تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۸ - دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ من
دوش آمد و گفت: ای شب و روزت غمِ من
هرگز نشوی تا تو توئی همدمِ من
من خورشیدم تو سایهای بر سرِخاک
تا محو نگردی نشوی محرَمِ من
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۹ - دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه کنیم
دوش آمد و گفت: گردِ تو حلقه کنیم
پیراهنِ خونینِ دلت خرقه کنیم
ما تخت میان دل ازان بنهادیم
تا طالبِ خویش را به خون غرقه کنیم
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۰ - دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگرد
دوش آمد و گفت: گِردِ اِعزاز مگرد
خواری طلب و دگر سرافراز مگرد
میدان که تو سایهٔ منی خوش میباش
هرجا که روم از پی من باز مگرد
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۱ - دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیست
دوش آمد و گفت: مرغِ دل عاجز نیست
در پرده بدارش که جز او را عزّ نیست
چون هر دو جهان به زیر پر دارد دل
بیرون شدنش ز آشیان هرگز نیست
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۲ - دوش آمد و گفت: بی یقین مینرسی
دوش آمد و گفت: بی یقین مینرسی
گاهی ز فلک گه ز زمین مینرسی
ساکن شو و تن فرو ده و خوش دل باش
ماییم همه به جز چنین مینرسی
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۳ - دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باش
دوش آمد و گفت: خویش را دشمن باش
در تیرگی اوفتادهٔ روشن باش
از خویش چو خشنود نبودی نفسی
بیخویشتن آی و یک دمی با من باش
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۴ - دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستی
دوش آمد و گفت: «در بلا پیوستی
آن لحظه که در چون و چرا پیوستی»
گفتم: «چه کنم تا به تو در پیوندم؟»
گفتا که «ز خود ببُر به ما پیوستی»
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۵ - دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکی
دوش آمد و گفت: روز و شب غمناکی
تا بنشستی بر درِ ما بی باکی
دستی که به دامن وصالت نرسد
در گردنِ خاک کن که مشتی خاکی
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۶ - دوش آمد و گفت: در جنون میفکنیم
دوش آمد و گفت: در جنون میفکنیم
جان میسوزیم و تن به خون میفکنیم
بنشین تو برون که در درونت ره نیست
تا هرچه درونست برون میفکنیم
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۷ - دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفت
دوش آمد و صبر از دلِ درویشم رفت
آرام زعقلِ حکمت اندیشم رفت
چون حیرت من بدید یک دم بنشست
درخوابِ خوشم کرد و خوش از پیشم رفت
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۸ - دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روز
دوش آمد و گفت: بی قراری شب و روز
بیکار نشسته در چکاری شب و روز
هرگز نگشایم درِ تو لیک بدانک
جز حلقه زدن کارنداری شب و روز
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱۹ - دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی کرد
دوش آمد و گفت: اگر وفا خواهی کرد
دردِ همه ساله را دوا خواهی کرد
نه سود طلب نه مایه با هیچ بساز
گر کار به سرمایهٔ ما خواهی کرد
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۰ - دوش آمد و گفت: کارِ ما خواهی کرد
دوش آمد و گفت: کارِ ما خواهی کرد
جان نعره زنان نثار ما خواهی کرد
ور این نکنی نه صبر داری تو نه دل
مسکین تو گر انتظارِ ما خواهی کرد
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۱ - دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست
دوش آمدو ره بر دل و جانم در بست
زنّار ز زلفِ دلستانم در بست
گفتم که ز زلفِ دلکشت بخروشم
برخاست و به یک شکر زبانم در بست
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۲ - دوش آمد و گفت: حسن دنییست امشب
دوش آمد و گفت: حسن دنییست امشب
با هم بودن به عیش اولیست امشب
خورشید به شب گرفتهای در آغوش
شب خوش بادت اگر خوشت نیست امشب!
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۳ - آن بت که دلم عاشقِ جانبازش بود
آن بت که دلم عاشقِ جانبازش بود
جان شیفتهٔ زلفِ سرافرازش بود
گفتم که چو آید برود صد نازش
دوش آمد و آنچه رفت هم نازش بود
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۴ - دوش از درِ دل درآمد آن بینایی
دوش از درِ دل درآمد آن بینایی
گفتا که چه میکنی درین تنهایی
گفتم که زعشق تو شدم سودایی
سودائی خویش را چه میفرمایی
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۵ - دوش از سر لطفی بنشاندست مرا
دوش از سر لطفی بنشاندست مرا
چون مست شد از پیش براندست مرا
چون میرفتم به خشم پس بازم خواند
این کار نگر که باز خواندست مرا
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۶ - دوش از برِ خویش سرنگونم میتاخت
دوش از برِ خویش سرنگونم میتاخت
تیغی به کف آورده برونم میتاخت
چون خونِ دلم ز حد برون قوّت کرد
برخویش زدم تیغ که خونم میتاخت
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲۷ - دل دوش ز لعلِ همچو قندش میسوخت
دل دوش ز لعلِ همچو قندش میسوخت
جان نیز ز زلفِ چون کمندش میسوخت
خورشید سپر فکنده میرفت خجل
تا روز و شبِ تیره سپندش میسوخت