۰ - ذوقی از حرف محبت بی صفای سینه نیست
ذوقی از حرف محبت بی صفای سینه نیست
طوطیان را تخته مشقی به از آیینه نیست
هر طرف چشم افکنی داغی به خون غلطیده است
هیچ باغ دلگشایی به ز چاک سینه نیست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۹۱ - تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشت
تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشت
از پر و بال پری جاروب این ویرانه داشت
شیشه ناموس من تا بر کنار طاق بود
هر که سنگی داشت از بهر من دیوانه داشت
می شکست از خون من دایم خمار خویش را
چشم مخموری که در هر گوشه صد میخانه داشت
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۹۲ - در محبت کام نتوان بی دل خونخواره یافت
در محبت کام نتوان بی دل خونخواره یافت
غنچه خونها خورد تا چون گل دل صدپاره یافت
لنگر آسودگی دست مرا بر چوب بست
تا به دست بسته روزی طفل در گهواره یافت
گریه شادی حجاب چهره مقصود شد
بعد ایامی که چشمم رخصت نظاره یافت
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۹۳ - پنجه غیرت دل پرویز را در هم شکست
پنجه غیرت دل پرویز را در هم شکست
هر کجا حرفی ز شیرین کاری فرهاد رفت
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۰۶ - نامه لاله که داغ جگرش مضمون است
نامه لاله که داغ جگرش مضمون است
چشم بر راه قبول نظر مجنون است
در سواد ورق لاله اگر غور کنی
گرده دامن لیلی و سر مجنون است
رتبه چین جبین اهل هوس نشناسند
سکته در مشرب این طایفه ناموزون است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۴۴ - زلف مشکین تو سر در دامن محشر نهاد
زلف مشکین تو سر در دامن محشر نهاد
خط گستاخ تو لب را بر لب کوثر نهاد
برنمی خیزد ز شور حشر، یارب بخت من
در کدامین ساعت سنگین به بالین سر نهاد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۴۵ - سرو را از جلوه مستانه از جا می برد
سرو را از جلوه مستانه از جا می برد
خنده او تلخکامی را ز صهبا می برد
قسمت سوداگر بیت الحزن دست تهی است
صرفه سودای یوسف را زلیخا می برد