تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۷۴ - عقدهٔ دل واکند زلف گرهگیر کسی
عقدهٔ دل واکند زلف گرهگیر کسی
بسته ام خود را به پیچ و تاب زنجیر کسی
می گشاید بر تنم هر زخم آغوش نشاط
بسکه جا کرده است در دل شوق شمشیر کسی
در محبت بسکه یکرنگم ز عکس چهره ام
صفحهٔ آیینه گردد لوح تصویر کسی
گفتگوی اهل غفلت لایق واگویه نیست
خواب مخمل کی بود شایان تعبیر کسی
می تپد جویا دلم در سینه از جوش حسد
تا کجا در خاک و خون غلتیده نخجیر کسی
بسته ام خود را به پیچ و تاب زنجیر کسی
می گشاید بر تنم هر زخم آغوش نشاط
بسکه جا کرده است در دل شوق شمشیر کسی
در محبت بسکه یکرنگم ز عکس چهره ام
صفحهٔ آیینه گردد لوح تصویر کسی
گفتگوی اهل غفلت لایق واگویه نیست
خواب مخمل کی بود شایان تعبیر کسی
می تپد جویا دلم در سینه از جوش حسد
تا کجا در خاک و خون غلتیده نخجیر کسی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۸۰ - این چه بیداد است ای شمشاد قامت می کنی
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۹۱ - موسم مستی است ایام بهاران های های
موسم مستی است ایام بهاران های های
فصل گل را مغتنم دانید یاران های های
دست افشان پای کوبان می روم از خویشتن
رقص مستی سیر دارد می گساران های های
می روم افتان و خیزان تا بکوی می فروش
گرد راه می کشانم، باده خواران! های های
می نمایم شبنم خوی برگل رخساره اش
نم نم باران و صبح نوبهاران های های
مرغ روح از دل تپیدن طبل وحشت خورده است
خجلتی دارم ز روی جان شکاران های های
نه رود یار از برم نه غیر آید بر سرم
خوش بود معشوق و می در روز باران های های
می پرد رنگ از رخم جویا ببال بوی گل
می روم از خود به یاد گلعذاران های های
فصل گل را مغتنم دانید یاران های های
دست افشان پای کوبان می روم از خویشتن
رقص مستی سیر دارد می گساران های های
می روم افتان و خیزان تا بکوی می فروش
گرد راه می کشانم، باده خواران! های های
می نمایم شبنم خوی برگل رخساره اش
نم نم باران و صبح نوبهاران های های
مرغ روح از دل تپیدن طبل وحشت خورده است
خجلتی دارم ز روی جان شکاران های های
نه رود یار از برم نه غیر آید بر سرم
خوش بود معشوق و می در روز باران های های
می پرد رنگ از رخم جویا ببال بوی گل
می روم از خود به یاد گلعذاران های های
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۱۰۹۳ - مقصد ظاهرپرستان است و اهل دل یکی
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۱ - در نعت رسول صلی الله علیه و سلم
همچو بوی غنچهٔ بگزینی شبی کز انزوا
میروی از حرص پیش از صبح دنبال مسا
رشتهٔ طول امل پابند سعیت کی شود
همچو سوزن در ره همت بیفشاری چو پا
هر که حق را خواند رزاق و ز مردم خواست رزق
قول و فعلش چون زبان و دل بود از هم جدا
نیست همچون مرغ حق گویا دلت را آگهی
گرچه باشد بر زبانت دمبدم نام خدا
می دوی هر سو برای روزی اهل و عیال
بهر قوت دیگران سرگشته ای چون آسیا
روز تا شب از برای لقمه ای خاکت بسر
بر در اهل دول افتاده ای چون نقش پا
آبرو می ریزی و چشم از توکل بسته ای
ته ترا آزرمی از خلق و نه شرمی از خدا
در دهان دندان نماند از پیری و داری هنوز
بهر خون خلق خوردن زیر دندان اشتها
چون گهر گردآور خود باش تا کی چون حباب
دیده ات خالی بود از دیده و دل پر از هوا
از نمازت نیست تحصیل رضای حق مراد
می کنی دائم دعا بهر حصول مدعا
می کند بر روزی مردم دهان حرص باز
عابدی کو سنگ بندد بر شکم چون آسیا
خانهٔ دینت خراب است و ز غفلت داشته
همت پستت به فکر رفعت بام و سرا
زیربار آرزو وابستهٔ غمها مباش
کی زن دنیای دون گردند مردان خدا
کی چراغ اعتبارت میرد از یک بحر آب
گر به یک قطره کنی مانند گوهر اکتفا
بی طلب از حق سخاوت پیشه باشد کامیاب
در حق منعم کف سائل بود دست دعا
در قبول خاطر خلق است فیض ایمنی
چون کسی افتد ز چشم مردمان افتد زپا
بعد رفتن از غنی تا مفلس دنیا چه فرق
امتیازی نیست در خفتن پی شاه و گدا
ناتوانی هادی ره خاکساران را بس است
کاروان مور مستغنی بود از رهنما
بر دل ارباب حسد را گوییا تیری رسید
از لب اهل سخن چون مصرعی سر زد رسا
ادم بد را به مانند خودش بایید سپرد
چاره ای نبود به از سوزن برای خار پا
ای پسر زال جهان غدارهٔ شوهر کش است
با چنین کدبانویی حیف است بودن کدخدا
جود و همت عیب پوش نخوت مردم بود
عجب سلطانی نگردد جمع با حرص گدا
هست دل را فیضها از دولت افتادگی
خاک چون پهلو دهد آئینه را یابد جلا
هر دم از موج نسیمی بایدش خوردن قفا
شمع سان از سرکشی هر کس نبیند پیش پا
خویش را گر می توانی خاک راه فقر کن
سازوار چشم دل نبود بجز این توتیا
تا نیابد در نهاد کان جواهر خاک مال
کی تواند گشت زینت بخش تاج پادشا
خاکساری را ندادن تن نمی بودی اگر
پرتو مهر برین از دودهٔ عز و علا
کوه و صحرائی که با طبعم هوایش ساخته است
هست خاکش جمله خاک راه و سنگش سنگ پا
خلق را در عاجزی ربط دگر با مبده است
نیست غیر از قامت خم گشته محراب دعا
تنگ فرصت باشد از بس عیش در دوران ما
زودتر از رنگ رو از کف پرد رنگ حنا
گام رفتن می زند عمر تا با پای نفس
سرعت رفتار باشد لازم این مدعا
شام خوناب از شفق ریزد به جای اشک و صبح
می کند بر وضع عالم خندهٔ دندان نما
راستی بگزین که باشد مایهٔ فرزانگی
نیست شمع بزم را از هم زبان و دل جدا
در حقیقت زنده اند ارباب معنی از سخن
چون قلم این قوم را دارد زبان خود به پا
بر سر شوخی است طبع نکته پردازم دگر
به که سازم با غزل بکر سخن را آشنا
گاهش از وصف می و معشوق بخشم آب و رنگ
گه ز تعریف گل و بلبل دهم برگ و نوا
میروی از حرص پیش از صبح دنبال مسا
رشتهٔ طول امل پابند سعیت کی شود
همچو سوزن در ره همت بیفشاری چو پا
هر که حق را خواند رزاق و ز مردم خواست رزق
قول و فعلش چون زبان و دل بود از هم جدا
نیست همچون مرغ حق گویا دلت را آگهی
گرچه باشد بر زبانت دمبدم نام خدا
می دوی هر سو برای روزی اهل و عیال
بهر قوت دیگران سرگشته ای چون آسیا
روز تا شب از برای لقمه ای خاکت بسر
بر در اهل دول افتاده ای چون نقش پا
آبرو می ریزی و چشم از توکل بسته ای
ته ترا آزرمی از خلق و نه شرمی از خدا
در دهان دندان نماند از پیری و داری هنوز
بهر خون خلق خوردن زیر دندان اشتها
چون گهر گردآور خود باش تا کی چون حباب
دیده ات خالی بود از دیده و دل پر از هوا
از نمازت نیست تحصیل رضای حق مراد
می کنی دائم دعا بهر حصول مدعا
می کند بر روزی مردم دهان حرص باز
عابدی کو سنگ بندد بر شکم چون آسیا
خانهٔ دینت خراب است و ز غفلت داشته
همت پستت به فکر رفعت بام و سرا
زیربار آرزو وابستهٔ غمها مباش
کی زن دنیای دون گردند مردان خدا
کی چراغ اعتبارت میرد از یک بحر آب
گر به یک قطره کنی مانند گوهر اکتفا
بی طلب از حق سخاوت پیشه باشد کامیاب
در حق منعم کف سائل بود دست دعا
در قبول خاطر خلق است فیض ایمنی
چون کسی افتد ز چشم مردمان افتد زپا
بعد رفتن از غنی تا مفلس دنیا چه فرق
امتیازی نیست در خفتن پی شاه و گدا
ناتوانی هادی ره خاکساران را بس است
کاروان مور مستغنی بود از رهنما
بر دل ارباب حسد را گوییا تیری رسید
از لب اهل سخن چون مصرعی سر زد رسا
ادم بد را به مانند خودش بایید سپرد
چاره ای نبود به از سوزن برای خار پا
ای پسر زال جهان غدارهٔ شوهر کش است
با چنین کدبانویی حیف است بودن کدخدا
جود و همت عیب پوش نخوت مردم بود
عجب سلطانی نگردد جمع با حرص گدا
هست دل را فیضها از دولت افتادگی
خاک چون پهلو دهد آئینه را یابد جلا
هر دم از موج نسیمی بایدش خوردن قفا
شمع سان از سرکشی هر کس نبیند پیش پا
خویش را گر می توانی خاک راه فقر کن
سازوار چشم دل نبود بجز این توتیا
تا نیابد در نهاد کان جواهر خاک مال
کی تواند گشت زینت بخش تاج پادشا
خاکساری را ندادن تن نمی بودی اگر
پرتو مهر برین از دودهٔ عز و علا
کوه و صحرائی که با طبعم هوایش ساخته است
هست خاکش جمله خاک راه و سنگش سنگ پا
خلق را در عاجزی ربط دگر با مبده است
نیست غیر از قامت خم گشته محراب دعا
تنگ فرصت باشد از بس عیش در دوران ما
زودتر از رنگ رو از کف پرد رنگ حنا
گام رفتن می زند عمر تا با پای نفس
سرعت رفتار باشد لازم این مدعا
شام خوناب از شفق ریزد به جای اشک و صبح
می کند بر وضع عالم خندهٔ دندان نما
راستی بگزین که باشد مایهٔ فرزانگی
نیست شمع بزم را از هم زبان و دل جدا
در حقیقت زنده اند ارباب معنی از سخن
چون قلم این قوم را دارد زبان خود به پا
بر سر شوخی است طبع نکته پردازم دگر
به که سازم با غزل بکر سخن را آشنا
گاهش از وصف می و معشوق بخشم آب و رنگ
گه ز تعریف گل و بلبل دهم برگ و نوا
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۲ - درمدح خاتم انبیا محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم
آه تا کی طاقت آرد درد حرمان ترا
آسمان دور و زمین سخت و فغانم نارسا
محتسب ناحق چه ریزی خون عشرت را به خاک
در چنین فصلی که دارد چیدن گل خونبها
زلف مشکین از بناگوشت به پشت پا رسید
آه چون نازل شود از عالم بالا بلا
می نماید پیش رخسارت رگ ابر سفید
بر جبین خود کنی خورشید محلول از طلا
رنگ می چون زر زفیض همنشینی های اوست
صحبت خوبان نباشد هیچ، کم از کیمیا
تا به این تقریب گاهی یاد احوالم کند
سخت بستم عقدهٔ دل را به این بند قبا
خال و خط از بس به جا افتاد نتوان یافتن
یک غلط در مصحف رخسار او نام خدا
کاتب قدرت پی تحریر بیت ابروش
گرد کلک صنع را چون با انامل آشنا
نقطه ها بنهاد بهر امتحان خامه اش
اینکه بینی خالها بر عارض او جابجا
چون ندیدم تحفه ای شایستهٔ او غیر او
داده ام آئینهٔ دل را از انرو رونما
همچنان کآرد شبانگه مرغ را در آشیان
جا دهد در حلقه ها زلفش دل آواره را
نرمی گفتار او خار غم از دل می کشد
چون خسک کارند بیرون با زبان از دیده ها
رازکی ماند نهان در خاطر ارباب درد
تا که باشد پردهٔ دلهای تازک ته نما
از لبش جز خامشی نبود جواب ناله ام
چون کنم زآن کوه تمکین بر نمی گردد صدا
ای بهار جلوه از بس زرد و زارم کرده ای
کرده عکس چهره ام برگ خزان آئینه را
هر سر مژگان مرا از دیدن تمثال خویش
غوطه زد چون خامهٔ نقاش در آب طلا
پرده را یکباره زان خورشید عارض برمگیر
زورق دل را مکن طوفانی موج صفا
در غزل گویی شنیدی آفرین از همگنان
نعت گو جویا و بشنو از ملائک مرحبا
پاکتر از موج کوثر کن زبان خویشتن
تا توانی بود زین پس نعت سنج مصطفا
افتخار دودهٔ آدم حبیب ذوالجلال
سرور دنیا و عقبا شافع روز جزا
آنکه جبریل امینش می کشیدی غاشیه
آنکه بد فرمانبرش شاهنشهی چون مرتضا
آن شهی کز شش جهت سوی حریم درگهش
عینک چشم است اولوالابصار را قبله نما
رتبهٔ قربش تماشا کن که مقدار دو قوس
بلکه هم نزدیکتر بد با جناب کبریا
از عناصر در تن آدم برای خلق او
گشته اند اضداد با هم چار یار باصفا
کبریا بنگر که شاه اولیا خود را به فخر
گفته عبدی از عبید سرور هر دو سرا
از ادب شوید دهن را خضر با هفتاد آب
تا تواند برد نام نامی آن پیشوا
فتح کونین از چنین شمشیر و بازویی سزد
او یدالله است باید تیغ او شیر خدا
تیغ او بهر محبان موجهٔ آب بقاست
وز برای دشمنان باشد رگ ابر بلا
در کفش تیغ است یا موج است در بحر شکار
یا رگ ابری که بگرفته است از دریا هوا
در تن اعدای دین تیغ هنر پروای او
چار عنصر را به یک ضربت کند از هم جدا
چون بلرزاند زمان را هیبت شمشیر او
رتبهٔ تقدیم یابد انتها بر ابتدا
اینقدر فیض سعادت از کجا اندوختی
گر نبودی سایهٔ شمشیر او بال هما
احتسابش از پس گردن کشد رگهای ساز
زین سیاستهاست کاندر پرده پنهان شد نوا
تا ز فیض مدرس رایش شده روشن سواد
صبح بی شب زنده داری پاک سازد صفحه را
بار حلم او زمین را داده تمکین و قرار
برده شوق طوف خاک پاکش آرام از سما
تا تواند جبهه سای درگه قدرش بود
مهر انور گشته پیشانی ازان سر تابپا
کافرم گر با شدم چشم حمایت از کسی
جز نبی و شبر و شبیر و شاه اولیا
چون تن انسان که بگرفت از عناصر امتزاج
شد تن ایمان به پا از چار یار باصفا
داغ اگر باشد دلت مرهم ز درد او طلب
درد اگر داری زنام نامیش میجو دوا
جز خدا و مرتضی کس حق مدحت را نداد
چون ترا نشناخت کس غیر از خدا و مرتضا
ساده لوحی بین که مانند تویی را چون منی
با زبان کج مج خود گشته ام مدحت سرا
یارسول الله از کردار خود شرمنده ام
چون توانم در جنابت کرد عرض مدعا
با وجود روسیاهی از تو می دارم امید
عافیت در دین و دنیا ای شه هر دو سرا
تا اثر باقی بود در دهر از اوج و حضیض
تا بود روز و شب و سیاره و ارض و سما
خیرخواهت را بود اعلای علیین مقام
دشمن تو سرنگون پیوسته در تحت الثری
آسمان دور و زمین سخت و فغانم نارسا
محتسب ناحق چه ریزی خون عشرت را به خاک
در چنین فصلی که دارد چیدن گل خونبها
زلف مشکین از بناگوشت به پشت پا رسید
آه چون نازل شود از عالم بالا بلا
می نماید پیش رخسارت رگ ابر سفید
بر جبین خود کنی خورشید محلول از طلا
رنگ می چون زر زفیض همنشینی های اوست
صحبت خوبان نباشد هیچ، کم از کیمیا
تا به این تقریب گاهی یاد احوالم کند
سخت بستم عقدهٔ دل را به این بند قبا
خال و خط از بس به جا افتاد نتوان یافتن
یک غلط در مصحف رخسار او نام خدا
کاتب قدرت پی تحریر بیت ابروش
گرد کلک صنع را چون با انامل آشنا
نقطه ها بنهاد بهر امتحان خامه اش
اینکه بینی خالها بر عارض او جابجا
چون ندیدم تحفه ای شایستهٔ او غیر او
داده ام آئینهٔ دل را از انرو رونما
همچنان کآرد شبانگه مرغ را در آشیان
جا دهد در حلقه ها زلفش دل آواره را
نرمی گفتار او خار غم از دل می کشد
چون خسک کارند بیرون با زبان از دیده ها
رازکی ماند نهان در خاطر ارباب درد
تا که باشد پردهٔ دلهای تازک ته نما
از لبش جز خامشی نبود جواب ناله ام
چون کنم زآن کوه تمکین بر نمی گردد صدا
ای بهار جلوه از بس زرد و زارم کرده ای
کرده عکس چهره ام برگ خزان آئینه را
هر سر مژگان مرا از دیدن تمثال خویش
غوطه زد چون خامهٔ نقاش در آب طلا
پرده را یکباره زان خورشید عارض برمگیر
زورق دل را مکن طوفانی موج صفا
در غزل گویی شنیدی آفرین از همگنان
نعت گو جویا و بشنو از ملائک مرحبا
پاکتر از موج کوثر کن زبان خویشتن
تا توانی بود زین پس نعت سنج مصطفا
افتخار دودهٔ آدم حبیب ذوالجلال
سرور دنیا و عقبا شافع روز جزا
آنکه جبریل امینش می کشیدی غاشیه
آنکه بد فرمانبرش شاهنشهی چون مرتضا
آن شهی کز شش جهت سوی حریم درگهش
عینک چشم است اولوالابصار را قبله نما
رتبهٔ قربش تماشا کن که مقدار دو قوس
بلکه هم نزدیکتر بد با جناب کبریا
از عناصر در تن آدم برای خلق او
گشته اند اضداد با هم چار یار باصفا
کبریا بنگر که شاه اولیا خود را به فخر
گفته عبدی از عبید سرور هر دو سرا
از ادب شوید دهن را خضر با هفتاد آب
تا تواند برد نام نامی آن پیشوا
فتح کونین از چنین شمشیر و بازویی سزد
او یدالله است باید تیغ او شیر خدا
تیغ او بهر محبان موجهٔ آب بقاست
وز برای دشمنان باشد رگ ابر بلا
در کفش تیغ است یا موج است در بحر شکار
یا رگ ابری که بگرفته است از دریا هوا
در تن اعدای دین تیغ هنر پروای او
چار عنصر را به یک ضربت کند از هم جدا
چون بلرزاند زمان را هیبت شمشیر او
رتبهٔ تقدیم یابد انتها بر ابتدا
اینقدر فیض سعادت از کجا اندوختی
گر نبودی سایهٔ شمشیر او بال هما
احتسابش از پس گردن کشد رگهای ساز
زین سیاستهاست کاندر پرده پنهان شد نوا
تا ز فیض مدرس رایش شده روشن سواد
صبح بی شب زنده داری پاک سازد صفحه را
بار حلم او زمین را داده تمکین و قرار
برده شوق طوف خاک پاکش آرام از سما
تا تواند جبهه سای درگه قدرش بود
مهر انور گشته پیشانی ازان سر تابپا
کافرم گر با شدم چشم حمایت از کسی
جز نبی و شبر و شبیر و شاه اولیا
چون تن انسان که بگرفت از عناصر امتزاج
شد تن ایمان به پا از چار یار باصفا
داغ اگر باشد دلت مرهم ز درد او طلب
درد اگر داری زنام نامیش میجو دوا
جز خدا و مرتضی کس حق مدحت را نداد
چون ترا نشناخت کس غیر از خدا و مرتضا
ساده لوحی بین که مانند تویی را چون منی
با زبان کج مج خود گشته ام مدحت سرا
یارسول الله از کردار خود شرمنده ام
چون توانم در جنابت کرد عرض مدعا
با وجود روسیاهی از تو می دارم امید
عافیت در دین و دنیا ای شه هر دو سرا
تا اثر باقی بود در دهر از اوج و حضیض
تا بود روز و شب و سیاره و ارض و سما
خیرخواهت را بود اعلای علیین مقام
دشمن تو سرنگون پیوسته در تحت الثری
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۵ - در نعت امام علی ابن ابی طالب (ع)
در بلند و پست دنیای اسیر انقلاب
زورق عمرت تباهی گشته در موج سراب
هر که سر بر کرد از پیراهن صدق و صفا
می کشد آفاق را زیر نگین، چون آفتاب
هر که از اهل جهان خیری به خود بسپرده است
تا بود، فارغ بود و اندیشهٔ روز حساب
غیر وصف همنشینانم نباشد پیشه ای
گرچه خاموشم به رنگ نقطه های انتخاب
پادشاه وقت خود رندیست کاندر فصل گل
گردن مینا بدست آورد و شد مالک رقاب
کامجوئی اینقدر ناکام می دارد ترا
از سر کام ار توانی خاست باشی کامیاب
با وجود آنکه زیر بار دنیا مانده اند
یال می بندند بر خود غافلان همچون دواب
نیست غفلت پیشه را از عیب غفلت آگهی
کی توان کیفیت خواب گران دیدن به خواب
می زنم در پیری از ذوق جوانی بر جنون
می دهد دیوانگی یادی ز ایام شباب
با ملایم طینتان در گفتگو جرأت مکمن
می شود برندگی در آهن افزونتر زآب
از پی معماری گل هر سحر موج نسیم
بی تکلف برده از چشم و دل من آب و تاب
آب و رنگ این چمن وابستهٔ طبع منست
پردهٔ ناموس صد گلشن بهارم چون سحاب
بسکه بر آتش بود از رشک لفظ آرائیم
می چکد منقار از طوطی چو خوناب از کباب
در سیه کاری نهان شد فیض صبح پیریت
ای که از ذوق می آشامی، کنی مو را خضاب
نیستم با عالم آئینه و آب آشنا
بسکه هست از دیدن خلق جهانم اجتناب
دل ز درد ریزش باران مرا پرآبله است
همچو بارانی که از دریا برانگیزد حباب
وحشتم چون جوهر شمشیر کی از جا برد
منکه آرامیده ام در موج خیز اضطراب
در شب هجرت مپرس از اضطراب دل مپرس
شوختر باشد رگ خواب من از تیر شهاب
ز آتش دل بسکه دوری جوید اجزای تنم
جسته شریانم برون از پوست چون تار رباب
شوخ من از پای تا سر بسکه با کیفیت است
گوئیا بگرفته اند از می گل او را در آب
دلرباتر شد لبش ز آمیزش دشنام تلخ
چون رگ تلخی که کیفیت فزاید در شراب
چون روی در گرمی مستی به خواب از روی مهر
خوی ز رخسار تو می چیند به دامن ماهتاب
در دم نظاره رخسارش عرق ریز از حیاست
زان گل رو یا نگاه گرم می گیرد گلاب
گر لبش با من نشد گرم سخن سهل است سهل
آتش یاقوت را هرگز نباشد انتهاب
کرد خونم در دل و بزدود زنگ از خاطرم
آن لب کم گفتگو و آن نرگس حاضر جواب
حیرت و بیتابیم شبهای وصل و روز هجر
برد آرام از رگ خواب و ز سیماب اضطراب
می کشد هر شب غمش در آتشین زنجیر آه
هیچ کافر چون دل عاشق مبادا در عذاب
دست انصافش به کار زلف می افکند کاش
این گره هایی که افتاده است در بند نقاب
سخت بی باکند ارباب هوس وقتس وقت
گردهی تیر نگه را آباز زهر عتاب
نه زر داغی به کف، نه نقد اشکی در کنار
در شمار عاشقان خود را گرفتن بی حساب
مژده دلها را که خط عنبرین او ز نو
محضر قتلی برون آورده از روی کتاب
آبروی دیدهٔ عشاق از خون دلست
باب این ساغر شرابی نیست جز اشک کباب
محتسب درد خمار باده ام در سر بس است
درد بر دردم میفزا در گذر زین احتساب
من نخواهم دست خواهش از شراب ناب شست
از می گلگون نخواهم کرد هرگز اجتناب
باکی از عصیان ندارم با ولای بوتراب
فیض می بارد ز دامان ترم همچون سحاب
آن وصی مصطفی آن پیشوای جن و انس
آن شه دنیا و دین آن سرور عالی جناب
آنکه حفظش سایه افکن گر شود بر روی بحر
تکمهٔ چاک گریبان موج را گردد حباب
آن شه خیبر گشا کز فیض نام نامیش
لب گشودن در ثنای اوست دل را فتح باب
آنکه عزمش چون سبک سازد عنان جستجو
از رکابش صد بیابان دور میماند شتاب
آنکه در هیجا شود چون شعلهٔ تیغش بلند
آب گردد خود بر فرق عدو همچون حباب
سروری چون شاه مردان را سزاوار است و بس
کز جناب حق امیرالمؤمنین یابد خطاب
گر هوادار ضعیفان شحنهٔ حکمش شود
از رگ گل برگلوی شیر نر بندد طناب
تا چراغ عمر خصمش گل کند شاید اگر
غنچه لبریز هوا سازد دهن را چون حباب
اطلس عرش برین ایوان قدرش راست فرش
طول عمر خضر شادروان جاهش را طناب
پیش باغ خلق او تا روز محشر مانده است
گلشن جنت نهان در پردهٔ غیب از حجاب
از حجاب صیقل شمشیر او افتاده است
تور بر اندام خورشید برین در اضطراب
حلقه های جوشن دشمن خورد بر هم چو موج
تا بر اندامش ز برق تیغ او گردید آب
توتیای دیده ها زیبد غبار رزمگاه
پای عزم او چو گردد مردم چشم رکاب
می رود بر باد چرخ و می شود در آب خاک
چون سبک سازد عنان و چون گران سازد رکاب
زنده ام از فیض مهر شاه دین پرور علی
گر وجودی ذره را باشد بود از آفتاب
بی سر و پایی که مانند اویس از روی شوق
سرکند راه غزا اندر رکاب آنجناب
گر در آن ره بشکند خاریش در پا می شود
بهر صید دشمن دین ناخن چنگ عقاب
بعد ازین می بندم از کشمیر احرام نجف
بستهٔ آب و هوا تا چند باشم چون حباب
به که زین پس جبهه سای آستان او شوم
خواهم از خاک در شاه ولایت فتح باب
لطف او بر ساده لوحیهای من بخشد مگر
دارم امید ثواب از کرده های ناصواب
چشم امید ثواب به مضمون حدیث طینت است
اینکه خواهم در مکافات سیه کاری ثواب
بعد ازین جویا دعا سر می کنم زاهرو که هست
بی شک از فیض ولای او دعاها مستجاب
تا بود آباد عالم باد بدخواه ترا
خانهٔ دنیا فزون از خانهٔ عقبی خراب
زورق عمرت تباهی گشته در موج سراب
هر که سر بر کرد از پیراهن صدق و صفا
می کشد آفاق را زیر نگین، چون آفتاب
هر که از اهل جهان خیری به خود بسپرده است
تا بود، فارغ بود و اندیشهٔ روز حساب
غیر وصف همنشینانم نباشد پیشه ای
گرچه خاموشم به رنگ نقطه های انتخاب
پادشاه وقت خود رندیست کاندر فصل گل
گردن مینا بدست آورد و شد مالک رقاب
کامجوئی اینقدر ناکام می دارد ترا
از سر کام ار توانی خاست باشی کامیاب
با وجود آنکه زیر بار دنیا مانده اند
یال می بندند بر خود غافلان همچون دواب
نیست غفلت پیشه را از عیب غفلت آگهی
کی توان کیفیت خواب گران دیدن به خواب
می زنم در پیری از ذوق جوانی بر جنون
می دهد دیوانگی یادی ز ایام شباب
با ملایم طینتان در گفتگو جرأت مکمن
می شود برندگی در آهن افزونتر زآب
از پی معماری گل هر سحر موج نسیم
بی تکلف برده از چشم و دل من آب و تاب
آب و رنگ این چمن وابستهٔ طبع منست
پردهٔ ناموس صد گلشن بهارم چون سحاب
بسکه بر آتش بود از رشک لفظ آرائیم
می چکد منقار از طوطی چو خوناب از کباب
در سیه کاری نهان شد فیض صبح پیریت
ای که از ذوق می آشامی، کنی مو را خضاب
نیستم با عالم آئینه و آب آشنا
بسکه هست از دیدن خلق جهانم اجتناب
دل ز درد ریزش باران مرا پرآبله است
همچو بارانی که از دریا برانگیزد حباب
وحشتم چون جوهر شمشیر کی از جا برد
منکه آرامیده ام در موج خیز اضطراب
در شب هجرت مپرس از اضطراب دل مپرس
شوختر باشد رگ خواب من از تیر شهاب
ز آتش دل بسکه دوری جوید اجزای تنم
جسته شریانم برون از پوست چون تار رباب
شوخ من از پای تا سر بسکه با کیفیت است
گوئیا بگرفته اند از می گل او را در آب
دلرباتر شد لبش ز آمیزش دشنام تلخ
چون رگ تلخی که کیفیت فزاید در شراب
چون روی در گرمی مستی به خواب از روی مهر
خوی ز رخسار تو می چیند به دامن ماهتاب
در دم نظاره رخسارش عرق ریز از حیاست
زان گل رو یا نگاه گرم می گیرد گلاب
گر لبش با من نشد گرم سخن سهل است سهل
آتش یاقوت را هرگز نباشد انتهاب
کرد خونم در دل و بزدود زنگ از خاطرم
آن لب کم گفتگو و آن نرگس حاضر جواب
حیرت و بیتابیم شبهای وصل و روز هجر
برد آرام از رگ خواب و ز سیماب اضطراب
می کشد هر شب غمش در آتشین زنجیر آه
هیچ کافر چون دل عاشق مبادا در عذاب
دست انصافش به کار زلف می افکند کاش
این گره هایی که افتاده است در بند نقاب
سخت بی باکند ارباب هوس وقتس وقت
گردهی تیر نگه را آباز زهر عتاب
نه زر داغی به کف، نه نقد اشکی در کنار
در شمار عاشقان خود را گرفتن بی حساب
مژده دلها را که خط عنبرین او ز نو
محضر قتلی برون آورده از روی کتاب
آبروی دیدهٔ عشاق از خون دلست
باب این ساغر شرابی نیست جز اشک کباب
محتسب درد خمار باده ام در سر بس است
درد بر دردم میفزا در گذر زین احتساب
من نخواهم دست خواهش از شراب ناب شست
از می گلگون نخواهم کرد هرگز اجتناب
باکی از عصیان ندارم با ولای بوتراب
فیض می بارد ز دامان ترم همچون سحاب
آن وصی مصطفی آن پیشوای جن و انس
آن شه دنیا و دین آن سرور عالی جناب
آنکه حفظش سایه افکن گر شود بر روی بحر
تکمهٔ چاک گریبان موج را گردد حباب
آن شه خیبر گشا کز فیض نام نامیش
لب گشودن در ثنای اوست دل را فتح باب
آنکه عزمش چون سبک سازد عنان جستجو
از رکابش صد بیابان دور میماند شتاب
آنکه در هیجا شود چون شعلهٔ تیغش بلند
آب گردد خود بر فرق عدو همچون حباب
سروری چون شاه مردان را سزاوار است و بس
کز جناب حق امیرالمؤمنین یابد خطاب
گر هوادار ضعیفان شحنهٔ حکمش شود
از رگ گل برگلوی شیر نر بندد طناب
تا چراغ عمر خصمش گل کند شاید اگر
غنچه لبریز هوا سازد دهن را چون حباب
اطلس عرش برین ایوان قدرش راست فرش
طول عمر خضر شادروان جاهش را طناب
پیش باغ خلق او تا روز محشر مانده است
گلشن جنت نهان در پردهٔ غیب از حجاب
از حجاب صیقل شمشیر او افتاده است
تور بر اندام خورشید برین در اضطراب
حلقه های جوشن دشمن خورد بر هم چو موج
تا بر اندامش ز برق تیغ او گردید آب
توتیای دیده ها زیبد غبار رزمگاه
پای عزم او چو گردد مردم چشم رکاب
می رود بر باد چرخ و می شود در آب خاک
چون سبک سازد عنان و چون گران سازد رکاب
زنده ام از فیض مهر شاه دین پرور علی
گر وجودی ذره را باشد بود از آفتاب
بی سر و پایی که مانند اویس از روی شوق
سرکند راه غزا اندر رکاب آنجناب
گر در آن ره بشکند خاریش در پا می شود
بهر صید دشمن دین ناخن چنگ عقاب
بعد ازین می بندم از کشمیر احرام نجف
بستهٔ آب و هوا تا چند باشم چون حباب
به که زین پس جبهه سای آستان او شوم
خواهم از خاک در شاه ولایت فتح باب
لطف او بر ساده لوحیهای من بخشد مگر
دارم امید ثواب از کرده های ناصواب
چشم امید ثواب به مضمون حدیث طینت است
اینکه خواهم در مکافات سیه کاری ثواب
بعد ازین جویا دعا سر می کنم زاهرو که هست
بی شک از فیض ولای او دعاها مستجاب
تا بود آباد عالم باد بدخواه ترا
خانهٔ دنیا فزون از خانهٔ عقبی خراب
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۲۵ - در منقبت حضرت امیر علیه السلام
راز پنهان غنچه را کرد از لب اظهار گل
از در و دیوار گلشن می کند اسرار گل
صبحدم در ساحت گلشن به تحریک نسیم
هر طرف در گردش آرد ساغر سرشار گل
چون رگ گل می دود در برگ گل تار نگاه
در نظر می آید از بس هر طرف بسیار گل
از هجوم گل ز بس تنگ است جا در کوه و دشت
باز پس گردد چو خون در باطن اشجار گل
در کف پا می دواند ریشه از فرط نمو
گر گذاری همچو شمع بزم بر دستار گل
دور نبود بسکه دارد خاک استعداد فیض
گر به رنگ غنچه گردد مهرهٔ دیوار گل
هر سر خاری جدا در صحن گلشن غنچه را
می نهد انگشت بر لب تا کند اسرار گل
هر دم از رنگی به رنگی می رود از بس هوا
چون پر طاووس گردیده است مینا کار گل
بوسه ها را گلرخان در کنج لب می پرورند
با بهار است و شده آبستن اثمار گل
دور نبود گر ز تأثیر هوای نوبهار
در کف ساقی شود پیمانهٔ سرشار گل
همچو گل ریزی که ریزد آتش گلها ازو
ریخت باد صبحگاهی از درخت نار گل
عقد یاقوتی است کز کان منتظم آید برون
یا ز تأثیر هوا رست از رگ کهسار گل
همچو مژگانم که لخت دل ببار آورده است
رسته در فصل بهاران از سر هر خار گل
این غزل از گوش دل بشنو که هر صبح بهار
با زبان بی زبانی می کند تکرار گل
از در و دیوار گلشن می کند اسرار گل
صبحدم در ساحت گلشن به تحریک نسیم
هر طرف در گردش آرد ساغر سرشار گل
چون رگ گل می دود در برگ گل تار نگاه
در نظر می آید از بس هر طرف بسیار گل
از هجوم گل ز بس تنگ است جا در کوه و دشت
باز پس گردد چو خون در باطن اشجار گل
در کف پا می دواند ریشه از فرط نمو
گر گذاری همچو شمع بزم بر دستار گل
دور نبود بسکه دارد خاک استعداد فیض
گر به رنگ غنچه گردد مهرهٔ دیوار گل
هر سر خاری جدا در صحن گلشن غنچه را
می نهد انگشت بر لب تا کند اسرار گل
هر دم از رنگی به رنگی می رود از بس هوا
چون پر طاووس گردیده است مینا کار گل
بوسه ها را گلرخان در کنج لب می پرورند
با بهار است و شده آبستن اثمار گل
دور نبود گر ز تأثیر هوای نوبهار
در کف ساقی شود پیمانهٔ سرشار گل
همچو گل ریزی که ریزد آتش گلها ازو
ریخت باد صبحگاهی از درخت نار گل
عقد یاقوتی است کز کان منتظم آید برون
یا ز تأثیر هوا رست از رگ کهسار گل
همچو مژگانم که لخت دل ببار آورده است
رسته در فصل بهاران از سر هر خار گل
این غزل از گوش دل بشنو که هر صبح بهار
با زبان بی زبانی می کند تکرار گل
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۲۶ - قصیده
ای ترا پروانه شد بر آتش رخسار گل
بال افشان بر گل روی تو بلبل وار گل
تا سحر از غنچه در فکر دهان تنگ تست
سر به زانوی خموشی با دل افکار گل
هر که شد روی تو شمع محفل اندیشه اش
ریخت در جیب و کنار از دیدهٔ خونبار گل
می نماید عارضت از حلقهٔ زلف سیاه
داده از فیض هوا یا شاخ سنبل بار گل
ساغر عیشش ز خون دل لبالب گشته است
بسکه دارد خارخار آن گل بی خار گل
از پرپرویی دماغ دل مشوش شد مرا
کز دو زلفش بشنود بویی اگر یکبار گل
می دود همچون شرر در کاغذ آتش زده
هر طرف دیوانه سان در ساحت گلزار گل
بسکه هر عضو بت من در صفا همچون گلست
دسته دسته گوییا از رشتهٔ زنار گل
آب شد شوخ من از شرم هجوم عاشقان
می دهد اینجا گلاب از گرمی بازار گل
عاشقان را دیدهٔ خونبار سازد سرخروی
گلبن حسنت چنان کز باده آرد بار گل
صبحدم از آتش صهبا که شد گلگشت باغ
هر قدر افروختی گردید بی مقدار گل
گر همه درد است جام می سرت گردم بگیر
تا به کام دل توانم چید ازان رخسار گل
فی المثل گر شد غبار آلود آب جویبار
کی فتد از آب و رنگ خویش در گلزار گل
طالب آب حیاتی می به همواری بنوش
همچو آب جو که سوی خود کشد هموار گل
بنگر از گلزار حال کاروان عمر را
سرو می بندد میان و می گشاید بار گل
وصف گلشن گوی جویا کز زبان رنگ و بوی
می کند بی اختیار اوصاف خود تکرار گل
در چنین فصلی چه غم کز انبساط نوبهار
غنچه آسا شد گره در سینهٔ افگار گل
مژده می نوشان که از کیفیت آب و هوا
ساغر لبریز می گردید بر دستار گل
اهل صورت را برنگ، ارباب معنی را به بوی
دل به نیرنگی ز هر کس می برد عیار گل
سروقدان را هوای باغ خندان کرده است
با نسیم صبحدم می ریزد از اشجار گل
بی می از کیفیت گلزار نتوان بهره یافت
ساغر خالی بود در دیدهٔ هشیار گل
همچنان کز سینهٔ پرداغ خیزد نخل آه
کرده از جوش نمو تا ریشهٔ اشجار گل
هر سحر موج هوا می پاشد از شبنم گلاب
تا ز خواب ناز گردد در چمن بیدار گل
شد هوا از بس نشاط انگیز پیر چرخ هم
زد ز خورشید برین بر گنبد دستار گل
بوی گل در ساحت گلشن عبیر افشان شده
یا فشانده گرد راه حیدر کرار گل
آنکه باد گلشن خلقش چو بر دریا وزد
غنچه سان گردد گهر در قعر دریا بار گل
گر هواداری کند حفظش مزاج دهر را
چار فصل از جوش آب و رنگ گردد چار گل
تا بمالد بر غبار راهش از روی نیاز
گشته در صحن گلستان جمله تن رخسار گل
خارخار روضه ای دارم که در وی صبح و شام
هر طرف ریزد ز نقش جبههٔ زوار گل
همچو بلبل هر سحرگه گشته با باد نسیم
در تمنای طواف مرقدش طیار گل
تا زبانی در خور توصیف او سامان دهد
بلبل مدحت سرا بگرفته در منقار گل
من کجا و حق مدحت سنجی ذاتش کجا
ار زبانم می کند زین جرأت استغفار گل
اینقدر دانم که بر فرق کمال خویش زد
آفرینش از وجود حیدر کرار گل
تا مگر روزی نثار رهگذار او کند
بسته دل از غنچگی بر درهم و دینار گل
بر نسیمی کز غبار درگهش آرد به بام
می کند مشت زر خود هر سحر ایثا گل
در فضای گلشن خلقش ز بهر آشیان
آورد بلبل به جای خار در منقار گل
روز هیجا خنجرش لخت دل دشمن ربود
ریخت از باد بهاری یا به روی خار گل
دشمنانش را به تن زخم از دم شمشیر او
تازه می گردد چنان کز آب دریا بار گل
غازیان را در رکابش تیغها پرخون بود
یا زباد بهاری ریخت در انهار گل
روز و شب را کرده دامن دامن از فرط کرم
باغبان گلشن الطاف او ایثار گل
شام را بر سر گل سوری زد از جوش شفق
ریخت در جیب سحر را ثابت و سیار گل
من کیم جویا که در وصفش توانم دم زدن
گرچه پیش شعر رنگینم بود چون خار گل
در ثنا پیرائیش با این فصاحت عاجزم
با وجود صد زبان عاریست از گفتار گل
از نفس مرغ دعا را به که بال و پر دهم
همچو باد صبحدم کز وی شود طیار گل
تا بود در روزگار آئین نوروز و بهار
تا بروید خار بر دیوار و در گلزار گل
گلبن آرد در ریاض دشمنانش خار بار
خاربن در بوستان دوستانش بار گل
این قصیده را نهم گلدسته گر نامش سزاست
دسته الحق بسته ام از رشتهٔ افکار گل
بال افشان بر گل روی تو بلبل وار گل
تا سحر از غنچه در فکر دهان تنگ تست
سر به زانوی خموشی با دل افکار گل
هر که شد روی تو شمع محفل اندیشه اش
ریخت در جیب و کنار از دیدهٔ خونبار گل
می نماید عارضت از حلقهٔ زلف سیاه
داده از فیض هوا یا شاخ سنبل بار گل
ساغر عیشش ز خون دل لبالب گشته است
بسکه دارد خارخار آن گل بی خار گل
از پرپرویی دماغ دل مشوش شد مرا
کز دو زلفش بشنود بویی اگر یکبار گل
می دود همچون شرر در کاغذ آتش زده
هر طرف دیوانه سان در ساحت گلزار گل
بسکه هر عضو بت من در صفا همچون گلست
دسته دسته گوییا از رشتهٔ زنار گل
آب شد شوخ من از شرم هجوم عاشقان
می دهد اینجا گلاب از گرمی بازار گل
عاشقان را دیدهٔ خونبار سازد سرخروی
گلبن حسنت چنان کز باده آرد بار گل
صبحدم از آتش صهبا که شد گلگشت باغ
هر قدر افروختی گردید بی مقدار گل
گر همه درد است جام می سرت گردم بگیر
تا به کام دل توانم چید ازان رخسار گل
فی المثل گر شد غبار آلود آب جویبار
کی فتد از آب و رنگ خویش در گلزار گل
طالب آب حیاتی می به همواری بنوش
همچو آب جو که سوی خود کشد هموار گل
بنگر از گلزار حال کاروان عمر را
سرو می بندد میان و می گشاید بار گل
وصف گلشن گوی جویا کز زبان رنگ و بوی
می کند بی اختیار اوصاف خود تکرار گل
در چنین فصلی چه غم کز انبساط نوبهار
غنچه آسا شد گره در سینهٔ افگار گل
مژده می نوشان که از کیفیت آب و هوا
ساغر لبریز می گردید بر دستار گل
اهل صورت را برنگ، ارباب معنی را به بوی
دل به نیرنگی ز هر کس می برد عیار گل
سروقدان را هوای باغ خندان کرده است
با نسیم صبحدم می ریزد از اشجار گل
بی می از کیفیت گلزار نتوان بهره یافت
ساغر خالی بود در دیدهٔ هشیار گل
همچنان کز سینهٔ پرداغ خیزد نخل آه
کرده از جوش نمو تا ریشهٔ اشجار گل
هر سحر موج هوا می پاشد از شبنم گلاب
تا ز خواب ناز گردد در چمن بیدار گل
شد هوا از بس نشاط انگیز پیر چرخ هم
زد ز خورشید برین بر گنبد دستار گل
بوی گل در ساحت گلشن عبیر افشان شده
یا فشانده گرد راه حیدر کرار گل
آنکه باد گلشن خلقش چو بر دریا وزد
غنچه سان گردد گهر در قعر دریا بار گل
گر هواداری کند حفظش مزاج دهر را
چار فصل از جوش آب و رنگ گردد چار گل
تا بمالد بر غبار راهش از روی نیاز
گشته در صحن گلستان جمله تن رخسار گل
خارخار روضه ای دارم که در وی صبح و شام
هر طرف ریزد ز نقش جبههٔ زوار گل
همچو بلبل هر سحرگه گشته با باد نسیم
در تمنای طواف مرقدش طیار گل
تا زبانی در خور توصیف او سامان دهد
بلبل مدحت سرا بگرفته در منقار گل
من کجا و حق مدحت سنجی ذاتش کجا
ار زبانم می کند زین جرأت استغفار گل
اینقدر دانم که بر فرق کمال خویش زد
آفرینش از وجود حیدر کرار گل
تا مگر روزی نثار رهگذار او کند
بسته دل از غنچگی بر درهم و دینار گل
بر نسیمی کز غبار درگهش آرد به بام
می کند مشت زر خود هر سحر ایثا گل
در فضای گلشن خلقش ز بهر آشیان
آورد بلبل به جای خار در منقار گل
روز هیجا خنجرش لخت دل دشمن ربود
ریخت از باد بهاری یا به روی خار گل
دشمنانش را به تن زخم از دم شمشیر او
تازه می گردد چنان کز آب دریا بار گل
غازیان را در رکابش تیغها پرخون بود
یا زباد بهاری ریخت در انهار گل
روز و شب را کرده دامن دامن از فرط کرم
باغبان گلشن الطاف او ایثار گل
شام را بر سر گل سوری زد از جوش شفق
ریخت در جیب سحر را ثابت و سیار گل
من کیم جویا که در وصفش توانم دم زدن
گرچه پیش شعر رنگینم بود چون خار گل
در ثنا پیرائیش با این فصاحت عاجزم
با وجود صد زبان عاریست از گفتار گل
از نفس مرغ دعا را به که بال و پر دهم
همچو باد صبحدم کز وی شود طیار گل
تا بود در روزگار آئین نوروز و بهار
تا بروید خار بر دیوار و در گلزار گل
گلبن آرد در ریاض دشمنانش خار بار
خاربن در بوستان دوستانش بار گل
این قصیده را نهم گلدسته گر نامش سزاست
دسته الحق بسته ام از رشتهٔ افکار گل
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۱ - در نعت پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم)
تا تواند شد نشان تیر آن ابرو کمان
حلقه های چشم آهو شد چو زهگیر استخوان
تا توانی خامشی کن پیشه در بزم وجود
فی المثل باشی چو ماهی گر ز سر تا پا زبان
سخت می ترسم دو دل گویند یکرنگان مرا
کرده جا در سینه ام پیکان آن ابرو کمان
چون کنی تکلیف گلگشتم که نتوان ساختن
گوشه گیران را جدا از خانهٔ خود چون کمان
می شود در چشم گریانم خیالش شوختر
باشد آری عکس بی آرام در آب روان
با کمان آمیزش ناوک نباشد جز دمی
بیش ازین نبود دوامی صحبت پیر و جوان
از چه درگیرد زبانم هر نفس مانند شمع
نیست آه من اگر با آتش از یک دودمان
چوزهٔ عنقا بود از بیضهٔ مارش امید
چشم نیکی هر کرا باشد ز ابنای زمان
منصب در خاک و خون غلطیدن ارزانی مرا
ابروش زه کرده باز از چین پیشانی کمان
من که از زور کمانش سخت می پیچم به خویش
سیر دارد از من و آن دلربا تاب و توان
تا مگر روزی نشان سازد خدنگ آن نگاه
پرده های دیدهٔ بادام گردید استخوان
عکس اندازد ز بس دارد صفا رخسار یار
روی صرف هر که باشد جانب آن دلستان
دید باید ورنه هر کس را خدا داده است چشم
اعتباری نیست بی آئینه یا آئینه دان
ناتوانان ایمن اند از حادثات روزگار
مور را هرگز نباشد رهزنی در کاروان
تیر بی باکانه خود را بر صف دشمن زند
آری از امداد پیران کارها سازد جوان
مدت عمرش زمان خانه روشن کرده است
هر که باشد همچو شمع بزم از روشندلان
از حسد دایم دل خود می خورد مانند شمع
هر که شد ز اهل جهان در مجلس کس میهمان
داد ازین مردم که می گویند بر ما خنده زد
گر زنی گل از محبت بر سر اهل زمان
آنکه نبود هستیش جز یک پفه کاسه گری
می شمارد چون حباب امروز خود را از سران
شمع فانوسم ز بس در پرده می سوزد تنم
می کند پیراهنم دوری ز جسم ناتوان
من نه بیدردم که آب از دیده ریزم در غمش
پیه دل باشد چو شمع از چشم گریانم روان
قطرهٔ اشکی که من با سوز دل ریزم ز چشم
رخنه اندازد بسان شمعم اندر استخوان
غافلی از رتبهٔ آه سحر، با این کمند
می توان در یک نفس رفتن به بام آسمان
از دلائل راه حق چون رشته گوهر گم است
جادهٔ این ره نهان گردید در سنگ نشان
می توان با قامت خم یافت در ره در کوی عشق
هست این درگاه عالی گرچه جای راستان
بسته ام از بسکه دل با دوست همچون اشک شمع
بست در دامن چو شد خون دل از چشمم روان
بسکه کاهیدم نشانی از تن زارم نماند
جان شد از یاد تو سر تا پا تنم ای جان جان
می گدازد عاشق مسکین چه در هجران چه وصل
رشته، لاغرتر شود در عقد گوهر هر زمان
صورت حالم نگر کز غم ز بس کاهیده ام
خامهٔ مو می شود با هم چو پیوندم بنان
دوست دشمن می شود چون بخت برگردد ز کس
نیست گلچینی گل پرورده را جز باغبان
تا توانی دور دار از خود هوای نفس را
کام را هر کس تواند راند باشد کامران
تخم اشکی از ندامت گر بریزی بر زمین
برنداری حاصلی جز کام دل زین خاکدان
روشنایی جستن از شمع سحرگه ابلهی است
در دم پیری به جام می نیالائی دهان
نسبت چشم سخنگویت به آن رخسار سبز
بی سخن چون نسبت طوطی است با هندوستان
خصم چون در رزمگه بگریخت دنبالش مرو
با دم شمشیر نبود جوهر پشت کمان
عاقبت از خویش می باید کند پهلو تهی
هر که باشد در جهان چون ماه از تن پروران
خنده چون زور آورد ریزد سرشک از دیده ها
نیست فرقی پیش ما در ماتم و سور جهان
عمرها شد در هوای نشتر مژگان یار
جسته رگ بیرون چو طنبورم ز جسم ناتوان
پیر چون گردند اهل فضل نیکوتر شوند
نخل را هر برگ گلبرگی است در فصل خزان
هر که پا از حد خود بیرون نهد چون بوی گل
می شود در هر نفس رسوا بر اهل زمان
تشنهٔ کیفیتم سیری ندارم از شراب
گر شوم در بزم می چون جام سر تا پا دهان
داشت چشمش در نظر دل را که برباید ز ناز
برد آخر سرو قد او به شوخی از میان
هر که جویا چون تو باشد از غلامان علی
کی سر همت فرو آرد به پیش این و آن
گر تنش لاغر بود از فاقه مانند هلال
همتش هرگز نخواهد نان شب از آسمان
زین غزل گویی دل سوزان من آبی نخورد
تشنهٔ نعت رسولم ای امیرمؤمنان
ز آب کوثر رشحه ای در ساغر نطقم بریز
تا به نعت سید عالم شوم رطب اللسان
سرور دنیا و عقبی شافع روز جزا
قبلهٔ ارباب طاعت قدوهٔ روحانیان
افتخار دودهٔ آدم حبیب ذوالجلال
باعث ایجاد عالم رهنمای انس و جان
من که باشم تا توانم مدح سنج او شدن
خامه ام را مطلعی گردید جاری بر زبان
حلقه های چشم آهو شد چو زهگیر استخوان
تا توانی خامشی کن پیشه در بزم وجود
فی المثل باشی چو ماهی گر ز سر تا پا زبان
سخت می ترسم دو دل گویند یکرنگان مرا
کرده جا در سینه ام پیکان آن ابرو کمان
چون کنی تکلیف گلگشتم که نتوان ساختن
گوشه گیران را جدا از خانهٔ خود چون کمان
می شود در چشم گریانم خیالش شوختر
باشد آری عکس بی آرام در آب روان
با کمان آمیزش ناوک نباشد جز دمی
بیش ازین نبود دوامی صحبت پیر و جوان
از چه درگیرد زبانم هر نفس مانند شمع
نیست آه من اگر با آتش از یک دودمان
چوزهٔ عنقا بود از بیضهٔ مارش امید
چشم نیکی هر کرا باشد ز ابنای زمان
منصب در خاک و خون غلطیدن ارزانی مرا
ابروش زه کرده باز از چین پیشانی کمان
من که از زور کمانش سخت می پیچم به خویش
سیر دارد از من و آن دلربا تاب و توان
تا مگر روزی نشان سازد خدنگ آن نگاه
پرده های دیدهٔ بادام گردید استخوان
عکس اندازد ز بس دارد صفا رخسار یار
روی صرف هر که باشد جانب آن دلستان
دید باید ورنه هر کس را خدا داده است چشم
اعتباری نیست بی آئینه یا آئینه دان
ناتوانان ایمن اند از حادثات روزگار
مور را هرگز نباشد رهزنی در کاروان
تیر بی باکانه خود را بر صف دشمن زند
آری از امداد پیران کارها سازد جوان
مدت عمرش زمان خانه روشن کرده است
هر که باشد همچو شمع بزم از روشندلان
از حسد دایم دل خود می خورد مانند شمع
هر که شد ز اهل جهان در مجلس کس میهمان
داد ازین مردم که می گویند بر ما خنده زد
گر زنی گل از محبت بر سر اهل زمان
آنکه نبود هستیش جز یک پفه کاسه گری
می شمارد چون حباب امروز خود را از سران
شمع فانوسم ز بس در پرده می سوزد تنم
می کند پیراهنم دوری ز جسم ناتوان
من نه بیدردم که آب از دیده ریزم در غمش
پیه دل باشد چو شمع از چشم گریانم روان
قطرهٔ اشکی که من با سوز دل ریزم ز چشم
رخنه اندازد بسان شمعم اندر استخوان
غافلی از رتبهٔ آه سحر، با این کمند
می توان در یک نفس رفتن به بام آسمان
از دلائل راه حق چون رشته گوهر گم است
جادهٔ این ره نهان گردید در سنگ نشان
می توان با قامت خم یافت در ره در کوی عشق
هست این درگاه عالی گرچه جای راستان
بسته ام از بسکه دل با دوست همچون اشک شمع
بست در دامن چو شد خون دل از چشمم روان
بسکه کاهیدم نشانی از تن زارم نماند
جان شد از یاد تو سر تا پا تنم ای جان جان
می گدازد عاشق مسکین چه در هجران چه وصل
رشته، لاغرتر شود در عقد گوهر هر زمان
صورت حالم نگر کز غم ز بس کاهیده ام
خامهٔ مو می شود با هم چو پیوندم بنان
دوست دشمن می شود چون بخت برگردد ز کس
نیست گلچینی گل پرورده را جز باغبان
تا توانی دور دار از خود هوای نفس را
کام را هر کس تواند راند باشد کامران
تخم اشکی از ندامت گر بریزی بر زمین
برنداری حاصلی جز کام دل زین خاکدان
روشنایی جستن از شمع سحرگه ابلهی است
در دم پیری به جام می نیالائی دهان
نسبت چشم سخنگویت به آن رخسار سبز
بی سخن چون نسبت طوطی است با هندوستان
خصم چون در رزمگه بگریخت دنبالش مرو
با دم شمشیر نبود جوهر پشت کمان
عاقبت از خویش می باید کند پهلو تهی
هر که باشد در جهان چون ماه از تن پروران
خنده چون زور آورد ریزد سرشک از دیده ها
نیست فرقی پیش ما در ماتم و سور جهان
عمرها شد در هوای نشتر مژگان یار
جسته رگ بیرون چو طنبورم ز جسم ناتوان
پیر چون گردند اهل فضل نیکوتر شوند
نخل را هر برگ گلبرگی است در فصل خزان
هر که پا از حد خود بیرون نهد چون بوی گل
می شود در هر نفس رسوا بر اهل زمان
تشنهٔ کیفیتم سیری ندارم از شراب
گر شوم در بزم می چون جام سر تا پا دهان
داشت چشمش در نظر دل را که برباید ز ناز
برد آخر سرو قد او به شوخی از میان
هر که جویا چون تو باشد از غلامان علی
کی سر همت فرو آرد به پیش این و آن
گر تنش لاغر بود از فاقه مانند هلال
همتش هرگز نخواهد نان شب از آسمان
زین غزل گویی دل سوزان من آبی نخورد
تشنهٔ نعت رسولم ای امیرمؤمنان
ز آب کوثر رشحه ای در ساغر نطقم بریز
تا به نعت سید عالم شوم رطب اللسان
سرور دنیا و عقبی شافع روز جزا
قبلهٔ ارباب طاعت قدوهٔ روحانیان
افتخار دودهٔ آدم حبیب ذوالجلال
باعث ایجاد عالم رهنمای انس و جان
من که باشم تا توانم مدح سنج او شدن
خامه ام را مطلعی گردید جاری بر زبان
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۲ - تجدید مطلع
چون فتد سودای طوفش در سر روحانیان
مایه می بازد زمین از چرخ گرد کاروان
نیست غیر از گرد از جا رفتهٔ آن قافله
این که می گویند اهل روزگارش آسمان
بی وجودش حکم حق جاری نشد گویا که بود
مهر بر فرمان ایزد خاتم پیغمبران
شرع او باشد چون جان اندر نهاد روزگار
حکم او مانند خون در جسم جاری در جهان
شان او آید به چشمت چون فلک در چشم مور
پرده های دیده ات سازی گر از هفت آسمان
معجز شق القمر بنمود زآنرو تا فتد
دشمنش را طشت رسوایی زبام آسمان
پیش انفاسش نیارد دم زمعجز زد مسیح
هست شاگردش کلیم الله در علم بیان
بهر شکر اینکه سر سبزیم از احسان اوست
از سراپایم چو برگ از نخل می روید زبان
می شکستی بیضهٔ گردون ز سنگ حادثات
در پناه شهپر تیغش نجستی گر امان
بر زمین هرگز نیفتاد از لطافت سایه اش
گرچه زیر سایه اش آسوده اند اهل جهان
امن تا باشد دست انداز شیطان روزگار
تا روند بنای دهر از کفر در مهد امان
هر سحر بر حقهٔ سربستهٔ گردون زند
مهر از خورشید تابان خاتم پیغمبران
شهپر قهر تو تا شد سایه افکن بر عدو
همچو صبحش بر فلک رفته است گرد استخوان
دارم از نعتت ثواب منقبت گویی امید
از تو فرقی نیست پیشم تا امام انس و جان
اینقدر دانم که باشد گوهرت از یک صدف
با علی مرتضی همچون دو مغز توامان
مهربانی یا رسول الله ولی نعمت مراست
کز وجود او قوی پشتند یکسر مومنان
خاکدان تیرهٔ هند از وجودش روشن است
همچو مه در شب بود امروز در هندوستان
بهر تحصیل رضای حق به امید جهاد
در ره توفیق زد دامان همت بر میان
یا رسول الله خواهم جلدوی این نعت را
از تو فتح و نصرت نواب ابراهیم خان
آسمان قدری که چون بر مسند بخشش نشست
بحر و کان را تخته شد از ریزش دستش کان
آنکه می ریزد چو از باد خزان برگ چنار
بر زمین از هیبت او پنجهٔ شیر ژیان
دیده تا قصر جلالش را ز حیرت بازماند
چشم چرخ از مهر و مه چون دیدهٔ قربانیان
بسکه در مهد امان خلق جهان آسوده اند
تخته شد در عهد او دکان شمشیر از میان
صیت عدلش با به صحرا شد بلند ایمن بود
کاروان نقش پا از رهزن ریگ روان
دست حفظش سایه گستر گشت تا بر روی بحر
جمع شد از بس دل دریا ز آشوب جهان
همچنان کاهل جهان زر را به همیان می کنند
بحر همیان را ز ماهی می کند در زر نهان
تا نگردد شوری از دریا به دورانش بلند
بحر می دوزد زبان در خویشتن از ماهیان
بسکه ترک ظلم کرد از بیم عدل او نهنگ
می کشد خود را به کام خویشتن گرداب سان
شبروان را بسکه هست از شحنهٔ امرش هراس
بی اجازت خواب نتواند رود در دیدگان
اشک ریزان کس به دورانش ندیده شمع را
خاست در عهدش ز مرغان چمن رسم فغان
تا به سوی بیشه باد گلشن حفظش وزید
چون گل بی خار باشد پنجهٔ شیر ژیان
غم به دورانش نمی گیرد بخاطرها قرار
نیست درس گریه ابر نوبهاران را روان
همچو باران فتنه گر از آسمان بارد چه غم
دست حفظش بر سر خلق جهان شد سایه بان
هر کرا دیدیم صاحب مایه از انعام اوست
ره به حال کس پریشانی ندارد غیرکان
دوختم بر قدردانیهای او چشم امید
قدر خود در خدمتش خواهم فزون او همگنان
من کجا و رتبهٔ مدحت سرائی از کجا
لرزد از دهشت چو شمع محفلم جویا زبان
بعد ازین آرم به محراب دعا روی نیاز
تا شوند آمین سرا شش جهت کروبیان
نیست بادا دایم از تیغش عدوی روسیاه
همچو فوج ظلمت شبها ز مهر خاوران
مایه می بازد زمین از چرخ گرد کاروان
نیست غیر از گرد از جا رفتهٔ آن قافله
این که می گویند اهل روزگارش آسمان
بی وجودش حکم حق جاری نشد گویا که بود
مهر بر فرمان ایزد خاتم پیغمبران
شرع او باشد چون جان اندر نهاد روزگار
حکم او مانند خون در جسم جاری در جهان
شان او آید به چشمت چون فلک در چشم مور
پرده های دیده ات سازی گر از هفت آسمان
معجز شق القمر بنمود زآنرو تا فتد
دشمنش را طشت رسوایی زبام آسمان
پیش انفاسش نیارد دم زمعجز زد مسیح
هست شاگردش کلیم الله در علم بیان
بهر شکر اینکه سر سبزیم از احسان اوست
از سراپایم چو برگ از نخل می روید زبان
می شکستی بیضهٔ گردون ز سنگ حادثات
در پناه شهپر تیغش نجستی گر امان
بر زمین هرگز نیفتاد از لطافت سایه اش
گرچه زیر سایه اش آسوده اند اهل جهان
امن تا باشد دست انداز شیطان روزگار
تا روند بنای دهر از کفر در مهد امان
هر سحر بر حقهٔ سربستهٔ گردون زند
مهر از خورشید تابان خاتم پیغمبران
شهپر قهر تو تا شد سایه افکن بر عدو
همچو صبحش بر فلک رفته است گرد استخوان
دارم از نعتت ثواب منقبت گویی امید
از تو فرقی نیست پیشم تا امام انس و جان
اینقدر دانم که باشد گوهرت از یک صدف
با علی مرتضی همچون دو مغز توامان
مهربانی یا رسول الله ولی نعمت مراست
کز وجود او قوی پشتند یکسر مومنان
خاکدان تیرهٔ هند از وجودش روشن است
همچو مه در شب بود امروز در هندوستان
بهر تحصیل رضای حق به امید جهاد
در ره توفیق زد دامان همت بر میان
یا رسول الله خواهم جلدوی این نعت را
از تو فتح و نصرت نواب ابراهیم خان
آسمان قدری که چون بر مسند بخشش نشست
بحر و کان را تخته شد از ریزش دستش کان
آنکه می ریزد چو از باد خزان برگ چنار
بر زمین از هیبت او پنجهٔ شیر ژیان
دیده تا قصر جلالش را ز حیرت بازماند
چشم چرخ از مهر و مه چون دیدهٔ قربانیان
بسکه در مهد امان خلق جهان آسوده اند
تخته شد در عهد او دکان شمشیر از میان
صیت عدلش با به صحرا شد بلند ایمن بود
کاروان نقش پا از رهزن ریگ روان
دست حفظش سایه گستر گشت تا بر روی بحر
جمع شد از بس دل دریا ز آشوب جهان
همچنان کاهل جهان زر را به همیان می کنند
بحر همیان را ز ماهی می کند در زر نهان
تا نگردد شوری از دریا به دورانش بلند
بحر می دوزد زبان در خویشتن از ماهیان
بسکه ترک ظلم کرد از بیم عدل او نهنگ
می کشد خود را به کام خویشتن گرداب سان
شبروان را بسکه هست از شحنهٔ امرش هراس
بی اجازت خواب نتواند رود در دیدگان
اشک ریزان کس به دورانش ندیده شمع را
خاست در عهدش ز مرغان چمن رسم فغان
تا به سوی بیشه باد گلشن حفظش وزید
چون گل بی خار باشد پنجهٔ شیر ژیان
غم به دورانش نمی گیرد بخاطرها قرار
نیست درس گریه ابر نوبهاران را روان
همچو باران فتنه گر از آسمان بارد چه غم
دست حفظش بر سر خلق جهان شد سایه بان
هر کرا دیدیم صاحب مایه از انعام اوست
ره به حال کس پریشانی ندارد غیرکان
دوختم بر قدردانیهای او چشم امید
قدر خود در خدمتش خواهم فزون او همگنان
من کجا و رتبهٔ مدحت سرائی از کجا
لرزد از دهشت چو شمع محفلم جویا زبان
بعد ازین آرم به محراب دعا روی نیاز
تا شوند آمین سرا شش جهت کروبیان
نیست بادا دایم از تیغش عدوی روسیاه
همچو فوج ظلمت شبها ز مهر خاوران
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۳ - در منقبت امیرالمؤمنین علی ابن ابی طالب (ع)
شد زبانم مدح سنج سرور دنیا و دین
شافع محشر شه مردان امیرالمؤمنین
آنکه تا افروخت نور ذات او شمع شهود
از وجودش کرد بر خود آفرینش آفرین
آنکه شکل لابود تیغ دو سر را در کفش
تا کند نفی شریک ذات رب العالمین
آنکه بر درگاه جاه او ز روی افتخار
می نهد هر شام خورشید فلک سر بر زمین
آنکه در دستش شبیه سکهٔ زر گشته است
بسکه بالیده است از شادی به خود نقش نگین
آنکه از بس رتبهٔ جاه و جلال او سزاست
گر پر تیرش بود از شهپر روح الامین
آنکه گر نحل عسل در مزرع خصمش چرد
با خواص زهر آمیزد مزاج انگبین
آنکه همچون موج سوهان از نهیبش در مصاف
خشک برجا مانده است اعداش را بر جبهه چین
آنکه در هر ضربت شمشیر آتش بار او
از لب قدسیان خیزد نوای آفرین
آنکه چون شد حمله ور بر خصم از روی غضب
تیغش از جوهر بر ابرو روز کین افکند چین
آن شهنشاهی که تا بر ساحت گلزار دهر
سایه گستر شد ز ابر دست جرأت آفرین
قطرهٔ شبنم کند چون شیر آهو بره را
در پناه برگ گل خورشید انور را کمین
آنکه مثلی در جهان غیر از رسول الله نداشت
دیگری با ذات پاکش کی تواند شد قرین
دیگری با قوت مردانگی از جا نکند
غیر او در غزوهٔ خیبر در حصن حصین
دیگری کی می توانستی به یک ضربت فکند
روز خندق غیر او عمر لعین را بر زمین
دیگری جز او فدائی وار خود را کی فکند
در شب هجرت به جای خواب خیرالمرسلین
دیگری کی با رسول الله در روز احد
پای جرأت بر زمین افشرد بهر پاس دین
غیر رسوائی نباشد عمر و بکر و زید را
حاصلی از همسری با پیشوای این چنین
تا سموم قهر او آتش فروز بیشه شد
ز مهریری کرده با شیران مزاج آتشین
بیند ار تب لرز قهر او زمین افتد به خاک
همچو راز از سینهٔ مستان برون گنج دفین
از بهار فیض عامش بر سر ابنای دهر
دامن شب از گل مهتاب ریزد یاسمین
عام شد رسم فراغت بسکه در دوران او
بره را بر دوش سنگینی نماید پوستین
تیغ آتشبار او پنهان نباشد در نیام
دشمنانش را نشسته اژدهایی در کمین
شحنهٔ اردوش را شان فریدونی بود
ز آن نهان شد دست ضحاک ستم در آستین
چون گهر بر سطح آئینه نمی گیرد قرار
عقدهٔ اندوه در عهد تو بر لوح جبین
مرغ دست آموز رای روشن تو آفتاب
طفل مکتب خانهٔ فضل تو عقل اولین
مهر انور بر رخ گردون بود خال سیاه
روشنی بخش جهان گردد چو با رای زرین
گرچه بر فیض نگین تست چشم عالمی
چشم بر دست تو دارد از نگین انگشترین
پای نصرت خسرو گیتی نهاد اندر رکاب
یا مگر شد چشم آهوی ختن مردم نشین
ماه نو از پهلوی خورشید شد بدر تمام
یا به دولت کرد جا بر صدر زین سلطان دین
ابرشی کز سرعتش گاه دویدن بر کفل
خالها یک یک فتد چون نافهٔ آهوی چین
با تل گل در نظرها مشتبه گشته زبس
گل گل از تمغای شه بر خویش بالیدش سرین
از گل داغش هزاران داغ باغ خلد را
صد گره از یاد او در کاکل حوران عین
عزم جستن چون کند در عرصه کین آوری
هرسمش گرزی بود بر تارک خصم لعین
حلقهٔ انگشتری شد دست چوگان کردنش
کاسه های سم نگین دان نعل زرینش نگین
با بهر افشاندن دستی زند چون آفتاب
سکهٔ شاهنشه آفاق بر روی زمین
ابرش آتش عنانی کز وفور شوخیش
خالها همچون شرر در جستن آید از سرین
نیست از شوخی در استادن نگیرد گر قرار
توسن آتش عنان شاه بر روی زمین
بهر قوت دشمنان دین به زیر دست و پای
خاک میدان را به خون خصم می سازد عجین
فرض کرد اندیشه فیل با شکوه آسمان
بر در دولتسرای جاه آن سلطان دین
چند بیتی لاجرم جویا مرا در وصف فیل
گشت جاری بر زبان کلک مدحت آفرین
منقبت گویی و وصف فیل پر بیگانه است
دوستان می ترسم از یاران شوخ نکته چین
حبذا فیلی که خرطومش گه کین آوری
پای تا سر چین پیشانی بود چون آستین
عقل اول هیکلش را چون محیط خاک دید
آسمان اولین را گفت چرخ دومین
دید هر کس آن سر و خرطوم را داند که هست
کوچه راهی از زمین تا گنبد چرخ برین
می شود قطب شمالی در نظرها ناپدید
در جنوب آهسته ای گر پا گذارد بر زمین
ماه نو از قلعهٔ کهسار باشد جلوه گر
یا مگر بر پشت فیل شاه بنهادند زین
آنگه از هر جنبش خرطوم در روز مصاف
بر چراغ عمر اعدا می فشاند آستین
بیستونی با دو جوی شیر دارد کارزار
یا دو دندان است با فیل خدیو بی قرین
برق لامع تیغ بازی می کند بر کوهسار
یا کچک بر فرق فیل خسرو گیتی است این
می کند روشن که باشد کان آتش کوهسار
آتش خشمش چو گردد شعله ور هنگام کین
قاف تا قاف جهان را گوییا گردیده است
یک سرینش را بدیده هر که با دیگر سرین
یا امیرالمؤمنین خواهم پس از طوف نجف
همچو گنجم در زمین کربلا سازی دفین
خلعت مرگم به برکن در زمین کربلا
جلدوی این منقبت گویی همین خواهم همین
تا به این دولت رسم خواهم کنی از فضل خویش
رشته عمر مرا محکمتر از حبل متین
شافع محشر شه مردان امیرالمؤمنین
آنکه تا افروخت نور ذات او شمع شهود
از وجودش کرد بر خود آفرینش آفرین
آنکه شکل لابود تیغ دو سر را در کفش
تا کند نفی شریک ذات رب العالمین
آنکه بر درگاه جاه او ز روی افتخار
می نهد هر شام خورشید فلک سر بر زمین
آنکه در دستش شبیه سکهٔ زر گشته است
بسکه بالیده است از شادی به خود نقش نگین
آنکه از بس رتبهٔ جاه و جلال او سزاست
گر پر تیرش بود از شهپر روح الامین
آنکه گر نحل عسل در مزرع خصمش چرد
با خواص زهر آمیزد مزاج انگبین
آنکه همچون موج سوهان از نهیبش در مصاف
خشک برجا مانده است اعداش را بر جبهه چین
آنکه در هر ضربت شمشیر آتش بار او
از لب قدسیان خیزد نوای آفرین
آنکه چون شد حمله ور بر خصم از روی غضب
تیغش از جوهر بر ابرو روز کین افکند چین
آن شهنشاهی که تا بر ساحت گلزار دهر
سایه گستر شد ز ابر دست جرأت آفرین
قطرهٔ شبنم کند چون شیر آهو بره را
در پناه برگ گل خورشید انور را کمین
آنکه مثلی در جهان غیر از رسول الله نداشت
دیگری با ذات پاکش کی تواند شد قرین
دیگری با قوت مردانگی از جا نکند
غیر او در غزوهٔ خیبر در حصن حصین
دیگری کی می توانستی به یک ضربت فکند
روز خندق غیر او عمر لعین را بر زمین
دیگری جز او فدائی وار خود را کی فکند
در شب هجرت به جای خواب خیرالمرسلین
دیگری کی با رسول الله در روز احد
پای جرأت بر زمین افشرد بهر پاس دین
غیر رسوائی نباشد عمر و بکر و زید را
حاصلی از همسری با پیشوای این چنین
تا سموم قهر او آتش فروز بیشه شد
ز مهریری کرده با شیران مزاج آتشین
بیند ار تب لرز قهر او زمین افتد به خاک
همچو راز از سینهٔ مستان برون گنج دفین
از بهار فیض عامش بر سر ابنای دهر
دامن شب از گل مهتاب ریزد یاسمین
عام شد رسم فراغت بسکه در دوران او
بره را بر دوش سنگینی نماید پوستین
تیغ آتشبار او پنهان نباشد در نیام
دشمنانش را نشسته اژدهایی در کمین
شحنهٔ اردوش را شان فریدونی بود
ز آن نهان شد دست ضحاک ستم در آستین
چون گهر بر سطح آئینه نمی گیرد قرار
عقدهٔ اندوه در عهد تو بر لوح جبین
مرغ دست آموز رای روشن تو آفتاب
طفل مکتب خانهٔ فضل تو عقل اولین
مهر انور بر رخ گردون بود خال سیاه
روشنی بخش جهان گردد چو با رای زرین
گرچه بر فیض نگین تست چشم عالمی
چشم بر دست تو دارد از نگین انگشترین
پای نصرت خسرو گیتی نهاد اندر رکاب
یا مگر شد چشم آهوی ختن مردم نشین
ماه نو از پهلوی خورشید شد بدر تمام
یا به دولت کرد جا بر صدر زین سلطان دین
ابرشی کز سرعتش گاه دویدن بر کفل
خالها یک یک فتد چون نافهٔ آهوی چین
با تل گل در نظرها مشتبه گشته زبس
گل گل از تمغای شه بر خویش بالیدش سرین
از گل داغش هزاران داغ باغ خلد را
صد گره از یاد او در کاکل حوران عین
عزم جستن چون کند در عرصه کین آوری
هرسمش گرزی بود بر تارک خصم لعین
حلقهٔ انگشتری شد دست چوگان کردنش
کاسه های سم نگین دان نعل زرینش نگین
با بهر افشاندن دستی زند چون آفتاب
سکهٔ شاهنشه آفاق بر روی زمین
ابرش آتش عنانی کز وفور شوخیش
خالها همچون شرر در جستن آید از سرین
نیست از شوخی در استادن نگیرد گر قرار
توسن آتش عنان شاه بر روی زمین
بهر قوت دشمنان دین به زیر دست و پای
خاک میدان را به خون خصم می سازد عجین
فرض کرد اندیشه فیل با شکوه آسمان
بر در دولتسرای جاه آن سلطان دین
چند بیتی لاجرم جویا مرا در وصف فیل
گشت جاری بر زبان کلک مدحت آفرین
منقبت گویی و وصف فیل پر بیگانه است
دوستان می ترسم از یاران شوخ نکته چین
حبذا فیلی که خرطومش گه کین آوری
پای تا سر چین پیشانی بود چون آستین
عقل اول هیکلش را چون محیط خاک دید
آسمان اولین را گفت چرخ دومین
دید هر کس آن سر و خرطوم را داند که هست
کوچه راهی از زمین تا گنبد چرخ برین
می شود قطب شمالی در نظرها ناپدید
در جنوب آهسته ای گر پا گذارد بر زمین
ماه نو از قلعهٔ کهسار باشد جلوه گر
یا مگر بر پشت فیل شاه بنهادند زین
آنگه از هر جنبش خرطوم در روز مصاف
بر چراغ عمر اعدا می فشاند آستین
بیستونی با دو جوی شیر دارد کارزار
یا دو دندان است با فیل خدیو بی قرین
برق لامع تیغ بازی می کند بر کوهسار
یا کچک بر فرق فیل خسرو گیتی است این
می کند روشن که باشد کان آتش کوهسار
آتش خشمش چو گردد شعله ور هنگام کین
قاف تا قاف جهان را گوییا گردیده است
یک سرینش را بدیده هر که با دیگر سرین
یا امیرالمؤمنین خواهم پس از طوف نجف
همچو گنجم در زمین کربلا سازی دفین
خلعت مرگم به برکن در زمین کربلا
جلدوی این منقبت گویی همین خواهم همین
تا به این دولت رسم خواهم کنی از فضل خویش
رشته عمر مرا محکمتر از حبل متین
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۶ - در منقبت حضرت پیامبرصلوات الله علیه
نوبهار دردم و داغت گل سودای من
صد چو مجنونند پی گم کردهٔ صحرای من
چاک شد دامان صحرا از خراش ناله ام
من کجا و درد هجر او کجا ای وای من
لالهٔ خونین دل دشت جنونم بی رخت
داغدار هجر باش دهر یک از اعضای من
بسکه محو یاد رخسار توام گردیده است
حلقهٔ دام خیالت چشم حیرت زای من
نشئهٔ همت ز فیض خاکساری یافتم
سنگها بر شیشهٔ گردون زند مینای من
وادی آزادگی یک گل زمین همتم
قلزم وارستگی یک قطره از دریای من
می شود گلگون کف پای خیالت هر زمان
غرق خون دل شد از بس چشم طوفان زای من
تا چه خواهد کرد با آیینهٔ دل شوخیت
شیشه بر خارازن مخمور بی پروای من
دل به قربان تلافیهای نازت می رود
شوخ من بیرحم من بی باک من خودرای من
خشک شد خود در رگ گل بی بهار جلوه ات
نوبهار من گل من سرو من رعنای من
ای بهار جلوه از بس بی تو گرم ناله ام
شعله می جوشد به رنگ شمع از لبهای من
بوی خون آید به رنگ لاله از پیراهنم
پر گل داغست از بس جسم غم پیرای من
در ریاض آرزویت باغبانی می کند
آه سرو آرای من اشک چمن پیرای من
در غمت هم مشرب فرهاد و مجنون گشته ام
آه من شیرین من فریاد من لیلای من
ابروی تو بال پرواز تذرو دلبریست
سبزهٔ پشت لبت طوطی شکرخای من
شوق میآرد به روی کار من درد ترا
می نماید راز دل آئینهٔ سیمای من
ای بهار رنگ و بو چون گل سراپا گوش تو
تا در گوشت شود این مطلع غرای من
صد چو مجنونند پی گم کردهٔ صحرای من
چاک شد دامان صحرا از خراش ناله ام
من کجا و درد هجر او کجا ای وای من
لالهٔ خونین دل دشت جنونم بی رخت
داغدار هجر باش دهر یک از اعضای من
بسکه محو یاد رخسار توام گردیده است
حلقهٔ دام خیالت چشم حیرت زای من
نشئهٔ همت ز فیض خاکساری یافتم
سنگها بر شیشهٔ گردون زند مینای من
وادی آزادگی یک گل زمین همتم
قلزم وارستگی یک قطره از دریای من
می شود گلگون کف پای خیالت هر زمان
غرق خون دل شد از بس چشم طوفان زای من
تا چه خواهد کرد با آیینهٔ دل شوخیت
شیشه بر خارازن مخمور بی پروای من
دل به قربان تلافیهای نازت می رود
شوخ من بیرحم من بی باک من خودرای من
خشک شد خود در رگ گل بی بهار جلوه ات
نوبهار من گل من سرو من رعنای من
ای بهار جلوه از بس بی تو گرم ناله ام
شعله می جوشد به رنگ شمع از لبهای من
بوی خون آید به رنگ لاله از پیراهنم
پر گل داغست از بس جسم غم پیرای من
در ریاض آرزویت باغبانی می کند
آه سرو آرای من اشک چمن پیرای من
در غمت هم مشرب فرهاد و مجنون گشته ام
آه من شیرین من فریاد من لیلای من
ابروی تو بال پرواز تذرو دلبریست
سبزهٔ پشت لبت طوطی شکرخای من
شوق میآرد به روی کار من درد ترا
می نماید راز دل آئینهٔ سیمای من
ای بهار رنگ و بو چون گل سراپا گوش تو
تا در گوشت شود این مطلع غرای من
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۷ - تجدید مطلع
بسکه شد لبریز مهر مصطفی اعضای من
همچو گلبن غرق گل گردید سرتا پای من
ای بهارستان دین از سجدهٔ درگاه تست
هشت جنت داغدار رشک هفت اعضای من
یاد خاک مرقدت تا سجده گاه دل شده
هست نور جبههٔ صبح از شب یلدای من
گرد راهت توتیای چشم اهل بینش است
نقش نعلین تو باشد دیدهٔ بینای من
گر خیالم جانب یثرب برد از راه شوق
محمل گل می شود مانند بو ماوای من
می تراود خون دل صد رنگ دور از مرقدت
از قدمگاه تو یعنی دیدهٔ بینای من
پرده لطف تو می پوشد گنه را روز حشر
مهر تو باشد نقاب روی عصیان های من
از بهار فیض نعتت گشته یا خیرالبشر
عندلیب منقبت گو طبع مدحت زای من
همچو گلبن غرق گل گردید سرتا پای من
ای بهارستان دین از سجدهٔ درگاه تست
هشت جنت داغدار رشک هفت اعضای من
یاد خاک مرقدت تا سجده گاه دل شده
هست نور جبههٔ صبح از شب یلدای من
گرد راهت توتیای چشم اهل بینش است
نقش نعلین تو باشد دیدهٔ بینای من
گر خیالم جانب یثرب برد از راه شوق
محمل گل می شود مانند بو ماوای من
می تراود خون دل صد رنگ دور از مرقدت
از قدمگاه تو یعنی دیدهٔ بینای من
پرده لطف تو می پوشد گنه را روز حشر
مهر تو باشد نقاب روی عصیان های من
از بهار فیض نعتت گشته یا خیرالبشر
عندلیب منقبت گو طبع مدحت زای من
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۳۸ - تجدید مطلع
ای فدای مرقد پاک تو سر تا پای من
یا علی مولای من مولای من مولای من
مظهر گل فاتح خیبر امیرالمؤمنین
بندگی قنبرش فخر من و آبای من
آب و رنگ زینت گلزار هستی تا شدند
چون گل رعنا به گیتی سید و مولای من
کرد درک ذات پاک هر دو در یک آینه
رای نعت آرای و طبع منقبت پیرای من
چون تویی مولای من یا ساقی کوثر چه باک
سنگ اگر بارد بود چون پنبه بر مینای من
مسند آرای امامت یا امیرالمؤمنین
بسکه لبریز محبت گشته سرتا پای من
می توان دیدن ز فیض مهرت ای گلشن بهار
جلوهٔ رخسار برگ گل ز نقش پای من
گر نگویم آنچه باید گفت اعدای ترا
می تراود خون دل چون پسته از لبهای من
یا امیرالمؤمنین خواهم که در روز جزا
همچو نقش پا ته پای تو باشد جای من
یا علی مولای من مولای من مولای من
مظهر گل فاتح خیبر امیرالمؤمنین
بندگی قنبرش فخر من و آبای من
آب و رنگ زینت گلزار هستی تا شدند
چون گل رعنا به گیتی سید و مولای من
کرد درک ذات پاک هر دو در یک آینه
رای نعت آرای و طبع منقبت پیرای من
چون تویی مولای من یا ساقی کوثر چه باک
سنگ اگر بارد بود چون پنبه بر مینای من
مسند آرای امامت یا امیرالمؤمنین
بسکه لبریز محبت گشته سرتا پای من
می توان دیدن ز فیض مهرت ای گلشن بهار
جلوهٔ رخسار برگ گل ز نقش پای من
گر نگویم آنچه باید گفت اعدای ترا
می تراود خون دل چون پسته از لبهای من
یا امیرالمؤمنین خواهم که در روز جزا
همچو نقش پا ته پای تو باشد جای من
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۴ - در منقبت حضرت امام رضا (ع)
ای که رنگ جلوه در گلزار امکان ریختی
در خور طاقت به هر دل صاف عرفان ریختی
طاقت زهاد را از بوی می دادی به آب
بادهٔ دریا کشی در جام رندان ریختی
منعمان را ساختی سرمست صاف خوش دلی
درد غم در ساغر صبر فقیران ریختی
پیه در بگداختی در آتش یاقوت و لعل
شمع حسن خوبرویان را به سامان ریختی
طوق غبغب را ز قرص مه لبالب ساختی
رنگ ایجاد لب از شیرینی جان ریختی
با زبان عجز می گویم به گل پیراهنی
کز غمش چاک دلم چون گل به دامان ریختی
سایهٔ شوخیت هرگز از سر دل کم مباد
گل به جیب پاره اش از داغ حرمان ریختی
سودهٔ الماس پاشیدی به زخمم گه ز ناز
گه ز لبخندی به داغ دل نمکدان ریختی
همچو جوش لاله موج خون به روی هم ز درد
از دل خون گشته ام تا نوک مژگان ریختی
زهر خندی واکشیدی از لب پر شکوه ام
غنچه سانم خون دل آخر به دامان ریختی
هیچ می دانی چه کردی با دل صد پاره ام
پاره ای در کوه و لختی در بیابان ریختی
در گلستانی که گل کرد از تبسم غنچه ات
خون یاقوت از سرشک عندلیبان ریختی
در بیابان جلوه پیرا شد چو شمشادت به ناز
دشت را از نقش پا گلها به دامان ریختی
بعد ازین آسوده شو جویا ز نیرنگ فلک
رنگ مدح حضرت شاه خراسان ریختی
در خور طاقت به هر دل صاف عرفان ریختی
طاقت زهاد را از بوی می دادی به آب
بادهٔ دریا کشی در جام رندان ریختی
منعمان را ساختی سرمست صاف خوش دلی
درد غم در ساغر صبر فقیران ریختی
پیه در بگداختی در آتش یاقوت و لعل
شمع حسن خوبرویان را به سامان ریختی
طوق غبغب را ز قرص مه لبالب ساختی
رنگ ایجاد لب از شیرینی جان ریختی
با زبان عجز می گویم به گل پیراهنی
کز غمش چاک دلم چون گل به دامان ریختی
سایهٔ شوخیت هرگز از سر دل کم مباد
گل به جیب پاره اش از داغ حرمان ریختی
سودهٔ الماس پاشیدی به زخمم گه ز ناز
گه ز لبخندی به داغ دل نمکدان ریختی
همچو جوش لاله موج خون به روی هم ز درد
از دل خون گشته ام تا نوک مژگان ریختی
زهر خندی واکشیدی از لب پر شکوه ام
غنچه سانم خون دل آخر به دامان ریختی
هیچ می دانی چه کردی با دل صد پاره ام
پاره ای در کوه و لختی در بیابان ریختی
در گلستانی که گل کرد از تبسم غنچه ات
خون یاقوت از سرشک عندلیبان ریختی
در بیابان جلوه پیرا شد چو شمشادت به ناز
دشت را از نقش پا گلها به دامان ریختی
بعد ازین آسوده شو جویا ز نیرنگ فلک
رنگ مدح حضرت شاه خراسان ریختی
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۵ - تجدید مطلع
ای که صاف مغفرت در جام عصیان ریختی
در فضای دل ز مهرت رنگ ایمان ریختی
بسکه پاشیدی در و یاقوت از دست کرم
آبروی قلزم و خون دل کان ریختی
زور بازوی ترا نازم که با گرز گران
از سر نخوت گزین مغز پریشان ریختی
خون مرگ از عضو عضو دشمنت گل گل شکفت
بر تنش تا غنچهٔ سیراب پیکان ریختی
گرم شوخی ساختی گلگون رنگین جلوه را
گل به دامان هوا از گرد جولان ریختی
بر فقیران دست جودت چون جواهر ریز شد
هر طرف از بسکه مروارید غلطان ریختی
ماند مانند صدف خالی کف دریا ز در
آبروی مایه داریهای عمان ریختی
هر که بی برگ محبت در ره دین تو بود
چون گلشن چاک جگر در جیب و دامان ریختی
ز آب تیغ دلشکاف آن را که بدخواه تو بود
بادهٔ زهر فنا در ساغر جان ریختی
دیده ام از قدرت معجز طرازت کز بدن
درد را چون گرد از پیراهن آسان ریختی
از تو خواهم صحت جسم برادر یا امام
عالمی را چون به جام درد درمان ریختی
در فضای دل ز مهرت رنگ ایمان ریختی
بسکه پاشیدی در و یاقوت از دست کرم
آبروی قلزم و خون دل کان ریختی
زور بازوی ترا نازم که با گرز گران
از سر نخوت گزین مغز پریشان ریختی
خون مرگ از عضو عضو دشمنت گل گل شکفت
بر تنش تا غنچهٔ سیراب پیکان ریختی
گرم شوخی ساختی گلگون رنگین جلوه را
گل به دامان هوا از گرد جولان ریختی
بر فقیران دست جودت چون جواهر ریز شد
هر طرف از بسکه مروارید غلطان ریختی
ماند مانند صدف خالی کف دریا ز در
آبروی مایه داریهای عمان ریختی
هر که بی برگ محبت در ره دین تو بود
چون گلشن چاک جگر در جیب و دامان ریختی
ز آب تیغ دلشکاف آن را که بدخواه تو بود
بادهٔ زهر فنا در ساغر جان ریختی
دیده ام از قدرت معجز طرازت کز بدن
درد را چون گرد از پیراهن آسان ریختی
از تو خواهم صحت جسم برادر یا امام
عالمی را چون به جام درد درمان ریختی
جویای تبریزی : مناقب
شمارهٔ ۴۷ - در منقبت قایم آل محمد حضرت صاحب الزمان
تنگ عیشم دارد از بس دور چرخ چنبری
چون شمیم غنچه ام در دام بی بال و پری
همچو بوی گل قوی پروازم از پهلوی ضعف
هر نسیمی بال سعیم را نماید شهپری
خوب و زشت هر بد و نیکی برم روشن بود
در بغل دارم ز دل آئینهٔ اسکندری
در هوایی آن گل رخسار چون از خود روم
رنگم از رخ می مکند پرواز با بال پری
مانده است از طبع من معنی تراشی یادگار
همچنان کز خامهٔ مانی فن صورت گری
زورق تن را که طوفانی است در دریای عشق
دل تپیدن بادبانی گشت و حیرت لنگری
چون نسیم از هر گلی هر دم نصیبی می برم
زین گلستان نگذرم مانند صرصر سرسری
نالهٔ پرسوز قمری دمبدم گوید بلند
آتشی دارم نهان در خرقهٔ خاکستری
وسمه را بر سرمه ناز از پهلوی ابروی تست
شانه در زلف تو دارد جلوهٔ بال پری
کاهش دردت چه خواهد کرد با من بیش از این
بخیه سان چسبیده ام بر پیرهن از لاغری
جا گرفتی تا چو دل در پهلوی غیر، از حسد
می کند هر موج خون در جسم زارم خنجری
از پی آرام دل چون قطره خود را جمع ساز
شورش دریاست آری در خور پهناوری
تیره روزان را بود فیض از دم روشن دلان
صبحدم آئینه شب را کند صیقل گری
سینه ام از داغ سودای تو گلزار بهشت
از گل نظاره ات در شیشهٔ اشکم پری
سامری شاگرد چشم مست او در ساحری
ختم گردیده است از آنرو ساحری بر سامری
فوج آه من ز فیض شوخی یادش بود
تا قیامت بر هوا در رقص چون خیل پری
قیمت نازش به بالا رفته است از قتل من
موج خونم می کند شمشیر او را جوهری
چون چنار آزاده از دست تهی شد سربلند
همچو گل منعم پریشان است از صاحب زری
در پناه عجز ایمن مانی از بیداد چرخ
صید را نبود حصاری خوبتر از لاغری
اهل دنیا عرض حال بینوایان نشنوند
آری آری لازم گوش صدف باشد کری
می طپد مانند دل در سینه جسمم در لحد
گر چنین مستانه بر خام مزارم بگذری
هر که از خود بگذرد شاهنشه وقت خود است
داغ بر سر می کند دیوانگان را افسری
خاکساری تا کرا گردد نصیب از عاشقی
تا که یابد از شهی بر زیردستان برتری
نسیت در چشم حقیقت بین به جز بازیچه ای
انکسار بینوایی افتخار سروری
شیخ شهر از ناقبولی شد بکنج خانقاه
آری این خاتون بود مستور از بی چادری
بوالهوس در سینه جا داده ز آه بی اثر
تیر بی پیکان بسان ترکش کبک دری
کی بجا می ماندی از طوفان سیل اشک اگر
کشتی تن را گرانجانی نکردی لنگری
تا فرو بارد زکین بر فرق ابنای زمان
روز و شب گردون دون غم می کند گردآوری
عاجزان را هم نیارد دید از روی حسد
موی چشم تنگ چرخم با وجود لاغری
این قدر از عجز من ای مدعی بر خود مبال
چون کنی گر ضعفم آید بر سر زور آوری
تابکی جویا غزل خواهی سرودن زانکه نیست
مطلبی جز منقبت گویی ترا از شاعری
به که باشی مدح سنج آنکه بر خاک درش
جبهه ساید هر سحرگه آفتاب خاوری
مسند آرای امامت مهدی هادی که هست
چون شه مردان به ذات او مسلم سروری
آنکه پیش همت او می کند بیشی کمی
آنکه در جنب شکوهش اکبری کرد اصغری
آنکه گر سازند در ایام عدل او بجاست
از پر شهباز تیر ترکش کبک دری
می سزد در بحر بی پایان قدرش گر کند
مه حبابی هلاله گردابی فلک نیلوفری
دشمن ظالم بود چون عدل او بر خویشتن
برگ برگ بید می لرزد ز شکل خنجری
حکم خردی گر نویسد بر بزرگان شوکتش
می کند نه چرخ جا در حلقهٔ انگشتری
چون نباشد بر سر بازار محشر او سفید
هر که چون مه گشت نور مهر او را مشتری
بسکه شد شرمندهٔ دست گهر بارش چه دور
گر رود در خود فرو دریا ز گرداب از تری
بر زمین زد شام عید از ماه نو مضراب را
حکم او چون زهره را مانع شد از خنیاگری
از پی در یوزه پیش گوشمال همتش
بحر را بر فرق از گرداب باشد لنگری
روز هیجا کرد از یاد عقاب ناوکش
دل طپیدن مرغ روح خصم را بال و پری
بسکه گردیده است از اندیشهٔ قهر تو سست
نیست گیرایی چو گل با پنجهٔ زورآوری
گلشن خلقت که جنت داغدار رشک اوست
آید از هر گل زمینش بوی مهر مادری
غیر آبای تو نشناسد کسی قدر ترا
قیمت گوهر که می داند به غیر از جوهری
نعمت انوار از سر کار رای روشنت
مهر را راتب بود هر صبحدم یک لنگری
تا شدم در وصف رای روشنت مدحت نگار
می کند هر نقطه در طومار شعرم اختری
در رکابت شیر مردان چون صف آرایی کنند
چشم مهر و مه غبار آرد ز گرد لشکری
دیدهٔ او باد چونروی غلامانت سفید
باشد آنکس را که از غیر تو چشم یاوری
مدح مانند تویی نبود مجال چون منی
که تواند داد جویا داد مدحت گستری
به که زین پس منقبت را ختم سازم بر دعا
تا ملک آمین سرا باشد به چرخ چنبری
تا ببخشد فیض آبادی بساط خاک را
نقش نعلین تو یعنی آفتاب خاوری
خاک خواری باد بر سر دشمن دین ترا
دوستانت را بر اعدای تو باشد سروری
چون شمیم غنچه ام در دام بی بال و پری
همچو بوی گل قوی پروازم از پهلوی ضعف
هر نسیمی بال سعیم را نماید شهپری
خوب و زشت هر بد و نیکی برم روشن بود
در بغل دارم ز دل آئینهٔ اسکندری
در هوایی آن گل رخسار چون از خود روم
رنگم از رخ می مکند پرواز با بال پری
مانده است از طبع من معنی تراشی یادگار
همچنان کز خامهٔ مانی فن صورت گری
زورق تن را که طوفانی است در دریای عشق
دل تپیدن بادبانی گشت و حیرت لنگری
چون نسیم از هر گلی هر دم نصیبی می برم
زین گلستان نگذرم مانند صرصر سرسری
نالهٔ پرسوز قمری دمبدم گوید بلند
آتشی دارم نهان در خرقهٔ خاکستری
وسمه را بر سرمه ناز از پهلوی ابروی تست
شانه در زلف تو دارد جلوهٔ بال پری
کاهش دردت چه خواهد کرد با من بیش از این
بخیه سان چسبیده ام بر پیرهن از لاغری
جا گرفتی تا چو دل در پهلوی غیر، از حسد
می کند هر موج خون در جسم زارم خنجری
از پی آرام دل چون قطره خود را جمع ساز
شورش دریاست آری در خور پهناوری
تیره روزان را بود فیض از دم روشن دلان
صبحدم آئینه شب را کند صیقل گری
سینه ام از داغ سودای تو گلزار بهشت
از گل نظاره ات در شیشهٔ اشکم پری
سامری شاگرد چشم مست او در ساحری
ختم گردیده است از آنرو ساحری بر سامری
فوج آه من ز فیض شوخی یادش بود
تا قیامت بر هوا در رقص چون خیل پری
قیمت نازش به بالا رفته است از قتل من
موج خونم می کند شمشیر او را جوهری
چون چنار آزاده از دست تهی شد سربلند
همچو گل منعم پریشان است از صاحب زری
در پناه عجز ایمن مانی از بیداد چرخ
صید را نبود حصاری خوبتر از لاغری
اهل دنیا عرض حال بینوایان نشنوند
آری آری لازم گوش صدف باشد کری
می طپد مانند دل در سینه جسمم در لحد
گر چنین مستانه بر خام مزارم بگذری
هر که از خود بگذرد شاهنشه وقت خود است
داغ بر سر می کند دیوانگان را افسری
خاکساری تا کرا گردد نصیب از عاشقی
تا که یابد از شهی بر زیردستان برتری
نسیت در چشم حقیقت بین به جز بازیچه ای
انکسار بینوایی افتخار سروری
شیخ شهر از ناقبولی شد بکنج خانقاه
آری این خاتون بود مستور از بی چادری
بوالهوس در سینه جا داده ز آه بی اثر
تیر بی پیکان بسان ترکش کبک دری
کی بجا می ماندی از طوفان سیل اشک اگر
کشتی تن را گرانجانی نکردی لنگری
تا فرو بارد زکین بر فرق ابنای زمان
روز و شب گردون دون غم می کند گردآوری
عاجزان را هم نیارد دید از روی حسد
موی چشم تنگ چرخم با وجود لاغری
این قدر از عجز من ای مدعی بر خود مبال
چون کنی گر ضعفم آید بر سر زور آوری
تابکی جویا غزل خواهی سرودن زانکه نیست
مطلبی جز منقبت گویی ترا از شاعری
به که باشی مدح سنج آنکه بر خاک درش
جبهه ساید هر سحرگه آفتاب خاوری
مسند آرای امامت مهدی هادی که هست
چون شه مردان به ذات او مسلم سروری
آنکه پیش همت او می کند بیشی کمی
آنکه در جنب شکوهش اکبری کرد اصغری
آنکه گر سازند در ایام عدل او بجاست
از پر شهباز تیر ترکش کبک دری
می سزد در بحر بی پایان قدرش گر کند
مه حبابی هلاله گردابی فلک نیلوفری
دشمن ظالم بود چون عدل او بر خویشتن
برگ برگ بید می لرزد ز شکل خنجری
حکم خردی گر نویسد بر بزرگان شوکتش
می کند نه چرخ جا در حلقهٔ انگشتری
چون نباشد بر سر بازار محشر او سفید
هر که چون مه گشت نور مهر او را مشتری
بسکه شد شرمندهٔ دست گهر بارش چه دور
گر رود در خود فرو دریا ز گرداب از تری
بر زمین زد شام عید از ماه نو مضراب را
حکم او چون زهره را مانع شد از خنیاگری
از پی در یوزه پیش گوشمال همتش
بحر را بر فرق از گرداب باشد لنگری
روز هیجا کرد از یاد عقاب ناوکش
دل طپیدن مرغ روح خصم را بال و پری
بسکه گردیده است از اندیشهٔ قهر تو سست
نیست گیرایی چو گل با پنجهٔ زورآوری
گلشن خلقت که جنت داغدار رشک اوست
آید از هر گل زمینش بوی مهر مادری
غیر آبای تو نشناسد کسی قدر ترا
قیمت گوهر که می داند به غیر از جوهری
نعمت انوار از سر کار رای روشنت
مهر را راتب بود هر صبحدم یک لنگری
تا شدم در وصف رای روشنت مدحت نگار
می کند هر نقطه در طومار شعرم اختری
در رکابت شیر مردان چون صف آرایی کنند
چشم مهر و مه غبار آرد ز گرد لشکری
دیدهٔ او باد چونروی غلامانت سفید
باشد آنکس را که از غیر تو چشم یاوری
مدح مانند تویی نبود مجال چون منی
که تواند داد جویا داد مدحت گستری
به که زین پس منقبت را ختم سازم بر دعا
تا ملک آمین سرا باشد به چرخ چنبری
تا ببخشد فیض آبادی بساط خاک را
نقش نعلین تو یعنی آفتاب خاوری
خاک خواری باد بر سر دشمن دین ترا
دوستانت را بر اعدای تو باشد سروری
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۱ - گفت امام عرش مسند قاسم خلد و جحیم
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۵ - در ترجمهٔ کلام امام علی (ع)