تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۲۴ - بهای بوسه
گر بدین سان کنی تو جلوه گری
دل خلقی به جلوه ای ببری
پرده از رخ اگر براندازی
پردهٔ صبر عاشقان بدری
مادر روزگار کی زاید؟
بعد از این چون تو نازنین پسری
نیست چیزی عزیزتر از چشم
تو زچشمان من عزیزتری
نمک عشق تو کند کورم
گر گزینم به جای تو دگری
به تنم جان رفته باز آید
بر مزارم اگر کنی گذری
نظری کن به سوی من که بری
زنگ غم از دلم به یک نظری
آه سوزنده تر از آتش من
نکند در تو گل بدن اثری
پرسشی کن ز چشم بیمارت
اگر از حال من تو بی خبری
جان «ترکی» بهای بوسهٔ توست
گر چه باشد بهای مختصری
دل خلقی به جلوه ای ببری
پرده از رخ اگر براندازی
پردهٔ صبر عاشقان بدری
مادر روزگار کی زاید؟
بعد از این چون تو نازنین پسری
نیست چیزی عزیزتر از چشم
تو زچشمان من عزیزتری
نمک عشق تو کند کورم
گر گزینم به جای تو دگری
به تنم جان رفته باز آید
بر مزارم اگر کنی گذری
نظری کن به سوی من که بری
زنگ غم از دلم به یک نظری
آه سوزنده تر از آتش من
نکند در تو گل بدن اثری
پرسشی کن ز چشم بیمارت
اگر از حال من تو بی خبری
جان «ترکی» بهای بوسهٔ توست
گر چه باشد بهای مختصری
ترکی شیرازی : فصل اول - لطیفهنگاریها
شمارهٔ ۱۲۵ - شب معراج
تا که از پرده جلوه بنمودی
دل خلقی ز جلوه بربودی
هر که مهرت به جان خرید نبرد
بهتر از این به رایگان سودی
در دلم عشق ات آتشی افکند
که نه پیدا بود از او دودی
ز اشتیاق تو روز و شب جاری ست
از دو چشمم سرشک چون دودی
به وفایت که در دو عالم نیست
در ضمیرم به جز تو مقصودی
تا وجود تو در جهان دیدم
دل نبستم به هیچ موجودی
کافرم گر به جز توام باشد
چشم جودی به هیچ ذیجودی
به جز از سایهٔ دو گیسویت
بر سرم نیست ظل ممدودی
ای رسولی که در شب معراج
راه افلاک را تو پیمودی
در پس پرده با خدای جلیل
راز گفتی، جواب بشنودی
ای حبیبی که از غم امت
در جهان لحظه ای نیآسودی
گفتیم بنده باش بنده شدم
بیش از این خدمتم نفرمودی
«ترکی» از روز محشرش غم نیست
گر بداند ز وی تو خشنودی
دل خلقی ز جلوه بربودی
هر که مهرت به جان خرید نبرد
بهتر از این به رایگان سودی
در دلم عشق ات آتشی افکند
که نه پیدا بود از او دودی
ز اشتیاق تو روز و شب جاری ست
از دو چشمم سرشک چون دودی
به وفایت که در دو عالم نیست
در ضمیرم به جز تو مقصودی
تا وجود تو در جهان دیدم
دل نبستم به هیچ موجودی
کافرم گر به جز توام باشد
چشم جودی به هیچ ذیجودی
به جز از سایهٔ دو گیسویت
بر سرم نیست ظل ممدودی
ای رسولی که در شب معراج
راه افلاک را تو پیمودی
در پس پرده با خدای جلیل
راز گفتی، جواب بشنودی
ای حبیبی که از غم امت
در جهان لحظه ای نیآسودی
گفتیم بنده باش بنده شدم
بیش از این خدمتم نفرمودی
«ترکی» از روز محشرش غم نیست
گر بداند ز وی تو خشنودی
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۲۱ - صاحب تاج انما
ای دل! از چاه بیخودی بدرآ
خویش را وارهان ز قید هوا
خویشتن را به دست نفس مده
سر به پای جناب عشق بنه
در خرابات عشق نه قدمی
وز می عشق زن به چهره نمی
عشق داری برو به سوی علی
شو سگ پاسبان کوی علی
به ولای علی تولی کن
دیده بگشا به حق تماشا کن
به علی ناز و هر چه خواهی کن
بنده اش باش و، پادشاهی کن
قبله و کعبه و مناست علی
مشعر و زمزم و صفاست علی
فاتح باب خیبر است علی
در شجاعت دلاور است علی
جانشین پیمبر است علی
ساقی کوثر است علی
حامی دین مصطفی است علی
صاحب تاج انما است علی
وارث علم احمد است علی
جانشین محمد است علی
جز علی کیست؟ شافع محشر
جز علی کیست خلق را رهبر
نیست از حکم خالق ازلی
مصطفی را وصی، به غیر علی
یا علی ای کننده خیبر
یا علی ای پس از نبی رهبر
در جهان هر چه هست سر تاسر
همگی صادرند و تو مصدر
در حرم ای امام جن و بشر
پا نهادی به دوش پیغمبر
از برای شکستن بتها
پا نهادی به جای دست خدا
قطب افلاک را تویی محور
کشتی خاک را تویی لنگر
گر سبب ذات اقدس تو نبود
حق نیاورد بوالبشر به وجود
تا ز بوطالب آمدی به وجود
شد هویدا هر آنچه پنهان بود
ای که بر یازده دری تو صدف
کعبه از مولد تو یافت شرف
یا علی «ترکی» پریشان حال
در مدیحت بود زبانش لال
گر نگفتند خلق، کفر مگو
گفتمی لا اله الا هو
گر خدا نیستی یدالهی
نی الله، مظهر اللهی
حکم فرما به نیک و زشتی تو
قاسم دوزخ و بهشتی تو
تو گرفتی ز شهر یاران تاج
دین اسلام از تو یافت رواج
تو دریدی به کودکی اژدر
زان سبب گشت نام تو حیدر
نعلی از سم دلدلت افتاد
چره او را هلال، نام نهاد
ذولفقارت به شکل لاست از آن
که کند نفی شرک را ز جهان
تویی آن پر دلی که روز مصاف
ذوالفقار ار برون کشی ز غلاف
قاف تا قاف اگر بود لشگر
همگی را کنی تو زیر و زبر
تویی آن صاحب مروت وجود
که خدایت ولی خود فرمود
گشته ز انگشت تو قمر به دو نیم
زنده شد از دم تو عظم رمیم
معجز جمله انبیاء یکسر
از تو گردیده ظاهرای سرور!
آدم ار ملتجی به تو نشدی
توبه او کجا قبول شدی
حضرت نوح نام تو به زبان
برد تا شد خلاص از طوفان
گر نکردی سوی خلیل نظر
کی گلستان، به وی شدی آذر
لب ز آب بقا نکردی تر
خضر را گر نمی شدی رهبر
هر که در دل نهال مهر تو کشت
سر قدم ساخته رود به بهشت
هر که مهر تو در دلش نبود
جز سقر جا و منزلش نبود
یا علی کلب آستان توام
هر که هستم ز دوستان توام
غیر راهت رهی نمی پویم
این سخن را مدام می گویم
سرخوش از باده الستم من
فاش گویم علی پرستم من
ای قدر قدرت و قضا فرمان
وی فلک چاکر و ملک دربان
با چنین قوت چنین قدرت
با چنین همت و چنین شوکت
در کجا؟ بودی ای شه والا
که ببینی به دشت کرببلا
غرق در خون، تن حسینت را
خفته بر خاک، نور عینت را
از جفا چاک چاک پیکر او
دور از تن سر منور او
نوجوانانش اوفتاده ز پا
همچو سروی به دشت کرببلا
اهل بیت عزیز اوست اسیر
در کف شامیان شوم و شریر
دخترانش ز ضزبت سیلی
ماه رخسارشان شده نیلی
خواهرانش به دیدهٔ خونبار
بر شترهای بی جهاز سوار
داغ حسرت تمام را بر دل
راه پیموده تا چهل منزل
سر او را یزید شوم دغا
داد جا در میان تشت طلا
اهل بیتش یزید بد بنیاد
در خوابه مکان و منزل داد
خویش را وارهان ز قید هوا
خویشتن را به دست نفس مده
سر به پای جناب عشق بنه
در خرابات عشق نه قدمی
وز می عشق زن به چهره نمی
عشق داری برو به سوی علی
شو سگ پاسبان کوی علی
به ولای علی تولی کن
دیده بگشا به حق تماشا کن
به علی ناز و هر چه خواهی کن
بنده اش باش و، پادشاهی کن
قبله و کعبه و مناست علی
مشعر و زمزم و صفاست علی
فاتح باب خیبر است علی
در شجاعت دلاور است علی
جانشین پیمبر است علی
ساقی کوثر است علی
حامی دین مصطفی است علی
صاحب تاج انما است علی
وارث علم احمد است علی
جانشین محمد است علی
جز علی کیست؟ شافع محشر
جز علی کیست خلق را رهبر
نیست از حکم خالق ازلی
مصطفی را وصی، به غیر علی
یا علی ای کننده خیبر
یا علی ای پس از نبی رهبر
در جهان هر چه هست سر تاسر
همگی صادرند و تو مصدر
در حرم ای امام جن و بشر
پا نهادی به دوش پیغمبر
از برای شکستن بتها
پا نهادی به جای دست خدا
قطب افلاک را تویی محور
کشتی خاک را تویی لنگر
گر سبب ذات اقدس تو نبود
حق نیاورد بوالبشر به وجود
تا ز بوطالب آمدی به وجود
شد هویدا هر آنچه پنهان بود
ای که بر یازده دری تو صدف
کعبه از مولد تو یافت شرف
یا علی «ترکی» پریشان حال
در مدیحت بود زبانش لال
گر نگفتند خلق، کفر مگو
گفتمی لا اله الا هو
گر خدا نیستی یدالهی
نی الله، مظهر اللهی
حکم فرما به نیک و زشتی تو
قاسم دوزخ و بهشتی تو
تو گرفتی ز شهر یاران تاج
دین اسلام از تو یافت رواج
تو دریدی به کودکی اژدر
زان سبب گشت نام تو حیدر
نعلی از سم دلدلت افتاد
چره او را هلال، نام نهاد
ذولفقارت به شکل لاست از آن
که کند نفی شرک را ز جهان
تویی آن پر دلی که روز مصاف
ذوالفقار ار برون کشی ز غلاف
قاف تا قاف اگر بود لشگر
همگی را کنی تو زیر و زبر
تویی آن صاحب مروت وجود
که خدایت ولی خود فرمود
گشته ز انگشت تو قمر به دو نیم
زنده شد از دم تو عظم رمیم
معجز جمله انبیاء یکسر
از تو گردیده ظاهرای سرور!
آدم ار ملتجی به تو نشدی
توبه او کجا قبول شدی
حضرت نوح نام تو به زبان
برد تا شد خلاص از طوفان
گر نکردی سوی خلیل نظر
کی گلستان، به وی شدی آذر
لب ز آب بقا نکردی تر
خضر را گر نمی شدی رهبر
هر که در دل نهال مهر تو کشت
سر قدم ساخته رود به بهشت
هر که مهر تو در دلش نبود
جز سقر جا و منزلش نبود
یا علی کلب آستان توام
هر که هستم ز دوستان توام
غیر راهت رهی نمی پویم
این سخن را مدام می گویم
سرخوش از باده الستم من
فاش گویم علی پرستم من
ای قدر قدرت و قضا فرمان
وی فلک چاکر و ملک دربان
با چنین قوت چنین قدرت
با چنین همت و چنین شوکت
در کجا؟ بودی ای شه والا
که ببینی به دشت کرببلا
غرق در خون، تن حسینت را
خفته بر خاک، نور عینت را
از جفا چاک چاک پیکر او
دور از تن سر منور او
نوجوانانش اوفتاده ز پا
همچو سروی به دشت کرببلا
اهل بیت عزیز اوست اسیر
در کف شامیان شوم و شریر
دخترانش ز ضزبت سیلی
ماه رخسارشان شده نیلی
خواهرانش به دیدهٔ خونبار
بر شترهای بی جهاز سوار
داغ حسرت تمام را بر دل
راه پیموده تا چهل منزل
سر او را یزید شوم دغا
داد جا در میان تشت طلا
اهل بیتش یزید بد بنیاد
در خوابه مکان و منزل داد
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحهسراییها
شمارهٔ ۲۵ - سر عشق
هر که را عشق دلبری به سر است
میتوان گفتنش که خود بشر است
وآنکه از عشق، بی خبر باشد
جانور بلکه کم زجانور است
ما سوی را به نیم جو نخرد
هرکه از سر عشق باخبر است
عشق گنج است و عاشقی گنجور
عشق دریا و عاشقی گهر است
هر که عاشق نشد در این عالم
به مثل چون درخت بی ثمر است
عاشقی نیست کار بوالهوسان
که ره عشق، راه پر خطر است
عاشقان را شروط بسیار است
کاولین شرط، ترک جان و سر است
پا به میدان عشق، هر که نهاد
سینه اش تیر عشق را سپر است
عاشقی پیشهٔ حسین علی است
که در آفاق، نام او سمر است
جان به قربان نام آن عاشق
که زجان، نام او عزیزتر است
«ترکیا» عشق از حسین آموز
که چنین عشق، عشق با اثر است
میتوان گفتنش که خود بشر است
وآنکه از عشق، بی خبر باشد
جانور بلکه کم زجانور است
ما سوی را به نیم جو نخرد
هرکه از سر عشق باخبر است
عشق گنج است و عاشقی گنجور
عشق دریا و عاشقی گهر است
هر که عاشق نشد در این عالم
به مثل چون درخت بی ثمر است
عاشقی نیست کار بوالهوسان
که ره عشق، راه پر خطر است
عاشقان را شروط بسیار است
کاولین شرط، ترک جان و سر است
پا به میدان عشق، هر که نهاد
سینه اش تیر عشق را سپر است
عاشقی پیشهٔ حسین علی است
که در آفاق، نام او سمر است
جان به قربان نام آن عاشق
که زجان، نام او عزیزتر است
«ترکیا» عشق از حسین آموز
که چنین عشق، عشق با اثر است
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواریها
شمارهٔ ۲۳ - روز عاشورا
«کربلا شد خزان گلستانش
که شکفت ارغوان ز دامانش»
فلک از دست تو مرا در دل
هست دردی که نیست درمانش
در دلم درد بی دوایی هست
که نه پیداست حد و پایانش
بر زبانم نمی شود جاری
غیر ذکر حسین و یارانش
یادم آمد که روز عاشورا
گرمی آفتاب سوزانش
مرغ اگر پر زدی درآن صحرا
می نمود آفتاب، بریانش
سرور دین، ز صدر زین افتاد
خاک بگرفت سر به دامانش
آه از آن دم که اوفتاد به خاک
بدن چاک چاک عریانش
زخم برتن ز اختر افزون داشت
بسکه کردند تیربارانش
شمر ببرید از قفا سراو
در میان دو نهر، عطشانش
برد خولی سرش به خانهٔ خویش
کرد اندر تنور، پنهانش
سر او در تنور و، در صحرا
جسم مجروح بهتر از جانش
زین مصیبت فغان به بزم یزید
پیش چشم زنان و طفلانش
سر سلطان دین، به طشت و یزید
چوب می زد به لعل مرجانش
بوسه گاه رسول را آزرد
آن ستمگر ز چوب خزرانش
روز وشب « ترکی » از برای حسین
خون دل می چکد ز مژگانش
که شکفت ارغوان ز دامانش»
فلک از دست تو مرا در دل
هست دردی که نیست درمانش
در دلم درد بی دوایی هست
که نه پیداست حد و پایانش
بر زبانم نمی شود جاری
غیر ذکر حسین و یارانش
یادم آمد که روز عاشورا
گرمی آفتاب سوزانش
مرغ اگر پر زدی درآن صحرا
می نمود آفتاب، بریانش
سرور دین، ز صدر زین افتاد
خاک بگرفت سر به دامانش
آه از آن دم که اوفتاد به خاک
بدن چاک چاک عریانش
زخم برتن ز اختر افزون داشت
بسکه کردند تیربارانش
شمر ببرید از قفا سراو
در میان دو نهر، عطشانش
برد خولی سرش به خانهٔ خویش
کرد اندر تنور، پنهانش
سر او در تنور و، در صحرا
جسم مجروح بهتر از جانش
زین مصیبت فغان به بزم یزید
پیش چشم زنان و طفلانش
سر سلطان دین، به طشت و یزید
چوب می زد به لعل مرجانش
بوسه گاه رسول را آزرد
آن ستمگر ز چوب خزرانش
روز وشب « ترکی » از برای حسین
خون دل می چکد ز مژگانش
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۱۰ - ماه یا که خورشید
ای به رخسارهٔ تو زلف سیاه
چون غرابی به شاخ گل آونگ
روی تو ماه یا که خورشید است
موی تو سنبل است یا شبرنگ
خال بر عارض تو جا کرده
همچو هندو، میان شهر فرنگ
بی توام باشد این جهان فراخ
در نظر همچو چشم سوزن تنگ
شهدسان، نوشمش به جای شراب
گر بریزی به ساغرم تو شرنگ
ما به صلحیم دائما با تو
تو به مایی مدام بر سر جنگ
هر چه نزدیکتر شوم با تو
تو گریزی زمن به صد فرسنگ
من زکوی تو پاکشم هیهات
به سرم گر زچرخ بارد سنگ
چون غرابی به شاخ گل آونگ
روی تو ماه یا که خورشید است
موی تو سنبل است یا شبرنگ
خال بر عارض تو جا کرده
همچو هندو، میان شهر فرنگ
بی توام باشد این جهان فراخ
در نظر همچو چشم سوزن تنگ
شهدسان، نوشمش به جای شراب
گر بریزی به ساغرم تو شرنگ
ما به صلحیم دائما با تو
تو به مایی مدام بر سر جنگ
هر چه نزدیکتر شوم با تو
تو گریزی زمن به صد فرسنگ
من زکوی تو پاکشم هیهات
به سرم گر زچرخ بارد سنگ
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۱۱ - بادهٔ ناب
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۱۳ - تیر شباب
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۱۸ - غلام طالع
گر به صنعت عدیل داودی
ور به حکمت نظیر لقمانی
ور به زور آوری و، صف شکنی
اشکبوسی و، پور دستانی
یا به حسن و جمال در عالم
ثانی حسن ماه کنعانی
چون تو را نیست بخت و طالع نیک
بی سبب، هر طرف، شتابانی
گر زمین، آسمان، به هم دوزی
باز محتاج لقمه نانی
رزق بی شک تو را رسد لیکن
لقمه نان به کندن جانی
ور تو را بخت و طالع نیک است
بحر علم استی و سخندانی
خلق خوانند اعلم العلمات
گر چه بی دانشی و نادانی
«ترکیا» رو غلام طالع باش
ور نه در کار خویش، حیرانی
ور به حکمت نظیر لقمانی
ور به زور آوری و، صف شکنی
اشکبوسی و، پور دستانی
یا به حسن و جمال در عالم
ثانی حسن ماه کنعانی
چون تو را نیست بخت و طالع نیک
بی سبب، هر طرف، شتابانی
گر زمین، آسمان، به هم دوزی
باز محتاج لقمه نانی
رزق بی شک تو را رسد لیکن
لقمه نان به کندن جانی
ور تو را بخت و طالع نیک است
بحر علم استی و سخندانی
خلق خوانند اعلم العلمات
گر چه بی دانشی و نادانی
«ترکیا» رو غلام طالع باش
ور نه در کار خویش، حیرانی
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۱۹ - زر و سیم
سخنی گویمت ز من بشنو
ای که از دشمنان حذر داری
دشمنانت تمام دوست شوند
تا که در کیسه سیم و زر داری
ور تهی کیسه ات شد از زر و سیم
دشمن از دوست، بیشتر داری
خاصه آن کس که هست همسر تو
که ز جانش عزیزتر داری
بی کس استی اگر تهی دستی
گر برادر، و گر پسر داری
بی زری طایر شکسته پری
زرت ار هست، بال و پر داری
گر ز نابخردی و کج فهمی
نبستی در جهان، به خر داری
هست در کیسهٔ تو چون زر و سیم
تاج فخر و شرف، به سر داری
ور ز سقراط و بوعلی سینا
علم و حکمت، زیادتر داری
چون زرت نیست، اعتبارت نیست
هر کجا رو کنی خطر داری
ای که از دشمنان حذر داری
دشمنانت تمام دوست شوند
تا که در کیسه سیم و زر داری
ور تهی کیسه ات شد از زر و سیم
دشمن از دوست، بیشتر داری
خاصه آن کس که هست همسر تو
که ز جانش عزیزتر داری
بی کس استی اگر تهی دستی
گر برادر، و گر پسر داری
بی زری طایر شکسته پری
زرت ار هست، بال و پر داری
گر ز نابخردی و کج فهمی
نبستی در جهان، به خر داری
هست در کیسهٔ تو چون زر و سیم
تاج فخر و شرف، به سر داری
ور ز سقراط و بوعلی سینا
علم و حکمت، زیادتر داری
چون زرت نیست، اعتبارت نیست
هر کجا رو کنی خطر داری
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۲۰ - علامت عشق
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۲۴ - نخل غفلت
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۲۵ - خون دل
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۲۹ - چراغ
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۳۰ - درد بی علاج
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۳۱ - ندهد سود
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۳۲ - بانگ فریاد
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۳۳ - غم زمانه
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۳۴ - عاشق
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۳۵ - چراغ خویش