تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸۷ - ز غفلت، مردمان را پند گفتن خوش نمیآید
ز غفلت، مردمان را پند گفتن خوش نمیآید
چو مست خواب را بیدار کردن خوش نمیآید
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸۹ - همین از نعمت وصلت نصیب سینه چاکان بس
همین از نعمت وصلت نصیب سینه چاکان بس
که گاهی دامن زلفت به دست شانه می‌آید
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۶ - ز بس داغست از رنگینی لبهای میگونش
ز بس داغست از رنگینی لبهای میگونش
بمثقب رگ زنی گر لعل را، ناید دگر خونش
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱۰ - شبی بر ما اسیران بگذرد بی روی چون ماهش
شبی بر ما اسیران بگذرد بی روی چون ماهش
که از چشم سفید عاشقان باشد سحر گاهش
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱۱ - ز آتشپاره خود گرمیی تا وا کشم، هردم
ز آتشپاره خود گرمیی تا وا کشم، هردم
چو اشک شمع در هر گام میگیرم سر راهش
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۱ - ز بس نومیدی از امیدهای خویشتن دیدم
ز بس نومیدی از امیدهای خویشتن دیدم
ز امیدی که هم در ناامیدی هست، نومیدم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۳ - بیاد طره اش، از آه خود دودی بسر دارم
بیاد طره اش، از آه خود دودی بسر دارم
بجای زلف او، زنجیر اشکی در نظر دارم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۴ - نمیگیرد کسی از خاک راهم از گرانقدری
نمیگیرد کسی از خاک راهم از گرانقدری
شکایتهای ابنای زمان را از هنر دارم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۵ - ضعیف و ناتوان کرده است از بس دوری یارم
ضعیف و ناتوان کرده است از بس دوری یارم
چو مغز استخوان در نی بماند تا ناله زارم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۸ - در آن گلشن که خواهد نکهت او جلوه گر گشتن
در آن گلشن که خواهد نکهت او جلوه گر گشتن
حباب آسا هوا را میتوان بر گرد سر گشتن
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۴ - ز لطف حق شمر با خویشتن احساس مردم را
ز لطف حق شمر با خویشتن احساس مردم را
اگر ریزش کند ابر، ای گلستان شکر دریا کن
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۷ - نگردد مرد کامل تا نیاید از وطن بیرون
نگردد مرد کامل تا نیاید از وطن بیرون
نفس کی حرف گرد تا نیاید از دهن بیرون؟!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵۰ - دلم مجنون و، لیلی آن نگاه عشوه ساز او
دلم مجنون و، لیلی آن نگاه عشوه ساز او
طناب خیمه لیلی است مژگان دراز او
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶۳ - چو خشتی کز بنا افتد، زهر افتادن دندان
چو خشتی کز بنا افتد، زهر افتادن دندان
شود ظاهر که دارد خانه تن رو بویرانی
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶۴ - ز بس کاهید جسم زار من از درد پنهانی
ز بس کاهید جسم زار من از درد پنهانی
چو گل بر خرده جان نیست غیر از جیب و دامانی!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶۷ - هجوم خط مشکین نیست بر سیب زنخدانش
هجوم خط مشکین نیست بر سیب زنخدانش
همانا کاروانی کرده منزل بر سر چاهی!
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۳ - صبا از من بگو بیگانه مشرب آشنائی را
صبا از من بگو بیگانه مشرب آشنائی را
جفا نادیده ارباب وفاکش بی وفائی را
روا چون داشتی برداشتن از جان سپاری دل
که باری دل به دست آورده باشی ناروائی را
به ناز آسوده بر دیبای سلطانی چه غم دارد
بود گر خار و خارا بستر و بالین گدائی را
اگر چین سر زلف تو را مشک ختن گفتم
پریشانم خطا شد در گذر از من خطائی را
دلم بر خیل مژگانش زد آوخ تا چه پیش آید
تن تنها میان لشکری بی دست و پائی را
طفیل خود شمار ندم گدایان سر کویش
مگر افتاد بر من سایه دولت همائی را
مکن از ناله در این کاروان ای ساربان منعم
چه سودت از هزاران گر زبان بندی درائی را
فکندم پنجه یغما گر چه می دانم نمی آرم
بدین سرپنجه گفتن پنجه زور آزمائی را
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۵ - معلم سرکند هر لحظه کلک آن طفل بدخو را
معلم سرکند هر لحظه کلک آن طفل بدخو را
به خون غلتد که مشق سر بریدن می دهد او را
نزیبد صنعت مشاطه آن رخسار نیکو را
به سعی بوستان پیرا چه حاجت باغ مینو را
نشان ناوکش غیر است و من پنهان ردیف او را
کمی قوت فزون تر بود کاش آن شست و بازورا
عجب نبود شکار مردم آهو این عجب کآمد
به دور چشم او مردم شکاری شیوه آهو را
مگو کافر ندارد راه در جنت بیابنگر
بر آن روی بهشتی زلف کافر خال هندورا
ید بیضا نماید در فسون چشم تو می زیبد
اگر گویم خدا اعجاز موسی داد جادورا
به گرد دل حصاری از ورع کردم ندانستم
که آنجا نیز دست افتد کمندانداز گیسورا
دل یغما رهد از چنبر زلفش نپندارم
خلاص از چنگل شاهین میسر نیست تیهو را
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۵ - نبستم از چمن طرفی به کام دل پریدن‌ها
نبستم از چمن طرفی به کام دل پریدن‌ها
خوشا در حلقه دامی به ناکامی تپیدن‌ها
رفوی خرقه ناموس عقلم ساخت دیوانه
دریغ ایام شیدایی و پیراهن دریدن‌ها
نخواهم غیر خار از تربتم روید پس از مردن
چو بینم بر زمین از نازش آن دامن کشیدن‌ها
ندانم قصه دل چیست اما اینقدر دانم
که هر جا لب گشودم گوش بستن از شنیدن‌ها
به قدرت تا کجا شد نسبتش کامروز در گلشن
نیاید بر زمین پای صنوبر از چمیدن‌ها
توان دانست باز از دیده بازم پس از کشتن
که دارم حسرتی در دل به غیر از سر بریدن‌ها
به عذری تا به پایش سر توانم سود پیرم کرد
در آغاز جوانی یاد ایام خمیدن‌ها
جوانی زد ره و شادم که این موی سفید آخر
به پیری شد کلاف رسته یوسف خریدن‌ها
ندانم کیست یغما در بیابان جنون روزی
ز ره وامانده‌ای دیدم در آغاز دویدن‌ها
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲۴ - طراز خرمی نوشد جمال نوبهاران را
طراز خرمی نوشد جمال نوبهاران را
سرود خارکن برخاست جا بر جا هزاران را
نگر بی پرده روی گل برافکن برقع ساقی
ایاغ لاله بین بر کف صلازن باده خواران را
خورد خون دلم ور زار گریم مغتنم داند
حریف باده آری دوست دارد روز باران را
بر ابروی تو از هر طاق و منظر دیده ای بینم
چو بر شکل مه نو چشم حسرت روزه داران را
زاشکم در خروش آمد دل سنگش عجب نبود
که آرد در فغان سیل بهاری کوهساران را
برهنه پای می پویم رهی کز سهم پی ریزد
بجای نعل صرصر تک سمند شهسواران را
گریز دل همی یاد آرم از مژگان خون ریزش
چو صیدی در میان بینم صف خنجرگذاران را
از آن چشمان خواب آلوده شبهاشد که بیدارم
تو ای اختر گواهی، دیده شب زنده داران را
ز شر کین اعدا ایمنم یغما دریغ ایزد
هم ار کردی کفایت خیر مهر دوستداران را