تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۳۹ - مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت
دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت
هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید
آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۰ - آنروز که آتش محبت افروخت
آنروز که آتش محبت افروخت
عاشق روش سوز ز معشوق آموخت
از جانب دوست سرزد این سوز و گداز
تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۱ - دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت
دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت
اشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت
میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان میسوخت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۲ - عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت
عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۳ - شیرین دهنی که از لبش جان میریخت
شیرین دهنی که از لبش جان میریخت
کفرش ز سر زلف پریشان میریخت
گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد
خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۴ - عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت
زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت
خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان
کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۵ - می رفتم و خون دل به راهم می ریخت
می رفتم و خون دل به راهم می ریخت
دوزخ دوزخ شرر ز آهم می ریخت
می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون
دامن دامن گل از گناهم می ریخت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۶ - از کفر سر زلف وی ایمان می ریخت
از کفر سر زلف وی ایمان می ریخت
وز نوش لبش چشمهٔ حیوان می ریخت
چون کبک خرامنده به صد رعنایی
می رفت و ز خاک قدمش جان می ریخت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۷ - از نخل ترش بار چو باران می ریخت
از نخل ترش بار چو باران می ریخت
وز صفحهٔ رخ گل به گریبان می ریخت
از حسرت خاکپای آن تازه نهال
سیلاب ز چشم آب حیوان می ریخت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۸ - ای دل چو فراقش رگ جان بگشودت
ای دل چو فراقش رگ جان بگشودت
منمای به کس خرقهٔ خون آلودت
می‌نال چنانکه نشنوند آوازت
می‌سوز چنانکه برنیاید دودت
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۴۹ - آن یار که عهد دوستداری بشکست
آن یار که عهد دوستداری بشکست
می رفت و منش گرفته دامن در دست
می‌گفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست!
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۰ - از بار گنه شد تن مسکینم پست
از بار گنه شد تن مسکینم پست
یا رب چه شود اگر مرا گیری دست
گر در عملم آنچه ترا شاید نیست
اندر کرمت آنچه مرا باید هست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۱ - از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست
از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست
وز جانب میخانه رهی دیگر هست
اما ره میخانه ز آبادانی
راهیست که کاسه می‌رود دست به دست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۲ - تیری ز کمانخانه ی ابروی تو جست
تیری ز کمانخانه ی ابروی تو جست
دل پرتو وصل را خیالی بربست
خوش خوش زدلم گذشت و می گفت به ناز
ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۳ - چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست
چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست
انگار که هر چه هست در عالم نیست
پندار که هر چه نیست در عالم هست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۴ - دی طفلک خاک بیز غربال به دست
دی طفلک خاک بیز غربال به دست
می زد به دو دست و روی خود را می‌خست
می گفت به های‌های که افسوس و دریغ
دانگی بنیافتیم و غربال شکست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۵ - کردم توبه، شکستیش روز نخست
کردم توبه، شکستیش روز نخست
چون بشکستم، به توبه‌ام خواندی چست
القصه زمام توبه‌ام در کف تست
یکدم نه شکسته‌اش گذاری نه درست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۶ - آزادی و عشق چون همی نامد راست
آزادی و عشق چون همی نامد راست
بنده شدم و نهادم از یکسو خواست
زین پس چونان که داردم دوست رواست
گفتار و خصومت از میانه برخاست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۷ - خیام تنت به خیمه می ماند راست
خیام تنت به خیمه می ماند راست
سلطان روحست و منزلش دار بقاست
فراش اجل برای دیگر منزل
از پا فگند خیمه، چو سلطان برخاست
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۵۸ - هر چند به طاعت تو عصیان و خطاست
هر چند به طاعت تو عصیان و خطاست
زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست
گر خسته‌ای از کثرت طغیان گناه
مندیش که ناخدای این بحر خداست