تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۵۹ - الشئون
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۰ - الشیخ
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۱ - علامات الشیخ الکامل
بود بهر چنین شیخی علامات
که بشناسند او را در مقامات
نخست آگه ز علم شرع باشد
دگر عامل به اصل و فرع باشد
اسیر حلق و بند دلق نبود
کلامش جز بخیر خلق نبود
ز بی برگیش غم در سینه ناید
ز طعن خلق اندر کینه ناید
نرنجد از جفا و جور مردم
نگردد تنگدل از طور مردم
ز میل خود بکس دشمن نگردد
به تقدیرات حق ضامن نگردد:
که حسن دین و دنیای تو با من
منم بر دفع مکروه تو ضامن
خود این از جهل و بعلمی بکار است
فضولی در قضای کردگار است
فضولی اندر سرائی ره ندارد
چنین شیخی دل آگه ندارد
ز اشیاء جهان چیزی بخیره
نسازد بهر خود هرگز ذخیره
بهر چیزی که باشد بیش یا کم
بخود سلاک را دارد مقدم
بود از مدح و ذم خلق آزاد
نه غمگین از رهی نه از علتی شاد
بداند واردات عالم از حق
بشیئی نیست غافل یکدم از حق
نیاید بر ستوه از نا روائی
نیارد چین بر ابرویش بلائی
نیابد راه بر نفسش تزلزل
فزاید در شداید بر توکل
مقام آمد ترا گویم بیانی
که باشد در مقاماتت نشانی
شوی واقف ز احوال مشایخ
که چون کوهند در آلام راسخ
که بشناسند او را در مقامات
نخست آگه ز علم شرع باشد
دگر عامل به اصل و فرع باشد
اسیر حلق و بند دلق نبود
کلامش جز بخیر خلق نبود
ز بی برگیش غم در سینه ناید
ز طعن خلق اندر کینه ناید
نرنجد از جفا و جور مردم
نگردد تنگدل از طور مردم
ز میل خود بکس دشمن نگردد
به تقدیرات حق ضامن نگردد:
که حسن دین و دنیای تو با من
منم بر دفع مکروه تو ضامن
خود این از جهل و بعلمی بکار است
فضولی در قضای کردگار است
فضولی اندر سرائی ره ندارد
چنین شیخی دل آگه ندارد
ز اشیاء جهان چیزی بخیره
نسازد بهر خود هرگز ذخیره
بهر چیزی که باشد بیش یا کم
بخود سلاک را دارد مقدم
بود از مدح و ذم خلق آزاد
نه غمگین از رهی نه از علتی شاد
بداند واردات عالم از حق
بشیئی نیست غافل یکدم از حق
نیاید بر ستوه از نا روائی
نیارد چین بر ابرویش بلائی
نیابد راه بر نفسش تزلزل
فزاید در شداید بر توکل
مقام آمد ترا گویم بیانی
که باشد در مقاماتت نشانی
شوی واقف ز احوال مشایخ
که چون کوهند در آلام راسخ
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۲ - حکایت ابوحمزه
ابوحمزه خراسانی که مردیست
ز سلاک طریقت رهنوردیست
براه کعبه اندر چاهی افتاد
نه چاهست آنکه در وی ماهی افتاد
بغافل قصر و ایوان جمله چاهست
بکامل چاه و زندان بارگاهست
بگفتا نفس او فریاد سر کن
ز حال خود خلایق را خبر کن
که آرندت مگر زین چاه بیرون
رسی بر ساحلی زین بحر پر خون
بگفتا حاضر آنشاه مجید است
که بر ما اقرب ازحبل وریدست
توکل جز بحق زیبنده نبود
که جز او کار ساز بنده نبود
رسیدند امتحانرا ناگه از راه
دو تن از رهسپاران بر سر چاه
در آمد نفس بوحمزه بفریاد
که باید خواست اینک زین دو امداد
وگرنه مرد باید با فلاکت
تو را باشد ز دست خود هلاکت
دگر گفت او توکل باشد انسب
که هست از بنده او بر بنده اقرب
تصور کن هست این وقت آخر
در آندم از که جوئی چاره دیگر
پس از عمری مرا عار آید از این
که خواهم چاره از مخلوق مسکین
بحق باشد چهل سالم توکل
کنون جویم بناداری توسل
مرا صدبار بهتر مرگ ازین مزد
که باشم شاه و جویم یاری از دزد
نشست و داد دل بر مرگ وتن زد
فسون گفت آنچه نفسش بر دهن زد
از این بگذشت یکساعت بناگاه
صدائی دیدکاید از سر چاه
سر چه را پلنگی بود و بگشاد
معلق گشت و زودش کرد آزاد
بگفتش هاتفی بهر تو اینسان
توکل کرد آتش را گلستان
سبوعی را که عنوان غضب بود
تو را شد فوز و رحمت وین عجب بود
کسی کو را توکل در نهاد است
هلاک اقرب اسباب مراد است
مرا نزدیک خواندی چون چنین نیک
ترا دادم نجات از مرگ نزدیک
فقیرانرا چنین بود است اوصاف
تو بر نفس خود از مردی ده انصاف
اگر باشی چنین، صاحب لوائی
امام و پیر و شیخ و رهنمائی
وگر نه بگذر از خوان مناعت
بنان بینوائی کن قناعت
چو در میدان موشی نیست صبرت
هوس چبود بنزد شیر و ببرت
بآن وصف و کمال و خلق و سیرت
نبود آنقوم را دعوی و دعوت
مقال و حالشان فقر و فنا بود
من و ما در تصوف کی بنا بود
صد از ظرف خالی هست در خور
نه از بحری که از گوهر بود پر
ز سلاک طریقت رهنوردیست
براه کعبه اندر چاهی افتاد
نه چاهست آنکه در وی ماهی افتاد
بغافل قصر و ایوان جمله چاهست
بکامل چاه و زندان بارگاهست
بگفتا نفس او فریاد سر کن
ز حال خود خلایق را خبر کن
که آرندت مگر زین چاه بیرون
رسی بر ساحلی زین بحر پر خون
بگفتا حاضر آنشاه مجید است
که بر ما اقرب ازحبل وریدست
توکل جز بحق زیبنده نبود
که جز او کار ساز بنده نبود
رسیدند امتحانرا ناگه از راه
دو تن از رهسپاران بر سر چاه
در آمد نفس بوحمزه بفریاد
که باید خواست اینک زین دو امداد
وگرنه مرد باید با فلاکت
تو را باشد ز دست خود هلاکت
دگر گفت او توکل باشد انسب
که هست از بنده او بر بنده اقرب
تصور کن هست این وقت آخر
در آندم از که جوئی چاره دیگر
پس از عمری مرا عار آید از این
که خواهم چاره از مخلوق مسکین
بحق باشد چهل سالم توکل
کنون جویم بناداری توسل
مرا صدبار بهتر مرگ ازین مزد
که باشم شاه و جویم یاری از دزد
نشست و داد دل بر مرگ وتن زد
فسون گفت آنچه نفسش بر دهن زد
از این بگذشت یکساعت بناگاه
صدائی دیدکاید از سر چاه
سر چه را پلنگی بود و بگشاد
معلق گشت و زودش کرد آزاد
بگفتش هاتفی بهر تو اینسان
توکل کرد آتش را گلستان
سبوعی را که عنوان غضب بود
تو را شد فوز و رحمت وین عجب بود
کسی کو را توکل در نهاد است
هلاک اقرب اسباب مراد است
مرا نزدیک خواندی چون چنین نیک
ترا دادم نجات از مرگ نزدیک
فقیرانرا چنین بود است اوصاف
تو بر نفس خود از مردی ده انصاف
اگر باشی چنین، صاحب لوائی
امام و پیر و شیخ و رهنمائی
وگر نه بگذر از خوان مناعت
بنان بینوائی کن قناعت
چو در میدان موشی نیست صبرت
هوس چبود بنزد شیر و ببرت
بآن وصف و کمال و خلق و سیرت
نبود آنقوم را دعوی و دعوت
مقال و حالشان فقر و فنا بود
من و ما در تصوف کی بنا بود
صد از ظرف خالی هست در خور
نه از بحری که از گوهر بود پر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۳ - التمیز
نپنداری شیوع این کودکانند
که لایق بر مویز و گردکانند
گروهی عاری از رسم تصوف
بزی فقر بینی از تکلف
نه آگاه از رسوم فقر و ارشاد
نه واقف بر رموز ذکر و اوراد
نه هرگز دیده مردی در طریقت
نه هرگز در مقامی کرده خدمت
نه رنجی برده بر حق یا بباطل
نه نوری دیده ثابت یا که آفل
عواملی چند او را گشته منقاد
جز اینش مایهئی نمود در ارشاد
فکنده لاف درویشی بعالم
شده قانع باسمی نا مسلم
در اوصافش کمال نافذی نه
بدست از شیخیش جز کاغذی نه
که این هست از فلان شیخ و فلان پیر
باین عذرم بود هر نقص بپذیر
غرض معنی سوادی لفظ و حرفست
نه همسر قطره با دریای ژرف است
که لایق بر مویز و گردکانند
گروهی عاری از رسم تصوف
بزی فقر بینی از تکلف
نه آگاه از رسوم فقر و ارشاد
نه واقف بر رموز ذکر و اوراد
نه هرگز دیده مردی در طریقت
نه هرگز در مقامی کرده خدمت
نه رنجی برده بر حق یا بباطل
نه نوری دیده ثابت یا که آفل
عواملی چند او را گشته منقاد
جز اینش مایهئی نمود در ارشاد
فکنده لاف درویشی بعالم
شده قانع باسمی نا مسلم
در اوصافش کمال نافذی نه
بدست از شیخیش جز کاغذی نه
که این هست از فلان شیخ و فلان پیر
باین عذرم بود هر نقص بپذیر
غرض معنی سوادی لفظ و حرفست
نه همسر قطره با دریای ژرف است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۴ - باب الصاد صاحبالزمان و الوقت و الحال
شنو از صاحب وقت و زمان حال
تحقق باشد آن بر جمع افضال
که جمعیت باولی بر زخیت
بود اندر کمال معنویت
بود آگاه بر کل دقیاق
هم از اسرار اشیاء و حقایق
که آنها خارج از حکم زمانست
زمانش در تصرف چون مکانست
بود در تحت امر او باجمال
مساوی ماضی و مستقبل و حال
بود این جمله یعنی آن دایم
صافت و حال او را ظرف لازم
به طی نشر مالک بر زمان است
بقبض و بسط حاکم بر مکان است
چو او دارد تحقق بر حقایق
ز جزو و کل ایجاد و خلایق
بلند و کوته و بسیار و اندک
بود اندرزمان حاضرش یک
بود در عقل آنسانس تصرف
بود اندر و هم دارد بیتوقف
تصرفای او را دار تصدیق
تو از راه شهود و کشف و تحقیق
فعالش در حقایق فوق فهم است
و رای طور حس و عقل و وهم است
مسلط بر عوارض بر مقادیر
خود او باشد بتبدیل و به تغییر
تحقق باشد آن بر جمع افضال
که جمعیت باولی بر زخیت
بود اندر کمال معنویت
بود آگاه بر کل دقیاق
هم از اسرار اشیاء و حقایق
که آنها خارج از حکم زمانست
زمانش در تصرف چون مکانست
بود در تحت امر او باجمال
مساوی ماضی و مستقبل و حال
بود این جمله یعنی آن دایم
صافت و حال او را ظرف لازم
به طی نشر مالک بر زمان است
بقبض و بسط حاکم بر مکان است
چو او دارد تحقق بر حقایق
ز جزو و کل ایجاد و خلایق
بلند و کوته و بسیار و اندک
بود اندرزمان حاضرش یک
بود در عقل آنسانس تصرف
بود اندر و هم دارد بیتوقف
تصرفای او را دار تصدیق
تو از راه شهود و کشف و تحقیق
فعالش در حقایق فوق فهم است
و رای طور حس و عقل و وهم است
مسلط بر عوارض بر مقادیر
خود او باشد بتبدیل و به تغییر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۵ - صبیح الوجه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۶ - الصبا
صبا نفحات رحمانیست کاید
ز شرق روح و از وی خیز زاید
دهد در هر نفس خیری نشانت
به نیکوئی کشاند مو کشانت
از آن باد صبا اندر بشارت
ز کوی دوست خیزد وین اشارت
گر آید مژده یا پیغام جانان
صبا گویند آنرا نکته دانان
کز آن روح و روان ترویح باید
ز نام دوست دل تفریح یابد
چه جای آنکه زو پیغامی آید
بخاصه کاتب و انعامی آید
ز پیغامات قهرش دل شود شاد
پیام لطف تا چونست کن یاد
کسی این نکته داند کاهل راز است
ز عشقش سر بزانوی نیاز است
بامید پیامی کاید از یار
صباحی شد بود تا صبح بیدار
تو بشنو از صفی سر صبا را
ز اهل درد جو و صفت دوا را
که چمش ز آتش دل اشکبار است
همیشه در امید و انتظار است
شود از هر شمالی خوش خیالش
کز او آید مگر بوی وصالش
چنین بگذشته عمری روزگارش
نبوده سرگهی بیشور یارش
تو از باد صبا غاف از آنی
که اندر تن ز عشقت نیست جانی
کیت بوده است هرگز انتظاری
که آید مژدهئی از گلعذاری
دهی بر مژدگانی آن خبر را
حیات و هستی و دستار و سر را
پیامآور گذارد چون پیامش
اگر شاهی، کنی خود را غلامش
وگر علامه دهری دهی گوش
چو پیغامش شود علمت فراموش
درین بودم که شد نیکو صفایی
صباحالخیز زد باد صبائی
خبر آورد کاید یارم امروز
مرا روزیست با دلدارم امروز
سخنها داشتم رفت از خیالم
ز پیغامش کنون در وجد و حالم
ز شرق روح و از وی خیز زاید
دهد در هر نفس خیری نشانت
به نیکوئی کشاند مو کشانت
از آن باد صبا اندر بشارت
ز کوی دوست خیزد وین اشارت
گر آید مژده یا پیغام جانان
صبا گویند آنرا نکته دانان
کز آن روح و روان ترویح باید
ز نام دوست دل تفریح یابد
چه جای آنکه زو پیغامی آید
بخاصه کاتب و انعامی آید
ز پیغامات قهرش دل شود شاد
پیام لطف تا چونست کن یاد
کسی این نکته داند کاهل راز است
ز عشقش سر بزانوی نیاز است
بامید پیامی کاید از یار
صباحی شد بود تا صبح بیدار
تو بشنو از صفی سر صبا را
ز اهل درد جو و صفت دوا را
که چمش ز آتش دل اشکبار است
همیشه در امید و انتظار است
شود از هر شمالی خوش خیالش
کز او آید مگر بوی وصالش
چنین بگذشته عمری روزگارش
نبوده سرگهی بیشور یارش
تو از باد صبا غاف از آنی
که اندر تن ز عشقت نیست جانی
کیت بوده است هرگز انتظاری
که آید مژدهئی از گلعذاری
دهی بر مژدگانی آن خبر را
حیات و هستی و دستار و سر را
پیامآور گذارد چون پیامش
اگر شاهی، کنی خود را غلامش
وگر علامه دهری دهی گوش
چو پیغامش شود علمت فراموش
درین بودم که شد نیکو صفایی
صباحالخیز زد باد صبائی
خبر آورد کاید یارم امروز
مرا روزیست با دلدارم امروز
سخنها داشتم رفت از خیالم
ز پیغامش کنون در وجد و حالم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۷ - الصدیق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۸ - صدقالنور
ز صدقالنور بشنو کت بکار است
مراد از کشف دو راز استتار است
شبیه است آن ببرق بارش آور
ندارد گر مطر کذب است و ابتر
اگر دارد مطر برقیست صادق
بصدقالنور از آن گردید لایق
ز بعد از کشف او گر در قفائی
نباشد استتار و اختفائی
پیاپی بعد برق آید تجلی
دهد دل را بهر نوری تسلی
خود آن را قوم صدقالنور گویند
نشانیها بهر دستور گویند
مراد از کشف دو راز استتار است
شبیه است آن ببرق بارش آور
ندارد گر مطر کذب است و ابتر
اگر دارد مطر برقیست صادق
بصدقالنور از آن گردید لایق
ز بعد از کشف او گر در قفائی
نباشد استتار و اختفائی
پیاپی بعد برق آید تجلی
دهد دل را بهر نوری تسلی
خود آن را قوم صدقالنور گویند
نشانیها بهر دستور گویند
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۶۹ - الصداء
صدا بر دل خطور ناپسند است
که از آثار نفس پرگزند است
فرو گیردبظلمت وجهه قلب
کند نور حقایق را ز دل سلب
شود از سیئات نفس حادث
کدورات نهانی راست باعث
صداها آید از نفس جهولش
کند محجوب ز انوار قبلوش
بزیر از اوج اقبالش کشاند
که بر حد رسوخش ره نماند
گر این حالت رسد باری بغایت
که هست آن بعد و حرمانرا نهایت
خود آنرا رین و ران گویند جمهور
صفی را دار یارب زین صدا دور
که از آثار نفس پرگزند است
فرو گیردبظلمت وجهه قلب
کند نور حقایق را ز دل سلب
شود از سیئات نفس حادث
کدورات نهانی راست باعث
صداها آید از نفس جهولش
کند محجوب ز انوار قبلوش
بزیر از اوج اقبالش کشاند
که بر حد رسوخش ره نماند
گر این حالت رسد باری بغایت
که هست آن بعد و حرمانرا نهایت
خود آنرا رین و ران گویند جمهور
صفی را دار یارب زین صدا دور
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷۰ - الصعق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷۱ - الصفوه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷۲ - صورهالحق
گرت با صورهالحق است روئی
محمددان که صورت بند اوئی
خود این باشد اگر دانی مقامی
که هست آنرا محمد نیک نامی
تحقق باشد او را بر حقیقت
احدیت دگر هم واحدیت
گر اهل ذوق بودی داد تحقیق
احدیت دگر هم واحدیت
گر اهل ذوق بودی داد تحقیق
ترا میدادم اینجا بهر تشویق
ولی از عالم و جاهل چو این خلق
گرفتارند بر تقلید تا حلق
بسی من فیلسوفان را مقلد
بتقلیدات بینم هم مقید
نبرده هیچ بوی از علم و حکمت
حکم تحصیل کرده بهر صحبت
شود فارغ چو از تدریس اسفار
همان گاو است و تیر و سنگ عصار
مدان هر فیلسوفی کین چنینند
سبا هم کنجکاو و تیز بینند
غرض چون حال خلق این است چندی
زبان را در بیان بایست بندی
محمد صورتالحق است باری
حقیاق هم به او دارد قراری
محمددان که صورت بند اوئی
خود این باشد اگر دانی مقامی
که هست آنرا محمد نیک نامی
تحقق باشد او را بر حقیقت
احدیت دگر هم واحدیت
گر اهل ذوق بودی داد تحقیق
احدیت دگر هم واحدیت
گر اهل ذوق بودی داد تحقیق
ترا میدادم اینجا بهر تشویق
ولی از عالم و جاهل چو این خلق
گرفتارند بر تقلید تا حلق
بسی من فیلسوفان را مقلد
بتقلیدات بینم هم مقید
نبرده هیچ بوی از علم و حکمت
حکم تحصیل کرده بهر صحبت
شود فارغ چو از تدریس اسفار
همان گاو است و تیر و سنگ عصار
مدان هر فیلسوفی کین چنینند
سبا هم کنجکاو و تیز بینند
غرض چون حال خلق این است چندی
زبان را در بیان بایست بندی
محمد صورتالحق است باری
حقیاق هم به او دارد قراری
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷۳ - صورالاله
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷۴ - صوامعالذکر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷۵ - صورالاراده
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷۶ - باب الضاد الضنائن
ضنائن را اگر خواهی خصایص
ز اهل الله مخصوصند و خالص
جدا از خلق و هم با حق انیسند
کند ضنت بایشان بس نفسیند
خدا را نیست ضنت بر خلایق
کند بخل او بجای غیر لایق
حقیقت بخل او هم عین جوداست
نداد از گنجت از بهر تو سود است
دهد طفلی چه گوهر بر مویزی
ندارد زانکه بر گوهر تمیزی
پدر ضنت کند بر وی جواهر
که وقت حاجتش باشد ذخایر
تو آن بهتر که نشناسی ولی را
نه بینی با رمد شمس جلی را
ضنائنالغرض حق را خواصند
که از اعراض خلقیت خلاصند
ز اهل الله مخصوصند و خالص
جدا از خلق و هم با حق انیسند
کند ضنت بایشان بس نفسیند
خدا را نیست ضنت بر خلایق
کند بخل او بجای غیر لایق
حقیقت بخل او هم عین جوداست
نداد از گنجت از بهر تو سود است
دهد طفلی چه گوهر بر مویزی
ندارد زانکه بر گوهر تمیزی
پدر ضنت کند بر وی جواهر
که وقت حاجتش باشد ذخایر
تو آن بهتر که نشناسی ولی را
نه بینی با رمد شمس جلی را
ضنائنالغرض حق را خواصند
که از اعراض خلقیت خلاصند
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷۷ - الضیاء
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱۷۸ - بابالطاء الطویل