تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۰۹ - قتل ارباب هوس نامزد ناز مکن
قتل ارباب هوس نامزد ناز مکن
سوی این قوم نگاه غلط انداز مکن
گوش کم حوصله چون دیده دل محرم نیست
مکش از رشک مرا لب به سخن باز مکن
برگریزان پر و بال بهار دگر است
در چمن خاک شو ای بلبل و پرواز مکن
بی زبان باش تنک ظرف تر از شیشه نه ای
تا نگردد جگرت خون سخن آغاز مکن
خود پسند ار همه خورشید شود بی نور است
گر مسحا شده ای دعوی اعجاز مکن
گوهر عشق عزیز است نگهدار اسیر
گوش هر بی سر و پا را صدف راز مکن
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۳۸ - همه تن آینه ای دست بر آیینه منه
همه تن آینه ای دست بر آیینه منه
سوی خود بین و عبث در نظر آیینه منه
خبر از خویش نداری خبری می شنوی
پر به کف ای ز خدا بی خبر آیینه منه
در تماشای رخت شش جهت آیینه گرند
بیش از این منت دیدار بر آیینه منه
لذت وصل مپرس از دل ظاهر بینان
نام کوته نظر بدگهر آیینه منه
سعی کن تا دل بیدار به دست آید اسیر
دیده گر هست به دیوار و در آیینه منه
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۴۰ - اگر از خنده گر از چین جبین ساخته ای
اگر از خنده گر از چین جبین ساخته ای
مزد چنگت که ندیدیم چنین ساخته ای
گر سلیمان دو عالم بشوی می رسدت
از شکست دل ما نقش نگین ساخته ای
ای که در زمزمه عربده دستی داری
صوت دل بردن ما در چه زمین ساخته ای
تا به کی پرسی و من گویم و باور نکنی
هیچ عیب دگرت نیست همین ساخته ای
ترک امید به عشق تو حلال است اسیر
با چنین شور به مفلس نمکین ساخته ای
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۵۲ - نکند گر چه کسی گوش به فریاد کسی
نکند گر چه کسی گوش به فریاد کسی
هیچ کافر نکشد منت امداد کسی
هر چه می گویی از آن عربده جو می آید
آه از آن دم که به افسون رود از یاد کسی
بیش از این هم چه کند صنعت آیینه گران
درس بینش نتوان خواند به امداد کسی
رفتم از خاطرش اما نفسی بی من نیست
نتوان برد فراموشیم از یاد کسی
شعله داد از نفسی خرمن هستی بر باد
نکند رو به خرابی دل آباد کسی
یک سخن بر ورق دفتر ایجاد بس است
تا قیامت نشود هیچ کس استاد کسی
هست اقلیم محبت ستم آباد اسیر
هیچ کس شکوه نکرده است زبیداد کسی
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲ - دیده پاک حباب می حال است اینجا
دیده پاک حباب می حال است اینجا
لب خاموش دم صبح خیال است اینجا
نمک صید نکردن فره صیاد است
دام صد پاره به از بستن بال است اینجا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰ - نیست در سر هوس جوش خریدار مرا
نیست در سر هوس جوش خریدار مرا
می گدازد چه کنم گرمی بازار مرا
در بهاری که گلش رنگ حیا داشته است
باغبان است ندیده است به گلزار مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲ - صبح بیدار ندارد نظر پاک مرا
صبح بیدار ندارد نظر پاک مرا
آب در شیر کند دیده نمناک مرا
راز او خجلت رسوایی محشر نکشد
نتوان جست به صحرای عدم خاک مرا
اختیارش تر صاف است چراغش روشن
شعله محراب دعا کرده دل پاک مرا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۷ - گل غم داغ جنون سوخته تا بر سر ما
گل غم داغ جنون سوخته تا بر سر ما
تشنه خون تمناست لب ساغر ما
گرمی عشق و سیه بختی و دلسوختگی
می توان دید در آیینه خاکستر ما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۵ - می کند مشق تپیدن دل دیوانه ما
می کند مشق تپیدن دل دیوانه ما
بال پرواز شود باده به پیمانه ما
حاصل نشو و نما دیده بیدار شود
گشته صحرا صدف پر گهر از دانه ما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۶ - سینه صافند به هم عاقل و دیوانه ما
سینه صافند به هم عاقل و دیوانه ما
زهد و مستی دو حبابند ز پیمانه ما
خشت این غمکده نقشی ز خرابی دارد
جلوه سیل غباری است ز ویرانه ما
از خیال لب لعل تو به شور آمده ایم
خنده گل نمک گریه مستانه ما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۸ - گر به ما فاش شود معنی نادانی ما
گر به ما فاش شود معنی نادانی ما
دشت را بحر کند اشک پشیمانی ما
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۷ - بسکه نظاره ز تاب رخ جانان افروخت
بسکه نظاره ز تاب رخ جانان افروخت
می توان شمع در این بزم ز مژگان افروخت
در میان تو و خورشید نگنجد نسبت
شعله تیغ تو از خون شهیدان افروخت
زین خجالت که لبت خون به دل صهبا کرد
پنبه چون گل به سر شیشه مستان افروخت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۹ - ناله در بزم دل سوخته ام ساز آموخت
ناله در بزم دل سوخته ام ساز آموخت
بیخودی از نفسم شوخی پرواز آموخت
نکند تکیه در آغوش گل و جیب سمن
جلوه ای دید غبارم چقدر ناز آموخت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۷ - امشب از پرتو روی تو گلستان اینجاست
امشب از پرتو روی تو گلستان اینجاست
آرزو با سمنت دست و گریبان اینجاست
هرکه پابسته آن زلف چو زنجیرم دید
گفت سرحلقه زنار پرستان اینجاست
دل طلبکار لبش بود که ناگه خالش
خضر ره شد که لب چشمه حیوان اینجاست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۶۸ - هر طرف فتنه ای از گرد سواری برخاست
هر طرف فتنه ای از گرد سواری برخاست
مژده ای دیده که از دور غباری برخاست
تو به خونریزی و ما از پی تسلیم شدن
هر که را دست و دلی بود به کاری برخاست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۱ - سیر باغ او خیال خاطر شاد خود است
سیر باغ او خیال خاطر شاد خود است
صیدگاهش سایه سرو چمن زاد خود است
سرنوشتم آیتی در شأن خوبیهای اوست
خاطرم جمع است اگر گاهی مرا یاد خود است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۳ - شرح سودای تو از گریه زارم پیداست
شرح سودای تو از گریه زارم پیداست
برگ برگ چمن از ابر بهارم پیداست
جای اشک از مژه خاکستر دل می ریزد
حاصل سوختن از سایه خارم پیداست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۷۵ - از می تجربه میخانه افلاک پر است
از می تجربه میخانه افلاک پر است
جام مستی شده سرشار که از خاک پر است
سنگ طفلان چه که هر نقش قدم جام جم است
درخرابات جنون آینه پاک پر است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۹۰ - با تماشای تو سیر گل و گلشن ستم است
با تماشای تو سیر گل و گلشن ستم است
تا توان رفت به قربان تو مردن ستم است
بر دل ما که ز خونگرمی یاران شکند
آتش افروختن کینه دشمن ستم است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰۲ - خوابهای بی اثر تأثیر فریاد من است
خوابهای بی اثر تأثیر فریاد من است
بیزبانی گلستان خاطر شاد من است
حلقه دامش رم از چشم غزالان می کند
شرم طفلی سخت دامنگیر صیاد من است