تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۲۱ - شیخ سعدی فرماید
روز وصلم قرار دیدن نیست
شب هجرانم آرمیدن نیست
در جواب او
چون زرم بهر نوخریدن نیست
چاره جز کهنه را دریدن نیست
یک تن بی لحاف و زیر افکن
وقت آسایش آرمیدن نیست
هر بده روز میدرد رختی
انکه از جامه اش بریدن نیست
چند کردم بگرد خوان مزاد
بختم ازرخت غیر دیدن نیست
گاه پیچش زکهنگی دستار
برسرش طاقت کشیدن نیست
مسکنی نیست لایقم ورنه
فرشش از بهر گستریدن نیست
قاری از بس که موزه اش تنکست
برهش زهره دویدن نیست
شب هجرانم آرمیدن نیست
در جواب او
چون زرم بهر نوخریدن نیست
چاره جز کهنه را دریدن نیست
یک تن بی لحاف و زیر افکن
وقت آسایش آرمیدن نیست
هر بده روز میدرد رختی
انکه از جامه اش بریدن نیست
چند کردم بگرد خوان مزاد
بختم ازرخت غیر دیدن نیست
گاه پیچش زکهنگی دستار
برسرش طاقت کشیدن نیست
مسکنی نیست لایقم ورنه
فرشش از بهر گستریدن نیست
قاری از بس که موزه اش تنکست
برهش زهره دویدن نیست
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۲۸ - خواجه حافظ فرماید
دل سرا پرده محبت اوست
دیده آئینه دار طلعت اوست
در جواب او
شمله کین عزتم زدولت اوست
گردنم زیر بار منت اوست
جان هوادار وصل خرگاهست
دل سراپرده مودت اوست
این یکی کندلان زد آن خیمه
فکر هر کس بقدر همت اوست
شاهدی کر بسر گند معجر
دیده آتینه دار طلعت اوست
عاشق عنبرینه جیبم
سینه گنجینه محبت اوست
خانهای سلق خراب مباد
کانچه دارم زیمن دولت اوست
گرو صحبت آنکه روزی بست
آرزویش همیشه صحبت اوست
(قاری) آندم که رخت نو پوشد
همه عالم گواه عصمت اوست
دیده آئینه دار طلعت اوست
در جواب او
شمله کین عزتم زدولت اوست
گردنم زیر بار منت اوست
جان هوادار وصل خرگاهست
دل سراپرده مودت اوست
این یکی کندلان زد آن خیمه
فکر هر کس بقدر همت اوست
شاهدی کر بسر گند معجر
دیده آتینه دار طلعت اوست
عاشق عنبرینه جیبم
سینه گنجینه محبت اوست
خانهای سلق خراب مباد
کانچه دارم زیمن دولت اوست
گرو صحبت آنکه روزی بست
آرزویش همیشه صحبت اوست
(قاری) آندم که رخت نو پوشد
همه عالم گواه عصمت اوست
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۳۴ - شیخ سعدی فرماید
جان من جان من فدای تو باد
هیچت از دوستان نیاید یاد
در جواب او
صد عرقچین فدای طایقه باد
هیچ از قالبش نیاید یاد
چشم عین البقر بقد خیاط
برسانادو چشم بد مرساد
تا چه کرد انکه نقش کمخابست
که درفتنه بر جهان بگشاد
انکه کز را نهاد بر بالا
دان که پیموده است یکسرباد
پنبه با قزبجفت هم رفتند
از میان ناگهان قصبچه بزاد
بقچه دربارگاه رخت بدید
پایه خویش و صندلی بنهاد
خرمی گر نبودی و فرجی
کی شدی روز عید(قاری) شاد
هیچت از دوستان نیاید یاد
در جواب او
صد عرقچین فدای طایقه باد
هیچ از قالبش نیاید یاد
چشم عین البقر بقد خیاط
برسانادو چشم بد مرساد
تا چه کرد انکه نقش کمخابست
که درفتنه بر جهان بگشاد
انکه کز را نهاد بر بالا
دان که پیموده است یکسرباد
پنبه با قزبجفت هم رفتند
از میان ناگهان قصبچه بزاد
بقچه دربارگاه رخت بدید
پایه خویش و صندلی بنهاد
خرمی گر نبودی و فرجی
کی شدی روز عید(قاری) شاد
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۴۰ - مولانا ظهیر الدین فاریابی فرماید
دوش چون زلف شب بشانه زدند
رقم کفر بر زمانه زدند
در تتبع او
ریشه شده را بشانه زدند
رقم کفر بر زمانه زدند
نوبت جامه خواب را بسحر
طبل بالش زنان بخانه زدند
برق والا و شعله خسقی
از ته جامها زبانه زدند
بغچه را تخت صندلی دادند
پرده را سر بر آستانه زدند
چارقب را بپادشاهی رخت
کوس اقلیم پنجگانه زدند
نقش آماج داشت کمسان دوز
تیر سوزن بر آن نشانه زدند
قاری از بهر دفع سرما باز
ریش موئینها بشانه زدند
رقم کفر بر زمانه زدند
در تتبع او
ریشه شده را بشانه زدند
رقم کفر بر زمانه زدند
نوبت جامه خواب را بسحر
طبل بالش زنان بخانه زدند
برق والا و شعله خسقی
از ته جامها زبانه زدند
بغچه را تخت صندلی دادند
پرده را سر بر آستانه زدند
چارقب را بپادشاهی رخت
کوس اقلیم پنجگانه زدند
نقش آماج داشت کمسان دوز
تیر سوزن بر آن نشانه زدند
قاری از بهر دفع سرما باز
ریش موئینها بشانه زدند
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۸۵ - من افکاره الابکار
وصف قوت انکه گفت به زلباس
نان شناسی بود خدانشناس
کس چه گوید جواب گفته من
شرط ره نیست باپلاس پلاس
بهز چادر شب از بر مهتاب
نتواند برید کس کرباس
هر که دوزد لباس بر قد شعر
همچو من در سخنوری لاباس
هست سرپوش دسته نقش این شعر
خاص از بهر این زمرد کاس
خسرو ار شهر بندد آیئنی
گوز دیوان من ببر اجناس
تا چه برجست هیئات دستار
که ذنب جمع شد درو باراس
اطلس آل در بر سنجاب
این یکی آتش آن رماد شناس
همچنان کز طعام پر مرضست
شمله از سر نهاد نست عطاس
گو نظر کن بنقش ابیاری
هر که خط خوانده است از قرطاس
قاری از وصف جامها دایم
مور بر مرد مست روی شناس
نان شناسی بود خدانشناس
کس چه گوید جواب گفته من
شرط ره نیست باپلاس پلاس
بهز چادر شب از بر مهتاب
نتواند برید کس کرباس
هر که دوزد لباس بر قد شعر
همچو من در سخنوری لاباس
هست سرپوش دسته نقش این شعر
خاص از بهر این زمرد کاس
خسرو ار شهر بندد آیئنی
گوز دیوان من ببر اجناس
تا چه برجست هیئات دستار
که ذنب جمع شد درو باراس
اطلس آل در بر سنجاب
این یکی آتش آن رماد شناس
همچنان کز طعام پر مرضست
شمله از سر نهاد نست عطاس
گو نظر کن بنقش ابیاری
هر که خط خوانده است از قرطاس
قاری از وصف جامها دایم
مور بر مرد مست روی شناس
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۹۶ - سید نعمت الله فرماید
غرقه بحر بیکران مائیم
گاه موجیم و گاه دریائیم
در جواب او
خرقه صوف موجزن مائیم
طالب در جیب زیبائیم
ما نهادیم زان دکان قماش
که گزی را بنرمه بنمائیم
همچو قطنی بنرمدست حریر
چون مختم ندیم کمخائیم
تا بدیدیم چشمه مدفون
در بصارت بعین بنمائیم
در بهای قماش هندستان
کرده دهلی ذل چو دریائیم
چون سقرلاط وصوف در چکمه
گاه شیبیم و گاه بالائیم
تا بارمک شدیم محرم خاص
همچو اطلس ببخت والائیم
همچو والا درین صفت قاری
بر سر حکم شعر طغرائیم
گاه موجیم و گاه دریائیم
در جواب او
خرقه صوف موجزن مائیم
طالب در جیب زیبائیم
ما نهادیم زان دکان قماش
که گزی را بنرمه بنمائیم
همچو قطنی بنرمدست حریر
چون مختم ندیم کمخائیم
تا بدیدیم چشمه مدفون
در بصارت بعین بنمائیم
در بهای قماش هندستان
کرده دهلی ذل چو دریائیم
چون سقرلاط وصوف در چکمه
گاه شیبیم و گاه بالائیم
تا بارمک شدیم محرم خاص
همچو اطلس ببخت والائیم
همچو والا درین صفت قاری
بر سر حکم شعر طغرائیم
نظام قاری : قطعات
شماره ۳ - شرب گوشو قرین بشال درشت
نظام قاری : قطعات
شماره ۵ - دو قماشند صوف و موئینه
نظام قاری : قطعات
شماره ۲۶ - با کمان حلاج گفت کتو
نظام قاری : فردیات
شماره ۲ - یقه پهن پوستین سمور
نظام قاری : فردیات
شماره ۳ - بر در چاک پس چو سر بنهی
نظام قاری : فردیات
شماره ۶ - شعر بسحاق و کفته قاری
نظام قاری : فردیات
شماره ۷ - از قدک تا باطلس چرخی
نظام قاری : فردیات
شماره ۱۲ - گر چو کرباس پاره ام بکنی
نظام قاری : فردیات
شماره ۱۶ - خواستم از خدای دستی رخت
نظام قاری : فردیات
شماره ۱۸ - (انکه راهست کفش در پامنک)
نظام قاری : فردیات
شماره ۲۸ - آستین فراخ خرقه نگر
نظام قاری : فهلویات
شماره ۳ - پاچه پاچه که شیت برف انه برد
میرزا حبیب خراسانی : قصاید
شماره ۴ - خواجه را کنج اگر درست زر است
خواجه را کنج اگر درست زر است
سخن ما از او درست تر است
خواجه را باد گنج زر که مرا
از قناعت هزار گنج زر است
قسم خواجه مال و از ما علم
قسمت ما بحکمت قدر است
از ازل خواجه مال و خواسته خواست
که بدینش نهایت نظر است
ما هنر خواستیم و حقمان داد
که همه آرزوی ما هنر است
گنج خواجه درون خاک بود
گنج ما در درون سینه در است
خواجه را گنج در خطر از دزد
گنج ما را نه دزد و نی خطر است
گنج خواجه است پر زبوک و مکر
گنج ما را نه بوک و نی مکر است
خواجه را گنج پر ز بیم و حذر
گنج ما را نه بیم و نی حذر است
خواجه از رنج گنج پنهانی
روز و شب در خیال و در فکر است
گنج خواجه بخاک پنهان بود
که بگفتند خواجه محتضر است
خواجه در خاک تیره بسپردند
گنج خواجه ز خاک تیره برست
گنج زر زیر بود و خواجه زبر
خواجه اکنون بزیر و زر زبر است
منتظر های مرگ خواجه کنون
هر یکی بر بهیکل دگر است
مرد دنیا همیشه در تشویش
باشد ار پادشاه تاجور است
راست گفت آنکه گفت هر کش مال
بیشتر نیز رنج بیشتر است
مرد دنیا بدوزخ است امروز
تا که فردا بخلد یا سقر است
شعر دیدی چو آهن و پولاد
که ز آب زلال صاف تر است
سخن دیگران بود ماده
بخلاف سخن مرا که نر است
سخن ما از او درست تر است
خواجه را باد گنج زر که مرا
از قناعت هزار گنج زر است
قسم خواجه مال و از ما علم
قسمت ما بحکمت قدر است
از ازل خواجه مال و خواسته خواست
که بدینش نهایت نظر است
ما هنر خواستیم و حقمان داد
که همه آرزوی ما هنر است
گنج خواجه درون خاک بود
گنج ما در درون سینه در است
خواجه را گنج در خطر از دزد
گنج ما را نه دزد و نی خطر است
گنج خواجه است پر زبوک و مکر
گنج ما را نه بوک و نی مکر است
خواجه را گنج پر ز بیم و حذر
گنج ما را نه بیم و نی حذر است
خواجه از رنج گنج پنهانی
روز و شب در خیال و در فکر است
گنج خواجه بخاک پنهان بود
که بگفتند خواجه محتضر است
خواجه در خاک تیره بسپردند
گنج خواجه ز خاک تیره برست
گنج زر زیر بود و خواجه زبر
خواجه اکنون بزیر و زر زبر است
منتظر های مرگ خواجه کنون
هر یکی بر بهیکل دگر است
مرد دنیا همیشه در تشویش
باشد ار پادشاه تاجور است
راست گفت آنکه گفت هر کش مال
بیشتر نیز رنج بیشتر است
مرد دنیا بدوزخ است امروز
تا که فردا بخلد یا سقر است
شعر دیدی چو آهن و پولاد
که ز آب زلال صاف تر است
سخن دیگران بود ماده
بخلاف سخن مرا که نر است
میرزا حبیب خراسانی : قصاید
شماره ۵ - گفت زاهد ز عمر و عمار است
گفت زاهد ز عمر و عمار است
قول شاهد ز خمر و خمار است
گوش این بر نوای تسبیح است
گوش آن بر صدای مزمار است
تا نگوئی کزین دو راه کدام
راه نزدیک سوی دادار است
هر یکی را برشته ای بستند
اینت تسبیح و آنت ز نار است
خود پرستی و حق پرستی را
ایخردمند فرق بسیار است
سخت آسان شود بلطف خدا
راه حق گر چه سخت دشوار است
ره نیارد بسوی حضرت حق
برد هر کس که مردم آزار است
تو ز خلق خدای اگر بیزار
باشی از تو خدای بیزار است
دل بدست آر تا بزرگ شوی
که بزرگی نه زان دستار است
شیخ مردم فریب با دستار
چون ستور گسسته افسار است
عالم بیعمل بنص کتاب
خر بود کش بدوش اسفار است
کار خر روز و شب بنادانی
حمل اسفار و طی اسفار است
بسکه او زار خویش با دگران
میکشد روز و شب گرانبار است
بنده پیر میفروشان باش
که هماره درست کردار است
شیخ را خون مالک دینار
کم بهاتر ز عشر دینار است
دین بدینار میفروشد و خلق
بگمان شان که مرد دین دار است
مرد دین دار کیست آنکس کو
خوب کردار و راست گفتار است
قول شاهد ز خمر و خمار است
گوش این بر نوای تسبیح است
گوش آن بر صدای مزمار است
تا نگوئی کزین دو راه کدام
راه نزدیک سوی دادار است
هر یکی را برشته ای بستند
اینت تسبیح و آنت ز نار است
خود پرستی و حق پرستی را
ایخردمند فرق بسیار است
سخت آسان شود بلطف خدا
راه حق گر چه سخت دشوار است
ره نیارد بسوی حضرت حق
برد هر کس که مردم آزار است
تو ز خلق خدای اگر بیزار
باشی از تو خدای بیزار است
دل بدست آر تا بزرگ شوی
که بزرگی نه زان دستار است
شیخ مردم فریب با دستار
چون ستور گسسته افسار است
عالم بیعمل بنص کتاب
خر بود کش بدوش اسفار است
کار خر روز و شب بنادانی
حمل اسفار و طی اسفار است
بسکه او زار خویش با دگران
میکشد روز و شب گرانبار است
بنده پیر میفروشان باش
که هماره درست کردار است
شیخ را خون مالک دینار
کم بهاتر ز عشر دینار است
دین بدینار میفروشد و خلق
بگمان شان که مرد دین دار است
مرد دین دار کیست آنکس کو
خوب کردار و راست گفتار است