تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۶۵ - مطایبه
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۶۸ - در هجا
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۷۰ - در نصیحت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۷۱ - لغزیست که در طلب خربزه گفته
ای کریمی که در زمین امید
هرچه رست از سحاب جود تو رست
لغزی گفتهام که تشبیهش
هست زاحوال بدسگال تو چست
آنچه از پارسی و تازی او
چون مرکب کنی دو حرف نخست
در مزان هرکه بیندش گوید
نامی از نامهای دشمن تست
باز چون با ز پارسیش افتاد
در ... مادرش چه سخت و چه سست
وانچه باقی بماند از تازیش
هست همچون شمایلش به درست
مر مرا در شبی که خدمت تو
روی بختم به آب لطف بشست
دادهای آن عدد که بر کف راست
پشت ابهام از رکوع آن جست
بده ار پخته شد و گر نی نی
نه تو در بصرهای نه من در بست
در دو هستیت نیستی مرساد
تا که مرفوع هست باشد هست
هرچه رست از سحاب جود تو رست
لغزی گفتهام که تشبیهش
هست زاحوال بدسگال تو چست
آنچه از پارسی و تازی او
چون مرکب کنی دو حرف نخست
در مزان هرکه بیندش گوید
نامی از نامهای دشمن تست
باز چون با ز پارسیش افتاد
در ... مادرش چه سخت و چه سست
وانچه باقی بماند از تازیش
هست همچون شمایلش به درست
مر مرا در شبی که خدمت تو
روی بختم به آب لطف بشست
دادهای آن عدد که بر کف راست
پشت ابهام از رکوع آن جست
بده ار پخته شد و گر نی نی
نه تو در بصرهای نه من در بست
در دو هستیت نیستی مرساد
تا که مرفوع هست باشد هست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۷۲ - شراب خواهد
انوری : مقطعات
شماره ۷۴ - تو کس خواجهای و هرکه چو تو
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۷۵ - در حبس مجدالدین ابوالحسن عمرانی
بوالحسن ای کسی که در احسان
وعده از رغبت تو مایوسست
دل و دستت که شاد باد و قوی
بحر معقول کان محسوسست
نکبتت عام نکبتی است کزو
شرع منکوب و ملک منکوسست
داغ آسیب دور تو دارد
هر اساس ستم که مدروسست
دوش آز از نیاز میپرسید
که کنون دور دهر معکوسست
گفت نی گفتش آخر از چه سبب
طالع مکرمات منحوسست
مکرمت بانگ برگرفت از حبس
که کریم زمانه محبوسست
وعده از رغبت تو مایوسست
دل و دستت که شاد باد و قوی
بحر معقول کان محسوسست
نکبتت عام نکبتی است کزو
شرع منکوب و ملک منکوسست
داغ آسیب دور تو دارد
هر اساس ستم که مدروسست
دوش آز از نیاز میپرسید
که کنون دور دهر معکوسست
گفت نی گفتش آخر از چه سبب
طالع مکرمات منحوسست
مکرمت بانگ برگرفت از حبس
که کریم زمانه محبوسست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۷۷ - در حضرت مخدوم بار خواهد
ای به همت بر آفتابت دست
آسمان با علو قدر تو پست
بهتر از گوهر تو دست قضا
هیچ پیرایه بر زمانه نبست
هیچ دل با تو بد نشد که فلک
آرزوهاش در جگر نشکست
هیچ سر آستان تو بنسود
که کله گوشه بر سپهر نخست
باز در طاعت تو کبک نواز
دیو در دولت تو حرزپرست
آن شهابست کلک مسرع تو
که ازو هیچ دیو فتنه نجست
ابر عدل تو نایژه بگشاد
گرد تشویش از جهان بنشست
همتت دامن کرم بفشاند
آز هم در زمان ز فاقه برست
ای به جایی که از علو بفکند
بیم دست تو چرخ را از دست
آسمان با علو قدر تو پست
بهتر از گوهر تو دست قضا
هیچ پیرایه بر زمانه نبست
هیچ دل با تو بد نشد که فلک
آرزوهاش در جگر نشکست
هیچ سر آستان تو بنسود
که کله گوشه بر سپهر نخست
باز در طاعت تو کبک نواز
دیو در دولت تو حرزپرست
آن شهابست کلک مسرع تو
که ازو هیچ دیو فتنه نجست
ابر عدل تو نایژه بگشاد
گرد تشویش از جهان بنشست
همتت دامن کرم بفشاند
آز هم در زمان ز فاقه برست
ای به جایی که از علو بفکند
بیم دست تو چرخ را از دست
انوری : مقطعات
شماره ۷۸ - انوری را ز حرص خدمت تو
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۸۰ - طلب امداد مهم خود کند
ای بزرگی که در بزرگی و جاه
قدرت از چرخ هفتمین بیشست
عقل با دانش تو بیدانش
چرخ با همت تو درویشست
دیدهٔ دیدهٔ ذکاء تو است
هرچه در خاطر بداندیشست
باز بیپاس دولتت کبک است
گرگ بیداغ طاعتت میشست
نور در چشم دشمنت نارست
نوش در کام حاسدت نیشست
عالمی در حمایت کف تست
کف تو در حمایت خویشست
بنده را گرچه کمترین هنرست
اینکه نقش جهان بدکیشست
جز به سعی تو برنخواهد گشت
بنده را این مهم که در پیشست
قدرت از چرخ هفتمین بیشست
عقل با دانش تو بیدانش
چرخ با همت تو درویشست
دیدهٔ دیدهٔ ذکاء تو است
هرچه در خاطر بداندیشست
باز بیپاس دولتت کبک است
گرگ بیداغ طاعتت میشست
نور در چشم دشمنت نارست
نوش در کام حاسدت نیشست
عالمی در حمایت کف تست
کف تو در حمایت خویشست
بنده را گرچه کمترین هنرست
اینکه نقش جهان بدکیشست
جز به سعی تو برنخواهد گشت
بنده را این مهم که در پیشست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۸۱ - در مدح منصور عامر
هر جمال و شرف که دارد ملک
از جمال و جلال اشرافست
خواجه منصور عامر آنکه کفش
از عطا یادگار اسلافست
دخل مدحش ز شرق تا غربست
خرج جودش ز قاف تا قافست
رسمش اندر زمانه تصنیف است
واندرو از بزرگی انصافست
ای هنرمند مهتری که خرد
با هنرهای تو ز اجلافست
شکر شکر تو در افواهست
سمر رسم تو در اطرافست
تیر در حضرت تو مستوفی
زهره در مجلس تو دفافست
گرچه از غایت فصاحت و ذهن
همه دیوان شعرم اوصافست
وصف احسان تو چو من نکند
هرکه اندر زمانه وصافست
نیستی مسرف و ز غایت جود
خلق را در تو ظن اسرافست
بده ای خواجه کز پی بذلت
خاک بزاز و کوه صرافست
تا اثیر از هوا لطیفترست
تا هوا چون اثیر شفافست
باد صافیتر از هوای اثیر
دلت از غم که از حسد صافست
از جمال و جلال اشرافست
خواجه منصور عامر آنکه کفش
از عطا یادگار اسلافست
دخل مدحش ز شرق تا غربست
خرج جودش ز قاف تا قافست
رسمش اندر زمانه تصنیف است
واندرو از بزرگی انصافست
ای هنرمند مهتری که خرد
با هنرهای تو ز اجلافست
شکر شکر تو در افواهست
سمر رسم تو در اطرافست
تیر در حضرت تو مستوفی
زهره در مجلس تو دفافست
گرچه از غایت فصاحت و ذهن
همه دیوان شعرم اوصافست
وصف احسان تو چو من نکند
هرکه اندر زمانه وصافست
نیستی مسرف و ز غایت جود
خلق را در تو ظن اسرافست
بده ای خواجه کز پی بذلت
خاک بزاز و کوه صرافست
تا اثیر از هوا لطیفترست
تا هوا چون اثیر شفافست
باد صافیتر از هوای اثیر
دلت از غم که از حسد صافست
انوری : مقطعات
شماره ۸۳ - به خدایی که بذل جان او را
به خدایی که بذل جان او را
پایهٔ اولین احسانست
کمترین پایه لطف و صنعش را
باد نوروز و ابر نیسانست
که مرا در فراق خدمت تو
زندگانی و مرگ یکسانست
از هر آسانیی که بیتو بود
خاطر و طبع من هراسانست
میکشم در فراق سختیها
هجر یاران به گفتن آسانست
دل و جان تا مقیم خوارزمند
وای بر تن که در خراسانست
خوشدلی در جهان طمع کردن
هم ز سودای طبع انسانست
پایهٔ اولین احسانست
کمترین پایه لطف و صنعش را
باد نوروز و ابر نیسانست
که مرا در فراق خدمت تو
زندگانی و مرگ یکسانست
از هر آسانیی که بیتو بود
خاطر و طبع من هراسانست
میکشم در فراق سختیها
هجر یاران به گفتن آسانست
دل و جان تا مقیم خوارزمند
وای بر تن که در خراسانست
خوشدلی در جهان طمع کردن
هم ز سودای طبع انسانست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۸۸ - حکیم در اواخر عمر از ملازمت دربار سلاطین احتراز مینموده، وقتی سلطان غور او را طلبید این قطعه را بدو فرستاد
کلبهای کاندرو به روز و به شب
جای آرام و خورد و خواب منست
حالتی دادم اندرو که در آن
چرخ در غبن و رشک و تاب منست
آن سپهرم درو که گوی سپهر
ذرهای نور آفتاب منست
وان جهانم درو که بحر محیط
والهٔ لمعهٔ سراب منست
هرچه در مجلس ملوک بود
همه در کلبهٔ خراب منست
رحل اجزا و نان خشک برو
گرد خوان من و کباب منست
شیشهٔ صبر من که بادا پر
پیش من شیشهٔ شراب منست
قلم کوته و صریر خوشش
زخمه و نغمهٔ رباب منست
خرقهٔ صوفیانهٔ ارزق
بر هزار اطلس انتخاب منست
هرچه بیرون از این بود کم و بیش
حاش للسامعین عذاب منست
گنده پیر جهان جنب نکند
همتی را که در جناب منست
زین قدم راه رجعتم بستست
آنکه او مرجع و مب منست
خدمت پادشه که باقی باد
نه به بازوی باد و آب منست
این طریق از نمایشست خطا
چه کنم این خطا صواب منست
گرچه پیغام روحپرور او
همه تسکین اضطراب منست
نیست من بنده را زبان جواب
جامه و جای من جواب منست
جای آرام و خورد و خواب منست
حالتی دادم اندرو که در آن
چرخ در غبن و رشک و تاب منست
آن سپهرم درو که گوی سپهر
ذرهای نور آفتاب منست
وان جهانم درو که بحر محیط
والهٔ لمعهٔ سراب منست
هرچه در مجلس ملوک بود
همه در کلبهٔ خراب منست
رحل اجزا و نان خشک برو
گرد خوان من و کباب منست
شیشهٔ صبر من که بادا پر
پیش من شیشهٔ شراب منست
قلم کوته و صریر خوشش
زخمه و نغمهٔ رباب منست
خرقهٔ صوفیانهٔ ارزق
بر هزار اطلس انتخاب منست
هرچه بیرون از این بود کم و بیش
حاش للسامعین عذاب منست
گنده پیر جهان جنب نکند
همتی را که در جناب منست
زین قدم راه رجعتم بستست
آنکه او مرجع و مب منست
خدمت پادشه که باقی باد
نه به بازوی باد و آب منست
این طریق از نمایشست خطا
چه کنم این خطا صواب منست
گرچه پیغام روحپرور او
همه تسکین اضطراب منست
نیست من بنده را زبان جواب
جامه و جای من جواب منست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۸۹ - ناصرالدین طاهر را درد دندان عارض گشته انوری این قطعه هنگام عیادت او گفته و در هر بیتالتزام لفظ دندان نموده است
ای به دندان دولت آمده خوش
درد دندانت هیچ بهتر هست
دارد از غصه آسمان دندان
بر که بر نفس همتت پیوست
زانکه هرگز به هیچ دندان مزد
بر سر خوان آسمان ننشست
تیز دندانی حرارت می
درد دندانت چون به خیره بخست
باز بنمود آسمان دندان
تا الم باز پس کشیدی دست
سر دندان سپید کرد قضا
گفتش ای جور خوی عشوهپرست
آب دندان حریفی آوردی
کوش تا رایگان توانی جست
از چنین صید برمکش دندان
مرغ چربست و آشیانی پست
من نگویم که جامه در دندان
زانتقامش به جان بخواهی رست
خیز و دندانکنان به خدمت شو
آسمان دیرتر میان دربست
گفت هم عشوه پشت دست بزد
دو سه دندان آسمان بشکست
درد دندانت هیچ بهتر هست
دارد از غصه آسمان دندان
بر که بر نفس همتت پیوست
زانکه هرگز به هیچ دندان مزد
بر سر خوان آسمان ننشست
تیز دندانی حرارت می
درد دندانت چون به خیره بخست
باز بنمود آسمان دندان
تا الم باز پس کشیدی دست
سر دندان سپید کرد قضا
گفتش ای جور خوی عشوهپرست
آب دندان حریفی آوردی
کوش تا رایگان توانی جست
از چنین صید برمکش دندان
مرغ چربست و آشیانی پست
من نگویم که جامه در دندان
زانتقامش به جان بخواهی رست
خیز و دندانکنان به خدمت شو
آسمان دیرتر میان دربست
گفت هم عشوه پشت دست بزد
دو سه دندان آسمان بشکست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۹۰ - امیر یوسف نام و عدهٔ عطایی کرده و وفا ننموده بود در تهدید او گفته است
میر یوسف سخن دراز مکش
وقت میبین چگونه کوتاهست
گرچه مستغنیم از این سوگند
حق تعالی گواه و آگاهست
کین چنین جود اگر بحق گویی
نه سزاوار آن چنان جاهست
راه آن هیچ گونه مینروی
کین جوان مرد بر سر راهست
تا نگویی که اینت طالب سیم
کهربا نیز جاذب کاهست
احتیاج ضرورتی مشمار
اینک اشتباه را به اشتباهست
گر تویی یوسف زمانه چرا
دل من ز انتظار در چاهست
ور منم معطی سخن ز چه روی
به عطا نام تو در افواهست
زانچنان بیتها که کس را نیست
کز پی پنچ دانگ پنجاهست
حاش لله مباد یعنی هجو
راستی جای حاش لله است
دوش بیتی دو میتراشیدم
خردم گفت خیز بیگاهست
این یک امشب مکن به قول هوا
کیست کورا هوا نکو خواهست
بو که فردا وگرنه با این عزم
تا به فردای حشر زین ماهست
هان و هان بیش از این نمیگویم
شیر در خشم و رشته یکتاهست
روز طوفان و باد حزم نکوست
خاصه آنرا که خانه خرگاهست
وقت میبین چگونه کوتاهست
گرچه مستغنیم از این سوگند
حق تعالی گواه و آگاهست
کین چنین جود اگر بحق گویی
نه سزاوار آن چنان جاهست
راه آن هیچ گونه مینروی
کین جوان مرد بر سر راهست
تا نگویی که اینت طالب سیم
کهربا نیز جاذب کاهست
احتیاج ضرورتی مشمار
اینک اشتباه را به اشتباهست
گر تویی یوسف زمانه چرا
دل من ز انتظار در چاهست
ور منم معطی سخن ز چه روی
به عطا نام تو در افواهست
زانچنان بیتها که کس را نیست
کز پی پنچ دانگ پنجاهست
حاش لله مباد یعنی هجو
راستی جای حاش لله است
دوش بیتی دو میتراشیدم
خردم گفت خیز بیگاهست
این یک امشب مکن به قول هوا
کیست کورا هوا نکو خواهست
بو که فردا وگرنه با این عزم
تا به فردای حشر زین ماهست
هان و هان بیش از این نمیگویم
شیر در خشم و رشته یکتاهست
روز طوفان و باد حزم نکوست
خاصه آنرا که خانه خرگاهست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۹۴ - لطیفه
صاحبا ماجرای دشمن تو
که کسش در جهان ندارد دوست
گفتهام در سه بیت چار لطیف
زان چنانها که خاطرم را خوست
طنز میکرد با جهان کهن
در جهان گفتیی که تازه و نوست
رنگ او با زمانه درنگرفت
رونق رنگ با قیاس رکوست
روزگارش گلی شکفت و برو
همچو بر باقلی کفن شد پوست
آسمان در تنعمش چو بدید
گفت اسراف بیش از این نه نکوست
همچو ریواج پروریده شدست
وقت از بیخ برکشیدن اوست
که کسش در جهان ندارد دوست
گفتهام در سه بیت چار لطیف
زان چنانها که خاطرم را خوست
طنز میکرد با جهان کهن
در جهان گفتیی که تازه و نوست
رنگ او با زمانه درنگرفت
رونق رنگ با قیاس رکوست
روزگارش گلی شکفت و برو
همچو بر باقلی کفن شد پوست
آسمان در تنعمش چو بدید
گفت اسراف بیش از این نه نکوست
همچو ریواج پروریده شدست
وقت از بیخ برکشیدن اوست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۰۳ - در مطایبه
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۰۴ - در مذمت اصحاب دیوان
خسروا این چه حلم و خاموشیست
صاحبا این چه عجز و مایوسیست
آخر افسوستان نیاید از آنک
ملک در دست مشتی افسوسیست
اولا نایبی که نیست به کار
راست چون پیر کافر روسیست
ثانیا این کمال مستوفی
نیک سیاح روی و سالوسیست
ثالثا این قوام رعنا ریش
بر سر منهی و جاسوسیست
رابعا این کریم گنده دهن
مردکی حیلتی و ناموسیست
خامسا این محمد رازی
بتر از رهزنان چپلوسیست
سادسا این ثقیل مفسد عز
کز گرانی چو کوه بعلوسیست
همه ناز و کرشمه و کبرست
گوییا از نژاد کاووسیست
سابعا این فرید عارض لنگ
از در صدهزار طرطوسیست
ثامنالقوم آن یمین سرخس
راست چون میل گور قابوسیست
کیست تاسع نتیجهٔ مخلص
که به رخ همچو زر بر موسیست
مردکی اشقراست و رومی روی
گویی از راهبان ناقوسیست
عاشر آن اکرم معاشر شر
گویی از گبرکان ناووسیست
اکرم اکرم نعوذ بالله ازو
هیکل مدبری و منحوسیست
چاکر خام قلتبانی اوست
هیچ گویی کمال عبدوسیست
ما فرحنا معین حدادی
هست محبوس و اهل محبوسیست
احمد لیث آن مخنث فش
که همه خز و توزی وسوسیست
از کمال خری و بیخردی
جل اسبش کتان قبروسیست
هریکی را از این رهی مذهب
کفر محض این نجیبک طوسیست
همه از روزگار معکوسست
هرچه در کار ملک معکوسیست
صاحبا این چه عجز و مایوسیست
آخر افسوستان نیاید از آنک
ملک در دست مشتی افسوسیست
اولا نایبی که نیست به کار
راست چون پیر کافر روسیست
ثانیا این کمال مستوفی
نیک سیاح روی و سالوسیست
ثالثا این قوام رعنا ریش
بر سر منهی و جاسوسیست
رابعا این کریم گنده دهن
مردکی حیلتی و ناموسیست
خامسا این محمد رازی
بتر از رهزنان چپلوسیست
سادسا این ثقیل مفسد عز
کز گرانی چو کوه بعلوسیست
همه ناز و کرشمه و کبرست
گوییا از نژاد کاووسیست
سابعا این فرید عارض لنگ
از در صدهزار طرطوسیست
ثامنالقوم آن یمین سرخس
راست چون میل گور قابوسیست
کیست تاسع نتیجهٔ مخلص
که به رخ همچو زر بر موسیست
مردکی اشقراست و رومی روی
گویی از راهبان ناقوسیست
عاشر آن اکرم معاشر شر
گویی از گبرکان ناووسیست
اکرم اکرم نعوذ بالله ازو
هیکل مدبری و منحوسیست
چاکر خام قلتبانی اوست
هیچ گویی کمال عبدوسیست
ما فرحنا معین حدادی
هست محبوس و اهل محبوسیست
احمد لیث آن مخنث فش
که همه خز و توزی وسوسیست
از کمال خری و بیخردی
جل اسبش کتان قبروسیست
هریکی را از این رهی مذهب
کفر محض این نجیبک طوسیست
همه از روزگار معکوسست
هرچه در کار ملک معکوسیست
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۰۵ - در فضیلت عقل و شرف انسان به خرد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۱۰۶ - در شکایت زمانه و مفاخرت خود