تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۰ - وطنم بی تو سفر می گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۷ - عیشم از دولت بیدار اثرها دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۸ - در صف زنده دلان عزت دیگر دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۱ - گرد جولان تو را گل به جبین بر دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۸ - مهر کوته نظران خصمی دیرین دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۴ - عالم از گریه من بزم شرابی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۶ - بس که بیگانگی از خاطر آن گل گذرد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۱ - آتش عشق نه تنها دل و دین می سوزد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۰ - یکدلم گرچه پریشان نظرم ساخته اند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۵ - آشنایی نه چراغی است که خاموش شود
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۷ - عشق یک پرده از آن عاشق پر نور شود
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۱ - مگریز ای گل رعنا مگریز
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۵ - از تمنای تو سرگرم تمنای خودم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۷ - خنده شیشه رساند زغم آواز به من
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۸ - باده در میکده گشت آیینه
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۱ - سرو بر خویش ببالد که تو رعنا شده ای
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۳ - نازکی سیر بناگوشی کسی
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۴ - و له ایضا
سرو آزاد که در باغ نشانند او را
بنده ی قامت رعنای تو خوانند او را
آن جهاندار جهان نام جهان از بر من
به جهانی ز کف من بجهانند او را
ندهندش به همه ملک جهان یک سر موی
به همه ملک جهان گر بستانند او را
یا درآرند نگارین به سلامت بر من
یا سلام من مسکین برسانند او را
خواست تا پیش من آید نفسی از در غیب
چون درآید که همه کس نگرانند او را
خوانم الحمد و به اخلاص به رویش بدمم
گر به نزدیک من سوخته خوانند او را
حیدر از کوی وصال تو به جایی نرود
گر به شمشیر فراق تو برانند او را
بنده ی قامت رعنای تو خوانند او را
آن جهاندار جهان نام جهان از بر من
به جهانی ز کف من بجهانند او را
ندهندش به همه ملک جهان یک سر موی
به همه ملک جهان گر بستانند او را
یا درآرند نگارین به سلامت بر من
یا سلام من مسکین برسانند او را
خواست تا پیش من آید نفسی از در غیب
چون درآید که همه کس نگرانند او را
خوانم الحمد و به اخلاص به رویش بدمم
گر به نزدیک من سوخته خوانند او را
حیدر از کوی وصال تو به جایی نرود
گر به شمشیر فراق تو برانند او را
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۵ - و له ایضا
ملک ملک ملاحت، شه خوبان خطا!
ریختی خون دل سوخته، بی جرم و خطا
گفتم از ملک ملک شاد شوم، عقلم گفت
به سراپرده ی سلطان نرسد دست گدا
گرد کوهت چه عجب گر چو کمر می گردم
کز چه باشد تن و اندام تو در بند قبا
سینه از فرقت معشوقه کنم چون آتش
دیده از حسرت دردانه کنم چون دریا
از قفا گرچه رقیب تو قفا خواهد زد
با وجود رخ خوبت نخورم غم ز قفا
سرفرازی کنم ار دور سپهر اندازد
دامن وصل تو در دست من بی سر و پا
صد هزاران دل سودازده در خاک افتد
اگر آشفته شود زلف تو از باد صبا
از هوای رخ چون آتش و آب خط تو
می رود خاک من سوخته بر باد هوا
تا مخالف شدی ای جان جهان با عشاق
سوختی جان و دل حیدر بی برگ و نوا
ریختی خون دل سوخته، بی جرم و خطا
گفتم از ملک ملک شاد شوم، عقلم گفت
به سراپرده ی سلطان نرسد دست گدا
گرد کوهت چه عجب گر چو کمر می گردم
کز چه باشد تن و اندام تو در بند قبا
سینه از فرقت معشوقه کنم چون آتش
دیده از حسرت دردانه کنم چون دریا
از قفا گرچه رقیب تو قفا خواهد زد
با وجود رخ خوبت نخورم غم ز قفا
سرفرازی کنم ار دور سپهر اندازد
دامن وصل تو در دست من بی سر و پا
صد هزاران دل سودازده در خاک افتد
اگر آشفته شود زلف تو از باد صبا
از هوای رخ چون آتش و آب خط تو
می رود خاک من سوخته بر باد هوا
تا مخالف شدی ای جان جهان با عشاق
سوختی جان و دل حیدر بی برگ و نوا
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۶ - مرثیه ی سلطان ابوسعید
باز ازین واقعه ما را دل و جان می سوزد
نه دل ما، که دل خلق جهان می سوزد
گوییا آتش دوزخ به جهان در زده اند
که دل مرد و زن و پیر و جوان می سوزد
چنگ در چنگ مغنی ز درون می نالد
شمع در مجلس ما گریه کنان می سوزد
نه منم سوخته در دهر که از آتش مهر
دل چرخ از غم سلطان جهان می سوزد
بوسعید آن شه فرخ رخ فرخنده وصال
آنکه در ماتم او کون و مکان می سوزد
شاه در خاک نهاد این فلک چابک سیر
در همه جایگهی آتش از آن می سوزد
عاشق سوخته با انده و غم می سازد
حیدر خسته دل از عشق فلان می سوزد
نه دل ما، که دل خلق جهان می سوزد
گوییا آتش دوزخ به جهان در زده اند
که دل مرد و زن و پیر و جوان می سوزد
چنگ در چنگ مغنی ز درون می نالد
شمع در مجلس ما گریه کنان می سوزد
نه منم سوخته در دهر که از آتش مهر
دل چرخ از غم سلطان جهان می سوزد
بوسعید آن شه فرخ رخ فرخنده وصال
آنکه در ماتم او کون و مکان می سوزد
شاه در خاک نهاد این فلک چابک سیر
در همه جایگهی آتش از آن می سوزد
عاشق سوخته با انده و غم می سازد
حیدر خسته دل از عشق فلان می سوزد