تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴ - هر نگه کز موجه خون جگر بیرون فتاد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵ - دیده شب فال مراد از موج اشک ما گرفت
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۸ - بیمروت نیست عشق ار دوست باشد بیوفا
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۹ - خویش را بر نوک مژگان ستمکاران زدم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۰ - نالههای نوگرفتاران غم را لذتیست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۱ - تا سر مژگان تماشا دیده بر هم چیده بود
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۴ - کو جنون تا هر نفس در دل سراغی گم شود
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۱ - گر شوی نکهتشناس نکهت گیسوی خویش
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۳ - مختصر دستی که ما را بود صرف باده شد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۴ - کشته بگذارید امشب اندر این میدان مرا
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۶ - جان اگر از ناتوانی بر لب آید باک نیست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۷ - جرم ما گر بادهآشامیست مستی جرم کیست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۴ - رنگ جسمانیست بر سیمای ابر نوبهار
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۵ - بر دو عالم دامن همت توان افشاند لیک
میرداماد : غزلیات
شماره ۶ - شعله ها در جان زدی این سینه غمناک را
شعله ها در جان زدی این سینه غمناک را
خرمنی ز آتش چه حاجت بود یک خاشاک را
تا بکی در سینه تنگم نهان دارم چو راز
آتشی کز شعله خاکستر کند افلاک را
در ره عشق تو عمری شد که حیران مانده ام
من که اندر کوی دانش رهبرم ادراک را
هیچ صیادی به صید خسته در صحرا نتاخت
تیر مژگان تا به کی این سینه صد چاک را
هر دو عالم خار شد در چشم اشراق از غمت
هرکه آب خضر دارد خوار دارد خاک را
خرمنی ز آتش چه حاجت بود یک خاشاک را
تا بکی در سینه تنگم نهان دارم چو راز
آتشی کز شعله خاکستر کند افلاک را
در ره عشق تو عمری شد که حیران مانده ام
من که اندر کوی دانش رهبرم ادراک را
هیچ صیادی به صید خسته در صحرا نتاخت
تیر مژگان تا به کی این سینه صد چاک را
هر دو عالم خار شد در چشم اشراق از غمت
هرکه آب خضر دارد خوار دارد خاک را
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۲ - از تو ما را آب در جوی تمنا آتش است
از تو ما را آب در جوی تمنا آتش است
عشق بازی چون مزاج باده گویا آتش است
ای معلم کشتی ما مشکل آید بر کنار
کاندر اقلیمی که مائیم آب دریا آتش است
ساغر از می بادت ای ساقی مرا معذور دار
در مذاق عشق بازان جام صهبا آتش است
دین زرتشتی مگرای دل که در تکریم تو
همچو کانون روز وشب در سینه ی ما آتش است
مردم چشم تو را اشراق اکنون جای خواب
آن هم آغوش که در خورداست شبها آتش است
عشق بازی چون مزاج باده گویا آتش است
ای معلم کشتی ما مشکل آید بر کنار
کاندر اقلیمی که مائیم آب دریا آتش است
ساغر از می بادت ای ساقی مرا معذور دار
در مذاق عشق بازان جام صهبا آتش است
دین زرتشتی مگرای دل که در تکریم تو
همچو کانون روز وشب در سینه ی ما آتش است
مردم چشم تو را اشراق اکنون جای خواب
آن هم آغوش که در خورداست شبها آتش است
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۵ - بی غم عشق تو جان با هستی من دشمن است
بی غم عشق تو جان با هستی من دشمن است
هرکه با جان هم وثاقی کرد با تن دشمن است
ای که گفتی تیر باران است از او جوشن بپوش
دوست چون تیر افکندبر دوست جوشن دشمن است
بر جهانی می نیارستم گشودن چشم از آنک
خانه ی تاریک دل با نور روزن دشمن است
پیش چشمم بتگه دیر آید اکنون کالبد
آری آن کو بت شکن شد با برهمن دشمن است
ریزه ی الماس با زخم آن چنان دشمن مباد
کز فراقت خواب خوش بر دیده ی من دشمن است
نکته بین اشراق کز اطوار بخت واژگون
دوست با ما راست پنداری چو دشمن دشمن است
هرکه با جان هم وثاقی کرد با تن دشمن است
ای که گفتی تیر باران است از او جوشن بپوش
دوست چون تیر افکندبر دوست جوشن دشمن است
بر جهانی می نیارستم گشودن چشم از آنک
خانه ی تاریک دل با نور روزن دشمن است
پیش چشمم بتگه دیر آید اکنون کالبد
آری آن کو بت شکن شد با برهمن دشمن است
ریزه ی الماس با زخم آن چنان دشمن مباد
کز فراقت خواب خوش بر دیده ی من دشمن است
نکته بین اشراق کز اطوار بخت واژگون
دوست با ما راست پنداری چو دشمن دشمن است
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۸ - عشق آتش در مذاقم آب حیوان کرده است
عشق آتش در مذاقم آب حیوان کرده است
می پرستی فارغم از کفر و ایمان کرده است
جان فدای آن کمان ابرو که از تیر جفا
هر سر مو بر تنم صد نوک پیکان کرده است
جز سر زلفش پریشانی مبیناد آنکه او
خاطر ماهم چو زلف خود پریشان کرده است
آنچه با جان اسیران کرد چشم مست او
کافرم گر هیچ کافربا مسلمان کرده است
هم مزاج روزگار آن خوی آتشناک او
خانه آسودگی با خاک یکسان کرده است
داده بر باد فنا پیدا و پنهان مرا
آنکه حسن و عشق را پیدا و پنهان کرده است
صد هزاران جان فدای خامه استاد صنع
کاین همه صورتگری بر لوح امکان کرده است
نرخ جام باده جان کرده ست پیر می فروش
مایه هستی ندانم از چه ارزان کرده است
شوخ چشمی کی غم ویرانه جانم خورد
کز سر مستی هزاران خانه ویران کرده است
گفتی اشراق از غم ماهیچ سامانیت هست
آری آری عشق کارم خوش به سامان کرده است
می پرستی فارغم از کفر و ایمان کرده است
جان فدای آن کمان ابرو که از تیر جفا
هر سر مو بر تنم صد نوک پیکان کرده است
جز سر زلفش پریشانی مبیناد آنکه او
خاطر ماهم چو زلف خود پریشان کرده است
آنچه با جان اسیران کرد چشم مست او
کافرم گر هیچ کافربا مسلمان کرده است
هم مزاج روزگار آن خوی آتشناک او
خانه آسودگی با خاک یکسان کرده است
داده بر باد فنا پیدا و پنهان مرا
آنکه حسن و عشق را پیدا و پنهان کرده است
صد هزاران جان فدای خامه استاد صنع
کاین همه صورتگری بر لوح امکان کرده است
نرخ جام باده جان کرده ست پیر می فروش
مایه هستی ندانم از چه ارزان کرده است
شوخ چشمی کی غم ویرانه جانم خورد
کز سر مستی هزاران خانه ویران کرده است
گفتی اشراق از غم ماهیچ سامانیت هست
آری آری عشق کارم خوش به سامان کرده است
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۹ - کافرم با دردم ار هرگز به درمان کار هست
کافرم با دردم ار هرگز به درمان کار هست
خاک عالم بر سر درمان چو درد یار هست
میوه نارد باغ عمرم ورنه در هر شاخ و برگ
صد هزاران نوک پیکان بهر من دربار هست
مگذر از خاکم مبادا شعله گیرد دامنت
کم هنوز آتش ته خاکستر این مقدار است
ای برهمن بگذر و ماراببین کز کفر زلف
چند طوق طاعتش در گردن زناز هست
چند گوئیدم که از عشق اینهمه لافت ز چیست
چون تو چندین نقطه اندر دور این پرگار هست
اندر آن مجلس که جای باده عشق آتش دهد
غیر اشراق ای عزیزان دیگری را بار هست
خاک عالم بر سر درمان چو درد یار هست
میوه نارد باغ عمرم ورنه در هر شاخ و برگ
صد هزاران نوک پیکان بهر من دربار هست
مگذر از خاکم مبادا شعله گیرد دامنت
کم هنوز آتش ته خاکستر این مقدار است
ای برهمن بگذر و ماراببین کز کفر زلف
چند طوق طاعتش در گردن زناز هست
چند گوئیدم که از عشق اینهمه لافت ز چیست
چون تو چندین نقطه اندر دور این پرگار هست
اندر آن مجلس که جای باده عشق آتش دهد
غیر اشراق ای عزیزان دیگری را بار هست
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۳ - امشب این دل سوز عشقش بر سر جان کرده بود
امشب این دل سوز عشقش بر سر جان کرده بود
دوزخی در یک گیاه خشک پنهان کرده بود
ماجرای شب چه می پرسی نصیب کس مباد
آنچه با جان من امشب روز هجران کرده بود
خواست غم کز خانه جانم رود نگذاشتم
گرچه این ویرانه رابا خاک یکسان کرده بود
یاد آن آتش فروز دل که از بس سوختش
سینه ما را چو آتشگاه یزدان کرده بود
جانم آسود ار چه تیرش تارسیدن بر دلم
هر سر موی مرا صد نوک پیکان کرده بود
قطره آبی روا برکشت امیدم نداشت
آنکه از اشکم کنار دیده عمان کرده بود
بی تو با کشتی چشمم موج دریای بلا
کرد آن کاری که با خاشاک طوفان کرده بود
پرده اشراق مسکین را مدرکز اضطراب
شعله زیر خار و خس بیچاره پنهان کرده بود
دوزخی در یک گیاه خشک پنهان کرده بود
ماجرای شب چه می پرسی نصیب کس مباد
آنچه با جان من امشب روز هجران کرده بود
خواست غم کز خانه جانم رود نگذاشتم
گرچه این ویرانه رابا خاک یکسان کرده بود
یاد آن آتش فروز دل که از بس سوختش
سینه ما را چو آتشگاه یزدان کرده بود
جانم آسود ار چه تیرش تارسیدن بر دلم
هر سر موی مرا صد نوک پیکان کرده بود
قطره آبی روا برکشت امیدم نداشت
آنکه از اشکم کنار دیده عمان کرده بود
بی تو با کشتی چشمم موج دریای بلا
کرد آن کاری که با خاشاک طوفان کرده بود
پرده اشراق مسکین را مدرکز اضطراب
شعله زیر خار و خس بیچاره پنهان کرده بود