تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سید حسن غزنوی : مقطعات
شمارهٔ ۸ - این قطعه در مدح امیرسید ذخرالدین بخط خود بسفیده نوشت
ای ذخر دین و دولت سلطان اهلیت
در حلقه سپهر محلت نگینه باد
ای گشته سعد اکبر باذات تو قرین
با طالعت سعادت کبری قرینه باد
برجیس برموافق جاه تو مهربان
مریخ برمخالف عهدت بکینه باد
خندان لب مطیع تو همچون پیاله شد
پر خون دل حسود تو همچون قنینه باد
خصم تو گر چو قارون یابد دفینه ای
زیر زمین چو قارون هم با دفینه باد
ور بر شود بر این فلک آبگینه رنگ
پایش ز دست حادثه برآبگینه باد
هر مرغ مدح را که پرد برهوای فضل
ایام تو نشیمن و نام تو چینه باد
هر زر که در خزانه کان سازد آفتاب
بهر فدای جان عزیزت هزینه باد
زر هیچ در خزانه تو نیست ای ملک
زر تو نام نیکو عمرت خزینه باد
ای ذات تو سفینه طوفان روزگار
در پای بود در نظرت این سفینه باد؟
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۱۷ - دور از تو تا که دور شدستم ز تو مرا
دور از تو تا که دور شدستم ز تو مرا
هر روز صد هزار بلا بر بدن رسد
خالی نباشد از دل تنگی چو یاسمین
گرخنده مرا چو گل اندر چمن رسد
گر بخت بر بخندد و گردون وفا کند
آخر ز خاک کوی تو گردی به من رسد
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۱۸ - کین میکشد زمانه ز من آری از ملوک
کین میکشد زمانه ز من آری از ملوک
خصمان چو دست یابند از بیم کین کشند
مسکین ندانم ار لگدی بر فلک زنم
روزی که پر دلان قدم اندر زمین کشند
او تیغ میزند که لئیمان چنین کنند
من صبر می کنم که کریمان چنین کشند
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۲۱ - در نیک و بد بسان شتر مرغ ناتمام
در نیک و بد بسان شتر مرغ ناتمام
گه کند پر نماید و گه تیز تک بود
در خوابش ار ببینی کاسیب برتو زد
خرقه سبک بشوی که از خون سگ بود
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۲۴ - جانم غریق نعمت شمس الملوک شد
جانم غریق نعمت شمس الملوک شد
وین طرفه تر که میزیم اکنون به جان شکر
از بس که ابر لطف ببارید بر سرم
بشکفت از بهار دلم بوستان شکر
بر گلبن ثناش زبان چو بلبلم
دستان مدح می زند و داستان شکر
حقا که تیر مدح برون پرد از جهان
گر درکشم به قوت مهرش کمان شکر
ای بر دلم گشاده به سعیت در امید
جان بسته ام به جای کمر بر میان شکر
پایم چو در رکاب سعادت بعون تست
آن به که سوی صدر تو تابم عنان شکر
زین پس اگر خدای بخواهد به دولتت
هرلحظه گوهری بدر آرم ز کان شکر
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۳۶ - گفتم که بمیرم و نبینم که بر شود
گفتم که بمیرم و نبینم که بر شود
بر تخت آل ناصر دین دیو غوریی
من هم کنم عبیر ابوالفتح زیر خاک
بی روی شوم سوری فرخنده سوریی
عمرم دراز گشت چرا تاز اهل غور
دیده کنان بدیدم از این گونه کوریی
سید حسن غزنوی : مقطعات
شمارهٔ ۳۹ - در صفت خیمه گوید
ای قبه معلق چرخ دگر شدی
زان تا به اوج چشمه خورشید بر شدی
قائم به محوری نه عجب گر طنابهات
آمد شهاب وار که چرخ دگر شدی
دردم که جمله چو آتش بود سموم
گوئی گریز گاه نسیم سحر شدی
مانی با بر روز مطر از طنابها
بندی بسی طویله لؤلؤ چو بر شدی
هستی سیه سپید بسان همای از آنک
تا سایه گسترانی و گسترده تر شدی
هر روز اگر برآئی از منزلی سزد
زیرا که تو بدوز ضیا چون قمر شدی
با لون و شکل کوه بلوری از این سبب
چون کوه پیش خاص ملک با کمر شدی
تا ساخت از تو مرکز خویش آفتاب ملک
الحق بسی ز خرگه مه خوبتر شدی
هستی تو ایستاده به یک پای پیش او
زان بر سرای پرده سیاره بر شدی
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شمارهٔ ۳ - ترجیع بند در مدح نجیب الملک
جانا ز مشک سلسله بر گل فکنده ای
در گوش لاله حلقه سنبل فکنده ای
گوئی که طوق غالیه گون را بامتحان
سر حلقه گل ز گردن بلبل فکنده ای
نی نی دل معنبر لاله ببرده ای
بس حلقه حلقه بر طرف گل فکنده ای
خورشید گل فروش و مه لاله پوش را
در بند مشک دام قرنفل فکنده ای
مشک کله بر آتش و شمشاد خط بر آب
آیا به سحر یا به تو کل فکنده ای
این بازجره بس که پر از مهر صاحب است
آن دل که در کشاکش چنگل فکنده ای
زلف چو چنگ باز بر آن روی چون تذرو
بهر شکار این دل پر دل فکنده ای
این مهر کیست مهر حسین حسن که هست
در جام جود او دل و جان امید هست
جانا چو عکس روی تو بر ساغر اوفتاد
گفتم که آفتاب مگر مه در اوفتاد
سرگشته و شکسته و پر تاب شد دلم
الحق دلم به زلف تو بس در خور اوفتاد
در مشک زلفت ار چه دلم خون گرفت خون
با این همه بسی ز منش بهتر اوفتاد
چندان بتاخت در پی حسن تو آفتاب
کش رخ ز صبح لعل شد و دم براوفتاد
خورشید گرد سایه تو ناشکافته
هر ذره را هوای تو چون در سر اوفتاد
روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت
بر بوی پسته آمد و در شکر اوفتاد
این هم بر آن صفت که ز کلک نجیب دین
گر چه شبه نمود همه گوهر اوفتاد
آن کلک کیست کلک حسین حسن که هست
در جام جود او دل و جان امید مست
ای ماه در هوای تو جانم به لب رسید
وی ترک در فراق تو روزم به شب رسید
گفتم کز آفتاب تو تابی رسد به من
درد او حسرتا که از آن تاب تب رسید
در تو نمی رسد چه عجب هیچ راد مرد
دست امید کی به خیال طلب رسید
در جمله آنچه از تو رسد ای پسر به من
از چشم مهره باز تو بس بوالعجب رسید
بگذار نام هجر که هنگام غم گذشت
در ده شراب وصل که وقت طرب رسید
در شو به تهنیت که دراین موسم شریف
جشن عجم مقارن عید عرب رسید
پیش که پیش صدر عجم سید عرب
کس زین دو اصل هم نسب و هم حسب رسید
آن اصل کیست اصل حسین حسن که هست
در جام جود او دل و جان امید مست
جانا مپرس حال که کار از خبر گذشت
چون پای شد ز جای چه خیزد ز سر گذشت
آتش ز آب میرد و شد زنده تر بسی
تا آتش غم تو بر آب جگر گذشت
چندانکه برفراق تو شد آشنا دلم
بیگانه وار از دل من صبر بر گذشت
تری بماند بر گل روی تو سالها
یک شب خیال تو چو بر این چشم تر گذشت
گویند کم گری که شوی غرقه زاب چشم
اکنون چه سود پند که آبم زسر گذشت
دل برده ای و قصد به جان می کنی هنوز
روزی که عذرت از کنه ای ماه در گذشت
جان هم به سر مترس که اینکه دیت بداد
مدحی که قیمتش ز هزاران گهر گذشت
آن مدح کیست مدح حسین حسن که هست
در جام مدح او دل و جان امید مست
صدری که در ثناش جهانی زبان گشاد
رایش چو تیغ صبح به حجت جهان گشاد
از نور اصطناع ره آفتاب بست
وز حسن اعتقاد در آسمان گشاد
از قبضه ضمیرش خورشید تیغ زد
وز بازوی سریرش گردون کمان گشاد
اول عدو ز ذکرش چون غنچه لب ببست
وآخر همی بشکرش چون گل دهان گشاد
باد سحر چگونه گشاید حصار گل
خلقش لطیفه کرمش همچنان گشاد
جودش به لعب ششدره کوه باز کرد
با مهرهای لعل شد از هر دکان گشاد
شد بسته پای ابر چو بگشاد دست جود
دستی که پای ابر ببندد توان گشاد
آن دست کیست دست حسین حسن که هست
در جام جود او دل و جان امید مست
رادی که بخشش دل و جان ننگ نایدش
بحر فراخ حوصله را تنگ نایدش
تا بوی خلق او نکشد گل به بوستان
از شحنه چمن مدد رنگ نایدش
بی وزنی حسود سبکسار او نگر
کز صد هزار کوه یکی سنگ نایدش
آن مرکبی که قدر بلندش سوار اوست
از نه سپهر حلقه یک تنگ نایدش
گر چرخ خورده کار بگردد هزار قرن
هرگز چنان بزرگی در چنگ نایدش
بس شرم باد چرخ محق را که پیش او
نام کسی دگر برد و ننگ نایدش
صلحی به اختیار چرا کرد زانک داشت
طبعی چنان لطیف که مر جنگ نایدش
آن طبع کیست طبع حسین و حسن که هست
از طبع جود او دل و جان امید هست
ای تاج دین سزد که حریمت حرم شود
دشمن چو شد مسخر تو دوست هم شود
جان خوش شود چو نور پذیرد ز رأی تو
گل بشکفد چو هم نفس صبحدم شود
هردون که بر خلاف تو گیرد قلم به دست
حقا که از نهیب تو دستش قلم شود
خاصیتی است طالع سعد ترا چنانک
هر کس که بندگی کندش محتشم شود
آن کن که چون سپهر ز سرگشتگی حسن
در موکب سعادت ثابت قدم شود
ای آب خیز جود تو از بحر بیشتر
گر قطره ای به من رسد از تو چه کم شود
حاصل ز پس همی که کنم باقی از ثنات
شکری که بر جریده گردون رقم شود
این بیت کیست بیت حسین حسن که هست
در جام جود او دل و جان امید هست
ای آنکه پای برسرگردون نهاده ای
دست چو ابر بر دل جیحون نهاده ای
مهرت چو گل دلم را بر خون نهاده بود
تو همچو لاله داغ برآن خون نهاده ای
صف سخت برشکسته و کانها شکسته ای
رخ نیک در نهاده و قارون نهاده ای
دارم عتابها و نگویم که از کرم
دانم که عذر یک یک موزون نهاده ای
بیرون ز حد نگین دلم تنگ حلقه شد
کز حلقه چون نگینم بیرون نهاده ای
درطبع مهربان تو هرگز نبوده بود
این سرم بی وفائی کاکنون نهاده ای
با این همه چو شکر تو گفتم زمانه گفت
این بیت نام صدر جهان چون نهاده ای
این بیت کیست بیت حسین حسن که هست
در جام جود او دل و جان امید هست
صدرا ز جرعه کرمم یک شراب ده
ساقی تو باش گر همه زهر است آب ده
سنگیم پاک و پاک برنگ گهر شویم
یک چند گه ز رأی خودم آفتاب ده
باغ دلم که پر گل فضل است خشک شد
گر ممکن است وعده یک فتح باب ده
از تیغ آفتاب بسی پر گهر ترم
آبم مده کا تاب نیارم گلاب ده
بنشان چو من نهالی دربوستان جان
وز بحر جود شاه یکی قطره آب ده
ور رد کنی مرا و نیرزم بدین بها
باشد نشان دولت این را جواب ده
یک تو شده است رشته امیدم از همه
ده توش کن به رحمت و مردانه تاب ده
سوری بساز جام و جهان را به فضل من
دم دم کریم وار گلاب جلاب ده
این بیت کیست بیت حسین حسن که هست
در جام جود او دل و جان امید هست
ای صدر ملک خلعت شاهت خجسته باد
بر دامن تو دامن اقبال بسته باد
هرگز مباد زنگی درتیغ تو ولیک
تیغت چو زنگ در دل خصمت نشسته باد
خصم ترا چو گلبن اگر سر دمد ز تن
چون یاسمین ز دست تو گردن شکسته باد
گرپوستش که خشک چو بادام بر دل است
جانش به لب رسیده و مانده چو پسته باد
طرز سخن چو آتش و تیغ زبان چو آب
درطعنه مخالف تو کار بسته باد
جانم چو از تو دارد در گوش حلقه ای
از طوق منت دگران باز رسته باد
از بوستان همت در دست دولتت
نوباوه حیات ابد دسته دسته باد
عقد نفس که رونق در حیات اوست
کر بی نظام مدح تو باشد گسسته باد
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شماره ۴ - شاه جهان گذشت و ما همچنان خموش
شاه جهان گذشت و ما همچنان خموش
کو صد هزار نعره و کو صد هزار جوش
ای تیغ بهر قبضه مسعود خون ببار
وی کوس بهر رایت بوالفتح برخروش
ای سلطنت چو صبح بدر جامه تا به ناف
وی مملکت چو شام ببر موی تا به گوش
ای سکه بی عیار بماندی در آن مپیچ
وی خطبه از خطاب فتادی در آن مکوش
ای تیر آسمان کمر چرخ برگشای
وان ترکش مکوکب شه باز کن زدوش
ای تاج عقد ملک چو بگسست خاک خور
وی تخت جام شاه چو بشکست زهر نوش
ای چتر کسوت سیه اکنون سپید گشت
چون تیغ شه تو نیز کبودی طلب بپوش
شاه فرشته سیرت مسعود درگذشت
همچون فرشته از سر افلاک برگذشت
شاها مگر به عرصه میدان شتافتی
یا از برای انس به بستان شتافتی
یا چون نظام دادی ملک عراق را
بهر قرار ملک خراسان شتافتی
دست ستم ملوک جهان برگشاده اند
ناگه مگر به بستن ایشان شتافتی
می بایدت که گنج زمین را دهی به باد
ای شاه زیر خاک مگر زان شتافتی
ای شیر مرد مطلق بر عادت قدیم
مانا که سوی بیشه شیران شتافتی
یا بر نشاط گوی ربودن به مرغزار
با قامت خمیده چو چوگان شتافتی
نی نی بخواند ناگه سلطان محمدت
هم در زمان به روضه رضوان شتافتی
شاه فرشته سیرت مسعود در گذشت
همچون فرشته از سر افلاک برگذشت
ای بوده خسروان را همچون پیامبری
پرورده بندگان را همچون برادری
هر دیده از وفات تو گریان چو چشمه ای
هرسینه از فراق تو سوزان چو مجمری
از حسرت تو چیست جهان پای در گلی
در ماتم تو کیست فلک خاک بر سری
دی از تو سور بود به هر جا و مجلسی
و امروز ماتمی است بهر شهر و کشوری
گوهر اگر ز خاک برآرند ای عجب
در خاک چون نهاد فلک چون تو گوهری
دردا که دهر لشکر عمر تو بر شکست
ای بارها شکسته به یک حمله لشکری
این طرفه کز وفات پسر شد پدر یتیم
اندر فراق خسرو چون شاه سنجری
شاه فرشته سیرت مسعود در گذشت
همچون فرشته از سر افلاک بر گذشت
ای آفتاب رفتی و ماهی گذاشتی
وی پادشه گذشتی و شاهی گذاشتی
ای نوش کرده زهر گیاهی ز باغ عمر
الحق خجسته مهر گیاهی گذاشتی
ای رفته همچو یوسف بر تخت مملکت
اقبال را ز هجر به چاهی گذاشتی
رفتی و به هر شاه ملکشاه روز به
الحق ستوده سنت و راهی گذاشتی
تابنده تر ز ماه شهی بر گماشتی
افزون تر از ستاره سپاهی گذاشتی
وانگه چو رکن دولت و دین خاصبک برای
بهر سپاه و شاه پناهی گذاشتی
بر دعویی که چون تو نبودست هیچ شاه
چون امت رسول گواهی گذاشتی
شاه فرشته سیرت مسعود درگذشت
همچون فرشته از سر افلاک برگذشت
شاه جهان ملک شه محمود را شناس
صاحب قران ملکشه محمود را شناس
سلطان غیاث دولت و دین جان پاک بود
آرام جان ملکشه محمود را شناس
شاهان و خسروان همه کان بوده اند و پس
یاقوت کان ملکشه محمود را شناس
پیش از یقین ملکشه محمود را شمر
بیش از گمان ملکشه محمود را شناس
هر کام و آرزو که سلاطین نتیجه اند
در جمله آن ملکشه محمود را شناس
در ملک و عز و دولت و جاه ابد همی
تو جاودان ملکشه محمود را شناس
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شمارهٔ ۶ - مرثیه در مرگ یکی از کسان شاه گفته
ماه تمام ملک به زیر نقاب شد
آب حیات شرع دریغا سراب شد
سروی ز بوستان معانی فرو شکست
برجی ز آسمان معالی خراب شد
کور و کبود مردمک چشم مردمی
چون تیز بنگریست گرفتار خواب شد
بگری به ماتم ملکی کز فراق او
در سنگ خاره دیده آتش پر آب شد
حقا که برفلک دل روز از غمش بسوخت
والله که در هوا جگر شب کباب شد
با شاه گفته بود که جانم فدات باد
بود آن دعا ز دل که چنین مستجاب شد
بر اختران ملک بسی شکر واجب است
کان مه فدای حضرت این آفتاب شد
از دل معین دولت و دین جان بشاه داد
مزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد
قد چو سرو او شکن خیز ران گرفت
رخسار چون گلشن صف زعفران گرفت
دردا که رفت جان زمان در دل زمین
زان پس که طول و عرض زمین و زمان گرفت
گر پیر با جوان نکند دست در کمر
بس چرخ پیر چون کمر این جوان گرفت
چون ملک این جهان همه بگرفت پادشاه
او هم برفت مملکت آن جهان گرفت
نی نی از این سعادت اسلاف پاک را
تا مژده او رساند راه روان گرفت
آسان چو در نگیرد هرگز خدایگان
آسان به جان دیده و دل چون توان گرفت
توفیق عزم بین که چو عیسی عقیله را
بگذاشت بر زمین و ره آسمان گرفت
از دل معین دولت و دین جاه به شاه داد
مزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد
گر کوه سنگ دل به مثل دیده داردی
بر تربت مبارک او خون بباردی
شاهی بنالدی و ممالک بگریدی
مردی بچاوردی؟ و جوانی بزاردی
دولت بگریدی و مروت بپیچدی
ملکت بنالدی و سعادت بزاردی
بر روی خود زمین نم دیگر براندی
در پشت خم فلک و سعادت بزاردی
گرداندی امل که برآن سر اجل چه کرد
تخم امید تا به قیامت نکاردی
مردی نبود مردن و هم مرد نیستی
گر صد هزار سال چنوئی نیاردی
در خواب دیده بود کزین شعر آبدار
نامی برای او را باقی گذاردی
بس مشتری به خامه زرین آفتاب
بر صفحه چو سیم قمر این نگاردی
از دل معین دولت و دین جان به شاه داد
مزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد
گلبن شنو که از چمن جان بر اوفتاد
اختر نگر که از فلک دین در اوفتاد
در هجر شست قبضه آن شاه شیر دل
هم پر ز تیر و هم کمر از خنجر اوفتاد
از خلق و خلق گلشکرش بود اینکه گفت
کاتش در آن گلاب و در آن شکر اوفتاد
منت خدای را که ملکشاه ما بیافت
آن آرزو که در دل اسکندر اوفتاد
پای امیر ار فلک از جای خویش برد
چون شاه عالمش خضری بر سر اوفتاد
خورشید را بدان که چو هر کوکبی نبود
یاقوت را بدانکه چون او گوهر اوفتاد
روشن شود حیات ابد را چو شهریار
از خسروان بعهد زیادت بر اوفتاد
از دل معین دولت و دین جان به شاه داد
مزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد
دایم علاء دولت و دین کامکار باد
عمری دراز آمده و روزگار باد
گر سوده شد نگینی درخاتم جلال
تاج سر ملوک جهان یادگار باد
ورتیره گشت ماهی از سایه زمین
خورشید ملک در کنف کردگار باد
ور خشک شد نهالی از باغ مملکت
اصلش همیشه سبز وتر و میوه دار باد
ور چشمه ای فرو شد الحق دریغ بود
بحر هزار چشمه گهر در کنار باد
مخدوم زادگان و بزرگان که حاضراند
هر یک درین صواب بدین کار و بار باد
چشم همه به صورت این شه قریر باد
ملک همه به دولت او برقرار باد
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شمارهٔ ۱۴ - در مدح بهرام شاه گوید
ای داده عارض چو گلت رنگ لاله را
با گل فتاده از غم تو جنگ لاله را
همچون قدح پر آب شده ز آتش هوس
از آرزوی آن دهن تنگ لاله را
تا آینه جمال تو در روی لاله داشت
در دل زرشک می نخورد رنگ لاله را
بیداد بین که دور شب و روز می کند
با لعل تنگ بار تو هم تنگ لاله را
در ده گلاب لعل که عودیست مشکفام
اندر میان مجمر گل رنگ لاله را
آورد ترک و دیلم گردون ز روم رنگ
تا داد رومی رومی دل رنگ لاله را
خود لاله را چه سنگ ولیکن شکفته باد
بختی که برد ماند از سنگ لاله را
آن بخت کیست بخت خداوند تاج و گاه
سلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
خیز ای ربوده مهر تو آرام یا سمین
تا عشرتی کنیم به هنگام یاسمین
گلها چنیم از رخ گلرنگ بوستان
میها خوریم از لب می فام یاسمین
الحق غنیمتی بود ار کام خوش کنیم
این یک دو هفته بر خوشی کام یاسمین
دام چهار شاخ نهاد است و زین طلسم
یک مرغ دل نمی جهد از دام یاسمین
چون گفت یاسمین که منم لاله را قمع
لاله به عذر گفت منم جام یاسمین
از آب تر و تازه برآمد عجب مدار
گر بر کبود می زند اندام یاسمین
در خاطرم گذشت که ناگه بدین صفت
بزمی شود خرم که برد نام یاسمین
آن بزم کیست بزم خداوند تاج و گاه
سلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
ای چهره منقش ما ماهتاب گل
درسایه تو خیمه زده آفتاب گل
برداشت پرده دار طبیعت حجاب باغ
بگشاد نقشبند ریاحین نقاب گل
برجست گل چو باد فسونگر به سحر گفت
بستم به نام نرگس بیدار خواب گل
درد دلست چون به حقیقت نگه کنی
چندان درنگ نی بر چندان شتاب گل
آباد آن دلی که به بستان کنون بود
چندان درنگ نی بر چندان شتاب گل
آتش به آب گرچه نپیوندد ای نگار
پیوسته دار آتش می را به آب گل
جوری که بر گل از رخ خود می کنی مکن
کاخر ز تو بخواهد عدلی جواب گل
آن عدل کیست عدل خداوند تاج و گاه
سلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
ای جاه تو به ماه تو پیوسته تاج را
از نور مهر سلسله بسته تاج را
بر آسمان نهاد چو مه پایه تخت را
برآفتاب داد به حق دسته تاج را
تختی بود ثبات تو همواره تخت را
تاجی بود حیات تو پیوسته تاج را
هر شب که چرخ بندد عقد ستارگان
خدمت کند به روی تو یک رسته تاج را
تاج سپهر تا کمر بندگی زند
هم در سرای خوب تو بشکسته تاج را
میران چو باد ملک سلیمان که هر که هست
چون هدهد است یکسره بگسسته تاج را
از تو بلند قدری برفته ملک را
وز تو بزرگ نامی بشکسته تاج را
آن نام کیست نام خداوند تاج و گاه
سلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
ای لفظ درفشان تو پیرایه دار تخت
از روز تو خجسته شده روزگار تخت
هم پای مرد ملکی و هم دستیار دین
هم پادشاه تاجی و هم شهریار تخت
رای چو آفتاب تو از روی چون مهت
آورد تحفه گل و بخت از بهار تخت
هر ساعتی که بار دهی اختران چرخ
آرند نور دیده زرین نثار تخت
تخت زرت چو مشرق و ظل خدای گشت
بگذاشت تاج چرخ ز تخت غبار تخت
بود آرزوی تخت جمال مبارکت
ایزد نهاد آرزو اندر کنار تخت
تابنده باد تا که ز جودت گشاده شد
دستی که هست تا به ابد دستیار تخت
آن دست کیست دست خداوند و تاج و گاه
سلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
ای جفت آسمان ز جلال تو طاق چتر
نگذشت و مگذراد ز تو اتفاق چتر
مطرح شعاع سعد ز رویت جهان ملک؟
بستان سرای بخت ز رویت رواق چتر
هم مشتری ز صورت تو همنشین تخت
هم زهره از وثاق سعادت وثاق چتر
چون رنگ چتر تو شب معراج دولت است
جز نقره خنگ چرخ نزیبد براق چتر
ای رای تو نموده شب و روز ملک دین
گاه از هلال رایت و گاه از محاق چتر
جوزا ز شرم منطقه بگشاد چون بدید
نام ترا نبشته به زیر نطاق چتر
منت خدای را که به فرت متوجست
فرقی که ایمن است ز بیم فراق چتر
آن فرق کیست فرق خداوند تاج و گاه
سلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
شاها ز صفه فلکت بارگاه باد
افزون ترت ز ذره و انجم سپاه باد
شمشیر تو حسود ترا بدسگال بس
اقبال تو مطیع ترا نیکخواه باد
گر حاسدت چو چشمه خورشید مطلع است
چون سایه تنگ بند به زندان چاه باد
از میل صبح دیده سعدش سپید گشت
از نیل شام چهره بختش سیاه باد
ای مطرب تو زهره و ساقیت مشتری
جام تو آفتاب و حریف تو ماه باد
هر در که طبع بنده برآرد ز بحر غیب
پیرایه عروس ثنای تو شاه باد
بر دعویی که نیست چو من در همه جهان
هر بیت از این قصیده به حجت گواه باد
سید حسن غزنوی : ترجیعات
شمارهٔ ۱۷ - در مدح منتخب الملک حسن احمد گوید
ای در آبدار نهان کرده در شکر
وی مشک تابدار طرازیده بر قمر
بی آبدار در تو و تابدار مشک
آبی است در دو دیده و تابی است در جگر
آنی که نیست در همه گیتی چو تو نگار
وانی که نیست در همه عالم چو تو پسر
دردا که در غم تو چه دربار می ولیک
یارب که از رخ تو چه گل چینمی اگر
ای ماه اگر نداری برجان من ستیز
وی ترک اگر نبستی در خون من کمر
دل چون گذاشتم به تو بگذار جان من
دانم که در جناب تو باشیم سر به سر
ورنی من و فراق تو و عدل آن کزو
ایمن شده است آهوی ماده ز شیر نر
آن آسمان مکانت و آن آفتاب رأی
کز بندگان گزید ترا سایه خدای
دل بی غم تو جانا یکدم نمی زند
وان هم به حیلهای جهان هم نمی زند
پشتم ز گونه گونه غمانت خمیده شد
دردا که هیچ گونه غمت خم نمی زند
نی خور ز بهر دیدن روی تو هر شبی
صدره اگر نه بیش دلم کم نمی زند
یارب کجاست رونقی اندر همه جهان
کان را هوای عشق تو بر هم نمی زند
غم در دل پر آتش من ساکن و دلم
از غم پرستی آتش در غم نمی زند
ای بس هزار شربت خون کز غمت دلم
شبها همی فرو خورد و دم نمی زند
آخر یکی نگوئی که این غمزه ترا
دیده ز صدر خواجه عالم نمی زند
باد جفاش در زند آتش همی به جان
آب سخاش خاک بر آرد همی زکان
ای دشمنان گرفته ز تو در زبان مرا
چون دوستان نبوده به دل یک زمان مرا
غمهات را گرفته ام اندر میان جان
جانا از آن گرفته غمت در میان مرا
گر زعفران بخنده در آرد پس از چه رو
گرینده کرده گونه چون زعفران مرا
اکنون که در هوای تو جانا به باد شد
عمری که بد عزیز و گرامی چو جان مرا
گر غم خورم چه سود که از دولت غمت
قوتی نیوفتاد کنون این زیان مرا
زین گونه عشوه هاکه تو آغاز کرده ای
ترسم که از فراق تو نبود امان ترا
چندان کز این غزل به تخلص رسد سخن
اندر ثنای و مدحت صدر زمان مرا
فخر زمانه منتخب الملک خاص شاه
کاقبال را به جاه عریضش بود پناه
رادی که باشد از کرم آرایش ز من
دولت گرفته در کنف جاه او وطن
خاص خدایگان حسن احمد آنکه او
بگذشت در بزرگی از احمد حسن
حیران شود ز فکرت او آیت خرد
قاصر بود ز مدحت او غایت سخن
از روی ماه رایش یکسو کند کلف
وز پشت چرخ تیغش بیرون برد شکن
از چشم سر ببیند مجموع کاینات
وز چشم سر نبیند مانند خویشتن
موزون شمایلی که نسیم سپیده دم
چون شمتی ز شیمت او بود در چمن
شد بهر دیدنش همه روی شکوفه چشم
شد بهر مدحتش همه اندام گل دهن
صدری که روزگار بدو شادمانه شد
والا یگانه ای که عدوی دوگانه شد
ای آنکه روزگار ترا اختیار کرد
وز اختیار او همه خلق افتخار کرد
سرسبز شد بزرگی چون سرو تا خدای
دست ترا گشاده چو دست چنار کرد
آنی که باره عزم تو از گرد باد ساخت
وانی که تکیه حزم تو برکوهسار کرد
گوئی صدف ثنای ترا ورد خویش ساخت
گوئی که گل هوای ترا اختیار کرد
کاین همچون مادح تو در اندر دهان نهاد
وان همچو زایر تو زر اندر کنار کرد
تا قدر و همت تو رسیدند برفلک
گوئی خدای سعد فلک را چهار کرد
زان تا جهان خراب نگردد ز خشم تو
ذات ترا خدای چنین برد بار کرد
قدر تو ز ابتدا چو همی بر سما رسد
دانی که تا محل توزین پس کجا رسد
ای صدر اگر نه بر تو همی مهر دارمی
هرهفته یک دو بار گرانی بیارمی
ور ننگ خست شرکا نیستی مرا
در مدح تو جبین چو عطارد بخارمی
شبها به دست فکرت زین کلک چون شهاب
نام تو بر صحیفه گردون نگارمی
از بحر همت تو اگر بهره یابمی
چون ابر در جهان به سخن درببارمی
آنم که گر به شعر فرود آیدی سرم
از اوج جرم شعری سر برگذارمی
مردی چنین فتاده ام ارنه به دولتت
سرکش زمانه را بزنی هم ندارمی
ور نیستی ز راستی عدل شاملت
این راستی که گفتم هرگز نیارمی
منت خدای را که بیا راستی جهان
شد راست آن چنان که تو می خواستی جهان
دایم بنای دولت تو استوار باد
بر مرکب سعادت جاهت سوار باد
از کلک تو قرار گرفته است کارها
از شادی چو ابر کفت بی قرار باد
خصم تو گر چه روی بهی نیستش چو تو
باروی همچو آبی و دل همچو نار باد
از گلبن سعادت تو بدسگال را
بی بهره تا نماند در دیده خار باد
بد خواه از نسیم تو گرچه غنی بود
از اشک و روی گوهر و زر عیار باد
هر روز چون فزاید و شب زو گرفت کاست
بختت فزون همیشه چو روز بهار باد
یاری گر خلایق عالم توئی و بس
چندانکه عالم است ترا بخت یار باد
فضولی : قصاید
شماره ۱ - ماییم درد پرور دنیای بی وفا
ماییم درد پرور دنیای بی وفا
با درد کرده خوشده مستغنی از دوا
هرگز نکرده درد دل اظهار ما طلب
هر جا که دیده خط زده بر نسخه شفا
مطلق وفا ندیده ز ابنای روزگار
بر خود در آرزوی وفا کرده صد جفا
وحشت گزیده از همه عالم چه جای غیر
با خویش هم نگشته درین وحشت آشنا
ماییم فرقه که همیشه مدار چرخ
انداخته است تفرقه در میان ما
سیل دمادم از مژه هر سو گشوده لیک
بسته زبان چو شمع در افشای ماجرا
ماییم آن گروه پریشان که چون حباب
صورت نبسته جمعیت ما بهیج جا
از گردباد حادثه بر باد داده باز
هر جا که کرده بهر امل خانه بنا
جسته طریق مهر ز دور فلک ولی
زان آینه ندیده بجز عکس مدعا
پرکار سان دویده درین دایره بسی
بهر علو منزلت از سر نموده پا
لیکن در انتهای تردد نیافته
غیر از همان مقام که بوده در ابتدا
ماییم همچو قطره باران ز جرم خاک
عمری بریده میل شده پیرو هوا
اول بسیر عالم علوی نهاده روی
آخر بطبع سفلی خود کرده اقتدا
ماییم همچو عکس بر آیینه وجود
غافل ز خود بصورت انسان غلط نما
نه آگه از فساد نه واقف ز حال کون
نه در غم فنا نه در اندیشه بقا
کیفیت بقاست ولیکن کمال ذات
کی ذات ما کند بچنین رتبه اقتضا
در ممکنات شرط فنا جز وجود نیست
ما را وجود کو که بود قابل فنا
من آن نیم که می رسد از من بگوش خلق
در هر نفس هزار صدای فرح فزا
اما چنان نیم که شناسم مذاق درد
باشد مرا هم آرزوی ذوق آن صدا
از روی کفر صورت بی معنیم شده است
چون بت همیشه زیور بتخانه ریا
خلقی بطعنه من و من بی خبر ز حال
حیرت گرفته راه دلم راه ره ادا
تدبیر طعن خلق سرانجام کار خود
با آن گذاشته که چنین ساخته مرا
بر رخت اعتبار خود آتش زدم هنوز
از دست قید چرخ نشد دامنم رها
چون رشته . . . فتادست صد گره
بر کارم از سپهر و ندارم گره گشا
لیکن امید هست که همچون فروغ صبح
بگشاید این گره اثر مهر مرتضا
شاهی که تا ازو نزند دم نمی شود
آسان گشودن گره غنچه بر صبا
شاهی که بی ارادت او مشکل او کشد
از چهره صباح فلک پرده سنا
شاهی که گلبن کرم او به اهل فقر
در هر نفس رسانده ز هر برگ صد نوا
بخشیده سنگ را نظرش قیمت گهر
پوشیده فقر را کرمش کسوت غنا
شاهنشه سریر ولایت ولی حق
سلطان دین امام مبین شاه اولیا
اصل تمیز شرع نبی از طریق کفر
وجه تفوق نبی ما بر انبیا
از ذات پاک او صدف کعبه پر گهر
وز فیض خاک او شرف ارض بر سما
از نسخه کرامت عامش سیاهه ایست
شرح شب مبارک معراج مصطفا
وز لاله زار حرمت آتش حدیقه
خاک بخون سرشته صحرای کربلا
ریک نجف ز پرتو میل مزار او
در چشم مردمست مکرم چو توتیا
بر اهل دولتی اگر ز آسمان فیض
خورشید مهر او فکند ذره ضیا
حایل بران نشانه بی دولتی بود
آن حایل ار بود بمثل سایه هما
حاجت گهیست کعبه درگاه او که نیست
آنجا برای حاجت او حاجت دعا
ای درگه تو کعبه حاجت روای خلق
وی گشته حاجت همه از درگهت روا
هر حکمتی که بوده نهان در حجاب غیب
رایت کشیده از رخ آن پرده خفا
زایی اگر برای وقوع قضیه ای
بسته هزار سال گره در دل قضا
ممکن نبود این که تواند وقوع یافت
تا رای انور تو ندارد بدان رضا
آدم کز آفرینش او مدعا نبود
جز اتباع امر حق و طاعت خدا
در ابتدا حال امامی چو تو نداشت
خالی نبود طاعتش از شبهه خطا
حالا باقتدای تو عمریست در نجف
طاعات فوت کرده خود می کند قضا
تیغ تو صیقلیست که داده هر آینه
از زنگ شرک آینه شرع را جلا
از دین عبارتیست بحکم تو اتباع
وز کفر شبهه ایست ز فرمان تو ابا
هر کس که بر مطالب دینی و عقبیش
باشد ارادتی بحقیقت بود گدا
از بی نیازی که ترا هست در دو کون
تحقیق شد که نیست بغیر از تو پادشا
در لشکری که چون تو چراغیست پیش رو
نصرت چو سایه می رسد البته از قفا
در زیر هر لوا که بود چون تو نور پاک
بر مهر و ماه می فکند سایه لوا
خوف از چه دارد آنکه بدست دلش دهد
حبل المتین مهر تو سر رشته ز جا
یا مرتضا ورای تو ما را ملاذ نیست
درهر کجا که هست تویی ملجا ورا
مطلق نمی کنیم بغیر تو اعتماد
هرگز نمی بریم بغیر از تو التجا
ورزیده ام مهر تو . . . ماست
روزی که حق بحسن عمل می دهد جزا
داریم تکیه بر عمل خود بصد امید
چون سنگ آستان تو ماراست متکا
رخسار ما بسده زرین درگهت
کاهیست متصل متعلق بکهربا
بر خاک درگه تو نهادیم روی زرد
آن خاک را ز قدر گرفتیم در طلا
کردیم گر چه صرف جوانی بخدمتت
خوش نیست گر کنیم بدین خدمت اکتفا
پیرانه سر بدرگهت آن به که افکنیم
قد خم استخوان شکسته چو بوریا
با نیت دوام اقامت بر آوریم
طاق دگر بدرگهت از قامت دو تا
یا مرتضا فضولی بیچاره بی کس است
قطع نظر نموده ز اقران و اقربا
آن راست رو میانه جمعیست مختلف
مایل بهیج فرد نه چون خط استوا
وقتست لطف شامل احوال او کنی
وان دردمند را برهانی ازین بلا
او طوطیست در صفت تو شکر شکن
او از کجا و صحبت زاغ و زغن کجا
او بلبلست از چمن قدس باغ انس
او از کجا و قید چنین تیره ترک را
فرعون چند رشته مکر از کمال سحر
تا کی بچشم او بنمایند اژدها
وقتست ز آستین ید بیضا برون کنی
باز افکنی بمعرکه ساحران عصا
میل نمی کنند باعجاز موسوی
گوساله می پرستند این قوم بی حیا
وقتست دل بتفرقه کافران نهی
تیغ دو سر کشیده کنی نیت قضا
بر عادتی که هست ترا بر طریق دین
حق را بحسن سعی ز باطل کنی جدا
تا در ریاض حسن فصاحت بکام دل
باشد زبان طوطی طبعم سخن سرا
روزی مباد این که برای توقعی
از من بغیر آل علی سر زند ثنا
در عمر خویش غیر ثنای علی و آل
از هر چه کرده ایم بیان توبه ربنا
فضولی : قصاید
شماره ۳۰ - یا من علت بتربته رتبه النجف
یا من علت بتربته رتبه النجف
تو در شاهواری و خاک نجف صدف
بدرالدجا تویی ز طلوع و غروب تو
بطحا گرفته نور نجف یافته شرف
گر دید بهر خاطرت از دیده آفتاب
وز صدق گشته تیر دعای ترا هدف
قندیل نیست گرد حریم تو بهر طوف
دلهای روشن است بهر سو کشیده صف
ز ادراک سفله رموز تو هست دور
در از کجا و رتبه غواصی کشف
گر آب کوثرست و گر سبزه بهشت
آمد طفیل دلدلت این آب و آن علف
از نوبهار شفقت و نیران قهر تست
جنت به آب و تاب جهنم به تاب و تف
بهر بهار نصرت از آن به شکوفه نیست
کآرد گه عزا ید من دلدل تو کف
گر مه بدرگه تو نهد رو چو آفتاب
خاک درت ز چهره او می برد کلف
آدم ز نسل خویش ترا اختیار کرد
معلوم شد ز مهر پدر نطفه خلف
کی می رسد بمعرفت سر ذات تو
هر کس که نیست عارف مضمون من عرف
خواهم رسم بطوف تو روزی هزار بار
هر بار ازان چو بار گنه می شود اخف
مغزم در استخوان بهوایت سرشته است
در سینه ام دلست بیاد تو پرشعف
حاشا که این هوا رود از استخوان برون
حاشا که این شعف شود از سینه برطرف
گر بند بند من چو نی از هم جدا کنند
ور پوستم ز سینه شکافند همچو دف
از تاب آفتاب حوادث مرا چه غم
چون داردم لوای ولای تو در کنف
هر گه که یافت ره سوی من بیم معصیت
آمدند از منهی عفوت که لاتخف
شکر خدا که نقد حیات من از نخست
صرف ره تو شد بزخارف نشد تلف
چون دیگران نیم که کشم روز واپسین
بی فائده تأسف تقصیر ما سلف
از من سوای شکر نخواهد شنید کس
روزی که خیزد از همه فریاد وا اسف
از آب چشم و چاک گریبان چه فائده
تا دامن رضای تو نارد کسی بکف
دریا دلا چو نظم فضولیست نذر تو
امید کز تو قدر گهر گیرد این خزف
تا روح راست رفق بدن کیف ما اتفق
تا شام راست خلف سحر کیف ما اختلف
شام و سحر مداومت جسم و روح من
بادا همین مجاورت روضه نجف
فضولی : قصاید
شماره ۴۴ - بگشاده گوش تجربه و چشم امتحان
بگشاده گوش تجربه و چشم امتحان
کردم چو عزم سیر درین تیره خاکدان
در ابتدای حال بباغی رهم فتاد
دیدم درو عجایب بیحد و بی کران
از جمله دیدم این که یکی باغبان پیر
پرورده بهر میوه درختی بسی زمان
می کرد سعی تا بزمانی که آن درخت
بنمود شاخ و برگ و شکوفه و زان میان
میوه که بود مقصد اصلی ظهور کرد
در ابتدا شکوفه باو شد غدا رسان
چون شد بزرگتر ز شکوفه جدا فتاد
بر شاخ و برک گشت مقرر غدای آن
چندانکه نارسیده و بد طعم خام بود
آب از درخت بود بر اعضای آن روان
چندانکه از کمال طبیعت ز تو نداشت
بالای آن درخت همی بست کامران
کامل چو گشت گشت مخالف بآن درخت
میوه لطیف تر ز درختست بی گمان
ناچار شد که هر دو ز هم دوری کنند
بر مقتضای عادت دوران بی امان
گر از درخت دور نسازند میوه را
از دور چرخ می رسد آن هر دو را زیان
هم میوه از گزند هوا می شود تباه
هم می خورد درخت بسر سنگ جاهلان
چون میوه را نماند تمنای آن درخت
بیهوده بر درخت چرا می کند مکان
بشنو کنون که چیست درین نکته مدعا
این نطفه خبیر خردمند خورده دان
در عالم حقیقت اگر نیک بنگری
میوه تویی درخت منم دهر بوستان
در بوستان دهر به پروردن درخت
یا قامت دو تاست فلک پیری باغبان
واقف ز شاخ و برگ و شکوفه اگر نه
ملکست و مال و زن که عزیزند در جهان
روزی که آمدی ز عدم جانب وجود
می کرد زن رعایت تو از درون جان
از شیر چون برید ترا دایه سپهر
دایم ز ملک و مال منت بود آب و نان
چندان که در معیشت خود عجز داشتی
غیر منت نبود هوادار و مهربان
صرف تو شد تمامی نقد حیات من
حالا که سر ز کبر کشیدی بر آسمان
در من نماند طاقت بار بلای تو
زان رو که من ضعیف شدم باز تو گران
زین کارها که لازم عهد شباب تست
تا کی ملامتم رسد از پیر و از جوان
می ترسم از هلاک اگر غم فرو خورم
بیم فضیحتست اگر برکشم فغان
ای منتهای کار تو فیض کمال قدر
وی مقتضای ذات تو محض علوشان
با آنکه نیست غیر تو مقبول طبع من
عضوی ز جسم خویش بریدن نمی توان
از من قبول کن سخن میوه و درخت
غافل مشو ز نکته چندین که شد بیان
چون نیست با منت سر یاری و همدمی
با من نه موافق همراز و همزبان
تا کی کشی تو از پی تعظیم من الم
تا کی گشایم از پی ذم تو من دهان
من از کجا و قرب تو و عرصه وجود
هستی تو دسته گل و هر هستی استخوان
همراهی من و تو کجا می رسد بهم
من پیر سست رو تو جوان سبک عنان
عالم گرفتنست مراد تو همچو تیغ
در پرده غلاف چرا مانده نهان
بی من بری که روی نهد در تو اعتبار
تا بانی نه نام ترا هست نه نشان
قدرت چو یافت بچه شاهین بصید خوش
بهتر همان بود که بپرد ز آشیان
کامل چو گشت لعل درخشان بآب و رنگ
حکم طبیعت است که بیرون فتد ز کان
بهر نظام ملک جهان عین حکمتست
هر نکته که گفت فضولی ناتوان
فضولی : قصاید
شماره ۴۶ - در آرزوی ناوک او مردم ای کمان
در آرزوی ناوک او مردم ای کمان
سستی مکن بسویم ازو ناوکی رسان
در جان من همیشه خیال خدنگ او
مانند آن الف که بود در میان جان
ای چشم و غمزه ات زده صد ناوک جفا
گه آشکار بر دل و جانم گهی نهان
با طبع تیز تیر تو تعلیمها گرفت
زان قد دلربا و ازان چشم دلستان
بسته بسان چشم تو جان هر کجا افتاد
بربود دل چو قد تو هر سو که شد روان
تیر تو قابل دل سخت رقیب نیست
جایی که هست سنگ مکن تیر خود زیان
گاهی اگر هوای کمانداریت بود
تیر ترا بسست تن خاکیم نشان
با قد دلربای تو الفت گرفت تیر
در راستی چو جنسیتی بود در میان
بنیاد کرد رسم رقابت کمان کج
بر ذوق وصل تیر چو پی برد ناگهان
بنهاد سر بگوش تو و کرد مو بمو
از عشق بی قراری او نکتها نهان
انداخت از تو دور و بخاک سیه نشاند
بالله که زور کرد بران زار و ناتوان
برداشت التفات تو از خاک تیره را
زین مرتبه چرا نگشد سر بر آسمان
دارد بدست بوس تو هر لحظه دست رس
از بهر شکر چون نگشاید چنین دهان
در خانه کمان چو مه من در آمدی
شد روز عمر کوته ازین غم بعاشقان
آری دلیل کوتهی روز روشنست
گاهی که آفتاب کند قوس را مکان
در آرزوی یافتن دولت وصال
چون من کمان کج شده قامت بسی زمان
در چله ها نشست ریاضت چنان کشد
کز ضعف پوست ماند کشید بر استخوان
آخر بحسن سعی چو اقبال قرب یافت
کردی تو در تحمل بیدادش امتحان
جذب محبت تو کشاکش برو فکند
ناورد تاب آن و برآورد صد فغان
جز من کراست طاقت جور و جفای تو
مخصوص من کس آنچه ز بیداد می توان
ای سرو از کدام چمن سر کشیده
سروی چو نیست همچو تو در هیچ بوستان
گویا نهال نورس باغ سیادتی
ز اولاد پاک شاه نجف میر انس و جان
آن سیدالبشر که طفیل وجود او
تأسیس یافت بنیه معموره جهان
آن مظهر سخا که بجمهور ممکنات
الطاف مهربانی او گشته میزبان
در میهمان سرای وجود از کمال جود
فیضش بخاص و عام رساند صلای خوان
بنهاد پا بکتف رسول از کمال قدر
بفراشت سر بذروه عرش از علوشان
آن صاحب کرامت و ساقی کوثر است
کو را ز خلق هر دو جهان را ز آب و نان
در عالم فنا و بقا لطف عام او
ضامن شده بر آمده از عهده ضمان
آدم چو بر بهار تقرب ز جرم یافت
در باغ بی خزان بهشت آفت خزان
آورد جانب نجف مرتضی پناه
تبدیل بقعه داد ز هر محنتش امان
ترک بهشت کرد و نجف را مقام ساخت
چو دید کاین مقام مبارکتر است از آن
نومید چون شود بنی آدم ز سروری
کآدم بخوان مرحمت اوست میهمان
ای دلدل تو از گره تنگنای دهر
تا عرش با براق نبی رفته هم عنان
از بطن قدرت آمده دایم بمهد فعل
حکم تو و رضای خدا هر دو توأمان
قول ترا اگر نکند فهم خصم تو
تیغ تو بس میان تو و خصم ترجمان
در حکمتی که کرد عیان هستی ترا
از کتم غیب مقصد اصلی غیب دان
این بود کز رموز خفی پرده بر کشی
بر جمله جهان تو همان را کنی عیان
عالم اگر چه داشت گمان در وجود حق
حقا که شد یقین بوجود تو آن گمان
تشبیه بحر و کان بدل و دست تست کفر
آن هر دو گر چه آمده زر بخش و درفشان
کی چون کف تو در بارادت فشاند بحر
کی چون دل تو زر برضا بخش کردکان
بهر معامله سوی تو بازار آخرت
گر کس برد متاع ولای تو زین دکان
جنت بدان متاع بود قیمت حقیر
راضی اگر شود دهد از دست رایگان
از بهر نظم گوهر انجم سپهر را
داده قضا ز حبل ولای تو ریسمان
دایم جزای دشمنیت محنت جحیم
پیوسته وفق دوستیت روضه جنان
از باغ معجزت گل سلمان شکوفه بست
ظاهر شداست کار تو بر پیر و بر جوان
ادراک را ز باز و کبوتر نموده
جاریست از تو ذکر ولایت بهر زبان
هستی در مدینه علم نبی ولی
آن در که هست نه فلکش خاک آستان
شاها منم کمینه سگ آستان تو
از چاکران آل و محبان خاندان
از بی کرانی گنهم نیست هیچ باک
دارم بلطف بی حدت امید بی کران
یارب امید وار بر آنم که بیش ازین
بخش مرا صفای دل و قوت زبان
تا بیش ازین سخن ز برای رضای تو
راند بمدح آل فضولی مدح خوان
فضولی : قصاید
شماره ۴۷ - ای دل کدام قوم بملکی در آمده
ای دل کدام قوم بملکی در آمده
کان قوم را همیشه نتیجه سر آمده
گه مرده گاه زنده شده هر یکی ازان
هر دم چو اهل سحر برنگی بر آمده
فردی ازان میان کم و فردی زیاد نه
در مرتبه قرینه یکدیگر آمده
بعضی فتاده جانب خاور ز ملک هند
بعضی ز ملک هند سوی خاور آمده
از روم و زنگبار رسیده دو فرقه اند
هر فرقه ای بچار صف لشگر آمده
وقت نبرد آن همه در بند دفع هم
هنگام خواب آن همه هم بستر آمده
بعضی درون خانه خود کرده حبس خصم
بعضی بحبس خانه دشمن درآمده
از غایت ملا عبد و نقشهای نغز
مقبول طبع هر بت صد پیکر آمده
دوزخ بهفت در شده مشهور در جهان
این قوم بین که دوزخشان ششدر آمده
جاری حساب بر همه ابواب آن گروه
بهر حساب معرکه شان محشر آمده
شهریست پر ز خانه مقام مصافشان
هر خانه چو گنج بصد زیور آمده
بر هر گروه گشته مقرر ده و دو برج
در سیر هر یکی چو یکی اختر آمده
حاکم سه تن همیشه بر ایشان ز غیر نوع
سی تن بران سه تن همه فرمان بر آمده
وآن هر سه تن نشسته ببالای هر یکی
مرکب میان معرکه بازی گر آمده
هم راکب از تحرک مرکب در اضطراب
هم مرکب از دگر اثری مضطر آمده
زان هر دو سر زده حرکتهای مختلف
تعریف انجم و فلکش در خور آمده
این طرفه تر که هست ز خارج محرکی
ذاتش فعال واقعه را مضطر آمده
با آنکه نیست حاصل این جمله جز فساد
احوال کون را بمثل مظهر آمده
هستند بت پرست همانا که در جهان
غیر ره شریعت پیغمبر آمده
آن سیدی که سرور سر خیل انبیاست
پاکیزه جوهریست ز اقران سر آمده
آن بحر دل که نقش کمال عدالتش
تزیین هر ولایت و هر لشکر آمده
با فیض جود مشفق هر پاک دین شده
با ضرب تیغ قاتل هر کافر آمده
هر سینه که نیست پر از نقش مهر او
چون لوح نزد مستحق آذر آمده
سعیش ز بهر قوت دین آمده مدام
نه بازی چو نرد برای زر آمده
در محضر نکو همه مغلوب او شده
برده گرو ز هر که نکو محضر آمده
ای فاش در زمانه که با دولت زیاد
اندیشه تو ناظم بحر و بر آمده
هر نقش کز ستای موالید سر زده
در مدت طویل بکامت بر آمده
هر کس که گشته بر سر کوی تو خانه گیر
بادا هزار زیب و تجمل بر آمده
طبع تو هست مطرح منصوبه هنر
هستی درین بساط هنرپرور آمده
شا منم فضولی مسکین که حال من
از مهرهای نرد پریشان تر آمده
جسته ز کعبتین قضا نقش کام لیک
نقش نداردم ز قضا اکثر آمده
دارم ز خاک پای تو امید مرحمت
هستم بدرگه تو ثناگستر آمده
یارب مباد نقش تو حالی ز لوح دل
کان نقش لوح جان مرا زیور آمده
فضولی : غزلیات
شماره ۲ - ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان ما
ای ذکر ذوق بخش تو زیب زبان ما
بی ذکر تو مباد زبان در دهان ما
از سکه سعادت توفیق فیض تست
رایج بهر معامله نقد روان ما
آید ز ما همیشه خطا از تو مغفرت
آنست مقتضای تو اینست شان ما
بر حال ما ز غیر تو لطفی نمی رسد
غیر تو نیست واقف راز نهان ما
در راهت از بلا نهراسیم زانکه هست
سنگ بلای تو محک امتحان ما
تا چند تن دهیم بزجر هوای نفس
رحمی که گشت طعمه سگ استخوان ما
نگذاشت درد عشق فضولی ز ما نشان
اینست در ره طلب او نشان ما
فضولی : غزلیات
شماره ۳ - ای بسته دانش تو زبان سوآل ما
ای بسته دانش تو زبان سوآل ما
ناکرده شرح پیش تو معلوم مآل ما
شام و سحر تصور آثار صنع تست
نقش نگار خانه خواب و خیال ما
درک حقیقت تو محالست بر خیال
این آرزو کجا و خیال محال ما
داریم حال بد ز مآل فعال بد
ما را بحال ما نگذارد فعال ما
روزی که از تو هر عملی را جزا رسد
تعذیر ما بس است ز تو انفعال ما
ما را مجال ده که ز ذکر تو دم زنیم
بهر سخن دمی که نماید مجال ما
اظهار عذر ماست فضولی ز معصیت
بر روی زرد ما رقم اشک آل ما
فضولی : غزلیات
شماره ۱۸ - خاک در تو کحل بصر کرده ایم ما
خاک در تو کحل بصر کرده ایم ما
وز هر که جز تو قطع نظر کرده ایم ما
ما را چه باک در ره عشق تو از رقیب
تدبیر او به آه سحر کرده ایم ما
خم گشته ایم تا نرباید ز ما فلک
خاکی که از در تو به سر کرده ایم ما
تا رخنها ز تیغ جفای تو یافتست
از سر هوای غیر به در کرده ایم ما
تا بیشتر برد ز رهت گرد در سجود
رخساره تر به خون جگر کرده ایم ما
سر نمی دهیم بهر تو ما را مباد سر
که غیر ازین خیال دگر کرده ایم ما
اول گذشته ایم فضولی ز کام دل
وانگه به کوی عشق گذر کرده ایم ما