تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۸۹ - من خونین جگر داغی که از هجران بدل دارم
من خونین جگر داغی که از هجران بدل دارم
ندارد مرهمی دیگر بغیر از وصل دلدارم
زگلزار سر کویش صباگر بشکند شاخی
ز شاخ حسرتش بر دل فتد هر لحظه صد خارم
چو ای صیاد سنگین دل نمودم در قفس منزل
چو مرغان دگر نبود هوای باغ و گلزارم
ز زلف بی بها موئی بصد جان گرکه بفروشد
دراین سودا من مسکین بجان و دل خریدارم
طبیبا بعد از این باشد همه سعی تو بیحاصل
که درمانی بجز دردش ندارد جان بیمارم
اناالحق هیچ ناگفته دری ز اسرار ناسفته
گناهمرا نمیپرسی کشی از قهر بردارم
بظاهر گرچه دیدارش نشد باری مرا حاصل
ولی چون نور در باطن همیشه مست دیدارم
ندارد مرهمی دیگر بغیر از وصل دلدارم
زگلزار سر کویش صباگر بشکند شاخی
ز شاخ حسرتش بر دل فتد هر لحظه صد خارم
چو ای صیاد سنگین دل نمودم در قفس منزل
چو مرغان دگر نبود هوای باغ و گلزارم
ز زلف بی بها موئی بصد جان گرکه بفروشد
دراین سودا من مسکین بجان و دل خریدارم
طبیبا بعد از این باشد همه سعی تو بیحاصل
که درمانی بجز دردش ندارد جان بیمارم
اناالحق هیچ ناگفته دری ز اسرار ناسفته
گناهمرا نمیپرسی کشی از قهر بردارم
بظاهر گرچه دیدارش نشد باری مرا حاصل
ولی چون نور در باطن همیشه مست دیدارم
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۹۷ - دگر بگرفته در کف خنجرش بین
دگر بگرفته در کف خنجرش بین
هوای کشتن من در سرش بین
ببین بر زخمهای کاری من
بخون آغشته دست و خنجرش بین
ز بس قتال و خونریز است و خونخوار
بجای باده خون در ساغرش بین
ز زلف و خط و خال و چشم و ابرو
پی تاراج دلها لشگری بین
ببندد طره حسن جهان گیر
امیر و بنده شاه خاورش بین
بقامت غیرت شمشاد و سروش
بعارض رشک ماه انورش بین
چو هندو زادگان نو مسلمان
برخ آن خالهای کافرش بین
بصید مرغ دلها دام و دانه
خط مشکین و خال عنبرش بین
ز بس تیر جفا زد بر دل نور
بخون آلوده مرغ بی پرش بین
هوای کشتن من در سرش بین
ببین بر زخمهای کاری من
بخون آغشته دست و خنجرش بین
ز بس قتال و خونریز است و خونخوار
بجای باده خون در ساغرش بین
ز زلف و خط و خال و چشم و ابرو
پی تاراج دلها لشگری بین
ببندد طره حسن جهان گیر
امیر و بنده شاه خاورش بین
بقامت غیرت شمشاد و سروش
بعارض رشک ماه انورش بین
چو هندو زادگان نو مسلمان
برخ آن خالهای کافرش بین
بصید مرغ دلها دام و دانه
خط مشکین و خال عنبرش بین
ز بس تیر جفا زد بر دل نور
بخون آلوده مرغ بی پرش بین
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۰۷ - کهن پیرا چو عهد نوجوانی
کهن پیرا چو عهد نوجوانی
گذشت و رفت از کف زندگانی
بود بیهوده همچون کودکان دل
نهادن بر بقای عمر فانی
مجو جاوید در دنیا نشیمن
که دنیا نیست جای جاودانی
زپنجه سال سامانی سرانجام
نشد این پنجروزه کی توانی
بکشت آخرت تخمی بدنیا
بیفشاندی ندانم کی توانی
زمانی تا زکار عمرباقیست
مشوغافل ز کار خود زمانی
چو نور آرامت از دل برنخیزد
اگر دردل دلارامی نشانی
گذشت و رفت از کف زندگانی
بود بیهوده همچون کودکان دل
نهادن بر بقای عمر فانی
مجو جاوید در دنیا نشیمن
که دنیا نیست جای جاودانی
زپنجه سال سامانی سرانجام
نشد این پنجروزه کی توانی
بکشت آخرت تخمی بدنیا
بیفشاندی ندانم کی توانی
زمانی تا زکار عمرباقیست
مشوغافل ز کار خود زمانی
چو نور آرامت از دل برنخیزد
اگر دردل دلارامی نشانی
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۱۰ - دم رفتن نکرد او گر وداعی
دم رفتن نکرد او گر وداعی
چه باز آید نداریمش نزاعی
دلم پرخون و شیشه خالی از بند
دراین حالت کجا ماند سماعی
ببازاری که آرد جنس حسنش
بصد نقد روان ارزد متاعی
شود هر ذره خورشیدی جهانتاب
ز خورشید من ار تابد شعاعی
مده جز مستی عشقش بسر جای
ز مخموری نیابی تا صداعی
چو نور از اختراع نفس بگذر
مکن هر دم ز نفست اختراعی
چه باز آید نداریمش نزاعی
دلم پرخون و شیشه خالی از بند
دراین حالت کجا ماند سماعی
ببازاری که آرد جنس حسنش
بصد نقد روان ارزد متاعی
شود هر ذره خورشیدی جهانتاب
ز خورشید من ار تابد شعاعی
مده جز مستی عشقش بسر جای
ز مخموری نیابی تا صداعی
چو نور از اختراع نفس بگذر
مکن هر دم ز نفست اختراعی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۱۰ - نگاه گرم عاشق را، رسد جانانه آرایی
نگاه گرم عاشق را، رسد جانانه آرایی
نباشد کار هر افسردهای میخانه آرایی
مرمّت کردة عشقست بنیاد خراب من
بلی سیلاب نیکو میکند ویرانه آرایی
بصد رنگ آرزو پیراست ذوق وعدة وصلم
برای میهمان رسمست کردن خانه آرایی
تصرفهای عشق افزود چندین شیوه بر خوبی
نمیداند به از مشاطه کس جانانه آرایی
بهر دل کی فشاند تخم خواهش مرد دانا دل
زمین پرورده باید تا تواند دانه آرایی
نباشد کار هر افسردهای میخانه آرایی
مرمّت کردة عشقست بنیاد خراب من
بلی سیلاب نیکو میکند ویرانه آرایی
بصد رنگ آرزو پیراست ذوق وعدة وصلم
برای میهمان رسمست کردن خانه آرایی
تصرفهای عشق افزود چندین شیوه بر خوبی
نمیداند به از مشاطه کس جانانه آرایی
بهر دل کی فشاند تخم خواهش مرد دانا دل
زمین پرورده باید تا تواند دانه آرایی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۱۱ - چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی
چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی
چو گلبن خارخارم پای تا سر از گل رویی
بمژگان دشمنم کاندر میان عاشق و معشوق
چو کوهی در نظر باشد حجاب هر سر مویی
ندیدم بی تو من گلشن ولی گل دیدگان گویند
که بیروی تو گلها را نه رنگی هست و نه بویی
چه خامیهاست در طبعم که عشق خانمانسوزم
پس از صد سوختن دارد سپند آتشِ خویی
بهار عمر چون آب روان بگذشت طالع بین
که ننشستیم با سرو روانی بر لب جویی
بتنگ آمد دل از وارستگی یارب نصیبم کن
خم زلفی، کمند کاکلی زنجیر گیسویی
ببین فیّاض اقبالم که با چندین تنکرویی
جواب هر دو عالم دادهام از چین ابرویی
چو گلبن خارخارم پای تا سر از گل رویی
بمژگان دشمنم کاندر میان عاشق و معشوق
چو کوهی در نظر باشد حجاب هر سر مویی
ندیدم بی تو من گلشن ولی گل دیدگان گویند
که بیروی تو گلها را نه رنگی هست و نه بویی
چه خامیهاست در طبعم که عشق خانمانسوزم
پس از صد سوختن دارد سپند آتشِ خویی
بهار عمر چون آب روان بگذشت طالع بین
که ننشستیم با سرو روانی بر لب جویی
بتنگ آمد دل از وارستگی یارب نصیبم کن
خم زلفی، کمند کاکلی زنجیر گیسویی
ببین فیّاض اقبالم که با چندین تنکرویی
جواب هر دو عالم دادهام از چین ابرویی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۱۲ - کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کویی
کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کویی
به یاد هایهایی اوفتادم، دوستان هویی
به بیپروابُت دیر آشنای من که خواهد گفت
که دشمنامی از آن لب آرزو دارد دعاگویی
نیم در بند لطفی ناز هم خورسندییی دارد
نگاهی گر نباشد بیمروّت چین ابرویی
چو بوی گل توان از موج بادی داد بر بادم
نمیخواهد شکست خاطر من زور بازویی
نگه دارد خدا از شوخ چشمیها نگاهم را
اگر از گوشة ابروی نازی دیدهام رویی
به دیدار گل از وی سرخوشی ای دل کجایی تو؟
زرنگی دیدهام رنگی به بویی بردهام بویی
به دادم میرسد فیّاض آن کو داد ازو دارم
که دار چون «رهی» فریاد فرمایی و دلجویی؟
به یاد هایهایی اوفتادم، دوستان هویی
به بیپروابُت دیر آشنای من که خواهد گفت
که دشمنامی از آن لب آرزو دارد دعاگویی
نیم در بند لطفی ناز هم خورسندییی دارد
نگاهی گر نباشد بیمروّت چین ابرویی
چو بوی گل توان از موج بادی داد بر بادم
نمیخواهد شکست خاطر من زور بازویی
نگه دارد خدا از شوخ چشمیها نگاهم را
اگر از گوشة ابروی نازی دیدهام رویی
به دیدار گل از وی سرخوشی ای دل کجایی تو؟
زرنگی دیدهام رنگی به بویی بردهام بویی
به دادم میرسد فیّاض آن کو داد ازو دارم
که دار چون «رهی» فریاد فرمایی و دلجویی؟
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۶۷ - صبوحی می کنم در اول شب
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۶۸ - برون رفتن چو تیر از خانه، می زیبد جوانان را