تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۰ - در دلی دایم مرا، در سینه پیدا نیستی
در دلی دایم مرا، در سینه پیدا نیستی
همچو عکس آب در آیینه پیدا نیستی
چند روزی شد که ای غم از دل ما رفته ای
ای حریف و همدم دیرینه پیدا نیستی
کعبه را نازم که مستی را درو تعطیل نیست
در کجایی ای شب آدینه پیدا نیستی
رفته ای در جامه ی دیگر مگر صوفی که باز
در درون خرقه ی پشمینه پیدا نیستی
ای گرامی گوهر از چشمم کجا رفتی چو اشک
جای تو خالی ست در گنجینه پیدا نیستی
حیرتی دارم که هرشب از چه در محفل سلیم
حاضری، اما شب آدینه پیدا نیستی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۲۱ - با کسی کی می کنم در عشقبازی همرهی
با کسی کی می کنم در عشقبازی همرهی
من که دایم از دل خود می کنم پهلو تهی
از ضعیفی برنمی آید ز لب فریاد من
ناله هم آخر به عشقت کرد با من کوتهی
شغل عشقم کرد از سامان عالم بی نیاز
بیستون فرهاد را بس مسند شاهنشهی
پا به دامن کش چو کوه و رسم تمکین پیشه کن
همچو دریا چند بتوان جوش زد از بی تهی
می گریزم، رهبری هرجا که می بینم سلیم
خضر این وادی ز بس کرده ست با من بیرهی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۱ - در ره آوارگی بختم فکند از دشمنی
در ره آوارگی بختم فکند از دشمنی
در بیابانی که کار خضر باشد رهزنی
از لباس مطربی کز بزم ما بیرون رود
سرمه می ریزد چو خاکستر ز رخت گلخنی
عافیت خواهی، مشو آلوده ی مال جهان
شمع را باشد بلای جان، لباس روغنی
خلوت حمام را ماند حریم روزگار
در میان خلق از بس عام شد تردامنی
در کنایت نکته ای کافی ست از روشندلان
مسند عیسی کند خورشید تابان سوزنی
چشم تا پوشیدم از دنیا، صفای دل فزود
خانه ی آیینه از روزن ندارد روشنی
بس که هرسو بلبلان از آتش گل سوختند
می کند قمری درین گلشن تخلص گلخنی!
گر سبوی می ز خاک رستم یک دست نیست
از کجا آورده است این زور و این مردافکنی؟!
پیش مرغان گر به آن قد سرو را نسبت کند
طوق قمری بشکند، از بس زنندش گردنی!
گفتگوی عشق او دارند با هم در میان
گلخنی با گلخنی و گلشنی با گلشنی
از بقای این چمن گر باخبر بودی، سلیم
گل به مرگ خویش پوشیدی قبای سوسنی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۳۳ - برنمی خیزد نوای بلبلی از گلشنی
برنمی خیزد نوای بلبلی از گلشنی
دود آهی نیست از دیوانه ای در گلخنی
دیگران را من چرا باید کنم تحریک عشق؟
همچو گل دارم برای آتش خود دامنی
این چنین کان بی وفا قصد دل من می کند
دشمنی هرگز نمی تازد به قلب دشمنی
آتشم در جان زد و دامن کشان از من گذشت
برق هرگز این چنین نگذشته است از خرمنی
شوق در هرجا که تعلیم سبکباری دهد
بر تن عیسی کند هر موی، کار سوزنی
ساکن بیت الحزن داغ است از تجرید من
کز عزیزان نیستم شرمنده ی پیراهنی
داردم در آتش این هند سیه مست و ز شوق
می زند هرلحظه چون مرغ کبابم روغنی
شعر از بس گشت بی رونق، تعجب می کنم
مصرع زلفی چو بینم بر بیاض گردنی!
کس نمی داند من دیوانه را منزل کجاست
هر نفس چون دود می آیم برون از گلخنی
در میان شاهدان دلفریب روزگار
نیست همچون دختر رز، یک صراحی گردنی
شد بهار و گل شکفت و می نمی نوشد، سلیم
در جهان هرگز ندیدم همچو زاهد کودنی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۴۱ - چیست دانی داغ دل، جام شراب زندگی
چیست دانی داغ دل، جام شراب زندگی
عشق عالم سوز، تیغ آفتاب زندگی
خضر از سرچشمه ی خم بی خبر افتاده است
جوهر می آتش مرگ است و آب زندگی
در قیامت از متاع دین و ایمانم مپرس
شد به تاراج فنا در انقلاب زندگی
عاشقان را راحتی گر هست، بعد از کشتن است
چند چون سیماب باشم در عذاب زندگی
خضر پندارد مرا از فیض عشق او ملک
کز کفن می آیدم بوی گلاب زندگی
عالم دیگر ترا خواهد به چشم آمد سلیم
می شوی بیدار اگر روزی ز خواب زندگی
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۹۴۴ - ساقی ار خواهی کنی احباب را گردآوری
ساقی ار خواهی کنی احباب را گردآوری
همچو ساغر کن شراب ناب را گردآوری
در بیابان طلب از رهروان آگه است
می کند هرکس چو گوهر آب را گردآوری
کرده ضبط گریه ام عاجز، وگرنه می کند
چون صدف آیینه ام سیماب را گردآوری
ساده لوحی بین که خواهم ضبط حسن او کنم
همچو هاله می کنم مهتاب را گردآوری
طره ی سنبل ندارد تاب، از بس کرده است
حلقه ی زلف تو پیچ و تاب را گردآوری
اشک طوفان گر کند، در دامن من می کند
همچو دریا کرده ام گرداب را گردآوری
هیچ معشوقی پریشانگرد و هرجایی مباد
مرد دنیا چون کند اسباب را گردآوری؟
آشنای چشم من هرگز نمی گردد سلیم
چشم او کرده است از بس خواب را گردآوری
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۴ - در مدح حضرت امیرالمؤمنین علی (ع)
عاقبت گردید از طبع غرورافزای من
نقطه ی قاف قناعت، دانه ی عنقای من
درخور امید من، کامی ندارد آسمان
از ترنج سبز او، کی بشکند صفرای من
از غرور طبع باشد گر سخن کم می کنم
هست خاموشی فغان گوش استغنای من
در میان هردو دستم پرورد همچون صدف
آسمان دانسته قدر گوهر یکتای من
هست طبعم وارث تاج و نگین مهر و ماه
بی سبب نبود به گردون این همه غوغای من
با خریدار متاع خود شریکم در زیان
نیست چون گوهرفروشان آب در کالای من
هر متاعی راکه قدری هست، دلال خود است
بخت گو یاری مکن، سوداست گر سودای من
نیست عیبی از مکرر بستن مضمون مرا
چهچهه بلبل بود تکرار معنی های من
بر محک بیهوده تا کی زند گردون مرا
پاکی من همچو زر پیداست از سیمای من
از جهان دیگر چه می باید ترا ای درد عشق
پادشاه هفت اقلیمی ز هفت اعضای من
ما و دل دانیم کز دوران چه خون ها می خوریم
هم پیاله نیست کس با من بجز مینای من
شمه ای از حال امروزم اگر آگه شود
پیش ننهد پا به عزم آمدن فردای من
بس که بیهوده دویدم در ره آوارگی
چون صریر خامه در فریاد آمد پای من
تا دمی باقی ست، ترک خون فشانی کی کند
چون گلوی صید بسمل، چشم خون پالای من
کار من رنگی ز انفاس مسیحا برنکرد
همچو شمع کشته، آتش می کند احیای من
همو گل لرزم به خود از دیدن باد صبا
بس که می ترسم فروریزد ز هم اعضای من
از ضعیفی، آه گرمی کرد کارم را تمام
همچو شمع از یک فتیله سوخت سر تا پای من
روزنم هرگز نشد روشن، مگر پیوسته است
همچو ابروی بتان بر یکدگر شب های من؟
طالعی دارم درین ویرانه کز سرگشتگی
خشت همچون آسیا گردد به زیر پای من
من مدارا می کنم با خصم خود، ورنه به برق
تیغ بازی می کند برگ نی صحرای من
بس که لبریز سرشک آتشین گردیده ام
برق بیرون می جهد چون ابر از اعضای من
هفت گردون را به هم بگداخت همچون هفت جوش
دود آتشبار، یعنی آه برق آسای من
بس که گرم جستجو گردیده ام د راه شوق
شمع روشن می توان کردن ز نقش پای من
دوستان در کینه ی من کم ز دشمن نیستند
هر حباب باده باشد سنگ بر مینای من
خلعت عیشم اگر کوتاه باشد دور نیست
همتی دارد فلک کوته تر از بالای من
هر نشاطم را غمی پنهان به زیر دامن است
نیست خالی زاستخوان همچون رطب حلوای من
آتشی در زیر پا دارم که از تأثیر آن
دست می سوزد چو روی تابه، پشت پای من
مدح اگر گویم، ثنای شاه مردان می کنم
جز به جام جم فرو ناید سر مینای من
آفتاب مشرق دین، برق خرمن سوز کفر
قبله ی من، دین من، ایمان من، مولای من
بر زبان هر سر مویم حدیث مدح اوست
همچو طوطی نطق دارد سبزه ی صحرای من
یا علی بن ابی طالب به حالم رحم کن
تیره شد چون دل ز خاک هند سر تا پای من
گردد از روی سیاهم تیره خاک درگهت
گر سجود او شود روزی جبین آرای من
یادی از دام کبوتر می دهد پیراهنم
می تپد از بس ز شوق درگهت اعضای من
خفتگان آن حریم، آسودگان جنت اند
ای خوشا احوالشان، خالی ست آنجا جای من
مانده پا در قیر ازین خاک سیاهم چون سلیم
دست من گیر و برونم آر ای مولای من
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۶ - در مدح حضرت امام رضا (ع)
رفته در تاب و به کف بگرفته تیغی همچو آب
بهر قتلم می رسد آن شوخ با این آب و تاب
زنده می گردم پس از مردن چو بر من بگذرد
می شود بیدار، چون بر خفته تابد آفتاب
در محیط حسن او ترسم پی نظاره ای
تا گشایم چشم، خود را گم کنم همچون حباب
هرکجا صیادی از صیدی کند تیری خطا
می خورد مژگان او چون شاخ آهو پیچ و تاب
غیر من کز عارض او دیده روشن ساختم
کس نکرده شمع روشن از فروغ آفتاب
از سر آن زلف، دست شانه هم کوتاه شد
روکشی دیگر برای ما ندارد جز نقاب
هر زمان در چشم من آید خیال چشم او
همچو آهویی که سوی چشمه آید بهر آب
از خط مشکین او از بس که پیچیدم به خویش
همچو مسطر گشت رگ های تنم پر پیچ و تاب
هیچ کس تاب نگه کردن ندارد بر رخش
فارغ است از زحمت پروانه شمع آفتاب
گر رود حرف از گل رویش به بزم می کشان
ناله ی بلبل برآید از دل مرغ کباب
در محبت هرچه خواهی، از تهیدستان طلب
چون صدف، گوهر برون آید درین بحر از حباب
از نصیحت پندگو خون دلم را می خورد
پنبه گر از گوش بردارم چو مینای شراب
تنگتر بود از دل من عرصه ی دهر خراب
ناله ام چون برق زد سرتاسر او را طناب
ساحل این بحر بی پایان کسی هرگز ندید
موج را باد صبا بیهوده می راند به آب
آسمان افراسیاب و اختران او تمام
تنگ چشمانند همچون لشکر افراسیاب
چون سپند روی آتش، گندم از جا می جهد
همچو گردون آسیایی را اگر بیند به خواب
بس که پیچیدم ز زور پنجه ی حسرت به خویش
استخوانم شد چو شاخ آهوان پر پیچ و تاب
در حقیقت عشق ما را سوخت، هرکس را که سوخت
داغ ها دارد سمندر بر دل از مرغ کباب
از میان تیره بختان انتخابم کرده عشق
بر سرم داغ جنون باشد نشان انتخاب
ز آتش سودای دل از بس دماغم سوخته ست
نکهت گل بر مشام من بود دود کباب
وصل تا شد در پی پروردنم، بگداختم
تربیت این طور بیند نخل موم از آفتاب
گر گذشت از کینه ام گردون، ز ننگ ناکسی ست
می کند از عار، سنگ از شیشه ی من اجتناب
کاش گوید آسمان بیرون رو از اقلیم من
منتظر استاده ام چون قاصدان بهر جواب
از مربی، جوهر ذاتی کجا منت کشد
می شود گوهر، چو دست از قطره بردارد سحاب
روزگارم منت بال هما بر سر نهد
سایبان سر کنم چون دست را در آفتاب
در وطن ذوق سفر دارد مرا دایم غریب
باده ی عشرت بود در جام من پا در رکاب
مهربانی های من، تنها همین با دوست نیست
می دهم شمشیر دشمن را ز اشک خویش آب
آسمان گر شورش انگیز است جای شکوه نیست
جوش دریا را ببین و دم به خودکش چون حباب
هر نگاه از دیده ی گریان من از سوز دل
می دمد زان سان که گویی می جهد برق از سحاب
کی شود آباد در نزدیک یکدیگر دو شهر
شد ز معموری طبعم این چنین عالم خراب
روزگارم گر سیاه است از غرور همت است
درنمی آید به چشم روزن من آفتاب
من که دست از آرزوی آب حیوان شسته ام
از چه پشت چشم نازک می کند بر من حباب
از قناعت می تواند زیست خضر همتم
همچو گوهر در تمام عمر با یک قطره آب
زان در آزارم دلیری ای فلک کز بخت بد
دیده ای دورم ز درگاه شه مالک رقاب
مسند آرای خراسان بوالحسن، شاهی که هست
خشتی از فرش حریم درگه او آفتاب
خویش را در دام می بینند مرغان هوا
لشکر او می کشد هرجا طناب اندر طناب
در زمانش تا بشوید رنگ خوف خویش را
می کند صرف کتان، صابون خود را ماهتاب
لطف او افتادگان را گر مددکاری کند
آسمان را خاک بتواند فرو بردن چو آب
در ثنایش بس که خیزد معنی از معنی، بود
از سواد مدح او هر نقطه ای ام الکتاب
شعله گر در سنگ خواهد سرکشد از حکم او
در گلوی خویش بیند از رگ خارا طناب
در بهشتم بعد مرگ از یاد کوی او، که کس
وقت خفتن هرچه اندیشد، همان بیند به خواب
نیست گر شمع جهان افروز، زرین گنبدش
از چه رو پروانه سان گردد به گردش آفتاب؟
نیست آن خورشید بر گردون، که منشی قضا
مدح او می خواند از لوح سپهر پرشتاب،
بر سر بیت بلند وصف قدرش چون رسید
نقطه ای از آب زر بنهاد بهر انتخاب
آتش سنگ از هوای خانمان دشمنش
در رگ خارا کند چون نبض عاشق اضطراب
هر کتابی را که نبود مدح او دیباچه اش
چون پر پروانه می باید بسوزد آن کتاب
ای شهنشاهی که نطق از وصف ذاتت می کشد
شرمساری همچو از پیراهن یوسف گلاب
رتبه ای کز نسبت خاک درت دارد غبار
هفت پشت آسمان کی دیده است آن را به خواب
توبه از مستی کند با مصحف گل عندلیب
شحنه ی حکم تو در هرجا کند منع شراب
آسمان را زیوری جز جوهر ذات تو نیست
گوهر شب تاب باشد شمع فانوس حباب
طاق ایوان ترا خاصیت بال هماست
سربلندی می کند در سایه ی او آفتاب
بس که شد محتاج از جود تو، همچون اهل فقر
از صدف دریا نهاده نان خشک خود در آب
پنجه ی صیاد را از بهله شد قالب تهی
چون به منع صید، عدلت زد برو بانگ از عتاب
پیچد از گرداب، ناف بحر از جودت، ازان
هست خشت گرم در زیرش ز عکس آفتاب
سرورا! شوقم ز حد بگذشت، آیا کی بود
کز غبار آستانت دیده گردد کامیاب
از برای آن که افشانم به خاک درگهت
می کند چون نبض، جان در آستینم اضطراب
عشق چون دیوان کند در بارگاه امتیاز
گر به قدر اعتقاد هرکسی باشد حساب،
سایه ی لطفت به سر باید مرا تا روز حشر
من چنین دانم دگر والله اعلم بالصواب
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۷ - در مدح امام علی بن موسی الرضا (ع)
ای غمت بی حاصلان را حاصل نیک اختری
داغ سودای تو بر سرها نشان سروری
شوق کویت بیدلان را توشه ی آوارگی
فکر وصلت مفلسان را مایه ی سوداگری
می زند چشم تو مژگان برهم و دل می برد
همچو جادویی که لب برهم زند در ساحری
بس که رفت از جلوه ی حسنت ز یاد روزگار
شیشه همچون شیشه ی ساعت شد از خاک پری
صحبت یاران مرا کی از تو غافل می کند
خلوتی در انجمن دارم به یادت چون کری
چون کمان برداشتی، بر من نگاهی می کنی
بخت، خوش ممنون خویشم کرده از تیرآوری
بیضه ی فولاد آید در فغان همچون جرس
ای بت محمل نشین، چون عمر هرجا بگذری
سرو را شوق قدت، تنها همین موزون نکرد
لاله را داغی تخلص داد و گل را جعفری
این چنین کز سرو قدت در دل گل خارهاست
چون توان منع صنوبر کرد از سوزنگری
خاک شد مجنون و از تأثیر اشک او نرفت
زآستین گردباد و دامن صحرا تری
خاک کویت جذبه ای دارد که اهل شوق را
می کند بند قبا در راه او بال و پری
ناتوانی در غم عشقت مرا پامال کرد
تا به کی بر من نخواهی رحم کرد از کافری
پیکرم بگداخت از بس جور چرخ چنبری
آستینم می شود بند قبا از لاغری
استخوانم شد کبود از بس ز سنگ حادثات
لاله بعد مرگ از خاکم دمد نیلوفری
صد مصیبت را وطن گردیده، گرچه خانه ام
یک نگین وار است همچون خانه ی انگشتری
ره نمی یابم که از قید عناصر وارهم
می کند این چارسو بر مهره ی من ششدری
بر دلم از اختران هردم گزندی می رسد
همچو نخجیری که افتد در میان لشکری
هرکه دارد رشته ای، دام ره من می کند
تا چه آید بر سرم آخر ز بی بال و پری
آسمانم سوخت وز خاکستر من می کند
هر سحر آیینه ی خورشید را روشنگری
طالعم کاری نمی سازد، دلم گو داغ باش
اخترم رحمی ندارد، دیده ام گو خون گری
رشته ی آهم به گردون رفته و افتاده است
چون گره در پای آن رشته، تنم از لاغری
در زمان بخت من بی سایه شد از بس همای
می کند در خیل مرغان دعوی پیغمبری
در دلم طول امل چون مار بر بالای گنج
خفته است و می خورد خاک از قناعت گستری
بی مربی، خون ز نوک خامه ی من می رود
همچو آن طفلی که گریان باشد از بی مادری
این چه بازار است کز قحط خریدار هنر
می خورد چون تیغ، آب ناشتا هر جوهری
نیست جنس کس میاب و کس مخر غیر از سخن
چند بر هر در توان رفتن که: یوسف می خری؟
نارسایی در میان خلق از بس عام شد
می کند از کوتهی، دستار مردان معجری
رسم همت برطرف شد کز تقاضای زمان
هرکه را بینی، بود مشغول خست پروری
تا نبخشد روشنی بر اهل عالم آفتاب
غنچه سازد پنجه ی خود را چو زنگ حیدری
آفرین بر آن که در آشوب این دریا کند
همچو گوهر آبروی خویش را گردآوری
روی خود آن به که بر خشت در فقر آوریم
نقش ما ننشست در آیینه ی اسکندری
جز پریشانی زبان آور ندارد حاصلی
بید را این عذر بس باشد برای بی بری
خاک من بر باد رفت از آتش طبع بلند
آب گوهر گشت سیل خانمان جوهری
بلبل عشقم، صفیر تازه ای آورده ام
می برد شوق نوای من ز گوش گل کری
گرچه شیر لاغرم، اما شکارم فربه است
گفته ام بین، چند بر وضع حقیرم بنگری
بر سواد صفحه ی نظمم سراسر سیر کن
تا در آن معموره بینی کوچه های مسطری
تا به حرفم آشنا گردید انگشت حسود
گشت طوق بندگی بر گردنش انگشتری
پر بود از دوست سر تا پای من، بر شیشه ام
سنگ را دانسته زن، تا نشکنی بال پری
کفر و دین را در دل صافم بود با یکدگر
همچو آب و آتش یاقوت، جنگ زرگری
گاه در مسجد، گهی در دیر می گردد دلم
کشتی درویش، ذوقی دارد از بی لنگری
خرقه ی من شال طوس و سبحه خاک کربلاست
نیست چندان منتی بر من ز هند اکبری
همچو تیغ و شعله، عریانی مرا زیور بس است
نیستم شاهد، که باشد نقص من بی زیوری
همچو عنقا، بوریای خلوتم بال من است
در جهان چون من کسی کم کرده عزلت گستری
دست اگر یابند، خون یکدگر را می خورند
نعمة اللهی ست حرص و همت من حیدری
عمرها همچون هما با استخوان خشک خویش
می توانم ساخت در کنج قناعت پروری
شعله را گلگون قبایی می رسد ای دل بس است
همچو اخگر بر تن ما جامه ی خاکستری
سرو تا در قید رعنایی بود، آزاد نیست
آن زمان آزاده ای، کز رنگ چون بو بگذری
در پریشانی بود جمعیت آزادگان
فربهی باشد کمرهای بتان را لاغری
سرو را سرسبزی دایم ز دل پروردن است
چند سوزی چون چنار از آتش تن پروری
جز پریشانی طمع از عمر بی پروا مدار
باد هرگز خاک را کی می کند گردآوری
آسمان کی می تواند کرد کار عشق را
برنمی آید ز دست شیشه گر، آهنگری
التفات قدردانان کیمیای دانش است
کوکب فیروزی کالاست چشم مشتری
تا دماغت را نسازد سرمه دان دود چراغ
کی شود روشن ترا چشم و دل از دانشوری
کاردانی دیگر و اقبال و دولت دیگر است
هرکه زر دارد، نمی آید ز دستش زرگری
دامن گر پر زر و دایم پریشان خاطر است
صد پریشانی به عالم هست غیر از بی زری
در چمن سرو و صنوبر نوحه بر خود می کنند
مست پندارد برای اوست آن رامشگری
در حقیقت شیشه ی پر عقرب است این آسمان
نیست ممکن کز گزند او سلامت بگذری
مدعای من ز عقرب گرچه اینجا انجم است
لیک ابنای زمان هم عقربند ار بنگری
می گریزم دایم از آسیب مردم همچو مار
من که با افعی توانم ساخت از افسونگری
بسته گردد تا ره آمد شد اهل جهان
خلوتی خواهم که آن را قفل باشد بی دری
گر نمی خواهی که بینی از ندامت گوشمال
ره مده در خلوت خود هیچ کس را چون کری
از درشتی مگذر و ایمن شو از آسیب خلق
پا به همواری منه زنهار چون کبک دری
می توان با طعنه از اهل جهان نانی گرفت
نیست در شهر زنان، کاری به از سوزنگری
پیرهن چون شمع فانوس از بدن دوری کند
کرد بی مهری به عالم بس که وحشت گستری
همچو اهل حشر، نیک و بد به خود درمانده اند
نه کسی را از کس امیدی، نه چشم یاوری
در غریبی، خوار شد هرکس وطن را ترک کرد
در قیامت می شود معلوم، ننگ کافری
بوسه بر دستش زند هرلحظه چون طفلان دلم
شوق چون نقش وطن را می کند صورتگری
تا شنیده رخصت کنعان ز یوسف پیرهن
آسمان بی دست در رقص است چون بال پری
ای صبا گر می توانی شرح حالم عرض کن
چون به خاک درگه شاه غریبان بگذری
مسندآرای خراسان بوالحسن، شاهی که هست
قدر او را آسمان فیروزه ی انگشتری
تا علم گشت آفتاب رایتش، از تاب آن
شد سیه چون چتر کاکل، رنگ چتر سنجری
در ره شوکت چو خواهد همعنان او رود
رخش دارا می خورد در هر قدم اسکندری
بارگاه قدر، چون خورشید اگر سازد بلند
چیده گردد خود به خود این خیمه ی نیلوفری
از برای مطبخ جاه و جلالش روزگار
نه فلک را چیده بر بالای هم، چون لنگری
یاد خوان نعمتش در خاطر هرکس گذشت
در تن او بشکند مغز استخوان را از پری
همچو برگ تاک می لرزد ز بیم هر نسیم
شد ضعیف از بس ز عدلش پنجه ی زورآوری
آب در عهدش به اهل فتنه ندهد روزگار
ماهیان را خوش وبالی گشت شکل خنجری
با حنای حفظ او انگشت را آسیب نیست
در دهان مار همچون حلقه ی انگشتری
در زمان عدل او چون کهربا گردیده زرد
بس که ترسیده ست چشم باز از کبک دری
تا مگر خصمش گشاید سینه ی خود بر نسیم
می کند از غنچه، گلبن در چمن پیکانگری
ماهیان در آب می لرزند همچون برگ بید
موج از تیغش کند هرگاه صورت گستری
از درافشانی دستش می خورد هردم امل
غوطه ها در آب گوهر، چون نگاه جوهری
از زمین تا کنگر قصر جلالش سرکشید
با فلک تا کرد خاک آستانش همسری،
باد سرخ آورد روی خاک از گلگون او
بس که کرد اعراض از رشک سپهر چنبری
در عنان توسن او تا مگر روزی دود
سال ها شد می کند خورشید، مشق شاطری
لطف او را با ترازوی قیامت کار نیست
می خرد بار گنه از عاصیان پیغمبری
پا ز مژگان کن، نه از سر، در رهش چون آفتاب
نیست این راهی که بتوان رفت آن را سرسری
از شمیم مشک و عنبر در حریم روضه اش
می دهد گل های قالی، بوی گلبرگ طری
سرورا! دانسته ای درد غریبی را که چیست
وقت آن شد کز ترحم بر غریبان بنگری
بیدلی چون من کجا، هند جگرخوار از کجا
وای بر من گر نگیری دست من از یاوری
ای خوش آن روزی که از شوق طواف درگهت
همچو گل آیم پیاده تا به مشهد از هری
چون رسم بر درگهت، با دامن مژگان خویش
پاک سازد گرد از رویم همای خاوری
بر درت بنشینم و قانع شوم بر هرچه هست
خاک راه بندگی بهتر ز نان نوکری
مشت خاک من شود مهر نماز قدسیان
بعد مرگم گر به خاک درگه خود بسپری
تا ز مشرق برکشد خورشید تیغ مغربی
تا کند از باختر طیران همای خاوری
تنگ بادا مشرق و مغرب چنان بر دشمنت
کز فضای حلقه ی زنجیر جوید یاوری
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - در ستایش شاه عباس
کی توانی برد سوی منزل مقصود راه
توشه ی تن تا نسازی پاره ی دل همچو ماه
از خطر در سیرگاه این چمن ایمن مباش
چهچه بلبل ندانی چیست، یعنی چاه چاه
خوش نشین این گلستان باش همچون نخل موم
ریشه ی خود را مکن زنجیر پا همچون گیاه
اعتمادی بر امانت داری ایام نیست
عزت خود را همان بهتر که خود داری نگاه
در شبستان جهانت گر سر آسودگی ست
از سر خود دور کن جان را چو شمع صبحگاه
هیچ کس را خاطر از دور جهان خشنود نیست
خواجه از دست غلامان نالد و بی بی ز داه
عافیت خواهی، چو عنقا پارسایی پیشه کن
طره ی خوبان بود آزادگان را دام راه
حرص شهوت، مرد را در دام عصیان افکند
روی گنجشک نر از بهر همین باشد سیاه
مردمی از بس خطر دارد، به صحرای وجود
سبز نتواند ز بیم برق شد مردم گیاه
دارد این بادی که از دولت سلیمان در دماغ
چون شکوفه می دهد بر باد آخر بارگاه
در میان خلق از اسباب تعلق چاره نیست
ترک سر کردن بود آسانتر از ترک کلاه
دل به جان آمد مرا از منت بخت سیاه
احتیاجم کاش بر همچون خودی بودی چو ماه
بس که رسوایم به کوی عشق خوبان، چون نگین
سرنوشتم را توان خواندن ز نقش سجده گاه
نگذرم سوی چمن، ترسم پی دعوی داغ
لاله دامنگیر من گردد چون خون بی گناه
نسبت اهل محبت فیض ها دارد که کرد
شاخ گل را آشیان بلبلان صاحب کلاه
مدعی عشق است، غیر از جان سپردن چاره نیست
از برای دعوی قاضی نمی باید گواه
آه از این سرگشتگی، کایام از بهر سفر
یک زمان نگذاردم در خانه ی خود چون نگاه
در سفر رزق مرا از بس مقرر کرده اند
همو رهزن می خورم در خانه ی خود، نان راه
افکند بر سینه ی من تیر حسرت چون کمان
در چمن هر شاخ گل کز باد می گردد دوتاه
صد سبو از باده گر خالی کنم، رنگ شراب
از رخم ظاهر نمی گردد چو آب زیرکاه
بس که بیند بی کسم شبهای هجران همچو شمع
می کند از گریه خاموشم نسیم صبحگاه
گرد غم از روی بختم پاک اگر سازد کسی
گرددش چون برگ لاله، گوشه ی دامن سیاه
چون توانم شد خلاص از تنگنای غم، که نیست
راه بیرون رفتنم از هیچ سو چون آب چاه
کی به گردونش فرستادم که سوی من ز شرم
ناله چون تیرهوایی برنگشت از نیم راه
شمع سان بر سوز سینه، قطره ی اشکم دلیل
همچو گل بر حال دل، چاک گریبانم گواه
برنمی آید ز دستم این که همچون دیگران
شعر را سازم پی وجه معیشت خضر راه
بس که از امداد خود بی بهره ام بیند سخن
از خجالت گاه رنگش سرخ گردد، گه سیاه
دست همت در فضای دهر نتوانم گشود
تنگ تر از آستین باشد مرا این دستگاه
دهر را اشعار من چون رنگ بر رخسار گل
آسمان را طبع من چون آب برپای گیاه
همچو صبح ار دعوی پاکیزه دامانی کنم
بس بود خورشید بر صدق حدیث من گواه
هرکجا چون شعله بگشایم زبان، از شرم من
همچو شمع کشته خاموش است خصم روسیاه
عالم از من روشن است، اما چه حاصل، چون فلک
پابرهنه می دواند همچو خورشیدم به راه
در تنم چون شعله ی خاشاک، دود دل لباس
بر رم چون خامه ی نقاش، موی سر کلاه
از رفو گلبند گشته جامه ام طاووس وار
وز عرق گردیده چون قمری گریبانم سیاه
همچو تصویرم ز پیراهن گریبانی به جاست
چون گلم از جامه دامانی درین تاراجگاه
همچو خضرم زنده می خواهد همیشه می فروش
می کند دایم دعای جان مفلس قرض خواه
شرح حال خود بیان سازم به پیش خسروی
کآفتاب او را بود از تیغ بندان سپاه
آن نهنگ بحر کین خواهی که مرغ روح خصم
می کند در آب تیغش همچو مرغابی شناه
جوهر شمشیر شاهی، آبروی تاج و تخت
شعله ی شمع عدالت، شاه دین، عباس شاه
ای غبار درگهت از تاج شاهان باج خواه
یک حباب بحر قدرت نه فلک را بارگاه
در زمان عدل تو نوشیروان زنجیردار
در حریم درگهت خاقان و قیصر دادخواه
گر سلیمان نیستی، اما بود از حشمتت
جانورداران تو هریک سلیمان دستگاه
ملک را دیوار فولاد است شمشیرت، ازان
در فضایش هیچ آسیبی نیارد کرد راه
از ترحم، کبک کهساری ز بیم عدل تو
می دهد شهباز را در زیر بال خود پناه
سرکشان را طاق محراب است شمشیر کجت
هرکه می جنبد سرش، این است او را سجده گاه
عالمی را روی بر خاک است از بهر سجود
در حریم آستانت چون نماز عیدگاه
بست دست فتنه تا عدل تو برق و باد را
پشت بر دیوار داده از فراغت برگ کاه
دیده ی خورشید را از خاک پای توسنت
توتیای می رسد در هر نفس از گرد راه
هرکجا تیغت علم شد، فتنه آنجا چون مگس
با دو دست خویش می دارد سر خود را نگاه
کبه ی کوی تو دارد جذبه ای کز شوق آن
همچو اشک از بطن مادر، طفل می افتد به راه
چون کند لطف تو از زندان اسیران را خلاص
می کند فواره نی را از برای آب چاه
خوانده نقاش ازل رخش ترا خیرالعمل
گفته جلاد اجل تیغ ترا روحی فداه
سرورا! گردون جنابا! در حریم درگهت
عرض حال من بود روشن ز نقش سجده گاه
گر شود آیینه ی رای تو عینک، می توان
سرنوشت هرکسی را خواندن از لوح جباه
آسمان بسیار با من در مقام دشمنی ست
گر کشد با تیغ کینم، خون من از وی بخواه
تا به تیغ سرفرازی آفتاب خاوری
بزم را رنگین کند از خون شمع صبحگاه
با تو هرکس را بود در سر خیال سرکشی
کم مبادا سایه ی تیغ از سرش چون مد آه
سلیم تهرانی : قصاید
شمارهٔ ۱۵ - در مدح اسلام خان و توصیف قصر او
شد بهار و زین حصار نیلگون کرد انتخاب
از پی بزم شرف، برج حمل را آفتاب
گل شکفت، از رخ نقاب گلستان برداشتند
بر جهان شد رازهای خاک، روشن تر ز آب
بر سمند باد، سوی بوستان آمد بهار
هر طرف افتاده گل های پیاده در رکاب
سیل چون خیل عرب گردید در وادی روان
اشتران سرخ کوهانش ز موج اندر شتاب
از پی تعمیر این ویرانه ی دیرین اساس
ابر شد معمار و برق او را به کف زرین طناب
از فروغ لاله و گل کز کنار جو شکفت
شد چو برگ غنچه رنگین، پرده ی چشم حباب
قتل عاشق کی نهان ماند که از فیض هوا
گل کند بر روی آتش قطره ی خون کباب
مشت خاشاکی نمی یابد که تعمیرش کند
خانه ی بلبل شد از معموری گلشن خراب
رنگ همچون دایه ی بی مهر در شیرش نماند
صبح صادق ریخت از شبنم ز بس در شیر آب
مصحف گل را به می خواران فرستاد آن که او
از پر پروانه داد آتش پرستان را کتاب
عالم از بس باصفا شد، آسمان چون عاشقان
می فرستد نامه سوی خاک از تیر شهاب
آتش گل در گلستان کرده از اعجاز حسن
همچو مرغان بهشتی زنده بلبل را کباب
بس که شادابی فزون شد باغ را از هر نسیم
رنگ گل در موج می آید چو در ساغر شراب
تکیه بر گلبن کند هر لحظه چون مستان نسیم
غوطه در دریا زند هردم چو مرغابی سحاب
خیره گردد از فروغش دیده ی نظارگی
برگ گل گویی بود آیینه ای در آفتاب
هر نفس عاشق ز دامان خود از فیض هوا
در میان پاره های دل کند گل انتخاب
نوعروسان چمن، مشاطه ی هم گشته اند
خوش تماشایی ست دیگر در کنار جوی آب
سبزه سازد عکس خود را وسمه ی ابروی موج
لاله داغ خویشتن را سرمه ی چشم حباب
گشت بال افشان ز بس هر مرغی از ذوق هوا
از پر مرغابیان شد بالش پر هر حباب
گوهرافشان شد چو دست جود صاحب بر جهان
خوب بیرون آمد آخر ابر نیسانی ز آب
تربیت پرورده ی شاه جهان، اسلام خان
عیسی گردون سوار و آفتاب مه رکاب
از برای بزم قدر او قضا چون مطربان
تار بر عود فلک می بندد از سیم شهاب
شد جهان همچون درون بیضه امن آباد کبک
زان که در عهدش بجز ناخن نمی گیرد عقاب
چندبار منت جود گران سنگش کشد؟
خاک بر سر می کند از دست او فیل سحاب
ز انتقام عدل او ترسم به جرم خون عشق
حسن، آزادی نبیند هرگز از بند نقاب
شد لطیف از بس که در عهدش مزاج روزگار
تیغ نتواند در آتش خورد آب بی گلاب
چون به عهدش بگذرد نخجیر در یاد پلنگ
از دهان او روان گردد چو شیرحوض، آب
ای جوان بختی که از آسایش ایام تو
خوابگاه کبک باشد سایه ی بال عقاب
می توان دانست از رنگش، که روزی دیده است
آتش خشم ترا یاقوت زرد آفتاب
تا ترا دولت سرا گردیده، می بوسد سپهر
آستان خانه ی زین ترا، یعنی رکاب
مرحبا از شعله پیکر توسنت کز چابکی
برق پیش او گران خیز است با چندین شتاب
باد رفتاری که هرگه گرم جولان می شود
می جهد برق از همه اعضای او همچون شهاب
چست در چابک دویدن چون نسیم صبحگاه
تند در منزل بریدن همچو تیغ آفتاب
از صفیر خواب مخمل چون کبوتر در سماع
از نسیم دامن زین همچو آتش در شتاب
سنگ را مغزش پریشان می شود همچون شرار
کاسه ی سم را زند چون بر سر او از عتاب
نیست فرقی، بلکه یک ران چرب تر باشد هنوز
کوه را سنجید با خود چون ترازوی رکاب
جلوه ی او از برای آن که آساید سوار
افکند در خانه ی زینش ز مخمل فرش خواب
دامن صحرا ز خون صید گردد لاله زار
در شکار انداختن چون پای آری در رکاب
ترکش پرتیر، تابان از کمر خورشیدوار
تیغ آتشبار از کف برق زن همچون سحاب
آشکارا از شکنج آستین زرین کمند
آنچنان کز موج دریابار، عکس آفتاب
چون حباب از طبل بازت دم زند در جویبار
رم دهد مرغابیان موج را از روی آب
شاهبازی کان به معنی مرغ دست آموز توست
یارب از جنس چه مرغ او را توان کردن حساب
چشم او چشم کبوتر، رنگ او رنگ تذرو
بال او بال همای و چنگ او چنگ عقاب
شاه مرغان است و کوس شاهی او طبل باز
باز صبح است و بود رنگ زر او آفتاب
کبک را شهپر اگرچه تیر روی ترکش است
می کند پرتاب، هرگه بیندش، از اضطراب
موج همچون دام پیچد بر پر مرغابیان
افتد از بال و پر او عکس اگر در جوی آب
چون گشاید بال در پرواز، گو نظاره کن
گر ندیده کس به روی سینه ی خوبان کتاب
می توان گفتن که مرغ روح چنگیز است او
نیستش از بس ز قتل عام مرغان اجتناب
صاحبا! در گلشن مدح تو آن نوبلبلم
کز وجودم یافت گلزار معانی آب و تاب
می روم هرگه فرو، ز اندیشه ی مدحت به خویش
عرش گردد جلوه گاهم چون دعای مستجاب
یک نوازش کن مرا، وان گه ببین طرز سخن
پخته ناید میوه تا گرمی نبیند زآفتاب
کار بابخت است و طالع، ورنه خود از بهر چیست
عالمی از لطف تو معمور و حال من خراب
ذره ام، از خاک می باید مرا برداشتن
نیست مفت این سربلندی، آفتابی، آفتاب!
قافیه تکرار شد، خفاش طبعان بشنوید
آفتاب و آفتاب و آفتاب و آفتاب
باز سر برزد به وصف قصر گردون رفعتت
مطلعی از مشرق اندیشه ام چون آفتاب
مرحبا ای قصر گردون پایه ی عالی جناب
ای تو عرش و ساکنان در تو دعای مستجاب
برج برج این حصار نیلگون را گشته است
شاه برجی مثل تو کم دیده چشم آفتاب
پی نبرده هیچ کس بر پایه ی معراج تو
افکند تیری به تاریکی خرد همچون شهاب
برفراز بام تو، خورشید باشد در مثل
همچو زرین نقطه بر بالای بیت انتخاب
در هوای فیض بخش ساحتت نبود عجب
همچو طوطی سبز اگر گردد پر مرغ کباب
بحری و گوهر به دامان برده از تو نیک و بد
کوهی و نشنیده هرگز سایلی از تو جواب
از بلندی، طاق ایوان فلک بنیاد تو
سایه افکن گشته چون مد الف بر آفتاب
کار خاک از نسبت قدرت ز بس بالا گرفت
آسمان گوید همی یالیتنی کنت تراب
باد در صحن تو دایم در طرب اسلام خان
کامران و کامجوی و کام بخش و کامیاب
باشد از فیض قدوم او حریمت را شرف
تا کند بیت الشرف برج حمل را آفتاب
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱ - در تهنیت وزارت یافتن اسلام خان
ای سواد هند از کلکت نگارستان چین
کار و بار ملک هرگز این سر و سامان نداشت
نامه ی اقبال پیش از کلک دولت پرورت
داشت گرچه رونقی، اما به این عنوان نداشت
رشک بر شاه جهان آید سکندر را که او
چون تو دستوری خرداندیش و حکمت دان نداشت
از خطت فرمان شه شد چون نگارستان چین
این قدر خیل پری، جمشید در فرمان نداشت
پادشاهی آنچنان را این چنین باید وزیر
آنچه می بایست، شد، زین خوبتر امکان نداشت
کار دولت شد قوی از کلک محکم کار تو
خوب شد، آری ستونی این بلندایوان نداشت
از دواتت عافیت را ساز شد سامان کار
کز برای سینه های ریش، مرهمدان نداشت
چون تو دستوری ندارد هفت اقلیم جهان
این گمان هرگز به بخت خویش، هندستان نداشت
با شجاعت جمع در عهد تو شد دانشوری
در زمان هیچ کس تیر قلم پیکان نداشت
مصرع شمشیر از کلک تو شد بیتی تمام
هیچ دیوانی دو مصرع این چنین چسبان نداشت
پشت شمشیر تو از دلگرمی کلکت قوی ست
قطره ی آبی وگرنه این همه طوفان نداشت
کرد او را خامه ات از وادی حیرت خلاص
رهنمایی خضر سوی چشمه ی حیوان نداشت
نامت از سرچشمه ی خورشید آبش می دهد
آبرویی کاین زمان دارد نگین در کان نداشت
شد کف دست تو دل ها را مقام عافیت
گوهر این آسودگی در مخزن عمان نداشت
تا صلای عام، دست گوهرافشانت نداد
جامه همچون پوست بر تن خلق را دامان نداشت
مهر جودت بر برات رزق اشیا تا نبود
موج دریا بی دهن بود و صدف دندان نداشت
صاحبا! عزم سفر میمون و فرخ فال باد
بی تو خیل شاه را فتح و ظفر امکان نداشت
کرده بیماری مرا نوعی ضعیف و ناتوان
کاین تن رنجور، پنداری که هرگز جان نداشت
غربت و بیماری ام پامال حیرت کرده است
هیچ کس را همچو من، دور جهان حیران نداشت
چند روزی رخصتم ده تا کنم درمان خود
گرچه هرگز درد بیماران دل، درمان نداشت
مختصر کردم حدیث حال خود در خدمتت
ورنه چون اوصاف تو، درددلم پایان نداشت
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳ - در تقاضا
ای شکنج آستینت موج دریابار جود
ای سپهر پیر را ذات تو فرزند خلف
کاروانی کز دیار همتت گردد روان
نقش پای ناقه اش گوهر دهد همچون صدف
روی بر خاک درت سوده ست بهر کسب نور
بی سبب نبود به روی ماه، آثار کلف
جانب خارا دود بر کینه خواهی همچو آب
بشنود گر شیشه از حفظ تو بانگ لاتخف
گرچه همت می کند منعم، ولی در پیش تو
عرض حال خویش می گویم، تکلف برطرف
سیلی امواج این دریا مرا بی تاب کرد
تا به کی دندان فشارم بر دل خود چون صدف
شد لباسم بس که رهن باده در میخانه ها
چون نهال تاک نبود سترپوشم غیر کف
بر سر دستار من هرگه نسیمی بگذرد
همچو گل افتد ازو هر پاره ای بر یک طرف
کهنه کفشم را که شد سوراخ در سرپنجه اش
کرده سر بیرون ازو انگشت پایم چون کشف
چون جلاجل، زردگوشانم به دور دایره
ایستاه، می زنند از روی طعنه کف به کف
کاین چه اوقات است، بر حال تو رحم است ای سلیم
کس مبادا همچو من تیر ملامت را هدف
همگنان را ماتمم باشد عروسی، تا به کی
شیون من باعث عیش کسان باشد چو دف
نه فلک در موج خیز از آب گوهرهای من
خشک لب از تشنگی من همچو دریای نجف
ای سحاب وادی لب تشنگان، بر آتشم
قطره ای افشان، مگر کم گرددم این تاب و تف
دست پرورد وفایم، بی حقیقت نیستم
گر کسی نیکی کند با من، نمی گردد تلف
در تلافی گوهر شهوار می گیرد ز من
قطره ی آبی دهد گر روزگارم چون صدف
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۸ - راه گم کردن در نجف معلی
یک شبی هنگام برگردیدن از طوف نجف
ره غلط کرده، رهم بر طرفه صحرایی فتاد
وادیی پر دغدغه چون وادی سوداییان
عرصه ای پرفتنه همچون باطن اهل فساد
دست از جان شسته، گردد آب سوی او روان
هرچه بادا باد گوید، بگذرد آنجا چو باد
می شود دیوانه هرکس را برو افتد گذار
برّ مجنون روزگار از بهر این نامش نهاد
از برای آن که بیرون زین بیابانش برد
چون منار سامره، پیچیده ره بر گردباد
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱۱ - در توصیف خانه ی اسلام خان
این نگارین خانه را دیوار و در آیینه است
طاق او چون بال طاووس است و پر آیینه است
از نسیم گل سبکتر رو، که این گلزار را
جای برگ گل به روی یکدگر آیینه است
طرفه تأثیری درو آیینه را رو داده است
شام مجلس را چراغ است و سحر آیینه است
در تماشای در و دیوار او نظاره را
چون نلغزد پا، که فرش رهگذر آیینه است
فیض آب و گل تماشا کن که دایم عکس را
وی بر خشت در او، پشت بر آیینه است
خانه ی خورشید را این روشنایی از کجاست
گرچه آن را هم اساسش سر به سر آیینه است
بر بساطش هرکه را افتد گذر، چون عکس خویش
هرکجا پا می گذارد تا به سر آیینه است
روز و شب چون شاهدان خودپسند از خشت او
صورت دیوار را پیش نظر آیینه است
روی دل بیند درو هرکس رسد، کاین خانه را
چون دل اهل صفا، دیوار و در آیینه است
پیش ازین نقش آسمان آیینه ی خورشید ساخت
می توان گفتن دل این شیشه گر آیینه است
صورت حالش درین جا چون تواند عرض کرد
جام را جمشید پندارد مگر آیینه است
کی توان بی روشنایی در حریمش راه یافت
گر سکندر را امیدی هست، بر آیینه است
صورت دیوار را در دست همچون گل درو
رونمای خسرو والاگهر آیینه است
آبرو گوهر تاج و نگین، شاه جهان
آن که تیغش بر رخ فتح و ظفر آیینه است
حاصل دریا و کان را نیست در دستش قرار
در کف جودش گهر سیماب بر آیینه است
روشنی از سرمه ی تحقیق دارد چشم او
پیش او یکسان بود گر تیغ و گر آیینه است
در ره وصفش ز لغزیدن به جان آمد سخن
در گذار مور، گرداب خطر آیینه است
در زمان دولت او این بنا اتمام یافت
آری ایام سکندر را اثر آیینه است
جلوه گر بادا درو دستور عهد اسلام خان
تا عروس باغ را گلبرگ تر آیینه است
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱۶ - در آزار دمل خود
آه ازین دمل که شد از سینه ی من آشکار
خون چو پیکان می چکد از غنچه ی پستان مرا
هردم شیری که از پستان مادر خورده ام
قطره قطره می کشد ایام از پستان مرا
دشمنی چون عشق دارم در قفای خود، ازان
سر برون کرده از روی سپر پیکان مرا
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱۷ - هجو ملا وفا
منزل اهل سخن، ملا وفا کز شرم او
لفظ را معنی به روی خویش برقع می کند
گاه بر ریش سخن از دخل گردد شیشه بند
گاه در... غزل، انگشت مصرع می کند
همچو عنبر کز تصرف معده ناخوش سازدش
می برد اشعار مردم را و ضایع می کند
ملزم از دیوان ارباب معانی کی شود
آن که صد مطلع به یک ابرام مقطع می کند
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳۹ - هجو کاتب
کاتبی دارم که چون بر دست گیرد خامه را
هر سخن را دخل بیجایی کند موی دماغ
افکند هر مصرعی را عضوی از اعضا ز سهو
می کند هر حرف را از نقطه ی بیهوده داغ
دست خود هرگه به سوی خامه برد، از بیم او
لفظ از معنی گریزان گشت چون دود از چراغ
حرف در بند غم از آسیب او چون پای باز
نقطه در گرداب خون از دست او چون چشم زاغ
دارد از خط شکسته، انتعاشی طبع او
زشت تر باشد، شکسته چون شود پای کلاغ
سلیم تهرانی : قطعات
شماره ۴۱ - کار با جمعی مرا افتاده در بحث سخن
کار با جمعی مرا افتاده در بحث سخن
بی سر و پا جمله همچون ساکنان بادیه
هرزه گویی چند همچون سرخوشان انجمن
مرده رنگی چند همچون تشنگان بادیه
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۴۵ - هجو کسی
خواجه از بس ممسک و رذل و خسیس افتاده است
گر شکست عمر بیند، از شکست نان به است
صورت زشتش خبر از معنی او می دهد
ظاهری دارد که از وی باطن شیطان به است
نفعی از هرکس که بیند، بهتر از فرزند اوست
استخوانی در دهان سگ ز صد دندان به است