عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۱ - فرش داغ، ار نشود بستر بیماری دل
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۲ - در بتکده نامحرم و در کعبه غریبم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۳ - به عشق روی تو، چون لاله داغ می طلبم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۱ - صبوحی می کند تکلیف، کز می کام بردارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۳ - خموشم چون قلم امّا، نوا در آستین دارم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۱ - نکرد عشق تو، مطلب روای خویشتنم
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۹۱ - باده بیار و هوش را، از سر ما روانه کن
باده بیار و هوش را، از سر ما روانه کن
زاهد خرقه پوش را، مست می مغانه کن
چند به باد می دهی، طرهٔ ترهات را؟
واعظ شهر نیستی، زمزمه، عاشقانه کن
غازهٔ افتخارکش، ناصیهٔ نیاز را
صدر نشین عشق شو، سجدهٔ آستانه کن
گوشهٔ چشم عشوه ای از تو به کار می خوش است
رطل گران باده را، لجهٔ بیکرانه کن
رهبر سالکان بود، سلسلهٔ ارادتی
طّرهٔ خم به خم بکش، زلف مراد شانه کن
زاهد خرقه پوش را، مست می مغانه کن
چند به باد می دهی، طرهٔ ترهات را؟
واعظ شهر نیستی، زمزمه، عاشقانه کن
غازهٔ افتخارکش، ناصیهٔ نیاز را
صدر نشین عشق شو، سجدهٔ آستانه کن
گوشهٔ چشم عشوه ای از تو به کار می خوش است
رطل گران باده را، لجهٔ بیکرانه کن
رهبر سالکان بود، سلسلهٔ ارادتی
طّرهٔ خم به خم بکش، زلف مراد شانه کن
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۳ - به عاشقی، شده ام شهرهٔ جهان از تو
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۴ - چون لب نایی و نی، پرده سرایان من و تو
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۶ - مستی فزوده است تو را، در بر آینه
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۰۷ - دل از وفا به خاطر جانان گران شده
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۱۷ - سخنها از وفا می گفتی و جور و جفا کردی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲۲ - مطرب سرود شوق به مستان چه می بری؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۰ - نشد از گریهٔ مستانه ساقی، دل کنم خالی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۱ - دارم گل زخمی به جگر تازه و تر، های
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳۸ - می رود صید دلم، سخت کمانی در پی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۴۰ - تا کی از عشوه، فریب دل ناکام دهی
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۸ - شمع محبّت در انجمن غیرت افروختن و پروانه ی غیرت سوختن
محبت شیر و دل ها بیشه ی اوست
دو عالم سوختن، اندیشهٔ اوست
بود تا صید جانم، رنجه اش باد
دلم سیلی خور سرپنجه اش باد
تومستی میکنی همچوشرابی
سمندر چون شکیبد، دور از آتش
ازین طاقت گداز پیکر طور
خرابات وجودم، باد معمور
تعالی زین همای اوج اقبال
جهان را پرورد در سایهٔ بال
ازو ملک و ملک پیرایه اندوز
به هر قد خلعت شایستگی دوز
غمش نگذاشت در عالم دلی تنگ
شرابش شیشهٔ ناموس را سنگ
ازبن آتش به هر خرمن شراری ست
وزین غم هر دلی در زیر باری ست
اگر جان است، غم پروردهء اوست
وگر دل، دست و پا گم کردهٔ اوست
خوشا کاری که باشد مشکل از وی
خوشا باری که آید بر دل از وی
غمش از شادمانی دلرباتر
جفایش از وفا شیرین اداتر
معاذ الله چه گفت این خامهٔ خام؟
زبانش را مبادا لذت از کام
وفا و جور همسنگ است در عشق
امید و بیم، یکرنگ است در عشق
رگ و پیوند محکم کرده ز اوّل
دو بینی با هوسناکان احول
هوس چبود؟ ز غم پرهیز کردن
وفا را از جفا تمییز کردن
ولی جایی که عشق آشنا روست
دو عالم محو، در یکرنگی اوست
تعالی الله چه درباییست، زخّار
در او هر قطره مخزنهای اسرار
حبابش جام هشیاریّ و مستی
رگ موجش تعیّنهای هستی
کفش در رقص چون مستان سرشار
به جامش جلوه گر عکس رخ یار
دویی در وحدتش، نقش بر آب است
که خود یار است و خود جام شراب است
ز حدّش کشتی فکرت تباهی
تعالی العشق عن تعب التناهی
بیا مطرب دم گرمی به نی کن
سرود عشق را مستانه طی کن
در این دریای آتش، خیرگی چیست؟
چو می سوزد نفس، خاموشی اولی ست
سپند من بود زآتش به زنهار
تو گر مردی، قدم یکدم نگهدار
حزین، آگاهی از آغاز و انجام
بترس از بی وفاییهای ایام
شراری تا تو را در آب و گل هست
خراش ناخنی درکار دل هست
دو عالم سوختن، اندیشهٔ اوست
بود تا صید جانم، رنجه اش باد
دلم سیلی خور سرپنجه اش باد
تومستی میکنی همچوشرابی
سمندر چون شکیبد، دور از آتش
ازین طاقت گداز پیکر طور
خرابات وجودم، باد معمور
تعالی زین همای اوج اقبال
جهان را پرورد در سایهٔ بال
ازو ملک و ملک پیرایه اندوز
به هر قد خلعت شایستگی دوز
غمش نگذاشت در عالم دلی تنگ
شرابش شیشهٔ ناموس را سنگ
ازبن آتش به هر خرمن شراری ست
وزین غم هر دلی در زیر باری ست
اگر جان است، غم پروردهء اوست
وگر دل، دست و پا گم کردهٔ اوست
خوشا کاری که باشد مشکل از وی
خوشا باری که آید بر دل از وی
غمش از شادمانی دلرباتر
جفایش از وفا شیرین اداتر
معاذ الله چه گفت این خامهٔ خام؟
زبانش را مبادا لذت از کام
وفا و جور همسنگ است در عشق
امید و بیم، یکرنگ است در عشق
رگ و پیوند محکم کرده ز اوّل
دو بینی با هوسناکان احول
هوس چبود؟ ز غم پرهیز کردن
وفا را از جفا تمییز کردن
ولی جایی که عشق آشنا روست
دو عالم محو، در یکرنگی اوست
تعالی الله چه درباییست، زخّار
در او هر قطره مخزنهای اسرار
حبابش جام هشیاریّ و مستی
رگ موجش تعیّنهای هستی
کفش در رقص چون مستان سرشار
به جامش جلوه گر عکس رخ یار
دویی در وحدتش، نقش بر آب است
که خود یار است و خود جام شراب است
ز حدّش کشتی فکرت تباهی
تعالی العشق عن تعب التناهی
بیا مطرب دم گرمی به نی کن
سرود عشق را مستانه طی کن
در این دریای آتش، خیرگی چیست؟
چو می سوزد نفس، خاموشی اولی ست
سپند من بود زآتش به زنهار
تو گر مردی، قدم یکدم نگهدار
حزین، آگاهی از آغاز و انجام
بترس از بی وفاییهای ایام
شراری تا تو را در آب و گل هست
خراش ناخنی درکار دل هست
حزین لاهیجی : چمن و انجمن
بخش ۹ - نخل بندی چمن بیان به تعریف بهار جان که فصل کامرانی ست و بهار جان که موسم گل افشانی
عجب عهدیست ایام جوانی
گل افشان بهار زندگانی
طبایع ذوق یاب شکر نوش
مشاعر، شیر مست بادهٔ هوش
قوی، از اعتماد تن قوی پشت
کلید فتح باب عیش در مشت
لب مشرب، به ساغر آرزومند
دهان صبح عشرت در شکرخند
به جام فهم، فکرت های صافی
سراندیشه، مستِ موشکافی
غم دل از شراب عشق در جوش
به رندی، شاهد تقوی در آغوش
دماغ زهد خشک از باده سرشار
حدیث پارسایی، خاطرآزار
خرد محو تجلی های معنی
به هر صورت تسلّیهای معنی
به ذوقی، کوهکن را کام شیرین
غزال عیش، رام ویس و رامین
ز جام حسن، مجنون رفته از هوش
به داغ عشق، لیلی نسترن پوش
دل بلبل به خونین ناله خرسند
دهان غنچه لبریز شکرخند
بهاران برگ و ساز آرای گلشن
چمن سیران ز هر شاخی نوازن
نواسنجان بستان خاطر آزاد
دماغ عندلیبان نکهت آباد
چمن چون نوعروسان بر سر ناز
نگارین جلوه چون طاووس طنّاز
به صد نیرنگ، رنگ گل در افسون
که بلبل را زند پیمانه در خون
عبیرآساست گیسوی ریاحین
به تاب افکنده سنبل، زلف پرچین
صبا در کوچه های نکهت گل
سراسر گرد، چون آشفته بلبل
چو ما تر دامنان، ابر بهاری
ز مینای شفق، در می گساری
دل آشوب است چاک سینهٔ گل
پریشان است جعد زلف سنبل
ز جوش سبزه نو خط شد لب جو
بیا ای ساقی مشکینه گیسو
به صید وحشتم بگشای دامی
غبار از خاطرم بزدا به جامی
گل افشان بهار زندگانی
طبایع ذوق یاب شکر نوش
مشاعر، شیر مست بادهٔ هوش
قوی، از اعتماد تن قوی پشت
کلید فتح باب عیش در مشت
لب مشرب، به ساغر آرزومند
دهان صبح عشرت در شکرخند
به جام فهم، فکرت های صافی
سراندیشه، مستِ موشکافی
غم دل از شراب عشق در جوش
به رندی، شاهد تقوی در آغوش
دماغ زهد خشک از باده سرشار
حدیث پارسایی، خاطرآزار
خرد محو تجلی های معنی
به هر صورت تسلّیهای معنی
به ذوقی، کوهکن را کام شیرین
غزال عیش، رام ویس و رامین
ز جام حسن، مجنون رفته از هوش
به داغ عشق، لیلی نسترن پوش
دل بلبل به خونین ناله خرسند
دهان غنچه لبریز شکرخند
بهاران برگ و ساز آرای گلشن
چمن سیران ز هر شاخی نوازن
نواسنجان بستان خاطر آزاد
دماغ عندلیبان نکهت آباد
چمن چون نوعروسان بر سر ناز
نگارین جلوه چون طاووس طنّاز
به صد نیرنگ، رنگ گل در افسون
که بلبل را زند پیمانه در خون
عبیرآساست گیسوی ریاحین
به تاب افکنده سنبل، زلف پرچین
صبا در کوچه های نکهت گل
سراسر گرد، چون آشفته بلبل
چو ما تر دامنان، ابر بهاری
ز مینای شفق، در می گساری
دل آشوب است چاک سینهٔ گل
پریشان است جعد زلف سنبل
ز جوش سبزه نو خط شد لب جو
بیا ای ساقی مشکینه گیسو
به صید وحشتم بگشای دامی
غبار از خاطرم بزدا به جامی
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۲ - در مناجات باری تعالی عزّ اسمهُ
یا رب، به نشید سینه ریشان
یا رب به نیاز مهرکیشان
کز لطف دهی زبان گفتار
نطقی به ستایشت سزاوار
افسانه ای از مجاز خالی
پیرایهٔ نکته های حالی
بیداری بخش هر مغفّل
چون زلف سمنبران مسلسل
فکری به رسایی، آسمان سیر
آزاده ز آب و خاک این دیر
در صیدگه، سخن قوی دست
نگشاده به هر شکار دون، شست
صیدافکنیش به کلک چالاک
شیران حقایقش به فتراک
ای شعله زنِ کباب جانان
وی آب روان تشنه کامان
ناخن زنِ سینه های رنجور
الماس تراش زخم ناسور
زآنجا که مقام عاشقان است
بی دردی ما، به ما گران است
بخشای دلی، به درد، دمساز
صد چاک ز سینه بر رخش باز
سیلی خور عشق شورش انگیز
خوبان به جراحتش، نمک ریز
ناوک گَهِ غمزهٔ کماندار
پیکانش گشاده جا به سوفار
قهرش به مذاق جان، شکرخند
با جور تو، لطف آرزومند
زخمش همه خنده ریز چون گل
میدانگه صد سپه تغافل
از تیغ جفای عشق بسمل
سیلش به محیط گشته واصل
ای نور دل بلند بینان
وی شمع طراز شب نشینان
تاریک شبم، ببخش نوری
آشفته دلم، بده حضوری
آب وگل من سرشتهٔ توست
وین تخم امید، کشتهٔ توست
بر کِشت دل امیدواران
باران عطای خود بباران
بشنو خونین ترانه ام را
در خاک مسوز دانه ام را
باشد که ز آب و گل کشد سر
نعت شَهِ انبیا دهد بَر
یا رب به نیاز مهرکیشان
کز لطف دهی زبان گفتار
نطقی به ستایشت سزاوار
افسانه ای از مجاز خالی
پیرایهٔ نکته های حالی
بیداری بخش هر مغفّل
چون زلف سمنبران مسلسل
فکری به رسایی، آسمان سیر
آزاده ز آب و خاک این دیر
در صیدگه، سخن قوی دست
نگشاده به هر شکار دون، شست
صیدافکنیش به کلک چالاک
شیران حقایقش به فتراک
ای شعله زنِ کباب جانان
وی آب روان تشنه کامان
ناخن زنِ سینه های رنجور
الماس تراش زخم ناسور
زآنجا که مقام عاشقان است
بی دردی ما، به ما گران است
بخشای دلی، به درد، دمساز
صد چاک ز سینه بر رخش باز
سیلی خور عشق شورش انگیز
خوبان به جراحتش، نمک ریز
ناوک گَهِ غمزهٔ کماندار
پیکانش گشاده جا به سوفار
قهرش به مذاق جان، شکرخند
با جور تو، لطف آرزومند
زخمش همه خنده ریز چون گل
میدانگه صد سپه تغافل
از تیغ جفای عشق بسمل
سیلش به محیط گشته واصل
ای نور دل بلند بینان
وی شمع طراز شب نشینان
تاریک شبم، ببخش نوری
آشفته دلم، بده حضوری
آب وگل من سرشتهٔ توست
وین تخم امید، کشتهٔ توست
بر کِشت دل امیدواران
باران عطای خود بباران
بشنو خونین ترانه ام را
در خاک مسوز دانه ام را
باشد که ز آب و گل کشد سر
نعت شَهِ انبیا دهد بَر