تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
خاقانی : قطعات
شماره ۱۵۷ - شب نباشد که آه خاقانی
شب نباشد که آه خاقانی
فلک چنبری نمی‌شکند
گرچه ار روزگار زاده است او
روزگارش به کینه می‌شکند
آبگینه ز سنگ می زاید
لیک سنگ آبگینه می‌شکند
خاقانی : قطعات
شماره ۱۵۸ - تا به ارمن رسیده‌ام بر من
تا به ارمن رسیده‌ام بر من
اهل ارمن روان می‌افشانند
خاصه همسایگان نسطوری
که مرا عیسی دوم خوانند
عیسی و چرخ چارم انگارند
کز من و جان من سخن رانند
بحر ارجیش را به معنی آب
غرقهٔ بحر خاطرم دانند
چه عجب گر ز بحر خاطر من
بحر ارجیش عذب گردانند
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۱۶۲ - در موعظه
از بدان نیک ترس خاقانی
تا دل و دین تو تبه نکنند
با خدا اعتقاد پاکان دار
تا پلیدانت خاک ره نکنند
بر تن دین مدار خال سپید
تا خط عمر تو سیه نکنند
مشکن از طعن ناکسان که سگان
جز شناعت به روی مه نکنند
بده انصاف خود که دینداران
جز بر انصاف تکیه‌گه نکنند
به گناهی ز مخلصان مازار
کاهل اخلاص خود گنه نکنند
دوستانت خواص به، که عوام
یاد مهر تو مه به مه نکنند
ماه نو را چه نقص اگر گبران
ماه نو بنگرند و خه نکنند
گر چو جمشید جمع خاصان را
اره بر سر برانی اه نکنند
غمز کاره مباش چو خورشید
تات چون سایه وقف چه نکنند
شوخ روئی مکن که پاک دلان
گه کنند احتمال و گه نکنند
بیش چون نقره بوی دار مباش
تات چون زر اسیر گه نکنند
باش یک دل که هرکه یک دل نیست
درجه‌اش را ز یک به ده نکنند
از دو دل دم مزن که در یک ملک
خطبهٔ شهر بر دو شه نکنند
سر میفراز تا کله داران
سرت بی‌مغز چون کله نکنند
به غرض دوستی مکن که خواص
درس والتین پی شره نکنند
با مهان آب زیر کاه مباش
تات بی‌آب تر ز که نکنند
پس نشین از صدور کز کشتی
جز پسین جای پیشگه نکنند
چون کنی دوستی دلیر درآی
که جبا را سر سپه نکنند
از خسان همت کسان مطلب
که رخ و فیل کار شه نکنند
با سران گوش راست گیر به دست
تا به چشم کژت نگه نکنند
خاقانی : قطعات
شماره ۱۶۵ - تارمویم به من نمود سپید
تارمویم به من نمود سپید
ز آن نمودن غمان من بفزود
بهترین دوستی که بود مرا
بدترین دشمنی به من بنمود
خاقانی : قطعات
شماره ۱۶۷ - جوی دل رفته دار خاقانی
جوی دل رفته دار خاقانی
که آب دولت هنوز خواهد بود
فلک از سرخ و زرد و شام و سحر
بر قدت خلعه دوز خواهد بود
حال اگر ز آنچه بود تیره‌تر است
عاقبت دل فروز خواهد بود
شب نبینی که تیره‌تر گردد
آن زمانی که روز خواهد بود
خاقانی : قطعات
شماره ۱۷۴ - دست بر پای آز نه یک چند
دست بر پای آز نه یک چند
تا سری بر تو سر گران نشود
شو سر پای را به دست بگیر
تا دگر بر در سران نشود
خاقانی : قطعات
شماره ۱۷۷ - فضل درد سر است خاقانی
فضل درد سر است خاقانی
فاضل از درد سر نیاساید
سرور عقل و تاجدار هنر
درد سر بیند و چنین شاید
تاج بی‌درد سر کجا باشد
گنج بی‌اژدها کجا پاید
سروری بی‌بلا به سر نشود
صفدری بی مصاف برناید
پیل باشد عزیز پس همه کس
مغزش از آهنی بفرساید
قدر سرمه بزرگ‌تر باشد
هرچه آسیش خردتر ساید
قابله بهر مصلحت بر طفل
وقت نافه زدن نبخشاید
شهد الفاظ داری اهل حسد
بگزد شهد و پس بپالاید
آنکه از نحل خانه گیرد شهد
بزند نحلش ارچه نگزاید
عاقل آنگه رود به خانهٔ نحل
که به گل چهره را بینداید
خضر و دیوار گنج کردن و بس
دست موسی به گل نیالاید
سرو شادابی و گمان بردی
که تو را هیچ غم نپیراید
هنرت مشک نافهٔ آهوست
چه عجب مشک دردسر زاید
وقت باشد که نافه بگشایند
مرد را خون ز مغز بگشاید
بوی مشکت جهان گرفت سزد
که دلت شکر ایزد آراید
ناسپاسی به فعل کافور است
کنهمه بوی مشک برباید
گر تو از بوی مشک عطسه زنی
هر که حاضر دعات بفزاید
تو بر آن عطسه هم بخوان الحمد
کاهل سنت چنینت فرماید
خواجه گر نوح راست کشتی‌بان
موج طوفانش محنت افزاید
دامنت بادبان کشتی شد
گر گریبانت تر شود شاید
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۱۷۸ - در رثاء فرزند
وقت مردن رشید را گفتم
که بخواه آنچه آرزوت آید
گفت کو عمر کارزو خواهم
کارزو بهر عمر می‌باید
خاقانی : قطعات
شماره ۱۷۹ - دور دور بدی است خاقانی
دور دور بدی است خاقانی
هیچ بد فعل نیک ننماید
نیکی از بد مجوی و راضی باش
که ز نیکان تو را بدی ناید
خاقانی : قطعات
شماره ۱۸۰ - چون امیدم بریده نیست ز تو
چون امیدم بریده نیست ز تو
همه رنجی که باشدم شاید
اهل بخشایشم سزد که دلت
بر تن و جان من ببخشاید
خاقانی : قطعات
شماره ۱۹۲ - علوی دوست باش خاقانی
علوی دوست باش خاقانی
کز عشیرت علی است فاضل‌تر
هرکه بد بینی از نژاد علی
نیک‌تر دان ز خلق و عادل‌تر
بدشان بهتراز همه نیکان
نیکشان از فرشته کامل‌تر
خاقانی : قطعات
شماره ۱۹۳ - عذر داری بنال خاقانی
عذر داری بنال خاقانی
کاهل کم داری آشنا کمتر
دشمنانت ز خاک بیشترند
دوستانت ز کیمیا کمتر
خاقانی : قطعات
شماره ۱۹۶ - گر کهان مه شدند خاقانی
گر کهان مه شدند خاقانی
تو در ایشان به مهتر منگر
کهتری را که مهتری باشد
هم بدان چشم کهتری منگر
خرد شاخی که شد درخت بزرگ
در بزرگیش سرسری منگر
هر ذلیلی که حق عزیز کند
در عزیزیش منکری نگر
گاو را چون خدا به بانگ آورد
عمل دست سامری منگر
خاقانی : قطعات
شماره ۱۹۷ - با در و دشت ساز خاقانی
با در و دشت ساز خاقانی
خانه و خوان ناسزا منگر
تا برون ریشهٔ گیا بینی
زاندرون ریش ده کیا منگر
خاقانی : قطعات
شماره ۱۹۸ - هر که خر در خلاب شهوت راند
هر که خر در خلاب شهوت راند
در سر افتادش اسب سرکش عمر
آب شهوت مران که مردم را
ز آب شهوت بمیرد آتش عمر
خاقانی : قطعات
شمارهٔ ۲۰۱ - در مذمت کیمیاگری و صنعت اکسیر
علم دین کیمیاست خاقانی
کیمیائی سزای گنج ضمیر
مس زنگار خورده داری نفس
از چنین کیمیات نیست گزیر
جز از این هرچه کیمیا گویند
آن سخن مشنو و مکن تصویر
عمل اژدهات پیش آرند
کاب هست اژدهای حلقه پذیر
اژدها سر به دم رساند و باز
سر دم اژدها خورد بر خیر
مپذیر این هوس که نپذیرند
بهرج قلب ناقدان بصیر
به چنین جهل علم دین بشناس
که شناسند نافه مشک به سیر
اول این امتحان سکندر کرد
از ارسطو که بود خاص وزیر
برنیاورد کام تا خوردند
هم سکندر هم ارسطو تشویر
بدعت فاضلان منحوس است
این صناعت برای میره و میر
تا ز خامان خام طبع کنند
مال میر اثیافته تبذیر
مدبری را که قاطع ره توست
واصلی خوانی از پی توفیر
کید قاطع مگو که واصل ماست
کید چون گردد آفتاب منیر
که کند زر چو افتاب از خاک
زحلی کاهنی کند به زحیر
کافتاب از پیام خاکی زر
نکند بی‌هزار ساله مسیر
آفتاب است کیمیاگر و پس
واصلی صانعی قوی تاثیر
کی کند زر میان بوتهٔ خاک
دم او آسمان و بوته اثیر
این همه درد سر ز عشق زر است
ورنه روزی ضمان کند تقدیر
زر که بیند قراضه چون مه نو
حرص دیوانه بگسلد زنجیر
زر خرد بزرگ قیمت را
هست جرمی عظیم و جرم حقیر
یکنزون الذهب نکردی درس
یوم یحمی نخواندی از تفسیر
بر زمین هر کجا فلک زده‌ای است
بینوائی به دست فقر اسیر
شغل او شاعری است یا تنجیم
هوسش فلسفه است یا اکسیر
چیست تنجیم و فسفه تعطیل
چیست اکسیر و شاعری تزویر
کفر و کذب این دو راست خرمن کوب
نحس و فقر آن دو راست دامنگیر
در ترازوی شرع و رستهٔ عقل
فلسفه فلس دان و شعر شعیر
خاقانی : قطعات
شماره ۲۰۶ - هر کجا از خجندیان صدری است
هر کجا از خجندیان صدری است
ز آتش فکرت آب می‌چکدش
خاصه صدر الهدی جلال الدین
کز سخن در ناب می‌چکدش
آتش موسی آیدش ز ضمیر
و آب خضر از خطاب می‌چکدش
فکر و نطقش چو نکهت لب دوست
ز آتش تر گلاب می‌چکدش
مار زرینش نوش مهره دهد
چون عبیر از لعاب می‌چکدش
حاسدش آسیاست کز دامن
آب چون آسیاب می‌چکدش
آسمانی است کز گریبان آب
بر زمین خراب می‌چکدش
به لسانش نگر که چون بلسان
روغن دیر یاب می‌چکدش
خور ز رشک کفش به تب لرزه است
که خوی تب ز تاب می‌چکدش
شب رخ چرخ پر خوی است مگر
که آن خوی از افتاب می‌چکدش
گفت مدحی مرا که از هر حرف
همه در خوشاب می‌چکدش
موکب ابر چون به شوره رسد
قطرها بر سراب می‌چکدش
باد نوروز چون رسد بر گل
شهد تر چون شراب می‌چکدش
نم شبنم به گل رسد شب‌ها
هم نمی بر سداب می‌چکدش
بکر طبعش نقاب هندی داشت
کب حسن از نقاب می‌چکدش
سبزهٔ سر نهاده عرض دهد
هر نمی کز سحاب می‌چکدش
خاقانی : قطعات
شماره ۲۱۲ - جدلی فلسفی است خاقانی
جدلی فلسفی است خاقانی
تا به فلسی نگیری احکامش
فلسفه در جدل کند پنهان
وانگهی فقه برنهد نامش
مس بدعت به زر بیالاید
پس فروشد به مردم خامش
دام در افکند مشعبدوار
پس بپوشد به خار و خس دامش
مرغ را هم به لطف صید کنند
پس ببرند سر به ناکامش
علم دین پیشت آورد وانگه
کفر باشد سخن به فرجامش
کار او و تو تا گه تطهیر
کار طفل است و آن حجامش
شکرش در دهان نهد و آنگه
ببرد پاره‌ای ز اندامش
خاقانی : قطعات
شماره ۲۱۴ - ای خداوند بنده خاقانی
ای خداوند بنده خاقانی
عذر خواه است عذر او بنیوش
آنچه خود می‌کنی ز فضل مگوی
و آنچه او می‌کند ز جرم بپوش
هر دو فرموش کن که مرد کریم
هم عطا هم خطا کند فرموش
خاقانی : قطعات
شماره ۲۱۵ - سفره‌ای و بر او چو سفرهٔ گل
سفره‌ای و بر او چو سفرهٔ گل
از برون سرخ و از درون زردیش
خواجه شد هندوی غلامی ترک
تا وفا دارد از جوان مردیش