تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا قلی میلی مشهدی : متفرقات
شماره ۲۵ - وه که در کوی تو از بی‌اعتباری‌های خویش
وه که در کوی تو از بی‌اعتباری‌های خویش
آیدم صد خنده بر امیدواری‌های خویش
بعد ایامی که دل یک لحظه در بزم تو بود
شرمساری‌ها کشید از بی‌قراری‌های خویش
میرزا قلی میلی مشهدی : متفرقات
شماره ۲۷ - دوش مستی را هم‌آغوش جنون می‌ساختم
دوش مستی را هم‌آغوش جنون می‌ساختم
بهر خود اسباب رسوایی فزون می‌ساختم
بس که می‌دیدم ز مستی گوش بر حرف خودش
هر دم اظهار محبت را فزون می‌ساختم
میرزا قلی میلی مشهدی : متفرقات
شماره ۴۱ - تا نمی‌میرم، نمی‌آید به پرسش ای رفیق
تا نمی‌میرم، نمی‌آید به پرسش ای رفیق
از سر بالین من برخیز و فریادی بکن
میرزا قلی میلی مشهدی : متفرقات
شماره ۴۴ - کاشکی افزون شود هر لحظه استغنای او
کاشکی افزون شود هر لحظه استغنای او
تا ز سر بیرون کنند اهل هوس سودای او
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵ - در محبت سست بنیادیم چون قصر حباب
در محبت سست بنیادیم چون قصر حباب
از پر کاهی به هر سو می پرد دیوار ما
در عقوبتگاه غفلت، دست و پا گم کرده ایم
می چکد رنگ قبول از چهره ی انکار ما
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷ - گر دلم نالان شد از دست بتان، عیبش مکن
گر دلم نالان شد از دست بتان، عیبش مکن
کاوش ناحق، به فریاد آورد ناقوس را
همچو شبنم، آب می گردم ز تاب عارضش
تا ز گلبرگ لب او می ربایم بوس را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۱۸ - دست نتوان داشتن یکبارگی از کار عشق
دست نتوان داشتن یکبارگی از کار عشق
دل چو بردارم ز جان، بر لب گذارم آه را
جسم زار عاشق از آهی به جانان می رسد
بال بس باشد نسیمی در پریدن کاه را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۱ - ای دل از خاطر برون کن طره جانانه را
ای دل از خاطر برون کن طره جانانه را
یاد دارد چون تو این زنجیر، صد دیوانه را
ساغر از پا گربیفتد، می پرستان را چه غم
شیشه می گیرد به گردن، خون صد پیمانه را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۳ - گر به سوی دیده، اشکم برنگردد دور نیست
گر به سوی دیده، اشکم برنگردد دور نیست
کی شناسد کودک یکروزه، جای خویش را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۶ - تازه شد از روی یار، چشم جدا دل جدا
تازه شد از روی یار، چشم جدا دل جدا
چید گل از نوبهار، چشم جدا دل جدا
وعده چو کردی بیا، کم نه ای از طفل اشک
چند کشد انتظار، چشم جدا دل جدا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۷ - گر بود بند قبا از موی گل باریکتر
گر بود بند قبا از موی گل باریکتر
می کند همرنگ داغ لاله، پهلوی ترا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۳ - فصل گلگشت چمن شد ای گل رعنا بیا
فصل گلگشت چمن شد ای گل رعنا بیا
برگ عیش از کف مده، با ساغر و مینا بیا
ما غم انگیزیم، نه گل تاب ما دارد نه خار
تا نبینی باغ را پژمرده، پیش از ما بیا
دست می باید ز ایران شست پیش از سیر هند
گر به هند آیی ز ایران، از ره دریا بیا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۵ - جامده آیینه را نزدیک، کان دور از ادب
جامده آیینه را نزدیک، کان دور از ادب
تکیه گاه خویش می خواهد سر زانوت را
غنچه من! چون گل مهتاب از بس نازکی
با دماغ یاسمین نتوان شنیدن بوت را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۱ - کو دم گرمی که سوزد پنبه گوش مرا
کو دم گرمی که سوزد پنبه گوش مرا
شور هشیاری چشاند مغز بیهوش مرا
یاد ایامی که در دولتسرای می فروش
افسری بود از سبوی می، سر دوش مرا
شب که با روی بهارافشان درآمد در بغل
بهتر از صد باغ و بستان کرد آغوش مرا
در گلستان خواندن رویت،سرانگشت ادب
کرد نیلوفر ز مالش، لاله گوش مرا
تا شدم همسنگ طغرا در ترازوی غمت
با جنون صرف می سنجد خرد، هوش مرا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۶ - محتسب می افکند بیهوده در هنگامه سنگ
محتسب می افکند بیهوده در هنگامه سنگ
زور می، خواهد شکستن شیشه نشکسته را
کی به جانان می رسد آیینه در پاکیزگی؟
گر به آب خضر، می شوید تن ناشسته را
وا نشد بند قبایش، از گریبان گل بچین
می توان از رخنه دیدن گلشن در بسته را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۹ - بس که آن وحشی غزالم سر به صحرا داده است
بس که آن وحشی غزالم سر به صحرا داده است
می برد با خود چو مجنون هر طرف آهو مرا
بوی عشقم زنده می دارد،وگرنه همچو گل
می نماید زخم این پهلو ازان پهلو مرا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۲ - ما خزان پرورده عشقیم، عیب ما مکن
ما خزان پرورده عشقیم، عیب ما مکن
گر نبیند بویی از بهبود، رنگ زرد ما
مایه ما در سفر، چون آب شد نقصان پذیر
آنچه ماند از مایه، خواهد گشت راه آورد ما
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۶ - بس که از جوی صفا، شاداب می بینم ترا
بس که از جوی صفا، شاداب می بینم ترا
همچو عکس شاخ گل در آب می بینم ترا
گر شب تاریک برداری نقاب از روی خویش
از فروغ چهره در مهتاب می بینم ترا
شبنم بر برگ سوسن خفته می آید به یاد
تکیه چون بر بستر سنجاب می بینم ترا
ساده لوحی بین که دارم از تو چشم دوستی
من که دشمن پرور احباب می بینم ترا
ناز کمتر کن که من در کامجویی قانعم
بس بود، یک بار اگر درخواب می بینم ترا
گریه می آید مرا بر حال طغرا همچو شمع
هر کجا با خوی آتش تاب می بینم ترا
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۵۹ - بس که زان گل در دل ما خار نومیدی شکست
بس که زان گل در دل ما خار نومیدی شکست
سبزه نالان می دمد از خاک دردآلود ما
از بقا رنگی ندارد بر سر آتش سپند
در محبت نیست فرق از بود تا نابود ما
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۶۱ - می دود چون طفل بر زانوی آن گل پیرهن
می دود چون طفل بر زانوی آن گل پیرهن
واگذارد گر عروس نوبهار، آیینه را