تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - چون نعش من برند برون از سرای من
چون نعش من برند برون از سرای من
محنت برهنه پای دود از قفای من
من ذره‌ای سرشته ز هیچم نه آفتاب
تا پوشد این خرابه سیه در عزای من
در دوزخ افکنید به حشرم که کرده است
با استخوان سوخته عادت همای من
آن کعبه‌ام که خشت و گلم حسن می‌کشید
روزی که می‌نهاد محبت بنای من
می‌نوش و شاد زی که زند خنده بهشت
دوزخ ز یک تبسم عفو خدای من
باری تو خود به کعبه فصیحی برو که هست
موج سراب هستی من بند پای من
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۰۹ - جان را شکنج ساز و به زلف حبیب ده
جان را شکنج ساز و به زلف حبیب ده
وین مشت خاک تیره به چشم رقیب ده
در استخوان بدزد تب شوق شمع‌وار
و آنگاه نبض خویش به دست طبیب ده
بشکن طلسم وسوسه و بر در مراد
قفلی زن و کلید به دست نصیب ده
گر گل نصیحتت نپذیرد درین چمن
باری به ناله‌ای مدد عندلیب ده
دل تیره روز گشت فصیحی ز نقش غیر
آن لوح را بشوی و به دست ادیب ده
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۱۰ - هر خار کان ز گلشن هجران برآمده
هر خار کان ز گلشن هجران برآمده
در پای دل شکسته و از جان برآمده
بهر نثار تیغ جفایت مرا چو شمع
هر دم سر دگر ز گریبان برآمده
از بس به ذوق ناوک جور تو خورده‌ایم
گلبانگ نوش ز پیکان برآمده
تو در دلی و دیده پی جستجوی تو
چون طفل اشک بر سر مژگان برآمده
در حیرتند خلق فصیحی ز نعش ما
کاین کشتی شکسته ز طوفان برآمده
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۱۳ - تاراج رنگ و بوی گل مدعا نمای
تاراج رنگ و بوی گل مدعا نمای
خرمن کن این گیاه و به برق فنا نمای
یک کاروان هنوز نرفته‌ست سوی دوست
اینک ره حرم تو به ما نقش پا نمای
این مختصر نظاره ما درخور تو نیست
ما را تمام دیده کن و رو به ما نمای
چون نخل شعله ریشه در اخگر فرومبر
چون برق بر هوا شو و نشو و نما نمای
جانت فصیحی از تب بیگانگی گداخت
خود را ببر بر آن نگه آشنا نمای
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۱۵ - بردی به تازه باز دل ای جان چه داشتی
بردی به تازه باز دل ای جان چه داشتی
افکندیش در آتش سوزان چه داشتی
انداختی به جام امیدم می‌ هوس
با این خراب ساغر حرمان چه داشتی
مردی به روز وصل فصیحی ز رشک غیر
ظالم شکایت از شب هجران چه داشتی
فصیحی هروی : قصاید
شمارهٔ ۷ - مفاخره و مدح حافظ محب علی
بازم نفس به لجه فیضی شناورست
کش کمترین صدف شرف هفت گوهرست
خلدی شکفت بر سر هر شاخ گلبنم
آری بهار طبع مرا رسم دیگرست
فیضی به تازه بر نی کلکم فشانده‌اند
کش بر شکر هما ز مگس جان‌‌فشان‌‌تر‌‌ست
ابهام بر قفاش چو مهر نبوت‌ست
کلکم که در جهان معانی پیمبرست
نی‌نی منم پیمبر و آواز کلک من
گویی صفیر شهپر ناموس اکبرست
یک کاروان کرشمه یوسف برانست بار
هر نقطه‌ای که در ورقم بینواترست
یک آسمان کواکب سعد اندروست گم
حرفی که در مسوده‌ام نحس اکبرست
بر گلشنی ز عطسه کلکم بهار ریخت
کانجا دم مسیح کهن نخل بی‌برست
یکسان طپند طوطی و بلبل درین چمن
مانا که بر لب گل او خنده شکرست
بر تارکم جواهر قدسی کند نثار
فیض ازل که در عرض کون جوهرست
گویم ز بس فروغ که ماهست و آفتاب
چون بنگرم ثنای مسیحای اکبرست
حافظ محب علی که به گلشن‌سرای قدس
هر ناله‌اش معلم مرغ نو‌اگرست
شایسته نوازش این نام ذات اوست
گویی سرشته پیکرش از مهر حیدرست
شیرازه کتاب هنر در زمانه اوست
گر او نباشدی همه اوراقش ابترست
مجموعه مکارم اخلاق ذات اوست
بی او جهان کهنه نسب‌نامه شرست
تشبیه قدسیان به سویدای دل کنند
هر نقطه‌ای که نظم مرا سهو دفترست
گردد چو خامه شانه‌‌کش طره ثناش
از حسن خط مسوده‌ام روی دلبرست
نی‌نی دلی‌ست سوخته از عشق ورنه چون
هودج‌نشین زلف بتان چون مه و خورست
از آفتاب فطرت قدسی طلوع تو
با حرز عمرهاست که هم چشم خاورست
چون صبح از آن دیار گداییست خرقه‌پوش
مشرق گر آفتاب ز طبعم غنی‌ترست
کز خاک خشک بر در دولت‌سرای قرب
زمزم به دولت قدمم پور آذرست
های هنر ز مقدم او در ریاض فضل
یک چشمه سلسبیل و دگر چشمه کوثرست
گر بوده‌ است بار و بری چیده است او
ورنه هنوز نخل کمالات بی‌برست
خویش‌ست دانمی نفسش با لب مسیح
اما ندانمی ز کجا کیمیا گرست
الحق که کیمیای معانیست لفظ او
معنی اگر مس است به لفظش درون زرست
ز اسرار‌نامه‌‌‌‌‌های الهی‌ست نثر او
نظمش بر آن کتاب چو بسم الله افسرست
لفظ نگفته را خرد دوربین او
داند که از چه جوهر معنی توانگرست
معنی چو در سواد سخن شبروی کند
جاسوس ظن او ز یقین راست بین‌ترست
زاجزا قوای مدرکه شخص دانش‌ست
گویی که پای تا سر عقل مصورست
خطی که نصف علم شمردش زبان وحی
اقسام آن انامل او را مسخرست
در عهد او دهان دوات از زبان کلک
از بس شکر مکیده کنون تنگ شکرست
چون شب چراغ فیض کند بر ورق نثار
کلکش خط شعاع و ورق صفحه خورست
رخشد چنانکه از رحم صبح آفتاب
هر نقطه رقم که به صلب قلم درست
دوار آفریده افلاک طبع اوست
این مهر زین سپهر سهای محقرست
در هر فن‌ست چون فن ادوار بی‌نظیر
اما سر‌آمدست در آن‌ها درین سرست
موسیقی از علو نسب روح حکمت‌ست
او چون شمیم سنبل و گل روح‌پرورست
آنجا که زهره در صف دعوی علم زند
خود یکه تاز‌تر ز شهنشاه خاورست
نی زهره مشتری چو زند از کمال لاف
با طبع او چو دعوی پرواز بی‌پرست
بندند پوست بر دف خورشید قدسیان
از پرده‌ها دیده خود کینش در خورست
اما ز فیض زمزمه دلخراش او
آن پرده‌ها ز خون جگر تا ابد ترست
در بزم مل چو لهجه او گل‌فشان شود
گوش قدح چو چشم صراحی محیرست
ور شعله‌ای ز زمزمه در صوفیان زند
سجاده همچو شیخ ز وجد آتشین پرست
چون غنچه سر به مهر نوای حزین اوست
گوش نو اشناس که هوش مصورست
دل‌مردگان به زمزمه دیگران خوشند
آری شتر چو مرده کلاغش حدی گرست
نامش مرا به ذائقه طعم شکر دهد
گویی گلش ز شهد محبت مخمرست
از نامش ار به کام زبانم نچسبدی
تکرار کردمی که چو قند مکررست
چون صبح کی به خویشی خورشید نازد او
خود او در آسمان هنر روشن اخترست
برهان پاکی نسب این بس که از کمال
خلقش گزیده امت خلق پیمبرست
از زهر افعی حسد ای مدعی بمیر
کاین زهر را وفات تو تریاق اکبرست
این‌ها که گفته‌ام همگی عیب ذات اوست
نزد تو گرچه مدح فزون از حد و مرست
نشگفت اگر ز درد حسد سر گران شوی
زین غنچه‌های لفظ که گویی معنبرست
دردسر جعل ز گل عنبرین شمیم
نزد خرد ز مساله‌های مقررست
تو احولی ز چشم خردبین مخور فریب
کاینجا ز نور دیده تجلی فزونترست
این نغمه را به لهجه طفلان سروده‌ام
ورنه سزای مدح وی آهنگ دیگرست
کورست دهر دیده مردم شناس کو
حقا که آنچه گفته‌ام او صد برابرست
انصاف خود طبیعت عنقا گرفته است
ورنه همای فضل چرا ریخته پرست
کوته کنم حدیث که قدر سخن‌شناس
امروز از متاع هنر کم بهاترست
کلک شکر‌فروش فصیحی دهان ببند
مستای جنس خویش که گوش جهان کرست
گشتی ثنا طراز و قضا شد دعای او
رحمی کز انتظار اجابت به خون‌ترست
عمرش دراز باد که اطفال فضل را
در روزگار او پدر پاک‌گوهرست
خود کهنه مجمری‌ست فلک وین نجوم نحس
ز آن سو شکاف مجمر و زین سوی اخترست
از بوی مردمیش مگر شست و شو دهند
ورنه به دهر تا بود او عود مجمرست
فصیحی هروی : قصاید
شمارهٔ ۸ - مدح حسین خان شاملو
ساقی بیار باده که نوروز اکبرست
رنگ بهار تازه‌تر از روی دلبرست
هر چند کیمیای چمن خنده گل‌ست
مگذار داغ لاله که کبریت احمرست
هر قطره خون که از نفس بلبلان چکد
بر خاک نا‌رسیده گلی تازه و ترست
حسن بهار در همه جا هست دلگشا
در گلشن هرات ولی دلگشاترست
الحق چه کشورست که از شرم ساحتش
پنهان بهشت در پس دیوار محشرست
چون در نظر در آید روح مجسم‌ست
چون در ضمیر آید عقل مصورست
خاکش چنان لطیف که نقش قدم بر آن
گویی چو موجه است که بر روی کوثرست
حسنش مگر ز چاه ذقن داده است آب
کش نیش خار غیرت مژگان دلبرست
از بس ز فیض عصمت حسنش سر شته‌اند
ز آمیزش نسیم غبارش مکدرست
آیینه‌وار بر در و دیوارش از صفا
چون بنگری معاینه عکست مصورست
نخل همیشه خشک فغان کش ثمر نبود
آنجا ز میوه اثرش شاخ پربرست
سرو از لطافتی که در آب و هوای اوست
بی سایه گشت در چمن اکنون پیمبرست
گرنه پیمبرست چرا در حریم او
قمری زبان وحی گشاده نو اگرست
صد نکته گفته بود جهان در ثنای او
اکنون ز لطف خان همه چون سکه بر زرست
مهر سپهر مجد و معالی حسین خان
انکو چو مهر مایه‌ده هفت کشورست
آنجا که رای اوست خرد طفل مکتب است
و آنجا که قدر اوست فلک حلقه بر درست
و آنجا که جز بر آن خردم خواندی ثنا
نخل نفس چو بید تهی شاخ از برست
و آنجا که در مدایح او گویدی سخن
هر لفظ گنج‌نامه صد گنج دیگرست
گر از سبک عنانی عزمش رقم کند
هر حرف چون دعای سحر آتشین پرست
ور از گران رکابی حلمش سخن کنم
باد نفس به کشتی الفاظ لنگرست
اقبال بین که خطبه او دین مختلف
کاندر میانشان سخن صلح خنجرست
بر یک فراز منبر خواندند هر دو قدم
در یک زمان ولی به میان شور بی شرست
روزی که از دو سو س۱ه کینه صف کشد
گویی که رستخیز جهان را دو محشرست
حال زمین ز زمزمه حمله آن زمان
چون برگ کاه[و] سیلی بیداد صر صرست
در لجه عروق دلیران ز جوش کین
هر موج در شکنجه صد موج دیگرست
مردان رکاب عزم تو بوسند فتح‌وار
آری همیشه فتح ازین در مظفرست
چون رخصت نبرد دهی حمله آورند
گرم آن چنان که شیوه طوفان آذرست
اقبال حضرتش پی انجام کار فتح
در لجه‌های خون چو نهنگی شناورست
تو چون عنان عزم به جنبش در آوری
تکبیر فتحت از لب جبریل در خورست
دریای کین به ناله رود از نهیب تو
وان ناله هم به خاصیت الله اکبرست
گیری چو ملک را ز عدو هم بدو دهی
کاین مکرمت به ملت تو فتح دیگرست
با آنکه در حسام تو در شرع انتقام
خون عو حلال‌تر از شیر مادرست
خانا سپهر مکرمتا بحر مشربا
ای آنکه مدحت تو ز اندیشه برترست
من طفل برنخورده ز شیر مروتم
با آنکه دایه‌ام همه دم چار مادرست
گردون غبار فتنه فرو ریخت بر سرم
اکنون همان غبار مرا زیب افسرست
ریش‌ست از سپهر مرا بر دل فگار
کش در علاج اگر همه عیب‌ست مضطرست
نیشی بیازمای برین ریش از کرم
کاین کهنه ریش قابل احسان نشترست
افسانه‌ام ملال فزاید ز جوش حزن
مشنو که هم به گوش من این قصه درخورست
شکرانه عطیه نوروز عفو کن
جرم مرا که توشه یک دوزخ آذرست
گیرم عظیم‌تر بود از کوه جرم من
لیکن به نزد عفو تو کاهی محقرست
تو آفتاب اوج سپهر مروتی
بی‌اختیار تربیتت ذره پرورست
تا هست رسم شادی نوروز هر بهار
رو شاد زی که حضرت یزدانت یاورست
نوروز و نو‌بهار پرستار این درند
آری پناه مردم بیچاره این درست
بادا ریاض عمر تو هر روز تازه‌تر
تا رسم روز درشکن چرخ اخضرست
فصیحی هروی : قصاید
شمارهٔ ۱۹ - در مذمت دنیا و منقبت علی‌بن موسی‌الرضا علیه السلام
ای دل غذای روح ازین خاکدان مخواه
طوفان درین تنور مهیاست نان مخواه
گر خانه‌زاد درد‌دلی از دوا گریز
ور خوش‌نشین پنجه گرگی شبان مخواه
در نوش نیش غرقه‌شو و کام دل مجوی
در‌کام تیغ غوطه زن و قوت جان مخواه
گر گنج‌های غم دهدت آسمان بگیر
نو کیسه گر دو کون دهد رایگان مخواه
با عشق اگر نبرد نمایی ظفر مجوی
ور ناله ای شهید شود خون آن مخواه
در آرزوی زمزمه العطش بمیر
وز هر سراب تشنگی جاودان مخواه
الماس سوده گر دو جگر لخت لخت کن
اما شمیم راحت این گلستان مخواه
دریای ناله باش و مزن موجه خروش
وز خامشی هم ار بتوانی زبان مخواه
از نوحه کام تر کن و آب خضر مجوی
از ناله زخم پرکن و مرهم بر آن مخواه
چون خس مزن به دامن هر موجه دست عجز
قوت نهنگ حادثه گرد و کران مخواه
از دیده زخم‌وار ز هجران تیغ کین
خون پاش سیل سیل وز قاتل امان مخواه
گردی چو جوهر ار ز جگر گوشه‌های تیغ
آنجا ز سلسبیل شهادت نشان مخواه
نشکسته ماند ار به مثل آبگینه‌ات
همت گزین و سنگ ستم ز آسمان مخواه
آبی که شوید از چمنت گرد رنگ و بوی
جز از سحاب تشنه لب مهرگان مخواه
سری که خنده تتبر کف مشاطگان زند
جز در بیاض ناصیه زعفران مخواه
رازی که خونه ز ریشه اکسیریان کشد
جز در سواد نسخه باد خزان مخواه
بر تیغ نه گلو و ز حرمان که کیمیاست
این مشت خاک را پس ازین کامران مخواه
ور مژده شهادت آرند روز حشر
بهر نثار مقدم این مژده جان مخواه
لبریز اگر شوی چو گل از زخم عافیت
مرهم زنوک خنجر و نیش سنان مخواه
چون داغ دل ز بیم شبیخون خرمی
بر بام و در ز شعله غم پاسبان مخواه
ور نوبهار آفت بیَ‌برگیت شود
در خنده نشاظ بغلط و امان مخواه
صفرای بختت ار فکند در تب مراد
آب از ترنج دست زد آسمان مخواه
خود را به دوش آه سحر بند چون شرار
بر بام این سرا به ازین نردبان مخواه
همت به خواست تن ندهد ورنه گفتمی
کز کاینات هیچ بجز ترک آن مخواه
امکان و احتیاج وگر زانکه توامند
جز نعمت غنا و غنی جهان مخواه
یعنی علی موسی جعفر که عقل گفت
جز آستانش ترجمه لامکان مخواه
ای روح قدس بر پر و بال دلم نشین
احرام قرب را به ازین هم‌عنان مخواه
آن گوهری که در طلبش بال و هم سوخت
جز در محیط این صدف از وی نشان مخواه
می‌گفت دوش جوهر اول به قدر خویش
بهتر ز کوی او وطنی در جهان مخواه
ناگاه زد محیط قدم موجه عتاب
کای خنده عدم لب جهل آشیان مخواه
در شعله ادب پر و بال طلب بسوز
آن کبریای ماست تو راه‌انداز آن مخواه
قهرش گرت غذای شرار غضب کند
رحمت ز ایزد و مدد از قدسیان مخواه
ور لطف او دو کون کند بر دل تو عرض
جز ریش سینه و نفس خون‌چکان مخواه
ای طبع هرزه سنج فصیحی نفس بسوز
اعجاز نعت از لب افسانه خوان مخواه
مرات کل ز صورت این آرزو گداخت
تو منقبت طرازی او زین بیان مخواه
از بهر نعت او لب جبریل وام کن
این جوهر کمال ز تیغ زبان مخواه
پایان چو نیست سلسله‌های مراد را
تفصیل چون دهم که فلان و فلان مخواه
نقد دوکون را خردت بر محک زدست
زین آستان مراد جز این آستان مخواه
ما اندرین حریم و در فیض بسته نیست
زین بیش معجز از در این دودمان مخواه
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۱ - در عذر خواهی
ای سیدی که نور سیادت ز روی تو
رخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
طفلان شوخ‌طبع معانی ز خاطرت
عریان چو سوی صفحه شتابند بی‌ حجاب
ناموس دودمان سخن چون که کلک تست
بافد به رویشان ز نفس عنبرین نقاب
لفظی که فیض طبع تو معنی درو نریخت
نزد خرد شکسته سفالی‌ست بی‌شراب
تبخاله جوشد از لب نازک‌دلان فکر
در عهد تو گر از قدح گل خورند آب
اکسیری ضمیرت از اکسیر فکر ساخت
خورشید از صحیفه و از دوده زر ناب
طبعم که گاه نغمه طراری به بزم فکر
شرمنده‌تر ز تار گسسته است در باب
دارد شکسته‌تر ز دل من نوایکی
گر خود همه خطاست به گوشت بود صواب
روشن دل تو کش به هزار آب و تاب ساخت
معمار‌ «کن» ز خشت و گل صبح و آفتاب
گویند تیره شد ز دم دود مشربم
ز آن گونه کآفتاب ز گستاخی سحاب
انکار خود نمی‌کنم اما ز حضرتت
دارم سوالکی ز کرم لطف کن جواب
تو خود همان شگرف بهاری که خون خشک
در داغ لاله از نم خلقت شود گلاب
من هم نه زلف دلبر و نه شاهد غمم
کز من به هرزه خانه دلها شود خراب
پس من چرا به هرزه گشایم زبان خویش
با تشنگان نزاع کنم بر سر سراب
ای خوش متاع‌تر دلت از کاروان مصر
دیگر مریز در قدح شکوه زهر ناب
خود زهر گفتم و ز محبت خجل شدم
شهدست در مذاق شهید وفا عتاب
چون شانه صد زبان شده‌ام تا قسم خورم
اما به زلف دوست نه با آیت و کتاب
کز من بغیر مهر و وفا هیچ سر نزد
شرمنده نیستم ز محبت به هیچ باب
مانا که در دل تو گذشتم که تیره شد
آن بوسه گاه رحمت ازین آیت عذاب
ور زآنکه عذرهای منت دلپذیر نیست
ختم سخن کنم به یکی حرف ازین کتاب
من جاهلم ز جهل نخیزد بجز خطا
تو عاقلی ز عقل نزیبد مگر صواب
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۳ - هجویه
ای آصف صبا به سلیمان غور گوی
نقل مجالس کرم افسانه شماست
هرگز ندیده سفره‌اتان نان و طرفه آنک
مهمانسرای حاتم طی خانه شماست
جز هیچ هیچ نیست درین انجمن مگر
دروازه عدم در کاشانه شماست
امساک‌وش رعیت بخلست این زمان
همت که خانه‌زاد سیه‌خانه شماست
استغفر‌الله این سخنان هزل و مضحکه‌ست
رزاق جود همت مردانه شماست
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - در تقاضای هیزم
ای آنکه دست تربیت آفریدگار
نخلی چو نخل همت تو با ثمر نکشت
مشاطه سخای تو از زیور قبول
یوسف لقا کند طمعی را که هست زشت
دزدم به دست حرص ز بس قحط هیزم‌ست
گاهی ستون کعبه و گاهی در کنشت
امروز از آن مصالح دوزخ بده که ما
فردا دهیم وام تو حاصل بهشت
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۲۰ - مدح حسین‌خان شاملو
دی در بهار صبح درون آمد از درم
بختم شکفته روی تر از صبح نو‌بهار
در کسوت سیاه ز حسن قبول بود
بسیار دلفریب‌تر از طره نگار
روشن دل آن چنان که ز صد جان فزون نمود
یک مردمک سوادش در چشم اعتبار
بوسیدمش عذار و لبم پر ز خنده گشت
از بس شکفته بود ز شوقش گل عذار
گفتم اگر تو بخت منی این نشاط چیست
بنشین چو من به تعزیت خویش سوکوار
ما هر دو شخص ماتم و جان مصیبتیم
ما از کجا و کوکبه عیش و گیر و دار
گفتار خمش که نوبت اقبال در رسید
صبح دگر دمید و شد آن روز و روزگار
رفت آن که داشت از چمنت آب و رنگ ننگ
رفت آن که داشت از قدحت صاف ودرد عار
اینک رسید طرفه سحابی که آفتاب
نور کرم ز سایه او کرده مستعار
اینک رسید نادره بحری که آسمان
گم در محیط یک صدف اوست قطره‌وار
اینک رسید تازه‌بهاری که بنددی
گلدسته نشاط ز مژگان اشکبار
اینک رسید آن که اگر نی ستم شود
بیرون برد ز سینه عشاق درد یار
جستم ز جا چو نور نظر تا برون دوم
نعلین دیده پیش من آورد روزگار
غافل که چون برید نظر ره سپر شود
نعلین دیده افکند از پای رهسپار
ناگه سپهر آمد و در پایم اوفتاد
گل ریخت رنگ رنگ ز مژگان اعتذار
می‌گفت بعد از‌ین سگ سر در قلاده‌ام
از من به حضرتش نکنی شکوه زینهار
گفتم تو کیستی که حدیثت کری کند
تا بر نفس کنند جگر خستگانش بار
در دودمان همت آزادگان بود
بیداد سفلگان نسب‌آرای افتخار
ما گرم گفتگو که درون آمد آفتاب
در تنگنای دیده خفاش خاکسار
نی آن مهینه کوکب کد‌بانوی مسیح
آن آفتاب کش دو جهانست یک مدار
خورشید آسمان معالی حسین‌خان
اقبال را خطوط شعاعیش پود و تار
نامش نوشتم و قلمم از مهابتش
در رعشه اوفتاد چو مضراب خورده تار
وین طرفه‌تر که بس که حریص ثنای اوست
در عین رعشه نغمه مدحش برد بکار
از انفعال دست تهی سوخت همتم
اقبال حضرتش چو مرا دید شرمسار
داد از کرم به هر سر مویم هزار جان
کردم یکان یکان همه را در رهش نثار
گر نی ز بهر طول بقای ثنای او
عین الحیات گشت ضمیر ثناگزار
آب خضر ز لفظ ترشح چرا کند
گیرم که غنچه‌های معانیست آبدار
بوسیدمش زمین و لبم ترسم از غرور
دیگر ثنا نخواند بر آفریدگار
خانا من آن بریده نهالم که یافتم
در آتش از از ترشح لطف تو برگ و بار
در چارباغ فضل که نام ثمر نماند
تا شاخسار سایه من گشت میوه‌دار
احوال کند مهابت جاهم حسود را
تا بیشتر بر‌آردش از جانن حسد دمار
کلکم که آفرید اقالیم نظم را
بس از دخان دوده بر آبست نه حصار
کفران نعمتت نکنم دولت تو کرد
ورنه چه بندد و چه گشاید از آن نزار
وین برگزیده لطف کم از خلق برگزید
شرحش چسان دهم که نیم علم کردگار
غم‌ خانه مرا که رد روزگار بود
کردی دهم سپهر علیرغم روزگار
در رهگذار سیل حوادث فکنده بود
از بس زمین ز نسبت این کلبه داشت عار
وامروز کعبه دگرست از قدوم تو
با طور هم جبلت و با عرش هم عیار
تا دود شمع همت ارباب دولتست
بر چهره عروس هنر زلف تابدار
سر منزل هنر روشن چراغ باد
چونان که کلبه دل عاشق ز مهر یار
گم باد نام دشمنت از صفحه جهان
چونان که اسم و رسم خرابی از‌ین دیار
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۳۰ - ماده تاریخ قصر گازرگاه هرات
منت خدای را که سپهر کمال شد
گازرگه آن طراوت فردوس را ضمان
در عهد شاه عادل عباس پادشاه
از سعی افتخار سلاطین حسین‌خان
گویی نسیم لطف مسیحا دمش سرشت
در خاک آن چو آب خضر عمر جاودان
دستور کاینات قواما محمدا
چون شد وزیر ملک خراسان به فر‌ و ‌شان
هم در نخست سال وزارت بنا نهاد
این قصر عرش اساس درین غیرت جنان
دلکش‌تر از صفا و مصفاتر از خرد
زیباتر از نکویی و نیکوتر از روان
اندر کنار طاقش گویی نهاده‌اند
از بهر زیب و زینت مینای آسمان
روزی شدم دچار خرد اندرین حریم
گفتم که ای چو خاطر دستور غیب‌دان
از کیست این بنا و چه تاریخ سال اوست
گفت آصف خرد ز وزیر حسین‌خان
فصیحی هروی : ترکیبات
شمارهٔ ۳ - در تهنیت نوروز و مدح حسین‌خان شاملو
ساقی بیا و از میم آشفته حال کن
مغزم ز ترکتاز طرب پایمال کن
ز‌ آن آفتاب‌منش جرعه‌ای بریز
در جام لطف و بدر غمم را هلال کن
خمیازه‌های مهر به یک جرعه آخرست
بیچاره را شکسته سفالی خیال کن
با نو بهار دوش به دوش آی در چمن
بر بلبلان کرشمه گل را و‌بال کن
در باغ بزم موسم پرواز جام شد
بر پیکرش نسیم شو از موج بال کن
بر ما ستم‌کشان که حرامست عافیت
صاف نشاط را دو سه روزی حلال کن
می بهر دیگران همه در جام جم بریز
چون دور ما رسد قدری در سفال کن
ما خاک مشربان حریم محبتیم
گردیم و پا‌شکسته دامان عزلتیم
بر‌خیز تا زنیم صلا مهر و ماه را
خاور کنیم مغرب بخت سیاه را
ز آن می که چون به جام رود گوید آسمان
یوسف به دلو مهر بپیمود چاه را
گردد ز رشک غنچه گل جام تا کند
محروم از نظاره او باده خواه را
ز آن می‌که چون ز شیشه به سیر قدح رود
گم سازد از نشاط به هر گام راه را
بیخود به نیم جرعه تماشا بیفکند
صد جا ز دیده تا سر مژگان نگاه را
آن یادگار کوثر همت که پاک شست
از طبع کهربای طمع ذوق کاه را
آن می که گر به نامه جرمش رقم کنند
رضوان وکیل خلد نویسد گناه را
گستاخ چون کرشمه و خوشخوی چون حیا
آرد به پا‌ی‌‌ بوس گدا فرق شاه را
مستان کبریای درش منفعل شوند
روبند اگر به بال ملک سجده گاه را
تا کی ز حرف شاه و گدا کام تر کنیم
مطرب بیا که نغمه مستانه سر کنیم
نوروز مهمان شده امشب بهار را
بیدار کن ز خواب به مضراب تار را
دی داد آفتاب سراغ از لب مسیح
در ناخن تو مرهم جان فگار را
بی ناله تو گر همه گیسوی دلبرست
از روی عیش دور نسازد غبار را
دل می‌برد نوای تو گویی نهفته‌اند
در پرده‌های ساز تو روی نگار را
خاصیت ثنای تو در دست طبع من
مضراب ساخت خامه معنی نگار را
بگشا لب سرود که فرصت غنیمت است
ناگه کسی خبر نکند روزگار را
بیتی ز ناله ده و صید روح کن
آموز از کرشمه ساقی شکار را
از بلبلان نغمه‌سرا باغ دلبرست
بی‌ناله ورنه گلشن و گلخن برابرست
عیش و نشاط بی گل و سنبل کدورت است
خاصه کنون که ملک هری رشک جنت است
ز آب و هوای این سره ملک است فیض گیر
گر نار ایمن است و گر خاک تبت است
کلکم به سهو روضه رضوان رقم زدش
این باغ را بدان چمن آخر چه نسبت است
این در به روی معصیت و زهد بسته نیست
و آن در مقفل است و کلیدش عبادت است
خاکش چنان به ذوق که چون لاله گل درو
اقلیمی از قلمرو داغ محبت است
در زلف شاخ روی عروسان گل به دی
رخشد چو شب چراغ که در کان ظلمت است
از بس گلش به آب نزاکت سرشته‌اند
گوش گلش ز ناله بلبل جراحت است
خاکش ز پای نقش نگیرد چو سطح آب
برهان این کمال کمال لطافت است
این خاکدان به دولت خانست این چنین
خود کیمیای خاک ز اکسیر دولت است
خان زمین امان زمان امن آسمان
مسند‌نشین ملک خراسان حسین‌خان
ای آفتاب سایه‌نشین جلال تو
دولت نموده صید دو عالم به بال تو
تو ظل پادشاهی و شه ظل ایزدست
اینک دلیل مملکت بی‌زوال تو
مهلت بس است رخصت ایام ده که سوخت
دوزخ در انتظار تن بدسگال تو
دادن ز باد ثروت روغن چراغ را
یک معجزست از کف دریا نوال تو
شستن به آب خال سیاهی ز روی بخت
یک موجه است از لب کوثر مثال تو
نوروز آیدت سر هر سال تا کند
نوروز خویش بر رخ فرخنده‌فال تو
حجاب را بگو که دهندش چو چرخ بار
تا آید و نظاره کند بر جمال تو
آن هوشمند را که خرد تاج تارک‌ست
داند که دیدن رخ دولت مبارک‌ست
تا هست روزگار ترا بخت یار باد
بخت ترا عروس ظفر در کنار باد
تا در زمانه قاعده نو‌بهار هست
باغت ز آب و رنگ بهار بهار باد
آن کس که سایه‌پرور بخت بلند تست
بر تو سن مراد چو بختت سوار باد
و آن کس که دست کشت ولای عدوی تست
همچون سر عدوی تو پامال دار باد
هر نطفه‌ای که در رحم آفرینش است
در آرزوی خدمت تو بی قرار باد
و آنگاه تا رسند به خدمت یکان یکان
ارکان قصر دولت تو پایدار باد
کلک ثنا طراز فصیحی به دولتت
تا آن زمان به مدح تو گوهر نگار باد
نی‌نی که در دو کون همین است کار من
شاهد بس است خامه معنی نگار من
من کیستم ز هرزه‌درایان سبک‌سری
ز آشوب زلف تفرقه مجنون ابتری
ز آسیب سنگ حادثه بشکسته بیضه‌ای
در بیضه شکسته همی مرغ بی‌پری
نی قوت کشیدن قوتم ز خرمنی
نی‌ طالع رسیدن شیرم ز مادری
گاهی به چاه نثر کنم حبس یوسفی
گه در مضیق نظم کنم بند کوثری
پاشم چمن چمن گل معنی به پای لفظ
شریان فکر را چو گشایم به نشتری
بندم بر آفتاب معانی ز حسن طبع
مشاطه‌وار از شب الفاظ زیوری
کاوم به نیش ناخن اعجاز حرف را
پنهان کنم در آن به هنر بحر گوهری
از من نهال ناطقه شد میوه‌دار و من
هستم زمانه را به مثل نخل بی‌بری
نشناخت گر زمانه مرا صاحبم شناخت
نی‌ صاحبم که صاجب تخت سکندری
پرواز روز تا بود از بال صبح و شام
بر فرق بنده سایه خان باد مستدام
فصیحی هروی : ترکیبات
شمارهٔ ۷ - در منقبت سلطان ابوالحسن علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام
ای دیده از فروغ جمال تو لاله‌زار
اندیشه از تصور حسن تو نوبهار
قومی که منکرند وجود بهشت را
بینند اگر جمال تو گرند شرمسار
تیغی کشیده غمزه شوخت که قدسیان
خوانند سرنوشت خود اندر وی آشکار
معمور گشته بس که به عهد تو ملک عشق
صد کاروان غصه ز یک دل کنند بار
بادا حلال دامن وصلت بر آنکه او
بندد نخست دست به خون جگر نگار
هر کو به سوی عشق تو آورد رو نخست
بنشاند مرگ را به سر کوی انتظار
در دور تو چو لاله به خون جگر کنند
هر کو نواله خواهد از خوان روزگار
آراست عشق نرگس مست تو هر طرف
بزمی که نیست ساغر‌ [و] پیمانه هوشیار
کشتی درین محیط که نامش محبت است
پوید ز موج خیز تباهی ره کنار
آری کسی ز بحر محبت کران ندید
آنجا کسی که غرق شد از خود نشان ندید
ای شمع عارض تو گل بوستان حسن
وی لعل جانفزای تو روح روان حسن
با عارض تو حسن همی عهد تازه کرد
چون تازه گشت از خط سبز تو جان حسن
چون هیچ اعتماد بر آن عهدها نداشت
خطی برین مقوله گرفت از زبان [حسن]
در آرزوی دیدن روی تو خاک شد
چندین سر نیاز بر این آستان حسن
دی می‌شدی و عقل همی در شگفت بود
کز خاک آفرید خدا این جهان حسن
می‌گفت اگر غلط نکنم آفریدگار
هم خود به جلوه آمد در بوستان حسن
بهر تو بود ورنه درین چار سوی طبع
کی می‌گشود بار صفا در دکان حسن
تا حسن بوسه داده رکاب جناب تو
روح القدس پیاده رود در عنان حسن
طالع نگشته و نشود زین سپس یقین
فرخنده کوکبی چو تو از آسمان حسن
ای سرو قامت تو حیات مجسمی
ای پایمال جلوه تو جان عالمی
ای غمزه تو غارت ایمان شیخ و شاب
وی خوشه‌چین خرمن حسن تو آفتاب
چشمی به خواب مرگ فراهم نیاید ار
از آفتاب طلعت خود افکنی نقاب
من محو در نظاره ولیک از هجوم شوق
دل در برم چو شعله سرا‌پای اضطراب
حسنت چه فتنه‌ای است که در روزگار او
بستند بر حواس ره کاروان خواب
عشقت چه کعبه‌ای‌ست که سقای او دهد
لب تشنگان بادیه را خون به جای آب
بی تو ز سوز سینه ز سیل سرشک من
گردد سراب دریا دریا شود سراب
رحمی وگرنه شکوه بر خضر می‌برم
ای اوفکنده غاشیه بر دوش آفتاب
کارواح قدسیان بپرستند از شرف
گر بر فلک روم ز دعاهای مستجاب
یعنی حریم مرقد سلطان ابوالحسن
معبود آسمان و زمین معبد زمن
ای کمترین پایه قدر تو لامکان
بر بام چرخ جاه جناب تو توأمان
در بارگاه جاه تو حاجب همی کلیم
در کاروان قدر تو جبریل ساربان
جاه تو عالمیست که چون بخت اندرو
تعیین نمی‌کند جهتی عقل خرده‌دان
ابعاد اگر پناه بدین عالم آورند
برهان سلمی نرسد بر فرازشان
شاید اگر ز پرتو رایت براوفتد
چون نام دشمنت ز جهان رسم امتحان
هر کس که شمع نطق ز مدح تو بر فروخت
گردد چو لوح ناطقه‌اش صفحه زبان
ز آن بارگاه جاه ترا بر زمین زدند
ای پایمال قدر تو هم کون و هم مکان
کز شوق طوف کعبه کوی تو یک نفس
تا حشر نگسلد ز هم ادوار آسمان
ورنه کمینه خادم این آستانه را
بی‌شبهتی مکان طبیعیست لامکان
زاسرار غیب یک سر مو آنکه آگهست
داند که حضرتش ز مکان هم منزهست
ای روضه‌ات گلی که بود خار او بهشت
فرخنده گلشنی در و دیوار او بهشت
طورست آستانت و دربان او کلیم
دارالشفاست کویت و بیمار او بهشت
خلدست پیش خاطر مهجور او جحیم
خارست زیر پای طلبکار او بهشت
آن کس که روی صدق نساید بدین جناب
مشتاق اوست دوزخ و بیزار او بهشت
و آن کس که یافت مرتبه خدمتش بود
دیده ز فیض نزهت دیدار او بهشت
گر فی‌المثل سموم درین روضه بگذرد
بندد شمیم فیضش در بار او بهشت
هر ذره [ای] ز خاکش نور مقدسی‌ست
خدمت درین جناب کجا حد هر کسی‌ست
خدام این حریم که بادا به کامشان
گیتی که شد ز روی تفاخر غلامشان
چون حاملان عرش درین روضه صف‌زده
یا‌رب کند سپهر سجود کدامشان
صید افکنان بیشه قربند در ازل
شهباز «لی مع الله» شد صید دامشان
خواند همی زمانه و بر خویشتن دمد
گنجد اگر به حوصله نطق نامشان
تقوی بدان مثابه که شویند هر شبی
خون شفق به سعی ز دامان شامشان
از دیده قطره‌قطره به دامانش افکند
گر در دل اندر آید یاد خرامشان
حفاظش آن گروه که از بس گرفت زیب
قرآن ز حسن شعبه و لطف و مقامشان
روح‌القدس به تحفه برد سوی آسمان
گر بشنود ز منطق معجز نظامشان
خدام این و روضه چنان حافظان چنین
کو کعبه تا که سجده برد پیش این زمین
شاها زمانه خاک ستم ریخت بر سرم
وز باده نشاط تهی کرد ساغرم
از هر چه جز مصیبت و اندوه مفلسم
وز هر چه جز فراغت و عشرت توانگرم
درهای خلد را چو ببندند مومنم
باب جحیم را چو گشایند کافرم
تیغ طرب جهان زمن آموخته است و من
در خان و مان خویش جهانسوز اخگرم
آنجا که بار درد گشایند منزلم
وآنجا که عود غصه بسوزند مجمرم
در حلقه ستم‌زدگان شمع مجلسم
در بزم اهل عشرت چون حلقه بر درم
چندم دل ستم‌زده در خاک و خون طپد
این خون گرفته کاش برون افتد از برم
خونم نماند در دل و آهیم در جگر
دوران هنوز تا چه نوشته است بر سرم
آن به که چون فصیحی تا عمر باشدم
باشد ملاذ و ملجا من خاک این درم
نی‌نی که گر شود تن فرسوده‌ام غبار
زین خاک آستان نبرد باد صرصرم
تا روز حشر با تو سر از خاک برکنم
اغیار را ز غیرت خون در جگر کنم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲ - ایزد جزای مستی من کی دهد مگر
ایزد جزای مستی من کی دهد مگر
لب تشنه در شراب شعور افکند مرا
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵ - گفتیم بشکفیم دو روزی در این چمن
گفتیم بشکفیم دو روزی در این چمن
دیدیم روی عالم و بد شد شگون ما
چون شعله پرتب است درون و برون ما
تبخاله می‌زند لب خنجر ز خون ما
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳ - غمهای مرده در دل ما زنده کرد هجر
غمهای مرده در دل ما زنده کرد هجر
گویا شب فراق تو روز قیامت است
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۶ - کاش آن کسان که پرسش بیمار غم کنند
کاش آن کسان که پرسش بیمار غم کنند
چون تیغ بی‌مضایقه زخمی کرم کنند
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۷ - فرداست وعده جنت و امروز شد نصیب
فرداست وعده جنت و امروز شد نصیب
آری خلاف وعده کریمان چنین کنند