تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۰۶ - وقت آن شد که دگر سر حق اظهار کنم
وقت آن شد که دگر سر حق اظهار کنم
خرقه و سبحه بدل بابت وز نار کنم
راز عشقش که پس پرده دل هست نهان
با دف و چنگ عیان بر سربازار کنم
صوفیان را ز می صاف چشانم قدحی
بیخبرشان بدمی از سرو دستار کنم
چون صدف جای بدریای معانی سازم
دامن و جیب پر از گوهر شهوار کنم
تا کنم تازه دگر شیوه منصوری را
فاش اناالحق زنم و جابسردار کنم
جز بگلزار سر کوی تو ای حور سرشت
تو مپندار که زو جانب گلزار کنم
ای خوش آنروز که چون نور علی سرخوش و مست
خیزم و جان به نثار قدم یار کنم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۱۷ - منکه هر جای روم در قفس صیادم
منکه هر جای روم در قفس صیادم
از قفس بهر چه صیاد کند آزادم
گرچه هر لحظه بخونم صنمی برخیزد
بر در دیر مغان مست و خراب افتادم
برده اند از قد و رخسار خود آن حوروشان
جلوه طوبی و گلگشت جنان از یادم
تا کشم دختر گلچهره رز را بنکاح
زیور خرقه تقوایش بکابین دادم
خسروا بی لب شیرین شکر بار تو چند
همچو فرهاد کشد سربفلک فریادم
جان خود بهر چه ایثار نسازم ز غمش
کز ازل بهر همین کرده خدا ایجادم
منکه چون نور علی ملک بقایم وطنست
از جهان سیل فناگو بکند بنیادم
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۳۲ - سخنی از لب آن یار بگویم یا نه
سخنی از لب آن یار بگویم یا نه
رمزی از مخزن اسرار بگویم یا نه
تا نروید بچمن سرو نبالد بر خویش
حالتی زان قد و رفتار بگویم یا نه
تا زمهتاب و زخورشید رود نور و صفا
شمه زان گل رخسار بگویم یا نه
راز عشقت که پس پرده دل هست نهان
با دف و نی سر بازار بگویم یا نه
چندی از خرقه و تسبیح سخن میگفتم
بعد از آن از بت و زنار بگویم یا نه
تا دهد نور علی مژده بجان افشانی
خبری ز آمدن یار بگویم یا نه
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۳۸ - باده عشق تو امروز نه در جام منست
باده عشق تو امروز نه در جام منست
کز ازل تا به ابد باده انعام منست
طعم حنظل بدهن با شکرم هر دو یکیست
بسکه تلخ از غم شیرین دهنان کام منست
صبر و آرام و قرارم همه از دل بربود
جلوه روی نگاری که دلارام منست
چون کنم حرف غمش بر ورق چهره رقم
چشم نمناک دوات و مژه اقلام منست
زآبنوس خط و عاج ز نخش خاتم بند
مجری صبح من و مجمره شام منست
رشته نظم در از لفظ بصیادی طبع
اینره صید سخن دانه و آن دام منست
شام وصلش که سرانجام نشد روز بنور
در چنین تیره شبرنگ سرانجام منست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۴۸ - بلبلا نعره مستانه مبارک باشد
بلبلا نعره مستانه مبارک باشد
پیش گل خواندن افسانه مبارک باشد
درد نوشان چمن را ز کف ابر بهار
باده ناب به پیمانه مبارک باشد
گومرا سبحه بکف برسر سجاده مباش
گردش جام بمیخانه مبارک باشد
شعله خوئی ز جفا خون دلم گرم بریخت
شمع را کشتن پروانه مبارک باشد
غمزه اش تیغ بکف رفت بسروقت دلم
آشنا را غم بیگانه مبارک باشد
بر دل از حلقه گیسوی تو تا سلسله هاست
طوق زنجیر بدیوانه مبارک باشد
باز چون نور بدل مهر توام جای گرفت
گنج را خانه ویرانه مبارک باشد
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۷۵ - گیرم از خلق توانکرد نهان فعل شنیع
گیرم از خلق توانکرد نهان فعل شنیع
کی توانکرد ز خالق که بصیر است و سمیع
هرکه چون خاک شود پست بدرگاه خدا
سربزیر قدمش فرش کند عرش رفیع
تا جهانی همه باشند مطیع و تو مطاع
سربفرمان مطاعش نه و میباش مطیع
دوزخ جان توبا خلق بود تنگی خلق
جنتی گر بجهان هست بود خلق وسیع
بابد و نیک چکارت که پس پرده غیب
تو ندانی که شریفست نهان یا که وضیع
انبیا را ز حق اراذن شفاعت نبود
عاصیان را بقیامت نبود هیچ شفیع
غصه نور نخواهد شدن آخردانم
گر همه عمر کند قصه بر خلق جمیع
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۸۱ - بیشتر زانکه رسد باده ز روئیدن تاک
بیشتر زانکه رسد باده ز روئیدن تاک
مست دیدار تو بودم بدل و دیده پاک
بلبل و قمری گلزار توبودم روزی
که نه از گل اثری بود و نه سر و چالاک
گرد بام حرمت جان طیران داشت دمی
که نبود اینهمه دور و دوران با افلاک
سالها دل حرکت کرد چو پرگار فلک
تا بکوی تو سکون یافته از مرکز خاک
ذات پاک توکه بیرون بود از دانش و وهم
کی نمایدخردش درک بچشم ادراک
هرکرا رو بسوی تست نجاتش باشد
وانکه رویش نه بسوی تو بود هست هلاک
منکه نور توام از نار چه اندیشه کنم
کند اندیشه زنار آنکه بود خود خاشاک
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۹۱ - سالها شد که بدل نقش مرادی دارم
سالها شد که بدل نقش مرادی دارم
دیده جان برخ حور نژادی دارم
طره عقد گشایش چو ببندد گرهی
از گره بستن آن طره گشادی دارم
گرچه غم ها بود از دوری وصلش بدلم
هر دم از یاد رخش خاطر شادی دارم
کیسه دوست چو غم گر ز زر و سیم تهیست
صاحبی ذوالکرم و شاه جوادی دارم
شکر ایزد که ز لخت جگر و پاره دل
در بیابان غمش توشه و زادی دارم
نه سر صلح بکس باشدم و نه دل جنگ
تا دراین معرکه با نفس جهادی دارم
صد رهم گر کشد از خنجر بیداد چه نور
رهی از وی تو مپندار که دادی دارم
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۰۱ - ساقی مصطب جانم تنناها یاهو
ساقی مصطب جانم تنناها یاهو
مطرب بزم جنانم تنناها یاهو
شیشه و جام مرا هر دو چو معشوق شدند
عاشق پیر و جوانم تنناها یاهو
مست و مدهوش فتاده بدر میکده ها
گه از این و گه از آنم تنناها یاهو
ایندو معشوق که گفتم بحقیقت چویکند
جز یکی زاندو ندانم تنناها یاهو
وان بود باده توحید که بی شیشه و جام
کرده تر کام و دهانم تنناها یاهو
بعد از این نیست عجب گر بچکد آب حیات
از در نطق و بیانم تنناها یاهو
منکه نور ازلم تا ابد از پرتو خویش
روشنی بخش جهانم تنناها یاهو
عبدالوهاب شهیدی : عبدالوهاب شهیدی
از تو بگذشتم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر، نگران!
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای بحال دگران!
دلِ چون آینه ی اهل صفا میشکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کین بُوَد عاقبت کار جهانِ گذران
کین بُوَد عاقبت کار جهانِ گذران
***
گردش چرخ به کامم کردی
قرعه ی بخت به نامم کردی
خواجه بفروختی ام صد ره و باز
به یکی حلقه، غلامم کردی
به یکی حلقه، غلامم کردی
باده به جامم کردی، باده به جامم کردی
باده به جامم کردی، باده به جامم کردی
***
برو ای دوست! حلالت نکنم
زندگی را تو حرامم کردی
عمر هجرانِ تو هم گشت تمام
لیک روزی که تمامم کردی
لیک روزی که تمامم کردی
باده به جامم کردی، باده به جامم کردی