تعداد ۷۷۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۵۸ - هر کرا شوخ پری رخسار است
هر کرا شوخ پری رخسار است
ساغر عشرت او سرشار است
زاهدی را که صفا در دل نیست
سبحه او نه کم از زنار است
زلف او دیدم و گفتم در دل
هر کجا گنج بود گر مار است
از لبش وقت سخن در بارد
لعل او را ز بدخشان عار است
کی بود یار بری از اغیار؟!
یک گلی نیست که او بی خار است!
در طلب نه تو قدم آهسته
کوه این بادیه ناهموار است!
کوهکن جان به عبث می بازد
کندن کوه غمش ناچار است
عقد زلفش نشود حل آسان
که به هر حلقه او اسرار است
بی فنا کی بود امکان وصول
به حریم حرمش گر بار است!
خرده در گفته طغرل کم گیر
کاسنی هم گلی از گلزار است!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۴۰ - غنچه را لعل لبت دلخون کند
غنچه را لعل لبت دلخون کند
سرو را نخل قدت واژون کند
لهجه لعل تو از خاک عدم
مرده صد ساله را بیرون کند
آنچه سودای تو با من می کند
کی غم لیلیش با مجنون کند؟!
مرهم وصل تو درم را دواست
لیک هجرانت غمم افزون کند
چشمت ار ماروت بیند بعد ازین
ترک تعلیم فن افسون کند
اشکم از هجر تو چون دریا شود
رفته رفته طعنه جیحون کند
نام تو روشن شود هر کس که او
فهم رمز طغرل محزون کند
امیرعلیشیر نوایی : مقطعات
شماره ۱۱ - هست عاشق به نمودار چو خاک
هست عاشق به نمودار چو خاک
لیک معشوق بود چون آتش
این هم افتاده بود هم پامال
آن هم افروخته و هم سرکش
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شماره ۲۳ - غنچه گلبن مقصود زمان
غنچه گلبن مقصود زمان
رفت بر باد فنا تا خندید
صرصر حادثه چون برگ خزان
دفتر هستیش از هم پاشید
کرد خون در دل مرغان چمن
مرگ ازین غنچه نورسته که چید
داشت آن مرغ بهشتی دل دل
شوق گلزار بهشت جاوید
زد پروبالی و از باغ جهان
بسوی گلشن فردوس پرید
چون ازین باغ ز بیداد اجل
در گلستان بقا رخت کشید
گفت تاریخ وفاتش مشتاق
حیف از آن نوبر نخل امید
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شماره ۲۵ - آه از آن کودک نورس که بود
آه از آن کودک نورس که بود
از غم ایام خراشیده چهر
توسن کین تاخت چو بر پیکرش
جور سپهر و ستم ماه و مهر
گفت خرد از پی تاریخ او
گشت لگدکوب جفای سپهر
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۱ - تاریخ فوت مریم
آه از چرخ جفاپیشه که دست
نکشد یکنفس از جور و ستم
هرکه از گردش ایام گذاشت
پا درین مرحله چون نقش قدم
ساختش ره سیر از دشت وجود
راست چون جاده بصحرای عدم
هرکه را در چمن دهر چو سرو
ساخت سر سبز ز بخت خرم
همچو اوراق خوان آخر کار
ریختش دفتر هستی از هم
چند بر لوح سخن از شیمش
راه پیموده کنم طی چو قلم
رفت از جور فلک در ته خاک
بانوی حجله عصمت مریم
باشد اولی که کنم مختصرش
این سخن کاورد اندوه و الم
قد آن گلبن نو خیز که بود
غیرت سرو گلستان ارم
سرنگون ساختش از صرصر کین
فلک حادثه زا همچو علم
غرض از جور فلک چون گردید
کام نادیده برون از عالم
گفت تاریخ وفاتش مشتاق
رفت ناکام ز دنیا مریم
ادیب صابر : قصاید
شماره ۱۲ - شب آدینه و من مست و خراب
شب آدینه و من مست و خراب
عاشقی در دل و در دست شراب
پیش من شمع و من از عشق چو شمع
رنج او ز آتش و رنج من از آب
صحبت من همه با عشق و نبید
الفت من همه با چنگ و رباب
مر مرا شنبه و آدینه یکی است
که چنین دیده ام از عشق صواب
عاشق و مست و خرابم چه کنم
عاشق آن به که بود مست و خراب
خسته عشقم و در دل غم عشق
عاشق یارم و بر کف می ناب
می خورم لعل تر از چشم خروش
در شب تیره تر از پر غراب
کرد بر دیده من خواب حرام
عشق آن نرگس آلوده به خواب
هیچ تهدید عذابم نکنید
که مرا عشق بسنده ست عذاب
چه کنم گر نکنم عیش و نشاط
که مرا عشق و شراب است و شباب
نتوان خورد غم کار جهان
که جهان سایه ابراست و سراب
غم بداندیش خداوند خورد
جغد زیبنده تر آید به خراب
صدر عالی شرف آل رسول
قبله ساده و کعبه آداب
مجددین عمده اسلام علی
آن پسندیده چو جد در هر باب
کف بخشنده او ابر مطیر
لفظ فرخنده او در خوشاب
عاشق خدمت او هر چه قلوب
عاجز منت او هر چه رقاب
ای تو را ابر درم بار لقب
وی تو را بحر گهر بخش خطاب
بی ثناهای تو منسوخ سخن
با عطاهای تو معزول حساب
خاک را حلم تو فرمود درنگ
باد را جود تو آموخت شتاب
حضرت توست جهان را کعبه
طاق ایوانت فلک را محراب
آفتاب از قبل بخشش تو
زر و گوهر کند از سنگ و تراب
زحل از طیرگی همت تو
ساخت از هفت فلک هفت حجاب
زان برافروخت اثیر آتش تیز
تاکند جان عدوی تو کباب
آتش خصم تو چون خاکستر
آب بدخواه تو تیره چو خلاب
بر بداندیش تو اقبال و قبول
نتوان بست به زنجیر و طناب
به تکلف نشود چون تو عدوت
(نتوان یافت جوانی به خضاب
چه خطر دارد پیش تو عدوت)
دیو را چند خطر پیش شهاب
از حقیری که بود حاسد تو
کشت او را ندهد آب سحاب
هر که از خدمت تو یافت نصیب
رسدش جاه و بزرگی به نصاب
لفظ گردد به مدیح تو لطیف
طبع یابد به ثنای تو ثواب
تا ز عشاق بود صبر و شکیب
تا ز معشوق بود ناز و عتاب
تا روان است و پس آنگاه خرد
تا سوال است و پس آنگاه جواب
همه جز دولت و اقبال مبین
همه جز نصرت و تایید میاب
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۵۴ - مکن از من حذر ای بی معنی
مکن از من حذر ای بی معنی
پرده من مدر ای بی معنی
مکن اندر غم آن زلف چو شب
شب من بی سحر ای بی معنی
کار من نیست به جز خوردن غم
غم کارم بخور ای بی معنی
چند از این عهد بد ای بی حاصل
چند از این درد سر ای بی معنی
رسن صبرگسستم ز غمت
مگسل از من نظر ای بی معنی
کرده ای حال مرا بد ز فراق
مکن از بد بتر ای بی معنی
خبر وصل تو پرسم همه روز
مبر از من خبر ای بی معنی
آتش عشق تو دارم در دل
آب رویم مبر ای بی معنی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۲۷ - حرمت تو حسبی و نسبی است
حرمت تو حسبی و نسبی است
حرمت نعمتی و مالی نیست
در دو صد شهر یکی نیست چو من
یک ده از بیست چو او عالی نیست؟
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۳۱ - با هر آن دوست که گویم غم خویش
با هر آن دوست که گویم غم خویش
غم او از غم من بیشتر است
آن کز او مرهم دل می طلبم
دل او از دل من ریش تر است
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۶۸ - بنده در مستی اگر گفت فضول
بنده در مستی اگر گفت فضول
جرم او را به تفضل بگذار
آنکه را نیست به هشیاری عقل
زو به مستی طمع عقل مدار
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۰۸ - همه ناخوانده روی نزد کسان
همه ناخوانده روی نزد کسان
کس نبیند چو تو در هیچ کسی
چو برانندت باز آیی زود
چه کسی آدمیی یا مگسی
ادیب صابر : قطعات
شماره ۳۳ - چهره کآن ماه جبین می سازد
چهره کآن ماه جبین می سازد
از پی بردن دین می سازد
دهنش چشمه نوش است و در او
از سخن ماء معین می سازد
نی که حقه صدف است از پی آنک
از صدف در ثمین می سازد
نی که حلقه است و چو خاموش شود
باز از آن حلقه نگین می سازد
نی شکر هست و گه بذله در او
مغزها را شکرین می سازد
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۲۷ - خوی شه عربده جو افتادست
خوی شه عربده جو افتادست
کشته یی بر سو کو افتاده ست
به ادب زی که سرمستان را
بد کمندی به گلو افتادست
بهش از شارع میخانه گذر
سرمستان چو کدو افتادست
در خرابات مغان مستان را
کاسه بشکسته سبو افتادست
آن که افتاده برین؟ در راهش
قدمش از تک و پو افتادست
خوشی ما ز گل و بستان نیست
صحبت یار نکو افتادست
خوش عبیری به هم آمیخته عشق
خو به خو بوی به بو افتادست
عشوه سنبل و گل دل خلدم
ره بر آن گلشن و کو افتادست
جای دل خرده مینا چینم
وه که بارم به غلو افتادست
دلبرم را سر رسوایی نیست
کار جیبم به رفو افتادست
با خودم دشمن جان باید بود
چه کنم دوست عدو افتادست
هر نفس دلق «نظیری » رنگی است
عشق را چشم برو افتادست
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۲۶ - بر عدو پشت نکردن سپر است
بر عدو پشت نکردن سپر است
تیغ خونریز دلیران جگر است
نشمرد کس هنر امروز به هیچ
در شمار آنکه کنون هست، زر است
خوی خوش با همه کس میسازد
هیزم آتش گل، چوب تر است
سر ما و، ره یاران عزیز
پای این راه، گذشتن ز سر است
نیست کامی که از آن حاصل نیست
بهر ما نخل دعا، شاخ زر است
بی تعلق رود آسان ز جهان
سبکی راحله این سفر است
نام امروز ز مالست بلند
سکه را حکم ز بالای زر است
سرو بستان محبت، آه است
چشمه کوه غمش چشم تر است
تاب نگذاشت دگر در جایی
این چه تاب رخ و تاب کمر است؟
هنری نیست هنرور گشتن
به هنر فخر نکردن هنر است
میبرد گریه کدورت از دل
صافی آینه، از چشم تر است
سخن خصم، تو نشنیده شمار
سپر تیغ زمان، گوش کر است
چه غم از مرگ، چو یاران رفتند؟
نقش پا قافله این سفر است
نفس از حرف لبت گشته چنان
که نی از ناله من، نیشکر است
فکر سامان نکنی در ره عشق
که در این مرحله سر در خطر است
پیش این قدر مدانان، خوبی
گوشوار سخن و گوش کر است
رفعت شاه ز درویشان است
در هما بال فشانی ز پر است
گرچه بس قدر سخن هست، ولی
خامشی واعظ، حرف دگر است!
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۱۶۰ - بعد مردن، نشان ما سخن است
بعد مردن، نشان ما سخن است
آتش کاروان ما سخن است
گردد از وی چراغ ما روشن
خلف دودمان ما سخن است
زو شود قدر ما مگر پیدا
نور شمع زبان ما سخن است
تر دماغیم از گل معنی
باغ ما، بوستان ما، سخن است
فکر معنی شده است فکر معاش
چه کنیم؟ آب و نان ما سخن است
پیش ما جز بنقد هوش میا
که متاع دکان ما سخن است
بسخن خوشدلیم ما، ورنه
خوشدلی در زمان ما سخن است
بهر یاران قدردان واعظ
زین سفر ارمغان ما سخن است
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۶۰۷ - ندهم تن بجز از عریانی
ندهم تن بجز از عریانی
این سر است و ره بی سامانی
خنک آن کاسب قانع که خرید
آبرو با عرق پیشانی
بازی نعمت الوان نخوری
گر بیابی مزه بی نانی
بگرانقدری خود خواجه مناز
این گرانی بتو باد ارزانی
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۲ - تاریخ درگذشت ملابوذر فرزند مولانا خلیل الله قزوینی
«بوذر» آن نو گل بستان کمال
کرد از این عالم فانی چو سفر
نو گلی رفت که چون لاله گذاشت
داغها گلشن خود را بجگر
کرد از این اجر مصیبت فارغ
ذمه خویشتن از حق پدر
چید اگر دست اجل خوش ثمری
باش یارب تو نگهدار شجر
عقل تاریخ وفاتش پرسید
گفتمش:«حیف ز ملابوذر!»
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۱ - در سوگ و تاریخ مرگ شاه عباس دوم
در جهان ماتم و شوری دیدم
همه گویان ز دل و جان صدحیف!
چون صدف دست بهم سودی خلق
ک از آن گوهر رخشان صدحیف!
کوه و صحرا همه مینالیدند
که از آن ابر بهاران صدحیف!
آب در جوی سراسیمه زدی
سنگ بر سینه که یاران صدحیف!
هر طرف باد بسر خاک کنان
که کجارفت سلیمان؟ صدحیف!
آتش سوخته میکرد خروش
که از آن شمع شبستان صدحیف!
خاک را سر بقدمها که کجاست
مرجع خاک نهادان؟ صدحیف!
مضطرب حال، تپیدی دریا
که از آن ابر در افشان صدحیف!
خشک وامانده بجا آب گهر
که از آن ریزش احسان صدحیف!
ابر، چون دود سیه میگردید
که چه شد آن خور تابان؟ صدحیف!
شور در خیل غزالان، که دگر
خاست زنجیر ز شیران صدحیف!
گفتم: این شور و فغان چیست؟ یکی
گفت با دیده گریان: صدحیف!
رفته «عباس شه ثانی » از این
بی بقا عالم ویران صدحیف!
نقد حیدر، شه دین و دنیا
رفته از کیسه دوران صدحیف!
غوطه در بحر فنا زد ذوالنون
شد بچه یوسف کنعان صدحیف!
شد بظلمات سکندر، صد آه
رفت بر باد سلیمان صدحیف!
رخش اقبال بریده دم و یال
که از آن صاحب میدان صدحیف!
در طویله همه لیلی منشان
گشته مجنون و خروشان صدحیف!
مد آواز قلم کوشان، این:
که ز سرمشق سواران صدحیف!
نیزه ها بر سخن نیزه وری
گشت یک سر خط بطلان صدحیف!
شد کمانهای زرافشان نالان
که از آن دست زر افشان صدحیف!
تیغها گشته سیه پوش از غم
که از آن تیغ درخشان صدحیف!
حلقه های زره افتاده بهم
که ز سر حلقه مردان صد حیف
سپر از درد بخود پیچیده
کز پناه همه خلقان صدحیف!
موی واکرده علم از پرچم
کز سرافرازی مردان صدحیف!
بر سر خویش زنان، کوس دودست
که ز آوازه احسان صدحیف!
دفتر از مد رقم آه کشان
که شد احوال پریشان صدحیف!
تخت از پایه خود افتاده
که از آن لنگر و آن شان صدحیف!
رفته بر خویش فرو نقش نگین
که از آن صاحب فرمان صدحیف!
سنگ بر سنه زنان انگشتر
کز سلیمانی دیوان صدحیف!
دیده تاج پر از آب گهر
که ز سر کرده شاهان صدحیف!
بهر این واقعه جستم تاریخ
از زبان همه، گویان: صدحیف!
زین دو مصراع دو تاریخ آمد
حیف از آن قدر سخن دان صدحیف!
«آه از آن شاه فریدون شیم آه »!
«حیف از آن سرور ایران صد حیف »!
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۳۱ - چهره دلبر و من گلگون است
چهره دلبر و من گلگون است
لیک آن ازمی و این از خون است
گرنه بر کشته فرهاد گذشت
اسب شیرین زچه رو گلگون است
خون بود قسمت چشم و لب ما
تالب و چشم بتان میگون است
این شفق نیست که هر شام و سحر
خون من در قدح گردون است
می کند از رخ لیلی منعم
واعظ شهر مگر مجنون است
ترسم از جور بتان پیشه کنم
بی وفائی که ندانم چون است
سان دل هاست شه حسن ترا
خط مگر درصدد شبخون است
سرو گفتم قد موزون تو را
آه از این طبع که ناموزون است
دانیم خرقه پرهیز چه شد
در خرابات به می مرهون است
می رود از پی ترکان یغما
چه کنم کار فلک وارون است