تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۵۳ - دیدار گرگ
در ایام پیشین به زابلستان
به کشمیر و اقطاع کابلستان
به گاه سفر خواجگان بزرگ
مبارک شمردند دیدار گرگ
قضا را چوگرگی رسیدی به‌را،
نمودندی از شوق بر وی نگاه
همایون شمردندی آثار اوی
تفال زدندی به دیدار اوی
وگر گرگ چنگال کین آختی
برو خواجه تیری نینداختی
یکی مرد دانای با فر و جاه
سفر کرد و برگشت زی جایگاه
بدو گفت بانو که راحت بوی
سلامت رسیدی سلامت‌بوی
بدین خرمی باز ناید کسی
همانا بره گرگ دیدی بسی
بدو گفت دانا که در راه من
نیامد به جز فکر آگاه من
سلامت بدان جستم از این سفر
که از دیدن کرک کردم حذر
به گرگ ار دوصدفال‌میمون‌در است
ندیدن ز دیدنش میمون‌تر است
درین‌قصه‌پندیست‌شیرین‌چوقند
کنون قصه بگذار و بردار پند
سفرپیشگان رنجبر مردم‌اند
که در راه و بیراه سر در گم‌اند
بودگرگ، این مفتی و آن امیر
فلان‌شاه‌وسالار و بهمان‌وزیر
به صورت مبارک‌، به کردار شوم
بکشی طاوس و زشتی بوم
سر ره به‌مردم بگیرندتفت
کشیده‌رده شش‌شش‌وهفت‌هفت
ربایند از آن قوم‌، بی‌واهمه
گهی جان وگه مال وگاهی رمه
ولی قوم جویند از آنان بهی
مبارک شمارندشان ز ابلهی
نیاز آورند و نیایش کنند
نماز آورند و ستایش کنند
چو طفلان بخندند بر رویشان
دوند از سر کودکی سویشان
گهی دست بوسند و زاری کنند
گهی دست گیرند و یاری کنند
هر آن چیز یابند با نان دهند
گه صلح‌نان‌، روز کین جان‌دهند
به اغوای گرگان سترگی کنند
به‌جان هم‌افتند وگرگی کنند
به پاس بزرگان بکوشند و بس
به‌میدان سپاهی‌، به‌ایوان عسس
به‌تعظیم‌گرگان، بز وکیش و میش
میان رمه از هم افتند پیش
ز هم جسته پیشی وکوشش کنند
به پیرامن گرک جوشش کنند
گهی شیر بخشند وکه روغنش
ز کرکینه پوشند گرگین تنش
وگر اشتهایش بجنبد دگر
دهندش دل و دنبه و ران و سر
وزبن زشت‌پندار و وهم بزرگ
غمین گوسفند است و خوشنود گرگ
ولی مرد دانا کشد کینشان
نبیند به دیدار ننگینشان
که ناید ازم‌بن بدسگالان بهی
نباشد به دیدارشان فرهی
کسی عافیت را سزاوار شد
که از میر و سالا بیزار شد
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۵۴ - اسلحهٔ حیات
سگی ناتوان با سگی شرزه گفت
که رازی شنیدستم اندر نهفت
که تلخ است خون سگان سترگ
از آن ناگوار است درکام گرگ
اگر بود شیرین چون خون بره
بخوردند خونمان ددان یکسره
ز شیرینی خون‌، بره تلخ کام
سگ‌از تلخی‌خون‌پر از شهد جام
جوابش چنین داد آن شرزه‌سگ
که‌ای نازموده ز هفتاد، یک
بره چون سگان گر دهان داشتی
در آن چار زوبین نهان داشتی
بجای گران دنبه بودیش گاز
به‌جای سم گرد چنگ دراز
نبودی ازو گرگ را هیچ بهر
شدی‌خونش درکام بدخواه زهر
نه‌آنست‌شیرین نه شور است این
که‌ بی‌زوری ‌است ‌آن و زور است ‌این
نه‌این‌نوش‌درخون شیرین اوست
که‌ در چنگ و دندان‌ مسکین ‌اوست
به خون من این تلخی معنوی
ز دندان تیز است و چنگ قوی
سخن اندرین پنجهٔ آهنی است
وگرنه که خون سگان تلخ نیست
چو با ما نیامد فزون زورشان
به‌بهتان خرد داشت معذورشان
به خون تلخی ما درآویختند
وزین شرم خون بره ریختند
کسی چون ز کاری بماند فرو
یکی حکمت انگیزد از بهر او
بهارا فریب زمانه مخور
وگر خورده‌ای جاودانه مخور
به سستی مهل تیغ را در نیام
کجا مشت باید مفرما سلام
که گر خفت گرگی به میدان کین
به تن بردرندش سگان پوستین
سگ ‌شرزه‌شو، کِت‌بدارند دوست
نه مسکین بره کت بدرند پوست
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۵۵ - عنکبوت و مگس!
نگه کن بدان زشت‌خو جانور
نهاده به زانوی خمیده سر
سر و سینه کوتاه و زانو دراز
ز خبث اندر آن سینه بنهفته راز
دراز و سرازیر وکج‌،‌دست‌و پاش
چو آب جدا گشته از آبپاش
جدا از همه کوشش و علم و کار
جز از دام گستردن و از شکار
نگه کن که او دام می گسترد
سر رشته‌ها سوی هم می‌ب‌رد
کنون نوبت تار گستردن است
ز بالا سوی زیر نخ بردن است
به جهد و به ‌سرعت ز بهر شکار
بهم بسته هفتاد و هشتاد تار
سپس نوبت پود افکندن است
همه نیتش زود افکندن است
نگه کن که چون پود را نیک بست
به آب دهان و به پا و به دست
بسان یکی بندباز دلیر
فرا رفت بالا، فرو جست زیر
در آن گوشهٔ کلبه از بهر صید
درآویخت ز اندیشه ‌، ‌صد بند و قید
وزآن ‌پس به دالان تاریک خویش
فرو رفت در فکر باریک خویش
صبورانه در گوشهٔ دامگاه
نشیند چو زاهد در آرامگاه
تو گویی مگر کرده او خدمتی
به خلق جهان باشدش منتی
مگس بهر کسب خورش با نشاط
نگه کن که پرواز کرد از بساط
سر و روی خود شستن آغاز کرد
پر و بال مالید و پرواز کرد
به ‌سعی ‌و به کوشش ‌به ‌هرگوشه‌ای
شود تا فراز آورد توشه‌ای
طنینش چنان می‌نماید ز دور
که از پهنهٔ دشت‌، بانگ چگور
به هرگوشه‌ای از پی توشه گشت
بر آن گوشهٔ شوم ناگه گذشت
زمام مگس را گرفت احتیاج
کشیدش به بنگاه کین و لجاج
بر آن دیولاخ خطرخیز جای
که خف کرده آن افعی دیوپای
بر آن کنج تاریک و ناخوش مکان
کمینگاه سلطان جولاهکان
نگر چون درافتاد مسکین مگس
در آن دام و آن درتنیده قفس
مگس بهر روزی به تیمار جفت
شود روزی آن که آسوده خفت
چو دزد، ازکمینگاه بیندکه صید
نگونسار گشت اندر آن بند و قید
خرامان سوی صید خود بگذرد
چه حاجت که دیگر شتاب آورد
بداند کزان اوستادانه فخ
مگس چه‌؟ که جان برنیارد ملخ‌
به‌آرامی از تارها بگذرد
به‌صد خشم سو‌ی مگس بنگرد
فریسه بلرزد به خود زان نگاه
خروشان و جوشان شود بی گناه
خروشیدنی زار و جوشیدنی
تلاشیدنی سخت وکوشیدنی
به‌هر دم شود مرگ نزدیک‌تر
همان تار امّید باریک‌تر
رسد جانور تا به نزد اسیر
زمانی بر او بنگرد خیر خیر
پیاپی بدان دست و پای درشت
زند بر سر و مغز بیچاره مشت
پس‌ آنگه شود پهن و زشت و دژم
بچسبند ناگه شکم بر شکم
مگس نالهٔ الامان می کشد
حرامی ز جسمش روان می کشد
چو لختی مکد زان تن زنده خون
رها سازدش بسته و سرنگون
رها سازدش تا به وقت دگر
دمادم ازو خون مکد جانور
مکد قطره قطره ز خون شکار
که عیشش پیاپی بود خوشگوار
به مرگش نبخشد ز سختی رفاه
در اشکنجه بگذاردش دیرگاه
گرش خون بجایست کی غم بود
بباید که رامش دمادم بود
ندانم کی این غم به پایان رسد
کی این درد بیحد به درمان رسد
که تا ذره ای در مگس هست قوت
شود بهرهٔ بدکنش عنکبوت
وزان پس کز اوکام دل برد سیر
فشاندش چون پرکاهی به زیر
رود همره باد نعش مگس
سرانجام‌هر چیز باد است و بس‌!
چو صیاد فارغ شد ازکار خویش
شود، وارسی گیرد از تار خوبش
به‌هرگوشه‌تاری که گردیده‌سست
بیاراید و سازدش چون نخست
سپس‌خوشدل و شاد وگردنفراز
شود نرم نرمک به کاشانه باز
بودراضی‌از صنعت و کار خویش
زگیتی‌، وزان گرم بازار خویش
بود خرم از نظم و آیین دهر
که یابد از او مرد هشیار بهر
ز نظم جهانست مسرور و شاد
ز قانون و آزادی و عدل و داد
که هشیار مردم تواند مدام
ز حرص‌ افکند نوع خود را به دام
مثل‌ عنکبوت‌ است‌ و اعیان‌ اساس
یکی‌ دیده‌ای‌ خواهم اعیان‌شناس
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۵۶ - اتق من شر من احسنت الیه
یکی مرد خودخواه مغرور دون
درافتاد روزی به تنگی درون
در آن تنگی و بستی آه کرد
رفیقی بر او رنج کوتاه کرد
رهاندش ز بیکاری و کار داد
فراوان درم داد و دینار داد
همش‌ نیکویی کرد و احسان نمود
به نامرد نیکی و احسان چه سود
چنان کار آن سفله بالا گرفت
که بر جایگاه گزین جاگرفت
چو خودخواه‌ از آن‌ حالت‌ زار رست
میان را به کین نکوکار بست
زمانه یکی بازی آورد راست
که مرد نکوکار ازو کار خواست
در آغاز بیگانگی‌ها نمود
چو داد آشناییش رخ وانمود
بخندید چون زاری مرد دید
رخش سرخ شد چون رخش زرد دید
چنان لعب‌ها با جوانمرد باخت
که ‌سوز درون ‌استخوانش گداخت
چنان خوار کردش بر انجمن
کزان کار بگذشت و از خویشتن
بداندیش از آن شیوه سرمست شد
که پیشش ولی نعم پست شد
یکی گفتش از آشنایان پار
که این شوخ‌چشمی چه بود ای نگار
بدو گفت یک‌ روز من پیش اوی
بدان حال رفتم که زن پیش شوی
مراگرچه از مهربانی نواخت
ولی مهر او استخوانم گداخت
مرا خندهٔ گرم او سرد کرد
دوایش دلم را پر از درد کرد
به خودخواهی‌ام ضربتی خورد سخت
بنالیدم از نابکاری بخت
که چون من کسی نزد چون او کسی
به حاجت رود، ننگ باشد بسی
مرا گر همی راند با ضجرتی
از آن به که بنواخت بی‌منتی
گرم دور می کرد بودم به‌آن
که کامم روا کرد و منت نهان
نیارستم این غم ز دل بردنا
چنان ناخوشی را فرو خوردنا
شد احسان او لجهٔ بی‌کران
که‌ خودخواهیم غرق گشت اندر آن
پی رستن از آن غریونده زو
زدم پنجه بر آن که بد پیشرو
فرو کردم او را و خود برشدم
وز آن لجهٔ ژرف برتر شدم
نکوکاری او مرا خوار کرد
نکو کرد و در معنی آزار کرد
ز خواهشگری تلخ شد کام من
وز احسان او تیره فرجام من
چو آمد مرا نوبت چیرگی
برستم از آن تلخی و تیرگی
چنان چاره کردم که دیدی تو نیز
پی پاس ناموس نفس عزیز
بزرگان که نام نکو برده‌اند
بجای بدی نیکوبی کرده‌اند
بزرگان ما! بخردی می‌کنند
بجای نکویی بدی می کنند
کسی کش بدی کرده‌ای‌، زینهار!
از او هیچ گه چشم نیکی مدار
مشو ایمن ازکین و پاداشنش
فزون زان بدی نیکویی‌ها کنش
نکویی کن و مهربانی و داد
بود کان بدی‌ها نیارد بهٔاد
چو تخم بدی درنشیند به دل
بروید ز دل همچو گندم ز گل
ز هر دانه‌ای هفت خوشه جهد
ز هر خوشه صد تخم بیرون دهد
توگر با شریفی بدی کرده‌ای
چنان دان که نابخردی کرده‌ای
شریف از شرافت ببخشایدت
ولی آن بدی خوی به‌جنگ آیدت
بسی با توپنجه به پنجه شود
به صدگونه زو دلت رنجه شود
مگیر از فرومایگان دوستان
که حنظل نکارند در بوستان
فرومایه بیگانه بهترکه دوست
که دوری ز زنبور و کژدم نکوست
بهارا بترس از فرومایه مرد
تو خود گر کسی گرد ناکس مگرد
که مهر فرومایگان دشمنی است
نگر تا که خشم فرومایه چیست
فرومایگان بی‌هنر مردمند
که بی‌دانشند و به غفلت گمند
پدر بی‌هنر، مادر از وی بَتَر
نه برخی زمادر، نه بهر از پدر
نه از درس و صحبت هنر یافته
نه بهری زمام و پدر یافته
وگر خوانده درسی به‌ صورت درست
بدان دانش او دشمن جان تست
که اخلاق خوب آید از خانمان
چنان کآب‌، پاک آید از آسمان
طبیعت بباید که زببا شود
که ابریشم است آن که دیبا شود
کسان آب دریا مقطر کنند
مزه دیگر و لون دیگر کنند
همان آب را ابر بالا برد
ز دریا کناران به صحرا برد
بک آب است جسته ز دو هوش‌، فر
یکی از طبیعت یکی از بشر
یک آب مقطر به دریاکنار
یکی آب باران نوشین گوار
یکی آبی فرومایه و روده‌بند
یکی نوشداروی هر مستمند
یک قطره کش ناخدا ساخته
دگر قطره کآن را خدا ساخته
ازین قطره تا قطرهٔ ناخدای
بود دوری از ناخدا تا خدای
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۵۷ - ترجمهٔ اشعار شاعر نگلیسی
به قسطنطنیه بتابید ماه
بلرزید از آن برج‌های سیاه
ز قرن‌الذهب ‌ساخت ‌سیمین کمند
مگر بگذرد زان بروج بلند
نگارا نگه کن که این نور پاک
دگر باره از این شب تابناک
پیامی ز من آورد سوی تو
ز روزن درآید به مشکوی تو
ز غوغای مغرب به تنگ آمدم
سوی کشور داستان‌ها شدم
ز داد و ده غرب دل بگسلم
مگر لختی آرام گیرد دلم
توکا گاهی ای ماه مشکوی من
ز شب‌زنده‌داری نجم پرن
ز یاد خود ایدر مرا شاد کن
درین راه دورم یکی یاد کن
به نیمه ره زندگی راه جوی
ز چشم حسودان بی‌آبروی
ز لندن شدم سوی شهر گلان
به هر گل سراینده بر بلبلان
به ‌مرزی که آنجا خجسته سروش
برامش بسی برکشیده خروش
به خاکی که ناهید فرخنده چهر
برافشاند از زخمه باران مهر
چو ز اندیشه و رنج گشتم پریش
مرا خواند فردوسی از شهر خویش
مرا پیر خیام به آواز خواند
همم حافظ از شهر شیراز خواند
به جایی کجا آسمانی سرود
به گوش آید از این سپهر کبود
به گوش نیوشنده گیرد عبور
سبک نغمهٔ داستان‌های دور
به‌جایی که گه گاهت آید به گوش
غو لشکر کورش و داریوش
خموشی گزیدم از آوازشان
کجا نیک‌تر بشنوم رازشان
به باغی پر از سوری و یاسمن
در آن نغمه‌خوانان شده انجمن
به هر سوگل تازه با ناز و غنج
هزار اندر آن جاودان نغمه‌سنج
برامش زدوده دل از کین و آز
فکنده غم روزگار دراز
شوم تا بدانجا شوم نغمه‌سنج
مگر وارهم ‌لختی‌ از درد و رنج
ز پاریس و از شارسان ونیز
ز سرمنزل ویلون و دوک نیز
گذشتم به بلغار و آن کوهسار
گرفتم به قسطنطنیه گذار
به‌ شهری که‌ روزی‌ ز بخت‌ و نصیب
شد اسلام پیروزگر بر صلیب
سپیده چو از خاوران بگذرد
گریبان شام سیه بردرد
کند روشن این تیره چاه مرا
گشاید سوی شرق راه مرا
مرا آرزوها روایی کنند
به شهنامه‌ام رهنمایی کنند
کزین آرزوهای کوتاه خویش
به گوش آیدم‌ بانگ‌ دلخواه خویش
به امّید فردا دلم خرم است
وز اندیشهٔ روز دل بیغمست
بهل تا یک امشب نپیچم ز غم
نباشم ز یاد حسودان دژم
که فردا روم تا به بانگ سرود
نیوشم همی باستانی درود
که خیام و حافظ در آن بوستان
مرا چشم دارند چون دوستان
که با همرهانی چنان پاک‌خوی
سوی گور فردوسی آریم روی
از ایران نرفته است نام و نشان
شکست جهان نشکند پشتشان
هزیمت نیاورده در بندشان
نبرده دل و فرّ و اورندشان
اگر چند پروردگار سخن
ببست از سخن دیرگاهی دهن
چو برتابد استاره‌ای ارجمند
نهند از سخن کاخ‌های بلند
سر تخت جمشید را نو کنند
ز نو یاد جمشید و خسروکنند
ز تهران که‌بنگاه تاج است و تخت
به گوش آید آوازهٔ فر و بخت
ز شیرازی و اصفهانی سرود
بودتر زبان رکنی و زنده رود
چو خیزد نواشان ز مهر و ز درد
نباشد کم از فخر ننگ و نبرد
هنوز اندر آن کشور دیر باز
بود ابر با بارهٔ دژ براز
کند پادشاهان با فرّ و زور
ز پیکار، پیروزی و جشن و سور
ز هر دژ به گوش آید آوای کوس
ز «ایوار» تا گاه بانگ خروس
تو گویی‌ جهان‌ تا جهان لشکرست
سوی فتح‌های گزین‌ رهبرست
فزون زان فتوحی که داریم یاد
ز کشورگشایان با فر و داد
ز باغی میان خلیج و خزر
کز آنجا گل نو برآورده سر
سوارانی از مهر و از آرزو
رسولانی از فکرهای نکو
ز ایران سوی غرب پوینده‌اند
شما را در آن ملک جوینده‌اند
سخن گسترا موی بشکافتم
کز اندیشه‌ات روزنی یافتم
«‌درینک‌ وتر» کت‌ چشمهٔ زندگی
بجوشد زلب گاه گویندگی
همی بوی مهر آید از روی تو
همی یاد شرم آید از خوی تو
ز دریا گذشتست اندیشه‌ات
بود سفتن گوهران پیشه‌ات
ترا هست اندیشه دریا گذار
ازیرا چو دربا بود بی کنار
سرود خوشت برد هوش مرا
زگوهر بیاکنده گوش مرا
رسیدی به‌پای خجسته سروش
ز لندن به منزلگه داریوش
جمیل زهاوی بزرگ اوستاد
در این بزم والا زبان برگشاد
به شعر اندرون ترزبانی گرفت
ز شعرش زمین آسمانی گرفت
ز انفاس او آتشی بردمید
و زان‌ شعله شد چون تو نوری پدید
وزین آتش و نور، طبع «‌بهار»
ز افسردگی رست و شد شعله‌بار
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۵۸ - گاو شیرده
جهان‌آفرین بندگان را همه
پدیدار فرمود همچون رمه
ستور و سگ و گاو با گاوبند
بهٔکجای هم گرگ و هم گوسپند
به یکسو چران گاومیش بزرگ
ز سوی دگر شرزه شیر سترگ
درنده‌، چرنده‌، خزنده بهم
درآمیخته رنج و تیمار و غم
دهد گاو پاکیزه کردار، شیر
بسازد از آن شیر دهقان‌، پنیر
رود موش و آن ساخته برکشد
جهد گربه وز موش کیفر کشد
فتد گربه ناگه به چنگ شگال
کشد کیفر موش از آن بدسگال
سگ آید بگیرد به پاداشنش
بدرّد ز کین پوستین بر تنش
به کیفر ستوه آید ازگرک سگ
بریزدش خون و بدرّدش رگ
به گرک اندر آید پلنگ دلیر
شود بر پلنگ آن زمان ببر چیر
دو مردند در این گله سخت‌کوش
یکی شیر ده و ان دگر شیردوش
چون زین‌بگذری‌جمله بیگانه‌اند
یکایک سگ وگربهٔ خانه‌اند
برو همچو دریا گهر بخش باش
و یا همچو کان‌ سیم‌ و زربخش‌ باش
گر این نیستی‌، باش گوهرشناس
به نزدیک کان گهر سرشناس
ور این‌ هم‌ نه‌ای‌ سنگ و خاشاک باش
کجا زرگر و زر نه‌ای خاک باش‌!
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۵۹ - جوانی‌، پیری‌، مرگ
جهان سر بسر از فراز و نشیب
یکی کارخانه‌است با رنگ و زیب
که در نوبهاران بجنبد ز جای
نگرداند این چرخ را جز خدای
بسی کارگر اندر آن کارگاه
بکوشند بی‌مزد و بی‌ دادخواه
یکی بسّدین حله آرایدا
دگر زُمردین خیمه پیرایدا
بر آن کارگر قوم بی‌دادرس
بسوزد دل ابر در هر نفس
از آن سوختن آتشی برجهد
به‌هر لحظه بانگی قوی دردهد
ز بالا همی برخروشد به‌ خشم
یکی سیل کرده روان از دو چشم
بیاید دمان از بر کوهسار
غریونده چون مردم سوگوار
رخ زرد خیری بشوید به آب
به زخم گل سرخ ریزدگلاب
نهالان بیارند پیشش نماز
گلان سر به پایش بسایند باز
بر آن رنجبر قوم گرید به‌ درد
برآرد ز دل هر زمان باد سرد
یکی شورش سخت پیدا شود
زمانه پرآشوب و غوغا شود
به‌ تک‌ لاله‌ خونین علامت به‌ چنگ
شقایق به‌ بر صدرهٔ سرخ‌ رنگ
به دوش بنفشه ردای کبود
به فرق سمنبر ز الماس‌، خود
چو خورشید رخشنده‌ بیند به‌ خاک
برافروزدش خاطر تابناک
بر انگیزد اندر زمان باد را
که بنشاند آن شور و فریاد را
رود باد و گوید که‌ خورشید گفت‌:
که فرّ بزرگی نشاید نهفت
فری زین مهین‌ جنبش و جوشتان
نخواهیم کردن فراموشتان
چو ابر این ببیند سبکسر شود
به‌هر لحظه غوغاش کمتر شود
دو چشم ازگرستن ببندد همی
به صد شادکامی بخندد همی
رود ابر و باد از قفایش دوان
کند روی‌،‌خورشید روشن‌روان
نوازش کندشان چو دانا پزشگ
کند خشک‌ از دیدگانشان‌ سرشگ
کند گرم دلشان همه یکسره
دهدشان زر ناب و سیم سره
دگر ره پی کار و کوشش روند
زمانی ز شغل و عمل نغنوند
چنین تاگشاید مه تیر رخت
کمان گردد از بار، پشت درخت
شود گرد محصول هر کارگر
کند عرضه هر کارگاهی هنر
رخ سیب سرخ و رخ نار زرد
نه‌ آن‌ یک‌ ز شادی نه این‌ یک ز درد
به مرداد و شهریور و مهرماه
فروشند کالای این کارگاه
ز انجیر و از نار غرقه به‌ خون
ز امرود و از آلوی گونه گون
چه از سبز بارو چه از سرخ‌بار
به‌هر سو بهم چیده بینی هزار
فروشندگان از صغیر وکبیر
شوند و رسد نوبت تاک پیر
بخم کرده بالا و دیده پر آب
به دست‌اندرش عقدی از لعل ناب
همانا که از لعل بایسته‌تر
ز در و ز یاقوت شایسته‌تر
اگر لعل صد خاصیت داشتی
خردمندش انگور پنداشتی
درآید سپس آبی زردپوش
یکی نرم پشمینه‌چوخا به‌دوش
نهان کرده یک‌پای‌و سر برده پیش
ز بیم خزان گرد گشته به خویش
درآیند پس باد رنگ و ترنج
دو دیده پرآب و دو رخ پر شکنج
رخان زرد و تب‌خاله بر گرد لب
گران‌وار و سنگین‌سر از تاب تب
کجا بنگرد ابر آبان مهی
به روی ترنج و به چهر بهی
بگوید به باد اینت بیداد مهر
بر این زرد رویان تفتیده چهر
که تا ما برفتیم بیرون ز دشت
برین کارگرپیشگان چون گذشت
شود باد همداستان ابر را
به دشنه زند گردن صبر را
خروشان ز بالا شود سوی پست
پس پشت اوابر چون پیل مست
دگر ره بپوشد رخ ازبیم‌، شید
شود چهرهٔ آسمان ناپدید
به یغما رود جمله کالای مهر
چکد اشک حسرت ز چشم سپهر
پریشان شود روزگار چمن
دی آید یکی درع رویین به تن
ز بیداد دی باغ گردد خراب
شود زرد رخسارهٔ آفتاب
جهان ای پسر نیست جای درنگ
اگر قیصر روس‌، اگر شاه زنگ
نپاید همی‌ برکس این ساز و برگ
جوانی‌است‌، پیری‌است‌و آنگاه مرگ
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۰ - آلفته
بُد اندر حدود چغاخور، لُری
لری غولدنگی‌، چغاله خوری
بدش‌، بختیاری‌وش‌، آلفته‌نام
وز آلفتگی بخت یارش مدام
ز نادانی و خست و عشق پیل‌
مثل بود در بین ایل جلیل
زنی داشت کدبانو و خوشمزه
ز جمله جهان عاشق خربزه
ولی دایم از دست شوهر به‌رنج
چو گنجینه از دست مار شکنج
خدا داده بودش از آن شوی نیز
نر و ماده بس کرهٔ خرد و ریز
یکی سال‌، فالیز لر شد خراب
که آلفته آن را نداد ایچ آب
درآمد پس تیر، مرداد ماه
ز لر کُرّگان خاست فریاد و آه
زن لر بدوگفت با حال زار
چه سازیم امسال بی‌سبز بار
ز تو سر زد ای ابله خر، بزه
که امسال ماندیم بی‌خربزه
خود این‌ سرزنش کار آلفته‌ ساخت
مر او را بهٔکبار آشفته ساخت
زخاک‌چغاخورچغک‌‌وارجست
پیاده سوی اصفهان رخت بست
به خودگفت تاکم کنم قهر زن
روم خربزه آرم از بهر زن
به گرگاب رفت و دو روزی بماند
وز آنجا به‌سوی چغاخور براند
یکی بار خربوزه همراه داشت
ز بار گران ناله و آه داشت
به تدبیر خود را سبک‌ بارکرد
به هر ده‌قدم یک‌دو خربوزه خورد
نگه‌داشت خربوزهٔ خوب را
درشت ‌و گران‌سنگ و مرغوب را
که گر دین و ایمان من می‌رود
وگر جان شیرین ز تن می‌رود
من این آخرین هدیه را پیش زن
برم تا بدانند طفلان من
که‌آلفته را هست‌غیرت‌بسی
ندارد چو آلفته غیرت کسی
چو شد چند فرسنگ بیرون ز راه
هوا گشت تفتیده در گرمگاه
اگرچه برونسو سبکبار بود
ولیک از درونسو پر آزار بود
ز بیم زن ارچه دهان روزه داشت
ولیکن شکم داغ خربوزه داشت
ازین حال آلفته بی‌تاب شد
ز تاب حرارت دلش آب شد
نگه کرد خربوزه‌ای دید تر
خوش‌اندام و زرّین چو بالشت زر
برآورد چاقو ولی یکه خورد
نهیب‌زن اندر دلش سکه خورد
به خود گفت‌: آلفته غیرت‌نمای
به نزدیک مردم حمیت‌نمای
سر و همسرانت همه نام‌جوی
نگهدار نزدیکشان آبروی
پس آنگاه فکری به مغز آمدش
که ارمان خربوزه آسان شدش
به‌خودگفت یاران سفر می کنند
ازین راه دایم گذر می کنند
ازین خربزه من ببرّم کمی
به پهنای دینار یا درهمی
کز اینجای چون مردمان بگذرند
بر این خوردن خربزه بنگرند
بگویند از اینجا گذشتست خان
شود آبرویم فزون زین نشان
سپس حمله‌ورگشت بر خربزه
بخورد آنچه‌ را یافت‌ زان خوشمزه
بینداخت آن پوست‌های دراز
بر آن مانده از مغز بسیار باز
چوآن خورد لختی توقف نمود
ازبن کاو شده‌خان‌به‌خود پف‌نمود!
شکمبارهٔ پر هوا و هوس
بدین رای نستوده ننموده بس
به خود گفت آن را به دندان زنم
که گوبند خان چاکری داشت هم
درافتاد بر پوست‌ها چون هژبر
به‌ دندان زد آن پوست‌های سطبر
چو از گوشت ‌آن‌ پوست‌ها شد تهی
بیفکند و شد چند گامی رهی
به خود گفت‌ خان اسب هم داشته
که از خربزه پوست نگذاشته
چو این‌ نور الهامش از مغز تافت
از آن پوست‌هاکس نشانی نیافت
مگر دل ندادش کزان بگذرد
وزان پوست‌ها رنج و زحمت برد
پس آنگه بپا خاست چون نرّه‌شیر
که پوید سوی خانه و زن، دلیر
نگه کرد و آن تخم خربوزه دید
ز رنگ خوش آن دلش بردمید
به خود گفت هر چیز در عالمست
ز بهر نشاط بنی‌آدمست
من این نقش‌هایی که بستم همه
نبودند جز یافه و دمدمه
چه‌حاصل که این تخم مانم بجای
که گویند خان هشته آنجای پای
ز بهر من ایدر چه حاصل شود؟
چه خانی بیاید چه خانی رود
چو دل‌را به‌جاروب اندیشه رفت
همی خورد آن تخم و با خویش گفت
همان به که گویند از این دهکده
«‌نه خانی اویده نه خانی رده‌»
چو ازکف برون شد مهار هومن
رهایی نیابد ازو هیچ کس
سوارش اگر دشمن است ار که دوست
برد تا بدان جا که دلخواه اوست
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۱ - یک بحث تاریخی
یکی روز فرخنده از مهر ماه
مثال آمد از درگه پادشاه
که برخیز و زی کاخ مرمر گرای
ره آستان ملک برگرای
پذیرفتم و سوی درگه شدم
پذیرفته نزد شهنشه شدم
یکی کاخ دیدم سر اندک سماک
برآورده از مرمر تابناک
هنرمندی اوستادان کار
نهاده بر او گنبدی پرنگار
به د‌هلیز و کاشانه و سرسرای
نگاریده ارژنگ‌ها زیر پای
تو گفتی بهشتی است آراسته
چنان کرده ‌صنعت که دل خواسته
به هر مشکو از طاق و دیوار و در
همی جسته‌ پیش هنر بر هنر
به هر گوشه گویا لبی سحرساز
سخن گفته درگوش دل‌ها به‌راز
از انبوه آیینه خودبین شدم
به خودبینی خویش بدبین شدم
چو رفتم بر اشکوب دوم فراز
به‌رویم ز مینو دری گشت باز
پرستنده‌ای رهنمون آمدم
به تالار خاتم درون آمدم
شهنشاه را دیدم آنجا بپای
به‌تعظیم گشتم به‌پیشش دوتای
شهم جای بنمود و بنشست نرم
پس از روزگارم بپرسید گرم
ز مهرش دلم فال فرخ گرفت
سخن‌ها بپرسید و پاسخ گرفت
پس آنگه به تاربخ ایران رسید
به دوران رزم دلیران رسید
شهنشه بپرسید از اشکانیان
که کندند بنیاد یونانیان
ز پرتو نژادان آرش گهر
وزان پهلوانان پرخاشگر
به شه عرضه کردم همه نامشان
وز آثار و آغاز و انجامشان
سخن گفتم از پرتو و پرتوی
که شد در لغت پهلو و پهلوی
ز ارشک سخن کردم و مهرداد
که مردانه بنیاد شاهی نهاد
براندند از ایران سلوکیه را
سپس ره ببستند رومیه را
زکار «کراسوس‌» و آن لشکرش
که ازکینه ببرید «‌سورن‌» سرش
ز رزم «‌تراژان‌» و رومی گروه
که ایرانیان آمدندی ستوه
پس از مرگ دارا، به ایران‌زمین
نماند آن که اسبی کشد زبر زین
ز یونیان کار ما گشت زار
فکندند درکاخ دارا شرار
بکشتند سی تن شه و شهربان
نماندند از زند و استا نشان
در ایوان‌ها آتش افروختند
کتب خانه‌های مغان سوختند
ز سوریه تا مرز پنجاب و چین
کشیدند یکسر به زیر نگین
گرفتند از مرد دوریش باج
کشیدند یکسر به زیر نگین
گرفتند از مرد دوریش باج
نه‌فرهنگ ماند و نه‌تخت و نه‌تاج
که ناگه ز مشرق دمید آفتاب
سر بخت ایران برآمد ز خواب
ز پهلو نژادان زهگیر شست
یکی مرد جنگی به‌ زین برنشست
مهین ارشک شیردل مهرداد
به کین کیان دست مردی گشاد
ز نو جوش زد چشمهٔ زندگی
درآمد به بُن دورهٔ بندگی
ز بیگانه شد شهر ایران تهی
فروزنده شد فر شاهنشهی
کیانی کمان را زه افکنده شد
ز نو آرشی تیر پرنده شد
سپرکوب شد گرز گرشاسبی
سرانداز شد تیغ لهراسبی
فلک بویهٔ کین دارا گرفت
ز یونانیان آشتی وا گرفت
سپاه سکندر درِین رستخیز
یکی گور بگرفت و دیگر گریز
ز شهر هرات تا در تیسفون
زمین شد ز یونان‌ سپه‌ لعل گون
بجستند از آن رزمگاه درشت
به انطاکی و شام دادند پشت
پس آنگه به بلخ گزین تاختند
وزان بیخ یونان برانداختند
ز پنجاب تا مرز چین و تتار
به یونانیان مانده ‌بد یادگار
ز خود پادشاهان برانگیختند
به فرهنگ یونان درآویختند
شده نامشان دولت باختر
زده سکهٔ پادشاهی به زر
براندند اشکانیان بیدرنگ
گرفتند آن پادشاهی به چنگ
بسی رزم‌های گران ساختند
ز بیگانه مشرق بپرداختند
پس‌آنگه به‌خوارزم و دشت خزر
بجستند بر خیل ترکان ظفر
به سالی سه آمد به زیر نگین
ز آشور تا مرز کشمیر و چین
ز جوشن‌شکافان صحرانورد
برآمد ز خوارزم و قپچاق گرد
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۲ - معلم و شاگرد
ادیبی زبان در طلاقت زبون
همی لام را خواند پیوسته نون
نوآموزی او را به چنگ اوفتاد
معلم به درسش زبان برگشاد
بدان کودک خرد، جای الف
کنف یاد داد آن ادیب خرف
به‌ناچار الف را انف خواند خرد
معلم برآشفت وگوشی فشرد
بدو گفت‌ انف‌ چیست‌ می‌خوان‌ انف
فروخواند کودک به فرمان انف
دگر باره آشفت استاد پیر
یزد بانگ برکودک ناگزیر
نوآموز روزی ببود اندر آن
انف‌خوان‌ و گریان و سیلی‌خوران
شبانگه پدر درکنارش نشاند
که امروز پور گرامی چه خواند؟
به شب همچنان کودک دلفروز
الف را انف خواند مانند روز
پدرگفت انف چیست جان پدر
الف گفت باید بسان پدر
چو بشنیدکودک الف را درست
الف‌را الف‌خواندچالاک‌و چست
چسان از انف می‌شود منصرف
که نشنیده جز فا و نون الف
تو خود فا و لام‌ و الف‌ راست گوی
پس از دیگران گفتهٔ راست جوی
تو بر نیکویی پشت پا می‌زنی
پس آنگه به نیکی صلا می‌زنی
تو بد را نخستین ز خود دورکن
سپس دیگران را ز بد دورکن
تب‌آلوده درمان تب چون کند
«‌رطب‌خورده‌ منع رطب چون کند»
چو حاکم کند می شبانگاه نوش
نبندد به‌ حکمش‌ دکان‌، می‌فروش
کسان بهره یابند از آثار خویش
که خود کار بندند گفتار خوبش
اگر گفته نغز است و دل نغز نه
بلوطی بود کاندر آن مغز نه
و گر دل‌ درست‌ است‌ و گفتار سست‌
از آن گفته یک دل نگردد درست
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۳ - ترجمه یک قطعهٔ فرانسه
یکی کودک از لانه جغدی کشید
به صحن دبستانش می‌پرورید
هم او را یکی بچهٔ غاز بود
که باگربهٔ پیر همراز بود
به‌ مدرس درون هر سه ره داشتند
بر کودکان دستگه داشتند
ز بس کاندر آنجای بشتافتند
ز علم و خرد بهره‌ها یافتند
ز «‌هرودت‌» سخن کرده‌ از بر بسی
ز «‌تیتلیو» هم خوانده دفتر بسی
شبی را بهنجار اهل خبر
جدل سر نمودند با یکدگر
کز اقوام و از شهریاران ییش
کدامند اندک‌، کدامند بیش‌؟
در آغازگفتار، شد گر به راست
که از مردم مصر بهتر کجا است
همه عالم و عاقل و دین‌پرست
همه بردباران آیین‌پرست
ز جانند نزد خدایان رهی
همین یک‌صفتشان بس اندر بهی
برآورد جغد از دگر سو نوا
که چون قوم آتن کنون کو، کجا؟
من آن قوم را دوست دارم بسی
وزان قوم برتر ندانم کسی
کرا باشد آن لطف وآن دلبری
هم آن زور بازوی و نام‌آوری
بخندید از این ماجرای دراز
به غوغا سخن کرد آغاز، غاز
که‌هیهات‌،‌هیهات‌ازین‌فکرو رای
وز این ژاژگفتار شوخی‌نمای
گر اینست پس رومیان کیستند
بر رومیان دیگران چیستند؟
به یک‌ جای شد گرد با مهتری
بزرگی و مردی و گندآوری
فراوان هنرها به یک مرز و بوم
نهادند و بر آن نوشتند روم
مرا دل کشد سوی این ‌قوم باز
جهانجوی را برد باید نماز
فضیلت‌ فروشان جدل ساختند
ز صحبت به بیغاره پرداختند
خردمند موشی در آن پرده بود
که اوراق علمی بسی خورده بود
به گفتار آنان همی داشت گوش
نگرتا چه گفت آن خردمند موش
که ای چیره‌دستان نغز هجیر
غرض را اجیرید برخیرخیر
بر مصریان گربه مسجود بود
همان جغد را قوم آتن ستود
هم اندر « کپی‌تول‌» ز دربار روم
به‌ غازان‌ خورش بود و نذر و رسوم
ز هریک به هریک نوایی رسید
که‌تان هریکی دل به جایی کشید
عقیدت‌چو کاهی‌ است هرجا گرای
برو بر غرض چیره چون کهربای
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۴ - رفیق بد
به روزی مبارک ز ماه صیام
به‌خود، خوردن روزه کردم حرام
سحر خوردم و خفت بعد از نماز
بپا خاست پایان روز دراز
شدم تا به مسجد نمازی کنم
بر پاک یزدان نیازی کنم
ز مسجد مرا دیو کج کرد راه
شدم با رفیقی سوی خانقاه
بجای نماز اندر آن قعر تنگ
زدم بی‌محابا دو قلاج بنگ
وزان جایگه با یکی باده‌خوار
کشیدم به میخانه رطلی سه‌چار
شکم خالی و سرپر از دود بنگ
زد آتش به جان بادهٔ لعل‌ رنگ
رفیقی مقامر کشیدم مهار
مرا برد از آنجا به بزم قمار
هرآن سیم کاندر میان داشتم
زکف دادم و روی برکاشتم
ز مستی سر از پای نشناختم
یکایک زر و سیم درباختم
وز آنجا سوی خانه کردم شتاب
چپ‌و راست‌پ‌رینده‌،‌سست‌وخراب
شکم خالی وکیسه پرداخته
تن از بنگ و می ناتوان ساخته
پی شب‌ نشینی که معهود بود
شدم تا به کویی که ‌مقصود بود
ز دیوارها مشت و سیلی‌خوران
زنان خوبش راگه بر‌بن گه برآن
زدم دست تا حلقه بر در زنم
که چون حلقه خمید ناگه تنم
بپیچید پایم به سر حلقه‌وار
زدم‌حلقه بر پای‌آن در چو مار
پس ازمن رفیقی به من برگذشت
مرا دید و دودش بسر درگذشت
بدان خانه‌ام برد از آن جایگاه
به‌وضعی پریشان و حالی تباه
رفیقان چو نبضم نگه‌داشتند
مرا جملگی مرده پنداشتند
پریده رخ و قفل گشته دهان
نفس را، ره آمد وشد نهان
بشولیده مندیل و پاره قبا
وز آب وگل آهار داده عبا
رفیقان به درمان بپرداختند
وز افیون دم عیسوی ساختند
پس از نیمه‌شب این تن نیمه‌جان
بپا خاست زان معجزآسا دخان
من از ناچرانی به کردار نی
جدل کرده با بنگ و افیون و می
عجب‌دارم‌از مرگ بی‌دست‌و پای
کِم از پا نیفکند و ماندم بجای
چه‌ سود از پدر درس صوم‌ و صلواه
چو بودند یاران به دیگر صفات
رفیق بد و نامد روزگار
ز بن برکند پند آموزگار
ببین کم‌به‌جان‌وبه‌خون‌و به‌پوست
به یک شب چه‌آمد ازین‌ چار دوست
به جان دارم از یار پنجم سپاس
که‌بردم سوی‌خانه‌بعد از سه‌پاس
چو خواهی بدانی همی راز من
ببین تا چه مردیست انباز من
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۵ - فرشتهٔ عشق
«‌اربس‌» اندر افسانهٔ باستان
به افرشتهٔ عشق شد داستان
چوگل‌روی‌و چون‌شاخهٔ گل‌برش
کمانی و تیری به چنگ اندرش
شبی بود طوفنده و پر درخش
سیاهی و برف اندر آفاق پخش
بناگه در خانهٔ دل زدند
به دیوانگی راه عاقل زدند
دل‌ از جای برجست و در برگشاد
همانگه «‌اریس» اندر آن پرگشاد
دو بال از تف برف گشته دژم
دو مژگان ز سرما فتاده بهم
لبانش چو جزع یمانی کبود
رخانش چو پیروزهٔ نابسود
ز برف و ز سرما تنی لرزدار
چو شاخ گل تازه در نوبهار
به‌دل گفت در آن‌سیاهی همی
که‌ مهمان‌ ناخوانده‌ خواهی همی‌؟
بدوگفت دل کودکا! اندر آی
که‌ وقف‌ است‌ بر دوستان‌ این‌ سرای
در این برف و سرما کجا بوده‌ای‌؟
که‌ ناخورده‌ای چیز و ناسوده‌ای‌؟
لبانت چو جزع یمانی چراست‌؟
رخانت‌ چو یاقوت کانی‌ چراست‌؟‌
چرا مژگان را بخم کرده‌ای
چرا نرگسان را دژم کرده‌ای
به‌دستت چرا هست تیر وکمان‌؟
بترسی مگر از بد بدگمان‌؟
درین گفتگو تا به‌مشکو شدند
به‌نرمی درآن وبژه پستو شدند
به‌پستویکی آتش افروخت دل
که او را برافریشته سوخت دل
دو دستش به گرمی بر آذرگرفت
چو شد گرم‌،‌ خوش‌طبعیش‌ درگرفت
کجا عشق خوش طبعی آغازدا
بلا بر دل عاشقان تازدا
خداوند عشق آستین برکشید
« کمان را به زه کرد و اندر کشید»
دل از شوخی عشق در تاب شد
که ناگه بر اوتیر پرتاب شد
خدنگی چو الماس افروخته
شرارش دل مرد و زن سوخته
خدنگی‌همه‌خواری و رنج و درد
گدازندهٔ سرزنش‌های سرد
خدنگی همه داغ وهول وبلا
همه اشگ و بیماری و ابتلا
خدنگ‌«‌اریس‌»‌ازکمان سرکشید
سراپای دل را به خون درکشیدا
خدنگش‌به‌دل‌خوردوتاپرنشست
فرشته بدان خانه اندر نشست
در آن دل مپندار پندار زشت
که‌ دست «‌اریس‌» اندر آن‌ مهر کشت
ز قلب کسان قلب شاعر جداست
دل شاعر آماج سهم خداست
چو باشد دل شاعری سوخته
جهان گردد از شعرش افروخته
به دل برق سوزنده دارم چه باک
اگرگفتهٔ من بود سوزناک
دل شاعری چون دل کودکی
برنجد چو در مهرت آرد شکی
دل‌ شاعران‌ چیست؟‌ دربای‌ ژرف‌!
بر آن دمبدم برق و باران و برف
نیاساید از برق و طوفان دمی
نه در سور و شادی‌، نه در ماتمی
دلی با چنین کبر و پهناوری
بدست آیدت گر بدست آوری
درآویزی از تار مویی نگون
نشانیش چون گل به زلف اندرون
توانی در او دست یازی همی
چو طفلان بدو لعب‌بازی همی
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۶ - نقش فردوسی
پژوهندگی را سپیده‌دمان
فرشته به خاک آمد از آسمان
بدانگه که‌مردم به خواب اندر است
دل دیو ریمن به تاب اندر است
بدانگه که یکسر غنوده است هوش
گشاده در دل به روی سروش
فرشته درآمد چراغی به مشت
روان شد به دعوتگه زردهشت
به ایران زمین جستن اندر گرفت
پژوهیدن هر دلی سر گرفت
هرآن دل که دیوان در آن خفته دید
فرشته از آنجای دم درکشید
به هر دل که‌بد پاک‌، کشتن گرفت
در آن هرچه دید آن نبشتن گرفت
از آن ییش کاین تیره پهنای خاک
شود چون دل پارسا تابناک
از آن پیش کز قعر دربای قار
کشد دیو، خمیازهٔ نابکار
سوی آسمان شد سروش بلند
بدست اندرش نامه‌ای دلپسند
ز هر دل در آن داستانی زده
فرشته برآن ترجمانی شده
به هر دل دگر نقش‌، دیدار بود
به هر نقش رنگی دگر یار بود
بجز یاد فردوسی پاک‌رای
که در هر دلی داشت نقشی بجای
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۷ - داستان رستم و اسفندیار
چو اسفندیار آن شه نیک‌بخت
به باغ مهی خسروانی درخت
فروزندهٔ چهر دین بهی
فرازندهٔ چتر شاهنشهی
فزایندهٔ کشور باستان
به هر جای در پر دلی داستان
به رویینه دز آتش افروخته
بر و بوم ارجاسبی سوخته
فتالندهٔ جنگ گندآوران
رهاننده مهربان خواهران
به‌مردی گشوده ره هفت خوان
برید‌ه سر اژدهای دمان
خم آورده در پیش یزدان‌، سرا
زده بوسه بر دست پیغمبرا
به رزمی کجا ناستوده پدر
فرستادش اندر دم جانور
بر آن شوم پیکار زابلستان
ز تیر گز رستم داستان
فروخفتش آن نرگسان دژم
نگون کشت آن زردهشتی علم
پشوتن برادرش بر سر دوید
به زاری گریبان خفتان درید
ز یکسوی بهمن بیامد دوان
بدو مرمرش جوی خونین روان
فرو مانده زال اندر آن کارکرد
ز دستان و این گنبد لاجورد
ز پیشینه گفتار موبد به بیم
ز بد روزی پور، دل بردو نیم
که هرکس که‌خون یل اسفندیار
بریزد ورا بشگرد روزگار
شه اسفندیار اندر آن خاک گرم
فتاده‌ چنان‌ چون‌ به‌ خون خفته غرم
بدوگونه‌اش زعفران بیخته
بر آن زعفران سرخ می ریخته
دوچشمش چو دو جوی وزان هر دو جوی
دو سیلاب‌ خون‌ تاخته بر دو روی
بدو چشم دست و به‌دست دگر
خدنگی ز خون‌سرخ‌، پیکان وپر
خم آورده پشت وکشیده دو ران
دو آهو غنوده به خواب گران
ناتمام‌
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۸ - راستی
شنیدم که شاهنشهی نقش بست
ابر خاتم خویشتن‌: «‌راست رست‌»
درین باغ تا راستی‌، رسته‌ای
وگر شاخ ناراستی خسته‌ای
بگو راست‌، ور بیم جان داردت
که خود راستی در امان داردت
یکی روز در مکه غوغا بخاست
به کین محمد که می‌‎گفت راست
به یاری رسیدش یکی رادمرد
به‌ چیزبش پیچید و بر دوش کرد
به ره در رسیدند غوغاییان
گرفتند آن مرد را در میان
بگفنند کاین‌ چیست‌؟ گفت‌ این‌ نبی‌ است
در این پشتواره جز او هیچ نیست
گزندآوران بی گزندان شدند
به‌شوخی گرفتند و خندان شدند
ز راهش گذشتند و بگذشت پیر
وز آن راستگویی برست آن امیر
نگر تا پیمبر چه گفت از خرد:
«‌بگو راست هرچند مرگ آورد»
شنو تا بدانی که این راز چیست
که گر نشنوی بر تو باید گریست
مگوی‌ آنچه داری‌ به‌ دل راست‌ راست
که هر راست را بازگفتن خطاست
بسا راست کآشوب‌ها راست کرد
وزآن گفته‌ خصم‌ آنچه‌ می‌خواست کرد
نه هر راست را بایدت گفت تیز
نگر تا نگویی به جز راست چیز
کجا فتنه خیزد زگفتار راست
خموشی گزیدن‌ در آنجا رواست
گروهی دروغی روا داشتند
به یک‌جای و آن خیر پنداشتند
دروغی کجا سود آید از آن
به از راست کآشوب زاید از آن
منت راست گوبم که چونین دروغ
وگر سود بخشد ندارد فروغ
ز خوبی زبان خاستن بودنی است
ولی در بدی هیچگه سود نیست
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۶۹ - خرس و امرود
یکی گرسنه خرس در باغ جست
مگرمیوه نغزی آرد بدست
به هرسو نگه کرد با حرص وآز
یک امرود بن دید رسته دراز
به بالا بلند و به پهلو فراخ
ستبر وکشن برگ و بسیار شاخ
ز هر برگ، رخشان یکی آمرود
چو نجم ثریا زچرخ کبود
بجنبید و غرید خرس از شعف
بمالید بر خاک هر چار کف
همی‌ جست‌ چابک‌ به‌ ساق‌ درخت
که پرچین خارش بدرید رخت
نگه کردکز ساقه تا بیخ شاخ
همی خاربن برشده لاخ لاخ
ببسته است دهقان داننده کار
به‌ساق درخت از پی دزد، خار
همه خارها چون سرنیزه‌ها
کزان نیزه‌ها کس نگشتی رها
غمی گشت‌خرس از چنان‌سخت‌جای
بگشت و بلیسید دو دست و پای
برنجید از آن کار، زاندازه بیش
ولیکن نیاورد با روی خویش
روان کشت‌ازآن‌باغ‌و با خویش کفت
که رسم بزرگی نشاید نهفت
من این باغ امرود و این بار تر
نهادم به وقف مزار پدر
چو بینیش بر خاک ره سوده شد
زبانش به خیرات بگشوده شد
کسی چون ز سودی جدا ماندا
مران سود را ناروا خواندا
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۷۰ - شاه حریص ترجمهٔ یکی !ز قطعات فر!نسه
پی چیست این ساز و برگ نبرد؟
هم این کشتی وییل جنگی و مرد
به‌«‌پیروس» گفت این‌، یکی هوشیار
که همراز او بود و آموزگار
سوی روم خواهم شدن‌، گفت شاه
بدانجا که جویندم از دیرگاه
چرا گفت‌، گفت از پی گیر و دار
ستودش خردمند آموزگار
که این رای رائی است با دستگاه
سکندر سزد کرد این یا که شاه
چه خواهیم کردن چو شد روم راست
بگفتا همه خاک لاتن ز ما است
خردمند گفت اندرین نیست شک
که آن جمله ما را بود یک‌بهٔک
دگر کار کوته شود؟ گفت نه‌!
به سیسیل از آن پس درآرم بنه
همین کشتی و لشکر بی‌شمار
درآید «‌سراکوش‌» را برکنار
دگرکارگفتا تمام است‌؟ گفت
نه زآنروکه با آب و بادیم جفت
همانگه بسنده است بادی بگاه
که تا خاک « کارتاژ» باز است راه
کنون‌، گفت بر بندگان شه‌، درست
که ما جمله گیتی بخواهیم جست
برانیم تا دامن قیروان
به صحرای «‌لیبی‌» و ریگ روان
به مصر و حجاز اندر آییم تنگ
وز آن پس بتازیم تا رودگنگ
چو ازگنگ بگذشت یکران ما
شد آن مرز و بوم نوین زان ما
بپیچیم از آن پس به توران‌زمین
ز جیحون برانیم تا پشت چین
چو این نیمه بخش جهان بزرگ
درآمد به فرمان شاه سترگ
به دستور ما گشت کار جهان
چه فرمان کند شهریار جهان
به پیروزی و شادی آنگاه گفت‌:
توانیم خندید و نوشید و خفت
بدو گفت دستور آزادمرد
که این را هم‌اکنون توانیم کرد
نیفکنده پرخاش را هیچ بن
بکن هرچه‌خواهی‌، که گوید مکن؟
شنیدم که نشنید پند وزیر
سوی روم شد پادشاه «‌اپیر»
شکستی بزرگ اندر آمد بر اوی
شکسته سوی خانه بنهاد روی
همی خواست گیتی ستاند به‌زور
که گیتی کشیدش به زندان گور
نصیحت بسی گفته‌اند اهل هوش
ولی نیست گوش حقیقت‌نیوش
حقیقت برون از یکی حرف نیست
کجا داند آن کز حقیقت بری است
حقیقت به کس روی با رو نشد
از این رو سخن‌ها دگرگونه شد
سخن از حقیقت گر آگه شدی
درازی نهادی و کوته شدی
بهار از حقیقت یکی ذرّه دید
بدو باز پیوست و از خود برید
چو از خود رها گشت جاوید شد
بدان ذره همراز خورشید شد
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۷۱ - بخون و بدان آنگهی کارکن
ایا پور پند مرا یاد دار
پدرت آنچه گوید فرا یاد آر
مگوی آنچه معنی ندانیش کرد
مکن آنچه نیکو نتانیش کرد
سرمایهٔ مرد دانستن است
دگر خواستن پس توانستن است
چو مردم‌توانست‌ودانست‌و خواست
کند راست و آید بر او دهر راست
به چیزی کزآن چیزخیریت نیست
اگر بگروی بر تو باید گریست
به هرکارکرد، ای گرامی پسر
رضای خدا جوی و خیر بشر
به راهی که پایان ندارد مرو
چو رفتی از آن راه واپس مشو
به کاری که نیکو ندانیش بن
مپیچ و میندیش و دعوی مکن
به گفتار، کردار را یارکن
بخوان و بدان آنگهی کار کن
به قولی که با فعل ناید درست
مبر رنج کان قول قولی است سست
دو رو دارد این گیتی گوژبشت
یکی‌روی از آن نرم و دیگر درشت
برونی به گفتارها پرنگار
درونی به کردارها استوار
حقیقت‌درون‌است و صورت برون
خرد از برون زی درون رهنمون
برون دیگر و اندرون دیگر است
میانجی رهی پیچ پیچ اندر است
برون را نظر خواند دانا وگفت
نظر بی‌تحقق نیرزد به مفت
برون را مپیرای همچون خزف
درون را بیارای همچون صدف
صدف‌را برون چون‌خزف‌نغزنیست
خزف را درون لیکن آن مغز نیست
مخور عشوه اهل روی و ریا
که شکر نیارد نی بوریا
گزافه است هنگامهٔ عامیان
که پرگوی طبل‌اند و خالی میان
تهی‌مغز شد طبل بی‌چشم وگوش
از آنرو به چیزی برآرد خروش
خروش جرس از سر درد نیست
ازیرا فریبنده مرد نیست
فریب فریبنده مردم مخور
عسل از بن نیش کژدم مخور
به پیکار جنگاوران زمان
همان تیر مرسوم نه در کمان
که گر تیر دشمن‌جوی پیش جست
تو را چوبه و چرخ باید شکست
مشو غره از های و هوی عوام
که گیرند هرچ آن دهندت‌، تمام
نهندت بهٔک دست بالای سر
نگون افکنندت به‌ دست دگر
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۷۲ - کار و عمر دراز
به من بر مسلم شد این نکته باز
که مردم به گیتی بماند دراز
به‌شرطی که‌ فکرش نگیرد شتاب
مگرسوی‌آمیزش‌و خورد و خواب
بباید کش از این سه فکرت برون
نباشد دگر فکرتی رهنمون
چو شب از سر روز تاج افکند
خورد شام و تن در دواج افکند
چو از خاوران روز شد آشکار
پی کسب روزی بچسبد به کار
غم گردش ماه و سالیش نه
بجز فکر روزی خیالیش نه
نه فکر بزرگی و میری کند
نه اندیشه از روز پیری کند
نه او را غم حال بانو بود
که بانوی او نیز چون او بود
نه در دل غم کودک بی‌زبان
که پروردگارش بود مهربان
اگر باشد اندر هنر خبرتش
به هر کار یزدان کند نصرتش
کند تکیه‌ بر صنع‌ و نیروی خوبش
به‌ عقل‌ و هش و زور بازوی‌ خویش
وگر پیشه‌ور با ترازو بود
ترازوش سرمایهٔ او بود
بویژه که شیرین‌زبانی کند
به خلق خدا مهربانی کند
چو شد عدل میل ترازوی او
بود میل هر مشتری سوی او
چو نیکوسخن‌بود و حاضرجوا ب
شود بهتر از مشتری کامیاب
وگر ترش‌رو بود و بی‌رای و هوش
بود کم خریدار و اندک‌فروش
بداگر خرید و فروش اندکست
دو ده نیم بهتر ز یک ده‌ یک است
وگر کشت‌کار است و برزیگرست
مر او را زمین و زمان یاور است
به پاییز بندد کمر استوار
برد آب و حاضر کند کشتزار
چهار آخشیجان بود یار او
طبیعت کند سعی درکار او
که گفتار زردشت پیغمبر است
ستون جهان مرد برزیگر است