تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۶۲ - در مدح شاه انس و جان مولی الموالی امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
مظهر کبریا علی است علی
خالق ماسوی علی است علی
کبریائی یکی خجسته رداست
و اندرون ردا علی است علی
گر بری در سرای وحدت راه
بینی اندر سرا علی است علی
به لقاء الله ار که معتقدی
معنی آن لقا علی است علی
همه ذرات بر قضا محکوم
حکمران بر قضا علی است علی
با کسی کو طریق حق جوید
گو حق و حق نما علی است علی
هر کجا شد لوای حق بر پا
صاحب آن لوا علی است علی
جمله قرآن شنیدهٔی درباست
نقطه تحت با علی است علی
مقصد از قل کفی بدون سخن
در کلام خدا علی است علی
آنکه پوشید بر قد رعنا
خلعت انما علی است علی
یاور انبیا به سر و علن
سرور اولیا علی است علی
کشتی نوح را به بحر بلا
بخدا نا خدا علی است علی
آنکه بر او میان آتش برد
مر خلیل التجا علی است علی
آنکه از جان و دل ذبیح الله
گشت او را فدا علی است علی
آنکه از قعر چاه یوسف را
داد بر تخت جا علی است علی
موسی از غیب هر ندا بشنید
صاحب آن ندا علی است علی
آنکه از بهر او پدید آورد
اژدها از عصا علی است علی
آنکه برد از زمین مسیحا را
به چهارم سما علی است علی
آنکه همدم به احمد مرسل
بود صبح و مسا علی است علی
دوش خضرم بگوش جان میگفت
عین آب بقا علی است علی
آنکه بر درگهش غلامانند
جمله شاه و گدا علی است علی
ملک و جن و انس را یکسر
رهبر و پیشوا علی است علی
به مه و مهر و ثابت و سیار
آنکه بخشد ضیا علی است علی
آنکه از خاک مقدمش زینت
جسته عرش علا علی است علی
یک بنا بیش نیست هر دو جهان
بانی آن بنا علی است علی
آنکه هر سال میکند تبدیل
فصل صیف و شتا علی است علی
غنچه را آنکه میکند خندان
از نسیم صبا علی است علی
آنکه در لالهزار بنماید
لاله را دلربا علی است علی
آنکه از لطف خویشتن سازد
سبزه را غمزدا علی است علی
بر سلونی به عرشه منبر
آنکه کرد ادعا علی است علی
آنکه فرمود من به ارض و سما
خالقم بر ملا علی است علی
آنکه از نور او صفا گیرد
دل اهل صفا علی است علی
کعبه و زمزم و دگر مشعر
رکن و خیف و منی علی است علی
میر مرحب شکاف عنتر کش
شاه خیبر گشا علی است علی
آنکه از پا فکند در میدان
صد چو عمر و دغا علی است علی
آنکه در عهد مهد سر تا دم
بر درید اژدها علی است علی
ای که دنبال آشنا گردی
بهترین آشنا علی است علی
ای که محبوب باوفا خواهی
کان مهر و وفا علی است علی
هر بلا را بنام او کن دفع
دافع هر بلا علی است علی
بهر هر درد خواه از او درمان
دردها را دوا علی است علی
بر مریضان ظاهر و باطن
آنکه بخشد شفا علی است علی
منبع لطف و قلزم احسان
بحر جود و سخا علی است علی
آنکه از یک نظر تواند کرد
خاک را کیمیا علی است علی
آنکه بد شاد از تفقد او
دل هر بینوا علی است علی
آنکه در عرصه جزا بدهد
نیک و بد را جزا علی است علی
آنکه در نامهٔ محبانش
نیست خط خطا علی است علی
دل باو دار و پس دعا میکن
سامع هر دعا علی است علی
رو باو آر و پس عطا میجوی
معطی هر عطا علی است علی
آنکه بهر مدیح او نبود
آخر و انتها علی است علی
آنکه مستغنی است حضرت او
از مدیح و ثنا علی است علی
آنکه در وصف او سخن بالطبع
میشود جانفزا علی است علی
آنکه بر من ز مرحمت داده است
نطق مدحت سرا علی است علی
آنکه هست اوسط و بود آخر
و آنکه بود ابتدا علی است علی
آنکه بر او بود امید صغیر
گفتهام بارها علی است علی
خالق ماسوی علی است علی
کبریائی یکی خجسته رداست
و اندرون ردا علی است علی
گر بری در سرای وحدت راه
بینی اندر سرا علی است علی
به لقاء الله ار که معتقدی
معنی آن لقا علی است علی
همه ذرات بر قضا محکوم
حکمران بر قضا علی است علی
با کسی کو طریق حق جوید
گو حق و حق نما علی است علی
هر کجا شد لوای حق بر پا
صاحب آن لوا علی است علی
جمله قرآن شنیدهٔی درباست
نقطه تحت با علی است علی
مقصد از قل کفی بدون سخن
در کلام خدا علی است علی
آنکه پوشید بر قد رعنا
خلعت انما علی است علی
یاور انبیا به سر و علن
سرور اولیا علی است علی
کشتی نوح را به بحر بلا
بخدا نا خدا علی است علی
آنکه بر او میان آتش برد
مر خلیل التجا علی است علی
آنکه از جان و دل ذبیح الله
گشت او را فدا علی است علی
آنکه از قعر چاه یوسف را
داد بر تخت جا علی است علی
موسی از غیب هر ندا بشنید
صاحب آن ندا علی است علی
آنکه از بهر او پدید آورد
اژدها از عصا علی است علی
آنکه برد از زمین مسیحا را
به چهارم سما علی است علی
آنکه همدم به احمد مرسل
بود صبح و مسا علی است علی
دوش خضرم بگوش جان میگفت
عین آب بقا علی است علی
آنکه بر درگهش غلامانند
جمله شاه و گدا علی است علی
ملک و جن و انس را یکسر
رهبر و پیشوا علی است علی
به مه و مهر و ثابت و سیار
آنکه بخشد ضیا علی است علی
آنکه از خاک مقدمش زینت
جسته عرش علا علی است علی
یک بنا بیش نیست هر دو جهان
بانی آن بنا علی است علی
آنکه هر سال میکند تبدیل
فصل صیف و شتا علی است علی
غنچه را آنکه میکند خندان
از نسیم صبا علی است علی
آنکه در لالهزار بنماید
لاله را دلربا علی است علی
آنکه از لطف خویشتن سازد
سبزه را غمزدا علی است علی
بر سلونی به عرشه منبر
آنکه کرد ادعا علی است علی
آنکه فرمود من به ارض و سما
خالقم بر ملا علی است علی
آنکه از نور او صفا گیرد
دل اهل صفا علی است علی
کعبه و زمزم و دگر مشعر
رکن و خیف و منی علی است علی
میر مرحب شکاف عنتر کش
شاه خیبر گشا علی است علی
آنکه از پا فکند در میدان
صد چو عمر و دغا علی است علی
آنکه در عهد مهد سر تا دم
بر درید اژدها علی است علی
ای که دنبال آشنا گردی
بهترین آشنا علی است علی
ای که محبوب باوفا خواهی
کان مهر و وفا علی است علی
هر بلا را بنام او کن دفع
دافع هر بلا علی است علی
بهر هر درد خواه از او درمان
دردها را دوا علی است علی
بر مریضان ظاهر و باطن
آنکه بخشد شفا علی است علی
منبع لطف و قلزم احسان
بحر جود و سخا علی است علی
آنکه از یک نظر تواند کرد
خاک را کیمیا علی است علی
آنکه بد شاد از تفقد او
دل هر بینوا علی است علی
آنکه در عرصه جزا بدهد
نیک و بد را جزا علی است علی
آنکه در نامهٔ محبانش
نیست خط خطا علی است علی
دل باو دار و پس دعا میکن
سامع هر دعا علی است علی
رو باو آر و پس عطا میجوی
معطی هر عطا علی است علی
آنکه بهر مدیح او نبود
آخر و انتها علی است علی
آنکه مستغنی است حضرت او
از مدیح و ثنا علی است علی
آنکه در وصف او سخن بالطبع
میشود جانفزا علی است علی
آنکه بر من ز مرحمت داده است
نطق مدحت سرا علی است علی
آنکه هست اوسط و بود آخر
و آنکه بود ابتدا علی است علی
آنکه بر او بود امید صغیر
گفتهام بارها علی است علی
صغیر اصفهانی : ترجیعات
شماره ۱ - مدتی بود در سرای وجود
مدتی بود در سرای وجود
چشم من خیره بر لقای وجود
داشتم خوش به دیدهٔ عبرت
سیر بستان با صفای وجود
میشکفتم چون غنچه میدیدم
هر گل از باغ دلگشای وجود
میرسیدم به گوش جان هر دم
نغمهٔ دلربا ز نای وجود
روز و شب گوش هوش خود از شوق
داشتم باز بر نوای وجود
اندک اندک کشید میل دلم
جانب بانی بنای وجود
گفتم البته بایدم دانست
که بود صاحب سرای وجود
نزد پیرمغان شدم گفتم
ای وجود منت فدای وجود
در پس پرده دست قدرت کیست
که بپا دارد این لوای وجود
ریخت جام میم به کام و بگفت
گوش دل دار بر ندای وجود
آن زمان این ترانهٔ دلکش
بشنیدم ز ذرههای وجود
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
نقطهای مایهٔ حروف هجاست
خواهی ار امتحان کنی تو رواست
چون سر خامه روی نامه نهی
زیر آن خامه نقطهای پیداست
چون قد یارش ار کشی الف است
که قد او به سرو ماند راست
چون قد ما گرش کشی دالست
که قد ما ز بار عشق دوتاست
الغرض نقطه مایه ی ایجاد
بهر هر حرف از الف تا یاست
شود از نقطه حرفها ظاهر
پس به ترکیب حرفها اسماست
همچنین نقطه وجود علی
بهر ایجاد منشأ و مبداست
نقطه وحدتی که این کثرت
از وجود شریف او برپاست
نقطه ثابتی که غیر از آن
همه گر محو گردد او برجاست
کارهای خدا به دست وی است
دست وی بیگزاف دست خداست
هرچه میآید از عدم به وجود
به لسانی بدین سخن گویاست
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
نیست جز عشق بیبدل ز عدم
به وجود آورندهٔ عالم
عشق آمر بود به ارض و سما
عشق حاکم بود به لوح و قلم
عشق آرد مواصلت به میان
تا همی زاید آدم از آدم
عشق باشد به هر کسی مونس
عشق باشد به هر دلی همدم
شور عشق است اینکه می نگری
در کلیسا و در کنشت و حرم
کس نرفته است بر مقام رفیع
تا نکرده است عشق را سلم
هیچ کاری نمی رود از پیش
ننهد عشق اگر به پیش قدم
کار عشق است کارهای جهان
همه از جزء و کل ز بیش و ز کم
لاجرم از نسیم عشق نگر
بوستان وجود را خُرَّم
مطلبم در بیان عشق اینجاست
عشق کل مرتضی بود فَافهَم
گفتم اینها مگر شوی ای دوست
تو به اسرار این سخن محرم
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
روز و شب مدح بوالحسن گویم
مدح مولای خویشتن گویم
وصف آن جان پاک احمد را
تا که جان باشدم به تن گویم
نیست کارم به خلق روی زمین
همه زان خسرو زمن گویم
همه ز آنشاه ذوالکرم خوانم
همه زان سر ذوالمنن گویم
نزنم دم ز غیر او که خطاست
حق از وثن گویم
تا بود خاک درگهش بیجاست
گر من از نافهٔ ختن گویم
خواهم از رزم گر سخن رانم
همه زان میرصف شکن گویم
خواهم از بزم گر کنم صحبت
همه زان شمع انجمن گویم
وصف آن راز دان سر و علن
گه به سرگاه در علن گویم
او به ارض و سما بود خالق
وین سخن گفت خود نه من گویم
این بگفتم ز قول او که بعید
ننماید چو این سخن گویم
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
بگذر از جسم تا به جان برسی
این رهاساز تا به آن برسی
این مکان زیر پای همت نه
تا به اقلیم لامکان برسی
این قفس جای چون تو بلبل نیست
پر گشا تا به آشیان برسی
ای به ره مانده غافل از رهزن
جهد کن تا به کاروان برسی
راست رو بر نشان اهل طریق
تا بدان یار بینشان برسی
چون صبا ره به پا و سر طی کن
تا به کویش کشان کشان برسی
تا بهار است برگ عیشی چین
زود باشد که بر خزان برسی
خویش را امتحان نما زان پیش
که به میزان امتحان برسی
در گذر از جهان و جهدی کن
که به دارندهٔ جهان برسی
ساز کامل یقین خود که اگر
به یقین روزی ار گمان برسی
نیست حاجت بدین که من گویم
خویش بر کشف این بیان برسی
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
گویمت از مقام درویشان
تا کنی احترام درویشان
از مقاماتشان یکی این بود
توسن نفس رام درویشان
کامشان هست چون رضای خدا
چرخ گردد به کام درویشان
مرغ دولت به بامداد الست
کرد منزل به بام درویشان
آسمان بلند راست قیام
به طفیل قیام درویشان
بر دوام جهان بود علت
ذکر و فکر مدام درویشان
چشم دل برگشای تا نگری
شوکت و احتشام درویشان
خواهی از هر بلا امان یابی
حرز خود ساز نام درویشان
ور به دارَین خواجگی جویی
باش از جان غلام درویشان
فارغ آئی ز کثرت ار نوشی
می وحدت ز جام درویشان
بر تو این نکته واضح و روشن
گردد ار اهتمام درویشان
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
بستهٔ روی و موی جانانم
فارغ از قید کفر و ایمانم
هست عمری که آن پری دارد
همچو گیسوی خود پریشانم
گاه مسرورم و گهی غمگین
گاه خندان و گاه گریانم
گاه دیوانه و گهی عاقل
گاه آزاد و گه به زندانم
گاه مدهوشم و گهی هشیار
گاه خاموش و گه در افغانم
گاه در وصلم و گهی در هجر
گاه معمور و گاه ویرانم
گر تودانی صلاح خود خوش باش
من که در کار خویش حیرانم
لیک شادم که در همه احوال
به علی ولی ثنا خوانم
دارم امید این که در دارین
بنوازد علی ز احسانم
به دو کونم همین بس است صغیر
که غلامی ز شاه مردانم
باری از آنچه بایدم دانست
دانم این و جز این نمیدانم
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
چشم من خیره بر لقای وجود
داشتم خوش به دیدهٔ عبرت
سیر بستان با صفای وجود
میشکفتم چون غنچه میدیدم
هر گل از باغ دلگشای وجود
میرسیدم به گوش جان هر دم
نغمهٔ دلربا ز نای وجود
روز و شب گوش هوش خود از شوق
داشتم باز بر نوای وجود
اندک اندک کشید میل دلم
جانب بانی بنای وجود
گفتم البته بایدم دانست
که بود صاحب سرای وجود
نزد پیرمغان شدم گفتم
ای وجود منت فدای وجود
در پس پرده دست قدرت کیست
که بپا دارد این لوای وجود
ریخت جام میم به کام و بگفت
گوش دل دار بر ندای وجود
آن زمان این ترانهٔ دلکش
بشنیدم ز ذرههای وجود
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
نقطهای مایهٔ حروف هجاست
خواهی ار امتحان کنی تو رواست
چون سر خامه روی نامه نهی
زیر آن خامه نقطهای پیداست
چون قد یارش ار کشی الف است
که قد او به سرو ماند راست
چون قد ما گرش کشی دالست
که قد ما ز بار عشق دوتاست
الغرض نقطه مایه ی ایجاد
بهر هر حرف از الف تا یاست
شود از نقطه حرفها ظاهر
پس به ترکیب حرفها اسماست
همچنین نقطه وجود علی
بهر ایجاد منشأ و مبداست
نقطه وحدتی که این کثرت
از وجود شریف او برپاست
نقطه ثابتی که غیر از آن
همه گر محو گردد او برجاست
کارهای خدا به دست وی است
دست وی بیگزاف دست خداست
هرچه میآید از عدم به وجود
به لسانی بدین سخن گویاست
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
نیست جز عشق بیبدل ز عدم
به وجود آورندهٔ عالم
عشق آمر بود به ارض و سما
عشق حاکم بود به لوح و قلم
عشق آرد مواصلت به میان
تا همی زاید آدم از آدم
عشق باشد به هر کسی مونس
عشق باشد به هر دلی همدم
شور عشق است اینکه می نگری
در کلیسا و در کنشت و حرم
کس نرفته است بر مقام رفیع
تا نکرده است عشق را سلم
هیچ کاری نمی رود از پیش
ننهد عشق اگر به پیش قدم
کار عشق است کارهای جهان
همه از جزء و کل ز بیش و ز کم
لاجرم از نسیم عشق نگر
بوستان وجود را خُرَّم
مطلبم در بیان عشق اینجاست
عشق کل مرتضی بود فَافهَم
گفتم اینها مگر شوی ای دوست
تو به اسرار این سخن محرم
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
روز و شب مدح بوالحسن گویم
مدح مولای خویشتن گویم
وصف آن جان پاک احمد را
تا که جان باشدم به تن گویم
نیست کارم به خلق روی زمین
همه زان خسرو زمن گویم
همه ز آنشاه ذوالکرم خوانم
همه زان سر ذوالمنن گویم
نزنم دم ز غیر او که خطاست
حق از وثن گویم
تا بود خاک درگهش بیجاست
گر من از نافهٔ ختن گویم
خواهم از رزم گر سخن رانم
همه زان میرصف شکن گویم
خواهم از بزم گر کنم صحبت
همه زان شمع انجمن گویم
وصف آن راز دان سر و علن
گه به سرگاه در علن گویم
او به ارض و سما بود خالق
وین سخن گفت خود نه من گویم
این بگفتم ز قول او که بعید
ننماید چو این سخن گویم
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
بگذر از جسم تا به جان برسی
این رهاساز تا به آن برسی
این مکان زیر پای همت نه
تا به اقلیم لامکان برسی
این قفس جای چون تو بلبل نیست
پر گشا تا به آشیان برسی
ای به ره مانده غافل از رهزن
جهد کن تا به کاروان برسی
راست رو بر نشان اهل طریق
تا بدان یار بینشان برسی
چون صبا ره به پا و سر طی کن
تا به کویش کشان کشان برسی
تا بهار است برگ عیشی چین
زود باشد که بر خزان برسی
خویش را امتحان نما زان پیش
که به میزان امتحان برسی
در گذر از جهان و جهدی کن
که به دارندهٔ جهان برسی
ساز کامل یقین خود که اگر
به یقین روزی ار گمان برسی
نیست حاجت بدین که من گویم
خویش بر کشف این بیان برسی
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
گویمت از مقام درویشان
تا کنی احترام درویشان
از مقاماتشان یکی این بود
توسن نفس رام درویشان
کامشان هست چون رضای خدا
چرخ گردد به کام درویشان
مرغ دولت به بامداد الست
کرد منزل به بام درویشان
آسمان بلند راست قیام
به طفیل قیام درویشان
بر دوام جهان بود علت
ذکر و فکر مدام درویشان
چشم دل برگشای تا نگری
شوکت و احتشام درویشان
خواهی از هر بلا امان یابی
حرز خود ساز نام درویشان
ور به دارَین خواجگی جویی
باش از جان غلام درویشان
فارغ آئی ز کثرت ار نوشی
می وحدت ز جام درویشان
بر تو این نکته واضح و روشن
گردد ار اهتمام درویشان
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
بستهٔ روی و موی جانانم
فارغ از قید کفر و ایمانم
هست عمری که آن پری دارد
همچو گیسوی خود پریشانم
گاه مسرورم و گهی غمگین
گاه خندان و گاه گریانم
گاه دیوانه و گهی عاقل
گاه آزاد و گه به زندانم
گاه مدهوشم و گهی هشیار
گاه خاموش و گه در افغانم
گاه در وصلم و گهی در هجر
گاه معمور و گاه ویرانم
گر تودانی صلاح خود خوش باش
من که در کار خویش حیرانم
لیک شادم که در همه احوال
به علی ولی ثنا خوانم
دارم امید این که در دارین
بنوازد علی ز احسانم
به دو کونم همین بس است صغیر
که غلامی ز شاه مردانم
باری از آنچه بایدم دانست
دانم این و جز این نمیدانم
که بنای وجود را بانی
نیست غیر از علی عمرانی
صغیر اصفهانی : ترجیعات
شماره ۳ - در ازل علم و قدرت یزدان
در ازل علم و قدرت یزدان
ریخت خوش طرح عالم امکان
علم چون هست و قدرت اندر کار
کار انجام یابد و سامان
هنری نیست اندر آن بی این
اثری نیست اندر این بیآن
زین دو یابند تا ابد هستی
جزو جزو وجود خرد و کلان
نیست این نکته قابل انکار
نیست حاجت به حجت و برهان
که شد ایجاد خلق زین دو صفت
از خداوند قادر منان
صفتش راست مظهری لازم
کز نهان آرد آن صفت بعیان
یعنی آید پدید از آن مظهر
در مشیت هر آنچه هست نهان
هست روی سخن در این موضوع
سوی اهل دقایق و عرفان
گوش جان برگشا که در این بیت
مطلب خویش میکنم عنوان
مظهر علم و قدرت ازلی
ذات پاک محمد است و علی
دین خود را چو خالق اکبر
خواست القا کند به نوع بشر
منصب خاتمیت اعطا کرد
به حبیبش جناب پیغمبر (ص)
علم خود را ظهور داد از وی
به صلاح جهانیان یکسر
او در انجام امر تنها بود
قدرت خود نمود از حیدر
وز پی نفی کفر بر دستش
شکل لا داد ذوالفقار دو سر
با همان قدرت الهی کند
مرتضی در ز قلعه خیبر
گه به دستش فتاد عمر و از پای
گه ز مرحب دو پاره شد پیکر
لقبش مظهر العجائب شد
ز آنهمه قدرت شگفتآور
جز نبی کس نبود فرمانده
جز علی کس نبود فرمان بر
این دو با اتفاق هم دادند
دین حق را رواج تا محشر
گر شدت ثابت این بیان ای دوست
بکن این بیت را بجان از بر
مظهر علم و قدرت ازلی
ذات پاک محمد است و علی
کار پرداز عالمی بامور
عقل و عشقند تا بیوم نشور
فیالمثل عقل گوید انسان را
سروسامان برای تست ضرور
عشق از کوشش و عمل سازد
همه آماده در خور دستور
گویدت عقل از برای بشر
هست لازم بنای کاخ و قصور
عشق آید به پیش و از بهرت
خانه آباد سازد و معمور
در بشر عقل و عشق جزئی بین
کارپرداز در تمام امور
همچنین عقل و عشق کلی دان
عالم کون را سبب بظهور
علم آثار عقل و قدرت را
اثر عشق دان و جذبه و شور
عقل کل احمد است آنکه بود
گنج علم خدای را گنجور
عشق کل مرتضی است آنکه از او
شد عیان قدرت خدای غفور
اهل دل را کند صغیر اکنون
متذکر به مطلب مذکور
مظهر علم و قدرت ازلی
ذات پاک محمد است و علی
قلم بلوح نوشت این سخن بخط جلی
نبی مدینه علم و در مدینه علی
در این مدینه از این درد را که در دو جهان
رسی بحصن امان خدای لم یزلی
تو را حقیقت عرفان حق همین باشد
که ره بری بشناسائی نبی و ولی
بجز ولای علی هیچ نیست راه نجات
چنین شده است مقدر ز قادر ازلی
مددچو خواهی از آن مظهر العجائب خواه
که از حق است با حمد خطاب نادعلی
خدای مثل ندارد ولی علی باشد
خدای را مثل اندر مقام بیمثلی
بریخت خون معاند بذوالفقار دو سر
نمود فتح معارک ببازوان یلی
ز عمر و زید بجز عمروعاص از رزمش
نبرد جان بدر آنهم ز فرط بوالحیلی
شها بوصف تو الکن بود لسان صغیر
بدست هیچ ندارد بغیر منفعلی
ریخت خوش طرح عالم امکان
علم چون هست و قدرت اندر کار
کار انجام یابد و سامان
هنری نیست اندر آن بی این
اثری نیست اندر این بیآن
زین دو یابند تا ابد هستی
جزو جزو وجود خرد و کلان
نیست این نکته قابل انکار
نیست حاجت به حجت و برهان
که شد ایجاد خلق زین دو صفت
از خداوند قادر منان
صفتش راست مظهری لازم
کز نهان آرد آن صفت بعیان
یعنی آید پدید از آن مظهر
در مشیت هر آنچه هست نهان
هست روی سخن در این موضوع
سوی اهل دقایق و عرفان
گوش جان برگشا که در این بیت
مطلب خویش میکنم عنوان
مظهر علم و قدرت ازلی
ذات پاک محمد است و علی
دین خود را چو خالق اکبر
خواست القا کند به نوع بشر
منصب خاتمیت اعطا کرد
به حبیبش جناب پیغمبر (ص)
علم خود را ظهور داد از وی
به صلاح جهانیان یکسر
او در انجام امر تنها بود
قدرت خود نمود از حیدر
وز پی نفی کفر بر دستش
شکل لا داد ذوالفقار دو سر
با همان قدرت الهی کند
مرتضی در ز قلعه خیبر
گه به دستش فتاد عمر و از پای
گه ز مرحب دو پاره شد پیکر
لقبش مظهر العجائب شد
ز آنهمه قدرت شگفتآور
جز نبی کس نبود فرمانده
جز علی کس نبود فرمان بر
این دو با اتفاق هم دادند
دین حق را رواج تا محشر
گر شدت ثابت این بیان ای دوست
بکن این بیت را بجان از بر
مظهر علم و قدرت ازلی
ذات پاک محمد است و علی
کار پرداز عالمی بامور
عقل و عشقند تا بیوم نشور
فیالمثل عقل گوید انسان را
سروسامان برای تست ضرور
عشق از کوشش و عمل سازد
همه آماده در خور دستور
گویدت عقل از برای بشر
هست لازم بنای کاخ و قصور
عشق آید به پیش و از بهرت
خانه آباد سازد و معمور
در بشر عقل و عشق جزئی بین
کارپرداز در تمام امور
همچنین عقل و عشق کلی دان
عالم کون را سبب بظهور
علم آثار عقل و قدرت را
اثر عشق دان و جذبه و شور
عقل کل احمد است آنکه بود
گنج علم خدای را گنجور
عشق کل مرتضی است آنکه از او
شد عیان قدرت خدای غفور
اهل دل را کند صغیر اکنون
متذکر به مطلب مذکور
مظهر علم و قدرت ازلی
ذات پاک محمد است و علی
قلم بلوح نوشت این سخن بخط جلی
نبی مدینه علم و در مدینه علی
در این مدینه از این درد را که در دو جهان
رسی بحصن امان خدای لم یزلی
تو را حقیقت عرفان حق همین باشد
که ره بری بشناسائی نبی و ولی
بجز ولای علی هیچ نیست راه نجات
چنین شده است مقدر ز قادر ازلی
مددچو خواهی از آن مظهر العجائب خواه
که از حق است با حمد خطاب نادعلی
خدای مثل ندارد ولی علی باشد
خدای را مثل اندر مقام بیمثلی
بریخت خون معاند بذوالفقار دو سر
نمود فتح معارک ببازوان یلی
ز عمر و زید بجز عمروعاص از رزمش
نبرد جان بدر آنهم ز فرط بوالحیلی
شها بوصف تو الکن بود لسان صغیر
بدست هیچ ندارد بغیر منفعلی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳ - داده ام جا به سر هوای تو را
داده ام جا به سر هوای تو را
می زنم بوسه خاک پای تو را
سر من جان من بلاگردان
قد سر تا به پا بلای تو را
خواه بنواز و خواه بگدازم
که به جان میخرم رضای تو را
مهر و ماه اوفتاده از نظرم
تا بدیدم مها لقای تو را
چون کنم شکر اینکه ایزد داد
در کفم رشتهٔ ولای تو را
زاهد از حق بهشت میطلبد
من سر کوی با صفای تو را
نظری بر صغیر کن جز تو
که نوازد شها گدای تو را
می زنم بوسه خاک پای تو را
سر من جان من بلاگردان
قد سر تا به پا بلای تو را
خواه بنواز و خواه بگدازم
که به جان میخرم رضای تو را
مهر و ماه اوفتاده از نظرم
تا بدیدم مها لقای تو را
چون کنم شکر اینکه ایزد داد
در کفم رشتهٔ ولای تو را
زاهد از حق بهشت میطلبد
من سر کوی با صفای تو را
نظری بر صغیر کن جز تو
که نوازد شها گدای تو را
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۲ - ساقیا بی تکلف آر شراب
ساقیا بی تکلف آر شراب
بین الا حباب تقسط الآداب
با شتاب آرمی درنگ مکن
که بود عمر درگذر به شتاب
ای که افسوس عمر رفته خوری
باقی عمر خویش را دریاب
قدر آب آن زمان شود معلوم
پیش ماهی که دور ماند از آب
هر دم آرم به یاد زلف بتان
بس بپیچم به خود شوم بی تاب
عشق باشد سه حرف و تفسیرش
درنگنجد بصد هزار کتاب
بسبب دل مبند و راهی جوی
از سبب بر مسبب الاسباب
دیده واکن که اندر این صحرا
مینماید تو را چو آب سراب
چون صغیر ار نجات میجوئی
رو ز درگاه هشت و چار متاب
بین الا حباب تقسط الآداب
با شتاب آرمی درنگ مکن
که بود عمر درگذر به شتاب
ای که افسوس عمر رفته خوری
باقی عمر خویش را دریاب
قدر آب آن زمان شود معلوم
پیش ماهی که دور ماند از آب
هر دم آرم به یاد زلف بتان
بس بپیچم به خود شوم بی تاب
عشق باشد سه حرف و تفسیرش
درنگنجد بصد هزار کتاب
بسبب دل مبند و راهی جوی
از سبب بر مسبب الاسباب
دیده واکن که اندر این صحرا
مینماید تو را چو آب سراب
چون صغیر ار نجات میجوئی
رو ز درگاه هشت و چار متاب
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۸۲ - ساقیا بی تکلف آر شراب
ساقیا بی تکلف آر شراب
بین الا حباب تقسط الآداب
با شتاب آرمی درنگ مکن
که بود عمر درگذر به شتاب
ای که افسوی عمر رفته خوری
باقی عمر خویش را دریاب
قدر آب آن زمان شود معلوم
پیش ماهی که دور ماند از آب
هر دم آرم به یاد زلف بتان
بس بپیچم بخود شوم بی تاب
عشق باشد سه حرف و تفسیرش
درنگنجد بصد هزار کتاب
بسبب دل مبند و راهی جوی
از سبب بر مسبب الاسباب
دیده واکن که اندر این صحرا
مینماید تو را چو آب سراب
چون صغیر ار نجات میجوئی
رو ز درگاه هشت و چار متاب
بین الا حباب تقسط الآداب
با شتاب آرمی درنگ مکن
که بود عمر درگذر به شتاب
ای که افسوی عمر رفته خوری
باقی عمر خویش را دریاب
قدر آب آن زمان شود معلوم
پیش ماهی که دور ماند از آب
هر دم آرم به یاد زلف بتان
بس بپیچم بخود شوم بی تاب
عشق باشد سه حرف و تفسیرش
درنگنجد بصد هزار کتاب
بسبب دل مبند و راهی جوی
از سبب بر مسبب الاسباب
دیده واکن که اندر این صحرا
مینماید تو را چو آب سراب
چون صغیر ار نجات میجوئی
رو ز درگاه هشت و چار متاب
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۸ - شکر میریزد از دیوان حافظ
شکر میریزد از دیوان حافظ
زهی نطق شکر افشان حافظ
متاع معرفت گر کس بخواهد
بگو آن میخر از دکان حافظ
بیانش جان محض و محض جانست
هزاران آفرین بر جان حافظ
به هر کس بنگری در دست دارد
گل خوشبویی از بستان حافظ
طمع بر چشمهٔ حیوان چه بندی
بنوش از چشمه حیوان حافظ
ز دامانها برد آلودگی این
بود از پاکی دامان حافظ
حریفان سخنپرداز دانند
به میدان سخن جولان حافظ
غزل گفتن به ذوق اهل عرفان
به عالم ختم شد بر شأن حافظ
صغیر از بند غم یابد رهایی
گشاید هر زمان دیوان حافظ
زهی نطق شکر افشان حافظ
متاع معرفت گر کس بخواهد
بگو آن میخر از دکان حافظ
بیانش جان محض و محض جانست
هزاران آفرین بر جان حافظ
به هر کس بنگری در دست دارد
گل خوشبویی از بستان حافظ
طمع بر چشمهٔ حیوان چه بندی
بنوش از چشمه حیوان حافظ
ز دامانها برد آلودگی این
بود از پاکی دامان حافظ
حریفان سخنپرداز دانند
به میدان سخن جولان حافظ
غزل گفتن به ذوق اهل عرفان
به عالم ختم شد بر شأن حافظ
صغیر از بند غم یابد رهایی
گشاید هر زمان دیوان حافظ
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۰۸ - جز رخ دلستان نمی بینم
جز رخ دلستان نمی بینم
هیچکس غیر آن نمی بینم
کی کنم چارهٔ غمش که دمی
از غم اوام ان نمی بینم
ور بخواهم عنان خودگیرم
در کف از خود عنان نمی بینم
در رهش از کدام خود گذرم
من که خود در میان نمی بینم
با وجودی که بی نشانست او
بجز از او نشان نمی بینم
اینکه جز زلف او ندارم جای
غیر از این آشیان نمی بینم
غیر سودای او ز هر سودا
سودی الا زیان نمی بینم
هر طرف بنگرم صغیر جز او
در نهان و عیان نمی بینم
هیچکس غیر آن نمی بینم
کی کنم چارهٔ غمش که دمی
از غم اوام ان نمی بینم
ور بخواهم عنان خودگیرم
در کف از خود عنان نمی بینم
در رهش از کدام خود گذرم
من که خود در میان نمی بینم
با وجودی که بی نشانست او
بجز از او نشان نمی بینم
اینکه جز زلف او ندارم جای
غیر از این آشیان نمی بینم
غیر سودای او ز هر سودا
سودی الا زیان نمی بینم
هر طرف بنگرم صغیر جز او
در نهان و عیان نمی بینم
صغیر اصفهانی : مثنویات
شمارهٔ ۶۵ - حکایت
صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۸۴ - تاریخ
صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۹۲ - تاریخ مدرسه مرحوم حجته در قم
صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۹۳ - تاریخ مسجد ستاری
صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۹۴ - تاریخ
صغیر اصفهانی : ماده تاریخها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۱۰۵ - قطعه در تجلیل روزی که آنرا روز شعر نامیدهاند
بهر تجلیل روز شعر امروز
جشنی آماده در صفاهانست
مرحبا اهل ذوق و شعر و ادب
که نشاط جهان از ایشانست
نیست حاجت بسیر گلشنشان
جسمشانرا طراوت از جانست
خود ضمیر منیرشان دایم
در بهار و خزان گلستانست
وز گلستانشان جهانی را
گل فضل و ادب بدامانست
نتوان گفت روزی از هر سال
ویژهٔ شعر و خاص عرفانست
کز ضمیر سخنوران جهان
دایم این آفتاب تابانست
میتوان گفت در جهانامروز
مجمع روحی ادیبانست
حاصل مطلب اینکه در نزد خرد
آنچه در آن نه جای برهانست
سیصدوشصت و پنج روز از سال
روز شعر و ادب در ایرانست
جشنی آماده در صفاهانست
مرحبا اهل ذوق و شعر و ادب
که نشاط جهان از ایشانست
نیست حاجت بسیر گلشنشان
جسمشانرا طراوت از جانست
خود ضمیر منیرشان دایم
در بهار و خزان گلستانست
وز گلستانشان جهانی را
گل فضل و ادب بدامانست
نتوان گفت روزی از هر سال
ویژهٔ شعر و خاص عرفانست
کز ضمیر سخنوران جهان
دایم این آفتاب تابانست
میتوان گفت در جهانامروز
مجمع روحی ادیبانست
حاصل مطلب اینکه در نزد خرد
آنچه در آن نه جای برهانست
سیصدوشصت و پنج روز از سال
روز شعر و ادب در ایرانست
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۲۹ - قطعه
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۴۰ - قطعه
صغیر اصفهانی : قطعات
شمارهٔ ۴۱ - قطعه
صغیر اصفهانی : مفردات
شماره ۱ - گر کنی خاک را زر از حکمت
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۵۶ - داد ازان دم که با دل ناشاد
داد ازان دم که با دل ناشاد
من کنم داد و او کند بیداد
مست من عهد کرد و میترسم
وقت هوشیاریاش نباشد یاد
بعد صد امتحان، ز سادهدلی
تکیه کردم به عهد بیبنیاد
بیخودیهای مجلس شب را
خجلت روز من به یادش داد
این چه شوق است کز تصور تو
دل خلقی در اضطراب افتاد
پا نهادیم بر سر دو جهان
ما و عشق تو، هرچه بادا باد
بهر زنجیر زلف او میلی
داد سر رشته خرد بر باد
من کنم داد و او کند بیداد
مست من عهد کرد و میترسم
وقت هوشیاریاش نباشد یاد
بعد صد امتحان، ز سادهدلی
تکیه کردم به عهد بیبنیاد
بیخودیهای مجلس شب را
خجلت روز من به یادش داد
این چه شوق است کز تصور تو
دل خلقی در اضطراب افتاد
پا نهادیم بر سر دو جهان
ما و عشق تو، هرچه بادا باد
بهر زنجیر زلف او میلی
داد سر رشته خرد بر باد
میرزا قلی میلی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۶۱ - آنچنان بدگمان که بود، نماند
آنچنان بدگمان که بود، نماند
در پی امتحان که بود، نماند
وعدهاش بیوفا نماند، که بود
غمزه نامهربان که بود، نماند
زلف او سرکشی که کرد، گذشت
چشم او سرگران که بود، نماند
آن نزاعی که غیر با ما داشت
پای او در میان که بود، نماند
ظاهراً با رقیب، یار مرا
التفات نهان که بود، نماند
غیر را هم ز ناشناسی حق
رنجشی بر زبان که بود، نماند
بر وفایش اگرچه ما را هم
احتمالی چنانکه بود، نماند
سر ما گر فتاد از فتراک
غیر هم در عنان که بود، نماند
من اگر از عنان او ماندم
با من آن نیم جان که بود، نماند
عمرها بر شکست میلی بود
شکرللّه هر آن که بود، نماند
در پی امتحان که بود، نماند
وعدهاش بیوفا نماند، که بود
غمزه نامهربان که بود، نماند
زلف او سرکشی که کرد، گذشت
چشم او سرگران که بود، نماند
آن نزاعی که غیر با ما داشت
پای او در میان که بود، نماند
ظاهراً با رقیب، یار مرا
التفات نهان که بود، نماند
غیر را هم ز ناشناسی حق
رنجشی بر زبان که بود، نماند
بر وفایش اگرچه ما را هم
احتمالی چنانکه بود، نماند
سر ما گر فتاد از فتراک
غیر هم در عنان که بود، نماند
من اگر از عنان او ماندم
با من آن نیم جان که بود، نماند
عمرها بر شکست میلی بود
شکرللّه هر آن که بود، نماند