تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : انابتنامه
شماره ۱ - الهی خاطرم فارغ ز قید ماسوی گردان
الهی خاطرم فارغ ز قید ماسوی گردان
ز خود بیگانگی بخشای و با خویش آشنا گردان
به باطل یاوه گوئی را ز خوی خودسری وآخر
ز حق بیراهه پوئی را به راه خویش وا گردان
بیابان است و ره گم گشتگان را پشت بر مقصد
بپای ای کاروان سالار و روئی با قفا گردان
به ذل و عز و فقر و دولتم تسلیم وتمکین ده
بری ز اندیشه چند و چه و چون و چرا گردان
گر آزادم ز خودخواهی به بند بندگی درکش
چنان کز من رضا گردی مرا از خود رضا گردان
نه تاب دوزخت دارم نه باب جنتم یا رب
به خاکم با زمان وآسوده از هر ماجرا گردان
ز دست نفس بد فرما حقوقی کز تو در پا شد
فکن در پای و وز دست عطا یکسر ادا گردان
به خواری، شرمساری، سوگواری مسکنت، زاری
شماری کز تو ای دل فوت شد اکنون قضا گردان
تولای تو را صدق و صفا شرط است می دانم
صفائی را به صدق خویش صافی از ریا گردان
ز خود بیگانگی بخشای و با خویش آشنا گردان
به باطل یاوه گوئی را ز خوی خودسری وآخر
ز حق بیراهه پوئی را به راه خویش وا گردان
بیابان است و ره گم گشتگان را پشت بر مقصد
بپای ای کاروان سالار و روئی با قفا گردان
به ذل و عز و فقر و دولتم تسلیم وتمکین ده
بری ز اندیشه چند و چه و چون و چرا گردان
گر آزادم ز خودخواهی به بند بندگی درکش
چنان کز من رضا گردی مرا از خود رضا گردان
نه تاب دوزخت دارم نه باب جنتم یا رب
به خاکم با زمان وآسوده از هر ماجرا گردان
ز دست نفس بد فرما حقوقی کز تو در پا شد
فکن در پای و وز دست عطا یکسر ادا گردان
به خواری، شرمساری، سوگواری مسکنت، زاری
شماری کز تو ای دل فوت شد اکنون قضا گردان
تولای تو را صدق و صفا شرط است می دانم
صفائی را به صدق خویش صافی از ریا گردان
صفایی جندقی : انابتنامه
شماره ۲ - الهی نفس را من چاره نتوانم تو یاری کن
الهی نفس را من چاره نتوانم تو یاری کن
سزاوار عذابم رحمتم بر شرمساری کن
به زیبائیت از رسوائیم چیزی نیفزاید
به ستاری خود بر زشتی من پرده داری کن
گناهی کش به محشر نیست ره کردیم و جا دارد
به استغنای خود از بیش و کم آمرزگاری کن
کمالات تو بی پایان جهان نفس ما بی حد
به جاه و عزت خویشم نظر بر فقر و خواری کن
ز دریاهای فیض و رحمتت یک رشحه کم ناید
ز ابر مکرمت بر کشته ی ما آبیاری کن
به عجزم ز احتمال کیفر کردار بد بنگر
به حلم خویش بر بار گرانم بردباری کن
چو خوبان فاش و پنهانم به خیر خویش ره بنما
به حفظ خویش از شر بدانم پاسداری کن
به هیچم برندارد کس ز ارباب هنر دانم
تو با چندین عیوب از فضل خاصم خواستاری کن
غنا و قدرت حق را به زور و زر چه میسنجی؟
صفائی سر به خاک درگهش بگذار و زاری کن
سزاوار عذابم رحمتم بر شرمساری کن
به زیبائیت از رسوائیم چیزی نیفزاید
به ستاری خود بر زشتی من پرده داری کن
گناهی کش به محشر نیست ره کردیم و جا دارد
به استغنای خود از بیش و کم آمرزگاری کن
کمالات تو بی پایان جهان نفس ما بی حد
به جاه و عزت خویشم نظر بر فقر و خواری کن
ز دریاهای فیض و رحمتت یک رشحه کم ناید
ز ابر مکرمت بر کشته ی ما آبیاری کن
به عجزم ز احتمال کیفر کردار بد بنگر
به حلم خویش بر بار گرانم بردباری کن
چو خوبان فاش و پنهانم به خیر خویش ره بنما
به حفظ خویش از شر بدانم پاسداری کن
به هیچم برندارد کس ز ارباب هنر دانم
تو با چندین عیوب از فضل خاصم خواستاری کن
غنا و قدرت حق را به زور و زر چه میسنجی؟
صفائی سر به خاک درگهش بگذار و زاری کن
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۵ - فلک زینب شد آخر بی برادر ز جفایت
فلک زینب شد آخر بی برادر ز جفایت
درین ماتم زد اندر نیل معجر ز جفایت
به نی رفتش سر پاک ز جفایت
به خون آغشته پیکر خفته بر خاک ز جفایت
نگون افتاد بر خاک آسمانم ز جفایت
به خون زد دست و پا جان جهانم ز جفایت
شهیدان بی کفن افتاده در خون ز جفایت
گلستان کرده از خون روی هامون ز جفایت
یکی را لاله زار از خون کنار است ز جفایت
یکی را دامن از خون لاله زار است ز جفایت
تن قومی تپان در لجهٔ خون ز جفایت
سر خیلی ز نوک نی به گردون ز جفایت
یکی را سینه طبل افغان ترانه ز جفایت
یکی را اشک در دامن روانه ز جفایت
یکی را خون و خنجر جام و باده ز جفایت
چو مستان به خاک ره فتاده ز جفایت
یکی را غم ره آورد و ره انجام ز جفایت
بسیج اندیش یثرب از ره شام ز جفایت
یکی را بالش از خون بستر ازخاک ز جفایت
یکی را معجر از کف چادر از خاک ز جفایت
یکی را دامن هامون قرار است ز جفایت
یکی بر ناقه عریان سوار است ز جفایت
یکی را ز آتش جان دست بر دل ز جفایت
یکی را ز آب مژگان پای در گل ز جفایت
نه تنها شد صفایی نوحه پرداز ز جفایت
درین ماتم دو عالم گشته انباز ز جفایت
نبی رفتش سر پاک ز جفایت
به خون آغشته پیکر خفته برخاک ز جفایت
درین ماتم زد اندر نیل معجر ز جفایت
به نی رفتش سر پاک ز جفایت
به خون آغشته پیکر خفته بر خاک ز جفایت
نگون افتاد بر خاک آسمانم ز جفایت
به خون زد دست و پا جان جهانم ز جفایت
شهیدان بی کفن افتاده در خون ز جفایت
گلستان کرده از خون روی هامون ز جفایت
یکی را لاله زار از خون کنار است ز جفایت
یکی را دامن از خون لاله زار است ز جفایت
تن قومی تپان در لجهٔ خون ز جفایت
سر خیلی ز نوک نی به گردون ز جفایت
یکی را سینه طبل افغان ترانه ز جفایت
یکی را اشک در دامن روانه ز جفایت
یکی را خون و خنجر جام و باده ز جفایت
چو مستان به خاک ره فتاده ز جفایت
یکی را غم ره آورد و ره انجام ز جفایت
بسیج اندیش یثرب از ره شام ز جفایت
یکی را بالش از خون بستر ازخاک ز جفایت
یکی را معجر از کف چادر از خاک ز جفایت
یکی را دامن هامون قرار است ز جفایت
یکی بر ناقه عریان سوار است ز جفایت
یکی را ز آتش جان دست بر دل ز جفایت
یکی را ز آب مژگان پای در گل ز جفایت
نه تنها شد صفایی نوحه پرداز ز جفایت
درین ماتم دو عالم گشته انباز ز جفایت
نبی رفتش سر پاک ز جفایت
به خون آغشته پیکر خفته برخاک ز جفایت
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۱۰ - مدر پیراهن طاقت غریبان را
مدر پیراهن طاقت غریبان را
مزن دامن بر آتش ناشکیبان را
برادر جان علی اکبر
از این رفتن بیا بگذر
سفر خواهی اگر خاکم به سر خواهی
اگر خاکم به سر خواهی سفر خواهی
ز ما پیر و جوان هرکس به میدان شد
در اول پی به خون و خاک یکسان شد
تن سر دادگان در خون تپان بنگر
سر آزادگان بر نی روان بنگر
یکی را سر به نوک نیزه عریان بین
ز چوگان ستم چون گوی غلطان بین
یکی را تن به خاک ازچرخ دون بنگر
چو خاک از بخت وارونش زبون بنگر
ز ما هفتاد تن یک یک برون آمد
که خاک از خون پاکش لاله گون آمد
پدر تنها عدو بی رحم و ما بی کس
غریبان را همان داغ شهیدان بس
پس از خود خواری ما را توهم کن
بر این مشت اسیر آخر ترحم کن
رعایت کن زمهر این جمع مضطر را
برادر را و خواهر را و مادر را
دل ازکف داده گانت را صبوری کو
تنی کش دل نباشد تاب دوری کو
چو لایق باشد الطاف خدایی را
چه خوف از فتنه محشر صفایی را
مزن دامن بر آتش ناشکیبان را
برادر جان علی اکبر
از این رفتن بیا بگذر
سفر خواهی اگر خاکم به سر خواهی
اگر خاکم به سر خواهی سفر خواهی
ز ما پیر و جوان هرکس به میدان شد
در اول پی به خون و خاک یکسان شد
تن سر دادگان در خون تپان بنگر
سر آزادگان بر نی روان بنگر
یکی را سر به نوک نیزه عریان بین
ز چوگان ستم چون گوی غلطان بین
یکی را تن به خاک ازچرخ دون بنگر
چو خاک از بخت وارونش زبون بنگر
ز ما هفتاد تن یک یک برون آمد
که خاک از خون پاکش لاله گون آمد
پدر تنها عدو بی رحم و ما بی کس
غریبان را همان داغ شهیدان بس
پس از خود خواری ما را توهم کن
بر این مشت اسیر آخر ترحم کن
رعایت کن زمهر این جمع مضطر را
برادر را و خواهر را و مادر را
دل ازکف داده گانت را صبوری کو
تنی کش دل نباشد تاب دوری کو
چو لایق باشد الطاف خدایی را
چه خوف از فتنه محشر صفایی را
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۱۱ - فلک را دیده گریان است امروز
فلک را دیده گریان است امروز
ملک را سینه بریان است امروز
جهان را در عزای نوجوانان
سر غم در گریبان است امروز
به داغ نوخطان روح القدس را
سر زاری و افغان است امروز
که ذرات دو عالم پست و بالا
درین ماتم خروشان است امروز
به حسرت متفق مقبول و قابل
سراپای دو کیهان است امروز
چو عشاق دل ازکف داده کیهان
به کار خویش حیران است امروز
چو زلف خوبرویان ختایی
جماعت ها پریشان است امروز
ز خون چشم گردون دامن دشت
نظیر کان مرجان است امروز
سر خورشید از این غم تا قیامت
چو ماتم دیده عریان است امروز
هوا بر خاک از جزع درر بار
چو انجم گوهر افشان است امروز
به روی روزگار اشک پیاپی
روان چون ابر نیسان است امروز
ز خون گلعذاران طرف وادی
چو اطراف گلستان است امروز
ز هر سوخفته در خون نیکبختی
مگر خود عید قربان است امروز
بنای صبر هرویران و آباد
ز سیل دیده ویران است امروز
سراسر آفرینش را ز یزدان
به امر نوحه فرمان است امروز
چو دور افتاده از جانان جهان را
وداع جسم با جان است امروز
چو صبر عاشق از دل مرد و زن را
شکیبایی گریزان است امروز
یکی اشکش به هامون است فردا
یکی آهش به کیوان است امروز
ز خون دیدگان دامان صحرا
بدخشان در بدخشان است امروز
چو دوش از تاب این آتش نشد آب
به سختی سنگ و سندان است امروز
صفایی را به یاد تشنه کامان
سرشک از دل به دامان است امروز
ملک را سینه بریان است امروز
جهان را در عزای نوجوانان
سر غم در گریبان است امروز
به داغ نوخطان روح القدس را
سر زاری و افغان است امروز
که ذرات دو عالم پست و بالا
درین ماتم خروشان است امروز
به حسرت متفق مقبول و قابل
سراپای دو کیهان است امروز
چو عشاق دل ازکف داده کیهان
به کار خویش حیران است امروز
چو زلف خوبرویان ختایی
جماعت ها پریشان است امروز
ز خون چشم گردون دامن دشت
نظیر کان مرجان است امروز
سر خورشید از این غم تا قیامت
چو ماتم دیده عریان است امروز
هوا بر خاک از جزع درر بار
چو انجم گوهر افشان است امروز
به روی روزگار اشک پیاپی
روان چون ابر نیسان است امروز
ز خون گلعذاران طرف وادی
چو اطراف گلستان است امروز
ز هر سوخفته در خون نیکبختی
مگر خود عید قربان است امروز
بنای صبر هرویران و آباد
ز سیل دیده ویران است امروز
سراسر آفرینش را ز یزدان
به امر نوحه فرمان است امروز
چو دور افتاده از جانان جهان را
وداع جسم با جان است امروز
چو صبر عاشق از دل مرد و زن را
شکیبایی گریزان است امروز
یکی اشکش به هامون است فردا
یکی آهش به کیوان است امروز
ز خون دیدگان دامان صحرا
بدخشان در بدخشان است امروز
چو دوش از تاب این آتش نشد آب
به سختی سنگ و سندان است امروز
صفایی را به یاد تشنه کامان
سرشک از دل به دامان است امروز
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۲۱ - حسین ای خسرو لب تشنگانم
حسین ای خسرو لب تشنگانم
برادر
برادر جان برادر
فروغ چشم و بازوی توانم
برادر
برادر جان برادر
فلک تا از حجازت پرده افراخت
برادر
رهی جانسوز بنواخت
عراقی ساخت آهنگ فغانم
برادر
برادر جان برادر
اجل از پشت زین با جسم صد چاک
برادر
فکندت بر سر خاک
فلک زد بر زمین از آسمانم
برادر
برادر جان برادر
به دام روزگارت بال و پر ریخت
برادر
فلک خاکم به سر بیخت
همایون طایر عرش آشیانم
برادر
برادر جان برادر
شفق فام آمد از خونت زمین آه
برادر
فلک سوز آتشین آه
ستاره سوخت در هفت آسمانم
برادر
برادر جان برادر
ز شاخ دولتت تا برگ و بر ریخت
برادر
قضا طوفان برانگیخت
وز آن صرصر بهار آمد خزانم
برادر
برادر جان برادر
سموم غم چنانم خشک و تر سوخت
برادر
که تا آتش برافروخت
گلی نگذاشت از یک گلستانم
برادر
برادر جان برادر
ترا تا قامت از پیکان خونریز
برادر
کمان ناوک آویز
ز ناله ناوک از قامت کمانم
برادر
برادر جان برادر
گلت ماند از عطش نیلوفری رنگ
برادر
به دامان این دل تنگ
فشاند از دیده صد باغ ارغوانم
برادر
برادر جان برادر
مرا افکنده بود اندوه اکبر
برادر
به دل یک دوزخ آذر
غمت یک باره زد آتش به جانم
برادر
برادر جان برادر
صفایی زین غم ار گویم بیانی
برادر
نویسم داستانی
زبان سوزد فرو ریزد بنانم
برادر
برادر جان برادر
برادر
برادر جان برادر
فروغ چشم و بازوی توانم
برادر
برادر جان برادر
فلک تا از حجازت پرده افراخت
برادر
رهی جانسوز بنواخت
عراقی ساخت آهنگ فغانم
برادر
برادر جان برادر
اجل از پشت زین با جسم صد چاک
برادر
فکندت بر سر خاک
فلک زد بر زمین از آسمانم
برادر
برادر جان برادر
به دام روزگارت بال و پر ریخت
برادر
فلک خاکم به سر بیخت
همایون طایر عرش آشیانم
برادر
برادر جان برادر
شفق فام آمد از خونت زمین آه
برادر
فلک سوز آتشین آه
ستاره سوخت در هفت آسمانم
برادر
برادر جان برادر
ز شاخ دولتت تا برگ و بر ریخت
برادر
قضا طوفان برانگیخت
وز آن صرصر بهار آمد خزانم
برادر
برادر جان برادر
سموم غم چنانم خشک و تر سوخت
برادر
که تا آتش برافروخت
گلی نگذاشت از یک گلستانم
برادر
برادر جان برادر
ترا تا قامت از پیکان خونریز
برادر
کمان ناوک آویز
ز ناله ناوک از قامت کمانم
برادر
برادر جان برادر
گلت ماند از عطش نیلوفری رنگ
برادر
به دامان این دل تنگ
فشاند از دیده صد باغ ارغوانم
برادر
برادر جان برادر
مرا افکنده بود اندوه اکبر
برادر
به دل یک دوزخ آذر
غمت یک باره زد آتش به جانم
برادر
برادر جان برادر
صفایی زین غم ار گویم بیانی
برادر
نویسم داستانی
زبان سوزد فرو ریزد بنانم
برادر
برادر جان برادر
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۲۲ - دمید از طرف گردون ماه ماتم
دمید از طرف گردون ماه ماتم
واویلا
که باز آمد محرم
رسید از نو جهان را نوبت غم
واویلا
که باز آمد محرم
چو زلف تو عروسان تتاری
واویلا
ز تاب بی قراری
پریشان شد دگر اوضاع عالم
واویلا
که باز آمد محرم
زمین را راست آمد کارزاری
واویلا
شمار سوگواری
فلک را پشت از این تیمار شد خم
واویلا
که باز آمد محرم
چو احوال دل از کف داده گان باز
واویلا
ازین اندوه جان تاز
جهان را ساز و سامان رفته درهم
واویلا
که باز آمد محرم
سپهر سخت روی از سست رایی
واویلا
ز فرط بی حیایی
چه خصمی داشت با اولاد آدم
واویلا
که باز آمد محرم
نبینی مرد و زن را پیر و برنا
واویلا
به جز زاری و غوغا
نهان و فاش اگر افزون اگر کم
واویلا
که باز آمد محرم
گر اینستی سرشک اشکباران
واویلا
که بینی رشک باران
دو عالم را برد سیل دمادم
واویلا
که باز آمد محرم
سرا پا گیتی از اشک جگرگون
واویلا
که شرم نیل و جیحون
شود ویران زنی تا چشم برهم
واویلا
که باز آمد محرم
درین ماتم خروشان مست و مستور
واویلا
همه محروم و محسور
به حسرت عاقل و دیوانه توأم
واویلا
که باز آمد محرم
از این پس زیبد ار باشم صفایی
واویلا
درین ماتم سرایی
به افغان هم زبان با ناله همدم
واویلا
که باز آمد محرم
واویلا
که باز آمد محرم
رسید از نو جهان را نوبت غم
واویلا
که باز آمد محرم
چو زلف تو عروسان تتاری
واویلا
ز تاب بی قراری
پریشان شد دگر اوضاع عالم
واویلا
که باز آمد محرم
زمین را راست آمد کارزاری
واویلا
شمار سوگواری
فلک را پشت از این تیمار شد خم
واویلا
که باز آمد محرم
چو احوال دل از کف داده گان باز
واویلا
ازین اندوه جان تاز
جهان را ساز و سامان رفته درهم
واویلا
که باز آمد محرم
سپهر سخت روی از سست رایی
واویلا
ز فرط بی حیایی
چه خصمی داشت با اولاد آدم
واویلا
که باز آمد محرم
نبینی مرد و زن را پیر و برنا
واویلا
به جز زاری و غوغا
نهان و فاش اگر افزون اگر کم
واویلا
که باز آمد محرم
گر اینستی سرشک اشکباران
واویلا
که بینی رشک باران
دو عالم را برد سیل دمادم
واویلا
که باز آمد محرم
سرا پا گیتی از اشک جگرگون
واویلا
که شرم نیل و جیحون
شود ویران زنی تا چشم برهم
واویلا
که باز آمد محرم
درین ماتم خروشان مست و مستور
واویلا
همه محروم و محسور
به حسرت عاقل و دیوانه توأم
واویلا
که باز آمد محرم
از این پس زیبد ار باشم صفایی
واویلا
درین ماتم سرایی
به افغان هم زبان با ناله همدم
واویلا
که باز آمد محرم
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۳۰ - چو شد قسمت ز آغازم جدایی
چو شد قسمت ز آغازم جدایی
برادر
رضا جانم برادر
چه سازم چاره با حکم خدایی
برادر
رضا جانم برادر
جدا از عقل و دل دیوانه بودم
برادر
ز دین بیگانه بودم
که کردم از تو آهنگ جدایی
برادر
رضا جانم برادر
دلم آمیخت از آن لعل سیراب
برادر
طبرخون وش به خوناب
قدم آموخت از زلفت دوتایی
برادر
رضا جانم برادر
مرا کی دسترس باشد که در طوس
برادر
ترا آیم به پابوس
ببخشایم بر این بی دست و پایی
برادر
رضا جانم برادر
مگر خود از وفاداری و یاری
برادر
به دست غمگساری
علاج رنج مهجوران نمایی
برادر
رضا جانم برادر
که فرقی نیست شرح درد و غم را
برادر
تب و تاب ستم را
به گوش غیر با دستان سرایی
برادر
رضا جانم برادر
تو زینسانم چرا خواهی پریشان
برادر
زبون در چنگ هجران
بدان اوصاف و اخلاق خدایی
برادر
رضا جانم برادر
به دام و آشیان مرغ غمت راست
برادر
سرودی بی کم و کاست
چه دولت ها دهد دستم دگر بار
برادر
رضا جانم برادر
شکیبایی مدار از من تمنا
برادر
کجا یابم شکیبا
که بس بهتر اسیری از رهایی
برادر
رضا جانم برادر
گذشت از صبر رنجم در جدایی
برادر
اگر چون بخت بیدار
به سر وقتم به پای پرسش آیی
برادر
رضا جانم برادر
سرم بر عرش ساید گر کند باز
برادر
الا سرو سرافراز
به چشمم خاک پایت توتیایی
برادر
رضا جانم برادر
مرا باشد شفا زان لب تو مپسند
برادر
بدان لعل شکرخند
که من گردم هلاک از بی دوایی
برادر
رضا حانم برادر
بهر صورت خدا بخشد ترا کام
برادر
مدامت باده در جام
که من خو کرده ام با بینوایی
برادر
رضا جانم برادر
گنه کاران به محشر چون درآیند
برادر
ز خجلت بر سر آیند
ترحم کن تو باری بر صفایی
برادر
رضا جانم برادر
برادر
رضا جانم برادر
چه سازم چاره با حکم خدایی
برادر
رضا جانم برادر
جدا از عقل و دل دیوانه بودم
برادر
ز دین بیگانه بودم
که کردم از تو آهنگ جدایی
برادر
رضا جانم برادر
دلم آمیخت از آن لعل سیراب
برادر
طبرخون وش به خوناب
قدم آموخت از زلفت دوتایی
برادر
رضا جانم برادر
مرا کی دسترس باشد که در طوس
برادر
ترا آیم به پابوس
ببخشایم بر این بی دست و پایی
برادر
رضا جانم برادر
مگر خود از وفاداری و یاری
برادر
به دست غمگساری
علاج رنج مهجوران نمایی
برادر
رضا جانم برادر
که فرقی نیست شرح درد و غم را
برادر
تب و تاب ستم را
به گوش غیر با دستان سرایی
برادر
رضا جانم برادر
تو زینسانم چرا خواهی پریشان
برادر
زبون در چنگ هجران
بدان اوصاف و اخلاق خدایی
برادر
رضا جانم برادر
به دام و آشیان مرغ غمت راست
برادر
سرودی بی کم و کاست
چه دولت ها دهد دستم دگر بار
برادر
رضا جانم برادر
شکیبایی مدار از من تمنا
برادر
کجا یابم شکیبا
که بس بهتر اسیری از رهایی
برادر
رضا جانم برادر
گذشت از صبر رنجم در جدایی
برادر
اگر چون بخت بیدار
به سر وقتم به پای پرسش آیی
برادر
رضا جانم برادر
سرم بر عرش ساید گر کند باز
برادر
الا سرو سرافراز
به چشمم خاک پایت توتیایی
برادر
رضا جانم برادر
مرا باشد شفا زان لب تو مپسند
برادر
بدان لعل شکرخند
که من گردم هلاک از بی دوایی
برادر
رضا حانم برادر
بهر صورت خدا بخشد ترا کام
برادر
مدامت باده در جام
که من خو کرده ام با بینوایی
برادر
رضا جانم برادر
گنه کاران به محشر چون درآیند
برادر
ز خجلت بر سر آیند
ترحم کن تو باری بر صفایی
برادر
رضا جانم برادر
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۳۷ - توعریان خفته در خون ما مهیای گرفتاری
توعریان خفته در خون ما مهیای گرفتاری
دریغ از درد بی درمان امان از بی مددکاری
یکی را کشوری دشمن فسوس از تاب تنهایی
تنی را لشکری قاتل فغان از فرط بی یاری
سری را یک جهان در پی، چه کردند این ستم کاران
دلی را یک نیستان نی که دید اینسان ستمکاری
سر از خاک نجف بیرون کن ای شیرخدا بنگر
که آهوی حرم شد صید این سگ های بازاری
ز ما تا بود بر جای ای پدر یک طفل بود ازکین
فلک را فکر خون ریزی زمین را قصد خونخواری
غریو شامیان یکسر نوای مکیان یکسو
به یکساعت دو محشر آشکارا گشته پنداری
چه شد حفظ خدا یارب که امروز اندرین صحرا
به جز خاک سیه یک تن نفرمودت نگهداری
ز دست بیکسان کاری نیاید کت به کار آمد
دریغم زین جراحت ها که آمد سر به سر کاری
من از فرط مصیبت پای تا سر مانده حیرانم
غریبان را درین حسرت که خواهد داد دلداری
زنان بی کس و اطفال بیدل را بگو آخر
از این غم های پی در پی که خواهد کرد غم خواری
کنم گر تازه زخم کشتگان از گریه حق دارم
ز حلق تشنه ات آموخت چشمم رسم خونباری
ندارم فرصت زاری به کام دل به بالینت
و گرنه کردمی جیحون ز خون در دامنت جاری
عدو نگذاشت ما را بر سرت فرمای معذورم
اگر کردیم کوتاهی در آیین عزاداری
شما را کشت و ما را بر به حال خویش نگذارد
کجا برگردد آری دشمن از رای دلازاری
رهی داریم در پیش از اسیری لیک دل واپس
مکن دل بد که رفتیم از سرکویت به ناچاری
تو آسودی به خاک کربلا ما روی در کوفه
ترا پایان عزت ها و ما را اول خواری
تو نعشت مانده تا مدفون من از کویت سفرکردم
ترا انجام خفتن ها مرا آغاز بیداری
یکی را داغ مهجوری به رنج بی سرانجامی
یکی را تاب رنجوری به درد بی پرستاری
یکی را دست ها بر مو ز بی شرمی نامحرم
یکی را آستین بررو، هم از خجلت هم از زاری
به جز سرهای بی پیکر ز یک تن چشم همراهی
نه غیر از نیزه دشمن ز کس امید سرداری
صفایی را همین بس در غمت کز چشم و دل دارد
بر احباب تو زاری ها ز اعدای تو بیزاری
دریغ از درد بی درمان امان از بی مددکاری
یکی را کشوری دشمن فسوس از تاب تنهایی
تنی را لشکری قاتل فغان از فرط بی یاری
سری را یک جهان در پی، چه کردند این ستم کاران
دلی را یک نیستان نی که دید اینسان ستمکاری
سر از خاک نجف بیرون کن ای شیرخدا بنگر
که آهوی حرم شد صید این سگ های بازاری
ز ما تا بود بر جای ای پدر یک طفل بود ازکین
فلک را فکر خون ریزی زمین را قصد خونخواری
غریو شامیان یکسر نوای مکیان یکسو
به یکساعت دو محشر آشکارا گشته پنداری
چه شد حفظ خدا یارب که امروز اندرین صحرا
به جز خاک سیه یک تن نفرمودت نگهداری
ز دست بیکسان کاری نیاید کت به کار آمد
دریغم زین جراحت ها که آمد سر به سر کاری
من از فرط مصیبت پای تا سر مانده حیرانم
غریبان را درین حسرت که خواهد داد دلداری
زنان بی کس و اطفال بیدل را بگو آخر
از این غم های پی در پی که خواهد کرد غم خواری
کنم گر تازه زخم کشتگان از گریه حق دارم
ز حلق تشنه ات آموخت چشمم رسم خونباری
ندارم فرصت زاری به کام دل به بالینت
و گرنه کردمی جیحون ز خون در دامنت جاری
عدو نگذاشت ما را بر سرت فرمای معذورم
اگر کردیم کوتاهی در آیین عزاداری
شما را کشت و ما را بر به حال خویش نگذارد
کجا برگردد آری دشمن از رای دلازاری
رهی داریم در پیش از اسیری لیک دل واپس
مکن دل بد که رفتیم از سرکویت به ناچاری
تو آسودی به خاک کربلا ما روی در کوفه
ترا پایان عزت ها و ما را اول خواری
تو نعشت مانده تا مدفون من از کویت سفرکردم
ترا انجام خفتن ها مرا آغاز بیداری
یکی را داغ مهجوری به رنج بی سرانجامی
یکی را تاب رنجوری به درد بی پرستاری
یکی را دست ها بر مو ز بی شرمی نامحرم
یکی را آستین بررو، هم از خجلت هم از زاری
به جز سرهای بی پیکر ز یک تن چشم همراهی
نه غیر از نیزه دشمن ز کس امید سرداری
صفایی را همین بس در غمت کز چشم و دل دارد
بر احباب تو زاری ها ز اعدای تو بیزاری
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۱- تاریخ ولادت میرزا ابراهیم صفائی فرزند شاعر
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۱۴- تاریخ ورود آقا سید هاشم گیلانی به جندق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۱۹- تاریخ بنای بالاخانه و برج بهجت
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۲۵- تاریخ موقوفه های یغما که صفائی ساخته و یغما قطعه شعر را سروده است
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۳۱- تاریخ تولد خاور سلطان دختر شاعر
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۳۹- تاریخ ولادت دختر حاجی محمد خوری
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۴۲- تاریخ وفات آقا میرزا خلیل
خلیل آن مرد دانشمند آگاه
ز مرز جسم زی اقلیم جان شد
از این سختی سرای سست پی رست
به طرف جشن جای جاودان شد
خود از اهل ولایت بود و ذکرش
به خوبی نقل هر کام و زبان شد
هر آن کش سود ازین سودا کم اندوخت
به بازار جزا اهل زیان شد
به فیروزی ز همدان رخت بربست
ز خاکش مسکن اندرآسمان شد
صفائی زد رقم تاریخ او را
خلیلی زین جهان سوی جنان شد
۱۲۹۱ق
ز مرز جسم زی اقلیم جان شد
از این سختی سرای سست پی رست
به طرف جشن جای جاودان شد
خود از اهل ولایت بود و ذکرش
به خوبی نقل هر کام و زبان شد
هر آن کش سود ازین سودا کم اندوخت
به بازار جزا اهل زیان شد
به فیروزی ز همدان رخت بربست
ز خاکش مسکن اندرآسمان شد
صفائی زد رقم تاریخ او را
خلیلی زین جهان سوی جنان شد
۱۲۹۱ق
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۷۳- تاریخ هلاک مصطفی عمزادهٔ شاعر
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۸۹- تاریخ وفات میرزا محمد خان سپهسالار
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۹۴- تاریخ فوت محمد علی خطر پسر کوچک یغما و برادر صفائی (۱۳۰۲ق)
خطر چون برد بیرون از جهان رخت
بر احوال غریبش سوختم سخت
همی با نفس خود گفتم که هین باز
شد از دنیا یکی ز ارباب دین باز
دریغ حسرتا دردا که هر دم
ز چندین ره قضا افزود دردم
فرو بردند خاری در درونم
که چون گل پای تا سر غرق خونم
سپهر آمیخت داروئی به جامم
که جاوید ازخواصش تلخ کامم
به فرط گریه افتادم ز فریاد
چه بی منت سرشکم داد دل داد
درین ماتم که ماتم گر ثباتم
مگر زین غم هلاک آید حیاتم
اگر کردم فزع بر من نگیرند
برادر مردگان عذرم پذیرند
صفائی آی و در اصلاح خود کوش
چرا از خویشتن گردی فراموش
از این زال عروس آذین بپرهیز
ز دامان مهره مهرش فرو ریز
برادر را دعاکن کش به میعاد
ولی در بزم خوبش جای بخشاد
که ازنیک و بد اینجا می بماند
خوشا هر کس که خود رفتن تواند
به تاریخش رقم کن قصه کوتاه
ریاست نالد از مرگ رئیس آه
بر احوال غریبش سوختم سخت
همی با نفس خود گفتم که هین باز
شد از دنیا یکی ز ارباب دین باز
دریغ حسرتا دردا که هر دم
ز چندین ره قضا افزود دردم
فرو بردند خاری در درونم
که چون گل پای تا سر غرق خونم
سپهر آمیخت داروئی به جامم
که جاوید ازخواصش تلخ کامم
به فرط گریه افتادم ز فریاد
چه بی منت سرشکم داد دل داد
درین ماتم که ماتم گر ثباتم
مگر زین غم هلاک آید حیاتم
اگر کردم فزع بر من نگیرند
برادر مردگان عذرم پذیرند
صفائی آی و در اصلاح خود کوش
چرا از خویشتن گردی فراموش
از این زال عروس آذین بپرهیز
ز دامان مهره مهرش فرو ریز
برادر را دعاکن کش به میعاد
ولی در بزم خوبش جای بخشاد
که ازنیک و بد اینجا می بماند
خوشا هر کس که خود رفتن تواند
به تاریخش رقم کن قصه کوتاه
ریاست نالد از مرگ رئیس آه
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۳ - خواجه حافظ فرماید
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
در جواب او
زتبریز ارگلیمی نازک آری در برم یارا
بنقش آده اش بخشم سمرقند و بخارا را
چو شستی رخت در سعدی وکفشت نیست در پاتنگ
غنیمت دان نسیم آباد و گلگشت مصلا را
من از آن نقش ابریشم که چنگی داشت دانستم
که از سر خلعت تشریف بیرون آورد ما را
میارا رخت والا از غداد مشک ولاوسمه
بآب ورنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
زسر بقچه الباس اهل بخل کمتر پرس
که کس نگشود و نگشاید بحکمت آن معما را
فغان کاین موزه بر جسته و نوروزی چته
چنان بردند صبر از دل که ترکان رخت یغما را
سخن گوقاری از لولوی گوی پیش و از وحبر
که برنظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
در جواب او
زتبریز ارگلیمی نازک آری در برم یارا
بنقش آده اش بخشم سمرقند و بخارا را
چو شستی رخت در سعدی وکفشت نیست در پاتنگ
غنیمت دان نسیم آباد و گلگشت مصلا را
من از آن نقش ابریشم که چنگی داشت دانستم
که از سر خلعت تشریف بیرون آورد ما را
میارا رخت والا از غداد مشک ولاوسمه
بآب ورنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
زسر بقچه الباس اهل بخل کمتر پرس
که کس نگشود و نگشاید بحکمت آن معما را
فغان کاین موزه بر جسته و نوروزی چته
چنان بردند صبر از دل که ترکان رخت یغما را
سخن گوقاری از لولوی گوی پیش و از وحبر
که برنظم تو افشاند فلک عقد ثریا را