تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۱۵ - کندن دل زان جوان، آسایش این پیر شد
کندن دل زان جوان، آسایش این پیر شد
از کشش یابد خلاصی، چون کمان بی تیر شد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۱۷ - چند گویی در وجود دختر رز عیب نیست
چند گویی در وجود دختر رز عیب نیست
عیب او این بس، که غم را از دل ما می برد!
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۲۰ - گر به میخانه رسد زاهد افسرده نفس
گر به میخانه رسد زاهد افسرده نفس
آتش باده شود دود و ز روزن برود
تا به کی خفته بود اشک به گهواره چشم؟
بگذارید که این طفل به دامن برود
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۲۴ - عاشق و معشوق را با هم زبان و دل یکی ست
عاشق و معشوق را با هم زبان و دل یکی ست
گل پریشانی چو بیند، شکوه را بلبل کند
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۲۸ - همنشین بی نفاق از بس درین محفل کم است
همنشین بی نفاق از بس درین محفل کم است
گشت ساقی مضطرب، چون شیشه در پهلو ندید
آنچه در عشق تو می بینم ز بخت واژگون
هیچ کس در وادی اسلام از هندو ندید
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۳۲ - گر به خون دل درین بستان گرفتم کلبه ای
گر به خون دل درین بستان گرفتم کلبه ای
چون بنای قصر گل، آباد او ویرانه بود
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۳۶ - بی نصیب از باغ وصلش بر نمی آید دلم
بی نصیب از باغ وصلش بر نمی آید دلم
گر به دستش گل نیفتد، دست بر سر می زند
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۳۸ - بر نمی تابد دلم، پس مانده پرویز را
بر نمی تابد دلم، پس مانده پرویز را
گنج باد آورد می خواهم اگر باد آورد
بس که آن بدخو مرا بی بهره می خواهد ز وصل
می کند خود را فرامش، گر ز من یاد آورد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۴۷ - بس که از چشم تر ما آستین نمناک شد
بس که از چشم تر ما آستین نمناک شد
دست ما در آستین همرنگ برگ تاک شد
آستین برداشتم یک دم ز پیش آب چشم
شام غم تا دامن صبح از کدورت پاک شد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۵۰ - زخم ما چون زخم سوسن گشت سرتاسر کبود
زخم ما چون زخم سوسن گشت سرتاسر کبود
بس که هردم پشت پا بر روی مرهم می زند
چون ز شوق روی جانان، طفل اشک آید به رقص
مردم چشمم، ز مژگان دست برهم می زند
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۵۲ - هر کجا گلشن حسن تو گشاید در فیض
هر کجا گلشن حسن تو گشاید در فیض
لاله در دست چمن، کاسه دریوزه شود
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۵۴ - مصلحت در تلخکامی دیده پیر می فروش
مصلحت در تلخکامی دیده پیر می فروش
زهر اگر پیموده، چون پیمانه باید صبر کرد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۵۵ - کی بود دیوانگان را ترسی از باران سنگ؟
کی بود دیوانگان را ترسی از باران سنگ؟
هر طرف از بیم عقل خود گریزان گشته اند!
نی شناسای خط سنبل، نه مضمون فهم گل
آبها طفلانه دایم بر گلستان گشته اند
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۵۶ - زخمی تیغ خمارم، کو مروت پیشه ای
زخمی تیغ خمارم، کو مروت پیشه ای
کز دهان شیشه می، پنبه مرهم دهد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۶۵ - در ازل نگشود چشمم تا غمش پیدا نشد
در ازل نگشود چشمم تا غمش پیدا نشد
دیده ام چون شمع جز بر روی آتش وا نشد
گر به سویش ره نیابی، پا مکش از جستجوی
قطره بی سرگشتگی همصحبت دریا نشد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۶۶ - گفتگوی گلشن رویش دهان را تازه کرد
گفتگوی گلشن رویش دهان را تازه کرد
حرف سنبلزار گیسویش زبان را تازه کرد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۷۵ - رهبری کو تا دل از سرگشتگی بی غم شود
رهبری کو تا دل از سرگشتگی بی غم شود
خضر بیشم کرد سرگردان، که عمرش کم شود!
سرزمین عیش بی نور است، می در جام ریز
کی برافروزد چراغ لاله چون بی نم شود
تاک راکز ابر رحمت در چمن آبستن است
بهتر از می نیست فرزندی، اگر مریم شود
دل ندارد همچو من غم پروری در کار عشق
می خورم غم،اگر دل یک نفس بی غم شود
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۸۰ - بر سر تردامنی، دوزخ ز جانم تاب برد
بر سر تردامنی، دوزخ ز جانم تاب برد
دامن خود را فشردم، آتشش را آب برد
خواستم بیدار سازم بخت خواب آلود را
تا به سویش دست بردم، پنجه ام را خواب برد
شب که از باران اشکم فرش راحت گشت تر
چشم تا بر هم زدم، کاشانه را سیلاب برد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۸۵ - شانه روشن کرد چشمم را و زلفش تیره ساخت
شانه روشن کرد چشمم را و زلفش تیره ساخت
آنچه دل از آشنا می خواست، از بیگانه دید
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۹۷ - پای تا سر چون جرس گوشم، ولی زین کاروان
پای تا سر چون جرس گوشم، ولی زین کاروان
جز فغان خود به من صوت و صدایی برنخورد
برگ کاهم، لیک از بی طالعیها بر سرم
جذبه شوقی نیامد، کهربایی برنخورد