تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٣٠ - ترجمه
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ٣٨ - ترجمه
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۴٨ - ترجمه
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۵۶ - ترجمه
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۵٨ - ترجمه
ابن یمین فَرومَدی : اشعار عربی
شمارهٔ ۶٣ - ترجمه
ای آنکه میبرد بسفر ناقه ترا
محکم نهاد و گشته سولهاش لعل فام
چون از در سؤال در آئی بحق حق
برگوی چون شد انجمن از جمع با نظام
کای بهترین هر که سواره و پیاده رفت
بالای خاک چون بشمار آورند نام
بت را شکست از تو و از تست راه راست
وز تست منجلی شده از حال ما ظلام
از ما مگیر بار شفاعت بروز حشر
اینست و بس نهایت مطلوب و السلام
محکم نهاد و گشته سولهاش لعل فام
چون از در سؤال در آئی بحق حق
برگوی چون شد انجمن از جمع با نظام
کای بهترین هر که سواره و پیاده رفت
بالای خاک چون بشمار آورند نام
بت را شکست از تو و از تست راه راست
وز تست منجلی شده از حال ما ظلام
از ما مگیر بار شفاعت بروز حشر
اینست و بس نهایت مطلوب و السلام
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۲ - لغز باسم آب
آن جرم پاک چیست چو ارواح انبیا
چون روح بالطافت و چون عقل باصفا
از باد همچو جوشن و از آفتاب تیغ
از شبه همچو آینه وز لطف چون هوا
نازک دلی لطیف که از جنبش نسیم
رویش پر از شکن شود و چشم پر قذا
خالی ز نقش و رسم چو صوفی کبود پوش
فارغ زرنک و بوی چو پیران پارسا
گاهیچو سیم و گاه چو سیماب و گاه یشم
گاهی بلور ساده و گه در پر بها
گه یار نفس ناطقه از راه تربیت
گه جان نفس نامیه در نشوو در نما
هم مغز افرینش و هم مایه حیات
هم دایه شجرها هم مادر گیا
گه خوار و گه عزیز و گهی پست و گه بلند
گه تیره گاه صافی و گه درد و گه دوا
گردنده مطیع و خروشنده خموش
مردافکنی ضعیف وسبک قیمتی روا
ازعذب وازخوشی می و شکر نمایدت
وز تلخ و شور گوهر و عنبر دهد ترا
از قدر همچو مهرو ز قدرت چو آسمان
از رنک چون زمرد و از شکل اژدها
گاه از میان کوه گشاید همی کمر
گاهی عنان بسوی گلستان کند رها
گاهی زندبهر نفسی چنین بروی در
گاهی کند زدست خسی پیرهن قبا
خوشخوارتر زنعمت وشیرین تر ازامید
سازنده تر زدولت وروشن تراز ذکا
باچشم عاشقان و رخ دلبران قرین
وزچشم سلفگان ورخ مفلسان جدا
نقاش نیست ازچه نگاردهمی صور
حمال نیست بارگران میکشد چرا
همخانه نزد او نرسد جزبجوش و جنک
بیگانه اندر او نشود جز بآشنا
چشمش چو چشم مردم آزاده درفشان
زاسیب دور چرخ ولی چرخ آسیا
که همعنان باد صبا گشته در سفر
که در رکاب خاک زمین گشته مبتلا
راز دلش ز صفحه رویش بود پدید
هکچون زروی عاشق دلداده در هوا
گه در شمر زباد بزنجیر کرده پای
گاهی عنان او شده از دست او رها
خواننده نی و دارد پیوسته در کنار
گاهی سفینه گه ورقی چند بی نوا
گاهی غریب را بنماید طریق سیر
گاهی طیب را بنماید دلیل داء
چون حکم ایزدی سبب صحت و سقم
چون دور آسمان سبب شدت ورخا
پیوسته در حمایت او لشکر بلاد
همواره در رعایت او اهل روستا
مقصود جستجوی سکندر بشرق و غرب
مطلوب آرزوی شهیدان کربلا
گاهی دهد بتیع زبان رونق سخن
گاهی زبان تیغ بدو یابد انجلا
صافی دلست لیک شود چون منافقان
همرنک آنکه باشد با آنش التقا
دودی ازو بر آید وانگه شود عرق
هرگه که آفتاب فلک رفت در خبا
فرعون گشته ازدم او باطل الوجود
مانده ز شربت او دایم البقا
سنگین دلست مادر او ز ینسبب بود
سنگین دلی چو مادر خود گشته در نما
گاهی چو جبرییل بخاک آمده ز ابر
گاهی چو مصطفی زمین رفته برسما
گازر شده بگاه وجود مکونات
معبر شده بگاه کرامات اولیا
گاهی گداخته تنش از تیغ آفتاب
گاهی شکافته دلش از ضربت عصا
زو سر فراز گشته همه چیز در جهان
واوسر بشیب چون عدوی صدر مقتدا
مفتی شرع و خواجه عالم قوام دین
آن آفتاب دانش و آن عالم ذکا
بحر علوم و کوه و وقار و سپهر مجد
کان سخا و گنج کرم معدن حیا
بالفظ او چه فخر کند بحر از صدف
با دست او چه لاف زند ابر در سخا
علمش بجز بوقت مسائل نگفته لم
جودش بجز بلفظ شهادت نگفته لا
بر سائلان سخای کفش کرده زرفشان
با زایران صریر درش گفته مرحبا
لطفش بر آن نسق که سحر بگذرد نسیم
خلقش بدان صفت که بگل بروزد صبا
مسندازو منور چون ماه از آفتاب
منبر ازو مزین چون شمس ازضیا
احکام او دلائل تأیید ایزدی
الفاظ اوبقیت اعجاز مصطفا
برداست آفتاب زرای وی ارتفاع
کرداست روزگار بصد روی التجا
فرمان مطلقش شده هم پهلوی قدر
حکم روان او شده هم زانوی قضا
گر نیستی برای کف در فشان او
دریا گهر چه دارد و خورشید کیمیا
ای دام جهل را سخن عذب تو نجات
وی درد فقر را کف دربار تو شفا
با چرخ هم عنانی و با بخت هم رکاب
با عقل همنشینی و باغیب آشنا
هم از زبان کلک تو هر مشکلیست حل
هم از بنان راد تو هر حاجتی روا
از شرم گوهر تو ستاره است ناتوان
از قرص آفتاب از آن شد در احتما
ای ضدر صدر زاده وای خواجه جهان
ای معدن مکارم وای مرکز وفا
گردون که بنده تو بود آب من بریخت
من هم ز بندگانم از او باز خر مرا
خونشد دلم زبسکه ز گردونستم کشید
جانم بشد ز بسکه ز هر دون برم جفا
در عهد چون توئی چو منی مانده ممتحن
دائم نداری از کرم خویشتن روا
در حضرت تو لاف نیارم زدن ولیک
از روی شاعری ننمایم بکس قفا
هر چند شاعری بگدائی فتاده است
من شاعرم بنام ولی نیستم گدا
از نظم من تقاضا هرگز نخوانده کس
وز شعر نشان ندهد هیچکس هجا
چونانکه من برم بمعانی بکر راه
هرگز نبرده راه سوی آشیان قطا
انصاف من بده که همی خواهم از تو داد
زیرا که بر سخن توئی امروز پادشاه
اینگفته به بنزد تو با آنکه گفته اند
ای جوهر لطیف چه چیزی تو حبذا
هر دو قصیده است ولیک این مثال آن؟
هر دو ستاره است سهیل آنگه و سها؟
گر چه برنک هر دو یکی هست پیش چشم
خاصیت زمرد ناید ز گندنا
معنی ربوده ایم ولیکن تفاوتست
آهن ربا عزیز تر آخر ز کهربا
از من بر ندا گر چه بزرگند خوردها
آری ز خویشتن نبود کوه را صدا
هر چند منبع است خراسان وشاعران
پیوسته کرده اند بدان قوم اقتدا
اینجا سخن لطیف تر آیداز آنکه مشک
خوشدم تر است اینجا از تبت و خطا
هر چند خواجگان خراسان بیک مدیح
دادند بدره شان صلت وزرشان عطا
آن از پی صیانت عرض است و نام نیک
نزبهر فضل مادح و نز جودت ثنا
در دیده میکشد همه کس تو تیاولیک
از عز دیده باشد نز فضل توتیا
گویند گژ زبانم کج باش گو زبان
چون هست در معانی و لفظ استوا
طرف کلاه خوبان خود کژ نگوتر است
ابروی و زلف دلبر کژ بهتر و دوتا
نه ماه را ز قوت شمس است اعوجاج؟
نه شاخ را ز حمل ثما ر است انحنا؟
تو حاکم جهانی اگر دعویی کنم
نزد تو ا ین قصیده مرا بس بود گوا
کرد این عروس طبع مرا خطبه خاطبی
کز روی کفو گفتم باشد بدو سزا
مشاطه خرد چو بر او کرد جلوه
وزروی خوب معنی برداشتش غطا
خود جود بود عنین هنگام مکرمت
وانگه نه فرض داد و نه کابینش کردادا
چو نرفت چار فصل درین باب بعد ازان
فسخ نکاح فرمود استاد شعر ما
واینک بنات فکرم مانده هنوز بکر
از کس نهفته نیست حدیثی است برملا
مقصود از ین حدیث همین بود تا شود
معلوم هر کسی که چگونه است ماجرا
من جوهر ار نبردم نزدیک جوهری
خوردم کنون ز دست ملامت بسی قفا
پذیرفتم از خدای که نارم دگر بنظم
بیتی مدیح کس بجز کس از مدحت شما
تا دست انتها نکشد دامن ابد
تا از ازل نشان نتوان دادن ابتدا
پاینده باد همچو ازل جاه و حشمتت
عمرت چو مدت ابد ایمن ز انتها
محروس باد جاه تو از نکبت زوال
معصوم باد جان تو از آفت فنا
حال ولی و حال عدویت بخیر و شر
چونانکه رای عالی تو کرده اقتضا
چون روح بالطافت و چون عقل باصفا
از باد همچو جوشن و از آفتاب تیغ
از شبه همچو آینه وز لطف چون هوا
نازک دلی لطیف که از جنبش نسیم
رویش پر از شکن شود و چشم پر قذا
خالی ز نقش و رسم چو صوفی کبود پوش
فارغ زرنک و بوی چو پیران پارسا
گاهیچو سیم و گاه چو سیماب و گاه یشم
گاهی بلور ساده و گه در پر بها
گه یار نفس ناطقه از راه تربیت
گه جان نفس نامیه در نشوو در نما
هم مغز افرینش و هم مایه حیات
هم دایه شجرها هم مادر گیا
گه خوار و گه عزیز و گهی پست و گه بلند
گه تیره گاه صافی و گه درد و گه دوا
گردنده مطیع و خروشنده خموش
مردافکنی ضعیف وسبک قیمتی روا
ازعذب وازخوشی می و شکر نمایدت
وز تلخ و شور گوهر و عنبر دهد ترا
از قدر همچو مهرو ز قدرت چو آسمان
از رنک چون زمرد و از شکل اژدها
گاه از میان کوه گشاید همی کمر
گاهی عنان بسوی گلستان کند رها
گاهی زندبهر نفسی چنین بروی در
گاهی کند زدست خسی پیرهن قبا
خوشخوارتر زنعمت وشیرین تر ازامید
سازنده تر زدولت وروشن تراز ذکا
باچشم عاشقان و رخ دلبران قرین
وزچشم سلفگان ورخ مفلسان جدا
نقاش نیست ازچه نگاردهمی صور
حمال نیست بارگران میکشد چرا
همخانه نزد او نرسد جزبجوش و جنک
بیگانه اندر او نشود جز بآشنا
چشمش چو چشم مردم آزاده درفشان
زاسیب دور چرخ ولی چرخ آسیا
که همعنان باد صبا گشته در سفر
که در رکاب خاک زمین گشته مبتلا
راز دلش ز صفحه رویش بود پدید
هکچون زروی عاشق دلداده در هوا
گه در شمر زباد بزنجیر کرده پای
گاهی عنان او شده از دست او رها
خواننده نی و دارد پیوسته در کنار
گاهی سفینه گه ورقی چند بی نوا
گاهی غریب را بنماید طریق سیر
گاهی طیب را بنماید دلیل داء
چون حکم ایزدی سبب صحت و سقم
چون دور آسمان سبب شدت ورخا
پیوسته در حمایت او لشکر بلاد
همواره در رعایت او اهل روستا
مقصود جستجوی سکندر بشرق و غرب
مطلوب آرزوی شهیدان کربلا
گاهی دهد بتیع زبان رونق سخن
گاهی زبان تیغ بدو یابد انجلا
صافی دلست لیک شود چون منافقان
همرنک آنکه باشد با آنش التقا
دودی ازو بر آید وانگه شود عرق
هرگه که آفتاب فلک رفت در خبا
فرعون گشته ازدم او باطل الوجود
مانده ز شربت او دایم البقا
سنگین دلست مادر او ز ینسبب بود
سنگین دلی چو مادر خود گشته در نما
گاهی چو جبرییل بخاک آمده ز ابر
گاهی چو مصطفی زمین رفته برسما
گازر شده بگاه وجود مکونات
معبر شده بگاه کرامات اولیا
گاهی گداخته تنش از تیغ آفتاب
گاهی شکافته دلش از ضربت عصا
زو سر فراز گشته همه چیز در جهان
واوسر بشیب چون عدوی صدر مقتدا
مفتی شرع و خواجه عالم قوام دین
آن آفتاب دانش و آن عالم ذکا
بحر علوم و کوه و وقار و سپهر مجد
کان سخا و گنج کرم معدن حیا
بالفظ او چه فخر کند بحر از صدف
با دست او چه لاف زند ابر در سخا
علمش بجز بوقت مسائل نگفته لم
جودش بجز بلفظ شهادت نگفته لا
بر سائلان سخای کفش کرده زرفشان
با زایران صریر درش گفته مرحبا
لطفش بر آن نسق که سحر بگذرد نسیم
خلقش بدان صفت که بگل بروزد صبا
مسندازو منور چون ماه از آفتاب
منبر ازو مزین چون شمس ازضیا
احکام او دلائل تأیید ایزدی
الفاظ اوبقیت اعجاز مصطفا
برداست آفتاب زرای وی ارتفاع
کرداست روزگار بصد روی التجا
فرمان مطلقش شده هم پهلوی قدر
حکم روان او شده هم زانوی قضا
گر نیستی برای کف در فشان او
دریا گهر چه دارد و خورشید کیمیا
ای دام جهل را سخن عذب تو نجات
وی درد فقر را کف دربار تو شفا
با چرخ هم عنانی و با بخت هم رکاب
با عقل همنشینی و باغیب آشنا
هم از زبان کلک تو هر مشکلیست حل
هم از بنان راد تو هر حاجتی روا
از شرم گوهر تو ستاره است ناتوان
از قرص آفتاب از آن شد در احتما
ای ضدر صدر زاده وای خواجه جهان
ای معدن مکارم وای مرکز وفا
گردون که بنده تو بود آب من بریخت
من هم ز بندگانم از او باز خر مرا
خونشد دلم زبسکه ز گردونستم کشید
جانم بشد ز بسکه ز هر دون برم جفا
در عهد چون توئی چو منی مانده ممتحن
دائم نداری از کرم خویشتن روا
در حضرت تو لاف نیارم زدن ولیک
از روی شاعری ننمایم بکس قفا
هر چند شاعری بگدائی فتاده است
من شاعرم بنام ولی نیستم گدا
از نظم من تقاضا هرگز نخوانده کس
وز شعر نشان ندهد هیچکس هجا
چونانکه من برم بمعانی بکر راه
هرگز نبرده راه سوی آشیان قطا
انصاف من بده که همی خواهم از تو داد
زیرا که بر سخن توئی امروز پادشاه
اینگفته به بنزد تو با آنکه گفته اند
ای جوهر لطیف چه چیزی تو حبذا
هر دو قصیده است ولیک این مثال آن؟
هر دو ستاره است سهیل آنگه و سها؟
گر چه برنک هر دو یکی هست پیش چشم
خاصیت زمرد ناید ز گندنا
معنی ربوده ایم ولیکن تفاوتست
آهن ربا عزیز تر آخر ز کهربا
از من بر ندا گر چه بزرگند خوردها
آری ز خویشتن نبود کوه را صدا
هر چند منبع است خراسان وشاعران
پیوسته کرده اند بدان قوم اقتدا
اینجا سخن لطیف تر آیداز آنکه مشک
خوشدم تر است اینجا از تبت و خطا
هر چند خواجگان خراسان بیک مدیح
دادند بدره شان صلت وزرشان عطا
آن از پی صیانت عرض است و نام نیک
نزبهر فضل مادح و نز جودت ثنا
در دیده میکشد همه کس تو تیاولیک
از عز دیده باشد نز فضل توتیا
گویند گژ زبانم کج باش گو زبان
چون هست در معانی و لفظ استوا
طرف کلاه خوبان خود کژ نگوتر است
ابروی و زلف دلبر کژ بهتر و دوتا
نه ماه را ز قوت شمس است اعوجاج؟
نه شاخ را ز حمل ثما ر است انحنا؟
تو حاکم جهانی اگر دعویی کنم
نزد تو ا ین قصیده مرا بس بود گوا
کرد این عروس طبع مرا خطبه خاطبی
کز روی کفو گفتم باشد بدو سزا
مشاطه خرد چو بر او کرد جلوه
وزروی خوب معنی برداشتش غطا
خود جود بود عنین هنگام مکرمت
وانگه نه فرض داد و نه کابینش کردادا
چو نرفت چار فصل درین باب بعد ازان
فسخ نکاح فرمود استاد شعر ما
واینک بنات فکرم مانده هنوز بکر
از کس نهفته نیست حدیثی است برملا
مقصود از ین حدیث همین بود تا شود
معلوم هر کسی که چگونه است ماجرا
من جوهر ار نبردم نزدیک جوهری
خوردم کنون ز دست ملامت بسی قفا
پذیرفتم از خدای که نارم دگر بنظم
بیتی مدیح کس بجز کس از مدحت شما
تا دست انتها نکشد دامن ابد
تا از ازل نشان نتوان دادن ابتدا
پاینده باد همچو ازل جاه و حشمتت
عمرت چو مدت ابد ایمن ز انتها
محروس باد جاه تو از نکبت زوال
معصوم باد جان تو از آفت فنا
حال ولی و حال عدویت بخیر و شر
چونانکه رای عالی تو کرده اقتضا
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۸ - در مدیح مظفرالدین
خوش گوش کرد چرخ و ممالک باینخطاب
کامد نهنک رزم چودریا باضطراب
ای چرخ باخدنگ گشادش سپر بنه
ای فتنه ازگذار رکابش عنان بتاب
ای مملکت طرب، که رسیدی بآرزو
وی روز گارمژده، که رستی زانقلاب
ای جوددل شکسته برافروز سربچرخ
وی عدل رخ نهفته برون آی ازحجاب
ای ملک مرده از نفس شاه جان پذیر
وی دهر خسته دامن شه گیر وکام یاب
ای شیر سخت پنجه مزن برگوزن دست
وی گرگ بوالفضول مکن بارمه عتاب
ای باز پاسبان شو بردامن تذرو
وی صعوه آشیان نه در دیده عقاب
ای باد سارحادثه، درگوشه ی بمیر
چون آتش حسام شه آْمد در التهاب
چرخ سهیل ناوک و مهر سپهر جام
شاخ ارم حدیقه وشاه حرم جناب
قطب ظفر مظفر دین خسروی که هست
برروم وزنگ خنجراو مالک الرقاب
شاهی که در قوافل سرمای قهر او
خورشید دوش برکشد از محمل سحاب
برموج خون برقص درآرد حسام شاه
افلاک را چو برسر می قبه حباب
تابد برای خیمه او چرخ چنبری
از رشته های شعله سیارگان طناب
اسم سنان او شجر روضه ظفر
نام حسام اوشرر دوزخ عقاب
برداشت زخم گرزگرانش بیک ترنگ
ازبالش درنگ سرکوه پرزخواب
بخشد مایه حزم گران سنگ اوبخاک
وافکند سایه عزم سبک پای او برآب
زین روی شسته اند بهفت آب و خاک دست
هم آب از توقف و هم خاک ازشتاب
ترتیب درج مدحت او جسم وروح را
با خلقت ثواب بهم خلعت صواب
لطفت جلای جوهر روحست چون سماع
سهمت نقاب چهره عیش است چون سحاب
خرم نشین ببزم که بایاد جام تو
در بحر خشک شدجگرآب چون سراب
با آنکه طبع کند دفع تشنگی
تشنه است آب تیغ لیکن بخون نه آب
جز در دیار عدل تو بی زحمت سنان
خواهر برادری نکند پیش مام وباب
باسایه تودر عجبم زانگه گاه گاه
مه راسیاه پوش کند سایه تراب
پیشانی کمانت چو برپیچ وتاب رفت
ازملک همچو تیر برون برد پیچ وتاب
از نوبت تو عهد جهان پیش بودلیک
آن پیش نه که ( مطلب لم) راست در حساب
عقل آفریدگار نخواند ترا ولیک
به زافریدگانت شمارد بهرحساب
خصمت بری زعیش چو دوزخ سلسبیل
صدرت تهی زبغض چو فردوس از عذاب
ملت جوان شود چو دهد رنگریزیت
از خون خصم ناصیه ملک را خضاب
هرکوچوچنک رک نشد ش راست برهوات
مسمار برحدق زندش تیر چون شهاب
بربود خنجرت کلف ازچهره قمر
برداشت بیلکت سبل ازچشم آفتاب
آنی که دربساط زمین اهل علم را
اقبال تست مأمن ودرگاه تومآب
ازحضرت تو مانع بنده نبود هیچ
جز بخت ناموافق وجز رای ناصواب
من چون شتر سلیم دل وطفل گوهران
دست خوشم گرفت عنان و جهان رکاب
چون کوره سینه من ودل برک گل درو
دیده دهان نایژه واشک چون گلاب
همت مرا چو شیر سرافکنده میبرد
در هرطرف که میشنوم عفعف گلاب
درعرف تاکه سبق سلامست برعلیک
در شرع تا که فرض زکو تست برنصاب
بادا ز بخشش تو نصاب امل تمام
بادا ز درگه توسلام فلک جواب
ازهیبت توفتنه چو بز جسته برکمر
وزصولت تو خصم چو خرمانده درخلاب
کامد نهنک رزم چودریا باضطراب
ای چرخ باخدنگ گشادش سپر بنه
ای فتنه ازگذار رکابش عنان بتاب
ای مملکت طرب، که رسیدی بآرزو
وی روز گارمژده، که رستی زانقلاب
ای جوددل شکسته برافروز سربچرخ
وی عدل رخ نهفته برون آی ازحجاب
ای ملک مرده از نفس شاه جان پذیر
وی دهر خسته دامن شه گیر وکام یاب
ای شیر سخت پنجه مزن برگوزن دست
وی گرگ بوالفضول مکن بارمه عتاب
ای باز پاسبان شو بردامن تذرو
وی صعوه آشیان نه در دیده عقاب
ای باد سارحادثه، درگوشه ی بمیر
چون آتش حسام شه آْمد در التهاب
چرخ سهیل ناوک و مهر سپهر جام
شاخ ارم حدیقه وشاه حرم جناب
قطب ظفر مظفر دین خسروی که هست
برروم وزنگ خنجراو مالک الرقاب
شاهی که در قوافل سرمای قهر او
خورشید دوش برکشد از محمل سحاب
برموج خون برقص درآرد حسام شاه
افلاک را چو برسر می قبه حباب
تابد برای خیمه او چرخ چنبری
از رشته های شعله سیارگان طناب
اسم سنان او شجر روضه ظفر
نام حسام اوشرر دوزخ عقاب
برداشت زخم گرزگرانش بیک ترنگ
ازبالش درنگ سرکوه پرزخواب
بخشد مایه حزم گران سنگ اوبخاک
وافکند سایه عزم سبک پای او برآب
زین روی شسته اند بهفت آب و خاک دست
هم آب از توقف و هم خاک ازشتاب
ترتیب درج مدحت او جسم وروح را
با خلقت ثواب بهم خلعت صواب
لطفت جلای جوهر روحست چون سماع
سهمت نقاب چهره عیش است چون سحاب
خرم نشین ببزم که بایاد جام تو
در بحر خشک شدجگرآب چون سراب
با آنکه طبع کند دفع تشنگی
تشنه است آب تیغ لیکن بخون نه آب
جز در دیار عدل تو بی زحمت سنان
خواهر برادری نکند پیش مام وباب
باسایه تودر عجبم زانگه گاه گاه
مه راسیاه پوش کند سایه تراب
پیشانی کمانت چو برپیچ وتاب رفت
ازملک همچو تیر برون برد پیچ وتاب
از نوبت تو عهد جهان پیش بودلیک
آن پیش نه که ( مطلب لم) راست در حساب
عقل آفریدگار نخواند ترا ولیک
به زافریدگانت شمارد بهرحساب
خصمت بری زعیش چو دوزخ سلسبیل
صدرت تهی زبغض چو فردوس از عذاب
ملت جوان شود چو دهد رنگریزیت
از خون خصم ناصیه ملک را خضاب
هرکوچوچنک رک نشد ش راست برهوات
مسمار برحدق زندش تیر چون شهاب
بربود خنجرت کلف ازچهره قمر
برداشت بیلکت سبل ازچشم آفتاب
آنی که دربساط زمین اهل علم را
اقبال تست مأمن ودرگاه تومآب
ازحضرت تو مانع بنده نبود هیچ
جز بخت ناموافق وجز رای ناصواب
من چون شتر سلیم دل وطفل گوهران
دست خوشم گرفت عنان و جهان رکاب
چون کوره سینه من ودل برک گل درو
دیده دهان نایژه واشک چون گلاب
همت مرا چو شیر سرافکنده میبرد
در هرطرف که میشنوم عفعف گلاب
درعرف تاکه سبق سلامست برعلیک
در شرع تا که فرض زکو تست برنصاب
بادا ز بخشش تو نصاب امل تمام
بادا ز درگه توسلام فلک جواب
ازهیبت توفتنه چو بز جسته برکمر
وزصولت تو خصم چو خرمانده درخلاب
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۳۷ - در مدح خواجه صدرالدین
بودم نشسته دوش که ناگه خبر رسید
کاینک رکاب خواجه آفاق در رسید
بختم بمژده گفت که هان زود قطعه
برگو که صدر عالم و فخر بشر رسید
چشمم بدست اشک برافشاند صد گهر
درپای پیک چون بدلم این خبررسید
گفتی بگوش دل صفتی از بهشت رفت
یاسوی جان خسته نسیم سحر رسید
یا خضر ناگهانی آب حیات یافت
یابوی پیرهن بپدر از پسر رسید
آمد بهار و خنده زنان مژده بداد
کاینک مرا بهار کرم براثر رسید
نوروز بست کله و آذین همی زند
دیبای فرش او بهمه رهگذر رسید
ابر آن نثار کرد که هر شاخ خشک را
چندین هزار یاره وعقده گهر رسید
نرگس بدین بشارت چون زودتر شتافت
اورا کلاه نقره و تاجی ززر رسید
چشم شکوفه گشت سفید از بس انتظار
واکنون دلش ببین که زدیده بدررسید
گل از پی نثار دهان کرد پر ززر
وز شرم سرخ شد چو بدست اینقدر رسید
گر آفتاب چونکه ببیت الشرف رسد
از فر او جهانرااین زیب و فررسید
نشگفت اگر جهان همگی یافت زیب و فر
چون آفتاب شرع بسوی مقررسید
ای مقبلی که روی بهر جا که کرده
پیش و پست سپاه زفتح و ظفر رسید
رایات همت تو زافلاک برگذشت
واعلام دولت تو بعیوق بر رسید
نوروز و نو بهار و قدوم مبارکت
تشریف پادشه همه با یکدیگر رسید
هر صبحدم سپهر کند پیرهن قبا
با این قبا کت از شه نیکو سیررسید
هر شامگه فرونهد از سر فلک کلاه
با این کله کت از ملک تاجور رسید
زین مقدم مبارک واین جاه و مرتبت
در کام دوستان تو شهد و شکر رسید
وانان که دشمنند که بادند خسته دل
زهر یست جانگزای کشان بر جگررسید
برصفحه صحیفه ایام دولتت
تأثیرهای یارب هر جانور رسید
هر چت رسید از شرف و جاه و مرتبت
در خورد فضل و همت گردون سپر رسید
هم زیر قدر تست اگر فی المثل ترا
زاکلیل و از مجره کلاه و کمر رسید
تو شاه شرقی و زسفر جاه تو فزود
مه را بلی زیادت نور از سفر رسید
لیکن چه مایه مائده بحر شد فزون
گر سوی بحر قلزم آب شمر رسید
والله که مسند تو بزرگ و مشرفست
آری کلاه را شرف از قدر سر رسید
با اینهمه شرف که رسیدت ز پادشاه
حقا گرت هزار یکی از هنر رسید
زانچت رسید خواهد و هست آن بغیب در
این خود بدان اضافت بس مختصر رسید
مفکن سپر زدشمن و میزن دورویه تیغ
کز آفتاب تیغ و زماهت سپر رسید
بر کن تو بیخ دشمن و مندیش از خطر
زیراکه مرد راخطر اندر خطر رسید
مطلق همی بگویم هرکس که خصم تست
روزش بآخر آمدو عمرش بسررسید
مشناس از فضلیلتش ار دشمن ترا
از قدر خویش پایگهی بیشتر رسید
چندین هزار جانور اندر میان بحر
بنگر گهر بد انصدف کور و کررسید
نه هرکه یافت منبری و بالشی سیاه
پس منصب تویافت بجاه تو در رسید
تو سروری بفضل و هنر کسب کرده
یکبار گی نگویمت این از پدر رسید
چونان رسید از تو بزرگی بدیگران
کزآفتاب نور بجرم قمر رسید
برخور کنون زجاه و جوانی و عمروبخت
کانچت بدآرزو زقضا و قدر رسید
یادت خجسته طوق و کلاه و قبای خاص
کز صدر شرق و پادشه بحر و بر رسید
مقلوب آن کلاه چو تصحیف این قبا
در جان دشمنان بد بد گهر رسید
خصم ترا بهر نفسی باد محنتی
وانگه رسیده باد که گویند در رسید
کاینک رکاب خواجه آفاق در رسید
بختم بمژده گفت که هان زود قطعه
برگو که صدر عالم و فخر بشر رسید
چشمم بدست اشک برافشاند صد گهر
درپای پیک چون بدلم این خبررسید
گفتی بگوش دل صفتی از بهشت رفت
یاسوی جان خسته نسیم سحر رسید
یا خضر ناگهانی آب حیات یافت
یابوی پیرهن بپدر از پسر رسید
آمد بهار و خنده زنان مژده بداد
کاینک مرا بهار کرم براثر رسید
نوروز بست کله و آذین همی زند
دیبای فرش او بهمه رهگذر رسید
ابر آن نثار کرد که هر شاخ خشک را
چندین هزار یاره وعقده گهر رسید
نرگس بدین بشارت چون زودتر شتافت
اورا کلاه نقره و تاجی ززر رسید
چشم شکوفه گشت سفید از بس انتظار
واکنون دلش ببین که زدیده بدررسید
گل از پی نثار دهان کرد پر ززر
وز شرم سرخ شد چو بدست اینقدر رسید
گر آفتاب چونکه ببیت الشرف رسد
از فر او جهانرااین زیب و فررسید
نشگفت اگر جهان همگی یافت زیب و فر
چون آفتاب شرع بسوی مقررسید
ای مقبلی که روی بهر جا که کرده
پیش و پست سپاه زفتح و ظفر رسید
رایات همت تو زافلاک برگذشت
واعلام دولت تو بعیوق بر رسید
نوروز و نو بهار و قدوم مبارکت
تشریف پادشه همه با یکدیگر رسید
هر صبحدم سپهر کند پیرهن قبا
با این قبا کت از شه نیکو سیررسید
هر شامگه فرونهد از سر فلک کلاه
با این کله کت از ملک تاجور رسید
زین مقدم مبارک واین جاه و مرتبت
در کام دوستان تو شهد و شکر رسید
وانان که دشمنند که بادند خسته دل
زهر یست جانگزای کشان بر جگررسید
برصفحه صحیفه ایام دولتت
تأثیرهای یارب هر جانور رسید
هر چت رسید از شرف و جاه و مرتبت
در خورد فضل و همت گردون سپر رسید
هم زیر قدر تست اگر فی المثل ترا
زاکلیل و از مجره کلاه و کمر رسید
تو شاه شرقی و زسفر جاه تو فزود
مه را بلی زیادت نور از سفر رسید
لیکن چه مایه مائده بحر شد فزون
گر سوی بحر قلزم آب شمر رسید
والله که مسند تو بزرگ و مشرفست
آری کلاه را شرف از قدر سر رسید
با اینهمه شرف که رسیدت ز پادشاه
حقا گرت هزار یکی از هنر رسید
زانچت رسید خواهد و هست آن بغیب در
این خود بدان اضافت بس مختصر رسید
مفکن سپر زدشمن و میزن دورویه تیغ
کز آفتاب تیغ و زماهت سپر رسید
بر کن تو بیخ دشمن و مندیش از خطر
زیراکه مرد راخطر اندر خطر رسید
مطلق همی بگویم هرکس که خصم تست
روزش بآخر آمدو عمرش بسررسید
مشناس از فضلیلتش ار دشمن ترا
از قدر خویش پایگهی بیشتر رسید
چندین هزار جانور اندر میان بحر
بنگر گهر بد انصدف کور و کررسید
نه هرکه یافت منبری و بالشی سیاه
پس منصب تویافت بجاه تو در رسید
تو سروری بفضل و هنر کسب کرده
یکبار گی نگویمت این از پدر رسید
چونان رسید از تو بزرگی بدیگران
کزآفتاب نور بجرم قمر رسید
برخور کنون زجاه و جوانی و عمروبخت
کانچت بدآرزو زقضا و قدر رسید
یادت خجسته طوق و کلاه و قبای خاص
کز صدر شرق و پادشه بحر و بر رسید
مقلوب آن کلاه چو تصحیف این قبا
در جان دشمنان بد بد گهر رسید
خصم ترا بهر نفسی باد محنتی
وانگه رسیده باد که گویند در رسید
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۵۰ - در مدح صدر اجل اوحدالدین
باد بهار رخت بصحرا همی کشد
در صحن باغ مفرش دیبا همیکشد
نوروز میکشد ز ستبرق بباغ فرش
یارب که چون لطیف و چه زیبا همیکشد
نرگس نگر که گفتی از رویلون و شکل
ماه چهارده بثریا همی کشد
گوئی قبای غنچه و دست صبا بهم
چون جیب یوسفست و زلیخا همیکشد
نرگس بباغ در همه تن چشم از ان
کش میل دل بسوی تماشا همیکشد
دلسوخته است لاله نگوئی زبهر چه
از بسکه نازنرگس رعنا همیکشد
وان مشک بید خوشدم سر زیر پوستین
گوئی هم از بیقت سرما همیکشد
از بس شکوفه، شاخ تو گوئی کلیم وار
از آستین برون ید بیضا همیکشد
در صحن باغ کلک صبا از گل و سمن
صد نقش بر صحیفه مینا همیکشد
بر کاغذ سحاب که منشور خرمیست
قوس قزح علامت طغرا همیکشد
برق ا ز نیام ابر ستد تیغ آبدار
بر دشمنان خواجه دنیا همیکشد
کان مکارم او حددین صدر روزگار
کش بخت سوی ذروه اعلا همیکشد
کلک از پی مصالح دراد نه بهر آنک
چون دیگران فذلک و منها همیکشد
خورشید میل زر نه بدان گرم میکند
تا خیره در دودیده حربا همیکشد
رایش مدار گنبد گردون همیدهد
حکمش زمام مرکز غبرا همیکشد
زانعام او شناس که فضل فتاده پست
امروز سر بگنبد دروا همیکشد
نأثیر آفتاب بود این نه فعل ابر
کز جرم اب قطره ببالا همیکشد
رای متین او بزبان فصیح کلک
اسرار غیب جمله بصحرا همیکشد
ایخواجه که هرچه در آفاق فاضلیست
داغت بطوع بر همه اعضا همیکشد
گردون صدای مدح تو کان عقد گوهر ست
در گوش هوش صخره صما همیکشد
هر بدره که شمس ودیعت دهد بکان
جودت ازو بغارت و یغما همیکشد
حاشا اگر کشید ز معشوق عاشقی
ان نازها که جود تو از ما همیکشد
جائی رسیده زبزرگی و احتشام
کاندیشه در تو سر سوی سودا همیکشد
هم غایت شقاوت و خذلان او شناس
امروز دشمنت که بفردا همیکشد
خصم تو زنده به بکف حادثات در
تا انتظار مرگ مفاجا همیکشد
شاعر که درمدیح تو کو شد بود چنانک
منقار مرغ آب زدریا همیکشد
وانکو سخن بنزد تو ارد چنان بود
کانکس ببصره سله خرما همیکشد
تا باد نو بهار ز تأثیر اعتدال
کافور تر ز عود مطرا همیکشد
پیوسته باد عمر تو بامد روزگار
آنجا که مده باقضا همیکشد
در صحن باغ مفرش دیبا همیکشد
نوروز میکشد ز ستبرق بباغ فرش
یارب که چون لطیف و چه زیبا همیکشد
نرگس نگر که گفتی از رویلون و شکل
ماه چهارده بثریا همی کشد
گوئی قبای غنچه و دست صبا بهم
چون جیب یوسفست و زلیخا همیکشد
نرگس بباغ در همه تن چشم از ان
کش میل دل بسوی تماشا همیکشد
دلسوخته است لاله نگوئی زبهر چه
از بسکه نازنرگس رعنا همیکشد
وان مشک بید خوشدم سر زیر پوستین
گوئی هم از بیقت سرما همیکشد
از بس شکوفه، شاخ تو گوئی کلیم وار
از آستین برون ید بیضا همیکشد
در صحن باغ کلک صبا از گل و سمن
صد نقش بر صحیفه مینا همیکشد
بر کاغذ سحاب که منشور خرمیست
قوس قزح علامت طغرا همیکشد
برق ا ز نیام ابر ستد تیغ آبدار
بر دشمنان خواجه دنیا همیکشد
کان مکارم او حددین صدر روزگار
کش بخت سوی ذروه اعلا همیکشد
کلک از پی مصالح دراد نه بهر آنک
چون دیگران فذلک و منها همیکشد
خورشید میل زر نه بدان گرم میکند
تا خیره در دودیده حربا همیکشد
رایش مدار گنبد گردون همیدهد
حکمش زمام مرکز غبرا همیکشد
زانعام او شناس که فضل فتاده پست
امروز سر بگنبد دروا همیکشد
نأثیر آفتاب بود این نه فعل ابر
کز جرم اب قطره ببالا همیکشد
رای متین او بزبان فصیح کلک
اسرار غیب جمله بصحرا همیکشد
ایخواجه که هرچه در آفاق فاضلیست
داغت بطوع بر همه اعضا همیکشد
گردون صدای مدح تو کان عقد گوهر ست
در گوش هوش صخره صما همیکشد
هر بدره که شمس ودیعت دهد بکان
جودت ازو بغارت و یغما همیکشد
حاشا اگر کشید ز معشوق عاشقی
ان نازها که جود تو از ما همیکشد
جائی رسیده زبزرگی و احتشام
کاندیشه در تو سر سوی سودا همیکشد
هم غایت شقاوت و خذلان او شناس
امروز دشمنت که بفردا همیکشد
خصم تو زنده به بکف حادثات در
تا انتظار مرگ مفاجا همیکشد
شاعر که درمدیح تو کو شد بود چنانک
منقار مرغ آب زدریا همیکشد
وانکو سخن بنزد تو ارد چنان بود
کانکس ببصره سله خرما همیکشد
تا باد نو بهار ز تأثیر اعتدال
کافور تر ز عود مطرا همیکشد
پیوسته باد عمر تو بامد روزگار
آنجا که مده باقضا همیکشد
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۷۰ - در مدح شهاب الدین خالص و شکایت از قحطی اصفهان
ای بر سر آمده تو زابنای روزگار
وی کرده روزگار بجاه تو افتخار
فرزانه میر عالم عادل شهاب دین
دریای سیل قطره و ابر گهر نثار
دور سپهر چون تو نزاده بلند قدر
چشم ستاره چو نتو ندیده بزرگوار
شیر فلک زصولت خشم تو زرد روی
باد صبا ز نفخه لطف تو شرمسار
چو نعلم خوش حریفی و چون مال دوست روی
چون بخت به نشینی و چون عقل نیک یار
حکمت جهان نور دو سخایت خزینه بخش
عزمت ستاره جنبش و حزمت زمین قرار
لطف تو همچو جوهر جانست دل شکر
خشم تو همچو خنجر مرگست جانشکار
حسن عنایتت ببرد زافتاب لرز
صدق رعایتت ببرد زاسمان دوار
انعام تو چو مایه فیضست دستگیر
اقبال تو چو پایه جاهست پایدار
چون نارتیز خشمی و چون باد روح بخش
چون آب پاک طبعی و چون خاک بردبار
خلق تو برده قیمت هر نافه تبت
لطف تو داده رونق هر در شاهوار
گردون ترا زطاعت جان بسته برمیان
دولت ترا برغبت پرورده در کنار
جود تو هکچو رزق رسیده بخاص و عام
با او نه بارمنت و نه رنج انتظار
ای کار سلطنت بمکان تو مستقیم
وی حصن مملکت بوجود تو استوار
دانی که بی تو حال سپاهان چگونه شد
بشنو ز من بنظم که شرحی است جانشکار
دانم که خود رسیده بسمع مبارکت
آن صعب صاعقه که بمردم رسید پار
حال جهان ز نظم بیفتاد لاجرم
مردم دگر شدند و دگر گشت کاروبار
نه با کسی مروت ونه با کسی کرم
نه با کسی تواضع ونه با کسی وقار
دور ازتن تو دنیا در نزع اوفتاد
این واپسین دمست و بآخر رسیده کار
زانروی کشت زرد و چشم چشمه خشک
عرق امل ضعیف و دل عافیت فگار
آنک کبود گشت بن ناخنان کوه
وانک سیاه شد در ودیوارروزگار
بنگر دریده جامه و شاقان صبحدم
بنگر بریده موی عروسان شاخسار
ساقط شدست نامیه را قوت نما
بنض هواست مضطرب از ماده بخار
هم چرخ را خدرشده ترکیب هفت عضو
هم طبع را مزاج تبه گشته هر چهار
مفلوج گشته اتش و معلول گشته باد
هم خاک با عفونت و هم آب ناگوار
ادرار رزق خلق قلم بر نهاده قحط
مجری نمانده ا جزای یک شخص از هزار
از سیل مرگ عرصه عالم دراضطرار
وزرنج فاقه کافه مردم در اضضطرار
شد خاکها بخیل و نروید ازو نبات
شد شاخها عقیم و نزاید ازو ثمار
از آتش تموز و زبی آبی جهان
شد تابه های ماهی هر صحن جویبار
آب اوفتاده زیر زمین همچو نام نان
نان را چو قرص خورزبر آسمان مدار
هم خلق سنگ دل شده هم ابر سخت چشم
هم بادآتشین دم و هم آب خاکسار
شد خوشه همچو سنبله چرخ دوردست
شیریش بر یمین و ترازوش بریسار
نان چون مخدرات نهفته زخلق روی
گندم خلیفه وارگران قدر و تنگبار
نان شد بنرخ شیرین لیکن بطعم تلخ
هم قرص منکسف شد و هم گرده کم عیار
مرغان زحرص دانه ارزن ستاره چین
ماهی زشوق آب فلک را شمرشمار
نان ناپدید کشته چو آب حیات و خلق
همچو سکندر از پی او گشته جان سپار
در آرزوی کاه بر آخور سقط شدست
بختی کوه موهان تازی را هوار
قومی زتاب گرسنگی از وجود سیر
فومی زضعف تشنه بخون گشته تیغ وار
این همچو گبر قرص پرست و تنور دوست
وان همچو ابر قرص در انبان و اشکبار
گفتی که خاک میخورد آن راست همچو مار
گفتی زیاد میزید این همچو سوسمار
.وانکس که او سه شهر بنانباره داشتی
از حرص پاره نان چون زیر کشته زار
وانکسکه از تنعم حلوا نخورد و مرغ
مردار خورا گشت چو مردار گشت خوار
عورت برهنه عورت پوشی نیافته
آنکسکه از مرصع میداشت گوشوار
فرزند همچو سگ شده مارد گزای و شوخ
مارد چو گربه گشته جگر خای و بچه خوار
اینخون گوشتخورده از آنکش چو خون و گوشت
وان گوشه جگر زجگر گوشه گربه وار
آن از پی گیاهی با خر بگفتگوی
واین بهر استخوانی باسگ بکارزار
بر شاهراه شهر و زوایای کو چها
ده ده نهاد مرده ده روزه بر قطار
آن عجز و آن تضرع طفلان نازنین
وان لابه وان نیاز جوانان شادخوار
این خون همی مکید زپستان بجای شیر
وان همچنان که خرما خائید نوک خار
خوانی نهاده نی بجز از سفره فلک
دستی گشاده نی بجز از پنجه چنار
ننموده روی تازه همی سوسن وسمن
نگشوده لب بخنده همی پسته وانار
نه هیچ دستگیر مگر فضل ایزدی
نه هیچ پایمرد بجز فضل کردگار
وانگاه گرگ قحط زده در رمه فتاد
میکشت هرکه یافت اگر فربه ارنزار
بر بود گرگ مرگ هر آنکو گزیده تر
آیا که چون همیکند این مرگ اجتبار
از مرکب حیات ببین چون پیاده کرد
آنرا که یافت گردون بر معنیی سوار
حشو عوام خود نتوان بر شمرد لیک
ز اهل هنر نماند کسی اندرین دیار
ایشان شدند، میر بماناد جاودان
تا دامن قیامت از ان قوم یادگار
ای بر سپهر رفعت خورشید نور بخش
وی بر سریر دولت جمشید نامدار
بنگر بچشم عبرت و حال جهان ببین
عاقل ز حالهای چنین گیرد اعتبار
دل بر جهان منه که جهانرا ثبات نیست
تکیه مکن بر اوی و بهش باش زینهار
تو شربت مراد زجوی فلک مجوی
امید خوشدلی ز مدار فلک مدار
یک خرده ضرب نقد وفا من نیافتم
بن کیسه سپهر بجستم هزار بار
منت خدایراکه شد این واقعه بسر
بر گوشه بساط تو ننشست ازان غبار
تا باغ زرد روی شود فصل مهرگان
تا شاخ سبز جامه شود وقت نو بهار
رای تو باد باروی اقلیم مملکت
تیغ تو باد بازوی اقبال شهریار
جاه تو از نوائب افلاک در امان
جان تو از حوادث ایام در حصار
وی کرده روزگار بجاه تو افتخار
فرزانه میر عالم عادل شهاب دین
دریای سیل قطره و ابر گهر نثار
دور سپهر چون تو نزاده بلند قدر
چشم ستاره چو نتو ندیده بزرگوار
شیر فلک زصولت خشم تو زرد روی
باد صبا ز نفخه لطف تو شرمسار
چو نعلم خوش حریفی و چون مال دوست روی
چون بخت به نشینی و چون عقل نیک یار
حکمت جهان نور دو سخایت خزینه بخش
عزمت ستاره جنبش و حزمت زمین قرار
لطف تو همچو جوهر جانست دل شکر
خشم تو همچو خنجر مرگست جانشکار
حسن عنایتت ببرد زافتاب لرز
صدق رعایتت ببرد زاسمان دوار
انعام تو چو مایه فیضست دستگیر
اقبال تو چو پایه جاهست پایدار
چون نارتیز خشمی و چون باد روح بخش
چون آب پاک طبعی و چون خاک بردبار
خلق تو برده قیمت هر نافه تبت
لطف تو داده رونق هر در شاهوار
گردون ترا زطاعت جان بسته برمیان
دولت ترا برغبت پرورده در کنار
جود تو هکچو رزق رسیده بخاص و عام
با او نه بارمنت و نه رنج انتظار
ای کار سلطنت بمکان تو مستقیم
وی حصن مملکت بوجود تو استوار
دانی که بی تو حال سپاهان چگونه شد
بشنو ز من بنظم که شرحی است جانشکار
دانم که خود رسیده بسمع مبارکت
آن صعب صاعقه که بمردم رسید پار
حال جهان ز نظم بیفتاد لاجرم
مردم دگر شدند و دگر گشت کاروبار
نه با کسی مروت ونه با کسی کرم
نه با کسی تواضع ونه با کسی وقار
دور ازتن تو دنیا در نزع اوفتاد
این واپسین دمست و بآخر رسیده کار
زانروی کشت زرد و چشم چشمه خشک
عرق امل ضعیف و دل عافیت فگار
آنک کبود گشت بن ناخنان کوه
وانک سیاه شد در ودیوارروزگار
بنگر دریده جامه و شاقان صبحدم
بنگر بریده موی عروسان شاخسار
ساقط شدست نامیه را قوت نما
بنض هواست مضطرب از ماده بخار
هم چرخ را خدرشده ترکیب هفت عضو
هم طبع را مزاج تبه گشته هر چهار
مفلوج گشته اتش و معلول گشته باد
هم خاک با عفونت و هم آب ناگوار
ادرار رزق خلق قلم بر نهاده قحط
مجری نمانده ا جزای یک شخص از هزار
از سیل مرگ عرصه عالم دراضطرار
وزرنج فاقه کافه مردم در اضضطرار
شد خاکها بخیل و نروید ازو نبات
شد شاخها عقیم و نزاید ازو ثمار
از آتش تموز و زبی آبی جهان
شد تابه های ماهی هر صحن جویبار
آب اوفتاده زیر زمین همچو نام نان
نان را چو قرص خورزبر آسمان مدار
هم خلق سنگ دل شده هم ابر سخت چشم
هم بادآتشین دم و هم آب خاکسار
شد خوشه همچو سنبله چرخ دوردست
شیریش بر یمین و ترازوش بریسار
نان چون مخدرات نهفته زخلق روی
گندم خلیفه وارگران قدر و تنگبار
نان شد بنرخ شیرین لیکن بطعم تلخ
هم قرص منکسف شد و هم گرده کم عیار
مرغان زحرص دانه ارزن ستاره چین
ماهی زشوق آب فلک را شمرشمار
نان ناپدید کشته چو آب حیات و خلق
همچو سکندر از پی او گشته جان سپار
در آرزوی کاه بر آخور سقط شدست
بختی کوه موهان تازی را هوار
قومی زتاب گرسنگی از وجود سیر
فومی زضعف تشنه بخون گشته تیغ وار
این همچو گبر قرص پرست و تنور دوست
وان همچو ابر قرص در انبان و اشکبار
گفتی که خاک میخورد آن راست همچو مار
گفتی زیاد میزید این همچو سوسمار
.وانکس که او سه شهر بنانباره داشتی
از حرص پاره نان چون زیر کشته زار
وانکسکه از تنعم حلوا نخورد و مرغ
مردار خورا گشت چو مردار گشت خوار
عورت برهنه عورت پوشی نیافته
آنکسکه از مرصع میداشت گوشوار
فرزند همچو سگ شده مارد گزای و شوخ
مارد چو گربه گشته جگر خای و بچه خوار
اینخون گوشتخورده از آنکش چو خون و گوشت
وان گوشه جگر زجگر گوشه گربه وار
آن از پی گیاهی با خر بگفتگوی
واین بهر استخوانی باسگ بکارزار
بر شاهراه شهر و زوایای کو چها
ده ده نهاد مرده ده روزه بر قطار
آن عجز و آن تضرع طفلان نازنین
وان لابه وان نیاز جوانان شادخوار
این خون همی مکید زپستان بجای شیر
وان همچنان که خرما خائید نوک خار
خوانی نهاده نی بجز از سفره فلک
دستی گشاده نی بجز از پنجه چنار
ننموده روی تازه همی سوسن وسمن
نگشوده لب بخنده همی پسته وانار
نه هیچ دستگیر مگر فضل ایزدی
نه هیچ پایمرد بجز فضل کردگار
وانگاه گرگ قحط زده در رمه فتاد
میکشت هرکه یافت اگر فربه ارنزار
بر بود گرگ مرگ هر آنکو گزیده تر
آیا که چون همیکند این مرگ اجتبار
از مرکب حیات ببین چون پیاده کرد
آنرا که یافت گردون بر معنیی سوار
حشو عوام خود نتوان بر شمرد لیک
ز اهل هنر نماند کسی اندرین دیار
ایشان شدند، میر بماناد جاودان
تا دامن قیامت از ان قوم یادگار
ای بر سپهر رفعت خورشید نور بخش
وی بر سریر دولت جمشید نامدار
بنگر بچشم عبرت و حال جهان ببین
عاقل ز حالهای چنین گیرد اعتبار
دل بر جهان منه که جهانرا ثبات نیست
تکیه مکن بر اوی و بهش باش زینهار
تو شربت مراد زجوی فلک مجوی
امید خوشدلی ز مدار فلک مدار
یک خرده ضرب نقد وفا من نیافتم
بن کیسه سپهر بجستم هزار بار
منت خدایراکه شد این واقعه بسر
بر گوشه بساط تو ننشست ازان غبار
تا باغ زرد روی شود فصل مهرگان
تا شاخ سبز جامه شود وقت نو بهار
رای تو باد باروی اقلیم مملکت
تیغ تو باد بازوی اقبال شهریار
جاه تو از نوائب افلاک در امان
جان تو از حوادث ایام در حصار
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۸۵ - در مدح قاضی نظام الدین
ای روشن از وجود تو گشته جهان عقل
آب حیات خورده ز لفظ تو جان عقل
صدر جهان و خواجه عالم نظام دین
کز روی عقل برتری از لامکان عقل
خورشید نور گستری اندر فضای شرع
دریای علم پروری اندر جهان عقل
پای شهامت تو سپرده رکاب فضل
دست تصرف تو بسوده عنان عقل
الفاظ دلگشای تو شد نقشبند روح
وانفاس نکته زای تو شد ترجمان عقل
سروی شده نهال تو در بوستان شرع
بدری شده هلال تو بر آسمان عقل
کردست باز خاطر تو صید مغز علم
خورده همای طبع تو از استخوان عقل
گشتست پر گهر ز بنانت زبان کلک
گشتست پر درر ز بیانت دهان عقل
واقف شدست فهم تو بر مشکلات شرع
آگه شدست طبع تو از سوریان عقل
در باغ نشو پیش از تأثیر نامیه
کردست ناطقه ز دمت گلفشان عقل
از خاندان شرعی و از اهل بیت علم
زان باردای فضلی و با طیلسان عقل
بازار عقل بشکند از تو که در صبی
برتر گرفتۀ تو دکان از دکان عقل
طفلی و پیر عقل طفیلی رای تو
نازد همی ببخت جوان تو جان عقل
روح القدس شکر دهد آنگه که در سخن
طوطی نطق تو بپرد زاشیان عقل
عیسی روزگاری و در مهد کودکی
ناطق شدست در دهن تو زبان عقل
دست سیه چو مردم دیده همی ترا
زیبد که روشنست ز تو دیدگان عقل
تو مرکزی ز دایره نه فلک برون
هرگز رسیده نیست بدینجا گمان عقل
بازاد اندکت شده بسیار علم جمع
زان پر عجایبست ز تو داستان عقل
شش سالۀ که دید که بر بام هفت چرخ
زد پنج نوبت و شد سلطان نشان عقل
تا از در سرای وجود اندر آمدست
ننهاده پای بیرون از آستان عقل
ای مانده زیر و بالا از تو جهان جهل
وی گشته آشکارا بر تو نهان عقل
چون تو پسر نزاید هرگز بروزگار
چونتو گهر نخیزد هرگز زکان عقل
از کلک ریز عقد گهر در کنار شرع
وز نطق بند منطقه ها برمیان عقل
والله که گر بزیر فلک در هزار قرن
چون تو شهی بیاید صاحبقران عقل
ای بس خجالتاً که بود عقل را ز روح
گررای روشن تو کند امتحان عقل
باشند آنگهی که تو از فضل دم زنی
کروبیان نواله ستانان خوان عقل
گر زرفشاند هر کس من در فشانده ام
در زیر نعل مرکب تو از بنان عقل
تا دل بود بنزد حکیمان محل روح
تا از دماغ یابد عاقل نشان عقل
بادات زیر سایه اقبال رکن دین
جان در امان ایزد و تن در ضمان عقل
زین پس بر اوج منبر تذکیر بر خرام
تا هم بیان علم کنی هم بیان عقل
آب حیات خورده ز لفظ تو جان عقل
صدر جهان و خواجه عالم نظام دین
کز روی عقل برتری از لامکان عقل
خورشید نور گستری اندر فضای شرع
دریای علم پروری اندر جهان عقل
پای شهامت تو سپرده رکاب فضل
دست تصرف تو بسوده عنان عقل
الفاظ دلگشای تو شد نقشبند روح
وانفاس نکته زای تو شد ترجمان عقل
سروی شده نهال تو در بوستان شرع
بدری شده هلال تو بر آسمان عقل
کردست باز خاطر تو صید مغز علم
خورده همای طبع تو از استخوان عقل
گشتست پر گهر ز بنانت زبان کلک
گشتست پر درر ز بیانت دهان عقل
واقف شدست فهم تو بر مشکلات شرع
آگه شدست طبع تو از سوریان عقل
در باغ نشو پیش از تأثیر نامیه
کردست ناطقه ز دمت گلفشان عقل
از خاندان شرعی و از اهل بیت علم
زان باردای فضلی و با طیلسان عقل
بازار عقل بشکند از تو که در صبی
برتر گرفتۀ تو دکان از دکان عقل
طفلی و پیر عقل طفیلی رای تو
نازد همی ببخت جوان تو جان عقل
روح القدس شکر دهد آنگه که در سخن
طوطی نطق تو بپرد زاشیان عقل
عیسی روزگاری و در مهد کودکی
ناطق شدست در دهن تو زبان عقل
دست سیه چو مردم دیده همی ترا
زیبد که روشنست ز تو دیدگان عقل
تو مرکزی ز دایره نه فلک برون
هرگز رسیده نیست بدینجا گمان عقل
بازاد اندکت شده بسیار علم جمع
زان پر عجایبست ز تو داستان عقل
شش سالۀ که دید که بر بام هفت چرخ
زد پنج نوبت و شد سلطان نشان عقل
تا از در سرای وجود اندر آمدست
ننهاده پای بیرون از آستان عقل
ای مانده زیر و بالا از تو جهان جهل
وی گشته آشکارا بر تو نهان عقل
چون تو پسر نزاید هرگز بروزگار
چونتو گهر نخیزد هرگز زکان عقل
از کلک ریز عقد گهر در کنار شرع
وز نطق بند منطقه ها برمیان عقل
والله که گر بزیر فلک در هزار قرن
چون تو شهی بیاید صاحبقران عقل
ای بس خجالتاً که بود عقل را ز روح
گررای روشن تو کند امتحان عقل
باشند آنگهی که تو از فضل دم زنی
کروبیان نواله ستانان خوان عقل
گر زرفشاند هر کس من در فشانده ام
در زیر نعل مرکب تو از بنان عقل
تا دل بود بنزد حکیمان محل روح
تا از دماغ یابد عاقل نشان عقل
بادات زیر سایه اقبال رکن دین
جان در امان ایزد و تن در ضمان عقل
زین پس بر اوج منبر تذکیر بر خرام
تا هم بیان علم کنی هم بیان عقل
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۹۰ - درمدح صدرالدین
ای طالع نگون ز تو تا کی قفا خورم
وی چرخ واژگون ز تو تا کی جفا برم
روزی بخشم بشکنم این مهر مهر تو
وین پرده کبود تو بر یکدگر درم
از دور تو چه باک که من قطب ثابتم
وز نحس تو چه بیم که من سعد اکبرم
وجه کباب از جگرم کن که لاله ام
وقت شراب خون دلم خور که ساغرم
چون عود بهر بوی بر آتش نشانیم
آتش چه حاجتست که من مشگ اذفرم
از سرو سالخورده نیم سرفراز تر
آنرا چه میکنی تو که من شاخ نو برم
از سرد و گرم تو بدر آیم که در هنر
خوش طبع وسرخروی چویاقوت احمرم
من درگهی گزیده ام از بهر دفع تو
کاندر پناه او ز سلامت مصون ترم
عالی جناب خواجه آفاق صدر دین
کش آفتاب گفت من از تو منورم
چرخ از پی تفاخر کفتست بارهاش
من نیز در رکاب تو دیرینه چاکرم
از روی شکر گوید این لفظها همی
آنم که در بزرگی از افلاک برترم
د رعالم معانی عقل مشرفم
بر ذر وه معالی روح مطهرم
از خاندان علمم و فضلست حجتم
مشکل گشای شرعم و عقلست رهبرم
باشد فرود قدرمن و دون حق من
گر از بنات نعش بسازند منبرم
هنگام لاف بسته دهان همچو غنچه ام
وقت سخن گشاده زبان همچو خنجرم
از همت بلندم و از پایه رفیع
در زیر پای جز سر ناهید نسپرم
گرچه بلند اصلم و پاکیزه نسبتم
از ذات خود بزرگم زیرا که گوهرم
در خورد خویش زیور خویش از طلب کنم
خورشید تاج باید و اکلیل افسرم
از ماه حلقه باید و مهرم نگین مهر
نی نی نبایدم نه چو گردون سبک سرم
گردن فرازم ار چه سر افکنده ام ز شرم
آری ببوستان معالی چو عبهرم
صبحم که تعبیه است چو خورشید نکتۀ
در هر نفس که من همی از دل بر آورم
انصافرا ترازوی عدلست همتم
زین روسفال و زرهمه یکسان بود برم
از بخشش آفتابم ازان در عطای عام
هم گوهران نوازم و هم ذره پرورم
هر بدرۀ که شمس ودیعت نهد بکان
در چشم همت آمده از ذره کمترم
در حلم خاکم آتش خشمم بدان کشم
سیماب جودم آب رخ زر بدانبرم
خورشید عقل و ابر سخایم میان خلق
زان هم گهر فشانم و هم نور گسترم
در پردگی چو غنچه ام آری ولی چو گل
با تبغ آفتاب بتابست مغفرم
بی تهمتی از آهو عقل مجسمم
بی منتی از آهو جان معطرم
روشن تراست نسبت من زافتاب چرخ
با سایه از تواضع گر چه برابرم
کان همتم اگر چه نخواهند میدهم
دریا دلم اگر چه ببخشم توانگرم
در ذره آفتاب نیارد کشید تیغ
تا من میان هر دو بانصاف داورم
در بحر حادثات گه موج کشتیم
در زورق سپهر گه حلم لنگرم
برداشته زدیده فضل و هنر سبل
الماس فعل خاطر و لفظ چو شکرم
نیلوفرم بهمت عالی ازان سبب
سر جز بآفتاب همی بر نیاورم
خورشید اگر ز ذره سپاهی همی کشد
من ماه شبروم که ستاره است لشگرم
عیب کسان نهفته بماند مرا که من
در آینه که عیب نمایست ننگرم
خصم اربدی نماید و گوید زروی حلم
آن گفته در گذارم و زان کرده بگذرم
در چشم دوست از شب قدرم عزیز تر
بر جان خصم صعب تر از روز محشرم
ای سروری که این ز صفات تو شمه ایست
کز شرح آن زبان قلم شد معنبرم
بر حال بنده نیز نظر کن که مدتسیت
کز دهر هر زمان بدگر محنتی درم
ننگ آیدم که گویم در عهد چون توئی
من بی گناه بسته چرخ ستمگرم
معروف من ببندگی تو پس آنگهی
زهره است چرخ را که زند زخم منکرم
در شاعری ز جمع گدایان مخوان مرا
در بندگی ز جمله اوباش مشمرم
فر همای دارم لیکن مرا چه سود
چونوقت قوت همچو سگان استخوانخورم
در زاویه مقوس چون خط منحنی
زین مرکز مسطح و چرخ مدورم
پرکنده و ستمکش چون بادم و چو خاک
گردن فراز و سرکش چون آب و آذرم
با چرخ همچو سوزن دلدوز تنگچشم
چون ریسمان تافته سر زیر چنبرم
جز مرگ بر نپیچد کس دست همتم
تا آنچه نهمت است نگردد میسرم
گر عویی کنم که چو من نیست در سخن
بس باشد این قصیده گواهی محضرم
گردون وکیل خصم هنر شد بحکم آن
دلتنگ و کوفته چو گواه مزورم
مظلوم چون بخانه زندیق مصحفم
محروم چون ز چشمه حیوان سکندرم
نه هیچ دستگیر در این غم مساعدم
نه هیچ پایمرد درین کار یاورم
کوشش چرا کنم که نگردد فزون بجهد
این روزی مقسم و عمر مقدرم
جز خاندان تو بخدا گر سزای مدح
کس ماند در جهان و ندارند باورم
من از پی مدیح تو پرورده ام سخن
ور نه بریده باد زبان سخنورم
دستم بتیغ قهر قلم باد از دویت
جز نام اشرفت بود ار زیب دفترم
بعد از خدای عز و جل اعتماد ها
بر اهتمام تست نه بر چرخ و اخترم
نزد تو گر نشان قبولی نباشدم
گر هیچ نام شعر برم نیز کافرم
وی چرخ واژگون ز تو تا کی جفا برم
روزی بخشم بشکنم این مهر مهر تو
وین پرده کبود تو بر یکدگر درم
از دور تو چه باک که من قطب ثابتم
وز نحس تو چه بیم که من سعد اکبرم
وجه کباب از جگرم کن که لاله ام
وقت شراب خون دلم خور که ساغرم
چون عود بهر بوی بر آتش نشانیم
آتش چه حاجتست که من مشگ اذفرم
از سرو سالخورده نیم سرفراز تر
آنرا چه میکنی تو که من شاخ نو برم
از سرد و گرم تو بدر آیم که در هنر
خوش طبع وسرخروی چویاقوت احمرم
من درگهی گزیده ام از بهر دفع تو
کاندر پناه او ز سلامت مصون ترم
عالی جناب خواجه آفاق صدر دین
کش آفتاب گفت من از تو منورم
چرخ از پی تفاخر کفتست بارهاش
من نیز در رکاب تو دیرینه چاکرم
از روی شکر گوید این لفظها همی
آنم که در بزرگی از افلاک برترم
د رعالم معانی عقل مشرفم
بر ذر وه معالی روح مطهرم
از خاندان علمم و فضلست حجتم
مشکل گشای شرعم و عقلست رهبرم
باشد فرود قدرمن و دون حق من
گر از بنات نعش بسازند منبرم
هنگام لاف بسته دهان همچو غنچه ام
وقت سخن گشاده زبان همچو خنجرم
از همت بلندم و از پایه رفیع
در زیر پای جز سر ناهید نسپرم
گرچه بلند اصلم و پاکیزه نسبتم
از ذات خود بزرگم زیرا که گوهرم
در خورد خویش زیور خویش از طلب کنم
خورشید تاج باید و اکلیل افسرم
از ماه حلقه باید و مهرم نگین مهر
نی نی نبایدم نه چو گردون سبک سرم
گردن فرازم ار چه سر افکنده ام ز شرم
آری ببوستان معالی چو عبهرم
صبحم که تعبیه است چو خورشید نکتۀ
در هر نفس که من همی از دل بر آورم
انصافرا ترازوی عدلست همتم
زین روسفال و زرهمه یکسان بود برم
از بخشش آفتابم ازان در عطای عام
هم گوهران نوازم و هم ذره پرورم
هر بدرۀ که شمس ودیعت نهد بکان
در چشم همت آمده از ذره کمترم
در حلم خاکم آتش خشمم بدان کشم
سیماب جودم آب رخ زر بدانبرم
خورشید عقل و ابر سخایم میان خلق
زان هم گهر فشانم و هم نور گسترم
در پردگی چو غنچه ام آری ولی چو گل
با تبغ آفتاب بتابست مغفرم
بی تهمتی از آهو عقل مجسمم
بی منتی از آهو جان معطرم
روشن تراست نسبت من زافتاب چرخ
با سایه از تواضع گر چه برابرم
کان همتم اگر چه نخواهند میدهم
دریا دلم اگر چه ببخشم توانگرم
در ذره آفتاب نیارد کشید تیغ
تا من میان هر دو بانصاف داورم
در بحر حادثات گه موج کشتیم
در زورق سپهر گه حلم لنگرم
برداشته زدیده فضل و هنر سبل
الماس فعل خاطر و لفظ چو شکرم
نیلوفرم بهمت عالی ازان سبب
سر جز بآفتاب همی بر نیاورم
خورشید اگر ز ذره سپاهی همی کشد
من ماه شبروم که ستاره است لشگرم
عیب کسان نهفته بماند مرا که من
در آینه که عیب نمایست ننگرم
خصم اربدی نماید و گوید زروی حلم
آن گفته در گذارم و زان کرده بگذرم
در چشم دوست از شب قدرم عزیز تر
بر جان خصم صعب تر از روز محشرم
ای سروری که این ز صفات تو شمه ایست
کز شرح آن زبان قلم شد معنبرم
بر حال بنده نیز نظر کن که مدتسیت
کز دهر هر زمان بدگر محنتی درم
ننگ آیدم که گویم در عهد چون توئی
من بی گناه بسته چرخ ستمگرم
معروف من ببندگی تو پس آنگهی
زهره است چرخ را که زند زخم منکرم
در شاعری ز جمع گدایان مخوان مرا
در بندگی ز جمله اوباش مشمرم
فر همای دارم لیکن مرا چه سود
چونوقت قوت همچو سگان استخوانخورم
در زاویه مقوس چون خط منحنی
زین مرکز مسطح و چرخ مدورم
پرکنده و ستمکش چون بادم و چو خاک
گردن فراز و سرکش چون آب و آذرم
با چرخ همچو سوزن دلدوز تنگچشم
چون ریسمان تافته سر زیر چنبرم
جز مرگ بر نپیچد کس دست همتم
تا آنچه نهمت است نگردد میسرم
گر عویی کنم که چو من نیست در سخن
بس باشد این قصیده گواهی محضرم
گردون وکیل خصم هنر شد بحکم آن
دلتنگ و کوفته چو گواه مزورم
مظلوم چون بخانه زندیق مصحفم
محروم چون ز چشمه حیوان سکندرم
نه هیچ دستگیر در این غم مساعدم
نه هیچ پایمرد درین کار یاورم
کوشش چرا کنم که نگردد فزون بجهد
این روزی مقسم و عمر مقدرم
جز خاندان تو بخدا گر سزای مدح
کس ماند در جهان و ندارند باورم
من از پی مدیح تو پرورده ام سخن
ور نه بریده باد زبان سخنورم
دستم بتیغ قهر قلم باد از دویت
جز نام اشرفت بود ار زیب دفترم
بعد از خدای عز و جل اعتماد ها
بر اهتمام تست نه بر چرخ و اخترم
نزد تو گر نشان قبولی نباشدم
گر هیچ نام شعر برم نیز کافرم
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۱۴ - این قطعه متوسط را یکی از بزرگان عصر از طبع خود باستاد جمال الدین نوشته و او را نزد خود خوانده
ای نقشبند عالم جان اندرین جهان
نی نی که نیست هیچ پذیرای نقش جان
تو صورت جمالی لابل که گشته
معنی آن که خود نبود صورتی روان
نقش لقای خوب تو بینم منم جمال
نامت جمال نقاش آمد ز بهر آن
باتن بساخت جان چه شود گر لطافتت
باطبع با کثافت من ساخت همچنان
خاک ارچه هست سست و کثیف و گران و زشت
آب لطیف خوب سبک شد روان در آن
ور طبع تو نباشد با هم بطبع من
بس سازگار هست طبیبی در این میان
ناهید چرخ و طرف مه و آسمان لطف
یادآور ای عزیز که گفتن نمیتوان
از بهر اتفاق طبایع بماند یاد
تریاق اربعه ز حکیمان باستان
ای یار غار حب کن ازین حب یار غار
با جنتیان احمر و با مرو زعفران
باشد که طبع تر تو باطبع خشک من
زین نوش داروئی که بسازم کند قران
نی نی که نیست هیچ پذیرای نقش جان
تو صورت جمالی لابل که گشته
معنی آن که خود نبود صورتی روان
نقش لقای خوب تو بینم منم جمال
نامت جمال نقاش آمد ز بهر آن
باتن بساخت جان چه شود گر لطافتت
باطبع با کثافت من ساخت همچنان
خاک ارچه هست سست و کثیف و گران و زشت
آب لطیف خوب سبک شد روان در آن
ور طبع تو نباشد با هم بطبع من
بس سازگار هست طبیبی در این میان
ناهید چرخ و طرف مه و آسمان لطف
یادآور ای عزیز که گفتن نمیتوان
از بهر اتفاق طبایع بماند یاد
تریاق اربعه ز حکیمان باستان
ای یار غار حب کن ازین حب یار غار
با جنتیان احمر و با مرو زعفران
باشد که طبع تر تو باطبع خشک من
زین نوش داروئی که بسازم کند قران
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۱۵ - استاد جمال الدین در جواب نگاشته
ای کلک نقشبند تو آرایش جهان
وی لفظ دلگشای تو آسایش جنان
ای نکته بدیع تو خوشتر ز آرزو
وی گفته رفیع تو بر تر ز آسمان
چو روح پاک عرضی و چون علم نیکنام
چون و هم دوربینی و چون عقل نیکدان
نظارگی خط تو نرگس بهر دو چشم
مدحت سرای فضل تو سوسن بده زبان
هم نثر زیر پای تو افتاده چون رکاب
هم نظم زیردست تو گشتست چون عنان
اندر سواد خط شریف تو لفظ عذب
آب حیات در ظلماتست بی گمان
بی مجلس رفیع تو بودست پیش ازین
کارم بجان و کارد رسیده باستخوان
زان نو شد اروئی که بر آمیختی بلطف
دارم همی کنون طمع عمر جاودان
از جنتیان تو شده ام سرخروی لیک
از بیم لفظ مر رخ من شد چو زعفران
ورخواندن و براندن ازین نغز تر بود
ما بنده ایم خواه بخوان خواهمان بران
بخت من ار مساعد بودی بهیچ حال
یک لحظه برنداشتمی سر ز آستان
لیکن بخدمت تو اگر کمترک رسم
آنرا توهم زخدمتهای بزرگ دان
در حضرتی که مشک نیارد زدن نفس
من سوخته جگر چه نهم اندرین میان
در حضرتی که مشک نیارد زدن نفس
من سوخته جگر چه نهم اندرین میان
جائی که آفتاب فلکه شعله زد سها
معذور باشد ارشود از دیده ها نهان
گیرم که خود عطارد گشتم بنظم و نثر
با آفتاب فضل چگونه کنم قران
بر من ز عرض پاک گمانی همی بری
ترسم که چون ببینی باشد خلاف آن
نزدیک من چو گوئی این خام نیک خوی
خوشتر از آنکه گوئی این لنگر گران
پس گر بدین گرانی مقبول خدمتم
در بخت این مراد همی یافتن توان
رنجه مکن قلم که رهی خود قلم صفت
آمد میان ببسته و بر سر شده دوان
اول خطای بنده تو این بیتها شناس
اندر برابر سخنی پاکتر ز جان
صد بار عقل گفت بتهدید کاین سخن
کرمان و زیره بصره و خرماست هان و هان
تا اختران بتابد چون اختران بتاب
تا آسمان بماند چون آسمان بمان
قدر تو از سعادت افلاک در علو
جاه تو از حوادث ایام در امان
وی لفظ دلگشای تو آسایش جنان
ای نکته بدیع تو خوشتر ز آرزو
وی گفته رفیع تو بر تر ز آسمان
چو روح پاک عرضی و چون علم نیکنام
چون و هم دوربینی و چون عقل نیکدان
نظارگی خط تو نرگس بهر دو چشم
مدحت سرای فضل تو سوسن بده زبان
هم نثر زیر پای تو افتاده چون رکاب
هم نظم زیردست تو گشتست چون عنان
اندر سواد خط شریف تو لفظ عذب
آب حیات در ظلماتست بی گمان
بی مجلس رفیع تو بودست پیش ازین
کارم بجان و کارد رسیده باستخوان
زان نو شد اروئی که بر آمیختی بلطف
دارم همی کنون طمع عمر جاودان
از جنتیان تو شده ام سرخروی لیک
از بیم لفظ مر رخ من شد چو زعفران
ورخواندن و براندن ازین نغز تر بود
ما بنده ایم خواه بخوان خواهمان بران
بخت من ار مساعد بودی بهیچ حال
یک لحظه برنداشتمی سر ز آستان
لیکن بخدمت تو اگر کمترک رسم
آنرا توهم زخدمتهای بزرگ دان
در حضرتی که مشک نیارد زدن نفس
من سوخته جگر چه نهم اندرین میان
در حضرتی که مشک نیارد زدن نفس
من سوخته جگر چه نهم اندرین میان
جائی که آفتاب فلکه شعله زد سها
معذور باشد ارشود از دیده ها نهان
گیرم که خود عطارد گشتم بنظم و نثر
با آفتاب فضل چگونه کنم قران
بر من ز عرض پاک گمانی همی بری
ترسم که چون ببینی باشد خلاف آن
نزدیک من چو گوئی این خام نیک خوی
خوشتر از آنکه گوئی این لنگر گران
پس گر بدین گرانی مقبول خدمتم
در بخت این مراد همی یافتن توان
رنجه مکن قلم که رهی خود قلم صفت
آمد میان ببسته و بر سر شده دوان
اول خطای بنده تو این بیتها شناس
اندر برابر سخنی پاکتر ز جان
صد بار عقل گفت بتهدید کاین سخن
کرمان و زیره بصره و خرماست هان و هان
تا اختران بتابد چون اختران بتاب
تا آسمان بماند چون آسمان بمان
قدر تو از سعادت افلاک در علو
جاه تو از حوادث ایام در امان
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۱۸ - در مرثیت قوام الدین صاعد
باز این چه ظلمتست که در مجمعی چنین
کس را شکیب نیست دریغا قوام دین
عالم شبست وانجم تابان یکان یکان
کوآفتاب مشرق و کوصبح راستین
معشوق اهل عالم و مخدوم روزگار
رفتست و ما بمانده زهی جان آهنین
آوخ که رفت آنکه زجود و وجود او
بازوی دین قوی شد و پهلوی جان سمین
سدی شکسته گشت که تا دور روزگار
در گوش طاس چرخ بماند از و طنین
منسو شد ز لوح کرم آیت امید
معدوم شد ز درج شرف گوهر ثمین
آخر بزاد این شب آبستن و بماند
فرزند شرع در شکم خاک چون جنین
بنگر که از میانه کرابرد گرگ مرگ
آیا که چون همیکند این گرگ به گزین
هم آفتاب مجمع و هم آسمان شرع
هم پیشوای ملت و هم پهلوان دین
جلوت نمای منبر و مجلس فروز جمع
مشکل گشای مسند و چابک سوار زین
ناهیدگاه خلوت و خورشید روزبار
کیوان بجای منصب و بهرام وقت کین
چو نمال دوستروی و چو امید خوشحریف
چون عقل خوب سیرت و چون بخت به نشین
آنعارض مبارک و آنروی دلگشای
دیدی که دی چگونه بد امروز بازبین
خواهی که ظرف جمله معانی کنی عیان
ره دور نیست آنک آن چار گز زمین
هم گاه لطف آیت یحیی العظام بود
هم وقت حلم نسخت ذوالقوه المتین
ای صبح زود خیز چه خفتی چنین دراز
بیگاه گشت خواب برون آی و در نشین
برخی قد و قامت و رفتار چابکت
وان پای و آن رکابت و آندست و آستین
برخی آن دو نرگس و آنطاق ابروان
وان چست پیچه های عمامه بران جبین
برخی آن شمایل موزون و لطف و باس
کش چشم چرخ پیر نبیند کسش قرین
ایدوست خونگری تو و ایخصم زهرخند
زیرا که نه تو شاد بمانی نه او حزین
احسنت ای قدوم نه این بودمان گمان
شاباش ایفلک نه چنین بودمان یقین
هان از سفر فرست چنین ارمغانیی
ایکور دل سپهر همین شیوه؟ همچنین؟
یکسال در حساب و پس آنگه فذلک ایچ
سالی در انتظار و سرانجام حاصل این
ای آه بندگان تو بر هفتمین فلک
و ای اشک دوستان تو دریای هشتمین
کو آن شهامت و خرد و عقل کاردان
کو آنشجاعت و هنر و رای دوربین
افسوس شخص تو که بمردی و عمر تو
بگذشت از الوف و بنگذشت از اربعین
از ماتم تو جامه دریدست آسمان
وز حسرت تو طره بریدست حورعین
زین واقعه فتاد بر اعضای مرگ لرز
زین حادثه فتاد برابر وی شرع چین
شد خم گرفته پشت مروت بشکل نون
شد سر برهنه شین شریعت بسان سین
بر جان برق آتش و در چشم ابر آب
بر فرق باد خاک و در آواز رعدانین
ای آفتاب از رخ خوب تو قرض خواه
وی آسمان ز خرمن قدر تو خوشه چین
رحمت نکرد بر دل تو مرگ زینهار
آری نه نیست مرگ بدین حادثه رهین
مرگ ارفدی قبول کند ما همی خریم
هر موی از تن تو بصد جان نازنین
تا مادر زمانه بزاید چو تو خلف
ای بس که دور چرخ شهور آردوسنین
اکنون کنند یاد ترا ورد هر زبان
و اکنون کنند نام ترا نقش هر نگین
ایخاک گنج یافته نیک دارهان
ویچرخ گم شدست مهی بازجوی هین
ما غره ایم و تیر فنا هست در کمان
ما غافلیم و شیراجل هست در کمین
گرمرگ پنبه میکند از گوش ما برون
تقدیر را بدین نتوان کند پوستین
با آنکه این قصیده درین حال حادثه
دلرا مفرح است و جگر را سکنجبین
باد این زبان بریده که گویدت مرثیت
تا من کنم ز مرثیه هم مدح و آفرین
دردا و حسرتا که تو رفتی بریز خاک
تا چند بیت گفتم و این بود خود همین
یا رب تو رکن دین را در حفظ خود بدار
او را تو باش تا بابد حافظ و معین
کورا درین سفر همه تعویذ بدرقه
ایاک نعبد آمد و ایاک نستعین
معصوم دار جان قضات صدور را
از ضرب نائبات زمان تا بیوم دین
ختم مصائب همه این صعب حادثه
زین سوخته دعا و ز روح الامین امین
این روضه مقدس سیراب لطف دار
یارب بمصطفی و بیارانش اجمعین
کس را شکیب نیست دریغا قوام دین
عالم شبست وانجم تابان یکان یکان
کوآفتاب مشرق و کوصبح راستین
معشوق اهل عالم و مخدوم روزگار
رفتست و ما بمانده زهی جان آهنین
آوخ که رفت آنکه زجود و وجود او
بازوی دین قوی شد و پهلوی جان سمین
سدی شکسته گشت که تا دور روزگار
در گوش طاس چرخ بماند از و طنین
منسو شد ز لوح کرم آیت امید
معدوم شد ز درج شرف گوهر ثمین
آخر بزاد این شب آبستن و بماند
فرزند شرع در شکم خاک چون جنین
بنگر که از میانه کرابرد گرگ مرگ
آیا که چون همیکند این گرگ به گزین
هم آفتاب مجمع و هم آسمان شرع
هم پیشوای ملت و هم پهلوان دین
جلوت نمای منبر و مجلس فروز جمع
مشکل گشای مسند و چابک سوار زین
ناهیدگاه خلوت و خورشید روزبار
کیوان بجای منصب و بهرام وقت کین
چو نمال دوستروی و چو امید خوشحریف
چون عقل خوب سیرت و چون بخت به نشین
آنعارض مبارک و آنروی دلگشای
دیدی که دی چگونه بد امروز بازبین
خواهی که ظرف جمله معانی کنی عیان
ره دور نیست آنک آن چار گز زمین
هم گاه لطف آیت یحیی العظام بود
هم وقت حلم نسخت ذوالقوه المتین
ای صبح زود خیز چه خفتی چنین دراز
بیگاه گشت خواب برون آی و در نشین
برخی قد و قامت و رفتار چابکت
وان پای و آن رکابت و آندست و آستین
برخی آن دو نرگس و آنطاق ابروان
وان چست پیچه های عمامه بران جبین
برخی آن شمایل موزون و لطف و باس
کش چشم چرخ پیر نبیند کسش قرین
ایدوست خونگری تو و ایخصم زهرخند
زیرا که نه تو شاد بمانی نه او حزین
احسنت ای قدوم نه این بودمان گمان
شاباش ایفلک نه چنین بودمان یقین
هان از سفر فرست چنین ارمغانیی
ایکور دل سپهر همین شیوه؟ همچنین؟
یکسال در حساب و پس آنگه فذلک ایچ
سالی در انتظار و سرانجام حاصل این
ای آه بندگان تو بر هفتمین فلک
و ای اشک دوستان تو دریای هشتمین
کو آن شهامت و خرد و عقل کاردان
کو آنشجاعت و هنر و رای دوربین
افسوس شخص تو که بمردی و عمر تو
بگذشت از الوف و بنگذشت از اربعین
از ماتم تو جامه دریدست آسمان
وز حسرت تو طره بریدست حورعین
زین واقعه فتاد بر اعضای مرگ لرز
زین حادثه فتاد برابر وی شرع چین
شد خم گرفته پشت مروت بشکل نون
شد سر برهنه شین شریعت بسان سین
بر جان برق آتش و در چشم ابر آب
بر فرق باد خاک و در آواز رعدانین
ای آفتاب از رخ خوب تو قرض خواه
وی آسمان ز خرمن قدر تو خوشه چین
رحمت نکرد بر دل تو مرگ زینهار
آری نه نیست مرگ بدین حادثه رهین
مرگ ارفدی قبول کند ما همی خریم
هر موی از تن تو بصد جان نازنین
تا مادر زمانه بزاید چو تو خلف
ای بس که دور چرخ شهور آردوسنین
اکنون کنند یاد ترا ورد هر زبان
و اکنون کنند نام ترا نقش هر نگین
ایخاک گنج یافته نیک دارهان
ویچرخ گم شدست مهی بازجوی هین
ما غره ایم و تیر فنا هست در کمان
ما غافلیم و شیراجل هست در کمین
گرمرگ پنبه میکند از گوش ما برون
تقدیر را بدین نتوان کند پوستین
با آنکه این قصیده درین حال حادثه
دلرا مفرح است و جگر را سکنجبین
باد این زبان بریده که گویدت مرثیت
تا من کنم ز مرثیه هم مدح و آفرین
دردا و حسرتا که تو رفتی بریز خاک
تا چند بیت گفتم و این بود خود همین
یا رب تو رکن دین را در حفظ خود بدار
او را تو باش تا بابد حافظ و معین
کورا درین سفر همه تعویذ بدرقه
ایاک نعبد آمد و ایاک نستعین
معصوم دار جان قضات صدور را
از ضرب نائبات زمان تا بیوم دین
ختم مصائب همه این صعب حادثه
زین سوخته دعا و ز روح الامین امین
این روضه مقدس سیراب لطف دار
یارب بمصطفی و بیارانش اجمعین
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۱۹ - در مرثیت قوام الدین و تهنیت رکن الدین برای برء مرض
منت خدایرا که بتایید آسمان
شد روح عقل تازه و شخص کرم جوان
منت خدایرا که شد آراسته دگر
هم منبر از فواید و هم مسنداز بیان
منت خدایرا که برون آمد از سحاب
خورشید فضل و ماه سخا خواجه جهان
زین عارضه که نیز مبیناد چشم خلق
یکچند بوده اند زن و مرد اصفهان
با چشم همچو چشمه و روی چو شنبلید
با جان همچو آتش و قد چو خیزران
رخ همچو روی کلک و زبان چون زبان شمع
دل همچو چشم سوزن و تن همچو ریسمان
برداشته چو سرو یکی دست بر دعا
بر سجده سر نهاده دگر کس بنفشه سان
این همچو صبح سرددم آن بر بسر غبار
این کرده رخ چو آبی و آن اشک ناردان
هم خون ز درد سوخته شد در دل دویت
هم کلک را گداخته شد مغز استخوان
عناب سنگدل که همی دفع خون کند
از اشک لعل شست بخون رخ چو ارغوان
بیماری و سهر زتنت نر کس و صبا
آن میکشد بدیده و این میکشد بجان
آبی زرد روی ترش طبع خاکسار
دل همچو نیل کرده و رخ همچو زعفران
عیسی مریم از پی آن تا کند علاج
صد بار بیش قصد زمین کرد از آسمان
ترتیب کرده است زبیت الدوا فلک
از خوشه جو ز صبح سنا و زحمل لسان
بر هفت هیکل فلکی بر ز پوست شیر
تعویذ مینوشت عطارد زمشک و بان
گردون و ان یکاد همی خواند و قل اعوذ
از بهر چشم بد که نیاید بدو زیان
از آب این عرض جگر چرخ گرم شد
وز رنج این مرض نفس سرد زد خزان
پرسید اندران دو سه روز از قضا قدر
چونانکه باز پرسند از روی سوزیان
کاخر سبب چه بود که از ناگهان چنین
شد روز فضل تیره و شخص کرم نوان
دادش جواب کاین خبرت نیست شمه
گشتست خواجه کرم و فضل ناتوان
گفتا قوام دین چه سخن باشد این خموش
خوددل دهد ترا که گشائی بدین دهان
او روح مطلقست و مسلم از ابتلا
او لطف ایزدست و منزه از امتحان
چون نیست خود کثافت جسمانیی در او
علت پذیر چون شود او اینقدر بدان
صد بار بر زبان قدر رفت با قضا
کانشخص پاک جان جهانست و هان و هان
خود رخنه فتاد که تا دامن فلک
عاجز بوند چرخ و کواکب زسد آن
آن شاخ باغ دانش و مهر سپهر فضل
آن در بحردین که در افتاد ناگهان
گر کوکبی ز چرخ معالی غروب یافت
باد از کسوف حادثه خورشید در امان
ور گوهری ز درج معانی در اوفتاد
پاینده باد بحر گهرزای بی کران
ور گرگ مرگ یک بره بر بود از رمه
پاید بروزگار همانا سر شبان
در تهنیت همی نتوان گفت مرثیت
کز هیچ طبع این دو نزایند توأمان
ای چشم عقل را شده رای تو چون بصر
وی جسم فضل را شده لفظ تو چون روان
منت خدایرا که برون آمدی چنانک
یاقوت زاتش و گهر از آب وزرزکان
بیماری و سهر زتنت نرگس و صبا
این میکشد بدیده و آن میکشد بجان
زین اندکی حرارت و صفرا تراچه باک
خورشید را حرارت و صفراست بیگمان
تو شیر بیشه کرمی زان تب آمدت
آری ز تب چه مایه رسد شیر را زیان
تب چون بسوی عرض لطیف تو راه یافت
بروی فتاد لرزه ز سهمت در آنمکان
خورشید را کسوف بود ماه را خسوف
لیکن چه نقص شدمه و خورشید را ازان
ماه آنعزیزتر که نحیفش کند محاق
تیغ آن برنده تر که ضعیفش کند فسان
امروز اسب دولت تو تیزتر رود
کز بند و قید حادثه شد مطلق العنان
زیرا که تیغ مهر درخشنده تر بود
چون ازنیام ابر برون آید آنزمان
حقا که بر روان خرد بود و جان فضل
آن بار کز بخار ترا بود بر زبان
هر چند ابر و باد بوقت سخا و بذل
بسیار برده اند خجالت ازین بنان
لیکن شکر آنکه شد آنرنج منقطع
هم ابر درفشان شد و هم باد زرفشان
خورشید قرص خویش همی درشکست خواست
آندم که خاست طبع ترا اشتهای نان
از بسکه میروند بمژده ملک بهم
آنک فتاده جاده بر راه کهکشان
بر چرخ سعد اکبر کش مشتری است نام
داد از پی بشارت تسبیح و طیلسان
بر دست سعد ذابح قربان کند فلک
ثور و حمل بشکر چنین نعمت گران
شد چهره مبارک تو زعفران صفت
زیرا همی بخندد ازوجان انس و جان
این رنج را بظاهر منگر زبهر آنک
صد لطف تعبیه است خدا را درین میان
معصوم نیستند بشر از گناه و بس
کفارت گناه بخواهد تنی چنان
مرد آن بود که روز بلا تازه رو بود
ورنه بگاه شادی ناید ز کس فغان
بهر ثواب تیر بلا را سیر شوند
بازوی صبر تو کشد الحق چنین کمان
تا آفتاب باشد پاینده ماه و سال
تا جان همی بماند پاینده جاودان
تو آفتاب شرعی بس سال و مه بتاب
تو جان اهل فضلی بس جاودان بمان
شد روح عقل تازه و شخص کرم جوان
منت خدایرا که شد آراسته دگر
هم منبر از فواید و هم مسنداز بیان
منت خدایرا که برون آمد از سحاب
خورشید فضل و ماه سخا خواجه جهان
زین عارضه که نیز مبیناد چشم خلق
یکچند بوده اند زن و مرد اصفهان
با چشم همچو چشمه و روی چو شنبلید
با جان همچو آتش و قد چو خیزران
رخ همچو روی کلک و زبان چون زبان شمع
دل همچو چشم سوزن و تن همچو ریسمان
برداشته چو سرو یکی دست بر دعا
بر سجده سر نهاده دگر کس بنفشه سان
این همچو صبح سرددم آن بر بسر غبار
این کرده رخ چو آبی و آن اشک ناردان
هم خون ز درد سوخته شد در دل دویت
هم کلک را گداخته شد مغز استخوان
عناب سنگدل که همی دفع خون کند
از اشک لعل شست بخون رخ چو ارغوان
بیماری و سهر زتنت نر کس و صبا
آن میکشد بدیده و این میکشد بجان
آبی زرد روی ترش طبع خاکسار
دل همچو نیل کرده و رخ همچو زعفران
عیسی مریم از پی آن تا کند علاج
صد بار بیش قصد زمین کرد از آسمان
ترتیب کرده است زبیت الدوا فلک
از خوشه جو ز صبح سنا و زحمل لسان
بر هفت هیکل فلکی بر ز پوست شیر
تعویذ مینوشت عطارد زمشک و بان
گردون و ان یکاد همی خواند و قل اعوذ
از بهر چشم بد که نیاید بدو زیان
از آب این عرض جگر چرخ گرم شد
وز رنج این مرض نفس سرد زد خزان
پرسید اندران دو سه روز از قضا قدر
چونانکه باز پرسند از روی سوزیان
کاخر سبب چه بود که از ناگهان چنین
شد روز فضل تیره و شخص کرم نوان
دادش جواب کاین خبرت نیست شمه
گشتست خواجه کرم و فضل ناتوان
گفتا قوام دین چه سخن باشد این خموش
خوددل دهد ترا که گشائی بدین دهان
او روح مطلقست و مسلم از ابتلا
او لطف ایزدست و منزه از امتحان
چون نیست خود کثافت جسمانیی در او
علت پذیر چون شود او اینقدر بدان
صد بار بر زبان قدر رفت با قضا
کانشخص پاک جان جهانست و هان و هان
خود رخنه فتاد که تا دامن فلک
عاجز بوند چرخ و کواکب زسد آن
آن شاخ باغ دانش و مهر سپهر فضل
آن در بحردین که در افتاد ناگهان
گر کوکبی ز چرخ معالی غروب یافت
باد از کسوف حادثه خورشید در امان
ور گوهری ز درج معانی در اوفتاد
پاینده باد بحر گهرزای بی کران
ور گرگ مرگ یک بره بر بود از رمه
پاید بروزگار همانا سر شبان
در تهنیت همی نتوان گفت مرثیت
کز هیچ طبع این دو نزایند توأمان
ای چشم عقل را شده رای تو چون بصر
وی جسم فضل را شده لفظ تو چون روان
منت خدایرا که برون آمدی چنانک
یاقوت زاتش و گهر از آب وزرزکان
بیماری و سهر زتنت نرگس و صبا
این میکشد بدیده و آن میکشد بجان
زین اندکی حرارت و صفرا تراچه باک
خورشید را حرارت و صفراست بیگمان
تو شیر بیشه کرمی زان تب آمدت
آری ز تب چه مایه رسد شیر را زیان
تب چون بسوی عرض لطیف تو راه یافت
بروی فتاد لرزه ز سهمت در آنمکان
خورشید را کسوف بود ماه را خسوف
لیکن چه نقص شدمه و خورشید را ازان
ماه آنعزیزتر که نحیفش کند محاق
تیغ آن برنده تر که ضعیفش کند فسان
امروز اسب دولت تو تیزتر رود
کز بند و قید حادثه شد مطلق العنان
زیرا که تیغ مهر درخشنده تر بود
چون ازنیام ابر برون آید آنزمان
حقا که بر روان خرد بود و جان فضل
آن بار کز بخار ترا بود بر زبان
هر چند ابر و باد بوقت سخا و بذل
بسیار برده اند خجالت ازین بنان
لیکن شکر آنکه شد آنرنج منقطع
هم ابر درفشان شد و هم باد زرفشان
خورشید قرص خویش همی درشکست خواست
آندم که خاست طبع ترا اشتهای نان
از بسکه میروند بمژده ملک بهم
آنک فتاده جاده بر راه کهکشان
بر چرخ سعد اکبر کش مشتری است نام
داد از پی بشارت تسبیح و طیلسان
بر دست سعد ذابح قربان کند فلک
ثور و حمل بشکر چنین نعمت گران
شد چهره مبارک تو زعفران صفت
زیرا همی بخندد ازوجان انس و جان
این رنج را بظاهر منگر زبهر آنک
صد لطف تعبیه است خدا را درین میان
معصوم نیستند بشر از گناه و بس
کفارت گناه بخواهد تنی چنان
مرد آن بود که روز بلا تازه رو بود
ورنه بگاه شادی ناید ز کس فغان
بهر ثواب تیر بلا را سیر شوند
بازوی صبر تو کشد الحق چنین کمان
تا آفتاب باشد پاینده ماه و سال
تا جان همی بماند پاینده جاودان
تو آفتاب شرعی بس سال و مه بتاب
تو جان اهل فضلی بس جاودان بمان
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۲۹ - قصیده
دارم زعشق روی تو پیوسته ترمژه
وزخون دل زفرقت تو بارور مژه
پیوسته شد بهم همه مژگان من بخون
زینسان کسی نبیند پیوسته تر مژه
گوئی که رنگرز شده اند این دو چشم من
هردم کنند رنگ بخون جگر مژه
از آب چشم من که جهانی فرو گرفت
هم دیده بر خطاست هم اندر خطر مژه
از من قرار و خواب ربوده شد آنچنانک
برهم نمیزنم همه شب تا سحر مژه
پیرامن دو چشم من اینک نظاره کن
صد دسته خون سوخته برطرف هر مژه
ازبسکه گشت بر مژه ام خون دیده جمع
کردم غلط که سیخ کبابست هر مژه
این حیف بین که میرود اندر جهان عشق
جرم از دودیده آمد و بیداد بر مژه
از جور یار و قصه احداث روزگار
در غصه که بینم ازین مختصر مژه
وقتست اگر کنم گله نزدیک سروری
کز فخر خاک پایش روید بسر مژه
دستور عصر و خواجه آفاق شمس دین
کز نور راش تیره شود سر بسر مژه
صاحبقران عصر محمد که رای او
مانند دیده ایست برو ماه و خورمژه
ای صاحبی که چرخ نبیند نظیر تو
بسیار اگر بر آرد گرد نظر مژه
باریک بین چنان شده ام در مدیح تو
کز دست من همی جهد اندر نظر مژه
از گریه چشم حاسد تو کرته بدوخت
کش ابره خون دیده شد و آسترمژه
هرک او خلاف دوستی اندر تو بنگرد
بر دیده اش آورد ز پی کین حشرمژه
اندر تموز گرم ز سردی حسود را
هنگام گریه گردد همچون شمر مژه
دشمن زیان نکرد گه اشک ریختن
میریخت سیم تا که شدش همچو زرمژه
در دیده مخالف نوک سنان تو
اندر جهد چنانکه ندارد خبر مژه
گردر کمان و هم نهی تیر امتحان
وقت نهیب آوری اندر نظر مژه
از چشم دشمنت بگه فرصت گشاد
زان سوی سر کند بتراجع گذر مژه
تا در جهان شیوه گری نیکوان زنند
از بهر صید دلها بر یکدیگر مژه
صید همای دولت تو باد نیکوئی
در چشم عدل و داد و بروزیب و فرمژه
وزخون دل زفرقت تو بارور مژه
پیوسته شد بهم همه مژگان من بخون
زینسان کسی نبیند پیوسته تر مژه
گوئی که رنگرز شده اند این دو چشم من
هردم کنند رنگ بخون جگر مژه
از آب چشم من که جهانی فرو گرفت
هم دیده بر خطاست هم اندر خطر مژه
از من قرار و خواب ربوده شد آنچنانک
برهم نمیزنم همه شب تا سحر مژه
پیرامن دو چشم من اینک نظاره کن
صد دسته خون سوخته برطرف هر مژه
ازبسکه گشت بر مژه ام خون دیده جمع
کردم غلط که سیخ کبابست هر مژه
این حیف بین که میرود اندر جهان عشق
جرم از دودیده آمد و بیداد بر مژه
از جور یار و قصه احداث روزگار
در غصه که بینم ازین مختصر مژه
وقتست اگر کنم گله نزدیک سروری
کز فخر خاک پایش روید بسر مژه
دستور عصر و خواجه آفاق شمس دین
کز نور راش تیره شود سر بسر مژه
صاحبقران عصر محمد که رای او
مانند دیده ایست برو ماه و خورمژه
ای صاحبی که چرخ نبیند نظیر تو
بسیار اگر بر آرد گرد نظر مژه
باریک بین چنان شده ام در مدیح تو
کز دست من همی جهد اندر نظر مژه
از گریه چشم حاسد تو کرته بدوخت
کش ابره خون دیده شد و آسترمژه
هرک او خلاف دوستی اندر تو بنگرد
بر دیده اش آورد ز پی کین حشرمژه
اندر تموز گرم ز سردی حسود را
هنگام گریه گردد همچون شمر مژه
دشمن زیان نکرد گه اشک ریختن
میریخت سیم تا که شدش همچو زرمژه
در دیده مخالف نوک سنان تو
اندر جهد چنانکه ندارد خبر مژه
گردر کمان و هم نهی تیر امتحان
وقت نهیب آوری اندر نظر مژه
از چشم دشمنت بگه فرصت گشاد
زان سوی سر کند بتراجع گذر مژه
تا در جهان شیوه گری نیکوان زنند
از بهر صید دلها بر یکدیگر مژه
صید همای دولت تو باد نیکوئی
در چشم عدل و داد و بروزیب و فرمژه
جمالالدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۳۰ - قصیده
ای چشم چرخ چون تو ندیده هنرنمای
چون تو نزاده مادر گردون گره گشای
لفظ تو روح را بشکر ریز میزبان
رای تو عقل را بسر انگشت رهنمای
در طاعت تو دهر بخدمت غلام خوی
بر در گه تو چرخ بپویه لگام خای
کلک تو دوستانرا ماریست گنج بخش
نام تو دشمنانرا نوشی است جانگزای
قدر رفیع تست چو مهر آسمان نورد
نور ضمیر تست چو صبح آفتاب زای
راهی سپرده تو که آنجا نبوده راه
جائی رسیده تو که آنجا نبوده جای
از حرص خدمت تو در شام و بامداد
مه با کلاه میرود و صبح با قبای
از جود هرزه کار تو و طبع جمله بخش
بینم طمع غنی و قناعت شده گدای
ای روی تو چو چشمه خورشید نور پاش
وی رای تو چو آینه صبح شب زدای
تدبیر تو بلطف بدوشد ز مار شیر
سهمت بقهر بندد بر شیر نر درای
تا شد وشاق روم برانگشت تو سوار
زد زنگ تیغ هندی در دست ترک قای
لرزد همی ز سهم تو خورشید نقب زن
بیمار شد ز تیغ تو مهر کله ربای
خاک سم سمند تو از سدره خاستست
تا تو تیای دیده کند چرخ سرمه سای
فتنه کنون در امن شکر خواب میکند
تا هست پاس حزم تو بیدار و باس پای
رای تو قهرمان شد از انست لاجرم
عالم مطیع خنجر و خنجر مطیع رای
ای ساحت کفت صفت عرصه بهشت
وی فسحت دلت دوم رحمت خدای
گردون سفله پرور دون بخش خس نواز
در سفلگی فزود تو در مردمی فزای
دارم درون سینه دلی حکمت آشیان
دارم برون پرده تنی محنت آزمای
چون بینوا زید چه هنرور چه بی هنر
چون استخوان خورد چه سک گبر و چه همای
اینست جرم من که نگردم بهردری
اینست عیب من که نیم هر خسی ستای
نه چون علق نشسته بوم در پس دری
نه همچو حلقه مانده بوم بر در سرای
ای هر گره گشوده مرا نیز وارهان
وی هر کس آزموده مرا نیز برگرای
آبی ز سر گذشته بدان کزبیان فتند
ازجود باد دست تویکمشت خاک پای
جاوید باد قبله حاجات درگهت
دایم درین سرای چو من صد سخنسرای
هر حلقه طلب که زده بر در مراد
آواز داده بخت - گشادست در درای
خصم تو نی بناخن و در پرده چون رباب
نای گلوش زیر رسن چون گلوی نای
در بزم دوستان تو خنده بقهقهه
در خانه عدوی تو گریه بهایهای
چون تو نزاده مادر گردون گره گشای
لفظ تو روح را بشکر ریز میزبان
رای تو عقل را بسر انگشت رهنمای
در طاعت تو دهر بخدمت غلام خوی
بر در گه تو چرخ بپویه لگام خای
کلک تو دوستانرا ماریست گنج بخش
نام تو دشمنانرا نوشی است جانگزای
قدر رفیع تست چو مهر آسمان نورد
نور ضمیر تست چو صبح آفتاب زای
راهی سپرده تو که آنجا نبوده راه
جائی رسیده تو که آنجا نبوده جای
از حرص خدمت تو در شام و بامداد
مه با کلاه میرود و صبح با قبای
از جود هرزه کار تو و طبع جمله بخش
بینم طمع غنی و قناعت شده گدای
ای روی تو چو چشمه خورشید نور پاش
وی رای تو چو آینه صبح شب زدای
تدبیر تو بلطف بدوشد ز مار شیر
سهمت بقهر بندد بر شیر نر درای
تا شد وشاق روم برانگشت تو سوار
زد زنگ تیغ هندی در دست ترک قای
لرزد همی ز سهم تو خورشید نقب زن
بیمار شد ز تیغ تو مهر کله ربای
خاک سم سمند تو از سدره خاستست
تا تو تیای دیده کند چرخ سرمه سای
فتنه کنون در امن شکر خواب میکند
تا هست پاس حزم تو بیدار و باس پای
رای تو قهرمان شد از انست لاجرم
عالم مطیع خنجر و خنجر مطیع رای
ای ساحت کفت صفت عرصه بهشت
وی فسحت دلت دوم رحمت خدای
گردون سفله پرور دون بخش خس نواز
در سفلگی فزود تو در مردمی فزای
دارم درون سینه دلی حکمت آشیان
دارم برون پرده تنی محنت آزمای
چون بینوا زید چه هنرور چه بی هنر
چون استخوان خورد چه سک گبر و چه همای
اینست جرم من که نگردم بهردری
اینست عیب من که نیم هر خسی ستای
نه چون علق نشسته بوم در پس دری
نه همچو حلقه مانده بوم بر در سرای
ای هر گره گشوده مرا نیز وارهان
وی هر کس آزموده مرا نیز برگرای
آبی ز سر گذشته بدان کزبیان فتند
ازجود باد دست تویکمشت خاک پای
جاوید باد قبله حاجات درگهت
دایم درین سرای چو من صد سخنسرای
هر حلقه طلب که زده بر در مراد
آواز داده بخت - گشادست در درای
خصم تو نی بناخن و در پرده چون رباب
نای گلوش زیر رسن چون گلوی نای
در بزم دوستان تو خنده بقهقهه
در خانه عدوی تو گریه بهایهای
جمالالدین عبدالرزاق : ترکیبات
شمارهٔ ۴ - در مدح سلطان ملکشاه
ای مملکت ببال که عهد شهنشهست
وی سلطنت بناز که سلطان ملک شهست
تا بر زدست سر ز گریبان ملک شاه
دست ستم زدامن انصاف کوتهست
ای آفتاب دولت تابنده باش از آنک
بدخواه جاه تو ز تو چون سایه در چهست
این خیمه معلق گردان سبز پوش
در خدمت تو بسته کمر همچو خرگهست
در حمله تو رایت الله اکبرست
بر رایت تو آیت الله اکبرست
ای بر میان چرخ کمر از وفای تو
وی بر زبان خلق دعا و ثنای تو
قائم صلاح دولت و دین در حسام تو
بسته بقای عالم جان در بقای تو
آراستست خطبه بفرخنده نام تو
و افروختست سکه بفروبهای تو
انصاف نوبهار ز تأثیر عدل تست
تأثیر آفتاب زتابنده رای تو
گردون ز روشنان کواکب همیکند
چتر شب سیاه مرصع برای تو
این نوبهار خرم و نوروز دلگشای
فرخنده باد بر تو و بر ما لقای تو
در حمله تو رایت الله اکبرست
بر رایت تو آیت الله اکبرست
شاها خدای عزوجل یاور تو باد
توفیق رهنما و خرد رهبر تو باد
انصاف خدای عزوجل یاور تو باد
توفیق رهنما و خرد رهبر تو باد
انصاف همعنانت و توفیق همرکاب
اقبال همنشین و ظفر همبر تو باد
گردون مسخر تو و شاهان غلام تو
ایام زیر دست و فلک چاکر تو باد
بوسه گه ملوک شدست آستان تو
سجده گه ملایک خاک در تو باد
خورشید اگر چه نیست مرصع چو تاج تو
تا این شرف بیابد تاج سر تو باد
بادی تو در پناه خداوند ذوالجلال
و اسلام در پناه سر خنجر تو باد
در حمله تو رایت الله اکبرست
بر رایت تو آیت الله اکبرست
وی سلطنت بناز که سلطان ملک شهست
تا بر زدست سر ز گریبان ملک شاه
دست ستم زدامن انصاف کوتهست
ای آفتاب دولت تابنده باش از آنک
بدخواه جاه تو ز تو چون سایه در چهست
این خیمه معلق گردان سبز پوش
در خدمت تو بسته کمر همچو خرگهست
در حمله تو رایت الله اکبرست
بر رایت تو آیت الله اکبرست
ای بر میان چرخ کمر از وفای تو
وی بر زبان خلق دعا و ثنای تو
قائم صلاح دولت و دین در حسام تو
بسته بقای عالم جان در بقای تو
آراستست خطبه بفرخنده نام تو
و افروختست سکه بفروبهای تو
انصاف نوبهار ز تأثیر عدل تست
تأثیر آفتاب زتابنده رای تو
گردون ز روشنان کواکب همیکند
چتر شب سیاه مرصع برای تو
این نوبهار خرم و نوروز دلگشای
فرخنده باد بر تو و بر ما لقای تو
در حمله تو رایت الله اکبرست
بر رایت تو آیت الله اکبرست
شاها خدای عزوجل یاور تو باد
توفیق رهنما و خرد رهبر تو باد
انصاف خدای عزوجل یاور تو باد
توفیق رهنما و خرد رهبر تو باد
انصاف همعنانت و توفیق همرکاب
اقبال همنشین و ظفر همبر تو باد
گردون مسخر تو و شاهان غلام تو
ایام زیر دست و فلک چاکر تو باد
بوسه گه ملوک شدست آستان تو
سجده گه ملایک خاک در تو باد
خورشید اگر چه نیست مرصع چو تاج تو
تا این شرف بیابد تاج سر تو باد
بادی تو در پناه خداوند ذوالجلال
و اسلام در پناه سر خنجر تو باد
در حمله تو رایت الله اکبرست
بر رایت تو آیت الله اکبرست